سلام من 7 ساله ازدواج کردم و یه دختر 1ساله دارم تمام ابن هفت سال شوهرمو دوست داشتم اونم کاملا با رفتاش و حرفاش نشون میداد که دوسم داره بدون من جایی نمیرفت روزای تعطیل کلا خونه بود بدون من نمیخابید خیلی دعوا میکردیم اما نازپو میکشید الان 1ساله که عوض شده درست از بعد تولد دخترم توجهی نمیکنه بهم دیر میاد خونه روزای تعطیل به بهانه خرید میره بیرون و خیلی دیر میاد همش از خونه فراریه حرف نمیزنه شبا دیر میاد بخوابه بهشم اعتراض میکم میگه من دوست دارم اما فکرم درگیره میگم چرا مثل قبلت نیستی جوابی نمیده که قانعم کنه اصلا براش مهم نیست قهر کنم یا خونه نباشم قبلا همش نیزفتیم بیرون به زور منو میبرد الان همش بهانه میاره که بیرون نریم البته بگم دخترمونو خیلی دوست داره اصلا عاشق بچه بود پس نمیتونه به خاطر اون باشه.گفتم شاید من بهد تولد دخترم دیگه جذابیت قبل و ندارم سعی کردم بهتر بشم بازم تغییری نکرد نمیدونم چش شده چرا انقدر تغییر کرده اون ادم عاشق تبدیل شده به یه مرد بی تفاوت و فراری از خونه
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
شاید خودت خیلی درگیر دخترتی و مثل قبلا به شوهرت توجه نمیکنی اونم بی تفاوت برخورد میکنه
نه اصلا هنوزم سعی میکنم مثل قبل باشم بیدار میمونم که بیاد با اینکه دیر میادو خیلی خسته میشمو صبح باید برم سر کار اما صبر میکنم بیاد باهم شام بخوریم فیلم ببینیم اصلا براش وقت میزارم