1147
44
عنوان

"بی بی گل"

21282 بازدید | 1041 پست

یه خانوم خیلی خوشگل و خوش قدو بالا ..باموهای نارنجی به رنگ حنا با یه چشم نظر سبز اویز گوشه لباسش...همه خوب می شناختنش..چون بالاخره هر خونه ای کارش به زایمان افتاده بودو بی بی گل تنها مامای اون روستا بود...جوری که حتی ماماهای خانه بهداشت که یه چند وقتی بود به اون روستای دور افتاده اومده بودن ازش حساب می بردن...کافی بود به شکم زن زائو نگاه کنه تا بفهمه بچه پسره یا دختر....دستشم که شفا بود ....اون دستای حنا بسته که همیشه یه انگشر فیروزه قشنگ روش بود...هدیه خان بود به خاطر نوه کوچیکش که همه میدونستن بعد خدا بی بی گل نگهش داشت...بی بی گل بچه هفتم خانواده بود...هفتمین دختر..و اوج سرافکندگی

پدرش بعد تولد اون زن دومش رو گرفت.....اونم بعد کلی پرس و جو از این و اون یه خانواده به قول خودشون پسرزا پیدا کرد و از اونجا زن گرفت...پدرش پولدار بود..خوش برو رو بود...اون موقع ها هم که زن دوم عیب نبود ...نداشتن بچه پسر عیب بود که همین دهن زنو می بست و حق هر انتخابی رو به مرد میداد

دریافت تسهیلات ارزان قیمت‌‌ - یک روزه و بدون ضامن!!

بدون ضامن و یک روزه وام بگیرید!!



برای اطلاعات بیشتر کلیک کنید


1156

همون سال  کخواهر اولش که ۱۸ سال بیشتر نداشت و شوهر دادن...اونم به کی به یه الوات..البته پدرش خواست جلوشون رو بگیره ولی خواهرش عاشق شده بود...جوری که با پسره فرار کرد و پدرش مجبور شد به عقدش رضایت بده....البته همین نبود..پسره نه کار داشت و نه پول ...پدر بی بی گل یه مغازه بهش داد که کار کنه و بالای اون مغازم یه اتاق کوچیک بود که داد توش بمونن..هرچند لیاقت دختر اولش بیشتر از یه عروسی بسته و یه الونکبود..ولی چه میشد کرد..خودش اینطور می خواست....البته به قول خودش عشق رو انتخاب کرده بود....ولی کروم عشق؟؟اون از بی مهری پدرش به سمت مهر دروغین مردی رفت که حتی برای اعتبار عشقش عرضه کار پیدا کردن هم نداشت

و دوباره مهری به مادرش زدن...که ببین چی تربیت کردی...ببین چه لکه ننگی که به بار اوردی...ولی اون ته دلش امید داشت که دخترش خوشبخت بشه...و براش دعا میکرد..ولی خب .امید و دعا هم که نباشه..آدمی دلش رو به چی خوش کنه...مادر بی بی گل سر یه سال دوباره حامله شد...ولی اینبار خبر حاملگیش با زن دوم شوهرش یه جا اومد و اینا تبعیض واضح تر دیده میشد..از سیخ جیگرایی که فقط بوش به سمت خونه اون  می رسید و سیخای خالیش...از خنده های که فقط صداش به .گوشش می رسید..به شوهری که دیگه بهش سر نمیزد و فقط دست آباجی ماه به ماه پول می رسید

1140

سر زایمان که شد...درد زن دوم اول شروع شد ...شوهرش هم که دیگه سر از پا نمی شناخت بهترین ماما روستا...و تمام زنای صاحب فضل در امر زایمان و هرچی که به ذهنش می رسید جمع کرد حتی به قصابم سپرد یه گوسفند چاق و چله رو بزاره کنار که بعععله ایندفعه کاکل پسری در راه...سه چهار ساعت از درداش می گذشت که دردای مادر بی بی گل شروع شد...لیلا درد می کشید ولی کسی اهمیت نمیداد...اباجی رفت وشوهرش رو صدا کزد ولی اونم اهمیت نداد...گفت داره شلوغش میکنه ..و فقط موند یه اباجی و دختراش که دورش گریه میکردن

عه توکفمون گزاشتی

مابچه بودیم یه بازی بودبنام: 👈                                                 (همه ساکت بودندناگهان خری گفت)...                                      صدبرابرپلی ایستیشن۳لذت داشت
1167

تا اینکه اباجی که دید دست تنها مونده و از کمک خبری نیست خودش استین بالا زد...اینم بگم که خاله  و مادر بزرگ بی بی گل چند روز پیش برای کمک اومده بودن که با رفتتر بد شوهرش و زن دوم  بدای نشکستن و از بین رفتن همون کم مونده های احترام پیشین‌..محترمانه پا به فرار گذاشتن...گذشت و گذشت و کم کم صدای جیغ های زن دوم کم شد و عوضش صدای جیغ یبچه تازه به دنیا اومده خ نه رو پر کرد...یه پسر کاکل زری..سرخ و سفید!

وقتی صدای گریه و شادی اونر خونه رو پر کرده بود مادر بی بی گل از شدت درد غش کرده بود و دیگه صربه های اباجی هم تو صورتش جوابگو نبود ....خواهر بزرگترش که ترسیده بود و رفت از اونور خونه قابله رو کشون کشون اورد اونور خونه..قابله که از گرفتن  انعام چاق و چله حسابی خوشحال بود...با خرسندی و شادی به اون سمت اومد ولی با دیدن حال خراب و درد و غم و ماتمی که هیچ شباهتی به اتاقی که چند قدمیش بود نبود‌...حالش خراب و بد شد

1170
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1096
1159
1175
1107
726
1176
1132
1148
1172
1153
پربازدیدترین تاپیک های امروز
24
29
83
1138
224
1036
داغ ترین های تاپیک های امروز