2821
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148219 بازدید | 2291 پست

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

به عنوان پیش پرداخت بوف کور عرض میکنم :
به گمانم کمتر کسیه که این کتاب رو نخونده باشه ... اگر هم نخونده حتما !!!!!!! اسمش رو n بار شنیده
داستان این طور شروع میشه :
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد

و میتراشد.

این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این

دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند

و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان

سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر

هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط

شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس

که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد

میافزاید.




زبانی ساده ...... پر از سرخوردگی و تلخی ... انگار تلخی هر واژه اش رو میچشه بعد مینویسه



درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره? من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد-شاید من اصلاً ستاره نداشته‌ام! (بوف کور)



اظهار نظر دیگران درباره? بوف کور
آندره برتون که مؤسس حرکت سوررئالیستِی در فرانسه بود، وقتی ترجمه فرانسه بوف کور را خواند، گفت که کتاب هدایت جزو بیست کتاب شاهکار قرن بیستم است.
هنری میلر، نویسنده? بزرگ امریکایی معاصر، درباره? آن گفته‌است: این بهترین کتابی‌است که تاکنون خوانده‌ام.
رنه لانو نیز گفته‌است: در این کتاب اهمیت هنر به معنی بسیار آبرومند کلمه در نظر من بسیار صریح جلوه می‌کند.
نجف دریابندری درمورد بوف کور می‌گوید:این رمان را دوست ندارم چون زیادی منحط است.[البته دریابندری در ادامه? این بحث واژه منحط را تعریف می‌کند و به عنوان سبکی ادبی مطرح می‌کند نه بار منفی این واژه.
داریوش مهرجویی الگوی خود را برای ساخت فیلم هامون، بوف‌کور می‌داند و می‌گوید:بوف کور به واقع اولین اثر ادبیات مدرن است که در ایران خلق می‌شود. ادامه جریانی که یک قرن و نیم پیش در اروپا شروع شد بود. یعنی ظهور انسان خودآگاه و طرح مسئله سرنوشت بشری[منبع:ویکی پدیا

درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
زندگی‌نامه

صادق هدایت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدری در تهران تولد یافت. پدرش هدایت قلی خان هدایت (اعتضادالملک)‌ فرزند جعفرقلی خان هدایت(نیرالملک) و مادرش خانم عذری- زیورالملک هدایت دختر حسین قلی خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلی خان هدایت یکی از معروفترین نویسندگان، شعرا و مورخان قرن سیزدهم ایران میباشد که خود از بازماندگان کمال خجندی بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدایی در مدرسه علمیه تهران شد و پس از اتمام این دوره تحصیلی در سال 1293 دوره متوسطه را در دبیرستان دارالفنون آغاز کرد. در سال 1295 ناراحتی چشم برای او پیش آمد که در نتیجه در تحصیل او وقفه ای حاصل شد ولی در سال 1296 تحصیلات خود را در مدرسه سن لویی تهران ادامه داد که از همین جا با زبان و ادبیات فرانسه آشنایی پیدا کرد.

در سال 1304 صادق هدایت دوره تحصیلات متوسطه خود را به پایان برد و در سال 1305 همراه عده ای از دیگر دانشجویان ایرانی برای تحصیل به بلژیک اعزام گردید. او ابتدا در بندر (گان) در بلژیک در دانشگاه این شهر به تحصیل پرداخت ولی از آب و هوای آن شهر و وضع تحصیل خود اظهار نارضایتی می کرد تا بالاخره او را به پاریس در فرانسه برای ادامه تحصیل منتقل کردند. صادق هدایت در سال 1307 برای اولین بار دست به خودکشی زد و در ساموا حوالی پاریس عزم کرد خود را در رودخانه مارن غرق کند ولی قایقی سررسید و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت کرد و در همین سال در بانک ملی ایران استخدام شد. در این ایام گروه ربعه شکل گرفت که عبارت بودند از: بزرگ علوی، مسعود فرزاد، مجتبی مینوی و صادق هدایت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت کرد در همین سال از بانک ملی استعفا داده و در اداره کل تجارت مشغول کار شد.

در سال 1312 سفری به شیراز کرد و مدتی در خانه عمویش دکتر کریم هدایت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره کل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال یافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همین سال به تامینات در نظمیه تهران احضار و به علت مطالبی که در کتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجویی و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شرکت سهامی کل ساختمان مشغول به کار شد. در همین سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندی بهرام گور انکل ساریا زبان پهلوی را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت کرد و مجددا در بانک ملی ایران مشغول به کار شد. در سال 1317 از بانک ملی ایران مجددا استعفا داد و در اداره موسیقی کشور به کار پرداخت و ضمنا همکاری با مجله موسیقی را آغاز کرد و در سال 1319 در دانشکده هنرهای زیبا با سمت مترجم به کار مشغول شد.

در سال 1322 همکاری با مجله سخن را آغاز کرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتی آسیای میانه در ازبکستان عازم تاشکند شد. ضمنا همکاری با مجله پیام نور را آغاز کرد و در همین سال مراسم بزرگداشت صادق هدایت در انجمن فرهنگی ایران و شوروی برگزار شد. در سال 1328 برای شرکت در کنگره جهانی هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولی به دلیل مشکلات اداری نتوانست در کنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاریس شد و در 19 فروردین 1330 در همین شهر بوسیله گاز دست به خودکشی زد. او 48 سال داشت که خود را از رنج زندگی رهانید و مزار او در گورستان پرلاشز در پاریس قرار دارد. او تمام مدت عمر کوتاه خود را در خانه پدری زندگی کرد.

منبع:http://www.sadeghhedayat.com/article.aspx?id=4


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
افکار پوچ!-باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند - آیا

این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا

دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای

مسخره کردن و گول زدنمن بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم،

می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟

من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است،

باید خودم را بهش معرفی بکنم.




مسیحا

1388/2/5 10:06 ق.ظ


چراغ را روشن کردم،رفتم در پستوی تاریک اطاقم، هر گوشه را وارسی کردنتا شاید بتوانم چیزی باب دندان او پیدا کنم، اگر چه می دانستم که در خانه چیزی به هم نمی رسد، چون نه تریاک برایم مانده بود و نه مشروب




درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
جالبه ها .... وقتی نه تریاک داره نه مشروب , انگار هیچی !!!! نداره


پاپاگینا

1388/2/5 3:59 ب.ظ


سلام
مسیحا جون فکر میکنم تا دوشنبه واسه بوف کور کم باشه.اما پیش میریم ببینیم چطور میشه.

راستش اولین بار که بوف کور رو خوندم فکر میکنم حدود 16،17 سالم بود.هیچی ازش نفهمیدم.دومین بار اوایل دوره دانشجویی خوندم یه کم فهمیدم.اما زمانی یه کمی بیشتر فهمیدمش که چند تا نقد از جمله نقد دکتر شمیسا رو خوندم.بعد از اون فهمیدم که حتی بعضی از نویسندگان و شاعران بزرگ ما از هدایت و بوف کورش ایده گرفتن.
البته مهرجویی رو که قاصدک جون گفت تازه شنیدم که تو هامون ایده گرفته.قبلا راجع به پری شنیده بودم که البته پری اقتباس آزاد از فرنی و زویی سلینجره.

دو بار اول که بوف کور رو خوندم از کثرت پرسوناژها گیج بودم که اینا کین؟اینجا چی کار میکنن؟منظور هدایت از بکار گیری این همه شخصیت چیه.تنها چیزی که برام واضح بود تفاوت و تضاد آشکار زن اثیری در قسمت اول ولکا ته در قسمت دوم بود.و این که زن اثیری آرمان نویسنده ست و لکاته واقعیتی که نمیتونه ازش فرار کنه.و این دو زن آنیمای نویسنده هستن.آنیمای آرمانی و آنیمای واقعی.

نفهمیده بودم آخرش چرا نویسنده میشه پیرمرد خنزرپنزریی که در تمام طول داستان خنده ی عجیبش رو اعصاب آدم راه میرفت.
بعدش که نقدهای یونگی رو خوندم متوجه شدم همهی این شخصیتها یکیند و پیرمرد خنزرپنزری آینده ی نویسنده ست همونطور که برادر کوچیک لکاته کودکی نویسنده ست .

الان دارم قسمتهایی از نگاه یونگی دکتر شمیسا رو به بوف کور تایپ میکنم.هر موقع آماده شد میگذارمش اینجا.اما قبل از اون در سایتی نقدی پیدا کردم که خیلی از گفته های شمیسا داخلش هست و در حقیقت همون نگاه یونگی به بوف کوره.
فعلا میگذارمش تا تایپم تموم شه.اگه با دقت بخونید براتون جالب خواهد بود.


پاپاگینا

1388/2/5 4:01 ب.ظ


تحلیلی یونگی از بوف کور هدایت



پیش درآمد
صادق هدایت، داستان‌نویس بزرگی است که آثار فراوانی تألیف و ترجمه کرده است. داستان‌های او از چنان عمق و محتوایی برخوردارند که با انواع مختلف تحلیل‌ها قابل بررسی می‌باشد.
بوف کور مهم‌ترین اثر صادق هدایت است که تا به حال نقدهای بسیاری، به ویژه در حوزه نقد روان‌شناسانه، از این داستان ارائه شده، از جمله نقد فرویدی و یونگی.
نقد فرویدی بوف کور، با تأکید بر عقده ادیپ و رابطه راوی داستان با مادرش و نفرت از عمو که به جای پدر نشسته، نوشته شده است. نقد یونگی نیز با تأکید بر اسطوره‌شناسی داستان، تمرکز روی آرکی تایپ‌های مورد نظر یونگ، نماد و نشانه‌شناسی استوار است.
اهمیت یونگ در روان‌شناسی و روان‌کاوی، به سبب فراتر رفتن از بحث ناخودآگاه فردی فروید است. به باور یونگ، ذهن از دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تشکیل شده است. ناخودآگاه نیز شامل دو بخش است: ناخودآگاه فردی که شامل انگیزه‌ها و امیال درونی است و ناخودآگاه جمعی که ریشه درتاریخ نوع بشر دارد. ناخودآگاه جمعی جایگاه صورت ازلی یا مثالی است. صورت مثالی را نمی‌توان به وضوح دید، بلکه به صورت استعاری مثلاً از طریق اسطوره‌ها نمایانده می‌شود.
ناخودآگاه جمعی حاصل تجربه‌های گذشتگان است که به انسان امروزی ارث رسیده و انسان‌های پس از ما نیز حامل آن خواهند بود. بنابراین یونگ ضمیر بشر را هنگام تولد، لوحی سفید نمی‌داند، بلکه این ضمیر، با خود خصایص از پیش ساخته شده و گونه‌های رفتاری را دارد. او انواعی از صورت‌های مثالی مانند رنگ‌ها، آب، نوزایی، و از همه مهم‌تر، آنیما، آنیموس، پرسونا، سایه و... را معرفی ‌می‌کند. سپس نظریه فردیت‌یابی را که نوعی رشد روانی و حاصل شناخت انسان از خود است، مطرح می‌سازد. جریان فردیت‌یابی زمانی صورت ‌می‌گیرد که مرد به آنیما (روان زنانه در وجود مرد) و زن به آنیموس (روان مردانه در وجود زن) خود بپیوندد و زوایای تاریک وجودش (سایه) را بشناسد.
نوشته حاضر ‌می‌کوشد به تحلیل بوف کور از دیدگاه اسطوره‌ای و یونگی بپردازد، گرچه در این حوزه نقد جلال ستاری و شمیسا وجود دارد، اما نگارنده ‌می‌کوشد وجوه اشتراک این دو نقد را یافته و به آن نکاتی بیافزاید.
ستاری بوف کور را داستان تکامل راوی برای وصول به مادینه جان یا همان فردیت‌یابی می‌داند؛ اما شمیسا آن را داستان شکست راوی در یکی شدن با روان زنانه و شکست در فردیت‌یابی ارزیابی می‌کند. لازم به ذکر است که به دلیل طولانی شدن پی‌نوشت و مشهور بودن اثر، صفحات بوف کور مربوط به بخش جمله‌ها ارجاع داده نشده است.

خلاصه داستان
داستان چنین آغاز می‌شود: راوی دو ماه و چهار روز است که دختر اثیری را دیده و پس از آن هر روز روی جلد قلمدانی صحنه‌ای را که پیرمردی قوز کرده را به همراه دختر اثیری که به او گل نیلوفر هدیه می‌دهد‌، نقاشی می‌کند. این اتفاق زمانی می‌افتد که عموی راوی به خانه‌اش می‌آید. راوی با دیدن دختر شیفته‌اش می‌شود، از آن روز دو ماه و چهار روز می‌گذرد و راوی هنوز در جستجوی این گمشده است. تا این‌که شبی دختر به خانه‌اش می‌آید، روی رخت‌خواب راوی می‌خوابد و او می‌فهمد که دختر مرده است و پس از قطعه قطعه کردن دختر او را دفن می‌کند. اما در مسیر بازگشت، گورکن کوزه‌ای را که از خاک پیدا کرده به او می‌دهد، روی کوزه عکس همان دختر کشیده شده بود. وقتی به خانه می‌رسد، می‌کوشد درد دل خود را روی کاغذ بیاورد و خطاب به سایه‌اش کلماتی بنویسد.
بعدها که به پیرمردی قوزکرده تبدیل شده و زنی دارد که او را لکاته می‌نامد و مادر زنش نیز از بچگی بزرگش کرده، شخصیت‌های دیگر پیرمرد خنزر پنزری، عمو و قصاب هستند. راوی از کارهای لکاته خسته شده و به پیرمرد خنزر پنزری که با زن لکاته رابطه دارد حسادت می‌کند و سرانجام لکاته را می‌کشد. در انتهای داستان می‌فهمد که خودش پیرمرد خنزر پنزری شده است.

کهن‌الگوها (آرکی تایپ)
یونگ ناخودآگاه فردی فروید را به سطح جمعی می‌رساند و الگوهایی از دوران گذشته را در ناخودآگاه می‌شناساند.
او ناخودآگاه را شامل دو بخش فردی و جمعی می‌داند. ناخودآگاه جمعی مهم‌ترین بخش ذهن است. به باور او، ذهن انسان هنگام تولد لوح سفیدی نیست، بلکه یک طرح کهن‌الگویی در ساختمان مغز وجود دارد. او می‌گوید: ناخودآگاه دارای تعداد بی‌شماری مایه‌های اصلی یا الگوهایی با خصلت کهن است که در اصل با انگاره‌های ریشه‌ای اسطوره‌ها و صورت‌های فکری مشابه آن همسان است. (2)
از مهم‌ترین کهن‌الگوها، مادینه جان (آنیما) و نرینه جان (آنیموس) نقاب (persona) سایه (shadow) و مرگ و زایش (جاودانگی) است. در روان‌شناسی یونگ نماد نیز اهمیت ویژه‌ای دارد و حاصل ناخودآگاه جمعی است.





پاپاگینا

1388/2/5 4:03 ب.ظ


فردیت‌یابی، مادینه جان و نرینه جان
نظریه فردیت‌یابی یونگ در رابطه با صور مثالی سایه‌، آنیما و پرسونا است. این نظریه به کمال رسیدن انسان را در سیر شناخت خود نشان می‌دهد. انسانی که زوایای تاریک وجودش را می‌شناسد، نقابش را پس می‌زند و با چهره واقعی خود آشنا می‌شود. برای درک بهتر نظریه فردیت‌یابی، باید مفهوم آنیما و آنیموس مشخص شود.
مادینه جان (روان زنانه در ناخودآگاه مرد) و نرینه جان (روان مردانه در ناخودآگاه زن) از مهم‌ترین کهن الگوها هستند.
آنیما مجموعه ناخودآگاهی است که منشأ بسیار دوری دارد و سنخ یا نمونه نوعی همه تجارب اجدادی در باب موجود مؤنث و باقی‌مانده همه احساسات و تأثرات حاصل‌آمده از زن و نظام سازش یابی روانی است که به میراث رسیده. (3)
یونگ می‌نویسد: آنیما یعنی روح سفید که به روح پایین‌تر وابسته به زمین مادی تعلق دارد بنابراین زنانه است. (4)
نرینه جان نیز محصول همه تجربیات حاصله از موجود مذکر در اعصار است. اما یونگ بیشتر بر روی آنیما بحث می‌کند. به نظر او در آغاز، آنیما و آنیموس در واقعیت یگانه و حقیقی طبیعت انسان با هم یکی بوده‌اند اما پس از هبوط از عالم مثال و در منزلگاه خلاق از هم جدا شده و دوگانه شدند. (5)
در ایام پیش از تاریخ نیز این عقیده وجود داشت که موجود ازلی الهی هم مرد و هم زن است، حتی در فلسفه افلاطون، موجود اولیه ترکیب نر و ماده فرض می‌شد که بعدها به دو موجود نیمه نر و ماده تقسیم می‌شود. از آن پس هر نیمه به دنبال نیمه دیگر است و پیوند دو نیمه با هم باعث به کمال رسیدن آن‌ها می‌شود. به همین دلیل، انسان‌هایی که به مدارج کمال می‌رسند (کاهنان، مشایخ، کشیشان) هیچ گاه ازدواج نمی‌کنند چون نیمه خود را پیدا کرده و در خود دارند. (6) در کیمیاگری فلسفی هم خواهر اسرار مطرح است که در تمام مدت جریان ترکیب با کیمیاگر همراه است و در پایان ازدواجی اسرارآمیز صورت می‌گیرد که منجر به آفرینش موجود نر - ماده می‌شود. (7)
در بوف کور آنیما، فرشته همان زن اثیری است که زندگی راوی با دیدنش دگرگون می‌شود. این زن زمینی نیست و دست‌نیافتنی جلوه می‌کند. روایت‌کننده می‌نویسد: هیچ رابطه‌ای با زمینیان ندارد و باز درباره این فرشته می‌گوید: فقط یک نگاه او کافی است که همه مشکلات فلسفی برایم حل شود.
راوی با دیدن دختر اثیری می‌گوید: مثل این‌که روان من در عالم مثال با روان او همجوار بوده، از یک اصل و یک ماده بوده که بایستی به هم ملحق شده باشیم.
بوف کور نیز داستان انسانی است که می‌خواهد با مادینه جانش به وحدت رسیده و کامل شود و همه چیز با دیدن مادینه جان (زن اثیری، فرشته) آغاز می‌شود.
شمیسا بر این باور است که در بوف کور پیرمرد خنزرپنزری‌، نقاش و عموی راوی همه قوز کرده و شال هندی بسته‌اند و به خود راوی هم شباهت دارند؛ یک شباهت دور و مضحک پدر نیز خود راوی است؛ او با خودش این گونه فکر می‌کند: من همیشه شکل پدرم را پیش خودم همین گونه تصور کرده‌ام یعنی قوز کرده و شال هندی بسته. دایه‌، مادر، لکاته و زن اثیری هم همه یک زن هستند. مادر زنش، مادرش هم هست. مادرزن از کودکی او را شیر داده و نگهداری کرده بود‌، پس راوی با زنش‌، خواهر و برادر رضاعی هستند.
به هرحال من بچه شیرخوار بودم که در بغل همین ننه جون گذاشتندم و ننه جون (عمه) دخترعمه‌ام همین زن لکاته را شیر داده است.
اصلاً مادر او (زنش یا دختر ننه جون یا دخترعمه‌اش) مادر من هم بود.
راوی و زنش هم یک نفر بودند من او را گرفتم چون شبیه مادرش بود، چون شباهتی محو و دور با خودم داشت.
در انتها به این‌جا می‌رسیم که همه مردان و زنان یک نفر هستند و آن خود راوی است. (8)
خود راوی کیست؟ خودش هم نمی‌داند برای همین با سایه‌اش حرف می‌زند تا خویش را بشناسد و نقاب (shadow) از چهره‌اش بردارد. پس از این شناخت است که می‌تواند به وصلت با مادینه جان (دختر اثیری، فرشته) برسد و ازدواج جادویی‌اش صورت پذیرد.
یونگ، مادینه جان را دارای دو جنبه مثبت و منفی می‌داند. در بوف کور زن اثیری وجه مثبت و معنوی و لکاته وجه منفی و دنیوی آنیماست.
راوی جنبه دنیوی مادینه جان را می‌کشد، با گزلیک لکاته را می‌کشد که با زن اثیری به وحدت برسد. (9) فرض دیگری هم وجود دارد؛ راوی می‌گوید: پیرمرد خنزرپنزری‌، مرد قصاب، ننه جون و زن لکاته همه سایه‌های من بوده‌اند.
سایه، زوایای تاریک ناخودآگاه است که فرد آن را پنهان می‌کند. بنابراین این‌ها قسمتی از ناخودآگاهش هستند که آن‌ها را پس می‌زده و مخفی می‌‌نموده است. زن اثیری را سایه خود نمی‌داند زیرا میل به پنهان کردن او ندارد طبق این فرض زن لکاته بخش منفی مادینه جان نیست بلکه یکی از سایه‌های اوست که سال‌ها آن را سرکوب کرده و حالا که با او رودررو شده، تصمیم می‌گیرد از شرش خلاص شود که در این جریان، سایه اصلی‌اش- پیرمرد خنزرپنزری - را می‌شناسد.
این سایه اصلی اوست، با شناخت آن می‌تواند به وصال با مادینه جان و به خودآگاهی برسد؛ در انتهای داستان پس از کشتن لکاته، پیرمرد خنزرپنزری با کوزه‌ای که رویش تصویر دختر اثیری نقش بسته، راه می‌افتد. اما این آغاز وصل است زیرا راوی خودش را شناخته و آماده ازدواج جادویی است.
دو زنبور طلایی نیز که روی جسد پرواز می‌کردند نماد این ازدواج است. ازدواج جادویی روح راوی بوف کور با مادینه جانش (10)

سایه
سایه یکی دیگر از آرکی‌تایپ‌های یونگ است، سایه نیمه تاریک وجود ماست اما لزوماً پلید نیست زیرا صفات خوب و پسندیده مثل درک واقعیت و انگیزه‌های خلاقیت را داراست‌، اما نیمه‌ای است که معمولاً آن را پنهان می‌کنیم، نیمه‌ای سرشار از گناهان؛ از نظر ارزشی منفی است و سرکوب سایه آن را سیاه‌تر و هولناک‌تر می‌نماید. بهترین راه شناخت خویش رویارویی با آن است.
همان‌گونه که گفته شد زن لکاته‌، پیرمرد خنزرپنزری، ننه جان و عمو، همه سایه‌های راوی هستند و اصلی‌ترین سایه پیرمرد خنزرپنزری است که سایه راوی می‌باشد.
اما آیا می‌توان گفت که لکاته هم سایه دختر اثیری است؟ او می‌تواند سایه داشته باشد؟
اگر چنین باشد بخش دوم داستان ماجرای سایه دختر اثیری (لکاته) و سایه راوی (پیرمرد خنزرپنزری) است.
در بخش اول داستان، راوی می‌گوید که انگار فرشته مرا با خودش به دنیای سایه‌ها برد.
نه دروغ نبود او در رخت‌خواب من آمده تنش و روحش را به من داد و روح شکننده و موقت او در دنیای سایه‌های سرگردان رفت، گویا سایه مرا هم با خودش برد.
به همین دلیل، بخش دوم داستان شرح ماجراهای دنیای سایه‌هاست.




پاپاگینا

1388/2/5 4:05 ب.ظ


نقاب
نقاب یا صورتک، چهره اجتماعی فرد است .ego دو رو دارد‌، که یکی آنیما و دیگری نقاب است (در ناخودآگاه مرد) که نظامی برای انطباق و سازگاری فرد با محیط اجتماعی فراهم می‌کند.در بوف کور صورتک این گونه می‌آید:
زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی صورتک هر کس را به خودش ظاهر می‌سازد، گویا هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد گویا هرکس چندین صورت با خودش دارد.

بی‌زمانی ذهن
یونگ می‌نویسد: بی‌زمانی، خصلتی ذاتی در تجربه ناخودآگاه جمعی است نظم گذشته‌، حال و آینده درناخودآگاه وجود ندارد، به همین دلیل، بسیاری از عناصر کهن و قدیمی در رویا‌ها و تخیل‌های خودگردان اشخاص آشکار است و ناخودآگاه زمانی ویژه خود دارد و گذشته‌، حال و آینده همراه با یکدیگر در آن آمیخته‌اند. (11)
در بوف کور سیر طبیعی زمان وجود ندارد. این داستان از حال به گذشته و دوباره به حال باز می‌گردد. بخش نخست در زمان حال و بخش دوم در گذشته اتفاق افتاده است و زندگی راوی در نوعی بی‌زمانی سپری می‌شود یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه‌تر و بی‌تأثیرتر از یک اتفاق هزار سال پیش باشد.
درجای دیگر می‌نویسد: چند دقیقه‌، چند ساعت یا چند قرن گذشته، نمی‌دانم.
بی‌مرگی و جاودانگی یکی از کهن‌الگوهاست که مرتبط با بی‌زمانی به تعریف یونگ است. شخصیت‌ها و عناصر موجود در بوف کور همه به نوعی جاودانه‌اند؛ چنانچه راوی درباره لکاته می‌گوید: من همیشه از روز ازل او را لکاته نامیده‌ام و جای دیگر درحالت ازل و ابد نمی‌شود حرف زد.
آن قدر مرا تکان داد که یادم نمی‌رود و نشان شوم آن تا زنده‌ام از روز ازل تا ابد... .
عناصری که به کار می‌رود نیز همه به نوعی نشان‌دهنده بی‌زمانی و بی‌مرگی (جاودانگی) هستند؛ درخت سرو، گل نیلوفر، رنگ زرد و مار که در اسطوره‌شناسی نمادی از تجدید حیات و نوزایی شمرده می‌شود.

نماد
یونگ معتقد است برخی نمادها آگاهانه آفریده می‌شوند و برخی که مهم‌ترین نمادهایند ناآگاهانه و خودانگیخته‌؛ این نمادها ریشه در کهن‌ترین باورهای انسان دارند و نمایانگر تأثیرات کهن الگوهایند و از ژرفای ناخودآگاه به وجود می‌آیند. نمادهای به کار رفته در داستان بوف کور همه در آخر به یک معنا می‌رسد، مرگ و نوزایی که در ادامه توضیح داده می‌شود.

درخت
درخت زمان را تعریف و تثبیت می‌کند بنابراین ذات و جوهر زمان در درخت متمرکز می‌شود؛ درخت نماد حیات و در تطور و تکامل دایم است و مدام در حال تجدید و نوشدگی. استمرار رشد نباتات، نشانه تجدید حیات و یادآور اسطوره بازگشت جاودانه به اصل واحد است و درخت سرو رمز جاودانگی و نامیرایی. (12)
راوی در بوف کور درخت سرو را به همین معنا می‌آورد زیرا در کنار گل نیلوفر که آن هم رمز زایش مجدد است عمق بیشتری می‌گیرد.

زنبور طلایی
زنبور در اساطیر هندی نماد ازدواج جادویی‌، ازدواج شاه و ملکه است. (13)
پس از مرگ دختر اثیری دو مگس زنبور طلایی در اتاق پرواز می‌کردند و پس از کشته شدن لکاته نیز دو زنبور در اتاق وجود داشتند.

نیلوفر
نیلوفر نماد زایش و جاودانگی است در بوف کور، نیلوفر همواره در جاهای گوناگون از جمله گورستان‌، چاه، پای دیوارهای کهن و روی کوزه پدیدار می‌شود و رمز باروری‌، زایندگی و نعمت و برکت است. (14)

رنگ زرد
رنگ زرد رنگ ابدیت و جاودانگی است‌. در مقابر مصریان زرد که نماد خورشید و خدایان است موجب بقای نفس و جان متوفی شمرده می‌شود.
در مکزیک، رنگ زرد نشانه خدای باران‌های بهاری و زرگران بود، کاهنان در جشن‌های بزرگداشت جامه‌ای از پوست انسان ‌می‌پوشیدند که مثل گیاهان سوخته در آفتاب زرین بود و گاهی انسان‌هایی را برای جلب حمایت آن خدا قربانی می‌کردند. (15)
بنابراین به کار بردن رنگ زرد به جای رنگ‌های دیگر، از دیدگاه اسطوره‌شناسی و برای ایجاد وحدت در داستان‌، منطقی است زیرا رنگ زرد مانند درخت سرو و گل نیلوفر و شخصیت‌های ابدی داستان، نماد جاودانگی و تجدید حیات است.

مار و تاریکی
یونگ می‌نویسد: مار رمز مطلوب ناخوآگاهی است مار مانند اوهام، ناگهان و به طرزی نامنتظره از تاریکی بیرون می‌آید و در سوراخی که گمان نمی‌رود می‌خزد و تغییر شکل منظم و دایمی این جانور نمایشگر ادوار ناخودآگاهی و مراحل رشد روانی است. مار با پوست‌اندازی دوباره جوان دیده می‌شود اما در واقع همان که بوده‌، است بنابراین الگوی تجدید حیات است.
خزاین مخفی و سّری که در دل زمین یا در قلب مغاک‌های تیره و تار پنهانند و بهشت مار پیر، یادآور اموال و نعمت‌های پنهان در اعماق هستند و نشان‌دهنده‌ی امتحانات بسیاری که باید صورت گیرد و موانعی که باید از سر راه برداشت تا به آن خواسته و گنج دست یافت. (16)
در بوف کور، عمو و پدر برای به دست آوردن مادر (رقاص معبد لینگم) تن به آزمونی خطرناک با مار می‌دهند، بنابراین مار نیز در این‌جا نماد امتحان و آزمایش است.
ناخودآگاه مانند غار زیرزمینی یا خاک روزی‌دهی که جانور سوراخ‌نشین به درونش می‌خزد، همواره سرچشمه استحاله‌، دگردیسی، رشد و بالندگی است. جان گرفتن ناخودآگاهی شفابخش و سرچشمه نوزایی یا به خطر افتادن است. مار هم سعد و هم نحس است‌، و مظهر حیوان نمای زندگی روانی است مار مظهر تجسم نیروی حیاتی متعارض‌نما و اصل پخته شدن و به کمال رسیدن همه چیز است و از این رو رمز استعلا به شمار می‌رود. (17)
در معنای دیگر، نماد حیله‌گری و فریب‌کاری نیز هست‌، زیرا هبوط انسان به اثر فریب اوست.
در نزد چینی‌ها مار یین بوده‌، یین زمینی و زنانه است و یانگ آسمانی و مردانه. (18)
مار در داستان صادق هدایت، نماد همه این‌ها است. نماد ناخودآگاهی، زیرا داستان در ناخودآگاه راوی و در جهان سایه‌ها اتفاق می‌افتد. نماد امتحان، که امتحان پدر و عمو در آزمون مارناگ است. نماد حیات دوباره که پس از امتحان عمو و پدر، کسی که پیروز بیرون می‌آید مرد دیگری است متفاوت از چهره عمو و پدر پیرمرد قوز کرده.
مار نماد زنانگی هم هست و حیوان دوست‌داشتنی زن نیز معرفی شده است. در بوف کور نیز راوی می‌گوید: اگر دوباره مار را به من ترجیح دهد که همان زنده شدن افسانه آفرینش است. راوی مدام می‌ترسد که مار دوباره حیاتی دیگر برایش رقم بزند.
مار با تاریکی همخوانی دارد و فضای داستان هم جهان تاریکی است.




پاپاگینا

1388/2/5 4:19 ب.ظ


اعدادی که کنار بعضی از جملاته در متن نوشته شده در سایت بوده که اعداد پی نوشت توضیحاتی بوده که کپیش نکردم.

مسیحا جون در مورد جمله ای که نوشتی:"چراغ را روشن کردم،رفتم در پستوی تاریک اطاقم، هر گوشه را وارسی کردنتا شاید بتوانم چیزی باب دندان او پیدا کنم، اگر چه می دانستم که در خانه چیزی به هم نمی رسد، چون نه تریاک برایم مانده بود و نه مشروب "
در تفسیر دکتر شمیسا راجع به شراب در بوف کور اینطور نوشته:"در سمبلیسم شراب، معنای مرگ هم هست زیرا نشئه ی شراب مانند سکرات مرگ است.سهراب سپهری هم انگور را در هاله های معنای مرگ دیده است:مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان
در بوف کور بسیاری از صحنه ها که با مفهوم مرگ همراه است.با شیشه ی شرابی که روی رف است یا شعری که گزمه ها درباره ی شراب ملک ری میخوانند تداعی میشود.راوی زن اثیری را که شاید خود مرده بوده با شرابی که در آن زهر مارناگ است و در روز تولدش انداخته اند و به او به ارث رسیده است ،می کشد.مرگ لکاته هم بیربط با شراب نیست چون وقتی راوی می خواهد به سراغ او برود آواز گزمه های مست را می شنود که در دل شب میخوانند:بیا بریم که می خوریم-شراب ملک ری خوریم...."





درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
http://www.irantarikh.com/adab/bufkur.pdf

این هم فایل پی دی اف بوف کور برای کسانی که به این کتاب دسترسی ندارند.
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
انتشارات امیر کبیر است. یعنی نسخه‌ی اصلی است.
کتاب بوف کور قبل از سال 1316 نوشته شده؛ یعنی صادق هدایت این کتاب را تقریباً در سال 1315 نوشته و در سفر یکساله ای که به اتفاق کارمند سفارت رایزنی ایران در هند به هندوستان می‌رود، در آنجا خودش به صورت پلی کپی آن را تکثیر می کند و به دوستان و آشنایان می دهد. او حتی جرأت نمی کند آن را با خود به ایران بیاورد؛ چون فکر می کرده که اگر این کتاب را با خود به ایران بیاورد، ممکن است برایش دردسر و مشکل ایجاد شود که در واقع آن‌طور که او تصور می کرد نبود.
بعدها در دهه 20 که حکومت رضاخان سقوط می کند، یک آزادی نسبی بر جامعه حاکم می شود. در زمان اشغال کشور توسط قوای متفقین، این کتاب به عنوان پاورقی در روزنامه ایران که روزنامه ای دولتی بود چاپ می شود و بعدها به صورت کتاب منتشر می شود.

بوف کور در زمان حیات صادق هدایت، کتاب کم فروشی بوده است و زمانی هم که چاپ می شود، چندان مورد استقبال قرار نمی گیرد. بعدها یک سری عوامل و نیز نوع مرگ صادق هدایت باعث می شود که آثار او سر زبان ها بیافتد و مورد استقبال قرار گیرد.
از آن پس کتاب‌های او به چاپ های مکرر می رسد و مورد نقد های مختلف در داخل و خارج قرار می گیرد؛ تا امروز که صحبت این کتاب او همچنان در محافل عربی هم مطرح است. برای ورود به این بحث مقدمه دیگری هم لازم است؛ اول اینکه وقتی یک کتاب در طول مدت انتشار خود (تاکنون بیش از 70 سال از انتشار این کتاب گذشته) به زبان های مختلف خارجی ترجمه می شود و نویسنده او در این کشور جزء مشهورترین نویسندگان قرار می گیرد، نقدهای مکرری هم در مورد این کتاب چه توسط خوانندگان خارج از کشور و چه توسط خوانندگان داخل کشور نوشته می‌شود، این نقدها یا تفسیر ها خودبه‌خود تصویری از آن اثر در ذهن خواننده به وجود می‌آورد؛ به خصوص اگر بدانیم که تعدادی از این منتقدین تصمیم گرفته بودند که این اثر را به عنوان یک شاهکار به رسمیت بشناسند و کتاب و نویسنده‌ی آن را تا عرش بالا ببرند.
اما اگر منتقدی مثل بنده پیدا شود و حرف هایی متفاوت با حرف‌های بقیه بزند، در اینجا باید دو کار باید انجام دهد؛ اول باید ذهن ها را از آن تصورات مبالغه آمیز و احیانا غلط پاک کند و بعد شروع کند متن و عقیده‌ی خود را در ذهن ها بنویسد و بیان کند. بنابراین در اینجا منتقد یک وظیفه مضاعف پیدا می کند. این اولین مشکل است. دومین مشکل این است که بنده یک کتاب آماده‌ی انتشار دارم به نام راز شهرت صادق هدایت. در آن کتاب بیشتر به نقل از دوستداران و دوستان صادق هدایت، سعی کرده‌ام علل و عواملی را که باعث شهرت این نویسنده شده، دسته بندی و بعد تجزیه و تحلیل کنم. در اینجا به یک مورد آن اشاره می‌کنم. خود صادق هدایت، به نقل از دوستدارانش، از اینگونه شهرت‌ پیدا کردن‌ بیزار بود و آن را به تمسخر می گرفت. بعضی از دوستانش مثل خانلری که از مشاهیر ادبیات ایران بود و مدتی هم وزیر آموزش و پرورش در دوره محمد رضا پهلوی در دهه 40 بود یا شخصی مثل الف. فرزانه که از طرفداران صادق هدایت بود و کاملترین کتاب را در مورد هدایت نوشته که در فرانسه چاپ شد و در ایران هم ترجمه و چاپ شد، اینها خودشان هم گفته اند که این شهرت، شهرت مشکوکی بود که خود صادق هدایت از این شهرت به عنوان شهرت مشکوک یاد می کرد و اینکه مشخص بود که عواملی دست به دست هم داده اند و خواسته اند این شهرت را به وجود بیاورند.
نکته بعد اینکه حجم نوشته هایی که تابه امروز راجع به صادق هدایت چاپ شده، شاید دهها برابر حجم آثار خود او است. ما تا به امروز در ایران نویسنده ای نداریم که اینقدر راجع به او در داخل و خارج از کشور مطلب یا کتاب نوشته شده باشد که در این میان یکی دو مورد، نظرات مخالف بوده و بقیه نظرات موافق بوده و نظرات مخالف هم، نظرات مخالف مستند و محکم نبوده است و بیشتر جنبه های شعاری و احساسی داشته است.

در اینجا بهتر است کمی هم در مورد بیوگرافی صادق هدایت صحبت کنیم.
صادق هدایت در سال 1280 هجری شمسی در یک خانواده اشرافی رو به زوال در تهران متولد شد و در سال 1330 در پاریس به وسیله گاز به زندگی خود پایان داد؛ یعنی حدوداً 50 سال زندگی کرد.
پدرِ پدربزرگش از رجال دوره ناصری و مفسر کتاب افضل السفها و روضه الصفا نادری و بعضی آثار دیگر بود.
پدربزرگش یعنی جعفر قلی خان نیرالملک، رئیس مدرسه مشهور دارالفنون و مدتی هم وزیر علوم بود (بین سالهای 1275 تا 1283 به مدت هشت سال). از دیگر پست‌های او: مدیر موسسه نظام، رئیس معارف استان فارس، حاکم مراغه، رئیس هیئت شیلات، مدیر کل ثبت اسناد و املاک و مدتی هم رئیس الوزراء حاکم وقت بود.
پدر صادق هدایت، یعنی هدایت قلی خان اعتضاد الملک، در زمان قاجار مناصب بالایی داشت؛ سالها حاکم شهرهای مختلف بود. مشاور نخست وزیران دولت قاجار بود و سالها مدیر کل ادارات و سازمان های بزرگ بود. با سقوط دولت قاجار و روی کار آمدن دولت پهلوی، منصبی در حد دولت قاجار به او ندادند، ولی باز هم جزء مدیران مهم دوران محمدرضا پهلوی بود.
مادر هدایت زیورالملوک نام داشت. دختر مخبرالسلطنه بزرگ و نوه اعتضاد الملک بود.
برادر بزرگ صادق هدایت، یعنی محمود هدایت، حقوق‌دان بود. البته در زمان رضاخان نخست وزیر و معاون دیوان عالی کشور بود.
برادر دیگرش عیسی، از افسران ارتش رضاخان بود؛ او سرلشکر و رئیس دانشکده افسری رضاخان بود.
مخبرالسلطنه پسر عموی صادق هدایت، در سالهایی که هدایت بورسیه شده بود و در اروپا مشغول به تحصیل بود، نخست وزیر رضاخان بود.
درواقع در بعضی تذکره ها نوشته اند که به خاطر نفوذ خانواده‌اش در دستگاه دولتی بود که هدایت بورسیه گرفت و در اروپا مشغول به تحصیل شد. مخبرالسلطنه پسرعموی صادق هدایت، همان کسی بود که نهضت خیابانی را در آذربایجان متلاشی کرد.
شوهر خواهر هدایت، سپهبد علی رزم‌آرا، نخست وزیر دولت محمدرضا بود که به علت کارهایی که انجام داده بود، توسط فدائیان اسلام مهدور ‌الدم اعلام شد و پس از مدتی اعدام انقلابی شد.
خلاصه اینکه در کل، در طایفه هدایت، مدیر و سرلشکر و وزیر زیاد بود؛ این را محمد علی همایون کاتوزیان در کتاب صادق هدایت از افسانه تا واقعیت می گوید. بنابراین دیده می شود که صادق هدایت در یک خانواده اشرافی روبه زوال، ولی بانفوذ که هم دررژیم پهلوی و هم دررژیم قاجار دارای مناصب بودند زندگی می‌کرد.

صادق هدایت مدتی در دارالفنون درس خواند، ولی به علت ناراحتی چشم مدتی ترک تحصیل کرد. بعد در مدرسه مسیحی تهران تحت نظر کشیشان و مدرسان فرانسوی ادامه تحصیل داد. (البته بیشتر کسانی که در تاریخ معاصر ما به عنوان پیشروان شعر نو و داستان نو و شخصیت های مشهور جهانی مطرح شده اند، عمدتاً فارغ التحصیل این مدارس و از خانواده‌های مرفه بودند.) هدایت در سال 1305 یعنی در 25 سالگی جزء محصلین اعزامی با بورسیه دولت، به بلژیک سفر کرد. در آنجا چند رشته عوض کرد و در کل، در تحصیل موفق نبود و طی نامه نگاری های زیادی که با اقوام خود در ایران کرد، اصرار داشت اورا به فرانسه منتقل کنند. خانواده اش هم به دلیل نفوذی که در دربار داشتند، او را به فرانسه اعزام کردند و در آنجا در رشته‌ی دیگری شروع به تحصیل کرد که در آن هم موفق نبود و کلاً از حد دیپلم در زمان خودش فراتر نرفت.
یک بار در فرانسه خواست خودش را در دریاچه بیاندازد و غرق کند که موفق نشد.
پس از مدتی به ایران برگشت و مدت محدودی مشغول به کار شد. پس از آن، حدود یک سال به هند رفت و در آنجا زبان پهلوی را آموخت و چند متن پهلوی و یک کتاب کوچک پهلوی را هم به فارسی ترجمه کرد. در سال 1316 مجدداً به ایران برگشت و در بانک ملی استخدام شد، اما بعد از مدتی استعفا داد و به استخدام وزارت فرهنگ درآمد.
بعد از مدتی در سال 1320، به عنوان مترجم در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران مشغول به کار شد. تا پایان زمانی که در ایران بود یعنی سال 1329، مشغول به همین کار بود که در اواخر سال 1329 برای خود کشی به پاریس رفت و درآنجا در 19 فروردین 1330، در خانه‌اش شیر گاز را باز گذاشت وخودکشی کرد و در گورستان مسیحیان در پاریس به خاک سپرده شد.

آثاری که از او منتشر شده عبارتند از :

1. انسان و حیوان: کتاب ابتدایی و ضعیفی بود که در همان بیست و سه سالگی آن را چاپ کرد.
2. فواید گیاه‌خواری: در 1303 در برلین آن را چاپ کرد.
3. نمایشنامه پروین دختر ساسان و نمایشنامه کوچک افسانه آفرینش: که در سال‌های 1308 و 1309 به صورت دو کتاب مستقل بود.
4. زنده به گور: اولین کتاب داستانی است که در سال 1309 به چاپ می رسد؛ یعنی در بیست و نه سالگی صادق هدایت.
5. سه قطره خون: در سال 1311.
6. سایه روشن: مجموعه داستان در سال 1312.
7. نیرنگستان: مجموعه ای از آداب و رسوم خرافی مردم (به تعبیر خود او) در سال 1312.
8. نمایشنامه مازیار: در سال 1312.
9. علویه خانم: مجموعه داستان در سال 1312.
10. ترانه های خیام: که همان دیوان خیام است با یک مقدمه ای که هدایت نوشته در سال 1313.
11. مستطاب وقوق سهاب: مجموعه طنز روزنامه ای در سال 1313.
12. سگ ولگرد: مجموعه داستان در سال 1321.
13. ولنگاری: مجموعه طنز در سال 1323.
14. حاجی آباد: داستان بلند در سال 1324.
15. توپ مرواری: در سال 1327.
16. بوف کور: در سال 1315 در هند.

هدایت همچنین در سالهای 1327 و 1329 با کمک حسن قائمیان که دوست صمیمی او بود، آثاری از کافکا را ترجمه کرد و مقاله ای هم به نام پیام کافکا نوشت. بعضی آثار هدایت بعد از مرگش به زبان های عربی، انگلیسی و فرانسوی ترجمه و چاپ شد.

اما بوف کور اثری است چند لایه و نسبتاً دارای جنبه های پیچیده و تاثیر پذیر و در طول سالیان متمادی نیز نقدهای متعددی روی آن شده و هرکس که بخواهد نقد جدیدی روی آن کند، حتما باید نقدهای قبلی را جواب دهد و اگر چیز جدیدی هست، بگوید. به قول جلال آل احمد اگر کسی بخواهد آن را نقد کند، نقد آن باید به اندازه خود کتاب باشد. کتابی است حدوداً در 128 صفحه و نقدی که من روی آن نوشتم، تقریبا 250 صفحه می شود.
بوف کور به قول غربی ها یک رمان کوتاه است. مکان وقوع داستان، شهر ری است که البته اشاره ای به زمان وقوع داستان نمی شود. مفسرین می گویند زمان رضاخان است.
شخصیت مهم داستان، مرد جوانی است که راوی داستان است و تا آخر داستان، نه سن و سالش معلوم می شود و نه شخصیتش؛ چون خودش صحبت می کند و شغلش هم نقاشی روی قلمدان است. این نقاش روی قلمدان ها به یک صورت نقاشی می کشد؛ یک جوی آب هست که یک طرف آن پیرمردی نشسته و شالی بسته و ریشی داردو طرف دیگر جوی آب دختر جوانی است با چشمان سیاه که خم شده و شاخه گلی به این پیرمرد می دهد. او این نقاشی را در همه قلمدان ها می کشید. این مرد به علت تعارضی که با محیط اجتماعی اطراف خودش دارد، منزوی شده و در خانه ای در بیرون از شهر زندگی می کند.
خصوصیت عمده این مرد که باید در بحث شخصیت پردازی به آن اشاره کرد، تعارض بین دو دنیا است. یک دنیای درونی که در این دنیا این مرد عاشق یک زن اثیری (غیرخاکی) است و در عالم خودش یک زن اثیری دارد و به شدت عاشق او است و همان زنی است که روی قلمدان ها می کشد؛ ولی در عالم بیرون دچار خشونت است. آن گلی هم که در نقاشی، دختر به پیرمرد می دهد، گل نیلوفر است.
پستوی اتاق او یک روزنه دارد که روزی از آن روزنه چشمش به صحرای بیرون خانه اش می افتد که در آنجا مردم برای تفریح به سیزده بدر آمده بودند و در آنجا همان چیزی را که در روی قلمدان ها می کشید می بیند و مجذوب زیبایی آن زن می شود. بعد از آن روز، هرچه آن دختر را جست جو می کند نمی یابد. بعد از دو ماه و چهار روز جست‌وجو که از گشتن به دنبال آن دختر خسته می شود، ناگهان همان زن را روی سکوی خانه اش می بیند. زن با او وارد خانه می شود وروی تخت او دراز می کشد و به خواب می رود. آن مرد شراب زهرآلودی را که از مادرش که زنی رقاصه بود به او به ارث رسیده، در حلق زن می ریزد. پدرش یک تاجر بود که در سفری که به هند می رود، با این زن رقاصه ازدواج می کند و حاصل این ازدواج هم این پسر می شود. این پسر نزد عمه اش بزرگ می شود که دختر عمه ای هم دارد. در داستان، راوی از زن خودش متنفر است؛ چون این زن با همه هست، ولی با شوهر خودش نیست. به هرحال او زهر را به آن زن می دهد و می بیند که پس از مدتی، از بدن آن زن کرم بیرون می‌آید؛ البته با جسد زن هم معاشقه می کند. بعد آن جسد را قطعه قطعه می کند و در چمدان می گذارد و می خواهد اورا در بیرون دفن کند. ناگهان پیرمردی را می بیند که سوار گاری است و شبیه همان پیرمردی است که در نقاشی هایش می کشد و انگار پیرمرد می داند که او می‌خواهد چه کار بکند. پیرمرد او را با خود به یک جای دور می‌برد و برای او یک گور می کند؛ یک گلدان هم پیدا می کند که اثری باستانی است و آن را به راوی هدیه می کند و خودش می رود؛ آن مرد، جسد زن را دفن می کند و از آنجا به سوی خانه‌ی خود به راه می افتد. اما در بین راه، مسیرش را گم می کند و آن پیرمرد به کمک او می آید و او را به خانه اش می رساند. آن پیرمرد خنده های وحشتناک و قیافه ای ترسناک داشت.
وقتی به خانه اش می آید، احساس وحشت می کند؛ در فاصله ای که منتظر است گزمه ها بیایند و او را دستگیر کنند، تصمیم می گیرد خاطراتش را بنویسد. داستان دو قسمت است؛ در حین اینکه او می خواهد داستان خود را بنویسد، به گذشته های دور سفر می کند و تبدیل می شود به مردی که در قرن ها پیش، مثلا در زمان عباسیان در ری زندگی می‌کرده.

این خلاصه‌ای از داستان بود. حال باید اثر را نقد تطبیقی کنیم.
در نقد تطبیقی که شاخه ای از نقد است، اثر با آثار همزمان یا پیش از خودش مقایسه می شود؛ تا سنجیده شود که میزان تاثیر پذیری این اثر از دیگر آثار چقدر بوده و یا چقدر برروی آنها تاثیر گذاشته است. این گونه سنجش ها می‌تواند با دقت میزان خلاقیت و نوآوری نویسنده را در اثر مشخص کند.
بوف کور به نظر اکثر نقدکننده های آثار هدایت، از آثار دیگری متاثر بود. هم از آثار قبلی خود هدایت که گفته می شود آنها مقدمه این اثر بودند، هم از بعضی آثار و هم از برخی مکاتب ادبی غربی. من این نقل قول ها را براساس روایاتی که خود آنها بیان کرده‌اند می‌گویم. البته باید توجه داشت که اگر میزان تاثیر پذیری یک اثر از آثار ماقبل خودش بیشتر باشد، آن اثر را اقتباسی می گویند و در نهایت اگر نویسنده مآخذ خودش را ذکر نکرده باشد آن را سرقت ادبی می‌گویند. امروزه در محاکم قضایی، سرقت ادبی محاکمه دارد. مجموعه آثاری که بوف کور از آنها اقتباس کرده، کتابهای خود صادق هدایت مثل داستان های کوتاه سه قطره خون، زنده به گور و... است.

گفته می شود بوف کور از داستان هوسباز که نوشته خود هدایت است متاثر است.
انورخامه ای، از دوستان گذشته صادق هدایت می گوید، هیچ شباهتی بین بوف کور و داستان های دیگر صادق هدایت نیست؛ مگر سه قطره خون و زنده به گور که خود این داستان ها هم با دیگر کتابهای او شباهتی ندارند و هر سه کتاب از زبان اول شخص مطرح می شود.
خانم سیمین کریمی، از کسانی که راجع به صادق هدایت مقالاتی نوشته می گوید، استفاده از عناصر شعری و پرداخت داستانی دارای لایه های متعدد با ساختار ویژه، با کتاب سه قطره خون در کارهای هدایت شروع می شود و بقیه داستان هایش، واقعیت‌گرایی معمولی است که در بوف کور به اوج زیبایی خود می رسد.
آذر نفیسی که از دیگر منتقدان خاص آثار موج نو می گوید، سه قطره خون یا بوف کور، با دریافت حس و جوهر یک تجربه ذهنی توانسته است این تجربه را به صورت عینی ارائه دهد که بیشتر منظورش تجارب درونی است. راویان هر دو داستانش (بوف کور و سه قطره خون) مریض احوال هستند، ولی می خواهند بنویسند. در هر دو کتاب، راوی داستان می خواهد با دیگران تماس برقرار کند و ریشه بیماریش نیز تنهایی است. دیگران هم به این نکته اشاره کرده‌اند.

داستان هوسباز داستانی است که هدایت در فرانسه می نویسد و همانجا هم به چاپ می رسد. داستان از این قرار است که یک زن به نام فیلیسیا که اروپایی است، در یک پانسیون اقامت می کند؛ روبه روی این پانسیون، یک پیرمرد - مثل همان داستان بوف کور – زندگی می‌کند که راوی عاشق این زن می شود؛ ولی این زن به او اعتنا نمی‌کند؛ اما به آن پیرمرد جواب می دهد. نهایتاً پیرمرد می میرد و راوی به سراغ فیلیسیا می رود و با او به معاشقه می پردازد؛ به محض اینکه فیلیسیا را در آغوش می گیرد، ناگهان روح پیرمرد در قالب یک خفاش وارد می شود و بین این دو فاصله می اندازد.



یگانه

1388/2/6 2:47 ب.ظ


از جمله منابعی که صادق هدایت از آن تأثیر پذیرفته، دفتر خاطرات یک شاعر آلمانی به نام ریلکراست.
اولین و آخرین کسی که این مطلب را بیان و افشا کرد، آل احمد بود. چند ماه بعد از مرگ هدایت، جلال آل احمد نقدی بر بوف کور نوشت که بهترین نقد نیز بوده و هست؛ در صورتیکه آل احمد مدعی نقد هم نبود. در آن نقد به این نکته اشاره کرد و عین جملات اشاره ای به دفتر خاطرات ریلکر، جملات خاصی است؛ چرا که در پاورقی، خواننده را به زبان فرانسوی ارجاع می دهد و شماره صفحه‌ی عبارات مشابه در بوف کور و کتاب ریلکر را هم ذکر می کند.
محمدعلی کاتوزیان می‌گوید، شباهت بین عبارات مورد مقایسه ریلکر و بوف کور، حیرت انگیز است. شاید هم هدایت قطعات مورد نظر را رونویسی کرده و در متن اثر خود گنجانده است.
از قضا آن جملات بوف کور که رونویسی جملاتی از دفتر خاطرات ریلکر است، مربوط به بخش دو رمان است و شباهت دوم، شباهت با داستان ماجرای دانشجوی آلمانی، اثر واشنگتن آئر است.
این شباهت در سال 1373 افشا شد؛ یعنی 68 سال بعد از انتشار بوف کور و اگر این افشاگری در همان سالهای اول صورت می‌گرفت، چه بسا خیلی از این نقدهایی که بر بوف کور شد، قدری بیانشان تغییر می کرد.
شخصی به نام عنایت الله دستغیبی، با اسم مستعار سعید، در روزنامه اطلاعات مورخ 3/10/73 عنوان مطلب خود را اینگونه نوشت: بوف کور را صادق هدایت نوشته یا ریلکر؛ یعنی تا این حد شباهت بین این دو اثر دیده است.
آقای دستغیبی داستان واشنگتن آئر لینگ را ترجمه کرد و گفت حالا می‌توانید شباهت این دو داستان را ببینید و این داستان را به طور کامل چاپ کرد.
ماجرای دانشجوی آلمانی در سال 1824 میلادی نوشته شده و بوف کور در سال 1930 میلادی؛ یعنی 106 سال بعد. این داستان درمجموعه داستان های نویسندگان آمریکا چاپ و نوشته شده بود.
داستان آئر وینگ در مجموعه‌ای منتخب از آثار نویسندگان و شعرااز ابتدای قرن 17 تا قرن 20 به چاپ رسیده است. واشنگتن آئر وینگ متولد 1783 میلادی و متوفی به سال 1859 میلادی است. او نویسنده و طنز پرداز قرن 19 آمریکا است. ماجرای دانشجوی آلمانی، در مورد یک دانشجوی آلمانی است که در زمان انقلاب فرانسه ساکن پاریس است و فردی است منزوی مثل خصوصیات راوی بوف کور نیز فردی خجالتی است، اما دارای طبیعتی گرم و آتشین که فقط در زمانی خاص، در قالب تخیلاتش به ظهور می رسد.
به نقل از خود آقای عنایت الله دستغیبی: گر چه بیش از حد خجالتی و ناآگاه از راه و روش های دنیوی برای نزدیکی به جنس لطیف بود، اما زیبایی جنس مونث را به شدت تحسین می کرد و در تنهایی خودش غرق در تصویر کردن اندام و صورت هایی که دیده بود می شد، مثل بوف کور و در این تخیلات، تصویرهایی از نرمی و لطافت، حتی بیرون از عالم واقعیت می نمود. در حالی که افکارش در چنین مراحل هیجان زده و ماوراء طبیعی سیر می نمود، یک رویا، اثر غیر عادی برایش داشت ( این رویا همان زن اثیری بوف کور است ) که صورت زنی با زیبایی فوق بشری داشت؛ چنان اثری که کراراً تکرار می شد و افکارش را به هنگام بیداری روز و خواب شب احاطه می کرد. به طور خلاصه با تمام وجود عاشق سایه روشن این رویا شد و آنقدر این رویا تداوم یافت که تبدیل به یکی از افکار ثابتی شدکه بر مغز افراد مالیخوییایی چنگ می اندازد و گاهی به اشتباه به دیوانگی تعبیر می شود. شبی که او به طرف خانه اش می رود، عین همان شبی است که راوی بوف کور که بعد از دوماه و چهارروز که به دنبال آن زن اثیری گشت، به خانه برمی گردد. او دیرهنگام شبی طوفانی، ضمن عبور از چند خیابان قدیمی مارن، در حال بازگشت به خانه‌اش بود. صدای سهمگین غرش رعد در ساختمان های بلند خیابان های باریک می پیچید و درحالیکه وولفاین از وسط خیابان می گذشت، از دیدن یک گیوتین در نزدیکی خود، با وحشت خودش را به کنار می‌کشد؛ چون آن زمان اوج حکومت ترور بود که در بوف کور هم یک چینین وحشتی وجود دارد و این دستگاه وحشتناک مرگ آفرین، همیشه آماده به کار بود و همواره در کنار چهار چوبش، خون افراد شجاع و شرافتمند جریان داشت. با وحشت در حال گذشتن از کنار گیوتین است که متوجه شبحی می‌شود که بر پایه‌ی پله هایی که به چهارچوب گیوتین منتهی می شود، چمباتمه زده است. چند مرتبه روشنایی شدید برف، هیکل اورا واضح تر نشان می‌دهد که هیکل زنی بود که لباس سیاهی برتن داشت؛ مثل دختر بوف کور. یعنی حتی در جزئیات هم شباهت دارند و در حالیکه به جلو خم شده، صورتش را در دامانش پنهان کرده، زلفهایش تا زمین آویزان شده و باران مثل جویی از لابه لای آن به زمین می ریزد. در بوف کور، آن زن در پله ورودی خانه نشسته بود، ولی این در اینجا این زن روی پله گیوتین یا کنار چارچوب آن نشسته است. مرد دانشجو توقف می‌کند؛ زن از نظر ظاهری، بالاتر و زیباتر از مردم عادی می نمود و هنگامی که چراغ روشن شد او توانست بهتر به او خیره شود، بیش از همه سرمست زیبایی او شد. دورتادور صورت مهتابی رنگش را که لطافت خیره کننده ای داشت، دسته دسته موهای سیاه که به رنگ پر کلاغ بود احاطه کرده بود و چشمانش درشت و شفاف بود؛ تا جایی که تقریباً به وحشی گری شباهت داشت و لباس مشکی که بر تن داشت، نشان می داد که دارای تقارن کامل بود.
خلاصه آن دانشجو، زن را به خانه اش می برد و با او در می آمیزد. صبح روز بعد، دانشجو عروسش را بیدار کرد و رفت به دنبال آپارتمان وسیع تری که در شأن عروسش باشد. اما وقتی برگشت، دید سر آن زن آویزان است؛ نزدیک رفت ودستش را گرفت، دید نبضش هم نمی زند و سرد است و در یک کلام او یک جسد است.
در آخر هم می خوانیم که آن دانشجو در یک بیمارستانی در پاریس است. زیبایی اثیری یک زن خیالی که قهرمان داستان اورا دیده و عاشقش شده باعث می‌شود که او را با خود به داخل خانه ببرد و تا مرد به خودش می‌آید، زن تبدیل به جسد شده است. بالاخره مرد دانشجو به پلیس خبر می دهد و بعد از آمدن پلیس معلوم می شود که یک نخ دور گردن زن بوده و در واقع او قبل از آن مدن به خانه مرد دانشجو، اعدام شده بود. اما هدایت برمی‌گردد به گذشته راوی که در این داستان، بازگشت به گذشته و رفتن به قرن های قبل وجود نداشت.

بیژن جلالی شاعر و خواهر زاده صادق هدایت است و چند سال پیش فوت کرد. او هم مثل صادق هدایت تا آخر عمر ازدواج نکرد و در پاریس درس می خواند. او هم یک مقاله مفصل راجع به صادق هدایت نوشت. عنوان آن مقاله، صادق هدایت و همتای فرانسوی او ژرار دورروار است.
ژرار دورروار متولد سال 1808 و متوفی به سال 1855 میلادی است که تقرباً 47 سال عمر کرده است. بیژن جلالی در این مقاله با استناد به مقاله ای که یک منتقد خارجی نوشته است، در هفت مورد شباهت بین بوف کور صادق هدایت و ژرار دوئروان را نقل می کند.
آن نویسنده فرانسوی کاسپروالری رادو نام دارد که حسن قائمیان، مقاله اش را ترجمه کرده و عنوان مقاله نیز نویسنده‌ی ناامید است.
بیژن جلالی می‌گوید: یکی از جنبه های آثار هدایت، به خصوص بوف کور که پس از ترجمه آن به زبان های اروپایی مورد توجه منتقدین غربی هم قرار گرفت، شباهت مضامین آنها با آثار چند نویسنده غربی است.
آندره بروتن و آندره روسون بعد از انتشار بوف کور به زبان فرانسه به شباهت بوف کور با آخرین اثر نرووان به نام اورولیا که آن هم کمی قبل از خودکشی نوشته بود، اشاره کردند. او هم مثل هدایت خودکشی می کند؛ او در 47 سالگی و هدایت در سن 50 سالگی.
همچنین در مقاله ای به زبان ایتالیایی که آقای ایرج افشار برای اولین بار به وجود آن در مجله ای به نام کتاب امروز، چاپ پاییز 1352 اشاره کرده و کپی آن را نیز به آقای جلالی داده‌اند، مقایسه جالبی بین بوف کور و اورالیای نروال به عمل آمده است.
آقای جلالی می گوید، نه تنها در روح هدایت و نروال شباهت هایی وجود دارد، بلکه در مضامینی که در سراسر آثار نروال دیده می شود نیز شباهت ها یی با بوف کور دیده می شود. ایشان به جای اینکه بگوید در مضامینی که در آثار هدایت است، شباهت هایی با نروال دیده می شود، برعکس می گوید، شباهتهایی بین مضامین نروال با هدایت وجود دارد. در صورتی که نروال هشتاد سال قبل از هدایت بوده است.
این‌گونه سفسطه ها را بعضی از دوستان از جمله آقای کاتوزیان که قصد داشتند به شباهت های کارهای هدایت با دیگران اشاره کنند، بیان کرده‌اند.
آقای جلالی می گوید، در اینجا باید متذکر شد که: یکی اینکه نروال که بعضی ها از او به عنوان تنها رمانتیک واقعی فرانسه نام می برند، دچار اختلالات روانی بود و چندین بار از سال 1841 به بعد در کلینیک امراض روانی بستر بود. نروال آخرین اثر خود را در کلینیک نوشت و چندی بعد در پاریس خود کشی کرد. اورلیا شرح بحرانها، ترسها، عشقهای نروال است؛ البته اورلیا توسط کسی نوشته شده است که نثری زیبا دارد و متنی قریب و فوق العاده است، برعکس بوف کور توسط کسی نوشته شده که بر عقل خود تسلط داشته و سالم بوده است.

مضامین و شباهت‌هایی را که به طور کلی منتقدین و مفسرین هدایت و نروال به آن اشاره کرده‌اند، می توان به طور خلاصه به صورت زیر شرح داد:

1) زمان: زمان و دلهره هاییکه از آن حاصل می شود؛ زمان نه به طور معمول، بلکه به صورت دوره ای تکرار میشود. از این‌رو مسئله خاصی که برای هردو نویسنده مطرح است، محدود به زندگی کنونی نیست، بلکه شامل زندگی های قبلی نیز می شود.

2) نوسان دائمی بین رویا و واقعیت : نروال - همان طور که یکی از منتقدانش نوشته - در رویا غرق می شود و رویا زندگی اورا می بلعد؛ مرز واقعیت و عالم رویا را نمی فهمد و آن را گم می کند و نیاز به کمک شدید دارد. نروال واقعا عالم ذهنیش اینچنین بوده؛ اما هدایت می گوید من در تک تک عناصر بوف کور فکر کردم، بعد آنها را نوشتم. در بوف کور هدایت، مرزهای ظاهری و خشن بین رویا و واقعیت یکدیگر را می شکنند و همدیگر را کامل می کنند؛ یعنی رویا وسیله ای می شود برای رسیدن به واقعیت است. این شگرد سوررئالیست ها است.

3) عشق تسلی ناپذیر و غیر زمینی: عشق تسلی ناپذیر و غیر زمینی که در آن معشوق در چهره های مختلف پیدا می شود؛ در صورت معشوق، به دو صورت فرشته دوزخی و بهشتی زن برمی خوریم. این عشق معمولاً ناکام است. این تجلی چهره‌ی ازلی زن، شامل مادر هم می شود. در بحث لیون، مادینه‌ی جان، یعنی بخش زنانه‌ی وجود مرد و نرینه‌ی جان، یعنی بخش مردانه‌ی وجود زن. مادینه‌ی جان در واقع آن تصویر تاریخی است که یک مرد، از یک زن ایده‌آل در ذهن خود ساخته و نسل به نسل منتقل می شود. این تصویر، تصویری است که شاید شکل هیچ زن دیگری نباشد. می گوید، البته تنها تاثیری که هرشخص می تواند براین شکل بگذارد، نوع رابطه اش با مادرش است و نیز زنانی که از کودکی تا جوانی بر شخصیت او اثر می گذارند. مجموع آن تصویر ازلی باستانی و عمومی مردان از زنان و تجارب شخصی مرد از زن که از مادر آغاز می شود و در زن های دیگر نیز ممکن است ادامه پیدا کند، همان مادینه‌ی جان مرد است. البته این مادینه‌ی جان، در برخی وجوه منفی و برخی وجود مثبت دارد. وجوه مثبت، روشن‌بینی شدید است که در زنان است و در مردان نیست. یک بصیرت خاص شهودی در زنان وجود دارد که آن غلبه‌ی جنبه‌ی عقلانیت در مردان، مانع می شود که جنبه شهودی در آنها بروز کند. در این داستان بیشتر بحث چهره و اندام مطرح است و راوی می گوید، فکر می کنم که او خیلی پاک است و اگر به او دست بزنم ناپاک می شود. گاهی مردی او را در چهره‌ی زنی می یابد؛ یعنی همان تصویر ازلی که از زن دارد در او می بیند و ممکن است با او ازدواج کند. این تجلی شامل مادر هم می شود. نروال در کتاب اورالیا شرح کامل آن را داده است.

4) هویت و شخصیت مضاعف: در این داستان، انسان ها تکرار می شوند. راوی یک پدر دارد که شبیه پیرمرد روی گلدان است و پیرمرد روی گلدان، شبیه پیرمرد خنزل پنزلی است و او هم شبیه نعش کش است و در آخر می شود، همان راوی و برای زن هم همین طور، مادر و زن روی گلدان و.... دو نفر هستند که ریشه‌ی اصلی این داستان را به طور صحیح پیدا کرده‌اند؛ یکی آقای شمیسه است و دیگری آقای جلال ستاری که در روان‌شناسی تخصص دارد. همه منتقدان قبل و بعد اینها، این اثر را تفسیر روان‌شناسی فرویدی کردند که غیر قابل قبول است. در بوف کور داشتن شخصیت مضاعف، یکی از جنبه های اساسی اثر است. راوی با سایه اش حرف می زد که بعضی از منتقدین گفته اند، اینها همه چهره های دیگر راوی است.

5) حضور دائمی مرگ (حساسیت متافیزیک): نه تنها بوف کور مرگ آلوده است، بلکه مرگ، از کارهای اساسی آثار هدایت است. کشش مرگ در آثار نروال هم محسوس است. به جای اینکه اول از نروال نام ببرد، بعد از هدایت، برعکس، اول هدایت را می گوید، بعد نروال را. برای هردو نویسنده در مرگ است که عشق کامل می شود.

6) نج بردن از یک گناه نابخشودنی : گناهی که ریشه در بودن و زندگی کردن دارد؛ زندگی که طی آن باید عقوبت این گناه را همواره تحمل کرد. این حس گناه یا جرم که به احساس گناه نابخشودنی نسبت به معشوقه تبدیل می شود، با صحنه های نوشتن نامه های عذر خواهی از سوی نروال همراه است. هدایت این مسئله را در پیام کافکا، ولی مقداری از زبان خودش، به بهترین وجه تعبیر کرده است. این جنبه هدایت و نروال را می توان آن دنیایی دانست.

7) هر دو نویسنده، بخشی از فعالیت خود را صرف جمع آوری و مطالعه اعتقادات عامیانه کرده‌اند. نروال مطالعات زیادی در جادوگری و همچنین احظار روح داشت، صادق هدایت نیز به جادوگری علاقه داشت. نهایتاً بیژن جلالی اینگونه نتیجه می گیرد: منطقاً می توان حدس زد که هدایت با آثار نروال به عنوان یک نویسنده رمانتیک قرن 19 و همچنین به عنوان نویسنده ای با جنبه های مدرن و منحصر به فرد، آشنا بوده است؛ به خصوص در سالهای 1920 که هدایت در سفر اولش برای تحصیل در پاریس زندگی می کرد، اوج فعالیت سوررئالیستی بود که نروال را مورد تحسین قرار می دهند. البته آقای جلالی می گوید که از طرف رجلسکو در رساله کوچکی که در مورد رمان و داستان کوتاه در ادبیات ایران نوشته، ضمن بحث در مورد آثار هدایت، به شباهت بسیار بوف کور و اورلیا اشاره می کند. اما در ادامه می‌گوید، هدایت فقط نروال را می شناخته واو هدایت را وادار به خواندن آثار نروال کرده است؛ البته این شهادت قابل قبول نیست. آقای کاتوزیان هم به شباهت بوف کور به اورلیا اشاره می کند و می گوید، شاید هدایت از اورلیا یا مدرنیست هایی که احتمالاً از تکنیک‌های آن چیزی آموخته‌اند، پیروی کرده باشد؛ یعنی ممکن است با واسطه یا به طور مستقیم، از آنها چیزهایی یاد گرفته باشد.

8)‌ تاثیر از سینمای صامت و اکسپرسیونیستی: وقتی هدایت در پاریس بود، تفریحش سینما و پارک و... بوده است. آن زمان در دوره دانشجویی هدایت، سینما زیاد بود. خانم آذر نفیسی که الان ساکن آمریکا است می گوید، تاثیر سینمای صامت عموماً و سینمای اکسپرسیونیست خصوصاً بر بوف کور (از سر و وضع پیرمرد خنزل پنزلی و خنده بی صدایش تا کالسکه‌ی نعش کش و مناظر پس زمینه بر صحنه های بخش اول، نیازمند تحقیق و بررسی بیشتری است.) البته در آن زمان در اروپا، مردم سوار درشکه می شدند و سوار کالسکه نمی شدند.

جوی که برداستان حاکم است، خیلی خشن و ترسناک است؛ چه در زمان حال و چه در دوره‌ی عباسی، گفته می شود که صدای پای گزمه های مست می آید. در اینجا دو نکته وجود دارد؛ یکی اینکه شاید به قدری خفقان زمان رضاخان شدید بود که نمی توانستند این را تحمل کنند یا اینکه ترسو بودن نویسنده باشد. صادق هدایت با اینکه ارتباط تنگا تنگی با چپی‌ها داشت، ولی هیچ وقت بازداشت نشد. یعنی هیچ وقت خطری او را تهدید نمی‌کرد. هیچ چیزی که بتوان ثابت کرد که زمان رضاخان است، در داستان بیان نشده؛ ولی مفسرین دوست داشتند که آن را به زمان رضاخان نسبت بدهند. زمان خطی در این داستان شکسته می شود؛ یعنی ترتیب قرار گرفتن حوادث به هم می خورد. البته در داستان های ایرانی به این صورت زمان شکسته نمی شود.

درون مایه این داستان جزء بحث های بعدی است. نقد باید ساختار داشته باشد. در یک اثر بعضی اوقات لازم است که زمینه پیدایش اثر گفته شود، راجع به نویسنده اطلاعاتی مختصر داده شود، خلاصه ای از اثر ذکر شود، اگر اثر متاثر از آثار دیگر است، باید نقد تطبیقی آن گفته شود، بعد وارد داستان شویم و ببینیم که کدام عنصر از بقیه مهم‌تر است. مقدمه‌ی اینها، این است که بفهمیم اثر در چه مکتبی نوشته شده است؛ آیاواقعیت‌گرا است ؟ آیا سوررئالیسم یا فراواقعیت گرا است ؟ و.... اکثراً این اثر را فراواقعیت‌گرا گفته‌اند. اثر فراواقعیت گرا، اثری است که در آن به وجوه درونی شخصیت داستان بیشتر از وجوه بیرونی توجه می‌شود. در نگارش آن از ساختار کابوس و رویا استفاده می شود و خیلی سیال است و زمان نیز در آن می‌شکند. زیاد از منطق بیرونی تبعیت نمی کند. یکی را جای یکی دیگر می بینند. منطق این آثار، منطق کابوس و رویا است. مهمترین عنصری که جنبه نمادین دارد، سایه است. نقدهایی که شده، تمام این مسائل را مورد بحث قرار داده‌اند. ما اول باید در نوع اثر به نتیجه برسیم، بعد نمادها را تفسیر کنیم و سپس جزء عوامل رو به آخر، درون‌مایه را مورد بحث قرار دهیم.

برگرفته ازhttp://www.sarshar.orgl


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
عروسک پشت پرده



تعطیل تابستان شروع شده بود. در دالان لیسه پسرانه لوهاور شاگردان شبان هروزی چمدان بدست، سوت زنان و
شادی کنان از مدرسه خارج می شدند . فقط مهرداد کلاه ش را بدست گرفته و مانند تاجری که کشتیش غرق شده
باشد بحالت غمزده بالای سر چمدانش ایستاده بود . ناظم مدرسه با سر کچل ، شکم پیش آمده باو نزدیک شد و
گفت:
- شما هم می روید ؟
مهرداد تا گوشهایش سرخ شد و سرش را پائین انداخت ، ناظم دوباره گفت:
- ما خیلی متأسفیم که سال دیگر شما در مدرسة ما نیستید . حقیقتًا از حیث اخلاق و رفتار شما سرمشق
شاگردان ما بودید ، ولی از من بشما نصیحت ، کمتر خجالت بکشید ، کمی جرئت داشته باشید ، برای جوانی
مثل شما عیب است . در زندگی باید جرئت داشت !
مهرداد بجای جواب گفت :
- منهم متأسفم که مدرسة شما را ترک میکنم !
ناظم خندید ، زد روی شانه اش ، خدا نگهداری کرد ، دست او را فشار داد و دور شد . دربان مدرسه چمدان
گذاشت . مهرداد هم باو انعام تاکسی مهرداد را برداشت و تا آخر خیابان آناتول فرانس آنرا همراهش برد و در
داد و از هم خداحافظی کردند.
نه ماه بود که مهرداد در مدرسه لوهاور مشغول تکمیل زبان فرانسه بود . روزیکه در پاریس از رفقایش جدا شد
مثل گوسفندی که بزحمت از میان گله جدا بکنند ، مطیع و پخته بطرف لوهاور روانه گردید . طرز رفتار و اخلاق
او در مدرسه طرف تمجید ناظم و مدیر مدرسه شد . فرمانبردار ، افتاده و س اکت ، در کار و درس دقیق و موافق
نظامنامة مدرسه رفتار میکرد . ولی پیوسته غمگین و افسرده بود . بجز ادای تکالیف و حفظ کردن دروس و جان
کندن چیز دیگری را نمیدانست . بنظر میآمد که او بدنیا آمده بود برای درس حاضر کردن ، و فکرش از محیط
درس و کتاب های مدرسه تجاوز ن می کرد . قیافة او معمولی، رنگ زرد، قد بلند، لاغر، چشمهای گرد بی حالت ،
مژه های سیاه، بینی کوتاه و ریش کوسه داشت که سه روز یکمرتبه میتراشید . زندگی منظم و چاپی مدرسه ،
خوراک چاپی ، دروس چاپی ، خواب چاپی و بیدار شده چاپی روح او را چاپی بار آورده بود . فقط گاهی مهرداد
میان دیوارهای بلند و دودزدة مدرسه و شاگردانی که افکارش با آنها جور نمیآمد ، زبانی که درست نم ی فهیمد ،
اخلاق و عاداتی که به آن آشنائی نداشت ، خوراکهای جور دیگر ، حس تنهائی و محرومی مینمود، مثل احساسی
که یکنفر زندانی بکند . روزهای یکشنبه هم که چند ساعت اجازه می گرفت و بگردش میرفت ، چون از تآتر و سینما
خوشش ن میآمد، در باغ عمومی جلو بلدیه ساعتهای دراز روی نیمکت می نشست ، دخترها و مردم را که در آمد و
شد بودند، زنها را که چیز میبافتند سیاحت می کرد و گنجشکها و کبوترهای چاهی را که آزاد روی چمن
میخرامیدند تماشا میکرد . گاهی هم بتقلید دیگران یک تکه نان با خودش میبرد ، ریز می کرد و جلو گنجشکها
میریخت و یا اینکه کنار دریا بالای تپه ای که مشرف به فارها بود م ینشست ، به امواج آب و دورنمای شهر تماشا
میکرد – چون شنیده بود لامارتین هم کنار دریاچة بورژه همین کار ر ا میکرده . و اگر هوا بد بود در یک کافه
درسهای خودش را از برمیکرد . و از بسکه گوشت تلخ بود دوست و هم مشرب نداشت و ایرانی دیگر را هم
نمیشناخت که با او معاشرت بکند.
مهرداد از آن پسرهای چشم و گوش بسته بود که در ایران میان خانواد ه اش ضرب المثل شده بود و هنوز هم
اسم زن را که می شنید از پیشانی تا لاله های گوشش سرخ میشد . شاگردان فرانسوی او را مسخره میکردند و
زمانی که از زن ، از رقص ، از تفریح ، از ورزش ، از عشقبازی خودشان نقل میکردند، مهرداد همیشه از لحاظ
احترام حرفهای آنها را تصدیق میکرد ، بدون اینکه بتواند از وقا یع زندگی خودش بسرگذشتهای عاشقانه آنها
چیزی بیفزاید ، چون او بچه ننه ، ترسو ، غمناک و افسرده بار آمده بود ، تاکنون با زن نامحرم حرف نزده بود و
پدر و مادرش تا توانسته بودند مغز او را از پند و نصایح هزار سال پیش انباشته بودند . و بعد هم برای اینکه
پسرشان از را ه درنرود ، دخترعمویش درخشنده را برای او نامزد کرده بودند و شیرینیش را خورده بودند – و
این را آخرین مرحله فداکاری و منت بزرگی میدانستند که بسر پسرشان گذاشته بودند و بقول خودشان یک پسر
عفیف و چشم و دل پاک و مجسمه اخلاق پرورانیده بودند که بدرد دوهزار سال پیش میخورد . مهرداد بیست و
چهار سالش بود ولی هنوز به اندازة یک بچة چهارده ساله فرنگی جسارت ، تجربه ، تربیت ، زرنگی و شجاعت در
زندگی نداشت . همیشه غمناک و گرفته بود مثل اینکه منتظر بماند کی روضه خوان بالای منبر برود و او گریه
بکند. تنها یادگار عشقی او منحصر میش د بروزی که از تهران حرکت میکرد و درخشنده با چشم اشک آلود
بمشایعت او آمده بود . ولی مهرداد لغتی پیدا نکرد که باو دلداری بدهد . یعنی خجالت مانع شد – هر چند او با
دختر عمویش در یک خانه بزرگ شده و در بچگی همبازی یکدیگر بودند ، تا زمانیکه کشتی کراسین از بندر
پهلوی جدا شد ، آب دریا را شکافت و ساحل ایران سبز و نمناک ، آهسته پشت مه و تاریکی ناپدید گردید هنوز
بیاد درخشنده بود. چند ماه اول هم در فرنگ اغلب او را بیاد میآورد ولی بعد ک مکم درخشنده را فراموش کرد .
در مدت تحصیل مهرداد ، چندین تعطیل در مدرسه شد ، ولی تمام ا ین تعطیل ها را او در مدرسه ماند و مشغول
خواندن درسهایش بود ، و همیشه بخودش وعده میداد که تلافی آنرا برای سه ماه تعطیل تابستان در بیاورد ،
حالا که با رضایتنامة بلند بالا از مدرسه خارج شد و در خیابان آناتول فرانس به هیکل دود زده مدرسه آخرین
نگاه را کرد و پیش خودش از آن خداحافظی کرد ، یکسر رفت در پانسیونی که قب ً لا دیده بود . یک اطاق گرفت و
همان شب اول از بسکه سرگذشتهای عاشقانه و کیفهای همشاگردیهایش را از تعریف گران تاورن ، کازینو ،
دانسینگ روایال 1و غیره شنیده بود ، در همان شب هفتصد فرانک پس انداز خودش را با ه زار و هشت صد فرانک
ماهیانه اش را در کیف بغلش گذاشت و تصمیم گرفت که برای اولین بار به کازینو برود . سر شب ریشش را
تراشید ، شامش را خورد و پیش از اینکه به کازینو برود، چون هنوز زود بود بقصد گردش بسوی کوچه پاریس
رفت که کوچه پرجمعیت و شلوغ لوهاور بود و به بندر منتهی میشد . مهرداد آهسته راه میرفت و از روی تفنن
اطراف خودش را نگاه میکرد ، پشت شیشه مغازه ها را دقت میکرد . او پول داشت ، آزاد بود ، سه ماه وقت در
پیش داشت و امشب هم میخواست ازین آزادی خودش استفاده بکند و به کازینو برود . این بنای قشنگی که آنقدر
از جلوی آن گذشته بود و هیچوقت جرئت نمیکرد که در آن داخل بشود ، حالا امشب بآنجا خواهد رفت و شاید ،
کی میداند چند دختر هم عاشق دلخسته چشم و ابروی سیاه او بشوند ! همینطور که با تفنن میگذشت ، پشت
شیشة مغازه بزرگی ایستاد و نگاه کرد . چشمش افتاد به مجسمة زنی با موی بور ک ه سرش را کج گرفته بود و
لبخند می زد . مژه های بلند ، چشمهای درشت ، گلوی سفید داشت و یک دستش را بکمرش زده بود ، لباس مغز
پسته ای او زیر پرتو کبود رنگ نورافکن این مجسمه را بطرز غریبی در نظر او جلوه داد . بطوریکه بی اختیار
ایستاد ، خشکش زد و مات و مبهوت به ب حر آن رفت . این مجسمه نبود ، یک زن ، نه بهتر از زن یک فرشته بود
که باو لبخند می زد . آن چشمهای کبود تیره ، لبخند نجیب دلربا، لبخندی که تصورش را نمیتوانست بکند ، اندام
باریک ظریف و متناسب ، همه آنها مافوق مظهر عشق و فکر و زیبائی او بود . باضافه این دختر با او حرف نمیزد
، مجبور نبود با او بحیله و دروغ اظهار عشق و علاقه بکند ، مجبور نبود برایش دوندگی بکند ، حسادت بورزد ،
همیشه خاموش ، همیشه به یک حالت قشنگ ، منتهای فکر و آمال او را مجسم می کرد . نه خوراک میخواست و نه
پوشاک، نه بهانه میگرفت و نه ناخوش میشد و نه خرج داشت . همیشه راضی ، همیشه خندان ، ولی از همه اینها
مهمتر این بود که حرف نمیزد ، اظهار عقیده نمیکرد و ترسی نداشت که اخلاقشان با هم جور نیاید .صورتی که
1 Grand Tavern, Casino , Dancing Royal.
هیچوقت چین نمیخورد . متغیر نمیشد . شکمش بالا نمیآید ، از ترکیب نمیافتاد . آنوقت سرد هم بود . همة این
افکار از نظرش گذشت . آیا میتوانست ، آیا ممکن بود آنرا بدست بیاورد ، ببوید ، بلیسد ، عطری که دوست داشت
به آن بزند ، و دیگر از این زن خجالت هم نمیکشید . چون هیچوقت او را لو نمیداد و پهلویش رو در بایستی هم
نداشت و ، او همیشه همان مهرداد عفیف و چشم و دل پاک میماند. اما این مجسمه را کجا بگذارد؟
نه، هیچکدام از زنهائی که تاکنون دیده بود بپای این مجسمه نمیرسیدند . آیا ممکن بود بپای آن برسند؟ لبخند و
حالت چشم او بطرز غریبی این مجسمه را با یک روح غیر طبیعی بنظر او جان داده بود . همة این خطها ، رنگها و
تناسبی که او از ز یبائی میتوانست فرض بکند این مجسمه به بهترین طرز برایش مجسم میکرد . و چیزیکه بیشتر
باعث تعجب او شد این بود که صورت آن رویهمرفته بی شباهت بیک حالتهای مخصوص صورت درخشنده نبود .
فقط چشمهای او میشی بود در صورتیکه مجسمه بور بود . اما درخشنده همیشه پژمرده و غمناک بود ، در
صورتیکه لبخند این مجسمه تولید شادی م یکرد و هزار جور احساسات برای مهرداد برم یانگیخت .
یک ورقه مقوائی پائین پای مجسمه گذاشته بودند ، رویش نوشته بود 350 فرانک . آیا ممکن بود این مجسمه را
به سیصد و پنجاه فرانک به او بدهند؟ او حاضر بود هر چه دارد بده د، لباسهایش را هم بصاحب مغازه بدهد و
این مجسمه مال او بشود ، مدتی خیره نگاه کرد ، ناگهان این فکر برایش آمد که ممکن است او را مسخره بکنند .
ولی نمیتوانست ازین تماشا دل بکند، دست خودش نبود ، از خیال رفتن به کازینو بکلی چشم پوشیده و به نظرش
آمد که بدون این مجسمه زندگی او بیهوده بود و تنها این مجسمه نتیجه زندگی او را تجسم میداد. اگر این مجسمه
مال او بود ، اگر این مجسمه مال او بود ، اگر همیشه می توانست به آن نگاه بکند ! یکمرتبه ملتفت شد که پشت
شیشه همه اش لباس زنانه گذاشته بودند و ایستادن او در آنجا چندان تناس ب نداشت ، و پیش خودش گمان کرد
همه مردم متوجه او هستند ، ولی جرئت نمیکرد که وارد مغازه بشود و معامله را قطع بکند . اگر ممکن بود کسی
مخفیانه میآمد و این مجسمه را باو می فروخت و پولش را از او می گرفت تا مجبور نمی شد که جلو چشم مردم
اینکار را بکند ، آنوقت دسته ای آن شخص را می بوسید و تا زنده بود خودش را رهین منت او میدانست . از پشت
شیشه دقت کرد ، در مغازه دو نفر زن با هم حرف می زدند و یکی از آنها او را با دستش نشان داد . تمام صورت
خودش را آهسته مغازه سیگران نمرة 102 : مهرداد مثل شله سرخ شد بالای ، مغازه را نگاه کرد دید نوشته
کنار کشید ، چند قدم دور شد .
بدون اراده راه افتاد، قلبش می تپید ، جلو خودش را درست ن میدید . مجسمه با لبخند افسونگرش از جلو او رد
نیمشد و میترسید مبادا کسی پیشدستی بکند و آنرا بخرد . در تعجب بود چرا مردمان دیگر آنقدر بی اعتنا به این
مجسمه نگاه می کردند . شاید برای این بود که او را گول بزنند، چون خودش میدانست که این میل طبیعی نیست !
یادش افتاد که سرتاسر زندگی او در سایه و در تاریکی گذشته بود، نامزدش درخشنده را دوست نداشت . فقط از
ناچاری ، از رودربایستی مادرش باو اظهار علاقه میکرد . با زنهای فرنگی هم میدانست که باین آسانی نمیتواند
رابطه پیدا بکند ، چون از رقص، صحبت ، مجلس آرائی ، دوندگی ، پوشیدن لباس شیک ، چاپلوسی و همة کارهائی
که لازمة آن بود گریزان بود . بعلاوه خجالت مانع میشد و جربزه اش را در خود نمیدید . ولی این مجسمه مثل
چراغی بود که سرتاسر زندگ ی او را روشن میکرد – مثل همان چراغ کنار دریا که آنقدر کنار آن نشسته بود و
شبها نور قوسی شکل روی آب دریا میانداخت . آیا او آنقدر ساده بود، آیا نمیدانست که این میل مخالف میل
عموم است و او را مسخره خواهند کرد؟ آیا نمیدانست که این مجسمه از یکمشت مقوا و چینی و ر نگ و موی
مصنوعی درست شده مانند یک عروسک که بدست بچه میدهند . نه میتواند حرف بزند، نه تنش گرم است و نه
صورتش تغییر میکند؟ ولی همین صفات بود که مهرداد را دلباختة آن مجسمه کرد . او از آدم زنده که حرف
بزند، که تنش گرم باشد ، که موافق یا مخالف میل او رفتار بکند ، که حسادتش را تحریک بکند میترسید و واهمه
داشت. نه، این مجسمه را برای زندگیش لازم داشت و نمیتوانست ازین ببعد بدون آن کار بکند و بزندگی ادامه
بدهد. آیا ممکن بود همة اینها را با سیصد و پنجاه فرانک بدست بیاورد؟
مهرداد از میان مردم دستپاچه که در آمدوشد بودند با فکر مغشوش میگذشت ، بی آنکه کسی را در راه ببیند و یا
متوجه چیزی بشود . مثل یک آدم مقوائی ، مثل مجسمة بی روح و بی اراده راه میرفت، مثل آدمی که شیطان
روحش را تسخیر کرده باشد . همینطور که میگذشت زنی را دید که ر و دوشی سبز داشت و صورتش غرق بزک
بود ، بی مقصد و اراده دنبال آن زن افتاد . او از کنار کلیسا در کوچة سن ژاک پیچید که کوچه باریک و ترسناکی
بود با ساختمانهای دود زده ، و تاریک . آن زن در خانه ای داخل شد که از پنجره باز آن آهنگ رقص فکس تروت
که در گرامافون میزدند شنیده می شد، که فاصله بفاصله با آواز سوزناک انگلیسی همان آهنگ را تکرار میکرد . او
مدتی ایستاد تا صفحه تمام شد ولی هیچ بکیفیت این ساز نمیتوانست پی ببرد . این زن کی بود و چرا آنچا رفت ؟
چرادنبالش آمده بود ؟ دوباره براه افتاد . چراغهای سرخ میکده پست ، مردهای قاچاق ، صورتهای عجیب و غریب
، قهوه خانه های کوچک و مرمومز که بفراخور این اشخاص درست شده بود یکی بعد از دیگری از جلو چشمش
می گذشت . جلو بندر نسیم نمناک و خنکی می وزید که آغشته به بوی پرک ، بوی قطران و روغن ماهی بود .
چراغهای رنگین ، سر دیرکهای آهنگ چشمک می زدند . در میان همهمه و جنجال کشتیهای بزرگ و کوچک ، قایق
و کرجی بادبان دار ، یکدسته کارگر ، دزد و پاچه ورمالیده همه جور نمونه نژاد آدم دیده میشد، از آن دزدهای
قهار که سورمه را از چشم می دزدند ، مهرداد بی اراده تکمه های کت خودش را انداخت و سین ه اش را صاف کرد .
بعد با قدمهای تندتر بطرف شوسة اتازونی رفت که سدی از سمت جلو آن ساخته شده بود . کشتی بزرگی کنار
دریا لنگر انداخته بود و چراغهای آن ردیف از دور روشن شده بود . ازین کشتیهائی که مانند دنیاهای کوچک ،
مثل شهر سیار آب دریا را میشکافت و با خودش یکدسته مردمان با ر وحیه و قیافه و زبانهای عجیب و غریب از
ممالک دوردست ب ه بندر وارد میکرد و بعد خرده خرده آنها جذب و هضم میشدند . این مردمان غریب ، این
زندگیهای عجیب را یکی یکی از جلو چشمش می گذرانید ، صورت بزک کردة زنها را دقت میکرد . آیا اینها بودند که
مردها را فریفته و دیوا نه خودشان کرده بودند؟ آیا اینها هر کدام مجسمه ای بمراتب پست تر از آن مجسمه پشت
شیشة مغازه نبودند ؟ سرتاسر زندگی بنظرش ساختگی ، موهوم و بیهوده جلوه کرد . مثل این بود که درین
ساعت او در مادة غلیظ و چسبنده ای دست و پا میزد و نمیتوانست خودش را از دست آن برهاند . همه چیز
بنظرش مسخره بود؛ همچنین آن پسر و دختر جوانی که دست بگردن جلو سد نشسته بودند ، بنظر او مسخره
بودند. درسهائی که خوانده بود ، آن هیگل دودزده مدرسه ، همة اینها به نظرش ساختگی ، من در آری و بازیچه
آمد . برای مهرداد تنها یک حقیقت وجود داشت و آن مجسمه پشت شیشة مغازه بود . ناگهان برگشت ، با گامهای
مرتب از میان مردم گذشت و همین که جلو مغازة سیگران رسید ایستاد . دوباره نگاهی به مجسمه کرد ، سر
جای خودش بود ، مثل اینکه اولین بار در زندگیش تصمیم گرفت . وارد مغازه شد . دختر خوشگلی با لباس سیاه
و پیشبند سفید لبخند مصنوعی زد ، جلو آمد و گفت :
- آقا چه فرمایشی داشتید؟
مهرداد با دست پشت شیشه را نشان داد و گفت :
- این مجسمه را .
- لباس مغز پسته ای را میخواستید ؟ ما رنگهای دیگرش را هم داریم . اجازه بدهید . دو دقیقه صبر بکنید ،
بفرمائید الان کارگر ما میپوشد به تنش ببینید . لابد برای نامزد خودتان می خواهید همین رنگ مغزپست ه ای را
خواسته بودید ؟
- ببخشید ، مجسمه را میخواستم.
- مجسمه ! چطور مجسمه ؟ مقصودتان را نمیفهمم.
مهرداد ملتفت شد که پرسش بی جائی کرده ولی خودش را از تنگ و تا نینداخت ، فورًا مثل اینکه باو الهام شد گفت
:
- بله ، م جسمه را همینطور که هست با لباسش ، چون من خارجی هستم و مغازة خیاطی دارم ، این مجسمه را
همینطور که هست میخواستم.
- آه ! این مشکلست ، باید از صاحب مغازه بپرسم ، (رویش را کرد بطرف زن دیگری و گفت :) آهای سوزان ،
مسیولئون را صدا بزن .
مهرداد بطرف مجسمه رفت ، مسیو لئون با ریش خاکستری ، قد کوتاه ، بدنی چاق ، لباس مشکی و زنجیر ساعت
طلا بعد از مذاکره با آن دختر فروشنده بطرف مهرداد آمد و گفت :
- آقا شما مجسمه را خواسته بودید؟ چون همکار هستیم بشما همینطور با لباسش دو هزار و دویست فرانک
میدهم با تخفیف نهصد فرانک . چون برای خ ودمان این مجسمه دو هزار و هفتصد و پنجاه فرانک تمام شده .
لباسش هم سیصد و پنجاه فرانک ارزش دارد . ا ین قشنگترین مجسمه ای است که از چینی خالص ساخته
است . روکرو شده بشما تبریک میگویم ، معلوم میشود شما هم خبره هستید . این کار آرتیست معروف
چون ما می خواستیم م جسمه هائی بطرز جدید بیاوریم اینست که بضرر خودمان این مجمسه را میفروشیم ،
ولی بدانید بطور استثناء است، چون معمو ً لا اثاثیه مغازه را ما به مشتری نمی فروشیم و ضمنًا تذکر میدهم که
می توانیم آنرا در صندوقی برای شما ببندیم .
مهرداد سرخ شده بود نمی دانست در مقابل نطق مفصل و مهربان صاحب مغازه چه بگوید . به عوض جواب دست
کرد کیف بغلی خودش را درآورد ، دو اسکناس هزار فرانکی و یک پانصد فرانکی بدست صاحب مغازه داد و
سیصد فرانک پس گرفت . آیا با سیصد فرانک می توانست یکماه زندگی بکند؟ چه اهمیتی داشت چون به منتها
درجة آرزوی خودش رسیده بود !
پنج سال بعد ازین پیش آمد مهرداد با سه چمدان که یکی از آنها خیلی بزرگ و مثل تابوت بود وارد تهران شد .
ولی چیزی که اسباب تعجب اهل خانه شد مهرداد با نامزدش درخشنده خیلی رسمی برخورد کرد و حتی سوغات
هم برای او نیاورد . روز سوم که گذشت مادرش او ر ا صدا زد و باو سرزنش کرد . مخصوصًا گوشزد کرد در
این مدت شش سال درخشنده بامید او در خانه مانده است . و چندین خواستگار را رد کرده و بالاخره او مجبور
است درخشنده را بگیرد . ا ما این حرفها را مهرداد با خونسردی گوش کرد و آب پاکی را روی دست مادرش
ریخت و جواب داد ، که من عقیده ام برگشته و تصمیم گرفته ام که هرگز زناشوئی نکنم . مادرش متأثر شد و
دانست که پسرش همان مهرداد محجوب فرمان بردار پیش نیست . این تغییر اخلاق را در اثر معاشرت با کفار و
تزلزل در فکر و عقیدة او دانست . اما بعد هم هر چه در اخلاق، رفتار و روش او دق ت کردند چیزی که خلاف
اظهار او را ثابت بکند ندیدند و نفهمیدند که بالاخره او در چه فرقه و خطی است . او همان مهرداد ترسو و افتاد ة
قدیم بود ، تنها طرز افکارش عوض شده بود ، و اگر چه چندین نفر مواظب رفتار او شدند ولی از مناسبات
عاشقانه اش چیزی استنباط نکردند .
اما چیزیکه اهل خانه را نسبت به مهرداد ظنین کرد این بود که او در اطاق شخصی خودش پشت درگاه مجسمة
زنی را گذاشته بود که لباس مغزپسته ای دربرداشت ، یک دستش را بکمرش زده بود و دست دیگرش به پهلویش
افتاده بود و لبخند میزد ، یک پردة قلمکار هم جلو آن آویزان بود، و ش بها، وقتیکه مهرداد بخانه برمیگشت درها را
می بست ، صفحة گرامافون را میگذاشت ، مشروب میخورد و پرده را از جلو مجسمه عقب میزد ، بعد ساعتهای
دراز روی نیمکت روبرو می نشست و محو جمال او می شد . گاهی که شراب او را میگرفت بلند میشد، جلو میرفت
و روی زلفها و سینة آن را نوازش میکرد . تمام زندگی عشقی او بهمین محدود میشد و این مجسمه برایش مظهر
عشق ، شهوت و آرزو بود.
پس از چندی خانواده اش و مخصوصًا درخشنده که درین قسمت کنجکاو بود پی بردند که سری درین مجسمه
است . درخشنده به طعنه اسم ا ین مجسمه را عروسک پشت پرده گذاشته بود . مادر مهرداد برای امتحان چندین
بار به او تکلیف کرد که مجسمه را بفروشد و یا لباسش را بجای سوغات به درخشنده بدهد . ولی همیشه مهرداد
خواهش او را رد میکرد . از طرف دیگر درخشنده برای اینکه دل مهرداد را بدست بیاورد، سلیقه و ذوق او را ازین
مجسمه دریافت . موی سرش را مثل مجسمه داد زدند و چین دادند ، لباس مغزپست ه ای بهمان شکل مجسمه
دوخت، حتی مد کفش خودش را از روی مجسمه برداشت و روزها که مهرداد از خانه میرفت ، کار درخشنده این
بود که میآمد در اطاق مهرداد ، جلو آینه تقلید مجسمه را میکرد . یکدستش را بکمرش میزد، مثل مجسمه گ ردنش
را کج میگرفت و لبخند میزد ، و مخصوصًا آن حالت چشمها ، حالت دلربا که در عین حال بصورت انسان نگاه
میکرد و مثل این بود که در فضای تهی نگاه میکند، میخواست اص ً لا روح این مجسمه را تقلید بکند . شباهت کمی
که با مجسمه داشت اینکار را تا اندازه ای آسان کرد . درخشنده ساعتهای دراز همة جزئیات تن خود را با مجسمه
مقایسه میکرد و کوشش مینمود که خودش را بشکل و حالت او را درآورد و زمانی که مهرداد وارد خانه میشد ،
بشیوه های گوناگون و با زرنگی مخصوصی خودش را بمهرداد نشان میداد . در ابتدا زحماتش بهدر میرفت و
مهرداد باو محل نم ی گذاشت . این مسئله سبب شد که بیشتر او را باین کار ترغیب و تهییج بکند و باین وسیله
کم کم طرف توجه مهرداد شد . و جنگ درونی ، جنگ قلبی در او تولید گردید . مهرداد فکر میکرد از کدام یک دست
بکشد؟ از انتظار و پافشاری دخترعمویش حس تحسین و کینه در دل او تولید شده بود . از یکطرف این مجسمة
سرد رنگ پاک شده با لباس رنگ پریده که تجزیة جوانی و عشق ، و نمایندة بدبختی او بود و پنج سال بود که با
این هیکل موهوم بیچاره احساسات و میلهایش را گول زده بود ، از طرف دیگر دخترعمویش که زجر کشیده،
صبرکرده ، خودش را مطابق ذوق و سلیقة او درآورده بود، از کدام یک میتوانست چشم بپوشد ؟ ولی حس کرد
که باین آسانی نمیتواند ازین مجسمه که مظهر عشق او بود صرفنظر بکند . آیا وی یک زندگی بخصوص ، یک
مکان و محل جداگانه در قلب او نداشت ؟ چقدر او را گول زده بود، چقدر با فکرش تفریح کرده بود، برای او
خوشی ت ولید شده بود و در مخیلة او این مجسمه نبود که با یکمشت گل و موی مصنوعی درست شده باشد ،
بلکه یک آدم زنده بود که از آدمهای زنده بیشتر برای او وجود حقیقی داشت . آیا میتوانست آنرا روی خاکروبه
بیندازد یا ب ه کس دیگر بدهد . پشت شیشة مغازه بگذارد و نگاه هر بیگانه ای ب ه اسرار خوشگلی او کنجکاو بشود و
با نگاهشان او را نوازش بکنند و یا آنرا بشکنند ، این لبهائی که آنقدر روی آنها را بوسیده بود ، این گردنی که
آنقدر روی آنرا نوازش کرده بود ؟ هرگز ، باید با او قهر بکند و او را بکشد همانطوریکه یکنفر آدم زنده را
می کشند ، بدست خودش آنرا بکشد . برای این مقصود مهرداد یک رولور کوچک خرید . ولی هر دفعه ک ه
میخواست فکرش را عملی بکند تردید داشت .
یکشب که مهرداد مست و لایعقل ، دیرتر از معمول وارد اطاقش شد ، چراغ را روشن کرد . بعد مطابق پرگرام
معمولی خودش پرده را پس زد ، شیشة مشروبی از گنج ه درآورد . گرامافون را کوک کرد یک صفحه گذاشت و
دو گیلاس مشروب پشت هم نوشید. بعد رفت و روی نیمکت جلو مجسمه نشست و باو نگاه کرد.
مدتها بود که مهرداد صورت مجسمه را نگاه میکرد ولی آن را نمیدید، چون خودبخود در مغز او شکلش نقش
می بست . فقط اینکار را بطور عادت می کرد چون سالها بود که کارش همین بود . بعد از آنکه مدتی خیره نگاه کرد،
آهسته بلند شده و نزدیک مجسمه رفت ، دست کشید روی زلفش بعد دستش را برد تا پشت گردن و روی
سینه اش ولی یکمرتبه مثل اینکه دستش را با آهن گداخته زده باشد ، دستش را عقب کشید و پس پس رفت . آیا
راست بود ، آیا ممکن بود ، این حرارت سوزانی که حس کرد . نه جای شک نبود . آیا خواب نمیدید ، آیا کابوس
نبود ؟ در اثر مستی نبود؟ با آستین چشمش را پاک کرد و روی نیمکت افتاد تا افکارش را جم ع آوری بکند . ناگاه
همینوقت دید مجسمه با گامهای شمرده که یکدستش را بکمرش زده بود میخندید و باو نزدیک میشد . مهرداد
مانند دیوانه ها حرکتی کرد که فرار بکند، ولی در اینوقت فکری بنظرش رسید ب یاراده دست کرد در جیب شلوار
رولور را بیرون کشید و سه تیر بطرف مجسمه پشت هم خالی کرد . ناگهان صدای ناله ای شنید و مجسمه به
زمین خورد . مهرداد هراسان خم شد و سر آنرا بلند کرد . اما این مجسمه نبود درخشنده بود که در خون غوطه
میخورد!
Sokhan.com


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
طلب آمرزش

صادق هدایت
Sokhan.com انتشارنسخه الکترونیک: سایت سخن

باد سوزانی که میوزید ، خاک و شن داغ را مخلوط میکرد و بصورت مسافران میپاشید . آفتاب میسوزاند و
میگداخت. آهنگ یکنواخت زنگهای آهنین و برنجی شنیده میشد که گا مهای شتران با آنها مرتب شده بود . گردن
شترها لنگر برمیداشت، از پوزة اخم آلود و لوچة آویزان آنها پیدا بود که از سرنوشت خودشان ناراضی هستند.
کارون خیلی آهسته در میان گرد و غبار از میان راه خاک آلود خاکستری رنگ میگذشت و دور میشد.
چشم انداز اطراف بیابان خاکستری رنگ و شن زار بی آب و علف بود که تا چشم کار می کرد، روی هم
موج میزد و بعضی جاها ب ه شکل پشته های کوچک دو طرف جاده ممتد میشد. فرسنگها میگذشت بدون اینکه یک
درخت خرما این منظره را تغیییر بدهد، هر جا در چاله ای یک مشت آب گندیده بود ، دور آن خانواد ه ای تشکیل
شده بود . هوا میسوزاند ، نفس آدم پس میرفت ، مثل اینکه وارد دالان جهنم شده باشند.
سی و شش روز بود که کاروان راه می پیمود، دهن ها همه خشک، تن ها رنجور، جیب ها تهی، پول
مسافران مانند برف جلو تابش آفتاب عربستان بخار میشد.
ولی امروز و قتیکه سر دستة مکاریها روی " تپه سلام " رفت و از زوار انعام گرفت، گلدسته های طلائی
نمایان گردید و همة مسافران صلوات فرستادند، مثل این بود که جان تازه ای به کالبد رنجورشان دمیده شد.
خانم گلین و عزیز آقا با چادرهای عبائی بور خاک آلود از قزوین تا اینجا در کجاوه تکان میخو ردند . هر
روزی بنظرشان یکسال می آمد عزیز آقا خورد و خمیر شده بود ، اما با خودش میگفت : " خیلی خوبست ، چون
برای زیارت میروم ."
عرب پا برهنه ای با صورت سیاه و چشمهای دریده و ریش کوسه زنجیر کلفت آهنین دردست داشت و به
ران زخم قاطر میزد و گاهی بر میگشت و صورت زنها را یکی یکی برانداز میکرد.
مشدی رمضان علی که مرد آنها بود، با حسین آقا ناپسری عزیز آقا در دولنگه کجاوه نشسته بودند و با
دقت پولهایش را میشمرد.
خانم گلین رنگ پریده ، پردة میان کجاوة خودشان را پس زد سرش را تکان داد و به عزیز آقا که در لنگة
دیگر نشسته بود گفت :
" از دور که گلدسته را دیدم روحم پرواز کرد. بیچاره شاباجی قسمتش نبود ."
عزیز آقا که با دست خال کوبیده ، بادزن در دست ، خودش را باد میزد جواب داد :
" خدا بیامرزدش ، هر چه باشد ثواب کار بود. اما چطور شد که افلیج شده بود ؟"
با شوهرش دعوا کرد، طلاق و طلاق کشی شد . بعد هم ترش ی پیاز خورد، صبح از نصف تنه اش افلیج شد .
هر چه دوا درمان کردیم، خوب نشد. من با خودم آوردمش تا حضرت شفایش بدهد."
" لابد تکان راه برایش خوب نبوده ."
" اما روحش رفت به بهشت. آخر زوار همانوقت که نیت میکند و راه میافتد اگر بمیرد آمرزیده شده ."
" هر وقت این تابوتها را می بینم تنم میلرزد . نه ، من میخواهم که توی حرم بروم، درد دلم را با حضرت
بکنم. بعد هم یک کفن برای خودم بخرم، آنوقت بمیرم."
" دیشب شاه باجی را خواب دیدم . دور از حالا ، شما هم بودید . در باغ سبز بزرگی گردش می کردیم . یک
سید نورانی با شال سبز عبای سبز ، عمامة سبز ، قبای سبز نعلین سبز جلو ما آمد . گفت : خوش آمدید صفا
آوردید. بعد با انگشتش یک عمارت سبز بزرگ را نشان داد و گفت : بروید خستگیتان را در بکنید. آنوقت از خواب
پریدم ."
" خوشا به سعادتش !"
قافله با جنجال میرفت و چاووش آن جلو میخواند :
" هر که دارد هوس کرب وبلا بسم الله ،"
" هر که دارد سر همراهی ما بسم الله ."
دیگری جواب میداد :
" هر که دارد هوس کرب و بلا خوش باشد ،"
باز اولی میخواند :
" چه کربلاست که آدم بهوش میآید ،"
هنوز نالة زینب بگوش میآید ."
دوباره دومی جواب میداد :
" چه کربلاست ، عزیزان خدا نصیب کند ،
خدا مرا بفدای شه غریب کند"
چاووش اولی بیرقش را بحرکت می آورد و بفریاد بلند میخواند :
" بریده باد زبانی نگوید این کلمات !
که بر حبیب خدا ختم انبیا صلوات
به یازده پسران علی ابوطالب
بماه عارض هریک جدا جدا صلوات"
و در آخر هر شعر تمام زوار دسته جمعی صلوات بلند میفرستادند.
گنبد طلائی باشکوهی با مناره های قشنگش پدیدار شد و گنبد آبی دیگری قرینة آن نمایان گردید که میان
خانه های گلی مثل وصلة ناجور بود . نزدیک غروب بود که کاروان وارد خیابانی شد که دو طرفش دیوارهای
خرابه و دکانهای کوچک ب ود. در اینجا ازدحام مهیبی بر پا شد : عربهای پاچه ور مالیده ، صورتهای احمق فینه
بسر، قیافه های آب زیر کاه عمامه ای با ریشها و ناخنهای حنا بسته و سرها تراشیده تسبیح میگردانیدند و با
نعلین و عبا و زیر شلواری قدم میزدند . زبان فارسی حرف میزدند ، یا ترکی بلغور می کردند ، یا عربی از بیخ گلو
و از توی روده هایشان در میآمد و در هوا غلغل میزد . زنهای عرب با صورتهای خال کوبیدة چرک چشمهای
واسوخته ، حلقه از پره بینی شان گذرانده بودند . یکی از آنها پستان سیاهش را تا نصفه در دهن بچة کثیفی که
در بغلش بود فرو کرده بود .
این جمعیت به انواع گوناگون جلب مشتری میکرد :یکی نوحه میخواند ، یکی سینه میزد ، یکی مهر و تسبیح و
کفن متبرک میفروخت ، یکی جن میکرفت ، یکی دعا مینوشت ، یکی هم خانه کرایه میداد .
جهودهای قبا دراز از مسافران طلا و جواهر میخریدند.
جلو قهوه خانه ا ی عربی نشسته بود، انگشت در بینیش کرده بود و با دست دیگرش چرک لای انگشتهای
پایش را در میآورد و صورتش از مگس پوشیده شده بود و شپش از سرش بالا میرفت.
کاروان که ایستاد ، مشدی رمضان و حسین آقا جلو دویدند، کمک کردند ، خانم گلین و عزیز آقا را از کجاوه
پائین آوردند . جمعیت زیادی به مسافران هجوم آورد . هر تکه از چیزهایشان ب ه دست یکنفر بود و آنها را بخانة
خودشان دعوت میکردند. ولی درین میان عزیر آقا گم شد. هر چه دنباش گشتند ، از هر که پرسیدند بیفایده بود.
بالاخره ، بعداز آنکه خانم گلین و حسین آقا و مشدی رم ضان یک اطاق کثیف گلی از قرار شبی هفت روپیه
کرایه کردند ، دوباره به جستجوی عزیز آقا رفتند . تمام شهر را زیر پا کردند. از کفشدار و از زیارتنامه خوانها
یکی یکی سراغ عزیز آقا را ب ه نام و نشانی گرفتند. اثری از او بدست نیامد. آخر وقت بود، صحن کمی خلوت شد .
خانم گلین برای نهمین بار داخل حرم شد و دید که دسته ای زن و آخوند دور زنی گرد آمده اند که بقفل ضریح
چسبیده آنرا میبوسد و فریاد میزند :
" یا امام حسین جونم ، بدادم برس ! سرازیری قبر ، روز پنجاه هزار سال ، وقتیکه همة چشمها میرود روی
کاسه سرهاشان چه خاکی بسرم بریزم ؟ بفریادم برس ! بفریادم برس ! توبه ، توبه ، غلط کردم ، مرا ببخش !"
هرچه از او میپرسیدند مگر چه شده ، جواب نمیداد. بالاخره پس از اصرار زیاد گفت :
" من یک کاری کرده ام ، میترسم سیدالشهدا مرا نبخشد ."
همین جمله را تکرار میکرد و سی ل اشک از چشمانش سرازیر بود . خانم گلین صدای عزیز آقا را شناخت،
جلو رفت . دست او را کشید برد در صحن و بکمک حسین آقا او را ب ه خانه بردند، دورش جمع شدند. بعد از آنکه
دو تا چائی شیرین باو دادند و یک قلیان برایش چاق کردند، عزیز آقا شرط کرد که حسین آقا از اطاق بیر ون
برود تا سرگذشت خودش را نقل بکند . حسین آقا که از در بیرون رفت، عزیز آقا قلیان را جلو کشید و اینجور
شروع کرد :
گلین خانم جونم، میدانی که وقتی من به خانه گدا علی خدا بیامرز رفتم، سه سال ما همچنین زندگی کردیم که
سکینه سلطان سرکوب گدا علی را سر شوهرش میزد . گدا علی مرا می پرستید و ر وی سرش می گذاشت .ولی در
این مدت من آبستن نشدم، برای همین بود که شوهرم حاشاولله کشتیارم شد که من بچه میخواهم، هر شب تنگ
دلم می نشست و میگفت :این بدبختی را چه بکنم؟ اجاقم کور است . من هر چه دوا ودرمان کردم، دعا گرفتم،
آخرش بچه ام نشد تا اینکه یکشب گدا علی پیش من گریه کرد وگفت :اگر تو رضایت بدهی، یک صیغه میگیرم،
برای اینکه خدمت خانه را بکند وبعد از آنکه بچه پیدا کردم طلاقش میدهم و تو بچه را وجه فرزندی بزرگ میکنی .
من هم گول آن خدا بیامرز را خوردم وگفت : چه عیبی دارد ! خودم اینکار را بگردن میگیرم . فردای همانروز چادر
کردم،رفتم خدیجه دختر حسن ماستبند را که زشت وسیاه وآبله رو بود برای شوهرم خواستگاری کردم . وقتیکه
خدیجه وارد خانه مان شد، سر تا پایش را ارزن میریختی پائین نمیآمد، اگر دماغش را میگرفتی جونش در میرفت.
خوب، من خانم خانه بودم، خدیجه ه م کار میکرد، دیزی بار میگذاشت، خانم، یکماه نگذشت که آبی زیر پوستش
رفت، استخوان ترکانید وشکمش گوشت نو بالا آورد . آنوقت زد وآبستن شد . خوب دیگر معلوم بود خدیجه
پیازش کونه کرد . شوهرم همه حواسش پیش او بود .اگر چله زمستان آلبالو ویار میکرد، گدا علی از زیر سنگ هم
شده بود برایش میآورد . من شده بودم سیاه بخت وسیاه روز ! هر شب که گدا علی خانه میآمد دستمال هل وگل
را اطاق خدیجه میبرد ومن هم از صدقه سر او زندگی میکردم .-خدیجه دختر حسن ماستبند که وقتی وارد خانه
ما شد ، یک لنگه کفشش نوحه می خواند ویکیش سینه میزد، حالا ب ه من تک بر میفروخت .آنوقت پشت دستم زدم
وفهمیدم که عجب غلطی کرده ام.
خانم، نه ماه من دندان روی جگر گذاشتم و جلو دروهمسایه با سیلی روی خود را سرخ نگه می داشتم . اما
روزها که شوهرم خانه نبود، خدیجه را خوب می چراندم. خاک برایش خبر نبرد، پیش شوهرم به او بهتان میزدم،
میگفتم : سر پیری عاشق چشم وزغ شدی ! تو اصلا بچه ات نمی شود . این تخم مول است . خدیجه از مشدی تقی
قاشق تراش آبستن است خدیجه هم برای من انگشت توی شیر میزد وپیش گدا علی برایم مایه می گرفت . چه درد
سرتان بدهم؟ هر روز خانه مان الم شنگه ای بپا بود که نگو و نشنو . همه همسایه ها از دست داد و بیداد ما به
عذاب آمده بودند . من دلم مثل سیر وسرکه میجوشد که مبادا بچه پسر باشد رفتم سر کتاب باز کردم جادو جنبل
کردم خد ا به دور ، انگاری که خدیجه گوشت خوک خورده بود، جادو بهش کارگر نمی شد . روز ب ه روز گنده تر
می شد تا اینکه سر نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه خدیجه خانم زایید آنهم چه؟ یک پسر.
خانم، من تو خانه شوهرم شدم سکه یک پول ! نمی دانم خدیجه مهره مار با خودش داشت یا چیز بخورد گدا
علی داده بود . خانم جون، قربانتان همین زنیکه شرنده را که خودم رفتم از محله پنبه ریسه آوردم، دن دانم را
شمرده بود . روبروی شوهرم به من گفت : عزیز آقا، بی زحمت من دستم نمی رسد، کهنه های بچه را بشورید .
این را که گفت من آتشی شدم روبروی گدا علی هر چه از دهنم در آمد به خودش و بچه اش گفتم، به گدا علی
گفتم مرا طلاق بده، اما آن خدا بیامرز دستهای مرا ماچ می کر د، می گفت : چرا اینجور می کنی ؟ می ترسم شیر
اعراض دهن بچه بگذارد . تو همین قدر بگذار بچه راه بیفتد آنوقت خدیجه را طلاق می دهم .اما دیگر از زور
خیالات خواب وخوراک نداشتم تا اینکه خدایا توبه برای اینکه دل خدیجه را بسوزانم یک روز همینکه رفت حمام و
خانه خلوت شد، من هم رفتم سر گهواره بچه سنجاق زیر گلویم را کشیدم . رویم را برگردانیدم و سنجاق را تا
بیخ توی ملاج بچه فرو کردم . بعد هولکی از اطاق بیرون دویدم . خانم این بچه دو شب و دو روز زبان ب ه دهن
نگرفت. هر فریادی که می زد بند دلم پاره می شد . هر چه برایش دعا گرفتند، د وا و درمان کردند بیخود بود روز
دوم عصر مرد.
خوب پیدا بود، خدیجه وشوهرم برای بچه گریه کردند، غصه خوردند، اما من مثل این بود که روی جگرم آب
خنک ریختند با خودم گفتم اقلا حسرت پسر ب ه دلشان ماند ! دو ماه از این بین گذشت، دوباره خدیجه آبستن شد .
این دفعه نمی د انستم چه خاکی به سرم کنم . خانم، به همان شازده حسین قسم که از زور غصه دو ماه بیهوش و
بی گوش ناخوش بستری شدم .سر نه ماه خدیجه یک پسر دیگر ترکمون زد و دوباره عزیز نازنین شد .گدا علی
برای بچه جانش در می رفت خدا به قوم موسی دستغاله داده بود، به او هم یک پسر کاکل زری ! دو روز خانه
نشست و بچه قنداقی را مثل دسته هونگ جلوش گذاشته بود وتماشا می کرد . باز همان آش و همان کاسه ! خانم
این دست خودم نبود نمی توانستم هوو و بچه اش را ببینم، یک روز خدیجه دستش بند بود ایز گم کردم، باز
سنجاق زیر گلویم را کشیدم و توی ملاج بچه فروکر دم. این بچه هم بعد از یک روز مرد . معلوم بود ، باز شیون و
واویلا راه افتاد . این دفعه نمی دانید چه حالی بودم از یک طرف قند توی دلم آب کرده بودند که داغ پسر را به دل
خدیجه گذاشتم، از طرف دیگر فکر می کردم که تا حالا دو تا خون کرده ام. برای بچه زبان گرفته بودم تو سر می
زدم، گریه می کردم آنقدر گریه کردم که خدیجه و گدا علی دلشان به حال من سوخت و تعجب کرده بودند که من
چقدر بچه هوو را دوست داشته ام -اما این گریه ها برای خاطر بچه نبود، برای خودم بود برای روز قیامت، فشار
قبر. همان شب شوهرم به من گفت : پس قسمت نبوده که من بچه دار بشوم . می بینی که بچه هایم پا نمی گیرند
ومی میرند . سر چله نکشید که باز هم خدیجه آبستن شد و شوهرم برای اینکه بچه اش بماند نذر ونیازی نبود که
نکرد. نذر کرد که اگر بچه دختر شد او را به سادات بدهد و اگر پسر شد اسمش را حسین بگذارد و موهای سرش
را تا هفت سال نچیند، بعد به وزن آن طلا بگیرد و با بچه برود کربلا .سر هشت ماه و ده روز خدیجه پسر سومی
را زایید اما این د فعه مثل چیزی که به دلش اثر کرده بود آنی از بچه منفک نمی شد .من هم دو دل بودم که سومی
را هم بکشم یا اینکه کاری بکنم که گدا علی خدیجه را طلاق بدهد.اما همه اینها خیالات خام بود. خدیجه باز کیابیای
خانه و کدبانو شده بود . با دمش گردو می شکست و هر دم توی دلم واسرنگ می رفت . به من فرمان می داد و
بالای حرفش هم حرفی نبود . تا اینکه بچه چهارماهش تمام شد . هر شب و هر روز استخاره می کردم که بچه را
بکشم یا نکشم . تا اینکه یک شب با خدیجه دعوای سختی کردم و با خود عهد کردم که سر حسین آقا را زیر آب
بکنم. دو روز کشیک کشیدم روز دوم بود، خدیجه رفت از عطاری سر کوچه گل بنفشه بخرد . من دویدم توی
اطاق بچه را که خواب بود از توی ننو برداشتم سنجاق را از زیر گلویم کشیدم . اما همینکه آ مدم سنجاق را توی
پیشانیش فرو بکنم، بچه از خواب پرید و عوض اینکه گریه کند تو رویم خندید . خانم نمی دانید چه حالی شدم .
دستم بی اختیار پایین افتاد .دلم نیامد خوب هر چه باشد راست راستی دلم از سنگ که نبود . بچه را سر جایش
گذاشتم و از اطاق بیرون دویدم آنوقت با خود م گفتم : خوب، تقصیر بچه چیست ؟ دود از کنده بلند می شود . باید
مادرش را نفله بکنم تا آسوده شوم . خانم حالا که برای شما می گویم تنم می لرزد . اما چه بکنم؟ همه اش به
گردن شوهر آتش به جان گرفته ام بود که مرا دست نشانده یک دختر ماست بند کرد . خدایا خاک برایش خبر
نبرد.
از کرک گیس خدیجه دزدیدم بردم برای ملا ابراهیم جهود که تو محله راه چمان بنام بود، برایش جادو کردم
نعل توی آتش گذاشتم، ملا ابراهیم سه تومان از من گرفت که او را دنبه گداز بکند، به من قول داد که سر هفته
نمی کشد که خدیجه میمیرد . اما نشان به آن نشانی که یک ماه گذشت خدیجه مثل کوه احد روزبروز گنده تر می
شد! خانم، من اعتقادم از جادو وجنبل و اینجور چیزها سست شد . یک ماه بعد اول زمستان بود که گدا علی سخت
ناخوش شد، به طوریکه دو مرتبه وصیت کرد و سه بار تربت حلقش کردیم . یک شب که حال گدا علی خیلی بهم
خورده بود من رفت م بازار از عطاری داراشکنه خریدم، آوردم خانه ریختم توی دیزی ابگوشت ، خوب بهم زدم و
سر بار گذاشتم .برای خودم حاضری خریده بودم، آنرا دزدکی خوردم سیر که شدم رفتم اطاق گدا علی . دو
مرتبه خدیجه به من گفت که دیر وقت است برویم شام بخوریم . اما من جوابش دادم که سرم درد می کند .امشب
میل ندارم، سر دلم خالی باشد بهتر است.
خانم، خدیجه شام اول وآخری را خورد و خوابید . من رفتم پشت در، گوش ایستادم، صدای ناله اش را می
شنیدم. اما چون هوا سرد بود و درها بسته بود صدایش بیرون نمی آمد .تمام شب را من به بهانه پرستاری پیش
گدا علی ماندم . نزدیک صبح بود دوباره ترسان و لرزان رفتم از پشت در گوش دادم، صدای گریه بچه می آمد .
اما جرات نکردم در را باز بکنم . برگشتم پیش گدا علی . خانم، نمی دانید چه حالی بودم ! صبح که همه بیدار شدند
رفتم در اطاق خدیجه را باز کردم، دیدم خدیجه مثل زغال سیاه شده مر ده، و از بسکه تقلا کرده بود لحاف
ودشک هر کدام یک طرف افتاده بود . من او را روی دشک کشانیدم، لحاف را رویش انداختم بچه گریه و ناله می
کرد. از اطاق بیرون آمدم، رفتم دم حوض دستم را آب کشیدم . بعد گریه کنان و تو سر زنان خبر مرگ خدیجه را
برای گدا علی بردم.
هر که از من می پرسید خدیجه از چه مرد، می گفتم : چند وقت بود که برای آبستنی دوا ودرمان میکرد، وانگهی
زیاد چاق شده بود شاید سکته کرده. کسی هم به من شک نیاورد اما من خودم را می خوردم و با خودم می
گفتم: آیا این من هستم که سه تا خون کرده ام؟ از صورت خودم که در آینه می دیدم می ترسیدم . زندگی به من
حرام شده بود ، روضه می رفتم، گریه می کردم، به فقیر فقرا پول میدادم اما دلم آرام نمی گرفت . یاد روز قیامت،
فشار قبر و نکیر ومنکر که می افتادم خدا می داند چه حال می شدم . آنوقت به خیالم رسید که بروم در کربلا
مجاور بشوم و چون گداع لی نذر پسرش کرده بود که با او برویم به کربلا بی میل نبود که برویم، اما همیشه
بهانه می تراشید ، این دست آن دست می کرد ، می گفت : سال بعد می رویم به مشهد . چون آن صفحات ناخوشی
آمده است و همینطور پشت گوش می انداخت تا اینکه او هم عمرش را داد به شما . امسال من کلاهم را قاضی
کردم، همه دارائی گدا علی را فروختم، پول نقد کردم، چون خودش وصیت کرده بود . واین بود که وقت حرکت
شما ومشدی رمضان را نشانی دادند واز قزوین با هم حرکت کردیم واین جوانی که با من است و مرا ننه خودش
میداند، همان حسین آقا پسر خدیجه است . گفتم از اطاق بیرون برود تا حکایتم را نشنود . همه مات ب ه سرگذشت
عزیز آقا گوش میدادند . بعد اشک در چشمش پر شد وگفت : حالا نمی دانم خدا از سر تقصیرم میگذرد یا نه، روز
قیامت حضرت شفاعتم را میکند یانه؟ خانم، چندین وچند سال است که من این آرزو را داشتم تا درد دلم را ب ه
کسی بگویم: حالا که گفتم انگاری که آب روی آتش ریختند. اما روز قیامت …
مشدی رمضان علی خاکستر ته چپقش را تکان داد وگفت : خدا پدرت را بیامرزد، پس ما برای چه اینجا آمده
ایم؟ سه سال پیش من در راه خراسان سورچی بودم . دو نفر مسافر پولدار داشتم ، میان راه کالسکه چاپاری
شکست، یکی از آنها مرد، آن یکی دیگر را هم خودم خفه کردم وهزار و پانصد تومان از جیبش در آوردم . چون
پا ب ه سن گذاشته ام، امسال ب ه خیال افتادم که آن پول حرام بوده، آمدم ب ه کربلا آن را تطهیر بکنم . همین امروز
آن را بخشیدم ب ه یکی از علما ، هزار تومانش را ب ه من حلال کرد . دو ساعت بیشتر طول نکشید، حالا این پول از
شیر مادر ب ه من حلال تر است . خانم گلین قلیان را از دست عزیز آقا گرفت، دود غلی ظ ی از آن در آورد و بعد از
کمی سکوت گفت : همین شاه باجی که همراه ما بود، من میدانستم که تکان راه برایش بد است . استخاره هم کرده
بودم. بد آمده ب ود. اما با وجود این آوردمش . میدانید این ناخواهری من بود، شوهرش عاشق من شد، مرا هوو
برد سر شاه باجی . من از بسکه توی خانه باو هول وتکان دادم، افلیج شد، بعد هم در راه او را کشتم تا ارث پدرم
باو نرسد! عزیز آقا از شادی اشک میریخت ومیخندید، بعد گفت: -:پس…پس شما هم…
خانم گلین همینطورکه پک به قلیان میزد گفت : مگر پای منبر نشنیدی . زوار همانوقت که نیت میکند و راه میافتد
اگر گناهش باندازه برگ درخت هم باشد ، طیب وطاهر می شود.

درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
گرداب
صادق هدایت
Sokhan.com انتشارنسخه الکترونیک: سایت سخن
همایون با خودش زیر لب میگفت :
" آیا راست است ؟ .. آیا ممکن است ؟ آنقدر جوان، آنجا در شاه عبدالعظیم ما بین هزاران مردة دیگر ، میان
خاک سرد نمناک خواب یده … کفن به تنش چسبیده ! دیگر نه اول بهار را می بیند و نه آخر پائیز را و نه روزهای
خفة غمگین مانند امروز را … آیا روشنائی چشم او و آهنگ صدایش ب ه کلی خاموش شد ! او که آنقدر خندان
بود و حرف های بامزه میزد. "
هوا ابر بود ، بخار کمرنگی روی سیشه های پنجر ه را گرفته و از پشت آن شیروانی خانة همسایه دیده می
شد که یک ورقه برف رویش نشسته بود . برفپاره ها آهسته و مرتب در هوا میچرخیدند و روی لبة شیروانی
فرود میآمدند . از دود کش روی شیروانی دود سیاه رنگی بیرون میآمد که جلو آسمان خاکستری پیچ و خم
میخورد و کم کم ناپدید می گردید .
همایون با زن جوان و دختر کوچکش هما در اطاق سر دستی خودشان جلو بخاری نشسته بودند . ولی بر
خلاف معمول که روز جمعه در این اطاق خنده و شادی فرمانروائی داشت ، ا مروز همة آنها افسرده و خاموش
بودند . حتی دختر کوچکشان که آنقدر مجلس گرمی میکرد ، امروز عروسک گچی خود را با صورت شکسته
پهلویش گذاشته ، مات و پکر به بیرون نگاه می کرد . مثل اینکه او هم پی برده بود که نقصی در بین است وآن
نقص عموجان بهرام بود که ب ه عادت همیشه نیامده بود. و نیز حس می کرد که افسردگی پدر و مادرش برای
خاطر اوست : لباس سیاه ، چشم های سرخ بی خوابی کشیده و دود سیگار که در هوا موج میزد همة اینها فکر او
را تأیید میکرد.
همایون خیره با آتش بخاری نگاه می کرد ، ولی فکرش جای دیگر بود . بدون اراده یاد روزهای زمستان
مدرسه افتاده بود ، وقتیکه مثل امروز یک وجب برف روی زمین می نشست ، زنگ تنفس را که می زدند او و بهرام
بدیگران فرصت نمیدادند – بازی انها در این وقت همیشه یکجور بود : یک گلوله برف را روی زمین میغلتانیدند تا
اینکه تودة بزرگی میشد ، بعد بچه ها دو دسته میشدند، آنرا سنگر می کردند و گلوله برفبازی شروع میشد . بدون
اینکه احساس سرما بکنند با دستهای سرخ شده که از شدت سرما میسوخت ب ه یکدیگر گلوله پرتاب می کردند .
یکروز که مشغول همین بازی بودند، او یک چنگه برف آبدار را ب ه هم فشرد و به بهرام پرت کرد که پیشانی او را
زخم کرد، خان ناظم آمد و چند تا ترکة محکم ب ه کف دست او زد و شاید مقدمة دوستی او با بهرام از همانجا
شروع شد و تا همین اواخر هر وقت داغ زخم پیشانی او را میدید یاد کف دستیها میافتاد . در این مدت هژده سال
باندازه ای روح و فکر آنها بهم نزدیک شده بود که نه تنها افکار و احساسات خیلی محرمانة خودشان را بیکدیگر
می کفتند ، بلکه خیلی از افکار نهائی یکدیگر را نگفته درک میکردند.
تقریبا" هر دو آنها یک فکر ، یک سلیقه و یک اخلاق داشتند . تاکنون کمترین اختلاف نظر یا کوچکترین
کدورت ما بین آنها رخ نداده بود . تا اینکه پریروز صبح بود در اداره به همایون تلفن زدند که بهرام میرزا خودش
را کشته . همایون همان ساعت درشکه گرفت و ب ه تاخت سر بالین او رفت ، پارچه سفیدی که روی صورتش
انداخته بودند و خون از پشت آن نش ت کرده بود آهسته پس زد . مژه های خونالود ، مغز سر او که روی بالش
ریخته بود، لکه های خون روی قالیچه ، ناله و بیتابی خویشانش مانند صاعقه در او تأثی ر کرد ، بعد تا نزدیک
غروب که او را ب ه خاک سپردند پا بپای تابوت همراهی کرد . یکدسته گل فرستاد آوردند ، روی قبر او گذاشت و
پس از آخرین خ دا نگهداری با دل پری بخانه برگشت – ولی از آنروز تاکنون دقیقه ای آرام نداشت ، خواب به
چشمش نیامده بود و روی شقیقه هایش موی سفید پیدا شده بود یک بسته سیگار روبرویش بود و پی در پی از
آن میکشید .
اولین بار بود که همایون در مسئله مرگ غور و تفکر می کرد ، ولی فکرش بجائی نمی رسید . ه یچ عقیده و
فرضی نمیتوانست او را قانع بکند .
بکلی مبهوت مانده بود و هیچ تکلیف خودش را نمی دانست و گاهی حالت دیوانگی باو دست میداد ، هرچه
کوشش میکرد نمیتوانست فراموش بکند ، دوستی آنها در توی مدرسه شروع شده بود و زندگی آنها تقریبا " بهم
آمیخته بود . در غم و شادی یکدیگر شریک بودند و هر لحظه که بر میگشت و عکس بهرام را نگاه میکرد تمام
یادگار های گذشت ه او جلوش زنده میشد و او را میدید : با سبیلهای بور ، چشمهای زاغ که از هم فاصله داشت ،
دهن کوچک ، چانة باریک، خندة بلند و سینه صاف کردن او همه جلو چشمش بود ، نمیتوانست باور بکند که او
مرده، آنهم آنقدر ناگهانی … ! چه جانفشانیها که بهرام در بارة او نکرد ، در مدت سه سال که ب ه مأموریت رفته
بود و بهرام سرپرستی خانة او را می کرد بقول بدری زنش " نگذاشت آب تو دل اهل خانه تکان بخورد . "
اکنون همایون بار زندگی را حس میکرد و افسوس روزهای گذشته را میخورد که آنقدر خودمانی در همین
اطاق دور هم گرد میآمدند ، تخته نرد بازی میکردند و ساعتها میگذشت بدون آنکه گذشتن آنرا حس بکنند . ولی
چیزیکه بیشتر از همه او را شکنجه مینمود این فکر بود : "با اینکه آنها آنقدر یکدل و یکرنگ بودند و هیچ چیز را از
یکدیگر پنهان نمیکردند ، چطور شد که بهرام ازین تصمیم خود کشی با او مشورت نکرد ؟ چه علتی داشته ؟
دیوانه شده یا سر خانوادگی در میان بوده ؟ "همین را پی در پی از خودش میپرسید . آخر مثل اینکه فکری ب ه
نظرش رسید . بزنش بدری پناهنده شد و از او پرسید :
" تو چه حدس میزنی ، هیچ میدانی چرا بهرام این کار را کرد ؟ "
بدری که ظاهرا " سرگرم خامه دوزی بود سرش را بلند کرد و مثل اینکه منتظر این پرسش نبود با بی میلی
گفت :
" من چرا بدانم ، مگر بتو نگفته بود ؟ "
" نه … آخر پرسیدم … منهم از همین متعجبم … از سفر که برگشتم حس کردم تغییر کرده . ولی چیزی ب ه
من نگفت گمان کردم این گرفتگی او ب رای کارهای اداری است … چون کا ر اداره روح او را پژمرده میکرد، بارها
بمن گفته بود … اما او هیچ مطلبی را از من نمیپوشید . "
" خدا بیامرزدش ! چقدر سر زنده و دل بنشاط بود ، از او اینکار بعید بود . "
" نه ، ظاهرا " اینطور مینمود : . گاهی خیلی عوض میشد خیلی … وقتیکه تنها بود … یکروز وارد اطاقش که
شدم او را نشناختم ، سرش را میان دستهایش گرفته بود فکر می کرد . همینکه دید من یکه خوردم، برای اینکه
مغلطه بکند خندید و از همان شوخیها کرد. بازیگر خوبی بود . ! "
" شاید چیزی داشته که اگر بتو می گفت میترسید غمگین بشوی ، ملاحظه ات را کرده. آخر هر چه باشد تو
زن و بچه داری ، باید به فکر زندگی باشی . اما او … "
سرش را با حالت پر معنی تکان داد ، مثل اینکه خود کشی او اهمیتی نداشته . دوباره خاموشی آنها را بفکر
وادار کرد . ولی همایون حس کرد که حرفهای زنش ساختگی و محض مصلحت روزگار است . همین زن که
هشت سال پیش او را میپرستید ، که آنقدر افکار لطیف راجع ب ه عشق داشت ! درین ساعت مانند اینکه پرده ای از
جلو چشمش افتاد ، این دلداری زنش در مقابل یادگارهای بهرام او را متنفر کرد. از زنش بیزار شد که حالا مادی ،
عقل رس، جا اف تاده و ب ه فکر مال و زندگی دنیا بوده و نمیخواست غم و غصه بخودش راه بدهد . و دلیلی که
میآورد این بود که بهرام زن و بچه نداشته ! چه فکر پستی ، چون او خودش را از این لذت عمومی محروم کرده
مردنش افسوسی ندارد . آیا ارزش بچة او در دنیا بیش از رفیقش است ؟ هرگز ! آیا بهرام قابل افسوس نبود؟ آیا
در دنیا کسی را مانند او پیدا خواهد کرد ؟ …
او باید بمیرد و این سید خانم هفهفوی نود ساله باید زنده باشد، که امروز توی برف و سرما از پا چنار عصا
زنان آمده بود ، سراغ خانه بهرام را میگرفت تا برود از حلوای مرده بخورد . این مصلحت خداست ، بنظر زنش
طبیعی است و زن او بدری هم یکروز ب ه شکل همین سید خانم در میآید . از حالا هم بدون بزک ریختش خیلی
عوض شده، حالت چشمها و صدایش تغییر کرده . صبح زود که ب ه اداره میرود، هنوز او خواب است . پای
چشمهایش چین خورده و تازگی خودش را از دست داده . لابد زنش هم همین احساس را نسبت باو می کند ، که
میداند ؟ آیا خود او هم تغییری نکرده ، آیا همان همایون مهربان فرمانبردار و خوشگل سابق است ؟ آیا زنش را
فریب نداده ؟ اما چرا این افکار برای او پیدا شده بود ؟ آیا در اثر بیخوابی بود و یا از یاد بود دردناک دوستش ؟
درین وقت در باز شد و خدمتکاری که گوشة چادر را ب ه دندانش گرفته بود کاغذ بزرگ لاک زده ای آورد
بدست همایون داد و رفت .
همایون خط کوتاه و بریده بریدة بهرام را روی پاکت شناخت با شتاب سر آنرا باز کرد، کاغذی از میان آن
بیرون آورد و خواند :
" الآن که یکساعت و نیم از شب گذشته بتاریخ 13 مهر 311 این جانب بهرام میرزای ارژن پور از روی رضا
و رغبت همه دارائی خودم را به هما خانم ماه آفرید بخشیدم – بهرام ارژن پور . "
" همایون با تعجب دوباره آنرا خواند و بحالت بهت زده کاغذ از دستش افتاد.
بدری که زیر چشمی متوجه او بود پرسید :
" کاغذ کی بود ؟ "
" بهرام . "
" چه نوشته ؟ "
" میدانی همه دارائی خودش را به هما بخشیده … "
" چه مرد نازنینی ! "
این اظهار تعجب مخلوط با ملاطفت همایون را بیشتر از زنش متنفر کرد . ولی نگاه او بدون اراده روی عکس
بهرام قرار گرفت . سپس برگشته به هما نگاه کرد . ناگهان چیزی بنظرش رسید که بی اختیار لرزید . مانند اینکه
پردة دیگری از جلو چشمش افتاد : دخترش هما بدون کم و زیاد شبیه بهرام بود ، نه ب ه او رفته بود و نه ب ه
مادرش . چشم هیچ کدام از آنها زاغ نبود ، دهن کوچک ، چانة باریک ، درست همه اسباب صورت او مانند بهرام
بود . اکنون همایون پی برد که چرا بهرام آنقدر هما را دوست داشت و حالا هم بعد از مرگش دارائی خود را ب ه او
بخشیده ! آیا این بچه ای که آنقدر دوست داشت نتیجة روابط محرمانة بهرام با زنش بود ؟ آنهم رفیقی که با او
جان در یک قالب بود و آنقدر بهم اطمینان داشتند ؟ زنش سالها با او را ه داشته بی آنکه او بداند و در تمام این
مدت او را گول زده ، مسخره کرده و حالا هم این وصیت نامه ، این دشنام پس از مرگ را برایش فرستاده . نه ،
او نمیتوانست همة اینها را بخودش هم وار بکند . این افکار مانند برق از جلوش گذشت ، سرش درد گرفت ، گونه
هایش سرخ شد ، نگاه شررباری به بدری انداخت و گفت :
" تو چه می گوئی ، هان ، چرا بهرام اینکار را کرده ، مگر خواهر و برادر نداشت ؟ " .
" از بسکه دور از حالا این بچه را دوست داشت . بندر گز که بودی هما سرخک گرفت ، ده شبانروز این مرد
پای بالین این بچه پرستاری میکرد . خدا بیامرزدش ! " .
همایون خشمناک گفت :
" نه باین سادگی هم نیست … "
" چطور باین سادگی نیست ؟ همه که مثل تو بیعلاقه نیستند که سه سال زن و بچه ات را بیندازی ب روی .
وقتی هم که برمیگردی دست از پا درازتر ، یک جوراب هم برایم نیاوردی . خواستن دل دادن دست . خواست بچة
تو یعنی خواستن تو وگرنه عاشق هما که نشده بود . وانگهی مگر نمیدیدی این بچه را از تخم چشمش بیشتر
دوست داشت …
" نه ، بمن راستش را نمیگوئی . "
" میخواهی که چه بگویم ؟ من نمی فهمم … "
" خودت را به نفهمی میزنی . "
" یعنی که چه ؟ … یکی دیگر خودش را کشته ، یکی دیگر مال خودش را بخشیده ، من باید حساب کتاب پس
بدهم ؟ "
" همینقدر میدانم که تو هم باید بدانی ! "
" میدانی چیست ، من گوشه کنایه سرم نمی شود . برو خودت را معالجه کن ، حواست پرت است ، از جان من
چه میخواهی ؟
" به خیالت من نمیدانم ؟ "
" پس چرا از من میپرسی ؟ "
همایون با بی صبری فریاد زد :
" بس است . بس است مرا مسخره کردی ! "
سپس وصیت نامة بهرام را برداشته گنجله کرد و در بخاری انداخت که گر زد و خاکستر شد .
بدری پارچه بنفشی که در دست داشت پرت کرد ، بلند شد و گفت :
" مثلا" به من لجبازی کردی ؟ به بچة خودت هم روا نداری ؟ "
همایون هم بلند شد، به میز تکیه داد و با لحن تمسخر آمیز گفت :
" بچة من … بچة من . پس چرا شکل بهرام است ؟ "
با آرنجش زد به قاب خاتم که عکس بهرام در آن بود و بزمین افتاد .
بچه که تا کنون بغض کرده بود، به گریه افتاد. بدری با رنگ پریده و آهنگ تهدید آمیز گفت :
" مقصود تو چیست ؟ چه میخواهی بگوئی ؟ "
میخواهم بگویم که هشت سال است مرا گول زدی . مسخره کردی . هشت سال است که تف سر بالا بودی نه
زن …؟ "
" به من … ؟ به دخترم ؟ "
همایون با خندة عصبانی قاب عکس را نشان داد و نفس زنان گفت :
" آره : دختر تو … دختر تو …. بردار ببین . میخواهم بگویم که حالا چشمم باز شد ، فهمیدم چرا بخشش
کرده ، پدر مهربانی بوده . اما تو بقولی خودت هشت سال است که … "
" که توی خانة تو بودم . که همه جور ذلت کشیدم ، که با فلاکت تو ساختم ، که سه سال نبودی خانه ات را
نگهداشتم ، بعد هم خبرش را برایم آوردند که در بندر گز عاشق یک زنیکه شلختة روسی شده بودی . حالا هم
این مزد دستم است ، نمیتوانی بهانه ای بگیری ، میگوئی بچه ام شکل بهرام است . ولی من دیگر حاضر نیستم …
دیگر یکدقیقه توی این خانه بند نمیشوم . بیا جانم … بیا برویم. "
هما به حالت وحشت زده و رنگ پریده میلرزید. و این کشمکش عجیب و بی سابقه میان پدر و مادرش را نگاه
میکرد . گریه کنان دامن ما درش را گرفت و هر دو بطرف در رفتند . بدری دم در دسته کلیدی را از جیبش در
آورد و بسختی پرتاب کرد که جلو پای همایون غلطید.
صدای گریة هما و صدای پا در دالان دور شد ، د ه دقیقه بعد صدای چرخ درشکه شنیده شد که میان برف و
سرما آنها را برد . همایون مات ومنگ ب ه سر جای خودش ایستاده بود . میترسید که سرش را بلند بکند،
نمیخواست باور بکند که این پیش آمدها راست است . از خودش میپرسید ، شاید دیوانه شده و یا خواب ترسناکی
می بیند ، ولی چیزیکه آشکار بود ازین ب ه بعد این خانه و زندگی برایش تحمل ناپذیر بود و دیگر نمیتوانست
دخترش هما را که آنقدر دوست داشت ببیند. نمیتوانست او را ببوسد و نوازش بکند. یادگار گذشته رفیقش چرکین
شده بود . از همه بدتر زنش هشت سال پنهانی او با یگانه دوستش راه داشته و کانون خانوادگی او را آلوده
کرده بود . همة اینها در خفای او . بدون اینکه بداند ! همه بازیگرهای زبر دستی بوده اند . تنها او گول خورده و ب ه
ریشش خندیده اند . از سر تا سر زندگیش بیزار شد ، از همه چیز و همه کس سرخورده بود . خودش را بی اندازه
تنها و بیگانه حس کرد . راه دیگری نداشت مگر اینکه در یکی از شهرهای دور یا یکی از بندرهای جنوب ب ه
مأموریت برود و باقی زندگیش را در آنجا بسر ببرد و یا اینکه خودش را سرب ه نیست بکند . برود جائی که هیچ
کس را نبیند . صدای کسی را نشنود ، در یک گودال بخوابد و دیگر بیدار نشود . چون برای نخستین بار حس کرد
که میان او و همة کسانیکه دور او بودند گرداب ترسناکی وجود داشته که تاکنون به آن پی نبرده بود .
سیگاری آتش زد چند قدم ب ه د رازی اطاق راه رفت ، دوباره بمیز تکیه داد . از پشت شیشه پنجره تکه های
برف مرتب آهسته و بی اعتنا مانند این بود ک ه ب ه آهنگ موسیقی مرموزی در هوا میرقصیدند و روی لبة
شیروانی فرود میآمدند . بی اختیار یاد روزهای خوش و گوارائی افتاد که با پدر و مادرش ب ه ده خودشان در
عراق میرفتند . روزها را تنها لای سبزه ها زیر سایه درخت میخوابید ، همانجا که شیر علی چپقش را چاق می کرد،
و روی چرخ خرمن مینشست و دخترش که چادر سرخ داشت ساعتهای دراز آنجا انتظار پدرش را میکشید . چرخ
خرمن با صدای سوزناکش خوشه های طلائی گندم را خرد میکرد . گاوها که در اثر سیخک پشتشان زخم شده
بود با شاخهای بلند و پیشانی گشاده تا غروب دور خودشان میگشتند . وضع او اکنون م ثل همان گاوها بود .
حالا میدانست این جانوران چه حس میکردند . او هم تمام زندگی چشم بسته ب ه دور خودش چرخیده بود ، مانند
یابوی عصاری : مانند آن گاوها که خرمن را میکوبیدند ، ساعتهای یکنواختی که در اطاق کوچک گمرک پشت میز
نشسته بود و پیوسته همان کاغذ ها را سیاه میکرد بیاد آورد ، گاهی همکارش ساعت را نگاه میکرد و خمیازه
میکشید ، دوباره قلم را بر میداشت و همان نمرات را روی ستون خودش مینوشت ، مطابقه میکرد ، جمع میزد ،
دفترها را زیر و رو میکرد – ولی آنوقت یک دلخوشی داشت ، میدانست که هر چند چشمش ، فکرش ، جوانیش و
نیرویش خرده خرده به تحلیل میرود ، اما شب که بهرام ، دختر و زنش را با لبخند می بیند خستگی او را بیرون
میآورد. ولی حالا از هر سه آنها بیزار شده بود . هر سه آنها بودند که او را به این روز انداخته بودند .
مثل اینکه تصمیم ناگهانی گرفت ، رفت پشت میز تحریرش نشست . کشوی آنرا بیرون کشید هفت تیر
کوچکی که همیشه در سفر همراه داشت در آورد . امتحان کرد ، فشنگها سر جایش بود توی لولة سرد و سیاه
آنرا نگاه کرد و آنرا آهسته برد روی شقیقه اش گذاشت ، ولی صورت خونالود بهرام بیادش افتاد . بالاخره آنرا
در جیب شلوارش جای داد .
دوباره بلند شد . در دالان پالتو و گالش خود را پوشید . چتر را هم برداشت و ا ز در خانه بیرون رفت . کوچه
خلوت بود . تکه های برف آهسته در هوا میچرخید . او بی درنگ راه افتاد ، در صورتیکه نمیدانست کجا میرود .
همینقدر میخواست که از خانه اش ، از اینهمه پیش آمدهای ترسناک بگریزد و دور بشود.
از خیابانی سر در آورد که سرد و سفید و غم انگیز بود . جای چرخ درشکه میان آن تشکیل شیارهای پست
و بلند داده بود . او آهسته گامهای بلند برمیداشت . اتومبیلی از پهلوی او گذشت و برفهای آبدار و گل خیابان را
به سر و روی او پاشید . ایستاد لباسش را نگاه کرد غرق گل شده بود و مثل این بود که او را تسلی داد . در بین
راه برخورد بیک پسر بچة کبریت فروش . او را صدا زد . یک کبریت خرید ، ولی به صورت او که نگاه کرد دید
چشمهای زاغ، لب کوچک و موی بور داشت . یاد بهرام افتاد ، تنش لرزید و راه خود را پ یش گرفت . ناگهان جلوی
شیشة دکانی ایستاد . جلو رفت پیشانیش را ب ه شیشة س رد چسبانید ، نزدیک بود کلاهش بیفتد . پشت شیشه
اسباب بازی چیده بودند . آستینش را روی شیشه میمالید تا بخار آب روی آن را پاک بکند ولی اینکار بیهوده بود
. یک عروسک بزرگ با صورت سرخ و چشمهای آ بی جلو او بود ، لبخند میزد ، مدتی مات ب ه آن نگریست . یادش
افتاد اگر این عروسک مال هما بود چقدر او را خوشحال میکرد . صاحب مغازه در را باز کرد . او دوباره ب ه راه
افتاد ، از دو کوچة دیگر گذشت . سر راه او مرغ فروشی پهلوی سبد خودش نشسته بود ، روی سبد سه مرغ و
یک خروس که پاهایشان بهم بسته شده بود گذاشته شده بود . پاهای سرخ آنها از سرما میلرزید . پهلوی او روی
برف چکه های خون سرخ ریخته بود . کمی دورتر جلو هشتی خانه ای پسر بچة کچلی نشسته بود که بازوهایش
از پیراهن پاره بیرون آمده بود.
همة اینها را متوجه شد، بدون ا ینکه محله و راهش را بشناسد، برفی که میآمد حس نمی کرد و چتر بسته ای
که برداشته بود همینطور در دست داشت . در کوچة خلوت دیگری رفت ، روی سکوی خانه ای نشست ، برف
تندتر شده بود ، چترش را باز کرد . خستگی زیادی او را فرا گرفته بود . سرش سنگینی میکرد، چشمهایش
آهسته بسته شد .
صدای حرف گذرنده ای او را بخود آورد ، بلند شد ، هوا تاریک شده بود . همه گزارش روزانه را ب ه یاد
آورد. همچنین بچه کچلی که در هشتی آن خانه دیده بود و بازویش از پیراهن پاره پیدا بود و پاهای سرخ خیس
شدة مرغها که روی سبد از سرما میلزید، و خونیکه روی برفها ریخته بود . کمی احساس گرسنگی نمود . از دکان
شیرینی فروشی نان شیرینی خرید ، در راه میخورد و مانند سایه در کوچه ها بدون اراده پرسه میزد.
وقتی که وارد خانه شد دو ا ز نصف شب گذشته بود . روی صندلی راحتی افتاد . یک ساعت بعد از زور
سرما بیدار شد ، ب ا لباس رفت روی تخت خواب ، لحاف را بسرش کشید . خواب دید که در اطاقی همان بچة
کبریت فروش لباس سیاه پوشیده بود و پشت میزی نشسته بود که رویش یک عروسک بزرگ بود ، با چشمهای
آبی که لبخند میزد و جلو او سه نفر دست ب ه سینه ایستاده بودند . دختر او هما وارد شد . شمعی در دست
داشت. پشت س ر او مردی وارد شد که روی صورتش نقاب سفید خونالود بود . جلو رفت ، دست آن پسر کبریت
فروش و هما را گرفت . همین که خواست از در بیرون برود دو تا دست که هفت تیر بطرف او گرفته بودند از
پشت پرده در آمد. همایون هراسان با سر درد از خواب پرید .
دو هفته زندگی او بهمین ترتیب گذشت . روزها را به اداره میرفت و فقط شبها خیلی دیر برای خواب بخانه
بر میگشت . گاهی عصرها نمیدانست چطور گذارش از نزدیک مدرسة دخترانه ای میافتاد که هما در آنجا بود .
وقت مرخصی آنها سرپیچ پشت دیوار پنهان میشد ، میترسید مبادا مشه دی علی نوکر خانة پدر زنش او را ببیند .
یکی یکی بچه ها را برانداز میکرد ولی دخترش هما را مابین آنها نمیدید ، تا اینکه درخواست مأموریت او قبول شد
و به او پیشنهاد کردند که برود در گمرک کرمانشاه .
روز پیش از حرکت همایون همة کارهایش را رو براه کرد ، حتی د ر گاراژ اتومبیل را دید و قطع کرد و بلیت
خرید، با وجود اصرار صاحب گاراژ چون چمدانهایش را نبسته بود عوض اینکه غروب همانروز برود قرار
گذاشت فردا صبح به کرمانشاه حرکت بکند.
وارد خانه اش که شد یکسر رفت باطاق سر دستی خودش که میز تحریرش آنجا بود . اطاق شوریده ریخته
و پاشیده ، خاکستر سرد در پیش بخاری ریخته بود . پارچة بنفش خامه دوزی و پاکت بهرام را که وصیت نامچه
در آن بود روی میز گذاشته بودند ، پاکت را برداشت از میان پاره کرد ، ولی تکه کاغذ نوشته ای در میان آن دید
که آنروز از شدت تعجیل ملتفت آن نشده بود . بعد از آنکه تکه ها را روی میز بغل هم گذاشت اینطور خواند :
" لابد این کاغذ بعد از مرگم بتو خواهد رسید . میدانم که از این تصمیم ناگهانی من تعجب خواهی کرد ، چون
هیچ کاری را بدون مشورت با تو نمی کردم ، ولی برای اینکه سری در میان ما نباشد اقرار میکنم که م ن بدری
زنت را دوست داشتم . چهار سال بود که با خودم میجنگیدم ، آخرش غلبه کردم و دیوی که در من بیدار شده
بود کشتم ، برای اینکه به تو خیانت نکرده باشم . پیشکش ناقابلی به هما خانم میکنم که امیدوارم قبول شود ! -
قربان تو بهرام – "
همایون مدتی مات دور اطاق نگاه کرد .حالا دیگر او شک نداشت که هما بچة خودش است . آیا میتوانست
برود بدون اینکه هما را ببیند ؟ کاغذ را دوباره و سه باره خواند ، در ج یبش فرو کرد و از خانه بیرون رفت . سر
راه در مغازه اسباب بازی وارد شد و بی تأمل عروسک بزرگی که صورت سرخ و چشمهای آبی داشت خرید و
به سوی خانة پدر زنش رفت ، آنجا که رسید در زد . مشدی علی نوکرشان همایون را که دید با چشمهای اشک
آلود گفت :
" آقا ، چه خاکی بسرم شد ؟ هما خانم ! "
" چه شده ؟ "
" آقا ، نمیدانید ، هما خانم از دوری شما چه بی تابی میکرد .هر روز من میبردمش مدرسه ، روز یکشنبه بود
. تا حال پنج روز میشود که عصرش از مدرسه فرار کرد . گفته بود میروم آقا جانم را ببینم . ما آنقدر دستپاچه
شدیم . مگر محمد بشما نگفت ؟ به نظمیه تلفون کردیم دوبار من آمدم در خانه تان . "
" چه میگوئی ؟ چه شده ؟ "
هیچ آقا ، سر شب بود که او را به خانه مان آوردند . راه را گم کرده بود . از سوز سرما سینه پهلو کرد . تا
آن دمیکه مرد همه اش شما را صدا میزد . دیروز او را بردیم شاه عبدالعظیم ، همان پهلوی قبر بهرام میرزا او را
به خاک سپردیم . "
همایون خیره به مشدی علی نگاه میکرد ، به اینجا که رسید جعبة عروسک از زیر بغلش افتاد . بعد مانند
دیوانه ها یخة پالتوش را بالا کشید و با گامهای بلند بطرف گاراژ رفت . چون دیگر از بستن چمدان منصرف شد
و با اتومبیل عصر میتوانست هرچه زودتر حرکت بکند .


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
گرداب
صادق هدایت
Sokhan.com انتشارنسخه الکترونیک: سایت سخن
همایون با خودش زیر لب میگفت :
" آیا راست است ؟ .. آیا ممکن است ؟ آنقدر جوان، آنجا در شاه عبدالعظیم ما بین هزاران مردة دیگر ، میان
خاک سرد نمناک خواب یده … کفن به تنش چسبیده ! دیگر نه اول بهار را می بیند و نه آخر پائیز را و نه روزهای
خفة غمگین مانند امروز را … آیا روشنائی چشم او و آهنگ صدایش ب ه کلی خاموش شد ! او که آنقدر خندان
بود و حرف های بامزه میزد. "
هوا ابر بود ، بخار کمرنگی روی سیشه های پنجر ه را گرفته و از پشت آن شیروانی خانة همسایه دیده می
شد که یک ورقه برف رویش نشسته بود . برفپاره ها آهسته و مرتب در هوا میچرخیدند و روی لبة شیروانی
فرود میآمدند . از دود کش روی شیروانی دود سیاه رنگی بیرون میآمد که جلو آسمان خاکستری پیچ و خم
میخورد و کم کم ناپدید می گردید .
همایون با زن جوان و دختر کوچکش هما در اطاق سر دستی خودشان جلو بخاری نشسته بودند . ولی بر
خلاف معمول که روز جمعه در این اطاق خنده و شادی فرمانروائی داشت ، ا مروز همة آنها افسرده و خاموش
بودند . حتی دختر کوچکشان که آنقدر مجلس گرمی میکرد ، امروز عروسک گچی خود را با صورت شکسته
پهلویش گذاشته ، مات و پکر به بیرون نگاه می کرد . مثل اینکه او هم پی برده بود که نقصی در بین است وآن
نقص عموجان بهرام بود که ب ه عادت همیشه نیامده بود. و نیز حس می کرد که افسردگی پدر و مادرش برای
خاطر اوست : لباس سیاه ، چشم های سرخ بی خوابی کشیده و دود سیگار که در هوا موج میزد همة اینها فکر او
را تأیید میکرد.
همایون خیره با آتش بخاری نگاه می کرد ، ولی فکرش جای دیگر بود . بدون اراده یاد روزهای زمستان
مدرسه افتاده بود ، وقتیکه مثل امروز یک وجب برف روی زمین می نشست ، زنگ تنفس را که می زدند او و بهرام
بدیگران فرصت نمیدادند – بازی انها در این وقت همیشه یکجور بود : یک گلوله برف را روی زمین میغلتانیدند تا
اینکه تودة بزرگی میشد ، بعد بچه ها دو دسته میشدند، آنرا سنگر می کردند و گلوله برفبازی شروع میشد . بدون
اینکه احساس سرما بکنند با دستهای سرخ شده که از شدت سرما میسوخت ب ه یکدیگر گلوله پرتاب می کردند .
یکروز که مشغول همین بازی بودند، او یک چنگه برف آبدار را ب ه هم فشرد و به بهرام پرت کرد که پیشانی او را
زخم کرد، خان ناظم آمد و چند تا ترکة محکم ب ه کف دست او زد و شاید مقدمة دوستی او با بهرام از همانجا
شروع شد و تا همین اواخر هر وقت داغ زخم پیشانی او را میدید یاد کف دستیها میافتاد . در این مدت هژده سال
باندازه ای روح و فکر آنها بهم نزدیک شده بود که نه تنها افکار و احساسات خیلی محرمانة خودشان را بیکدیگر
می کفتند ، بلکه خیلی از افکار نهائی یکدیگر را نگفته درک میکردند.
تقریبا" هر دو آنها یک فکر ، یک سلیقه و یک اخلاق داشتند . تاکنون کمترین اختلاف نظر یا کوچکترین
کدورت ما بین آنها رخ نداده بود . تا اینکه پریروز صبح بود در اداره به همایون تلفن زدند که بهرام میرزا خودش
را کشته . همایون همان ساعت درشکه گرفت و ب ه تاخت سر بالین او رفت ، پارچه سفیدی که روی صورتش
انداخته بودند و خون از پشت آن نش ت کرده بود آهسته پس زد . مژه های خونالود ، مغز سر او که روی بالش
ریخته بود، لکه های خون روی قالیچه ، ناله و بیتابی خویشانش مانند صاعقه در او تأثی ر کرد ، بعد تا نزدیک
غروب که او را ب ه خاک سپردند پا بپای تابوت همراهی کرد . یکدسته گل فرستاد آوردند ، روی قبر او گذاشت و
پس از آخرین خ دا نگهداری با دل پری بخانه برگشت – ولی از آنروز تاکنون دقیقه ای آرام نداشت ، خواب به
چشمش نیامده بود و روی شقیقه هایش موی سفید پیدا شده بود یک بسته سیگار روبرویش بود و پی در پی از
آن میکشید .
اولین بار بود که همایون در مسئله مرگ غور و تفکر می کرد ، ولی فکرش بجائی نمی رسید . ه یچ عقیده و
فرضی نمیتوانست او را قانع بکند .
بکلی مبهوت مانده بود و هیچ تکلیف خودش را نمی دانست و گاهی حالت دیوانگی باو دست میداد ، هرچه
کوشش میکرد نمیتوانست فراموش بکند ، دوستی آنها در توی مدرسه شروع شده بود و زندگی آنها تقریبا " بهم
آمیخته بود . در غم و شادی یکدیگر شریک بودند و هر لحظه که بر میگشت و عکس بهرام را نگاه میکرد تمام
یادگار های گذشت ه او جلوش زنده میشد و او را میدید : با سبیلهای بور ، چشمهای زاغ که از هم فاصله داشت ،
دهن کوچک ، چانة باریک، خندة بلند و سینه صاف کردن او همه جلو چشمش بود ، نمیتوانست باور بکند که او
مرده، آنهم آنقدر ناگهانی … ! چه جانفشانیها که بهرام در بارة او نکرد ، در مدت سه سال که ب ه مأموریت رفته
بود و بهرام سرپرستی خانة او را می کرد بقول بدری زنش " نگذاشت آب تو دل اهل خانه تکان بخورد . "
اکنون همایون بار زندگی را حس میکرد و افسوس روزهای گذشته را میخورد که آنقدر خودمانی در همین
اطاق دور هم گرد میآمدند ، تخته نرد بازی میکردند و ساعتها میگذشت بدون آنکه گذشتن آنرا حس بکنند . ولی
چیزیکه بیشتر از همه او را شکنجه مینمود این فکر بود : "با اینکه آنها آنقدر یکدل و یکرنگ بودند و هیچ چیز را از
یکدیگر پنهان نمیکردند ، چطور شد که بهرام ازین تصمیم خود کشی با او مشورت نکرد ؟ چه علتی داشته ؟
دیوانه شده یا سر خانوادگی در میان بوده ؟ "همین را پی در پی از خودش میپرسید . آخر مثل اینکه فکری ب ه
نظرش رسید . بزنش بدری پناهنده شد و از او پرسید :
" تو چه حدس میزنی ، هیچ میدانی چرا بهرام این کار را کرد ؟ "
بدری که ظاهرا " سرگرم خامه دوزی بود سرش را بلند کرد و مثل اینکه منتظر این پرسش نبود با بی میلی
گفت :
" من چرا بدانم ، مگر بتو نگفته بود ؟ "
" نه … آخر پرسیدم … منهم از همین متعجبم … از سفر که برگشتم حس کردم تغییر کرده . ولی چیزی ب ه
من نگفت گمان کردم این گرفتگی او ب رای کارهای اداری است … چون کا ر اداره روح او را پژمرده میکرد، بارها
بمن گفته بود … اما او هیچ مطلبی را از من نمیپوشید . "
" خدا بیامرزدش ! چقدر سر زنده و دل بنشاط بود ، از او اینکار بعید بود . "
" نه ، ظاهرا " اینطور مینمود : . گاهی خیلی عوض میشد خیلی … وقتیکه تنها بود … یکروز وارد اطاقش که
شدم او را نشناختم ، سرش را میان دستهایش گرفته بود فکر می کرد . همینکه دید من یکه خوردم، برای اینکه
مغلطه بکند خندید و از همان شوخیها کرد. بازیگر خوبی بود . ! "
" شاید چیزی داشته که اگر بتو می گفت میترسید غمگین بشوی ، ملاحظه ات را کرده. آخر هر چه باشد تو
زن و بچه داری ، باید به فکر زندگی باشی . اما او … "
سرش را با حالت پر معنی تکان داد ، مثل اینکه خود کشی او اهمیتی نداشته . دوباره خاموشی آنها را بفکر
وادار کرد . ولی همایون حس کرد که حرفهای زنش ساختگی و محض مصلحت روزگار است . همین زن که
هشت سال پیش او را میپرستید ، که آنقدر افکار لطیف راجع ب ه عشق داشت ! درین ساعت مانند اینکه پرده ای از
جلو چشمش افتاد ، این دلداری زنش در مقابل یادگارهای بهرام او را متنفر کرد. از زنش بیزار شد که حالا مادی ،
عقل رس، جا اف تاده و ب ه فکر مال و زندگی دنیا بوده و نمیخواست غم و غصه بخودش راه بدهد . و دلیلی که
میآورد این بود که بهرام زن و بچه نداشته ! چه فکر پستی ، چون او خودش را از این لذت عمومی محروم کرده
مردنش افسوسی ندارد . آیا ارزش بچة او در دنیا بیش از رفیقش است ؟ هرگز ! آیا بهرام قابل افسوس نبود؟ آیا
در دنیا کسی را مانند او پیدا خواهد کرد ؟ …
او باید بمیرد و این سید خانم هفهفوی نود ساله باید زنده باشد، که امروز توی برف و سرما از پا چنار عصا
زنان آمده بود ، سراغ خانه بهرام را میگرفت تا برود از حلوای مرده بخورد . این مصلحت خداست ، بنظر زنش
طبیعی است و زن او بدری هم یکروز ب ه شکل همین سید خانم در میآید . از حالا هم بدون بزک ریختش خیلی
عوض شده، حالت چشمها و صدایش تغییر کرده . صبح زود که ب ه اداره میرود، هنوز او خواب است . پای
چشمهایش چین خورده و تازگی خودش را از دست داده . لابد زنش هم همین احساس را نسبت باو می کند ، که
میداند ؟ آیا خود او هم تغییری نکرده ، آیا همان همایون مهربان فرمانبردار و خوشگل سابق است ؟ آیا زنش را
فریب نداده ؟ اما چرا این افکار برای او پیدا شده بود ؟ آیا در اثر بیخوابی بود و یا از یاد بود دردناک دوستش ؟
درین وقت در باز شد و خدمتکاری که گوشة چادر را ب ه دندانش گرفته بود کاغذ بزرگ لاک زده ای آورد
بدست همایون داد و رفت .
همایون خط کوتاه و بریده بریدة بهرام را روی پاکت شناخت با شتاب سر آنرا باز کرد، کاغذی از میان آن
بیرون آورد و خواند :
" الآن که یکساعت و نیم از شب گذشته بتاریخ 13 مهر 311 این جانب بهرام میرزای ارژن پور از روی رضا
و رغبت همه دارائی خودم را به هما خانم ماه آفرید بخشیدم – بهرام ارژن پور . "
" همایون با تعجب دوباره آنرا خواند و بحالت بهت زده کاغذ از دستش افتاد.
بدری که زیر چشمی متوجه او بود پرسید :
" کاغذ کی بود ؟ "
" بهرام . "
" چه نوشته ؟ "
" میدانی همه دارائی خودش را به هما بخشیده … "
" چه مرد نازنینی ! "
این اظهار تعجب مخلوط با ملاطفت همایون را بیشتر از زنش متنفر کرد . ولی نگاه او بدون اراده روی عکس
بهرام قرار گرفت . سپس برگشته به هما نگاه کرد . ناگهان چیزی بنظرش رسید که بی اختیار لرزید . مانند اینکه
پردة دیگری از جلو چشمش افتاد : دخترش هما بدون کم و زیاد شبیه بهرام بود ، نه ب ه او رفته بود و نه ب ه
مادرش . چشم هیچ کدام از آنها زاغ نبود ، دهن کوچک ، چانة باریک ، درست همه اسباب صورت او مانند بهرام
بود . اکنون همایون پی برد که چرا بهرام آنقدر هما را دوست داشت و حالا هم بعد از مرگش دارائی خود را ب ه او
بخشیده ! آیا این بچه ای که آنقدر دوست داشت نتیجة روابط محرمانة بهرام با زنش بود ؟ آنهم رفیقی که با او
جان در یک قالب بود و آنقدر بهم اطمینان داشتند ؟ زنش سالها با او را ه داشته بی آنکه او بداند و در تمام این
مدت او را گول زده ، مسخره کرده و حالا هم این وصیت نامه ، این دشنام پس از مرگ را برایش فرستاده . نه ،
او نمیتوانست همة اینها را بخودش هم وار بکند . این افکار مانند برق از جلوش گذشت ، سرش درد گرفت ، گونه
هایش سرخ شد ، نگاه شررباری به بدری انداخت و گفت :
" تو چه می گوئی ، هان ، چرا بهرام اینکار را کرده ، مگر خواهر و برادر نداشت ؟ " .
" از بسکه دور از حالا این بچه را دوست داشت . بندر گز که بودی هما سرخک گرفت ، ده شبانروز این مرد
پای بالین این بچه پرستاری میکرد . خدا بیامرزدش ! " .
همایون خشمناک گفت :
" نه باین سادگی هم نیست … "
" چطور باین سادگی نیست ؟ همه که مثل تو بیعلاقه نیستند که سه سال زن و بچه ات را بیندازی ب روی .
وقتی هم که برمیگردی دست از پا درازتر ، یک جوراب هم برایم نیاوردی . خواستن دل دادن دست . خواست بچة
تو یعنی خواستن تو وگرنه عاشق هما که نشده بود . وانگهی مگر نمیدیدی این بچه را از تخم چشمش بیشتر
دوست داشت …
" نه ، بمن راستش را نمیگوئی . "
" میخواهی که چه بگویم ؟ من نمی فهمم … "
" خودت را به نفهمی میزنی . "
" یعنی که چه ؟ … یکی دیگر خودش را کشته ، یکی دیگر مال خودش را بخشیده ، من باید حساب کتاب پس
بدهم ؟ "
" همینقدر میدانم که تو هم باید بدانی ! "
" میدانی چیست ، من گوشه کنایه سرم نمی شود . برو خودت را معالجه کن ، حواست پرت است ، از جان من
چه میخواهی ؟
" به خیالت من نمیدانم ؟ "
" پس چرا از من میپرسی ؟ "
همایون با بی صبری فریاد زد :
" بس است . بس است مرا مسخره کردی ! "
سپس وصیت نامة بهرام را برداشته گنجله کرد و در بخاری انداخت که گر زد و خاکستر شد .
بدری پارچه بنفشی که در دست داشت پرت کرد ، بلند شد و گفت :
" مثلا" به من لجبازی کردی ؟ به بچة خودت هم روا نداری ؟ "
همایون هم بلند شد، به میز تکیه داد و با لحن تمسخر آمیز گفت :
" بچة من … بچة من . پس چرا شکل بهرام است ؟ "
با آرنجش زد به قاب خاتم که عکس بهرام در آن بود و بزمین افتاد .
بچه که تا کنون بغض کرده بود، به گریه افتاد. بدری با رنگ پریده و آهنگ تهدید آمیز گفت :
" مقصود تو چیست ؟ چه میخواهی بگوئی ؟ "
میخواهم بگویم که هشت سال است مرا گول زدی . مسخره کردی . هشت سال است که تف سر بالا بودی نه
زن …؟ "
" به من … ؟ به دخترم ؟ "
همایون با خندة عصبانی قاب عکس را نشان داد و نفس زنان گفت :
" آره : دختر تو … دختر تو …. بردار ببین . میخواهم بگویم که حالا چشمم باز شد ، فهمیدم چرا بخشش
کرده ، پدر مهربانی بوده . اما تو بقولی خودت هشت سال است که … "
" که توی خانة تو بودم . که همه جور ذلت کشیدم ، که با فلاکت تو ساختم ، که سه سال نبودی خانه ات را
نگهداشتم ، بعد هم خبرش را برایم آوردند که در بندر گز عاشق یک زنیکه شلختة روسی شده بودی . حالا هم
این مزد دستم است ، نمیتوانی بهانه ای بگیری ، میگوئی بچه ام شکل بهرام است . ولی من دیگر حاضر نیستم …
دیگر یکدقیقه توی این خانه بند نمیشوم . بیا جانم … بیا برویم. "
هما به حالت وحشت زده و رنگ پریده میلرزید. و این کشمکش عجیب و بی سابقه میان پدر و مادرش را نگاه
میکرد . گریه کنان دامن ما درش را گرفت و هر دو بطرف در رفتند . بدری دم در دسته کلیدی را از جیبش در
آورد و بسختی پرتاب کرد که جلو پای همایون غلطید.
صدای گریة هما و صدای پا در دالان دور شد ، د ه دقیقه بعد صدای چرخ درشکه شنیده شد که میان برف و
سرما آنها را برد . همایون مات ومنگ ب ه سر جای خودش ایستاده بود . میترسید که سرش را بلند بکند،
نمیخواست باور بکند که این پیش آمدها راست است . از خودش میپرسید ، شاید دیوانه شده و یا خواب ترسناکی
می بیند ، ولی چیزیکه آشکار بود ازین ب ه بعد این خانه و زندگی برایش تحمل ناپذیر بود و دیگر نمیتوانست
دخترش هما را که آنقدر دوست داشت ببیند. نمیتوانست او را ببوسد و نوازش بکند. یادگار گذشته رفیقش چرکین
شده بود . از همه بدتر زنش هشت سال پنهانی او با یگانه دوستش راه داشته و کانون خانوادگی او را آلوده
کرده بود . همة اینها در خفای او . بدون اینکه بداند ! همه بازیگرهای زبر دستی بوده اند . تنها او گول خورده و ب ه
ریشش خندیده اند . از سر تا سر زندگیش بیزار شد ، از همه چیز و همه کس سرخورده بود . خودش را بی اندازه
تنها و بیگانه حس کرد . راه دیگری نداشت مگر اینکه در یکی از شهرهای دور یا یکی از بندرهای جنوب ب ه
مأموریت برود و باقی زندگیش را در آنجا بسر ببرد و یا اینکه خودش را سرب ه نیست بکند . برود جائی که هیچ
کس را نبیند . صدای کسی را نشنود ، در یک گودال بخوابد و دیگر بیدار نشود . چون برای نخستین بار حس کرد
که میان او و همة کسانیکه دور او بودند گرداب ترسناکی وجود داشته که تاکنون به آن پی نبرده بود .
سیگاری آتش زد چند قدم ب ه د رازی اطاق راه رفت ، دوباره بمیز تکیه داد . از پشت شیشه پنجره تکه های
برف مرتب آهسته و بی اعتنا مانند این بود ک ه ب ه آهنگ موسیقی مرموزی در هوا میرقصیدند و روی لبة
شیروانی فرود میآمدند . بی اختیار یاد روزهای خوش و گوارائی افتاد که با پدر و مادرش ب ه ده خودشان در
عراق میرفتند . روزها را تنها لای سبزه ها زیر سایه درخت میخوابید ، همانجا که شیر علی چپقش را چاق می کرد،
و روی چرخ خرمن مینشست و دخترش که چادر سرخ داشت ساعتهای دراز آنجا انتظار پدرش را میکشید . چرخ
خرمن با صدای سوزناکش خوشه های طلائی گندم را خرد میکرد . گاوها که در اثر سیخک پشتشان زخم شده
بود با شاخهای بلند و پیشانی گشاده تا غروب دور خودشان میگشتند . وضع او اکنون م ثل همان گاوها بود .
حالا میدانست این جانوران چه حس میکردند . او هم تمام زندگی چشم بسته ب ه دور خودش چرخیده بود ، مانند
یابوی عصاری : مانند آن گاوها که خرمن را میکوبیدند ، ساعتهای یکنواختی که در اطاق کوچک گمرک پشت میز
نشسته بود و پیوسته همان کاغذ ها را سیاه میکرد بیاد آورد ، گاهی همکارش ساعت را نگاه میکرد و خمیازه
میکشید ، دوباره قلم را بر میداشت و همان نمرات را روی ستون خودش مینوشت ، مطابقه میکرد ، جمع میزد ،
دفترها را زیر و رو میکرد – ولی آنوقت یک دلخوشی داشت ، میدانست که هر چند چشمش ، فکرش ، جوانیش و
نیرویش خرده خرده به تحلیل میرود ، اما شب که بهرام ، دختر و زنش را با لبخند می بیند خستگی او را بیرون
میآورد. ولی حالا از هر سه آنها بیزار شده بود . هر سه آنها بودند که او را به این روز انداخته بودند .
مثل اینکه تصمیم ناگهانی گرفت ، رفت پشت میز تحریرش نشست . کشوی آنرا بیرون کشید هفت تیر
کوچکی که همیشه در سفر همراه داشت در آورد . امتحان کرد ، فشنگها سر جایش بود توی لولة سرد و سیاه
آنرا نگاه کرد و آنرا آهسته برد روی شقیقه اش گذاشت ، ولی صورت خونالود بهرام بیادش افتاد . بالاخره آنرا
در جیب شلوارش جای داد .
دوباره بلند شد . در دالان پالتو و گالش خود را پوشید . چتر را هم برداشت و ا ز در خانه بیرون رفت . کوچه
خلوت بود . تکه های برف آهسته در هوا میچرخید . او بی درنگ راه افتاد ، در صورتیکه نمیدانست کجا میرود .
همینقدر میخواست که از خانه اش ، از اینهمه پیش آمدهای ترسناک بگریزد و دور بشود.
از خیابانی سر در آورد که سرد و سفید و غم انگیز بود . جای چرخ درشکه میان آن تشکیل شیارهای پست
و بلند داده بود . او آهسته گامهای بلند برمیداشت . اتومبیلی از پهلوی او گذشت و برفهای آبدار و گل خیابان را
به سر و روی او پاشید . ایستاد لباسش را نگاه کرد غرق گل شده بود و مثل این بود که او را تسلی داد . در بین
راه برخورد بیک پسر بچة کبریت فروش . او را صدا زد . یک کبریت خرید ، ولی به صورت او که نگاه کرد دید
چشمهای زاغ، لب کوچک و موی بور داشت . یاد بهرام افتاد ، تنش لرزید و راه خود را پ یش گرفت . ناگهان جلوی
شیشة دکانی ایستاد . جلو رفت پیشانیش را ب ه شیشة س رد چسبانید ، نزدیک بود کلاهش بیفتد . پشت شیشه
اسباب بازی چیده بودند . آستینش را روی شیشه میمالید تا بخار آب روی آن را پاک بکند ولی اینکار بیهوده بود
. یک عروسک بزرگ با صورت سرخ و چشمهای آ بی جلو او بود ، لبخند میزد ، مدتی مات ب ه آن نگریست . یادش
افتاد اگر این عروسک مال هما بود چقدر او را خوشحال میکرد . صاحب مغازه در را باز کرد . او دوباره ب ه راه
افتاد ، از دو کوچة دیگر گذشت . سر راه او مرغ فروشی پهلوی سبد خودش نشسته بود ، روی سبد سه مرغ و
یک خروس که پاهایشان بهم بسته شده بود گذاشته شده بود . پاهای سرخ آنها از سرما میلرزید . پهلوی او روی
برف چکه های خون سرخ ریخته بود . کمی دورتر جلو هشتی خانه ای پسر بچة کچلی نشسته بود که بازوهایش
از پیراهن پاره بیرون آمده بود.
همة اینها را متوجه شد، بدون ا ینکه محله و راهش را بشناسد، برفی که میآمد حس نمی کرد و چتر بسته ای
که برداشته بود همینطور در دست داشت . در کوچة خلوت دیگری رفت ، روی سکوی خانه ای نشست ، برف
تندتر شده بود ، چترش را باز کرد . خستگی زیادی او را فرا گرفته بود . سرش سنگینی میکرد، چشمهایش
آهسته بسته شد .
صدای حرف گذرنده ای او را بخود آورد ، بلند شد ، هوا تاریک شده بود . همه گزارش روزانه را ب ه یاد
آورد. همچنین بچه کچلی که در هشتی آن خانه دیده بود و بازویش از پیراهن پاره پیدا بود و پاهای سرخ خیس
شدة مرغها که روی سبد از سرما میلزید، و خونیکه روی برفها ریخته بود . کمی احساس گرسنگی نمود . از دکان
شیرینی فروشی نان شیرینی خرید ، در راه میخورد و مانند سایه در کوچه ها بدون اراده پرسه میزد.
وقتی که وارد خانه شد دو ا ز نصف شب گذشته بود . روی صندلی راحتی افتاد . یک ساعت بعد از زور
سرما بیدار شد ، ب ا لباس رفت روی تخت خواب ، لحاف را بسرش کشید . خواب دید که در اطاقی همان بچة
کبریت فروش لباس سیاه پوشیده بود و پشت میزی نشسته بود که رویش یک عروسک بزرگ بود ، با چشمهای
آبی که لبخند میزد و جلو او سه نفر دست ب ه سینه ایستاده بودند . دختر او هما وارد شد . شمعی در دست
داشت. پشت س ر او مردی وارد شد که روی صورتش نقاب سفید خونالود بود . جلو رفت ، دست آن پسر کبریت
فروش و هما را گرفت . همین که خواست از در بیرون برود دو تا دست که هفت تیر بطرف او گرفته بودند از
پشت پرده در آمد. همایون هراسان با سر درد از خواب پرید .
دو هفته زندگی او بهمین ترتیب گذشت . روزها را به اداره میرفت و فقط شبها خیلی دیر برای خواب بخانه
بر میگشت . گاهی عصرها نمیدانست چطور گذارش از نزدیک مدرسة دخترانه ای میافتاد که هما در آنجا بود .
وقت مرخصی آنها سرپیچ پشت دیوار پنهان میشد ، میترسید مبادا مشه دی علی نوکر خانة پدر زنش او را ببیند .
یکی یکی بچه ها را برانداز میکرد ولی دخترش هما را مابین آنها نمیدید ، تا اینکه درخواست مأموریت او قبول شد
و به او پیشنهاد کردند که برود در گمرک کرمانشاه .
روز پیش از حرکت همایون همة کارهایش را رو براه کرد ، حتی د ر گاراژ اتومبیل را دید و قطع کرد و بلیت
خرید، با وجود اصرار صاحب گاراژ چون چمدانهایش را نبسته بود عوض اینکه غروب همانروز برود قرار
گذاشت فردا صبح به کرمانشاه حرکت بکند.
وارد خانه اش که شد یکسر رفت باطاق سر دستی خودش که میز تحریرش آنجا بود . اطاق شوریده ریخته
و پاشیده ، خاکستر سرد در پیش بخاری ریخته بود . پارچة بنفش خامه دوزی و پاکت بهرام را که وصیت نامچه
در آن بود روی میز گذاشته بودند ، پاکت را برداشت از میان پاره کرد ، ولی تکه کاغذ نوشته ای در میان آن دید
که آنروز از شدت تعجیل ملتفت آن نشده بود . بعد از آنکه تکه ها را روی میز بغل هم گذاشت اینطور خواند :
" لابد این کاغذ بعد از مرگم بتو خواهد رسید . میدانم که از این تصمیم ناگهانی من تعجب خواهی کرد ، چون
هیچ کاری را بدون مشورت با تو نمی کردم ، ولی برای اینکه سری در میان ما نباشد اقرار میکنم که م ن بدری
زنت را دوست داشتم . چهار سال بود که با خودم میجنگیدم ، آخرش غلبه کردم و دیوی که در من بیدار شده
بود کشتم ، برای اینکه به تو خیانت نکرده باشم . پیشکش ناقابلی به هما خانم میکنم که امیدوارم قبول شود ! -
قربان تو بهرام – "
همایون مدتی مات دور اطاق نگاه کرد .حالا دیگر او شک نداشت که هما بچة خودش است . آیا میتوانست
برود بدون اینکه هما را ببیند ؟ کاغذ را دوباره و سه باره خواند ، در ج یبش فرو کرد و از خانه بیرون رفت . سر
راه در مغازه اسباب بازی وارد شد و بی تأمل عروسک بزرگی که صورت سرخ و چشمهای آبی داشت خرید و
به سوی خانة پدر زنش رفت ، آنجا که رسید در زد . مشدی علی نوکرشان همایون را که دید با چشمهای اشک
آلود گفت :
" آقا ، چه خاکی بسرم شد ؟ هما خانم ! "
" چه شده ؟ "
" آقا ، نمیدانید ، هما خانم از دوری شما چه بی تابی میکرد .هر روز من میبردمش مدرسه ، روز یکشنبه بود
. تا حال پنج روز میشود که عصرش از مدرسه فرار کرد . گفته بود میروم آقا جانم را ببینم . ما آنقدر دستپاچه
شدیم . مگر محمد بشما نگفت ؟ به نظمیه تلفون کردیم دوبار من آمدم در خانه تان . "
" چه میگوئی ؟ چه شده ؟ "
هیچ آقا ، سر شب بود که او را به خانه مان آوردند . راه را گم کرده بود . از سوز سرما سینه پهلو کرد . تا
آن دمیکه مرد همه اش شما را صدا میزد . دیروز او را بردیم شاه عبدالعظیم ، همان پهلوی قبر بهرام میرزا او را
به خاک سپردیم . "
همایون خیره به مشدی علی نگاه میکرد ، به اینجا که رسید جعبة عروسک از زیر بغلش افتاد . بعد مانند
دیوانه ها یخة پالتوش را بالا کشید و با گامهای بلند بطرف گاراژ رفت . چون دیگر از بستن چمدان منصرف شد
و با اتومبیل عصر میتوانست هرچه زودتر حرکت بکند .


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
سلام دوستان/با اجازه من نقد داستان (سگ ولگرد)رو میذارم.


سگ ولگرد نخستین داستان از مجموعه داستانی به همین نام است که یازده صفحه از حجم کتاب را فرا گرفته است. بی شک و بدون تردید پس از روان داستانهای هدایت و حتی بالاتر از زنده بگور و سه قطره خون , نام سگ ولگرد مطرح است. سگ ولگرد داستانی است که در دنیای معاصر می گذرد و بر خلاف داستانهای دیگر هدایت که یا در گذشته (پدران آدم) یا در آینده(س.گ.ل.ل)و یا بی زمانند(بوف کور- سه قطره خون) دارای زمانی ست مشخص اما این داستان می تواند در هر زمان و هر مکان رخ بدهد و علت برتری داستان موضوع و درون مایه همیشگی اوست.


سگ ولگرد داستان زندگی شخص هدایت است. اما چرا هدایت برای شرح بیوگرافی خود سگی را انتخاب کرده است. سگ در نظر عوام و مذهبیون نجس است و هرگز پاک نمی گردد و اگر سگی را دیدی او را آنقدر بزن تا بمیرد و بدان ثواب دارد! سگ هماره محکوم است به زوال و تنهایی .از طرفی نگاهبان است و به هر قیمتی که شده سعی دارد از منافع صاحب خود دفاع نماید. هدایت هم مانند سگ ولگرد از طرف مردم عادی و مذهبیون طرد شد و به دلیل آزادگی روحی او که به عضویت هیچ سازمان یا حزبی در نیامد3 مورد تنفر توده ای ها نیز قرار داشت باز هم حقیقت گویی هایش از طرف روشنفکران غرب زده که میمونهای بی هویت بودند , طرد شد. در نهایت حکومت هم از این موقعیت استفاده برده و او را در خویش حبس کردند.


در پایان داستان اشاره هدایت به سه کلاغ همین است یعنی سه کلاغ انتظار مرگ هدایت را می کشند و دوست دارند که او حذف شود . اول حکومت رضا شاه و سیاستمداران که او را مانع تحقق اهداف پست و ظاهر سازیهای خود می دانستند . دوم روشنفکران که یا طرفدار سرمایه داری بودند یا چون میمون مقلد سوسیا لیسم و از هدایت برای اشاعه فرهنگ صحیح و تحقیق در مورد فرهنگ مردم(folk lore) متنفر بوده و انتظار مرگش را می کشیدند و دسته سوم مذهبیون و مردم عامی بودند که به دلیل عدم شناخت صحیح شخصیت انسانی هدایت او را ملحد خوانده و دست به دست هم داده , برای مرگ او لحظه شماری می کردند و هدایت با مرگ تماشا ئیش پاسخی کوبنده به همگان داد. اتحاد این سه دسته را چه زیبا توصیف نموده است هدایت.

درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
2823
2791
2779
2792