دوستاي عزيزم من دارم طلاق ميگيرم توي عقد و آتيش بيارش خواهرشوهر مادرشوهرم بودن وگرنه من ميخواستم بسازم با وجود همه مشكلات
حالا خيلي تنهايي و حس ميكنم خيلي تنهايي اذيتم ميكنه
همه بهم ميگن ولكن بابا شوهر چيه برو درس بخون كار بكن واقعاً از اين حرفا ناراحت ميشم خب مگه من دل ندارم همدم نميخوام دلم نميخواد مادر بشم
دوستاي عزيزم توروخدا با واقعيت دلداريم بديد يعني من ديگه فرصت خوشبختي ندارم؟