وای خدا انقد خندیدم ک نگو.صبح گفتم میرم رنگ بذارم سرم اومدم دیدم رنگ اورده که خواهرشوهرم بذاره سرش گفتم دختر پس کی میذاری سرم پاشو دیگه مادرشوهرم تند پاشد رفت کاسه و رنگ اورد گفت بیا بذارسرم.گفتم نیر بیا بندبنداز دیدم مادرشوهرم سریع رفت نخ اورد بند انداخت خودش ب صورتش بعد خواهرشوهرم ناخنامو ترمیم میکرد مادرشوهرم نشست هی گف واه واه چقدم واس ی مهمونی ساده2ساعته ب خودشون میرسن.وای خدا خواهرشوهرم برگشته میگه مامان اینم هم سن خودت نیست ها داری حسودی میکنی رقابت میکنی😂😂منم ب شوخی گفتم ول کن بابام بذار تو حال خودش باشه کلی خندیدیم