بنفشه همچنان که سعی میکرد از تخت بیاد پایین....شروع به صحبت کرد...من پولی نمیخوام در ازاش یه کار دیگه میخوام برام انجام بدین....
مانتوش رو پوشید شال رو سرش رو مرتب کرد....لاله از بیرون اومد تو....با عشق بغلش کردو بوسش کرد...
مهندس مات این صحنه بود....و بعد چند لحظه به خودش اومدو گفت..نگفتین چیکار کنم؟
بنفشه گفت..اون کارگرو برگردنین سرکارش...مطمیینا به قدر کافی پشیمون شده...دم عیدی اخراج شدن و دست خالی موندن خیلی بده...
با یه لبخند خسته خداحافظی کرد و یه سمت در رفت و اونو توی بهت باقی گذاشت