2821
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148219 بازدید | 2291 پست
آخرین پارت کتاب ((( چند روایت معتبر ))) داستان کوتاهیه به نام (( کشتار ))
چیز خوبیه ....و جای صحبت هم داره ... امیدوارم از خوندنش لذت ببرین :




مسیحا

1388/1/20 3:10 ب.ظ



حضور محترم جناب آقای یوسف سرمدی، نویسنده و هنرمند گران مایه ی ایران


با سلام و تقدیم احترام


از اینکه دو هفته پیش موفق شدم برای اولین بار از نزدیک نویسنده ای را ببینم وبا او آشنا شوم، هنوز هم هیجان زده و خوشحالم. به همه ی هم کلاسی هام گفته ام که تابستان وقتی با خانواده ام از مشهد به تهران می آمدیم با شما توی یک کوپه بوده ایم. به هرحال امیدوارم همیشه در زندگی موفق باشید و بتوانید رمانی را که توی قطار گفتید تازه نوشتنش را شروع کرده اید، هرچه زودتر تمام کنید.

راستش را بخواهید علت نوشتن این نامه درخواست کتابی است که امیدوارم آن را در کتاب خانه ی شخصی تان داشته باشید. استاد ادبیات مان گفته است که برای آخر ترم باید تحلیلی درباره ی داستان های کوتاه کتابی به اسم دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم نوشته ی جروم دیوید سالینجر بنویسیم. همه ی کتاب فروشی های اینجا را گشته ام اما کتاب را پیدا نکرده ام. هفته قبل به یونس برادرم که در دانشگاه تهران درس می خواند، تلفن زدم تا در تهران دنبال کتاب بگردد، اما چند روز بعد زنگ زد و گفت همه ی کتاب فروشی های روبه روی دانشگاه را گشته ولی کتاب را پیدا نکرده است. برادرم گفت یکی از کتاب فروش ها به او گفته که دنبال کتاب نگردد چون این کتاب ده سال پیش چاپ شده و نایاب است.

ناگهان به فکر شما افتادم. میخواستم هفته ی پیش این نامه را بنویسم اما نمی دانستم پدرم آدرس شما را که روی تکه ای از پاکت سیگارش نوشته بود، کجا گذاشته است. دیروز آن را لای تقویم جیبی اش پیدا کردم. به هر حال امیدوارم کتاب را داشته باشید.



با تجدید احترام

مونس فردوس

شیراز – دوازدهم مهر ماه 7
جناب آقای یوسف سرمدی، نویسنده و هنرمند گرامی



به خاطر ارسال کتاب دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم بسیار سپاس گزارم. پستچی امروز صبح کتاب را آورد. سعی می کنم آن را زود بخوانم و به شما برگردانم. راستی از رمانی که گفته بودید یک سوم آن را تمام کرده اید چه خبر؟ آیا ممکن است اسم رمان را بدانم؟



مونس فردوس

شیراز – نوزدهم مهر ماه 74





جناب آقای سرمدی، نویسنده و هنرمند گرامی



از اینکه بار دیگر مزاحم اوقات شریف شما می شوم، متأسف ام. راستش درک داستان های سالینجر برای من و دانشجوهای دیگر مشکل است و استاد ادبیات مان هم به سوالات ما پاسخ نمی دهد و می گوید این کار یک کار تحقیقاتی است و باید خودمان مشکلات اش را حل کنیم. بیش تر کسانی که در شیراز می شناسم، حتی اسم سالینجر هم به گوش شان نخورده است تا چه رسد به دانستن دشواری های داستان های او. در هر خال تعدادی از این پرسش ها را به ضمیمه ی این نامه می فرستم که امیدوارم مثل همیشه از کمک و یاری شما بهره مند شوم.



م. فردوس

شیراز – سوم آبان ماه 74







سرکار خانم مونس فردوس



با سلام



پرسش های تان را درباره ی داستان های سالینجر دریافت کردم. پاسخ آن ها را به پیوست این نامه ارسال می کنم. مدت ها بود داستان های سالینجر را نخوانده بودم و پرسش های شما علاقه مندم کرد تا نسخه ای از آن را از کتاب خانه ی ملی بگیرم و داستان های آن را یک بار دیگر بخوانم. به هرحال همیشه برای کمک به خانم ادب دوستی مثل شما آماده ام.

نام داستان بلندی که مشغول نوشتن آن هستم در چشم هات شنا می کنم و در دست هات می میرم است. موضوع داستان چگونگی استحاله ی عشق به نفرت است و شخصیت اصلی آن شاعری است که به دلیل مواجه شدن با خشونتی تلخ و ناگهانی، توازن خود را از دست می دهد و از شاعری که شعرهای او همواره آکنده از مهر و عشق بودند، به آدم کشی حرفه ای تبدیل می شود. امیدوارم بتوانم داستان را مطابق برنامه تنظیم شده و با توجه به قرارداد با ناشر تا پاییز سال آینده تمام کنم.



با آرزوی موفقیت برای شما

یوسف سرمدی

تهران – هشتم آبان ماه 74



حضور محترم جناب آقای یوسف سرمدی، نویسنده و هنرمند گران مایه ی ایران


با سلام و تقدیم احترام


از اینکه دو هفته پیش موفق شدم برای اولین بار از نزدیک نویسنده ای را ببینم وبا او آشنا شوم، هنوز هم هیجان زده و خوشحالم. به همه ی هم کلاسی هام گفته ام که تابستان وقتی با خانواده ام از مشهد به تهران می آمدیم با شما توی یک کوپه بوده ایم. به هرحال امیدوارم همیشه در زندگی موفق باشید و بتوانید رمانی را که توی قطار گفتید تازه نوشتنش را شروع کرده اید، هرچه زودتر تمام کنید.

راستش را بخواهید علت نوشتن این نامه درخواست کتابی است که امیدوارم آن را در کتاب خانه ی شخصی تان داشته باشید. استاد ادبیات مان گفته است که برای آخر ترم باید تحلیلی درباره ی داستان های کوتاه کتابی به اسم دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم نوشته ی جروم دیوید سالینجر بنویسیم. همه ی کتاب فروشی های اینجا را گشته ام اما کتاب را پیدا نکرده ام. هفته قبل به یونس برادرم که در دانشگاه تهران درس می خواند، تلفن زدم تا در تهران دنبال کتاب بگردد، اما چند روز بعد زنگ زد و گفت همه ی کتاب فروشی های روبه روی دانشگاه را گشته ولی کتاب را پیدا نکرده است. برادرم گفت یکی از کتاب فروش ها به او گفته که دنبال کتاب نگردد چون این کتاب ده سال پیش چاپ شده و نایاب است.

ناگهان به فکر شما افتادم. میخواستم هفته ی پیش این نامه را بنویسم اما نمی دانستم پدرم آدرس شما را که روی تکه ای از پاکت سیگارش نوشته بود، کجا گذاشته است. دیروز آن را لای تقویم جیبی اش پیدا کردم. به هر حال امیدوارم کتاب را داشته باشید.



با تجدید احترام

مونس فردوس

شیراز – دوازدهم مهر ماه 7
جناب آقای یوسف سرمدی، نویسنده و هنرمند گرامی



به خاطر ارسال کتاب دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم بسیار سپاس گزارم. پستچی امروز صبح کتاب را آورد. سعی می کنم آن را زود بخوانم و به شما برگردانم. راستی از رمانی که گفته بودید یک سوم آن را تمام کرده اید چه خبر؟ آیا ممکن است اسم رمان را بدانم؟



مونس فردوس

شیراز – نوزدهم مهر ماه 74





جناب آقای سرمدی، نویسنده و هنرمند گرامی



از اینکه بار دیگر مزاحم اوقات شریف شما می شوم، متأسف ام. راستش درک داستان های سالینجر برای من و دانشجوهای دیگر مشکل است و استاد ادبیات مان هم به سوالات ما پاسخ نمی دهد و می گوید این کار یک کار تحقیقاتی است و باید خودمان مشکلات اش را حل کنیم. بیش تر کسانی که در شیراز می شناسم، حتی اسم سالینجر هم به گوش شان نخورده است تا چه رسد به دانستن دشواری های داستان های او. در هر خال تعدادی از این پرسش ها را به ضمیمه ی این نامه می فرستم که امیدوارم مثل همیشه از کمک و یاری شما بهره مند شوم.



م. فردوس

شیراز – سوم آبان ماه 74







سرکار خانم مونس فردوس



با سلام



پرسش های تان را درباره ی داستان های سالینجر دریافت کردم. پاسخ آن ها را به پیوست این نامه ارسال می کنم. مدت ها بود داستان های سالینجر را نخوانده بودم و پرسش های شما علاقه مندم کرد تا نسخه ای از آن را از کتاب خانه ی ملی بگیرم و داستان های آن را یک بار دیگر بخوانم. به هرحال همیشه برای کمک به خانم ادب دوستی مثل شما آماده ام.

نام داستان بلندی که مشغول نوشتن آن هستم در چشم هات شنا می کنم و در دست هات می میرم است. موضوع داستان چگونگی استحاله ی عشق به نفرت است و شخصیت اصلی آن شاعری است که به دلیل مواجه شدن با خشونتی تلخ و ناگهانی، توازن خود را از دست می دهد و از شاعری که شعرهای او همواره آکنده از مهر و عشق بودند، به آدم کشی حرفه ای تبدیل می شود. امیدوارم بتوانم داستان را مطابق برنامه تنظیم شده و با توجه به قرارداد با ناشر تا پاییز سال آینده تمام کنم.



با آرزوی موفقیت برای شما

یوسف سرمدی

تهران – هشتم آبان ماه 74


مسیحا

1388/1/20 3:11 ب.ظ



جناب آقای سرمدی



با سلام، با دیدن خط شما با دیگر خاطرات خوب تابستان و به خصوص مسیر مشهد – تهران و کوپه ی قطار تداعی شد. از پاسخ های کوتاه اما دقیق شما لذت بردم. به هرحال از آن قسمت نامه که اجازه داده بودید به مکاتبه ادامه دهم، بسیار خوشحال شدم. آیا این امکان هست که گاه گاهی برای شما نامه بنویسم و نوشته هام را برای شما بفرستم؟ می خواهم از این شانسی که به دست آورده ام، بیش ترین استفاده را بکنم.



دوست دار داستان های شما

مونس

دوازدهم آبان ماه 74





جناب آقای سرمدی



با سلام



مدتی منتظر پاسخ شما ماندم اما خبری نشد. متاسفانه توی کوپه ی قطار گفته بودید که از دادن شماره تلفن معذورید و به همین خاطر مجبور هستم با نامه ارتباط ام را با شما حفظ کنم. نامه ی قبلی را چهارده روز قبل، یعنی دوازدهم آبان ماه پست کرده بودم. در آن نامه از شما پرسیده بودم که آیا اجازه می دهید برخی از نوشته هام را برای اظهار نظر برای تان بفرستم؟

به هر حال چون تا به حال پاسخی از شما نرسیده است، این نامه را به همراه نوشته ای با نام خاطره ای از تابستان که در زیر نوشته ام و مربوط به دیدار ما در قطار است، برای تان می فرستم. خواهش می کنم در صورت امکان نظرتان را درباره ی آن ارسال فرمایید.



خاطره ای از تابستان

مدرسه که می رفتیم همیشه اولین موضوع انشای فصل پاییز این بود که تابستان گذشته را چگونه گذراندید؟ بیش تر بچه ها دروغ یا راست می گفتند که مسافرت رفته اند و شروع می کردند به شرح ماجراهای سفر. تقریبا انشاهای همه ی بچه های کلاس – کم و بیش – شبیه هم بود. در واقع انشاهای هر سال شبیه هم بود. با اینکه سال ها از آن دوران می گذرد اما برای اولین بار احساس می کنم که از ته دل دوست دارم که خاطراتم را از تابستان بنویسم. در واقع آنچه که در تابستان گذشته برای من اتفاق افتاد تفاوتی با گذشته نداشت مگر در یک اتفاق. در یک اتفاق ساده. این اتفاق دیدار من بود با یکی از نویسندگان گم نام کشور که در راه بازگشت از مشهد و در قطار رخ داد. وقتی وارد کوپه ی قطار شدم و چشم ام به جوانی بیست و چند ساله افتاد که داشت روزنامه می خواند، از دیدنش بی خود دلم فرو ریخت. احساس کردم سال ها است او را می شناسم. تا قبل از آن هرگز اسم او را نشنیده بودم، چون نویسنده مشهوری نبود. تنها یک کتاب چاپ کرده بود. ساعت ها درباره ی زندگی، مذهب، هنر و مفاهیم مهم انسانی مثل عشق، اندوه و تنهایی صحبت کردیم. حرف های او به طرز عجیبی در دلم می نشست. احساس می کردم او حرف ها، احساس ها و تمنیات مرا به بهترین شکل ممکن شرح می دهد. از اشتراک روحی مان به وجد آمده بودم. حرف های او انگار بارانی بود که بر کویر روح من می بارید. احساس کردم برای اولین بار در زندگی دچار لذت عمیق معنوی شده ام. لذتی که با توقف قطار تمام شد.



مونس

بیست و ششم آبان ماه 74

آقای سرمدی سلام



دو هفته است که مطلبی برای شما فرستاده ام اما جوابی از شما به دست ام نرسیده است. دلم مثل سیر و سرکه می جوشد. نکند از نوشتن آن خاطره ناراحت شده اید؟ کار اشتباهی کرده ام؟ اگر آن نامه شما را خشمگین کرده واقعا متاسف ام و از شما عذز می خواهم. خواهش می کنم پاسخ این نامه را هرچند کوتاه بدهید تا از نگرانی رها شوم. بی صبرانه منتظر پاسخ شما هستم.



مونس

هشتم آذر ماه 74



سلام آقای سرمدی



الان درست چهل و دو روز است که نامه ای از شما دریافت نکرده ام. شاید این آخرین نامه ای باشد که برای تان می فرستم. اگر دل تان نمی خواهد با من مکاتبه کنید، نمی توانم به این کار مجبورتان کنم. اما می توانم رازی را به شما بگویم. آیا برای شما اتفاق افتاده است که کسی را با نگاه اول دوست بدارید یا از کسی با اولین نگاه متنفر شوید؟ درست از همان لحظه ای که شما را در قطار دیدم، دل ام آشوب شد. انگار سال ها بود کسی را گم کرده بودم و حالا پیدا می کردم. ممکن است باورتان نشود، اما از روزی که شما را ملاقات کرده ام تا حالا حتی لحظه ای هم نتوانستم فراموش تان کنم. متاسفانه جزئیات چهره تان را کم کم دارم فراموش می کنم اما صدای تان همیشه در گوشم می پیچد. شاید خودتان هم پی برده باشید که کتاب سالینجر ز آن پرسش ها بهانه ای بود برای ارتباط با شما. آشنایی با شما فرصت و هدیه ای بود از طرف خداوند به من. خواهش می کنم این هدیه را از من دریغ نکنید.



دوست دارت مونس

بیستم آذر ماه 74




جناب آقای سرمدی



با سلام، با دیدن خط شما با دیگر خاطرات خوب تابستان و به خصوص مسیر مشهد – تهران و کوپه ی قطار تداعی شد. از پاسخ های کوتاه اما دقیق شما لذت بردم. به هرحال از آن قسمت نامه که اجازه داده بودید به مکاتبه ادامه دهم، بسیار خوشحال شدم. آیا این امکان هست که گاه گاهی برای شما نامه بنویسم و نوشته هام را برای شما بفرستم؟ می خواهم از این شانسی که به دست آورده ام، بیش ترین استفاده را بکنم.



دوست دار داستان های شما

مونس

دوازدهم آبان ماه 74





جناب آقای سرمدی



با سلام



مدتی منتظر پاسخ شما ماندم اما خبری نشد. متاسفانه توی کوپه ی قطار گفته بودید که از دادن شماره تلفن معذورید و به همین خاطر مجبور هستم با نامه ارتباط ام را با شما حفظ کنم. نامه ی قبلی را چهارده روز قبل، یعنی دوازدهم آبان ماه پست کرده بودم. در آن نامه از شما پرسیده بودم که آیا اجازه می دهید برخی از نوشته هام را برای اظهار نظر برای تان بفرستم؟

به هر حال چون تا به حال پاسخی از شما نرسیده است، این نامه را به همراه نوشته ای با نام خاطره ای از تابستان که در زیر نوشته ام و مربوط به دیدار ما در قطار است، برای تان می فرستم. خواهش می کنم در صورت امکان نظرتان را درباره ی آن ارسال فرمایید.



خاطره ای از تابستان

مدرسه که می رفتیم همیشه اولین موضوع انشای فصل پاییز این بود که تابستان گذشته را چگونه گذراندید؟ بیش تر بچه ها دروغ یا راست می گفتند که مسافرت رفته اند و شروع می کردند به شرح ماجراهای سفر. تقریبا انشاهای همه ی بچه های کلاس – کم و بیش – شبیه هم بود. در واقع انشاهای هر سال شبیه هم بود. با اینکه سال ها از آن دوران می گذرد اما برای اولین بار احساس می کنم که از ته دل دوست دارم که خاطراتم را از تابستان بنویسم. در واقع آنچه که در تابستان گذشته برای من اتفاق افتاد تفاوتی با گذشته نداشت مگر در یک اتفاق. در یک اتفاق ساده. این اتفاق دیدار من بود با یکی از نویسندگان گم نام کشور که در راه بازگشت از مشهد و در قطار رخ داد. وقتی وارد کوپه ی قطار شدم و چشم ام به جوانی بیست و چند ساله افتاد که داشت روزنامه می خواند، از دیدنش بی خود دلم فرو ریخت. احساس کردم سال ها است او را می شناسم. تا قبل از آن هرگز اسم او را نشنیده بودم، چون نویسنده مشهوری نبود. تنها یک کتاب چاپ کرده بود. ساعت ها درباره ی زندگی، مذهب، هنر و مفاهیم مهم انسانی مثل عشق، اندوه و تنهایی صحبت کردیم. حرف های او به طرز عجیبی در دلم می نشست. احساس می کردم او حرف ها، احساس ها و تمنیات مرا به بهترین شکل ممکن شرح می دهد. از اشتراک روحی مان به وجد آمده بودم. حرف های او انگار بارانی بود که بر کویر روح من می بارید. احساس کردم برای اولین بار در زندگی دچار لذت عمیق معنوی شده ام. لذتی که با توقف قطار تمام شد.



مونس

بیست و ششم آبان ماه 74

آقای سرمدی سلام



دو هفته است که مطلبی برای شما فرستاده ام اما جوابی از شما به دست ام نرسیده است. دلم مثل سیر و سرکه می جوشد. نکند از نوشتن آن خاطره ناراحت شده اید؟ کار اشتباهی کرده ام؟ اگر آن نامه شما را خشمگین کرده واقعا متاسف ام و از شما عذز می خواهم. خواهش می کنم پاسخ این نامه را هرچند کوتاه بدهید تا از نگرانی رها شوم. بی صبرانه منتظر پاسخ شما هستم.



مونس

هشتم آذر ماه 74



سلام آقای سرمدی



الان درست چهل و دو روز است که نامه ای از شما دریافت نکرده ام. شاید این آخرین نامه ای باشد که برای تان می فرستم. اگر دل تان نمی خواهد با من مکاتبه کنید، نمی توانم به این کار مجبورتان کنم. اما می توانم رازی را به شما بگویم. آیا برای شما اتفاق افتاده است که کسی را با نگاه اول دوست بدارید یا از کسی با اولین نگاه متنفر شوید؟ درست از همان لحظه ای که شما را در قطار دیدم، دل ام آشوب شد. انگار سال ها بود کسی را گم کرده بودم و حالا پیدا می کردم. ممکن است باورتان نشود، اما از روزی که شما را ملاقات کرده ام تا حالا حتی لحظه ای هم نتوانستم فراموش تان کنم. متاسفانه جزئیات چهره تان را کم کم دارم فراموش می کنم اما صدای تان همیشه در گوشم می پیچد. شاید خودتان هم پی برده باشید که کتاب سالینجر ز آن پرسش ها بهانه ای بود برای ارتباط با شما. آشنایی با شما فرصت و هدیه ای بود از طرف خداوند به من. خواهش می کنم این هدیه را از من دریغ نکنید.



دوست دارت مونس

بیستم آذر ماه 74



مسیحا

1388/1/20 3:12 ب.ظ



سلام مونس



هر خاطره ای، خاطره نمی شود. هر دردی، درد نیست تا روح را مثل کاغذ مچاله کند. خاطره باید جان داشته باشد که زنده بماند. باید روح داشته باشد تا برای همیشه جاودانه شود. خاطره باید بسوزاند و خاکستر کند، آن طور که کاغذ تو با من کرد.

بعد از دیدن و حرف زدن با شما در آن قطار لعنتی – که ای کاش هیچ وقت اتفاق نمی افتاد – من هم دچار احساس غریبی شده ام. اوایل فکر می کردم نوعی دل تنگی معمولی است که با گذشت زمان از بین می رود. فکر می کردم از آن احساس های زودگذری است که با گذشت زمان نابود خواهد شد. سعی کردم فراموش ات کنم. سعی کردم سرم را بگذارم توی کتاب و روزنامه تا همه ی آن چند ساعت لعنتی که انگار توی کله ام یخ زده بود، فراموش شود. اما نشد. چه بود در صورت معصوم تو که این گونه دل ام را ربود؟ چه بود در چشم های غریب تو که در آن کوپه لعنتی گویی جادو کرد و روح ام را از جسم کند و با خودش به شیراز برد؟ می بینی که وضع من هم بهتر از تو نیست. آن شعله که در کوپه قطار در گرفت در سینه ی من هم لهیب می کشد. دل ام نمی خواهد این وضع ادامه پیدا کند. نامزدم را دو سال قبل در یک تصادف رانندگی از دست دادم و بعد از او نمی خواهم، یعنی نمی توانم دوباره عاشق شوم. گویی کسی به من می گوید سرانجام این عشق هر چه که باشد وصل نیست. حسی نا شناخته به من میگوید که باید از این عشق پرهیز کنم. باید همین حالا این عشق نا مفهوم و غریب را رها کنم. شاید بعدها توانستم در باره اش چیزی بنویسم اما حالا نه. حس می کنم حمل این عشق از طاقت من فرا تر است.



یوسف

بیست و پنجم آذر ماه 74





سلام یوسف



دل ام می خواهد گریه کنم. دل ام می خواهد بروم توی حیاط و زیر درخت نارنج بایستم و جیغ بکشم. انگار چیزی در گلوم گلوله شده که تنها با فریاد بیرون می ریزد. دل ام می خواهد به همه بگویم که کسی را دوست دارم که دقیقا نمی دانم چه شکلی است. وقتی درس می خوانم ناخودآگاه گوشه گوشه ی همه ی کتاب ها و دفترهایم اسم تو را می نویسم. وای که چقدر دوستت دارم یوسف. پدرم اگر بفهمد که این چیزها را برای تو می نویسم، اگر بفهمد عاشق شده ام ... وای نه.

یوسف از من نخواه فراموش ات کنم. نخواه همان مونسی بشوم که قبل از آمدن تو بودم. خوب می دانم که این یک عشق ساده نیست. با تمام سلول هام احساس می کنم که عاشق روح تو شده ام. روح آشنا و بزرگ تو. خواهش می کنم مرا تنها نگذار. هیچ وقت تنهات نمی گذارم.



دوستت دارم – مونس

بیست و نهم آذر ماه





سلام مونس



مونس، مونس، مونس، مونس ... دوست دارم همه ی نامه را پر کنم از این اسم عزیز و پر مهر که هرچه بیشتر تکرارش می کنم، بیشتر شیفته اش می شوم. انگار اولین بار است که این اسم به گوشم می خورد. چه اسم پر معنایی! دوست دارم حروفش را دایم تلفظ کنم. دوست دارم حرف هاش را یکی یکی بنویسم و زل بزنم به آنها: م و ن س. داستانی نوشته ام که اسم شخصیت اصلی آن مونس است. داستان، یک باره و ناگهانی فوران کرد و من فقط آن را نوشتم. حالا احساس می کنم که تو برای همیشه لابه لای کلمات آن جاودانه شده ای. آیا این کافی نیست؟ داستان را به همراه این نامه برایت می فرستم. امیدوارم خوش ات بیاید.

جزئیات چهره ات را تقریبا فراموش کرده ام. حالا دیگر مونس برای من هر چهره ای هست و هیچ چهره ای نیست. هر صورت زیبایی را به او نسبت می دهم بی آن که بدانم کیستی و چیستی. همین نادانی است که عشق را برای من هراس ناک کرده است. تنها چیزی که از عمق جان احساس می کنم این است که باید هرچه زودتر تمامش کنم. دل ام می خواهد آن را در همین اوج و زیبایی و پاکی تمام کنم. می دانم اگر یک قدم دیگر جلو برویم همه ی پاکی و صداقت این دوست داشتن را از دست خواهیم داد. می دانم کار دشواری است. برای هردومان دشوار است. اما باید تمامش کنیم.



دوستت دارم – یوسف

چهارم دی ماه






سلام مونس



هر خاطره ای، خاطره نمی شود. هر دردی، درد نیست تا روح را مثل کاغذ مچاله کند. خاطره باید جان داشته باشد که زنده بماند. باید روح داشته باشد تا برای همیشه جاودانه شود. خاطره باید بسوزاند و خاکستر کند، آن طور که کاغذ تو با من کرد.

بعد از دیدن و حرف زدن با شما در آن قطار لعنتی – که ای کاش هیچ وقت اتفاق نمی افتاد – من هم دچار احساس غریبی شده ام. اوایل فکر می کردم نوعی دل تنگی معمولی است که با گذشت زمان از بین می رود. فکر می کردم از آن احساس های زودگذری است که با گذشت زمان نابود خواهد شد. سعی کردم فراموش ات کنم. سعی کردم سرم را بگذارم توی کتاب و روزنامه تا همه ی آن چند ساعت لعنتی که انگار توی کله ام یخ زده بود، فراموش شود. اما نشد. چه بود در صورت معصوم تو که این گونه دل ام را ربود؟ چه بود در چشم های غریب تو که در آن کوپه لعنتی گویی جادو کرد و روح ام را از جسم کند و با خودش به شیراز برد؟ می بینی که وضع من هم بهتر از تو نیست. آن شعله که در کوپه قطار در گرفت در سینه ی من هم لهیب می کشد. دل ام نمی خواهد این وضع ادامه پیدا کند. نامزدم را دو سال قبل در یک تصادف رانندگی از دست دادم و بعد از او نمی خواهم، یعنی نمی توانم دوباره عاشق شوم. گویی کسی به من می گوید سرانجام این عشق هر چه که باشد وصل نیست. حسی نا شناخته به من میگوید که باید از این عشق پرهیز کنم. باید همین حالا این عشق نا مفهوم و غریب را رها کنم. شاید بعدها توانستم در باره اش چیزی بنویسم اما حالا نه. حس می کنم حمل این عشق از طاقت من فرا تر است.



یوسف

بیست و پنجم آذر ماه 74





سلام یوسف



دل ام می خواهد گریه کنم. دل ام می خواهد بروم توی حیاط و زیر درخت نارنج بایستم و جیغ بکشم. انگار چیزی در گلوم گلوله شده که تنها با فریاد بیرون می ریزد. دل ام می خواهد به همه بگویم که کسی را دوست دارم که دقیقا نمی دانم چه شکلی است. وقتی درس می خوانم ناخودآگاه گوشه گوشه ی همه ی کتاب ها و دفترهایم اسم تو را می نویسم. وای که چقدر دوستت دارم یوسف. پدرم اگر بفهمد که این چیزها را برای تو می نویسم، اگر بفهمد عاشق شده ام ... وای نه.

یوسف از من نخواه فراموش ات کنم. نخواه همان مونسی بشوم که قبل از آمدن تو بودم. خوب می دانم که این یک عشق ساده نیست. با تمام سلول هام احساس می کنم که عاشق روح تو شده ام. روح آشنا و بزرگ تو. خواهش می کنم مرا تنها نگذار. هیچ وقت تنهات نمی گذارم.



دوستت دارم – مونس

بیست و نهم آذر ماه





سلام مونس



مونس، مونس، مونس، مونس ... دوست دارم همه ی نامه را پر کنم از این اسم عزیز و پر مهر که هرچه بیشتر تکرارش می کنم، بیشتر شیفته اش می شوم. انگار اولین بار است که این اسم به گوشم می خورد. چه اسم پر معنایی! دوست دارم حروفش را دایم تلفظ کنم. دوست دارم حرف هاش را یکی یکی بنویسم و زل بزنم به آنها: م و ن س. داستانی نوشته ام که اسم شخصیت اصلی آن مونس است. داستان، یک باره و ناگهانی فوران کرد و من فقط آن را نوشتم. حالا احساس می کنم که تو برای همیشه لابه لای کلمات آن جاودانه شده ای. آیا این کافی نیست؟ داستان را به همراه این نامه برایت می فرستم. امیدوارم خوش ات بیاید.

جزئیات چهره ات را تقریبا فراموش کرده ام. حالا دیگر مونس برای من هر چهره ای هست و هیچ چهره ای نیست. هر صورت زیبایی را به او نسبت می دهم بی آن که بدانم کیستی و چیستی. همین نادانی است که عشق را برای من هراس ناک کرده است. تنها چیزی که از عمق جان احساس می کنم این است که باید هرچه زودتر تمامش کنم. دل ام می خواهد آن را در همین اوج و زیبایی و پاکی تمام کنم. می دانم اگر یک قدم دیگر جلو برویم همه ی پاکی و صداقت این دوست داشتن را از دست خواهیم داد. می دانم کار دشواری است. برای هردومان دشوار است. اما باید تمامش کنیم.



دوستت دارم – یوسف

چهارم دی ماه





مسیحا

1388/1/20 3:14 ب.ظ



سلام یوسف



شاید این تقدیر منه که کسی رو دوست بدارم که نخواد دوستم داشته باشه. اگه تو می خوای، اگه تو دوست داری، من حرفی ندارم. سعی می کنم چون تو می خوای همه چیز را تموم کنم. شاید فقط یک خداحافظی ساده بتونه همه چیز رو تموم کنه. فقط گفتنش آسونه. اگه قرار بود به اینجا کشیده بشه، چرا اصلا پیش اومد؟ کاش اصلا همدیگر را ندیده بودیم. کاش اون چهارشنبه نبود. آخه این چه اتفاقی بود که افتاد؟ وقتی به تو فکر نمی کنم انگار چیزی گم کرده ام و وقتی هم به ات فکر می کنم انگار چیزی گیر کرده توی گلوم. دیشب رفتم توی حیاط، زیر بارون. همین طور با خودم اسمت را صدا می زدم. چادرم خیس خیس شده بود. فکر می کردم اگه روزی بمیرم و تو خبردار نشی چی؟ اگه زن کس دیگه ای بشوم چی؟ گاش می توانستم دوستت نداشته باشم. کاش طوفانی می امد و همه چیز رو با خودش می برد.



مونس تو

نهم دی ماه





مونس من سلام



این بهترین، زیباترین، باشکوه ترین، صمیمی ترین، شفاف ترین، عاشقانه ترین، و غم ناک ترین چیزی هست که تا حالا خوانده ام. حتی اگر تا حالا هیچ چیز برای من ننوشته بودی، این برای همیشه من کافی است تا با خواندن اش پر شوم از مهر تو. پر شوم از معنای پاک دوست داشتن. این نزدیک ترین نوشته ی تو هست به من. انگار خودم با دقت کلمات اش را انتخاب کرده ام، تراش داده ام، براق کرده ام و نوشته ام. حتی اگر این نقطه ی پایانی باشد بر هرچه که بین ما بود، این بهترین و با شکوه ترین پایانی است که بر انتها ی هر عشق پاکی می توان گذاشت. کلمات اش چنان برای من مقدس اند که بی وضو لمس شان نمی کنم.

مونس ام این آخرین نامه ی من است. ترک ات می کنم اما خانه ام بوی تو را می دهد. دروغ می گویم اگر می گویم دوری ات را می توانم. می خواهم تو را در قصه ای روایت کنم. می خواهم تو را، تمامی تو را، به هر شیوه که دوست تر می داری، اول شخص، دانای کل یا هر گونه ی دیگر روایت کنم. دیگر قصه هام آکنده از عطر روح تو اند. تو نفیس ترین طرحی هستی که هرچه بیش تر می نویسم اش، گوشه های ناگفته اش بیشتر می شود. در روایت تو من گیج شده ام. انگار داستان را نه من که تو می نویسی. هر جا که بخواهی می بری و عاقبت پایانش را لبریز می کنی از اندوه. همیشه وسط بگومگوهای شخصیت های داستان پیدات می شود و بعد نگاه ات را صاف توی چشم هام گره می زنی و در آن هیاهو که هیچ کس صدای دیگری را نمی شنود، با لبخند می گویی دوستت دارم، دوستت دارم و داستان ناگهان تمام می شود.



تا ابد دوستت دارم – یوسف

پانزدهم دی ماه





سلام یوسف



امروز صبح نامه هات را سوزاندم. از ترس بابام. بس که آنها را خوانده ام همه را حفظ شده ام. هرگز فراموش ات نخواهم کرد. دیروز موضوع را به مادرم گفتم. مادرم گفت حق با تو است. گفت بهتر است این عشق بی پایه را تمام کنم. گفت در خانواده ی ما عاشقی برای دختر ننگ است. گفت اگر پدرت بفهمد چی؟ به مادرم قول داده ام تمام اش کنم اما نمی دانم می توانم یا نه. نامه هایی که برای ات فرستادم اگر خواستی از بین ببر.



تا ابد دوستت خواهم داشت – مونس

نوزدهم دی ماه 74





جناب آقای سرمدی، نویسنده و هنرمند گرامی



با سلام و آرزوی موفقیت



امیدوارم که همیشه تندرست و سلامت باشید. آدرس تان را از ناشر کتاب تان جناب آقای کامیاب پیدا کردم. ایشان گفتند که مدت ها است از شما بی خبرند و امیدوارند که آدرس تان تغییر نکرده باشد. باری پدرم توصیه کرد که این یادداشت کوتاه را به همراه کارت دعوت عروسی تقدیم کنم و از جناب عالی برای شرکت در مراسم ازدواج ام دعوت به عمل آورم. مراسم در باشگاه مهر شیراز به آدرسی که پایین نامه نوشته ام برگزار می شود. بلیت رفت و برگشت را همراه نامه خدمت تان ارسال می دارم. حضور شما مایه افتخار بنده و خانواده ی فردوس خواهد بود.



با تشکر – مونس فردوس

شیراز – دوم اردیبهشت 78







سلام یوسف



شاید این تقدیر منه که کسی رو دوست بدارم که نخواد دوستم داشته باشه. اگه تو می خوای، اگه تو دوست داری، من حرفی ندارم. سعی می کنم چون تو می خوای همه چیز را تموم کنم. شاید فقط یک خداحافظی ساده بتونه همه چیز رو تموم کنه. فقط گفتنش آسونه. اگه قرار بود به اینجا کشیده بشه، چرا اصلا پیش اومد؟ کاش اصلا همدیگر را ندیده بودیم. کاش اون چهارشنبه نبود. آخه این چه اتفاقی بود که افتاد؟ وقتی به تو فکر نمی کنم انگار چیزی گم کرده ام و وقتی هم به ات فکر می کنم انگار چیزی گیر کرده توی گلوم. دیشب رفتم توی حیاط، زیر بارون. همین طور با خودم اسمت را صدا می زدم. چادرم خیس خیس شده بود. فکر می کردم اگه روزی بمیرم و تو خبردار نشی چی؟ اگه زن کس دیگه ای بشوم چی؟ گاش می توانستم دوستت نداشته باشم. کاش طوفانی می امد و همه چیز رو با خودش می برد.



مونس تو

نهم دی ماه





مونس من سلام



این بهترین، زیباترین، باشکوه ترین، صمیمی ترین، شفاف ترین، عاشقانه ترین، و غم ناک ترین چیزی هست که تا حالا خوانده ام. حتی اگر تا حالا هیچ چیز برای من ننوشته بودی، این برای همیشه من کافی است تا با خواندن اش پر شوم از مهر تو. پر شوم از معنای پاک دوست داشتن. این نزدیک ترین نوشته ی تو هست به من. انگار خودم با دقت کلمات اش را انتخاب کرده ام، تراش داده ام، براق کرده ام و نوشته ام. حتی اگر این نقطه ی پایانی باشد بر هرچه که بین ما بود، این بهترین و با شکوه ترین پایانی است که بر انتها ی هر عشق پاکی می توان گذاشت. کلمات اش چنان برای من مقدس اند که بی وضو لمس شان نمی کنم.

مونس ام این آخرین نامه ی من است. ترک ات می کنم اما خانه ام بوی تو را می دهد. دروغ می گویم اگر می گویم دوری ات را می توانم. می خواهم تو را در قصه ای روایت کنم. می خواهم تو را، تمامی تو را، به هر شیوه که دوست تر می داری، اول شخص، دانای کل یا هر گونه ی دیگر روایت کنم. دیگر قصه هام آکنده از عطر روح تو اند. تو نفیس ترین طرحی هستی که هرچه بیش تر می نویسم اش، گوشه های ناگفته اش بیشتر می شود. در روایت تو من گیج شده ام. انگار داستان را نه من که تو می نویسی. هر جا که بخواهی می بری و عاقبت پایانش را لبریز می کنی از اندوه. همیشه وسط بگومگوهای شخصیت های داستان پیدات می شود و بعد نگاه ات را صاف توی چشم هام گره می زنی و در آن هیاهو که هیچ کس صدای دیگری را نمی شنود، با لبخند می گویی دوستت دارم، دوستت دارم و داستان ناگهان تمام می شود.



تا ابد دوستت دارم – یوسف

پانزدهم دی ماه





سلام یوسف



امروز صبح نامه هات را سوزاندم. از ترس بابام. بس که آنها را خوانده ام همه را حفظ شده ام. هرگز فراموش ات نخواهم کرد. دیروز موضوع را به مادرم گفتم. مادرم گفت حق با تو است. گفت بهتر است این عشق بی پایه را تمام کنم. گفت در خانواده ی ما عاشقی برای دختر ننگ است. گفت اگر پدرت بفهمد چی؟ به مادرم قول داده ام تمام اش کنم اما نمی دانم می توانم یا نه. نامه هایی که برای ات فرستادم اگر خواستی از بین ببر.



تا ابد دوستت خواهم داشت – مونس

نوزدهم دی ماه 74





جناب آقای سرمدی، نویسنده و هنرمند گرامی



با سلام و آرزوی موفقیت



امیدوارم که همیشه تندرست و سلامت باشید. آدرس تان را از ناشر کتاب تان جناب آقای کامیاب پیدا کردم. ایشان گفتند که مدت ها است از شما بی خبرند و امیدوارند که آدرس تان تغییر نکرده باشد. باری پدرم توصیه کرد که این یادداشت کوتاه را به همراه کارت دعوت عروسی تقدیم کنم و از جناب عالی برای شرکت در مراسم ازدواج ام دعوت به عمل آورم. مراسم در باشگاه مهر شیراز به آدرسی که پایین نامه نوشته ام برگزار می شود. بلیت رفت و برگشت را همراه نامه خدمت تان ارسال می دارم. حضور شما مایه افتخار بنده و خانواده ی فردوس خواهد بود.



با تشکر – مونس فردوس

شیراز – دوم اردیبهشت 78






مسیحا

1388/1/20 3:15 ب.ظ



سرکار خانم مونس فردوس



سلام



نامه تان را دیروز صبح دکتر کیمرام به من داد. توی سف همام بودیم که کیمرام نامه را گزاشت توی جیب پیراهن ام. کیمرام میگوید اگر دوش نگیریم شیتان های توی کله مان شروع میکنند به سر و سدا. می گوید صردرد ما به خاطر سر و سدای شیتان ها است. اینجا شب ها صدای قتار ... تی کوپ تی کوپ ... تی کوپ تی کوپ ...

هنوض هم هر وخت دختری روسری اش را جلو می کشد، یاد تو می افتم. هر وخت کسی می خندد و لپ هاش گل می افتد، یاد لپ های تو می افتم. وقتی خانم پرصتار از همان عتری که تو مسرف می کردی به خودش می زند، یاد تو می افتم. کیمرام گفت: " قدم رو ... یک دو ... یک دو ... " رفتیم توی همام. از شما و پدر بزرگ وارتان به خاطر دعوت از این جانب سپاس گذارم. متاصفانه شرکت در مراسم اضدواج جناب عالی برای من امکان پظیر نیست. دکتر کیمرام خیلی انسان خوبی اصت. کیمرام هرروز به ما شکلات و آب نباط می دهد. دیشب من گریه کردم به خاطر قتار که نیامد ...

کیمرام می گوید ما تب داریم و صرمان درد می کند. می گوید فقط همام با آب داق است که شیتان ها را می کشد. می گوید باید همه ی شیتان ها را کشت تا ما نجات پیدا کنیم. می گوید باید همه ی شیتان های کله مان مثل بره های کشتارگاه کشتار شوند. می گوید تنها وقتی همه ی آنها کشتار شدند، ما خوب می شویم و می توانیم هر کجا بخواهیم برویم. کیمرام می گوید شاید دویصت سال دیگر خوب بشویم. به هر حال امیدوارم همیشه در ذندگی خوش بخت و سرفراض باشید.



قروب – یوصف صرمدی




سرکار خانم مونس فردوس



سلام



نامه تان را دیروز صبح دکتر کیمرام به من داد. توی سف همام بودیم که کیمرام نامه را گزاشت توی جیب پیراهن ام. کیمرام میگوید اگر دوش نگیریم شیتان های توی کله مان شروع میکنند به سر و سدا. می گوید صردرد ما به خاطر سر و سدای شیتان ها است. اینجا شب ها صدای قتار ... تی کوپ تی کوپ ... تی کوپ تی کوپ ...

هنوض هم هر وخت دختری روسری اش را جلو می کشد، یاد تو می افتم. هر وخت کسی می خندد و لپ هاش گل می افتد، یاد لپ های تو می افتم. وقتی خانم پرصتار از همان عتری که تو مسرف می کردی به خودش می زند، یاد تو می افتم. کیمرام گفت: " قدم رو ... یک دو ... یک دو ... " رفتیم توی همام. از شما و پدر بزرگ وارتان به خاطر دعوت از این جانب سپاس گذارم. متاصفانه شرکت در مراسم اضدواج جناب عالی برای من امکان پظیر نیست. دکتر کیمرام خیلی انسان خوبی اصت. کیمرام هرروز به ما شکلات و آب نباط می دهد. دیشب من گریه کردم به خاطر قتار که نیامد ...

کیمرام می گوید ما تب داریم و صرمان درد می کند. می گوید فقط همام با آب داق است که شیتان ها را می کشد. می گوید باید همه ی شیتان ها را کشت تا ما نجات پیدا کنیم. می گوید باید همه ی شیتان های کله مان مثل بره های کشتارگاه کشتار شوند. می گوید تنها وقتی همه ی آنها کشتار شدند، ما خوب می شویم و می توانیم هر کجا بخواهیم برویم. کیمرام می گوید شاید دویصت سال دیگر خوب بشویم. به هر حال امیدوارم همیشه در ذندگی خوش بخت و سرفراض باشید.



قروب – یوصف صرمدی



اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
فرشته ها غایب اند
احمد غلامی/ روزنامه شرق/ 20 مهرماه 1384





استخوان خوک و دست هاى جذامى نوشته مصطفى مستور داستان بلندى است که از داستان هاى کوتاهى که به یکدیگر گره خورده اند، خلق شده است.
داستان زندگى آدم هاى مستور در مجتمع مسکونى خاوران و در آپارتمان هاى جداگانه اى روى مى دهد و هر یک از آنها داستان خودشان را دارند که با ظرافت به یکدیگر پیوند مى خورند و گاهى نیز برحسب اتفاق سر راه یکدیگر قرار مى گیرند. دانیال با مادر پیرش در آپارتمانى زندگى مى کند که تا سقف آن کتاب چیده اند. دانیال از طبقه چهاردهم دنیا را نظاره مى کند و همانند کشیش خشمگینى بر انسان ها نهیب زده و وضعیت رقت بارشان را فریاد مى زند. دانیال، انسان بریده، منزوى و طغیان گرى است که از پلشتى ها و پوچى هاى رفتار آدم ها به ستوه آمده است.
درنا دختر کوچکى است که پدر و مادرش در حال متارکه هستند. محسن (پدر) روزنامه نگار است و زندگى اش را وقف روزنامه کرده و رابطه اى با همسرش سیمین ندارد. زندگى آنان نمونه بارزى از زندگى مدرن امروز است. اصرارى براى ادامه زندگى مشترک وجود ندارد و توافقى ناخواسته جدایى را قطعى کرده است. در بال شرقى طبقه هشتم برج خاوران حامد زندگى مى کند. حامد عاشق مهناز و در انتظار اوست که بازگردد و با او ازدواج کند. اما دلبسته دخترى مى شود به نام نگار، چون نگار شباهت زیادى به مهناز دارد. اما این عشق (عشق حامد به نگار) هرگز شکل جدى به خود نمى گیرد و مثل همه چیزهاى دنیاى مدرن پا در هوا مى ماند.سوسن یکى دیگر از ساکنان این مجتمع است. زن بدکاره اى که از این راه گذران مى کند. اما وقتى با کیا شاعر آشنا مى شود زندگى اش دگرگون مى شود. کیا رفتارى مسیحایى دارد که موجب تحول سوسن مى شود. نوذر در ضلع غربى طبقه چهارم برج خاوران زندگى مى کند. نوذر جزء پست ترین آدم هاى این جهان است. آدم هایى که برادر خونى خود را مى کشند تا به مال و منال برسند. نوذر قابیل است. قابیلى که به دست قابیل هاى دیگر کشته مى شود. در آپارتمانى دیگر گروهى از جوانان هستند. آدم هاى بى هویت که زندگى آنان کلافى از خوشگذرانى و هرزگى است. دوستى ها، بحران ها و خوشى هاى آنان کم عمق و زودگذر است. در آخرین طبقه برج خاوران، طبقه هفدهم افسانه و دکتر محمد مفیدى زندگى مى کنند. زن و شوهر بداقبالى که فرزندشان سرطان پیشرفته خون دارد و امیدى به زنده ماندنش نیست. افسانه که خود پزشک است در سخت ترین دوره زندگى اش بین ایمان به معجزه و دانش به عنوان تنها گره گشاى مشکلات بشرى سرگردان است. حتى حقیقت معجزه را که با چشم دیده باور نمى کند و در روایت آن براى شوهرش محمد دروغ مى گوید. اما سرانجام حقیقت را مى پذیرد و به آن اعتراف مى کند.مصطفى مستور، نویسنده اى مفهوم گرا است. مفاهیم دینى، اخلاقى و گاه فلسفى حضورى جدى در آثارش دارند. مستور تلاش نمى کند که مفهوم گرایى اش مستور بماند و به صراحت آن را بیان مى کند و پشت آن مى ایستد. استخوان خوک و دست هاى جذامى برگرفته از سخنان حضرت على(ع) است در مذمت دنیا. و این مذمت دنیا و دنیاگریزى بن مایه داستان را شکل مى دهد. داستان روایتى زهدگرایانه دارد. زاهدى که پلشتى ها و ناپاکى هاى دنیا، او را به ستوه آورده و با خلق تصاویرى از زندگى بغرنج آدم مدرن امروز مى کوشد تا آنان را به وضعیت اسفبار خود آگاه سازد. این زاهد (راوى) زیبایى هاى زندگى را نمى بیند و دلش نمى خواهد با بیان رمانتیک زیبایى هاى زندگى آنان را امیدوار کند. او با درشت نمایى این پلشتى ها مى خواهد آنان را هراسان کند، مگر به خویشتن خود بازگردند و در پى راه نجاتى باشند. در کتاب استخوان خوک و دست هاى جذامى فرشته هاى ویم وندرس غایبند. فرشته هایى که از دنیاى دیگر مى آیند و به همه دردها، رنج ها و زشتى هاى آدمى نگاهى عطوفت آمیز دارند. نگاهى از بالا و آسمانى. فرشته هایى که سر به شانه انسان مى گذارند و در رفتارشان نشان مى دهند آدمى با این رنج هاى کوچکش چقدر خوشبخت و سعادتمند است، چون عاشق مى شود و عشق مى ورزد. اما مستور عشق را در این کتاب به سخره مى گیرد و عشق زمینى را عشقى ناپایدار مى داند. عشقى که نمى تواند انسان را نجات دهد. اما فرشته هاى ویم وندرس به روى زمین مى آیند و یکى از آنان دلبسته آدمى زمینى مى شود و دیگر به آسمان بازنمى گردد.






اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

هل من محیص؟*


_ان پایین چه کار میکردی؟
_واکس میزدم اقا !شاید تا حالا سی هزار جفت کفش را واکس زده باشم.
_برای چی؟ برای چی واکس میزدی؟
_برای اینکه کفش ها برق بزنند و از بین نروند اقا!
_تا حالا فکر هم کرده ای؟
_نه هیچ وقت فکر نکرده ام .
_چرا؟
_من بلد نیستم فکر کنم اقا.من فقط بلدم واکس بزنم.
_خفه شو!تا حالا گریه کرده ای؟
_نه اقا.
دروغ نگو!
_بله اقا یک بار.کفش های جنتلمنی را خوب واکس نزده بودم و اوبا لگد زد توی چانه ام .یکی از دندانهایم شکست و من از درد گریه کردم.
_برو گمشو!ببریدش. بندازیدش تو چاه .نفر بعد!!





_چرا میلرزی ؟درست بایست!کار تو چی بود؟
_من ... من سوپرمارکت داشتم اقا!
_می ترسی؟
_بله اقا ،من خیلی میترسم.
_از کی؟ از چی می ترسی؟
_از خودم .از دنباله خودم می ترسم.
_سوپر مارکت چی هست؟
_جایی که هر خوراکی توی ان پیدا می شود اقا!سوسیس ،همبرگر،کنسرو،سس،ادامس،حتی مرگ موش. هر کس به سوپرمارکت احتیاج دارد اقا!هر کس مسواک یا تیغ یا حتی پفک نمکی را باید از سوپر مارکت بخرد.
_پفک نمکی چی هست؟
_به بچه هامی دهند که گریه نکنند اقا!
_ببریدش.






_شما ان پایین چیزی که گفته بودم پیدا کردی؟
_من فراموش کرده بودم که دنبال چه چیزی باید بگردم؟
_چرا فراموش کردی؟
_چون کار میکردم .از صبح تا شب جان میکندم.برای یک وعده غذامجبور بودم مثل سگ بدوم. وقتی غذا میخوردم دوباره گرسنه میشدم و مجبور بودم دوباره کار کنم .زندگی من همه اش شده بود کار و کارو کار ،وفکر به دست اوردن اسایش همه چیز را از خاطرم برده بود . هر چه بیشتر دنبال اسایش می رفتم ان را کمتر به خاطر می اوردم .ما ان جا مظلوم بودیم.
_از کسی کمک نخواستی؟
_نه
_ببریدش.
_اعتراض دارم!
_به چی؟
_شما مارا گول زدید.ان پایین هیچی نمیشد پیدا کرد.ان جا حتی خودمان را هم فراموش کرده بودیم .شما زیادی از ما توقع داشتید .این درست نیست.
_ببریدش ،باید تا صبح دور خودش بچرخد.






_ان پایین چطور بود؟
_تاریک بود ،تاریک تاریک.
تو چه میکردی؟
_من شاعر بودم .شعر میگفتم.
_درباره ی چی؟
_گاهی در ان تاریکی محض تکه هایی از نور می افتاد روی در و دیوار ومن چیزهایی را میدیدم.من درباره چیزهایی که می دیدم شعر می گفتم .
_اما بیش تر شعر های شما درباره ی زن است .
_زن ها همیشه روشن بودند.ان جا پر از زن بود .
_ان پایین چیز دیگری پیدا نکردی؟
_من چیزی نمی دیدم و فقط چیزها را بادست لمس میکردم یا می بوییدم .گاهی صداهای عجیبی می شنیدم و می ترسیدم.
_ان پایین قشنگ بود؟
_بله قشنگ بود.
_تو خوشبخت بودی؟
_نه.
_چرا؟
_چون هیچ کس مرا نمیفهمید.خسته شده بودم .همه می گفتند شعر های من زاییده خیال است،اما من هر چه را که می گفتم ،می دیدم.در واقع تا چیزی را نمی دیدم نمی گفتم .
_ببریدش.






_بیاریدش اینجا !بنشین!ان پایین چه کار میکردی؟
_هیچی من هیچ کاری نمی کردم.من همه اش بیمار بودم.همیشه توی بیمارستان بودم.
_زندگی سختی داشتی؟
_زندگی؟من زندگی نمی کردم .من فقط زنده بودم.دایم دیالیز می شدم.علم پزشکی برای نجات من هیچ غلطی نتوانست بکند.من ان جا روزی هزار بار می مردم و نمی مردم .به این می گویند زندگی؟لعنت به ابن زندگی!
_پس بد بخت بودی؟
_نه من بد بخت نبودم چون بدتر از من هم بود.
_خوشبخت بودی؟
_خوشبختی چیه؟
_نمی دانم .شاید دو تا کلیه ی سالم.
_ببریدش .بگذارید بخوابد.خوب بخوابد.نفر بعد!






_ان پایین چه کار میکردی؟
_من اواز میخواندم.من خواننده بودم.
_چه می خواندی؟
_اوازهای اندوه.ما ان پایین داشتیم از غصه دق میکردیم.ما فکر کردیم تا ابد ان جا گیر کرده ایم.
_اندوه چی؟
_اندوه دوری.ما تنها بودیم .از تنهایی می ترسیدیم.از تنهایی و ترس گریه امان میگرفت.جیغ می کشیدیم.ضجه می زدیم .بعد ناله را با موسیقی مخلوط کردیم، شد اواز.
_اما شما خوش بودید.
_وقتی کسی پاسخ ما را نداد مجبور شدیم غم هامان را فراموش کنیم.ما فرض کردیم کسی نیست پس دور خودمان چرخیدیم .یعنی رقصیدیم و الکی خوش شدیم . از ان بالا هیچ صدایی به ما نمی رسید.ما کاملا مایوس شده بودیم.
_بندازیدش جایی که کسی را نبیند .نفر بعد!






_کار تو چی بود؟
_من سرباز بودم اقا!به من یک تفنگ دادند و گفتند شلیک کن.
_به چه کسی؟
_نمی دانم .به من گفتند فقط به طرف جلو تیراندازی کن .گفتند ان ها دشمنان ما هستند و باید از بین بروند.
_چند نفر را کشتی؟
_نمی دانم .من واقعا نمی دانم.من فقط تفنگم را اتش میکردم.دقیقا نمی دیدم که کسی روی زمین می افتد یا نه.
_چرا شلیک می کردی؟
_اطاعت از بالا دست.
_زندگی چی هست؟
_اطاعت از بالا دست.
_تو خوشبخت بودی؟
_نمی دانم.
_ببریدش.







_ان پایین چه کار میکردی؟
_من دانشمند بودم اقا!طبیعت مثل کلافی سر در گم به هم پیچیده و نا پیدا بود.اول فکر می کردیم باز کردن این کلاف ممکن است اما بعد نا امید شدیم.ما فرضیه می دادیم،ازمایش می کردیم ،نتیجه می گرفتیم وقانون می نوشتیم و بعد می دیدیم که همه چیز اشتباه است.بارها و بارها حرف هامان را پس گرفتیم و یا ان ها را تغییر دادیم.
_چه چیز مهمی ان پایین پیدا کردی؟
_قوانین و اصول طبیعت را.پایین ان قدر زیبا بود که ما محو زیبایی ان جا شده بودیم.
_پس حسابی سرگرم شده بودید؟
_ان پایین سرگرم کننده بود.
_تو خوشبخت بودی؟
_نه،ما میخواستیم با ریاضی و فیزیک همه مسایل را حل کنیم اما سوال های زیادی بی پاسخ مانده بود .پاسخ هر سوال با خودش هزار سوال دیگر را پیش می اورد .ما بین سوال های زیادی گیج شده بودیم.چیزهای زیادی بود که حل انها از عهده ی ما بر نمی امد.سوا لها و جهل ،روح مارا میخورد.
_عاشق هم شده بودی؟
_نه.
_ببریدش.






_کار تو چی بود؟
_اجازه هست بنشینم؟
_بنشین.
_من مسئول ادم های زیادی بودم.من برای پیشرفت اقتصادی و صنعتی و توسعه سرزمین ان ها تصمیم میگرفتم.همه ی انها به من مدیونند.من سرزمین انها را اباد کردم و ...
_چه کار مفیدی انجام دادی؟
_من سرعت توسعه برنامه های اقتصادی،پروژه های صنعتی و گسترش تکنولوژی را تنظیم و طراحی می کردم..
_چه کار مهمی انجام دادی؟
_تامین ازادی،عدالت،دموکراسی و تحقق قوانین از اهداف استراتژیک تصمیم گیریهای ما بود...
_این دارد هذیان می گوید،ببریدش.
_ولی حرف های من هنوز تمام نشده!
_تا حالا هم چیز مهمی نگفته ای.
_تامین معاش و خوشبختی و سعادت بشر چیز مهمی نیست؟
_تو دیوانه ای.
_من هیچ کار مهمی نکرده ام؟
_تودیوانه ای،ببریدش!
_با من چه کار میخواهید بکنید؟
_بندازیدش تو چاه!





_ان پایین چه کار میکردی؟
_هو
_کارت چی بود؟
_هو
_تو درویشی؟
_انالحق.
_حق چیه؟
_نفس درویش.لیس فی جبتی الاالله.
_رسیده ای؟
_این راه را نهایت،صورت کجا توان بست؟
_در راهی؟
_من راهم.
_خسته ای؟
_خسته ام .تشنه ام.
_ببریدش.کمی اب به او بدهید.






_ان جا چه طور بود؟
it was busy.It was not so at the beginning but it became busy and busier.In fact we made it this way.Suddenly we noticed that there wasnot room for ourselves amonge the mess.finally we started to overcome and control the situation.But it got even worse,until we bacame lost.Every thing was becoming a real mess and vague.We were confused.Everyone tried to bring about an order but it was too little too late...In fact no one was able to see one another.Sometimes we heard someone burst but we did not care.We had no time even to glance.Even if we had ,we were unable to see him clearly.Everyone tried to stick up to himself.Therfore we felt lonely and nostalgic.We countinuously need
.to love everyone and every thing and when we loss them we could fill every sad
.what would you do during the loneliness
.Some cried suddenly and then burst and some tried to forget everything
?Is there noway out
.No,there was not
?Did you ever ask anyone for help
.No,we thougth we could save ourselves from such a mess
_زود ببریدش. حالش هیچ خوب نیست.






_پایین چطور بود؟
_سخت بود اقا.خیلی سخت بود.
تو چه کار می کردی؟
من منتظر بودم اقا.
منتظر چی؟منتظر کسی که می گفتند یک روز بهشت را با خودش خواهد اورد.ان پایین همه مایوس شده بودند ،اما من منتظر بودم .ان قدر انتظار کشیدم و نگاه کردم که چشم هایم بی سو شد اما کسی نیامد.ما داشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم.
_هیچ کاری از دست تو ساخته نبود؟
_از دست هیچ کس کاری ساخته نبود.وضع بدتر از ان بود که کسی بتواند ان را کنترل کند.شاید کسی می توانست کلیات را درست کند اما سامان دادن به جزییات از عهده ی هیچ کس بر نمی امد.همه چیز به وضوح از دست رفته بود.هیچ کس نمی دانست چه باید بکند .ان جا مثل جهنم غیر قابل تحمل بود.بهترین کاری که از دست ما ساخته یود ،این بود که منتظر بمانیم و خوب باشیم.
_خوب؟
_بله.تنها کاری که می توانستیم یکنیم این بود که خوب باشیم.اگر همه خوب می شدند ان وقت کسی که همه انتظارش را می کشیدند می امد و همه جزییات را اصلاح می کرد.جزییات به شکل تاسف باری تباه شده بود.ادمها همه در جزییات تباه می شدند اما کسی به جزییات اهمیت نمی داد.همه در فکر کلیات بودند .در کلیات انسانی وجود نداشت .من از وضعیت به وجود امده گریه ام گرفته بود .ان پایین دلم را به هم میزد.من سعی کردم خوب باشم و هم چنان منتظر بمانم .خوب بودن دشوار بود اما به نظر می رسید که تنها راه نجات است.
_ببریدش تو باغ.



*محیص:راه فرار و گریز


اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
کچل کفتر باز


چند کلمه


بچه ها، بیشک آینده در دست شماست و خوب و بدش هم مال شماست. شما خواه ناخواه بزرگ می شوید و همپای زمان پیش می روید. پشت سر پدرانتان و بزرگهایتان می آیید و جای آنها را می گیرید و همه چیز را بدست می آورید، زندگی اجتماعی را با همه ی خوب و بدش صاحب می شوید. فقر، ظلم، زور، عدالت، شادی و اندوه، بیکسی، کتک، کار و بیکاری، زندان و آزادی، مرض و بیدوایی،‌ گرسنگی و پابرهنگی و صدها خوشی و ناخوشی اجتماعی دیگر مال شما می شود.
می دانیم که برای درمان ناخوشیها اول باید علت آن را پیدا کرد. مثلا دکترها برای معالجه ی مریضهاشان اول دنبال میکروب آن مرض می گردند و بعد دوای ضد آن میکرب را به مریضهاشان می دهند. برای از بین بردن ناخوشی های اجتماعی هم باید همین کار را کرد. می دانیم که در بدن سالم هیچوقت مرض نیست. در اجتماع سالم هم نباید نشانی از ناخوشی باشد. ورشکستگی، زور گفتن، دروغ، دزدی و جنگ هم ناخوشیهایی هستند که فقط در اجتماع ناسالم دیده می شوند. برای درمان اینهمه ناخوشی باید علت آنها را پیدا کنیم. همیشه از خودتان بپرسید: چرا رفیق همکلاسم را به کارخانه ی قالیبافی فرستادند؟ چرا بعضیها دزدی می کنند؟ چرا اینجا و آنجا جنگ و خونریزی وجود دارد؟ بعد از مردن چه می شوم؟ پیش از زندگی چه بوده ام؟ دنیا آخرش چه می شود؟ جنگ و فقر و گرسنگی چه روزی تمام خواهد شد؟
و هزاران هزار سؤال دیگر باید بکنید تا اجتماع و دردهایش را بشناسید. این را هم بدانید که اجتماع چهار دیواری خانه تان نیست. اجتماع هر آن نقطه ای است که هموطنان ما زندگی می کنند. از روستاهای دوردست تا شهرهای بزرگ و کوچک. با همه ی کوچه های پر از پهن و لجن روستا تا خیابانهای تر و تمیز شهر. با کلبه های تنگ و تاریک و پر از مگس روستاییان فقیر تا قصرهای شیک و رخشان شهریهای دولتمند. با بچه های کشاورز و قالیباف مزدور و ژنده پوش تا بچه هایی که کمترین غذایشان چلومرغ و بوقلمون و موز و پرتقال است. اینها همه اجتماعی است که شما از پدرانتان به ارث خواهید برد. شما نباید میراث پدرانتان را دست نخورده به دست فرزندان خود برسانید. شما باید از بدیها کم کنید یا آنها را نابود کنید. بر خوبیها بیفزایید و دوای ناخوشیها را پیدا کنید یا آنها را نابود کنید. اجتماع ، امانتی نیست که عیناً حفظ می شود.
برای شناختن اجتماع و جواب یافتن به پرسشها چند راه وجود دارد. یکی از این راهها این است که به روستاها و شهرها سفر کنید و با مردم مختلف نشست و برخاست داشته باشید. راه دیگرش کتاب خواندن است. البته نه هر کتابی. بعضیها می گویند هر کتابی به یک بار خواندنش می ارزد. این حرف چرند است. در دنیا آنقدر کتاب خوب داریم که عمر ما برای خواندن نصف نصف آنها هم کافی نیست. از میان کتابها باید خوبها را انتخاب کنیم. کتابهایی را انتخاب کنیم که به پرسشهای جوراجور ما جوابهای درست می دهند، علت اشیا و حوادث و پدیده ها را شرح می دهند، ما را با اجتماع خودمان و ملتهای دیگر آشنا می کنند و ناخوشیهای اجتماعی را به ما می شناسانند. کتابهایی که ما را فقط سرگرم می کنند و فریب می دهند، به درد پاره کردن و سوختن می خورند.
بچه ها قصه و داستان را با میل می خوانند. قصه های با ارزش می توانند شما را با مردم و اجتماع و زندگی آشنا کنند و علتها را شرح دهند. قصه خواندن تنها برای سرگرمی نیست. بدینجهت من هم میل ندارم که بچه های فهمیده قصه های مرا تنها برای سرگرمی بخوانند.
بهرنگ



(یعنی میشه این چیزها رو به بچه ها فهموند)



اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
پسرک لبو فروش


چند سال پیش در دهی معلم بودم. مدرسه ی ما فقط یک اتاق بود که یک پنجره و یک در به بیرون داشت. فاصله اش با ده صد متر بیشتر نبود. سی و دو شاگرد داشتم. پانزده نفرشان کلاس اول بودند. هشت نفر کلاس دوم. شش نفر کلاس سوم و سه نفرشان کلاس چهارم. مرا آخرهای پاییز آنجا فرستاده بودند. بچه ها دو سه ماه بی معلم مانده بودند و از دیدن من خیلی شادی کردند و قشقرق راه انداختند. تا چهار پنج روز کلاس لنگ بود. آخرش توانستم شاگردان را از صحرا و کارخانه ی قالیبافی و اینجا و آنجا سر کلاس بکشانم. تقریباً همه ی بچه ها بیکار که می ماندند می رفتند به کارخانه ی حاجی قلی فرشباف. زرنگترینشان ده پانزده ریالی درآمد روزانه داشت. این حاجی قلی از شهر آمده بود. صرفه اش در این بود. کارگران شهری پول پیشکی می خواستند و از چهار تومان کمتر نمی گرفتند. اما بالاترین مزد در ده 25 ریال تا 35 ریال بود.
ده روز بیشتر نبود من به ده آمده بودم که برف بارید و زمین یخ بست. شکافهای در و پنجره را کاغذ چسباندیم که سرما تو نیاید.
روزی برای کلاس چهارم و سوم دیکته می گفتم. کلاس اول و دوم بیرون بودند. آفتاب بود و برفها نرم و آبکی شده بود. از پنجره می دیدم که بچه ها سگ ولگردی را دوره کرده اند و بر سر و رویش گلوله ی برف می زنند. تابستانها با سنگ و کلوخ دنبال سگها می افتادند، زمستانها با گلوله ی برف.
کمی بعد صدای نازکی پشت در بلند شد: آی لبو آوردم، بچه ها!.. لبوی داغ و شیرین آوردم!..
از مبصر کلاس پرسیدم: مش کاظم، این کیه؟
مش کاظم گفت: کس دیگری نیست، آقا... تاری وردی است، آقا... زمستانها لبو می فروشد... می خواهی بش بگویم بیاید تو.
من در را باز کردم و تاری وردی با کشک سابی لبوش تو آمد. شال نخی کهنه ای بر سر و رویش پیچیده بود. یک لنگه از کفشهاش گالش بود و یک لنگه اش از همین کفشهای معمولی مردانه. کت مردانه اش تا زانوهاش می رسید، دستهاش توی آستین کتش پنهان می شد. نوک بینی اش از سرما سرخ شده بود. رویهم ده دوازده سال داشت.
سلام کرد. کشک سابی را روی زمین گذاشت. گفت: اجازه می دهی آقا دستهام را گرم کنم؟
بچه ها او را کنار بخاری کشاندند. من صندلی ام را بش تعارف کردم. ننشست. گفت: نه آقا. همینجور روی زمین هم می توانم بنشینم.
بچه های دیگر هم به صدای تاری وردی تو آمده بودند، کلاس شلوغ شده بود. همه را سر جایشان نشاندم.
تاری وردی کمی که گرم شد گفت: لبو میل داری، آقا؟
و بی آنکه منتظر جواب من باشد، رفت سر لبوهاش و دستمال چرک و چند رنگ روی کشک سابی را کنار زد. بخار مطبوعی از لبوها برخاست. کاردی دسته شاخی مال سردری روی لبوها بود. تاری وردی لبویی انتخاب کرد و داد دست من و گفت: بهتر است خودت پوست بگیری، آقا... ممکن است دستهای من ... خوب دیگر ما دهاتی هستیم ... شهر ندیده ایم ... رسم و رسوم نمی دانیم...
مثل پیرمرد دنیا دیده حرف می زد. لبو را وسط دستم فشردم. پوست چرکش کنده شد و سرخی تند و خوشرنگی بیرون زد. یک گاز زدم. شیرین شیرین بود.
نوروز از آخر کلاس گفت: آقا... لبوی هیچکس مثل تاری وردی شیرین نمی شود ... آقا.
مش کاظم گفت: آقا، خواهرش می پزد، این هم می فروشد... ننه اش مریض است، آقا.
من به روی تاری وردی نگاه کردم. لبخند شیرین و مردانه ای روی لبانش بود. شال گردن نخی اش را باز کرده بود. موهای سرش گوشهاش را پوشانده بود. گفت: هر کسی کسب و کاری دارد دیگر، آقا... ما هم این کاره ایم.
من گفتم: ننه ات چه اش است، تاری وردی؟
گفت: پاهاش تکان نمی خورد. کدخدا می گوید فلج شده. چی شده. خوب نمی دانم من ، آقا.
گفتم: پدرت...
حرفم را برید و گفت: مرده.
یکی از بچه ها گفت: بش می گفتند عسگر قاچاقچی، آقا.
تاری وردی گفت: اسب سواری خوب بلد بود. آخرش روزی سر کوهها گلوله خورد و مرد. امنیه ها زدندش. روی اسب زدندش.
کمی هم از اینجا و آنجا حرف زدیم، دو سه قران لبو به بچه ها فروخت و رفت. از من پول نگرفت. گفت: این دفعه مهمان من، دفعه ی دیگر پول می دهی. نگاه نکن که دهاتی هستیم، یک کمی ادب و اینها سرمان می شود، آقا.
تاری وردی توی برف می رفت طرف ده و ما صدایش را می شنیدیم که می گفت: آی لبو!.. لبوی داغ و شیرین آوردم، مردم!..
دو تا سگ دور و برش می پلکیدند و دم تکان می دادند.
بچه ها خیلی چیزها از تاری وردی برایم گفتند: اسم خواهرش سولماز بود. دو سه سالی بزرگتر از او بود. وقتی پدرشان زنده بود، صاحب خانه و زندگی خوبی بودند. بعدش به فلاکت افتادند. اول خواهر و بعد برادر رفتند پیش حاجی قلی فرشباف. بعدش با حاجی قلی دعواشان شد و بیرون آمدند.
رضاقلی گفت: آقا، حاجی قلی بیشرف خواهرش را اذیت می کرد. با نظر بد بش نگاه می کرد، آقا.
ابوالفضل گفت: آ... آقا... تاری وردی می خواست، آقا، حاجی قلی را با دفه بکشدش، آ...
***
تاری وردی هر روز یکی دو بار به کلاس سر می زد. گاهی هم پس از تمام کردن لبوهاش می آمد و سر کلاس می نشست به درس گوش می کرد.
روزی بش گفتم: تاری وردی، شنیدم با حاجی قلی دعوات شده. می توانی به من بگویی چطور؟
تاری وردی گفت: حرف گذشته هاست، آقا. سرتان را درد می آورم.
گفتم: خیلی هم خوشم می آید که از زبان خودت از سیر تا پیاز، شرح دعواتان را بشنوم.
بعد تاری وردی شروع به صحبت کرد و گفت: خیلی ببخش آقا، من و خواهرم از بچگی پیش حاجی قلی کار می کردیم. یعنی خواهرم پیش از من آنجا رفته بود. من زیردست او کار می کردم. او می گرفت دو تومن، من هم یک چیزی کمتر از او. دو سه سالی پیش بود. مادرم باز مریض بود. کار نمی کرد اما زمینگیر هم نبود. تو کارخانه سی تا چهل بچه ی دیگر هم بودند – حالا هم هستند – که پنج شش استادکار داشتیم. من و خواهرم صبح می رفتیم و ظهر برمی گشتیم. و بعد از ظهر می رفتیم و عصر برمی گشتیم. خواهرم در کارخانه چادر سرش می کرد اما دیگر از کسی رو نمی گرفت. استادکارها که جای پدر ما بودند و دیگران هم که بچه بودند و حاجی قلی هم که ارباب بود.
آقا، این آخرها حاجی قلی بیشرف می آمد می ایستاد بالای سر ما دو تا و هی نگاه می کرد به خواهرم و گاهی هم دستی به سر او یا من می کشید و بیخودی می خندید و رد می شد. من بد به دلم نمی آوردم که اربابمان است و دارد محبت می کند. مدتی گذشت. یک روز پنجشنبه که مزد هفتگی مان را می گرفتیم، یک تومن اضافه به خواهرم داد و گفت: مادرتان مریض است، این را خرج او می کنید.
بعدش تو صورت خواهرم خندید که من هیچ خوشم نیامد. خواهرم مثل اینکه ترسیده باشد، چیزی نگفت. و ما دو تا، آقا، آمدیم پیش ننه ام. وقتی شنید حاجی قلی به خواهرم اضافه مزد داده، رفت تو فکر و گفت: دیگر بعد از این پول اضافی نمی گیرید.
از فردا من دیدم استادکارها و بچه های بزرگتر پیش خود پچ و پچ می کنند و زیرگوشی یک حرفهایی می زنند که انگار می خواستند من و خواهرم نشنویم.
آقا! روز پنجشنبه ی دیگر آخر از همه رفتیم مزد بگیریم. حاجی خودش گفته بود که وقتی سرش خلوت شد پیشش برویم. حاجی، آقا، پانزده هزار اضافه داد و گفت: فردا می آیم خانه تان. یک حرفهایی با ننه تان دارم.
بعد تو صورت خواهرم خندید که من هیچ خوشم نیامد. خواهرم رنگش پرید و سرش را پایین انداخت.
می بخشی، آقا، مرا. خودت گفتی همه اش را بگویم – پانزده هزارش را طرف حاجی انداختم و گفتم: حاجی آقا، ما پول اضافی لازم نداریم. ننه ام بدش می آید.
حاجی باز خندید و گفت: خر نشو جانم. برای تو و ننه ات نیست که بدتان بیاید یا خوشتان...
آنوقت پانزده هزار را برداشت و خواست تو دست خواهرم فرو کند که خواهرم عقب کشید و بیرون دوید. از غیظم گریه ام می گرفت. دفه ای روی میز بود. برش داشتم و پراندمش. دفه صورتش را برید و خون آمد. حاجی فریاد زد و کمک خواست. من بیرون دویدم و دیگر نفهمیدم چی شد. به خانه آمدم. خواهرم پهلوی ننه ام کز کرده بود و گریه می کرد.
شب، آقا، کدخدا آمد. حاجی قلی از دست من شکایت کرده و نیز گفته بود که: می خواهم باشان قوم و خویش بشوم، اگر نه پسره را می سپردم دست امنیه ها پدرش را در می آوردند. بعد کدخدا گفت حاجی مرا به خواستگاری فرستاده. آره یا نه؟
زن و بچه ی حاجی قلی حالا هم تو شهر است،‌ آقا. در چهار تا ده دیگر زن صیغه دارد. می بخشی آقا، مرا. عین یک خوک گنده است. چاق و خپله با یک ریش کوتاه سیاه و سفید، یک دست دندان مصنوعی که چند تاش طلاست و یک تسبیح دراز در دستش. دور از شما، یک خوک گنده ی پیر و پاتال.
ننه ام به کدخدا گفت: من اگر صد تا هم دختر داشته باشم یکی را به آن پیر کفتار نمی دهم. ما دیگر هر چه دیدیم بسمان است. کدخدا، تو خودت که میدانی اینجور آدمها نمی آیند با ما دهاتی ها قوم و خویش راست راستی بشوند...
کدخدا، آقا، گفت: آره، تو راست می گویی. حاجی قلی صیغه می خواهد. اما اگر قبول نکنی بچه ها را بیرون می کند، بعد هم دردسر امنیه هاست و اینها... این را هم بدان!
خواهرم پشت ننه ام کز کرده بود و میان هق هق گریه اش می گفت: من دیگر به کارخانه نخواهم رفت... مرا می کشد... ازش می ترسم...
صبح خواهرم سر کار نرفت. من تنها رفتم. حاجی قلی دم در ایستاده بود و تسبیح می گرداند. من ترسیدم، آقا. نزدیک نشدم. حاجی قلی که زخم صورتش را با پارچه بسته بود گفت: پسر بیا برو، کاریت ندارم.
من ترسان ترسان نزدیک به او شدم و تا خواستم از در بگذرم مچم را گرفت و انداخت توحیاط کارخانه و با مشت و لگد افتاد به جان من. آخر خودم را رها کردم و دویدم دفه دیروزی را برداشتم. آنقدر کتکم زده بود که آش و لاش شده بودم. فریاد زدم که: قرمساق بیشرف، حالا بت نشان میدهم که با کی طرفی... مرا می گویند پسر عسگر قاچاقچی...
تاری وردی نفسی تازه کرد و دوباره گفت: آقا، می خواستم همانجا بکشمش. کارگرها جمع شدند و بردندم خانه مان. من از غیظم گریه می کردم و خودم را به زمین می زدم و فحش می دادم و خون از زخم صورتم می ریخت... آخر آرام شدم.
یک بزی داشتیم. من و خواهرم به بیست تومن خریده بودیم. فروختیمش و با مختصر پولی که ذخیره کرده بودیم یکی دو ماه گذراندیم. آخر خواهرم رفت پیش زن نان پز و من هم هر کاری پیش آمد دنبالش رفتم...
گفتم: تاری وردی، چرا خواهرت شوهر نمی کند؟
گفت: پسر زن نان پز نامزدش است. من و خواهرم داریم جهیز تهیه می کنیم که عروسی بکنند.
***
امسال تابستان برای گردش به همان ده رفته بودم. تاری وردی را توی صحرا دیدم، با چهل پنجاه بز و گوسفند. گفتم: تاری وردی، جهیز خواهرت را آخرش جور کردی؟
گفت: آره. عروسی هم کرده... حالا هم دارم برای عروسی خودم پول جمع می کنم. آخر از وقتی خواهرم رفته خانه ی شوهر، ننه ام دست تنها مانده. یک کسی می خواهد که زیر بالش را بگیرد و هم صحبتش بشود... بی ادبی شد. می بخشی ام، آقا.

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
اولدوز و عروسک سخنگو


عروسک ، سخنگو می شود


هوا تاریک روشن بود. اولدوز در صندوقخانه نشسته بود، عروسک گنده اش را جلوش گذاشته بود و آهسته آهسته حرف می زد:
- ... راستش را بخواهی، عروسک گنده ، توی دنیا من فقط ترا دارم. ننه ام را می گویی؟ من اصلا یادم نمی آید. همسایه مان می گوید خیلی وقت پیش بابام طلاقش داده و فرستاده پیش دده اش به ده. زن بابام را هم دوست ندارم. از وقتی به خانه ی ما آمده بابام را هم از من گرفته. من تو این خانه تنهام. گاوم را هم دیروز کشتند. او میانه اش با من خوب بود. من برایش حرف می زدم و او دستهای مرا می لیسید و از شیرش به من می داد. تا مرا جلوی چشمش نمی دید، نمی گذاشت کسی بدوشدش. از کوچکی در خانه ی ما بود. ننه ام خودش زایانده بودش و بزرگش کرده بود... عروسک گنده ، یا تو حرف بزن یا من می ترکم!.. آره ، گفتم که دیروز گاوم را کشتند. زن بابام ویار شده و هوس گوشت گاو مرا کرده. حالا خودش و خواهرش نشسته اند تو آشپزخانه ، منتظرند گوشت بپزد بخودند... بیچاره گاو مهربان من!.. می دانم که الانه داری روی آتش قل قل می زنی... عروسک گنده ، یا تو حرف بزن یا من می ترکم!.. غصه مرگ می شوم... زن بابام ، از وقتی ویار شده ، چشم دیدن مرا ندارد. می گوید: وقتی روی ترا می بینم ، دلم به هم می خورد. دست خودم نیست. من مجبورم همه ی وقتم را در صندوقخانه بگذرانم که زن بابام روی مرا نبیند و دلش به هم نخورد. عروسک گنده ، یا تو حرف بزن یا من می ترکم!.. من هیچ نمی دانم از چه وقتی ترا دارم. من چشم باز کرده و ترا دیده ام. اگر تو هم با من بد باشی و اخم کنی ، دیگر نمی دانم چکار باید بکنم... عروسک گنده ، یا تو حرف بزن یا من می ترکم!.. دق می کنم... عروسک گنده!.. عروسک گنده!.. من دارم می ترکم. حرف بزن!.. حرف...
ناگهان اولدوز حس کرد که دستی اشک چشمانش را پاک می کند و آهسته می گوید: اولدوز ، دیگر بس است ، گریه نکن. تو دیگر نمی ترکی. من به حرف آمدم… صدای مرا می شنوی؟ عروسک گنده ات به حرف آمده. تو دیگر تنها نیستی…
اولدوز موهاش را کنار زد، نگاه کرد دید عروسک گنده اش از کنار دیوار پا شده آمده نشسته روبروی او و با یک دستش اشکهای او را پاک می کند. گفت: عروسک ، تو داشتی حرف می زدی؟
عروسک سخنگو گفت: آره. باز هم حرف خواهم زد. من دیگر زبان ترا بلدم.
هوا تاریک شده بود. اولدوز به زحمت عروسکش را می دید. کورمال کورمال از صندوقخانه بیرون آمد و رفت طرف تاقچه که کبریت بردارد و چراغ روشن کند. کبریت کنار چراغ نبود. چراغ را زمین گذاشت رفت از تاقچه ی دیگر کبریت برداشت آورد. ناگهان پایش خورد به چراغ و چراغ واژگون شد ، شیشه اش شکست و نفتش ریخت روی فرش. بوی نفت قاتی تاریک شد و اتاق را پر کرد. در این وقت در زدند. اولدوز دستپاچه شد. عروسک که تا آستانه ی صندوقخانه آمده بود گفت: بیا تو، اولدوز. بهتر است به روی خودت نیاری و بگویی که تو اصلا پات را از صندوقخانه بیرون نگذاشته ای.
صدای باز شدن در کوچه و بابا و زن بابا شنیده شد. زن بابا جلوتر می آمد و می گفت: تو آشپزخانه بودم چراغ روشن نکردم، الانه روشن می کنم.
عروسک باز به اولدوز گفت: زود باش ، بیا تو!
اولدوز گفت: بهتر است اینجا بایستم و به شان بگویم که شیشه شکسته ، اگر نه ، پا روی خرده شیشه می گذارند و بد می شود.
وقتی زن بابا پاش را از آستانه به درون می گذاشت ، اولدوز کبریتی کشید و گفت: مامان ، مواظب باش. چراغ افتاد شیشه اش شکست.
بابا هم پشت سر زن بابا تو آمد. زن بابا دست روی اولدوز بلند کرده بود که بابا گرفتش و آهسته به اش گفت: گفتم چند روزی ولش کن…
وقت کشتن گاو، اولدوز آنقدر گریه و بیصبری کرده بود که همه گفته بودند از غصه خواهد ترکید. دیشب هم شام نخورده بود و تا صبح هذیان گفته بود و صدای گاو در آورده بود. برای خاطر همین ، بابا به زنش سپرده بود چند روزی دختره را ولش کند و زیاد پاپی اش نباشد.
زن بابا فقط گفت: بچه اینقدر دست و پا چلفتی ندیده بودم. چراغ هم بلد نیست روشن کند. حالا دیگر از پیش چشمم دور شو!
اولدوز رفت به صندوقخانه. زن بابا چراغ دیگری روشن کرد و به شوهرش گفت: بوی نفت دلم را به هم می زند.
تابستان بود و پنجره باز. زن بابا سرش را از پنجره بیرون کرد و بالا آورد. بابا لباسهاش را کنده بود و داشت خرده شیشه ها را جمع می کرد که خواهر زن بابا با عجله تو آمد و گفت: خانم باجی ، گوشتها مثل زهر تلخ شده.
زن بابا قد راست کرد و گفت: چه گفتی؟ گوشتها تلخ شده؟
پری تکه ای گوشت به طرفش دراز کرد وگفت: بچش ببین.
زن بابا گوشت را از دست خواهرش قاپید و گذاشت توی دهنش. گوشت چنان تلخ مزه و بدطعم بود که دل زن بابا دوباره به هم خورد.
چه دردسر بدهم. بابا و زن بابا و پری با عجله رفتند به آشپزخانه.
اولدوز و عروسک سخنگو در روشنایی کمی که به صندوقخانه می افتاد داشتند صحبت می کردند. اولدوز می گفت: شنیدی عروسک سخنگو ، پری چه گفت؟ گفت که گوشت گاو برایشان تلخ شده.
عروسک سخنگو گفت: من خیال می کنم گاو گوشتش را فقط برای آنها تلخ کرده. توی دهن تو دیگر تلخ نمی شود.
اولدوز گفت:‌من خواهم خورد.
عروسک گفت: یک چیزی از این گاو را هم باید نگه داری. حتماً به دردمان می خورد. این جور گاوها خیلی خاصیت دارند.
اولدوز گفت: به نظر تو کجاش را نگه دارم؟
عروسک گفت: مثلا پاش را.



اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
تلخ برای زن بابا ، شیرین برای اولدوز



در آشپزخانه ، بابا و زن بابا و پری دور اجاق جمع شده بودند و تکه های گوشت را یکی پس از دیگری می چشیدند و تف می کردند. هنوز مقدار زیادی گوشت از قناری آویزان بود ، گذاشته بودندش که فردا یکجا قورمه کنند. بابا تکه ای برید و چشید. نپخته اش هم تلخ و بد طعم بود. گفت: نمی دانم پیش از مردن چه خورده که این جوری شده.
زن بابا گفت: هیچ چیز نخورده. دختره زهر چشمش را روش ریخته. اکبیری بدریخت!..
بابا گفت: گاو را بیخود حرام کردیم ، هی به تو گفتم بگذار از قصابی گوشت گاو بخرم ، قبول نکردی...
زن بابا گفت: حالا گاو به جهنم ، من خودم دارم از پا می افتم. بوی گند دلم را به هم می زند...
پری بازوش را گرفت و گفت: بیا برویم بیرون.
زن بابا روی بازوی پری تکیه داد و رفت نشست لب کرت وگفت: اولدوز را صداش کن بیاید این گوشتها را ببرد بدهد خانه ی کلثوم. بوی گند خانه را پر کرده.
کلثوم همسایه ی دست چپشان بود. شوهرش در تهران کار می کرد. کارگر آجرپز بود. پسر کوچکی هم داشت به اسم یاشار که به مدرسه می رفت. خودش اغلب رختشویی می کرد.
پری دوید طرف اتاق و صدا زد: اولدوز ، اولدوز ، مامان کارت دارد. می روی خانه ی یاشار.
اولدوز داشت برای عروسکش تعریف یاشار را می کرد که صدای پری صحبتشان را برید.
عروسک سخنگو گفت: اگر میل داری خبر حرف زدن مرا به یاشار هم بگو.
اولدوز گفت: آره ، باید بگویم.
آنوقت رفت به حیاط. نور چراغ برق سر کوچه حیاط را کمی روشن می کرد. زن بابا نشسته بود و عق می زد و بالا می آورد. بابا قابلمه را آورده و گذاشته بود پای درخت توت. کف دستش روی پیشانی زن بابا بود.
پری به اولدوز گفت: قابلمه را ببر بده کلثوم.
زن بابا گفت: ننشینی با آن پسره ی لات به روده درازی!.. زود برگرد!..
اولدوز گفت: مامان ، تو خودت چرا گوشت نمی خوری؟
زن بابا با بیحوصلگی گفت: مگر توی بینی ات پنبه تپانده ای ، بوی گندش را نمی شنوی؟.. برش دار ببر.
پری به زن بابا گفت: اصلا ، خانم باجی ، این گاو وقتی زنده بود هم ، گوشت تلخی می کرد. حیوان نانجیبی بود.
بابا چیزی نمی گفت. برگشت اولدوز را نگاه کند که دید اولدوز تکه های گوشت را از قابلمه در می آورد و با لذت می جود و می بلعد. یکهو فریاد زد: دختر ، اینها را نخور. مریضت می کند.
همه به صدای بابا برگشتند و اولدوز را نگاه کردند و از تعجب بر جا خشک شدند.
بابا یک بار دیگر گفت: دختر ، گفتم نخور. تف کن زمین.
اولدوز گفت: بابا ، گوشت به این خوبی و خوشمزگی را چرا نخورم؟
پری گفت: واه ، واه! مثل لاشخورها هر چه دم دستش می رسد می خورد.
زن بابا گفت: آدم نیست که.
اولدوز تکه ای دیگر به دهان گذاشت و گفت: من تا حال گوشت به این خوشمزگی نخورده ام.
زن بابا چندشش شد. پری رو ترش کرد. بابا ماتش برد. اولدوز باز گفت: چه عطری!.. مزه ی کره و گوشت مرغ و اینها را می دهد ، مامان ...
زن بابا که دست و روش را شسته بود ، پا شد راه افتاد طرف اتاق و گفت: آنقدر بخور که دل و روده ات بریزد بیرون. به من چه.
بابا گفت: بس است دیگر، دختر. مریض می شوی. ببر بده خانه ی کلثوم.
اولدوز گفت: بگذار یکی دو تا هم بخورم ، بعد.
بابا و پری هم رفتند تو. زن بابا در اتاق اینور و آنور می رفت و دست روی دلش گذاشته بود و می نالید. بابا و پری که تو آمدند گفت: بوی گند همه جا را پر کرده.
پری گفت: بوی نفت است ، خانم باجی.
زن بابا گفت: یعنی من اینقدر خرم که بوی نفت را نمی شناسم؟.. وای دلم!.. روده هام دارند بالا می آیند... آ...خ!..
بابا گفت: پری خانم ، ببرش حیاط ، هوای خنک بخورد.
پری دست زن بابا را گرفت و برد به حیاط. اولدوز هنوز نشسته بود پای درخت با لذت و اشتها گوشت می خورد و به به می گفت و انگشتهاش را می لیسید. زن بابا داد زد: نیم وجبی ، دیگر داری کفرم را بالا می آری. گفتم بوی گند را از خانه ببر بیرون!..
اولدوز گفت: مامان بوی گند کدام بود؟
زن بابا قابلمه را با لگد زد و فریاد کشید:‌این گوشتهای گاو گر ترا می گویم. د پاشو بوش را از اینجا ببر بیرون!.. دل و روده هام دارد بالا می آید.
اولدوز گفت: مامان ، بگذار چند تکه بخورم ، گرسنه ام است.
زن بابا موهای اولدوز را چنگ زد و سرش داد زد: داری با من لج می کنی، توله سگ!
بابا به سر و صدا از پنجره خم شد و پرسید: باز چه خبر است؟
زن بابا گفت: تو فقط زورت به من بدبخت می رسد. هی به من می گویی با این زردنبو کاری نداشته باشم. حالا ببین چه لجی با من می کند.
اولدوز قابلمه را برداشت و رفت طرف در کوچه. پشت در قابلمه را زمین گذاشت و حلقه را گرفت و یک پاش را به در چسباند و خودش را بالا کشید و در را باز کرد و پایین آمد. قابلمه را برداشت و بیرون رفت. زن بابا دنبالش داد کشید: در را نبندی!..

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
گفتگوی ساده و مهربان



آن شب بابا و زن بابا و پری در حیاط خوابیدند. اولدوز گفت من تو اتاق می
خوابم.
بابا گفت: دختر ، تو که همیشه می گفتی تنهایی می ترسی تو صندوقخانه بخوابی ، حالا چه ات است که می خواهی تک و تنها بخوابی؟
اولدوز گفت: من سردم می شود.
پری گفت: هوای به این گرمی ، می گوید سردم می شود. بیچاره خانم باجی! حق داری چشم دیدنش را نداشته باشی.
زن بابا گفت: ولش کنید کپه مرگش را بگذارد. آدم نیست که. گوشت گندیده را می خورد ، به به هم می گوید.
وقتی قیل و قال خوابید ، اولدوز عروسک سخنگو را صدا کرد. عروسک آمد و تپید زیر لحاف اولدوز. دو تایی گرم صحبت شدند.
عروسک پرسید: یاشار را دیدی؟
اولدوز گفت: آره ، دیدم. باورش نمی شد تو سخنگو شده ای. باید یک روزی سه تایی بنشینیم و ...
عروسک گفت: حالا که تابستان است و یاشار به مدرسه نمی رود ، می توانیم صبح تا شام با هم بازی کنیم و گردش برویم.
اولدوز گفت: یاشار بیکار نیست. قالیبافی می کند.
عروسک گفت: پس دده اش؟
اولدوز گفت: رفته تهران. تو کوره های آجرپزی کار می کند.
عروسک گفت: اولدوز ، تو باید از هر کجا شده پای گاو را برای خودمان نگه داری. آن ، یک گاو معمولی نبوده.
اولدوز گفت: من هم قبول دارم. هر که گوشتش را می چشید دلش به هم می خورد. اما برای من مزه ی کره و عسل و گوشت مرغ را داشت. یاشار و ننه اش هم خوششان آمد و با لذت خوردند.
عروسک گفت: یاشار حالش خوب بود؟
اولدوز گفت: امروز صبح تو کارخانه انگشت شستش را کارد بریده. بد جوری. دیگر نمی تواند گره بزند.
ناگهان زن بابا دادش بلند شد: دختر ، صدات را ببر!.. آخر چرا مثل دیوانه ها داری ور و ور می کنی. هیچ معلوم است چه داری می گویی؟
بابا گفت: خواب می بیند.
زن بابا گفت: خواب سرش را بخورد.
عروسک یواشکی گفت: بهتر است دیگر بخوابی.
اولدوز پچ و پچ گفت: من خوابم نمی آید. می خواهم با تو حرف بزنم ، بازی کنم. تو قصه بلدی؟
عروسک گفت: حالا یک کمی بخواب ، وقتش که شد بیدارت می کنم. می خواهم تو و یاشار را ببرم به جنگل.
اولدوز دیگر چیزی نگفت و به پشت دراز کشید و از پنجره چشم دوخت به آسمان تا ستاره هایی را که می افتادند ، نگاه کند


اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
عادت


این معلم ما مثل اکثر آدمها که می خواهند نان بخور و نمیری داشته باشند، نبود. می خواست ترقی کند، بیش از توقع دیگران. زندگی داشته باشد، بهتر از آنچه دیگران می توانستند برایش پیش بینی کنند. وقتی از امتحان ورودی دانشسرا گذشت، شاید زیاد هم خوشحال نبود. اصلا یادش نمی آمد که با کشش کدام نیرو به این محیط قدم می گذاشت، درباره ی خودش چطور فکر می کرد و عقیده ی صحیحش چه بود. از دوران دو ساله ی دانشسرا خاطرات شیرین و بیشماری در پرده های لطیف مغزش موج میزد که بعدها یادآوری این خاطرات در لحظات تنهایی و بی کاری برای او نوعی سرگرمی و دلخوشکنک محسوب می شد.مثل کودکی که با هر کدام از اسباب بازیهایش مدتی ور می رود و از هر کدام لذت خاصی در درونش حس می کند، از هر یک از خاطراتش لحظه ای متأثر می شد و نوعی خوشی درونی توی دلش می جوشید. این خاطرات وقتی شاداب تر و زنده تر بودند که بچه های مدرسه را می دید بازی می کنند و از سر و کول هم بالا می روند یا دور هم جمع شده اند و می خواهند کاری بکنند. لحظه ای لبخندی خوش روی لبانش بازی می کرد و بعد مثل شبنمی که از تابش آفتاب محو شود، از روی لبانش لیز می خورد و می رفت. آن وقت‌ آقا معلم دستهایش را بهم می مالید و با صدایی که آهنگ لذت و حسرت در آن موج می زد زیر لب زمزمه می کرد: خوش روزگاری بود که گذشت.زمانی او و دو نفر از دوستانش در دانشسرا روزنامه ی دیواری می نوشتند و اول هر ماه به دیوار می زدند. آن وقت دانش آموزان جلو آن جمع می شدند و برای مطالعه ی مطالب آن بهمدیگر پیشی می گرفتند و اینها از دور ناظر این صحنه ی خوشی آور بودند و با خود می گفتند که این لحظات از بهترین اوقات زندگی آنهاست. مخصوصاً وقتی بیاد می آورد به خاطر مطالب تندی که درباره ی وضع دانشسرا نوشته بود می خواستند چند روزی اخراجش کنند اما دبیر تاریخ و جغرافی از او دفاع کرده بود و گفته بود:- اگر نوشتن این مطلب بد باشد پس چه چیز خوب خواهد شد؟ دیگر قلم اینها را نباید مقید ساخت. وقتی این را بیاد می آورد غرور لذت بخشی از نگاهش خوانده می شد. دوره ی دانشسرا که تمام شد به یک از ده های اطراف شهر مأموریت یافت. این ده چند کیلومتر دورتر از راه شوسه ی اصلی بود و با دیوارهای کاه گلی و کج و معوج خود در دامن تپه های پر درخت و پر دود و دم خود افتاده بود، کوچه های پر فراز و نشیب و پیچ و خم دار آن آدم را به یاد رودخانه ای می انداخت که در دامن کوهی با چند دست و پا می لغزد. باغهای وسیع و سرسبز اطراف مثل نگینی جلوه گر بود و از بالای تپه ها مانند توده هیزم های پراکنده ای که آتش درونشان افتاده و دودشان به هوا بلند شده باشد به نظر می آمد. دود تنورها این منظره را به خانه های دهکده می داد. جمعیت تقریباً هفت هزار نفره ای توی کوچه های آن می لولیدند، بعضی ها از وضع خراب دهشان زیر لب می دندیدند اما بهر حال خس و نس با زندگی می ساختند. بعضی ها هم در پی جور کردن دم و دستگاه خود بودند.از عمده خصوصیت های اخلاقی آنها خستشان بود و بددلیشان. حتی برای او هم که آموزگار آنجا بود داستانها ساخته بودند. از جمله می گفتند روزی در میان جمعی گفته بود: لامپ بیست و پنجی! خوب روشنی نداره! من تمام چراغهایم سی تمامند. آنوقت یکی از همین جماعت نکته سنج سی چهل هزار تومن پول گذاشته بود که چاه عمیق بزند و آب بکشد بیرون اما از بخت بد و شاید از آنجا که قناعت به او نمی ساخت چاه به شن رسیده بود و پولهایش به زیان رفته بود. در تاریخ چهل سال قبل هم مدرسه ای ساخته بودند که بدون کم و اضافه همینطور باقی بود. دهکده های اطراف دو سه تا مدرسه داشتند ولی این، به همان یکی قناعت کرده بود.باید گفته شود که اگر به حمامهایش می رفتی ناپاک بیرون می آمدی. خزینه ای داشتند که سال به سال شستشو به خود نمی دید. حالا با این اوضاع احمقی می خواست دهش را به شهر تبدیل کند. یک شهردار مافنگی و تریاکی هم برایش فرستاده بودند که عواید آنجا پول تریاکش را هم نمی دید.آقا معلم می بایستی در چنین دهکده ای استخوان خرد کند و جوانان شجاع و میهن پرستی در دامن اجتماعش بار بیاورد. روح افسرده ی اطفال را که تحت تأثیر افکار پوچ و سفسطه آمیز اولیائشان زنگ و سیاهی گرفته بود، پاک گرداند. در هر حال به کارش مشغول شد بدون ذره ای بی علاقگی. طبق معمول حقوقش را چهار پنج ماه بعد پرداخت می کردند و تا آن وقت لازم بود از جیب فتوت خرج کند.برای رفتن به شهر هم چند کیلومتر پیاده راه می رفت و در راه شوسه اصلی منتظر اتوبوسها و بارکش ها می شد. پس از یکی دو ساعت (نیم ساعت حداقلش) انتظار سوار می شد و عازم شهر می شد. زمستان ها کولاک و برف و سرما و ترس از حمله گرگهای گرسنه در پیاده روها پدرش را در می آورد.یک روز توی کلاس اول سرگرم بود. سرگرم اینکه برای بچه های کوچولو نان و بادامی یاد بدهد و گوشه ای از حقوق فعلی کم دوامش را چنگ بزند. یک مرتبه در زردرنگ کلاس صدا کرد و از لای آن سر آقای بازرس مثل علم یزید نمایان شد و با قدمهای سنگین پا به کلاس گذاشت. هیچکس همراهش نبود. حتی مدیر مدرسه. او هم ازش کم و زیاد خوشش نمی آمد. بازرس مرد سن و سال داری بود از آن شش کلاسه های قدیمی. از اوان تأسیس اداره ی فرهنگ توش جلد عوض می کرد. با این یا آن رئیس فرهنگ خودش را جور می کرد و سر همان کار اولیش باقی می ماند. برای بازرسی می آمد مدرسه که کلاسها را ببیند و به درس شاگردان و پیشرفت آنها رسیدگی کند. عصر هم یک جلسه ی آموزگاران تشکیل می داد. از اداره کردن جلسه و رسیدگی صحیح وچیزهای دیگرش که بگذریم حرف زدن متوسط هم برایش چه ناشی گریهایی که بار نمی آورد. برای آنها که هزار تا مثل او را تشنه تشنه لب جو می بردند و باز می آوردند، از پیشرفت های جدید درسی و آموزش و پرورش نوین! سخن های نامربوط و متناقض و سر در زمین و پا در هوا می گفت. خودش هم اصلا از این چیزها خبری نداشت. حرفهایش همین جوری تو فضای یخ بسته ی اتاق معلق می ماند و به گوش هیچ کس فرو نمی رفت، اصلا گوششان از حرفهای او اشباع شده بود. او می گفت: آقایان باید با متد جدید تدریس کنند. امروز دیگر عصر تازه ای است. و متد را به ضم میم و کسر تا می گفت و معلوم نبود که این عصر تازه چه رنگی داشت. چه تحفه ای می توانست برای این بچه های دهاتی از همه جا بی خبر داشته باشد. اصولا اگر هم چیزکی خوب داشت او نمی توانست گفته ی خودش را تشریح کند، تا چه رسد به این حرف های گنده گنده. از بازرس شش ابتدایی سواد دار هم بیش از این نباید انتظار داشت. تقصیر اداره بود که تا آخر هیچ دستشان نیامد که این مرد فکستنی را کی برای بازرسی معین کرده. و علتش چه بود؟ شاید همان سبزی پاک کردن ها.وقتی بازرس وارد کلاس شد آقا معلم از سرگرمیش دست کشید و منتظر شیرین کاری ها و به گیر انداختن های بازرس زبردست فرهنگ شد، که فقط بازرسی کلاس ها را در سؤالهای مشکل کردن و قادر نبودن شاگردان به جواب دادن، می دانست که بعد از آن با لحن طنز و مسخره به آموزگار کلاس بگوید:خب، آقا مثل این که زیاد پیشرفت ندارید! باید زیاد کار کرد، این بچه ها امید آینده ایرانند... گویا عرق خور عجیبی هم بود که در اوقات بی پولی الکل صنعتی نوش جان می کرد.آن روز هم یکی از آن سؤال های مسخره ی خودش را کرد. گفت: بچه ها! بگوئید ببینم شیشه ی پنجره چه رنگ است؟یکی گفت: سفید. یکی گفت: نمی دونم! و همین جوری تا آخر. همه شان غلط گفتند. آقا معلم هم انتظار نداشت که درست بشنود. بازرس فرهنگ گل از گلش شکفت و با شادی گفت: این را که ندانستید!بعد چند سؤال دیگر کرد و از کلاس بیرون رفت. عصر هم توی جلسه ی کذایی گفت: از پنجاه شاگرد یک کلاس یکی ندانست که شیشه اصلا رنگ نداره... باید زحمت کشید... آقایان!...و از این حرفهای هزار تا هیچ. یک ساعت تمام سر همه را درد آورد. آخرش هم نتیجه گرفت که چون وظیفه ی مقدس او ایجاب می کند تمام آنچه را که دیده است عیناً به رئیس خود گزارش خواهد داد و از او خواهد خواست که طبق مقررات...با وجود تمام اینها آقا معلم عادت کرد. به این کارها، به درس دادن، به دیدن پاهای برهنه ی اطفال کوچولو، به چشمان معصوم آنها که گاهی هنگام آمدن به مدرسه تر بود، به زرت و پرت اداره، به زنگهای ورزشی که دو تا توپ زوار در رفته را می انداخت جلو پنجاه شاگرد که ورزش کنند، به محیط، به مردم و به همه چیز عادت کرد، حتی به بچه هایی که هنوز نمی دانستند شیشه چه رنگ است.

(از سایت جنگ خبر)



اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
طاووسی با دم چتری و پرچانه



طاووس تک و تنها روی درختی نشسته و دمش را آویخته بود. عروسک سخنگو به یاشار و اولدوز گفت: بیایید شما را ببرم پیش طاووس ، باش صحبت کنید. من می روم پیش سارا. صداتان که کردم ، می آیید پیش عروسکها.
اولدوز گفت: سارا دیگر کیست؟
عروسک گفت: سارا بزرگ ماست.
عروسک بچه ها را با طاووس آشنا کرد و خودش رفت پیش دوستانش.
طاووس گفت: پس شما دوستان عروسک سخنگو هستید.
اولدوز گفت: آره. ما را آورده اینجا که جشن عروسکها را تماشا کنیم.
یاشار گفت: راستی ، طاووس ، تو چقدر خوشگلی!
طاووس گفت: حالا شما کجای مرا دیده اید. دمم را نگاه کنید...
یاشار و اولدوز نگاه کردند. دیدند دم طاووس یواش یواش بالا آمد و آمد و مثل چتر بزرگی باز شد. در نور ماه و آتش ، پرهای طاووس هزار رنگ می زدند. بچه ها دهانشان از تعجب باز مانده بود.
طاووس گفت: بله ، همانطور که می بینید من پرنده ی بسیار زیبایی هستم. می بینید با دمم چه طاق زیبایی بسته ام؟ همه ی بچه ها می میرند برای یک پر من. تمام شاعران از زیبایی و لطافت من تعریف کرده اند. مثلا سعدی شیرازی می گوید: از لطافت که هست در طاووس – کودکان می کنند بال و پرش. حتی در یک کتاب قدیمی خواندم که ابوعلی سینا ، حکیم بزرگ ، تعریف گوشت و پیه مرا خیلی کرده و گفته که درمان بسیاری از مرضهاست. شاعران ، خورشید را به من تشبیه می کنند و به آن می گویند: طاووس آتشین پر. در بعضی از کتابهای قدیمی نام مرا ابوالحسن هم نوشته اند. من حتی از جفت خودم زیباترم...
یاشار از پرچانگی طاووس به تنگ آمده بود. اما چون در نظر داشت یکی دو تا از پرهاش را از او بخواهد ، به حرفهای طاووس خوب گوش می داد و پی فرصت بود. آخرش سخن طاووس را برید و گفت: طاووس جان ،‌ یکی دو تا از پرهای زیبایت را به من و اولدوز می دهی؟ می خواهم بگذارم لای کتابهام.
طاووس یکه خورد و گفت: نه. من نمی توانم پرهای قیمتی ام را از خودم دور کنم. اینها جزو بدن منند. مگر تو می توانی چشمهات را درآری بدهی به من؟
اولدوز حواسش بیشتر پیش عروسکها و جانوران بود و به حرفهای طاووس کمتر گوش می دادم. بنابراین زودتر از یاشار دید که عروسک سخنگو صداشان می زند. عروسک جلدش را انداخته بود و دیگر کبوتر نبود. اولدوز نگاه کرد دید یاشار بدجوری پکر است. گفت: یاشار بیا برویم پایین. عروسک سخنگو صدامان می کند.
طاووس را بدرود گفتند و پرکشیدند و رفتند پایین. طاووس تا آن لحظه دمش را بالا نگهداشته بود و از جاش تکان نخورده بود که مبادا پای زشتش دیده شود. وقتی دید بچه ها می خواهند بروند ، گفت: خوش آمدید. امیدوارم هر جا که رفتید فراموش نکنید که از زیبایی من تعریف کنید.






اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
آشنایی با سارا و دیگر عروسکها



عروسک سخنگو دستی به سر و صورت اولدوز و یاشار کشید و از جلد کبوتر درشان آورد. عروسک ریزه ای قد یک وجب روی سنگی نشسته بود. عروسک سخنگو به او گفت: سارا ، دوستان من اینها هستند ، اولدوز و یاشار.
یاشار و اولدوز سلام کردند. سارا پا شد. بچه ها خم شدند و با او دست دادند.
سارا گفت: به جشن ما خوش آمده اید. من از طرف تمام عروسکها به شما خوشآمد می گویم.
یاشار گفت: ما هم خیلی افتخار می کنیم که توانسته ایم محبت عروسک سخنگو را به دست آوریم. و خیلی خوشحالیم که به جمع خودتان راهمان داده اید و با ما مثل دوستان خود رفتار می کنید. از همه تان تشکر می کنیم.
سارا گفت: اول باید از خودتان تشکر کنید که توانسته اید با اخلاق و رفتار مهربان خود عروسکتان را به حرف بیاورید و به این جنگل راه بیابید.
بعد رویش را کرد به عروسک سخنگو و گفت: بچه ها را ببر با عروسکها ی دیگر آشنا کن و به همه بگو بیایند پیش من. چند کلمه حرف می زنیم و رقص را شروع می کنیم.
عروسکها تا شنیده بودند عروسک سخنگو دوستانش را هم آورده است ، خودشان دسته دسته جلو می آمدند و بچه ها را دوره می کردند و شروع می کردند به خوشآمد گفتن و محبت کردن و حرف زدن.


اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
خودپسندها چه ریختی اند؟



درد انگشت یاشار شدت یافته بود. دست عروسک را گرفت و گفت: انگشتم بدجوری درد می کند ، یک کاری بکن.
عروسک گفت: پاک یادم رفته بود. خوب شد یادم انداختی.
عروسک گنده ای پیش آمد و گفت: زخمی شدی ، یاشار؟
یاشار گفت: آره ، عروسک خانم. انگشت شستم را کارد بریده.
اولدوز اضافه کرد: تو کارخانه ی قالیبافی.
عروسک گنده گفت: بیا برویم جنگل. من مرهمی بلدم که زخم را چند ساعته خوب می کند. بیا.
بعد دست یاشار را گرفت و کشید.
عروسک سخنگو گفت: برو یاشار. عروسک مهربانی است. دواهای گیاهی را خوب می شناسد.
دو تایی از وسط عروسکها گذشتند و پای درختان رسیدند. جانوران جنگل راه باز کردند. خرگوش سفیدی داشت ساقه ی گیاهی را می جوید. عروسک به او گفت: رفیق خرگوش ، می توانی بروی از آن سر جنگل یکی دو تا از آن برگهای پت و پهن برایم بیاری؟
خرگوش گفت: این دفعه زخم که را می بندی؟
عروسک گفت: زخم یاشار را می بندم. همینجا پای درخت چنار نشسته ایم.
خرگوش دیگر چیزی نگفت و خیز برداشت و در پیچ و خم جنگل ناپدید شد. عروسک چند جور برگ و گیاه جمع کرد و نشست پای درخت چناری و سنگ پهنی جلوش گذاشت و شروع کرد برگ و گیاه را کوبیدن.
عروسکهای دیگر از اینجا دیده نمی شدند. فقط شعله های آتش کم و بیش از وسط شاخ و برگ درختان دیده می شد.
یاشار گفت: عروسک خانم ، تو طاووس را می شناسی؟
عروسک گفت: خیلی هم خوب می شناسم. همه اش فیس و افاده می فروشد، پز می دهد.
یاشار گفت: عروسک سخنگو ما را برد پیش او که باش صحبت کنیم اما او همه اش از خودش گفت.
عروسک گفت: عروسک سخنگو شما را پیش او برده که با چشم خودتان ببینید خودپسندها چه ریختی اند.
یاشار گفت: بش گفتم از پرهاش یکی دو تا بدهد بگذارم لای کتابهام ، نداد. گفت که پرهاش به آن ارزانیها هم نیست که من گمان می کنم.
عروسک گنده همانطور که برگ و گیاه را می کوبید گفت: بیخود می گوید.. همین روزها وقت ریختن پرهاش است. آنوقت هر چقدر بخواهی می توانی برداری.
یاشار گفت: راستی؟
عروسک گفت: طاووس هر سال همین روزها پرهاش را می ریزد.
یاشار گفت: آنوقت چه ریختی می شود؟
عروسک گفت: یک چیز زشت و بد منظره. بخصوص که پاهای زشتش را هم دیگر نمی تواند قایم کند.





اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
شبهای تاریک جنگل و کرم شب تاب



یاشار داشت توی تاریک جنگل را نگاه می کرد که چشمش افتاد به روشنایی ضعیفی که از وسط گیاهها یواش یواش به آنها نزدیک می شد. به عروسک گفت: عروسک خانم ، آن روشنایی از کجا می آید؟
عروسک نگاه کرد و گفت: کرم شب تاب است. او کرم مهربانی است که توی تاریکی نور پس می دهد. مثل اینکه می آید پیش ما. نمی خواهد ما توی تاریک بمانیم.
عروسک و یاشار آنقدر صبر کردند که کرم شب تاب نزدیک شد و سلام کرد.
عروسک گفت: سلام ، کرم شب تاب. کجا می خواهی بروی؟
کرم شب تاب گفت: داشتم توی تاریکی جنگل می گشتم که صدای شما را شنیدم و پیش خود گفتم من که یک کم روشنایی دارم ، چرا پیش آنها نرم؟
عروسک تشکر کرد و یاشار را نشان داد و گفت: برای زخم یاشار مرهم درست می کنیم. پسر خوبی است. باش آشنا شو.
یاشار و کرم شب تاب گرم صحبت شدند. یاشار از مدرسه و قالیبافی و ننه و دده اش به او گفت ، و او هم از جنگل و جانوران و درختان و شبهای تاریک جنگل. عروسک گنده هم مرهم را کوبید و حاضر کرد. بعد رفت از یک درختی میوه ای کند و آورد. آبش را گرفت و با آب زخم یاشار را شست و تمیز کرد.



اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز