مدیر روی صندلیش تکیه داد و شروع به صحبت کرد..بی مقدمه و بی حاشیه رفتن گفت...دیروز گاو صندوق و باز کردن و پول دزدیدن.نفرات اخر هم تو بودی و قربانی....به اون مثل چشمام اعتماد دارم ولی تو...
بنفشه به خودش لرزید...و به تته پته افتاد...مدیر هم همینو میخواست...یه جورایی شگردش بود که با دادن اطلاعا اون هم بی مقدمه به طرف شوک وارد کنه..اونوقت ذهن اشفته میشه و تمرکزش رو از دست میده و طرف بندو اب میده و با پارادوکس گویی خودش رو لو میده