خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا ...
گذری کـن که ز غـم ، راهگذر نیسـت مرا ...
گر سرم در سرِ سودات روَد ، نیسـت عجـب ...
سرِ سودای تـو دارم ، غمِ سر نیست مرا ...
بی رُخت اشک همی بـارم و گل می کارم ...
غـیر از این کـار کنون ، کارِ دگر نیسـت مرا ...

دهلوی#