2821
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148219 بازدید | 2291 پست
سه قطره خون
صادق هدایت
Sokhan.com انتشارنسخه الکترونیک: سایت سخن
"دیروز بود که اطاقم را جدا کردند، آیا همانطوریکه ناظم وعده داد من حالا ب ه کلی معالجه شده ام و هفتة دیگر
آزاد خواهم شد ؟ آیا ناخوش بوده ام ؟ یکسال است ، در تمام این مدت هر چه التماس می کردم کاغذ و قلم
میخواستم بمن نمیدادند . همیشه پیش خودم گمان می کردم هرساعتی که قلم و کاغذ ب ه دستم بیفتد چقدر چیزها
که خواهم نوشت … ولی دیروز بدون اینکه خواسته باشم کاغذ و قلم را برایم آوردند . چیزیکه آنقدر آرزو می
کردم، چیزیک ه آنقدر انتظارش را داشتم ..! اما چه فایده _ از دیروز تا حالا هرچه فکر می کنم چیزی ندارم که
بنویسم. مثل اینست که کسی دست مرا می گیرد یا بازویم بی حس می شود . حالا که دقت میکنم مابین خطهای
. سه قطره خون : درهم و برهمی که روی کاغذ کشیده ام تنها چیزی که خوانده میشود اینست
…………………………………………………………………………………………………
آسمان لاجوردی، باغچه سبز و گلهای روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گلها را تا اینجا میآورد . ولی چه
فائده ؟ من دیگر از چیزی نمیتوانم کیف بکنم، همه اینها برای شاعرها و بچه ها و کسانیکه تا آخر عمرشان بچه
میمانند خوبست _ یکسال است که اینجا هستم، شبها تا صبح از صدای گربه بیدارم، این ناله های ترسناک، این
حنجرة خراشیده که جانم را به لب رسانیده ، صبح هم هنوز چشممان باز نشده که انژکسیون بی کردار ..! چه
روزهای دراز و ساعتهای ترسناکی که اینجا گذرانیده ام، با پیراهن و شلوار زرد روزهای تابستان در زیر زمین
دور هم جمع میشویم و در زمستان کنار باغچه جلو آفتاب می نشینیم، یکسال است که میان این مردمان عجیب و
غریب زندگی میکنم . هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست ، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم ولی ناله ها ،
سکوت ها ، فحش ها، گریه ها و خنده های این آدمها همیشه خواب مرا پراز کابوس خواهد کرد.
…………………………………………………………………………………………………
هنوز یکساعت دیگر مانده تا شاممان را بخوریم، از همان خوراکهای چاپی : آش ماست ، شیر برنج ، چلو ، نان
و پنیر ، آنهم بقدر بخور ونمیر ، - حسن همة آرزویش اینست ی ک دیگ اشکنه را با چهار تا نان سنگک بخورد ،
وقت مرخصی او که برسد عوض کاغذ و قلم باید برایش دیگ اشکنه بیاورند . او هم یکی از آدمهای خوشبخت
اینجاست ، با آن قد کوتاه ، خندة احمقانه ، گردن کلفت ، سرطاس و دستهای کمخته بسته برای ناوه کشی آفریده
شده ، همة ذرات تنش گواهی میدهند و آن نگاه احمقانه او هم جار میزند که برای ناوه کشی آفریده شده . اگر
محمدعلی آنجا سر ناهار و شام نمی ایستاد حسن همة ماها را ب ه خدا رسانیده بود، ولی خود محمد علی هم مثل
مردمان این دنیاست، چون اینجا را هرچه میخواهند بگویند ولی یک دنیای دیگرست ورای دنیای مردمان معمولی .
یک دکتر داریم که قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود، من اگر بجای او بودم یکشب توی شام همه ز ه ر میریختم
میدادم بخورند، آنوقت صبح توی باغ می ایستادم دستم را ب ه کمر میزدم ، مرده ها را که میبردند تماشا می کردم
_ اول که مرا اینجا آوردند همین وسو اس را داشتم که مبادا ب ه من زهر بخورانند ، دست به شام و ناهار نمیزدم
تا اینکه م حمد علی از آن میچشید آنوقت میخوردم، شبها هراسان از خواب میپریدم ، بخیالم که آمده اند مرا
بکشند. همة اینها چقدر دور و محو شده … ! همیشه همان آدمها، همان خوراکها ، همان اطاق آبی که تا کمرکش
آن کبود است .
" دو ماه پیش بود یک دیوانه را در آ ن زندان پائین حیاط انداخته بودند، با تیله شکسته شکم خودش را پاره
کرد، روده هایش را بیرون کشیده بود با آنها بازی می کرد . میگفتند او قصاب بوده ، ب ه شکم پاره کردن عادت
داشته . اما آن یکی دیگر که با ناخن چشم خودش را ترکانیده بود ، دستهایش را از پشت بسته بودند . فریاد
میکشید و خون به چشمش خشک شده بود . من میدانم همة اینها زیر سر ناظم است :
" مردمان اینجا همه هم اینطور نیستند. خیلی از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند
شد. مثلا" این صغرا سلطان که در زنانه است، دو سه بار می خواست بگریزد ، او را گرفتند . پیرزن است اما
صورتش را گچ دیوار میمالد و گل شمعدانی هم سرخابش است .
خودش را دختر چهارده ساله میداند ، اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بکند سکته خواهد کرد، بدتر از همه تقی
خودمان است که میخواست دنیا را زیر و رو بکند و با آنکه عقیده اش اینست که زن باعث بدبختی مردم شده و
برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید کشت، عاشق همین صغرا سلطان شده بود.
همة اینها زیر سر ناظم خودمان است . او دست تمام دیوانه ها را از پشت بسته ، همیشه با آن دما غ بزرگ
و چشمهای کوچک به شکل وافوریها ته باغ زیر درخت کاج قدم میزند. گاهی خم می شود پائین درخت را نگاه
می کند ، هر که او را ببیند میگوید چه آدم بی آزار بیچاره ای که گیر یکدسته دیوانه افتاده . اما من او را می
شناسم. من میدانم آنجا زیر درخت سه قطره خون روی زم ین چکیده . یک قفس جلو پنجره اش آویزان است ،
قفس خالی است ، چون گربه قناریش را گرفت، ولی او قفس را گذاشته تا گربه ها ب ه هوای قفس بیایند و آنها را
بکشد.
" دیروز بود دنبال یک گربة گل باقالی کرد : همینکه حیوان از درخت کاج جلو پنجره اش بالا رفت ، ب ه قراو ل
دم در گفت حیوان را با تیر بزند . این سه قطره خون مال گربه است ، ولی از خودش که بپرسند می گوید مال
مرغ حق است .
" از همة اینها غریب تر رفیق و همسایه ام عباس است ، دو هفته نیست که او را آورد ه اند ، با من خیلی گرم
گرفته ، خودش را پیغمبر و شاعر میداند. می گوید که هرکاری، بخصوص پیغمبری ، بسته به بخت و طالع است.
هر کسی پیشانیش بلند ب اشد، اگر چیزی هم بارش نباشد، کارش می گیرد و اگر علامة دهر باشد و پیشانی
نداشته باشد بروز او میافتد . عباس خودش را تارزن ماهر هم میداند . روی یک تخته سیم کشیده بخیال خودش
تار د رست کرده و یک شعر هم گفته که روزی هشت بار برایم می خواند . گویا برای همین شعر او را به اینجا
آورده اند ، شعر یا تصنیف غریبی گفته :
" دریغا که بار دگر شام شد ،
" سراپای گیتی سیه فام شد ،
" همه خلق را گاه آرام شد ،
" مگر من، که رنج و غمم شد فزون .
" جهان را نباشد خوشی در مزاج ،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج ،
" ولیکن در آن گوشه در پای کاج ،
" چکیده است بر خاک سه قطره خون "
دیروز بود در باغ قدم میزدیم . عباس همین شعر را میخواند، یک زن و یک مرد و یک دختر جوان بدیدن او
آمدند. تا حالا پنج مرتبه است که می آیند . من آنها را دیده بودم و می شناختم، دختر جوان یکدسته گل آورده
بود. آن دختر ب ه من میخندید ، پیدا بود که مرا دوست دارد ، اصلا ب ه هوای من آمده بود ، صورت آبله روی
عباس که قشنگ نیست ، اما آن زن که با دکتر حرف میزد من دیدم عباس دختر جوان را کنار کشید و ماچ کرد.
…………………………………………………………………………………………………
" تا کنون نه کسی بدیدن من آمده و نه برایم گل آورده اند، یکسال است . آخرین بار سیاوش بود که ب ه دیدنم
آمد، سیاوش بهترین رفیق من بود . ما با هم همسایه بودیم ، هر روز با هم ب ه دارالفنون می رفتیم و با هم بر می
گشتیم و درسهایمان را با هم مذاکره می کردیم و در موقع تفریح من به سیاوش تار مشق میدادم . رخساره دختر
عموی سیاوش هم که نامزد من بود اغلب در مجلس ما می آمد . سیاوش خیال داشت خواهر رخساره را بگیرد .
اتفاقا" یکماه پیش از عقد کنانش زد و سیاوش ناخوش شد . من دو سه بار به احوالپرسیش رفتم ولی گفتند که
حکیم قدغن کرده که با او حرف بزنند. هر چه اصرار کردم همین جواب را دادند. من هم پاپی نشدم.
" خوب یادم است ، نزدیک امتحان بود ، یک روز غروب که ب ه خانه برگشتم، کتابهایم را با چند تا جزوة
مدرسه روی میز ریختم همینکه آمدم ل باسم را عوض بکنم صدای خالی شدن تیر آمد. صدای آن بقدری نزدیک
بود که مرا متوحش کرد ، چون خانة ما پشت خندق بود و شنیده بودم که در نزدیکی ما دزد زده است . ششلول
را از توی کشو میز برداشتم و آمدم در حیاط ، گوش بزنگ ایستادم ، بعد از پلکان روی بام رفتم ولی چیزی
بنظرم نرسید . وقتیکه بر میگشتم از آن بالا در خانة سیاوش نگاه کردم ، دیدم سیاوش با پیراهن و زیر شلواری
میان حیاط ایستاده. من با تعجب گفتم :
" سیاوش تو هستی ؟"
او مرا شناخت و گفت :
" بیا تو کسی خانه مان نیست ."
" صدای تیر را شنیدی؟"
" انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره کرد که بیا، ومن با شتاب پائین رفتم و در خانه شان را زدم .
خودش آمد در را روی من باز کرد . همین طور که سرش پائین بود و بزمین خیره نگاه میکرد پرسید :
" تو چرا بدیدن من نیامدی؟"
" من دو سه بار به احوال پرسیت آمدم ولی گفتند که دکتر اجازه نمیدهد. "
" گمان می کنند که من ناخوشم ، ولی اشتباه میکنند ."
دوباره پرسیدم :
"این صدای تیر را شنیدی ؟"
" بدون اینکه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پای درخت کاج و چیزی را نشان داد . من از نزدیک نگاه
کردم ، سه چکه خون تازه روی زمین چکیده بود.
" بعد مرا برد اطاق خودش ، همة درها را بست، روی صندلی نشستم ، چراغ را روشن کرد و آمد روی
صندلی مقابل من، کنار میز نشست . اطاق او ساده ، آبی رنگ و کمرکش دیوار کبود بود . کنار اطاق یک تار
گذاشته بود . چند جلد کتاب و جزوة مدرسه هم روی میز ریخته بود . بعد سیاوش دست کرد از کشو میز یک
ششلول درآورد بمن نشان داد . از آن ششلول های قدیمی دسته صدفی بود، آن را در جیب شلوارش گ ذاشت و
گفت:
" من یک گربة ماده داشتم، اسمش نازی بود . شاید آنرا دیده بودی، از این گربه های معمولی گل باقالی بود .
با دو تا چشم درشت مثل چشم های سرمه کشیده . روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود مثل اینکه روی کاغذ
آب خشک کن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد آنر ا از میان تا کرده باشند . روزها که از مدرسه برمیگشتم نازی
جلو میدوید، میو میو می کرد، خودش را ب ه من میمالید، وقتیکه مینشستم از سر و کولم بالا می رفت، پوزه اش را
بصورتم میزد، با زبان زبرش پیشانیم را می لیسید و اصرار داشت که او را ببوسم . گویا گربة ماده مکارتر و
مهربان تر و حساس تر از گربة نر است . نازی از من گذشته با آشپز میانه اش از همه بهتر بود، چون خوراکها از
پیش او در می آمد، ولی از گیس سفیدخانه، که کیابیا بود و نماز میخواند و از موی گربه پرهیز می کرد، دوری
میجست . لابد نازی پیش خودش خیال می کرد که آدمها زر نگتر از گربه ها هستند و همه خوراکیهای خوشمزه و
جاهای گرم و نرم را برای خودشان احتکار کرده اند و گربه ها باید آنقدر چاپلوسی بکنند و تملق بگویند تا بتوانند
با آنها شرکت بکنند.
" تنها وقتی احساسات طبیعی نازی بیدار میشد و بجوش می آمد که سر خروس خونالود ی بچنگش میافتاد
و او را ب ه یک جانور درنده تبدیل می کرد . چشمهای او درشت تر می شد و برق میزد، چنگالهایش از توی غلاف
در میآمد و هر کس را که ب ه او نزدیک میشد با خرخرهای طولانی تهدید می کرد . بعد، مثل چیزیکه خودش را
فریب بدهد، بازی در میآورد . چون با همة قوة تصور خودش کلة خروس را جانور زنده گمان می کرد، دست زیر
آن میزد، براق میشد، خودش را پنهان می کرد، در کمین می نشست، دوباره حمله می کرد و تمام زبر دستی و
چالاکی نژاد خودش را با جست و خیز و جنگ و گریزهای پی در پی آشکار مینمود . بعد از آنکه از نمایش خسته
میشد ، کلة خ ونالود را با اشتهای هر چه تمامتر میخورد و تا چند دقیقه بعد دنبال باقی آن میگشت و تا یکی دو
ساعت تمدن مصنوعی خود را فراموش می کرد، نه نزدیک کسی می آمد، نه ناز می کرد و نه تملق میگفت .
" در همان حالی که نازی اظهار دوستی میکرد ، وحشی و تودار بود و اسر ار زندگی خودش را فاش نمی
کرد، خانه ما را مال خودش میدانست ، و اگر گربه غریبه گذارش ب ه آنجا میافتاد ، بخصوص اگر ماده بود مدتها
صدای فیف، تغیر و ناله های دنباله دار شنیده می شد.
" صدائی که نازی برای خبر کردن ناهار میداد با صدای موقع لوس شدنش فرق داشت . نعر ه ای که از
گرسنگی میکشید با فریادهائی که در کشمکشها میزد و مرنو مرنوی که موقع مستیش راه می انداخت همه باهم
توفیر داشت . و آهنگ آنها تغییر می کرد : اولی فریاد جگر خراش ، دویمی فریاد از روی بغض و کینه، سومی یک
نالة دردناک بود که از روی احتیاج طبیعت می ک شید، تا بسوی جفت خودش برود . ولی نگاههای نازی از همه چیز
پر معنی تر بود و گاهی احساسات آدمی را نشان میداد، بطوریکه انسان بی اختیار از خودش میپرسید : در پس
این کلة پشم آلود، پشت این چشمهای سبز مرموز چه فکرهائی و چه احساساتی موج میزند !
" پارسال بهار بود که آن پیش آمد هولناک رخ داد . میدانی در این موسم همه جانوران مست میشوند و به
تک و دو میافتند، مثل اینست که باد بهاری یک شور دیوانگی در همه جنبندگان میدمد . نازی ما هم برای اولین بار
شور عشق بکله اش زد و با لرزه ای که همة تن او را به تکان میانداخت ، ناله های غم انگیز می کشید . گربه های
نر ناله هایش را شنیدند و از اطراف او را استقبال کردند . پس از جنگها و کشمکشها نازی یکی از آنها را که از
همه پر زورتر و صدایش رساتر بود به همسری خودش انتخاب کرد. در عشق ورزی جانوران بوی مخصوص
آنها خیلی اهمیت دارد برای همین است که گربه های لوس خانگی و پاکیزه در نزد مادة خودشان جلوه ای ندارند .
برعکس گربه های روی تیغة دیوارها، گربه های دزد لاغر ولگرد و گرسنه که پوست آنها بوی اصلی نژادشان را
میدهد طرف توجه مادة خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازی و جفتش عشق خودشان را به
آواز بلند می خواندند . تن نرم و نازک نازی کش و واکش میآمد، در صورتیکه تن دیگری مانند کمان خمیده میشد
و ناله های شادی می کردند . تا سفیدة صبح اینکار مداومت داشت . آنوقت نازی با موهای ژولیده ، خسته و کوفته
اما خوشبخت وارد اطاق میشد.
" شبها از دست عشقباز ی نازی خوابم نمیبرد، آخرش از جا در رفتم، یک روز جلو همین پنجره کارمی
کردم. عاشق و معشوق را دیدم که در باغچه میخرامیدند . من با همین ششلول که دیدی، در سه قدمی نشان رفتم .
ششلول خالی شد و گلوله به جفت نازی گرفت . گویا کمرش شکست ، یک جست بلند برداشت و بدون اینک ه صدا
بدهد یا ناله بکشد از دالان گریخت و جلو چینة دیوار باغ افتاد و مرد.
"تمام خط سیر او لکه های خون چکیده بود . نازی مدتی دنبال او گشت تا رد پایش را پیدا کرد، خونش را
بوئیده و راست سر کشتة او رفت . دو شب و دو روز پای مرده او کشیک داد. گاهی با دستش او را لمس می کرد،
مثل اینکه باو میگفت : " بیدار شو، اول بهار است . چرا هنگام عشقبازی خوابیدی ، چرا تکان نمیخوری؟ پاشو ،
پاشو! " چون نازی مردن سرش نمی شد و نمیدانست که عاشقش مرده است.
" فردای آنروز نازی با نعش جفتش گم شد . هرجا را گشتم، از هر کس سراغ او را گرفتم بیهوده بود . آیا
نازی از من قهر کرد، آیا مرد ، آیا پی عشقبازی خودش رفت ، پس مردة آن دیگری چه شد؟
" یکشب صدای مرنو مرنو همان گربة نر را شنیدم ، تا صبح ونگ زد ، شب بعد هم ب ه همچنین ، ولی صبح
صدایش میبرید . شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائی ب ه همین درخت کاج جلو پنجره ام خالی کردم .
چون برق چشمهایش در تاریکی پیدا بود ناله طویلی کشید و صدایش برید . صبح پائین درخت سه قطره خون
چکیده بود . از آنشب تا حالا هر شب میآید و با همان صدا ناله میکشد . آنهای دیگر خوابشان سنگین است
نمیشنوند. هر چه ب ه آنها می گویم ب ه من میخندند ولی من میدانم ، مطمئنم که این صدای همان گربه است که
کشته ام . از آنشب تا کنون خواب ب ه چشمم نیامده، هر جا میروم ، هر اطاقی میخوابم ، تمام شب این گربة بی
انصاف با حنجرة ترسناکش ناله میکشد و جفت خودش را صدا میزند.
امروز که خا نه خلوت بود آمدم همانجائیکه گربه هر شب مینشیند و فریاد میزند نشانه رفتم ، چون از برق
چشمهایش در تاریکی میدانستم که کجا می نشیند . تیر که خالی شد صدای نالة گربه را شنیدم و سه قطه خون از
آن بالا چکید. تو که بچشم خودت دیدی، تو که شاهد من هستی ؟
" در این وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.
رخساره یکدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام کردم ولی سیاوش با لبخند گفت :
" البته آقای میرزا احمد خان را شما بهتر از من می شناسید ، لازم ب ه معرفی نیست ، ایشان شهادت میدهند
که سه قطره خون را به چشم خودشان در پای درخت کاج دیده اند .
" بله من دیده ام. "
" ولی سیاوش جلو آمد قه قه خندید ، دست کرد از جیبم ششلول مرا در آورد روی میز گذاشت و گفت :
" میدانید میرزا احمد خان نه فقط خوب تار میزند و خوب شعر می گوید، بلکه شکارچی قابل ی هم هست،
خیلی خوب نشان میزند .
" بعد به من اشاره کرد، من هم بلند شدم و گفتم :
" بله امروز عصر آمدم که جزوة مدرسه از سیاوش بگیرم ، برای تفریح مدتی ب ه درخت کاج نشانه زدیم ،
ولی آن سه قطره خون مال گربه نیست مال مرغ حق است . میدانید که مرغ حق سه گندم از مال صغیر خورده و
هر شب آنقدر ناله میکشد تا سه قطره خون از گلویش بچکد ، و یا اینکه گربه ای قناری همسایه را گرفته بوده و
او را با تیر زده اند و از اینجا گذشته است ، حالا صبر کنید تصنیف تازه ای که در آورده ام بخوانم ، تار را
برداشتم و آواز را با ساز جور کرده این اشعار را خواندم :
"دریغا که بار دگر شام شد ،
"سراپای گیتی سیه فام شد ،
"همه خلق را گاه آرام شد ،
" مگر من ، که رنج و غمم شد فزون .
" جهان را نباشد خوشی در مزاج ،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج ،
"ولیکن در آن گوشه در پای کاج ،
"چکیده است بر خاک سه قطره خون ."
به اینجا که رسید مادر رخساره با تغیر از اطاق بیرون رفت ، رخساره ابروهایش را بالا کشید و گفت : " این
دیوانه است . "
بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو قه قه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را برویم بستند .
" در حیاط که رسیدند زیر فانوس من از پشت شیشة پنجره آنها را دیدم که یکدیگر را در آغوش کشیدند و
بوسیدند ."


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
داش آکل

از کتاب سه قطره خون

صادق هدایت
Sokhan.com انتشارنسخه الکترونیک: سایت سخن
همة اهل شیراز میدانستند که داش آکل و کاکا رستم سایة یکدیگر را با تیر میزدند . یکروز داش آکل روی
سکوی قهوه خانة دو میل چندک زده بود ، همانجا که پا توغ قدیمیش بود . قفس کرکی که رویش شلة سرخ کشیده
بود ، پهلویش گذاشته بود و با سرانگشتش یخ را دور کاسة آبی میگردانید . ناگاه کاکارستم از در درآمد ، نگاه
تحقیر آمیزی باو انداخت و همینطور که دستش بر شالش بود رفت روی سکوی مقابل نشست . بعد رو کرد به
شاکرد قهوه چی و گفت :
" به به بچه ، یه یه چای بیار ببینیم . "
داش آکل نگاه پرمعنی بشاگرد قهوه چی انداخت ، بطوریکه او ماستها را کیسه کرد و فرمان کاکا را نشنیده
گرفت . استکانها را از جام برنجی در میآورد و در سطل آب فرو میبرد ، بعد یکی یکی خیلی آهسته آنها را خشک
میکرد . از مالش حوله دور شیشة استکان صدای غژ غژ بلند شد .
کاکا رستم از این بی اعتنائی خشمگین شد ، دوباره داد زد : " مه مه مگه کری ! به به تو هستم؟ ! "
شاگرد قهوه چی با لبخند مردد به داش آکل نگاه کرد و کاکا رستم از مابین دندانهایش گفت :
" ار – وای شک کمشان ، آنهائی که ق ق قپی پا میشند اگ لولوطی هستند ا ا امشب میآیند ، دست و په په
پنجه نرم میک کنند !"
داش آکل همینطور که یخ را دور کاسه می گردانید و زیر چشمی وضعیت را میپائید خندة گستاخی کرد که
یک رج دندانهای سفید محکم از زیر سبیل حنا بستة او برق زد و گفت :
" بیغیرتها رجز میخوانند ، آنوقت معلوم میشود رستم صولت وافندی پیزی کیست . "
همه زدند زیر خنده ، نه اینکه به گرفتن زبان کاکا رستم خندیدند، چون میدانستند که او زبانش می گیرد،
ولی داش آکل در شهر مثل گاو پیشا نی سفید سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمیشد که ضرب شستش را
نچشیده باشد ، هر شب وقتیکه توی خانة ملا اسحق یهودی یک بطر عرق دو آتشه را سر می کشید و دم محلة
سر دزک میایستاد، کا کا رستم که سهل بود ، اگر جدش هم میآمد لنگ میانداخت . خود کاکا هم میدانست که مرد
میدان و حریف داش آکل نیست ، چون دو بار از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سینه اش
نشسته بود . بخت برگشته چند شب پیش کاکا رستم میدان را خالی دیده بود و گرد و خاک میکرد . داش آکل مثل
اجل معلق سر رسید و یکمشت متلک بارش کرده ، باو گفته بود :
" کاکا ، مردت خانه نیست . معلوم میشه که یک بست فور بیشتر کشیدی ، خوب شنگلت کرده . میدانی
چییه، این بی غیرت بازیها ، این دون بازیها را کنار بگذار ، خودت را زده ای به لاتی ، خجالت هم نمیکشی ؟ اینهم
یکجور گدائی است که پیشة خودت کرده ای . هر شبة خدا جلو راه مردم را میگیری ؟ به پوریای ولی قسم اگر دو
مرتبه بد مستی کردی سبیلت را دود میدهم . با برگة همین قمه دو نیمت می کنم. "
آنوقت کاکا رستم دمش را گذاشت روی کولش و رفت، اما کینة داش آکل را بدلش گرفته بود و پی بهانه می
گشت تا تلافی بکند.
از طرف دیگر داش آکل را همة اهل شیراز دوست داشتند . چه او در همان حال که محلة سردزک را قرق
میکرد ، کاری ب ه کار زنها و بچه ها نداشت ، بلکه بر عکس با مردم به مهربانی رفتار میکرد و اگر اجل برگشته ای
با زنی شوخی میکرد یا ب ه کسی زور می گفت، دیگر جان سلامت از دست داش آکل بدر نمیبرد . اغلب دیده میشد
که داش آکل از مردم دستگیری میکرد، بخشش مینمود و اگر دنگش میگرفت بار مردم را بخانه شان میرسانید .
ولی بالای دست خودش چشم نداشت کس دیگر را ببیند، آن هم کاکا رستم که روزی سه مثقال تریاک
میکشید و هزار جور بامبول میزد . کاکا رستم از این ت حقیری که در قهوه خانه نسبت باو شد مثل برج زهر مار
نشسته بود ، سبیلش را میجوید و اگر کاردش می زدند خونش در نمی آمد . بعد از چند دقیقه که شلیک خنده
فروکش کرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چی که با رنگ تاسیده پیرهن یخه حسنی ، شبکلاه و شلوار دبیت
دستش را روی دل ش گذاشته بود و از زور خنده پیچ و تاب میخورد و بیشتر سایرین به خندة او میخندیدند . کاکا
رستم از جا در رفت ، دست کرد قندان بلور تراش را برداشت برای سر شاگرد قهوه چی پرت کرد . ولی قندان به
سماور خورد و سماور از بالای سکو با قوری بزمین غلطید و چندین فنجان را ش کست . بعد کا کا رستم بلند شد
با چهرة برافروخته از قهوه خانه بیرون رفت .
قهوه چی با حال پریشان سماور را وارسی کرد گفت :
" رستم بود و یکدست اسلحه ، ما بودیم و همین سماور لکنته . "
این جمله را با لحن غم انگیزی ادا کرد ، ولی چون در آن کنایه به رستم زده بود، بدتر خنده شدت کرد.
قهوه چی از زور پسی بشاگردش حمله کرد ، ولی داش آکل با لبخند دست کرد ، یک کیسه پول از جیبش در
آورد، آن میان انداخت.
قهوه چی کیسه را برداشت ، وزن کرد و لبخند زد .
درین بین مردی با پستک مخمل ، شلوار گشا د ، کلاه نمدی کوتاه سراسیمه وارد قهوه خانه شد ، نگاهی ب ه
اطراف انداخت ، رفت جلو داش آکل سلام کرد و گفت :
" حاجی صمد مرحوم شد ."
داش آکل سرش را بلند کرد و گفت :
" خدا بیامرزدش ! "
" مگر شما نمیدانید وصیت کرده . "
" منکه مرده خور نیستم . برو مرده خورها را خبر کن . "
" آخر شما را وکیل و وصی خودش کرده … "
مثل اینکه ازین حرف چرت داش آکل پاره شد ، دو باره نگاهی بسر تا پای او کرد ، دست کشید رو ی
پیشانیش ، کلاه تخم مرغی او پس رفت و پیشانی دورنگه او بیرون آمد که نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه
ای رنگ شده بود و نصف دیگرش که زیر کلاه بود سفید مانده بود . بعد سرش را تکان داد ، چپق دسته خاتم
خودش را در آورد ، بآهستگی سر آنرا توتون ریخت و با شستش دور آنرا جمع کرد ، آتش زد و گفت :
" خدا حاجی را بیامرزد ، حالا ک ه گذشت ، ولی خوب کاری نکرد ، ما را توی دغمسه انداخت . خوب ، تو برو
، من از عقب میآیم ."
کسیکه وارد شده بود پیشکار حاجی صمد بود و با گامهای بلند از در بیرون رفت .
داش آکل سه گره اش را در هم کشید ، با تفنن بچپقش پک میزد و مثل این بود که ناگها ن روی هوای خنده
و شادی قهوه خانه از ابرهای تاریک پوشیده شد . بعد از آنکه داش آکل خاکستر چپقش را خالی کرد . بلند شد
قفس کرک را بدست شاکرد قهوه چی سپرد و از قهوه خانه بیرون رفت .
هنگامیکه داش آکل وارد بیرونی حاجی صمد شد ، ختم را ورچیده بودند ، فقط چند نفر قاری و جزوه کش
سر پول کشمکش داشتند . بعد از اینکه چند دقیقه دم حوض معطل شد ، او را وارد اطاق بزرگی کردند که ارسی
های آن رو به بیرونی باز بود . خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولی داش آکل روی تشک
نشست و گفت :
" خانم سر شما سلامت باشد ، خدا بچه هایتان را به شما ببخشد ."
خانم با صدای گرفته گفت :
همان شبی که حال حاجی بهم خورد ، رفتند امام جمعه را سر بالینش آوردند و حاجی در حضور همة
آقایان شما را وکیل و وصی خودش معرفی کرد ، لابد شما حاجی را از پیش میشناختید؟ "
" ما پنج سالی پیش در سفر کازرون باهم آشنا شدیم . "
" حاجی خدا بیامرز همیشه می گفت اگر یکنفر مرد هست فلانی است . "
" خانم ، من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم ، اما حالا که زیر دین مرده رفته ام ، بهمین تیغة
آفتاب قسم اگر نمردم بهمة این کلم بسرها نشان میدهم "
بعد همینطور که سرش را بر گردانید ، از لای پردة دیگر دختری را با چهرة برافروخته و چشم های گیرندة
سیاه دید . یکدقیقه نکشید که در چشمهای یکدیگر نگاه کردند ، ولی آن دختر مثل اینکه خجالت کشید ، پرده را
انداخت و عقب رفت . آیا این دختر خوشگل بود ؟
شاید ، ولی د ر هر صورت چشمهای گیرندة او کار خودش را کرد و حال داش آکل را دگرگون نمود ، او سر را
پائین انداخت و سرخ شد .
این دختر مرجان ، دختر حاجی صمد بود که از کنجکاوی آمده بود داش سرشناش شهر و قیم خودشان را
ببیند.
داش آکل از روز بعد مشغول رسیدگی ب ه کارهای حاجی شد ، با یکنفر سمسار خبره ، دو نفر داش محل و
یکنفر منشی همة چیزها را با دقت ثبت و سیاهه بر داشت . آنچه زیادی بود در انباری گذاشت . در آنرا مهر و
موم کرد ، آنچه فروختنی بود فروخت ، قباله های املاک را داد برایش خواندند ، طلب هایش را وصول کرد و
بدهکاریهایش را پرداخت . همة اینکارها در دو روز و دو شب رو براه شد . شب سوم داش آکل خسته و کوفته از
نزدیک چهار سوی سید حاج غریب بطرف خانه اش میرفت . در راه امام قلی چلنگر باو برخورد و گفت :
" تا حالا دو شب است که کاکا رستم چشم براه شما بود . دیشب میگفت یارو خوب ما را غال گذاشت و
شیخی را دید ، بنظرم قولش از یادش رفته ! "
داش آکل دست کشید به سبیلش و گفت :
" بی خیالش باش !"
داش آکل خوب یادش بود که سه روز پیش در قهوه خانة دو میل کاکا رستم برایش خط و نشان کشید ،
ولی از آنجائیکه حریفش را میشناخت و میدانست که کاکا رستم با امامقلی ساخته تا او را از رو ببرند ، اهمیتی
بحرف او نداد ، راه خودش را پیش گرفت و رفت . در میان راه همة هوش و ح واسش متوجه مرجان بود ، هرچه
میخواست صورت او را از جلو چشمش دور بکند بیشتر و سخت تر در نظرش مجسم میشد .
داش آکل مردی سی و پنجساله ، تنومند ولی بد سیما بود . هر کس دفعة اول او را میدید قیافه اش توی
ذوق میزد ، اما اگر یک مجلس پای صحبت او می نشستند یا حکایت هائی که از دورة زندگی او ورد زبانها بود
میشنیدند، آدم را شیفتة او میکرد ، هرگاه زخمهای چپ اندر راست قمه که ب ه صورت او خورده بود ندیده
میگرفتند ، داش آکل قیافه نجیب و گیرنده ای داشت : چشمهای میشی ، ابروهای سیاه پرپشت ، گونه های فراخ ،
بینی باریک با ریش و سبیل سیاه . ولی زخمها کار او را خراب کرده بود ، روی گونه ها و پیشانی او جای زخم
قداره بو د که بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق میزد و از همه بدتر یکی از آنها
کنار چشم چپش را پائین کشیده بود .
پدر او یکی از ملاکین بزرگ فارس بود زمانیکه مرد همة دارائی او به پسر یکی یکدانه اش رسید . ولی داش
آکل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود ، به پول و مال دنیا ارزشی نمی گذاشت ، زندگیش را بمردانگی و آزادی و
بخشش و بزرگ منشی میگذرانید . هیچ دلبستگی دیگری در زندگانیش نداشت و همة دارائی خودش را ب ه مردم
ندار و تنگدست بذل و بخشش میکرد ، یا عرق دو آتشه مینوشید و سر چهار راه ها نعره میکشید و یا د ر مجالس
بزم با یکدسته از دوستان که انگل او شده بودند صرف میکرد.
همة معایب و محاسن او تا همین اندازه محدود میشد ، ولی چیزیکه شگفت اور بنظر میآمد اینکه تاکنون
موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نکرده بود . چند بار هم که رفقا زیر پایش نشسته و مجالس م حرمانه
فراهم آورده بودند او همیشه کناره گرفته بود . اما از روزیکه وکیل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را دید ،
در زندگیش تغییر کلی رخ داد ، از یکطرف خودش را زیر دین مرده میدانست و زیر بار مسئولیت رفته بود ، از
طرف دیگر دلباختة مرجان شده بود . ولی این مسئولیت بی ش از هر چیز او را در فشار گذاشته بود – کسی که
توی مال خودش توپ بسته بود و از لاابالی گری مقداری از دارائی خودش را آتش زده بود ، هر روز از صبح
زود که بلند میشد بفکر این بود که درآمد املاک حاجی را زیادتر بکند . زن و بچه های او را در خانة کوچکتر برد،
خانه شخص ی آنها را کرایه داد ، برای بچه هایش معلم سر خانه آورد ، دارائی او را بجریان انداخت و از صبح تا
شام مشغول دوندگی و سرکشی بعلاقه و املاک حاجی بود.
ازین به بعد داش آکل از شبگردی و قرق کردن چهار سو کناره گرفت . دیگر با دوستانش جوششی نداشت
و آن شور سابق از سرش افتاد . ولی همة داشها و لاتها که با او همچشمی داشتند به تحریک آخوندها که
دستشان از مال حاجی کوتاه شده بود ، دو ب ه دستشان افتاده برای داش آکل لغز میخواندند و حرف او نقل
مجالس و قهوه خانه ها شده بود . در قهوه خانه پاچنار اغلب توی کوک داش آکل میرفتند و گفته میشد :
" داش آکل را میگوئی ؟ دهنش میچاد ، سگ کی باشد ؟ یارو خوب دک شد ، در خانه حاجی موس موس
میکند ، گویا چیزی میماسد ، دیگر دم محلة سر دزک که میرسد دمش را تو پاش میگیرد و رد میشود ."
کاکا رستم با عقده ای که در دل داشت با لکنت زبانش میگفت :
" سر پیری معرکه گیری ! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده ! گزلیکش را غلاف کرد ! خاک تو چشم مردم
پاشید ، کتره ای چو انداخت تا وکیل حاجی شد و همة املاکش را بالا کشید . خدا بخت بدهد . "
دیگر حنای داش آکل پیش کسی رنگ نداشت و برایش تره هم خورد نمیکردند . هر جا که وارد میشد در
گوشی با هم پچ و پچ میکردند و او را دست میانداختند . داش آکل از گوشه و کنار این حرفها را میشنید ولی
بروی خودش نمیآورد و اهمیتی هم نمیداد ، چون عشق مرجان بطوری در رگ و پی او ریشه دوانیده بود که فکر
و ذکری جز او نداشت.
شبها از زور پریشانی عرق مینوشید و برای سرگرمی خودش یک طوطی خریده بود . جلو قفس می نشست
و با طوطی درد دل میکرد . اگر داش آکل خواستگاری مرجان را میکرد البته مادرش مرجان را بروی دست باو
میداد . ولی از طرف دیگر او نمیخواست که پای بند زن و بچه بشود، میخواست آزاد باشد ، همان طوریکه بار
آمده بود . بعلاوه پیش خودش گمان می کرد هرگاه دختری که باو سپرده شده بزنی بگیرد ، نمک بحرامی خواهد
بود ، از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آینه نگاه میکرد ، جای جوش خوردة زخ مهای قمه ، گوشة چشم
پائین کشیده خودشرا برانداز میکرد ، و با آهنگ خراشیده ای بلند بلند میگفت :
" شاید مرا دوست نداشته باشد ! بلکه شوهر خوشگل و جوان پیدا بکند … نه ، از مردانگی دور است … او
چهارده سال دارد و من چهل سالم است … اما چه بکنم ؟ این عشق مر ا میکشد … مرجان … تو مرا کشتی …
به که بگویم ؟ مرجان … عشق تو مرا کشت ..! "
اشک در چشمهایش جمع و گیلاس روی گیلاس عرق مینوشید . آنوقت با سر درد همینطور که نشسته بود
خوابش میبرد .
ولی نصف شب، آنوقتی که شهر شیراز با کوچه های پر پیچ و خم ، باغها ی دلگشا و شراب های ارغوانیش
بخواب میرفت ، آن وقتیکه ستاره ها آرام و مرموز بالای آسمان قیر گون ب ه هم چشمک میزدند . آن وقتیکه
مرجان با گونه های گلگونش در رختخواب آهسته نفس میکشید و گذارش روزانه از جلوی چشمش میگذشت ،
همانوقت بود که داش آکل حقیقی ، داش آکل طبی عی با تمام احساسات و هوا و هوس ، بدون رودر بایستی از تو
قشری که آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود ، از توی افکاری که از بچگی باو تلقین شده بود، بیرون میآمد
و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می کشید ، تپش آهسته قلب ، لبهای آتشی و تن نرمش را حس میکرد و از
روی گونه هایش بوسه میزد . ولی هنگامیکه از خواب می پرید ، بخودش دشنام میداد ، به زندگی نفرین میفرستاد
و مانند دیوانه ها در اطاق بدور خودش می گشت ، زیر لب با خودش حرف میزد و باقی روز را هم برای این که
فکر عشق را در خودش بکشد به دوندگی و رسیدگی بکارهای حاجی میگذرانید .
هفت سال بهمین منوال گذشت ، داش آکل از پرستاری و جانفشانی دربارة زن و بچة حاجی ذره ای فرو
گذار نکرد . اگر یکی از بچه های حاجی ناخوش میشد شب و روز مانند یک مادر دلسوز بپای او شب زنده داری
می کرد، و به آنها دلبستگی پیدا کرده بود ، ولی علاقة او به مرجان چیز دیگری بود و شاید همان عشق مرجان
بود که او را تا این اندازه آرام و دست آموز کرده بود . درین مدت همة بچه های حاجی صمد از آب و گل در
آمده بودند.
ولی ، آنچه که نباید بشود شد و پیش آمد مهم روی داد : برای مرجان شوهر پیدا شد ، آنهم چه شوهری که
هم پیرتر و هم بدگل تر از داش آکل بود . ازین واقعه خم بابروی داش آکل نیامد ، بلکه برعکس با نهایت
خونسردی مشغول تهیة جهاز شد و برای شب عقدکنان جشن شایانی آماده کرد . زن و بچة حاجی را دوباره
بخانه شخصی خودشان برد و اطاق بزرگ ارسی دار را برای پذیرائی مهمانها ی مردانه معین کرد ، همة کله گنده
ها ، تاجرها و بزرگان شهر شیراز درین جشن دعوت داشتند.
ساعت پنج بعد از ظهر آنروز ، وقتیکه مهمانها گوش تا گوش دور اطاق روی قالیها و قالیچه های گرانبها
نشسته بودند و خوانچه های شیرینی و میوه جلو آنها چیده شده بود ، داش آکل با همان سر و وضع داشی
قدیمش، با موهای پاشنه نخواب شانه کرده ، ار خلق راه راه ، شب بند قداره ، شال جوزه گره، شلوار دبیت
مشکی، ملکی کار آباده و کلاه طاسولة نو نوار وارد شد . سه نفر هم با دفتر و دستک دنبال او وارد شدند . همه
مهمانها بسر تا پای او خیره شدند . داش آکل با قدمهای بلند جلو امام جمعه رفت ، ایستاد و گفت :
" آقای امام ، حاجی خدا بیامرز وصیت کرد و هفت سال آزگار ما را توی هچل انداخت . پسر از همه
کوچکترش که پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد . اینهم حساب و کتاب دارائی حاجی است . ( اشاره کرد به سه
نفری که دنبال او بودند . ) تا بامروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جیب خود داده ام . حالا دیگر
ما به سی خودمان آنها هم به سی خودشان !"
تا اینجا که رسید بغض بیخ گلویش را گرفت . سپس بدون اینکه دیگر چیزی بیفزاید یا منتظر جواب بشود ،
سرش را زیر انداخت و با چشم های اشک آلود از در بیرون رفت . در کوچه نفس راحتی کشید، حس کرد که آزاد
شده و بار مسئولیت از روی دوشش برداشته شده ، ولی دل او شکسته و مجروح بود . گامهای بلند و لاابالی بر
میداشت، همینطور که میگذشت خانة ملا اسحق عرق کش جهود را شناخت، بی درنگ از پله های نم کشیدة آجری
آن داخل حیاط کهنه و دود زده ای شد که دور تا دورش اطاقهای کوچک کثیف با پنجرة های سوراخ سوراخ مثل
لانة زنبور داشت و روی آب حوض خزه سبز بسته بود . بوی ت رشیده ، بوی پرک و سردابه های کهنه در هوا
پراکنده بود . ملا اسحق لاغر با شبکلاه چرک و ریش بزی و چشمهای طماع جلو آمد ، خندة ساختگی کرد .
داش آکل بحالت پکر گفت :
" جون جفت سبیلهایت یک بتر خوبش را بده گلویمان را تازه بکنیم. "
ملا اسحق سرش را تکان داد، از پلکان زیر زمین پائین رفت و پس از چند دقیقه با یک بتری بالا آمد . داش
آکل بتری را از دست او گرفت ، گردن آنرا بجرز دیوار زد سرش پرید ، آنوقت تا نصف آن را سر کشید ، اشک
در چشمهایش جمع شد ، جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاک کرد پسر ملا اسحق که بچة
زردنبوی کثیفی بود ، با شکم بالا آمده و دهان باز و مفی که روی لب ش آویزان بود ، بداش آکل نگاه می کرد ،
داش آکل انگشتش را زد زیر در نمکدانی که در طاقچة حیاط بود و در دهنش گذاشت .
ملا اسحق جلو آمد، روی دوش داش آکل زد و سر زبانی گفت :
" مزة لوطی خاک است ! "
بعد دست کرد زیر پارچة لباس او و گفت :
" این چیه که پوشیدی ؟ این ارخلق حالا ور افتاده . هر وقت نخواستی من خوب میخرم . "
داش آکل لبخند افسرده ای زد ، از جیبش پولی در آورد ، کف دست او گذاشت و از خانه بیرون آمد . تنگ
غروب بود . تنش گرم و فکرش پریشان بود و سرش درد میکرد . کوچه ها هنوز در اثر باران بع د از ظهر نمناک
و بوی کاه گل و بهار نارنج در هوا پیچیده بود ، صورت مرجان ، گونه های سرخ ، چشم های سیاه و مژه های
بلند با چتر زلف که روی پیشانی او ریخته بود م حو و مرموز جلو چشم داش آکل مجسم شده بود . زندگی
گذشتة خود را بیاد آورد ، یاد گارهای پیشین از جلو او یک بیک رد میشدند . گردشهائی که با دوستانش سر قبر
سعدی و بابا کوهی کرده بود بیاد آورد ، گاهی لبخند میزد ، زمانی اخم میکرد . ولی چیزیکه برایش مسلم بود
اینکه از خانة خودش میترسید، آن وضعیت برایش تحمل ناپذیر بود، مثل این بود که دلش کنده شده بود ،
میخواست برود دور بشود . فکر کرد بازهم امشب عرق بخورد و با طوطی درد دل بکند ! سر تا سر زندگی
برایش کوچک و پوچ و بی معنی شده بود. درین ضمن شعری بیادش افتاد، از روی بی حوصلگی زمزمه کرد :
" به شب نشینی زندانیان برم حسرت ،
که نقل مجلسشان دانه های زنجیر است "
آهنگ دیگری بیاد آورد، کمی بلندتر خواند :
" دلم دیوانه شد، ای عاقلان، آرید زنجیری ،
که نبود چارة دیوانه جز زنجیر تدبیری !"
این شعر را با لحن نا امیدی و غم و غصه خوان د، اما مثل اینکه حوصله اش سر رفت ، یا فکرش جای دیگر
بود خاموش شد .
هوا تاریک شده بود که داش آکل دم محله سردزک رسید . اینجا همان میدانگاهی بود که پیشتر وقتی دل
ودماغ داشت آنجا را قرق میکرد و هیچکس جرأت نمیکرد جلو بیاید . بدون اراده رفت روی سکوی سنگی جلو در
خانه ای نشست ، چپقش را در آورد چاق کرد ، آهسته میکشید . بنظرش آمد که اینجا نسبت به پیش خراب تر
شده، مردم ب ه چشم او عوض شده بودند ، همانطوریکه خود او شکسته و عوض شده بود چشمش سیاهی
میرفت، سرش درد میکرد ، ناگهان سایة تاریکی نمایان شد که از دور بسوی او میآمد و همینکه نزدیک شد گفت :
" لو لو لوطی لوطی را شه شب تار میشناسه ."
داش آکل کاکا رستم را شناخت ، بلند شد ، دستش را به کمرش زد، تف برزمین انداخت و گفت :
" اروای بابای بیغیرتت ، تو گمان کردی خیلی لوطی هستی ، اما تو بمیری روی زمین سفت نشاشیدی !"
کاکا رستم خندة تمسخر آمیزی کرد، جلو آمد و گفت :
" خ خ خیلی وقته دیگ دیگه ای این طرفهاپه په پیدات نیست !.. اام شب خاخاخانة حاجی عع عقد کنان است،
مک توتو را راه نه نه …"
داش آکل حرفش را برید :
" خدا ترا شناخت که نصف زبانت داد، آن نصف دیگرش را هم من امشب میگیرم ."
دست برد قمة خود را بیرون کشید . کاکا رستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را بدست گرفت . داش آکل
سر قمه اش را بزمین کوبید، دست بسینه ایستاد و گفت :
" حالا یک لوطی میخواهم که این قمه را از زمین بیرون بیاورد ! "
کاکا رستم ناگهان باو حمله کرد ، ولی داش آکل چنان ب ه مچ دست او زد که قمه از دستش پرید . از صدای
آنها دسته ای گذرنده بتماشا ایستادند ، ولی کسی جرأت پیش آمدن یا میانجیگری را نداشت .
داش آکل با لبخند گفت :
" برو، برو بردار ، اما بشرط اینکه این د فعه غرس تر نگهداری، چون امشب میخواهم خرده حسابهایمانرا پاک
بکنم !"
کاکا رستم با مشت های گره کرده جلو آمد، و هر دو بهم گلاویز شدند . تا نیمساعت روی زمین میغلطیدند،
عرق از سرو رویشان میریخت ، ولی پیروزی نصیب هیچکدام نمیشد . در میان کشمکش سرداش آکل بسختی
روی سنگفرش خورد ، نزدیک بود که از حال برود . کاکا رستم هم اگر چه بقصد جان میزد ولی تاب مقاومتش
تمام شده بود . اما در همینوقت چشمش ب ه قمة داش آکل افتاد که در دسترس او واقع شده بود ، با همة زور و
توانائی خودش آنرا از زمین بیرون کشید و به پهلوی داش آکل فرو برد. چنان فرو کرد که دستهای هر دوشان از
کار افتاد.
تماشاچیان جلو دویدند و داش آکل را ب ه دشواری از زمین بلند کردند ، چکه های خون از پهلویش بزمین
میریخت . دستش را روی زخم گذاشت ، چند قدم خودش را کنار دیوار کشانید ، دوباره ب ه زمین خورد بعد او را
برداشته روی دست بخانه اش بردند.
فردا صبح همینکه خبر زخم خوردن داش آکل بخانة حاجی صمد رسید ، ولی خان پسر بزرگش به
احوالپرسی او رفت . سر بالین داش آکل که رسید دید او با رنگ پریده در رختخواب افتاده، کف خونین از دهنش
بیرون آمده و چشمانش تار شده ، ب ه دشواری نفس م ی کشید . داش آکل مثل اینکه در حالت اغما او را شناخت ،
با صدای نیم گرفته لرزان گفت :
" در دنیا … همین طوطی … داشتم … جان شما … جان طوطی … او را بسپرید … به … "
دوباره خاموش شد، ولی خان دستمال ابریشمی را در آورد ، اشک چشمش را پاک کرد . داش آکل از ح ال
رفت و یکساعت بعد مرد.
همة اهل شیراز برایش گریه کردند.
ولی خان قفس طوطی رابرداشت و به خانه برد.
عصر همان روز بود، مرجان قفس طوسی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پروبال، نوک برگشته و
چشمهای گرد بی حالت طوطی خیره شده بود. ناکاه طوطی با لحن داشی – با لحن خراشیده ای گفت :
" مرجان … مرجان … تو مرا کشتی … به که بگویم … مرجان … عشق تو … مرا کشت ."
اشک از چشمهای مرجان سرازیر شد.


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

این داستان شخصیتی به ظاهر فرعی و حاشیه‌ای دارد به نام مرجان، که از نخستین لحظه‌ی حضورش در داستان، تا پایان آن، تاثیر شگفت‌انگیز خود را بر شخصیت محوری (داش آکل) و سرنوشت او باقی می‌گذارد. به این اعتبار مرجان شخصیتی فرعی و حاشیه‌ای نیست و در این جا می‌توان نشان داد که ادبیات، خودش ساخت خودش را می‌شکند و به اصطلاح، ادبیات خود را ساخت شکنی می‌کند.

یکی از کارهای داش‌ها و لوطی‌ها قُرُق کردن محله‌ها بوده است؛ رسمی قدیمی در ایران مردسالار در دوران گذشته. لوطی‌ها یا بزرگ‌ترین لات‌ها و لومپن‌ها، محله‌ها را قرق می‌کرده‌اند؛ یعنی بر تمام امور نظارت می‌کرده‌اند و فرمان می‌رانده‌اند. یکی از جنبه‌های قرق کردن، کنترل زنان به نام دفاع و حمایت از آنان در محله بوده است. زنانِ محله ناموس مردان محله و ناموس لوطی آن محله محسوب می‌شده‌اند و دفاع از ناموس آنان در برابر مردان غیر خودی و مردان محلات دیگر، نشانگر غیرت و تعصب مردانه‌ی لوطی و جزء وظایف اصلی و مهم او بوده است. بدیهی است که این حفاظت‌های ناخواسته و تحمیلی تا چه حد آزادی عمل و رفتار زنان را در محلات سلب می‌کرده و نافیِ استقلال عمل فردی آنان بوده است. زنان، که در وهله‌ی نخست زندانی و اسیر خانه‌هایی تحت ریاست پدران، برادران و یا شوهران بوده‌اند، به محض خروج از خانه، تحت قیمومیت و نظارت لوطی‌های محله قرار می‌گرفته‌اند. یعنی از اندرونی خانه پا به اندرونی محله می‌گذاشته‌اند و آزادی راه رفتن، حرف زدن، خندیدن و معاشرت با دیگران، به ویژه با غیرخودی‌ها برای آنان معنایی نداشت. مسائل اخلاقی یکی از زمینه‌هایی است که در آن، معیار ارزش‌های اخلاقی مردانه همواره بر خلاف منافع زنان عمل کرده است. مردان همواره خود را حافظ و مدافع ناموس زنان خودی در برابر مردان غیرخودی دانسته‌اند. البته این امر مردان خودی را در برنمی‌گیرد. دفاع از ناموس مادر، خواهر و زن (دفاع از ناموس خانه)، دفاع از ناموس دختران و زنان محله‌ی خود در برابر مردان محلات دیگر و بالاخره دفاع از ناموس زنان کشور در برابر کشورهای بیگانه به نام غیرت مردانه، غیرت محلی و غیرت ملی در واقع توهین مستقیم و آشکار به هویت مستقل زنان و سلب آزادی‌های انسانی آنان بوده است. به بیان دیگر، در جهان مردان و با معیارهای ارزشی خاص مردانه، صفت قیم بودن و حافظ ناموس بودن خصیصه‌ای مثبت و از دید زنان دخالت موهنی در زندگی جنسی آنان و تجاوز به حقوق انسانی‌شان بوده است. سلطه‌ی داش آکل بر فضای مادی و معنوی محله‌ی او حکایت از تسلط ابر مرد بر فضا و انسان‌های پیرامون او دارد. به عبارتی سایه سنگین داش آکل بر محله سنگینی می‌کرد. غم او برای محله ناراحتی و شادی‌اش شادی می‌آورد.



مسیحا

1388/2/10 3:58 ب.ظ


مثلاً تغییر فضای قهوه‌خانه پس از آن که خبر وصی شدن خودرا از پیشکار حاجی صمد می‌شنود و از این که در چنین دردسری افتاده است حالش تغییر می‌کند. حضور غایب‌وار زنان داستان از زمانی مطرح می‌شود که حاجی صمد، سرپرست آنان، می‌میرد. زنان می‌خواهند از حصار اندرونی به درآیند و حضوری مستقل یابند. نخستین برخورد زن حاجی صمد با داش آکل و نخستین نگاه آزاد این دو زن (مرجان و مادر) از اندرونی به بیرونی است. اما سایه‌ی سهمگین سرپرست بعدی که به سرعت جانشین اولی می‌شود این مجال و فرصت را از زنان می‌گیرد و آن‌ها بار دیگر به اعماق اندرونی پرتاب می‌شوند. اما این بار به فضایی حتی کوچک‌تر از قبل و با امکانات و تجهیزاتی کمتر. به این ترتیب روشن می‌شود که زن حاجی صمد پس از سال‌های بسیار زندگی با او و داشتن فرزندان متعدد هیچ گونه اختیاری حتی برای انتخاب محل زندگی خود و اداره اموال و اثاثیه و دارایی‌های خود و فرزندانش ندارد. نقل و انتقال او، مرجان و فرزندان دیگرش، مثل اثاثیه و باقی ماترک شوهر با اختیار تام و تمام داش آکل انجام می‌شود. اکنون زن حاجی صمد و مرجان در قلمرو قیمومیت داش آکل قرار دارند و سرنوشتشان به عزم و اراده‌ی او بستگی پیدا کرده است. این وضعیت هنگام عروسی مرجان نیز خود را با قوت تمام به ما می‌نمایاند. انجام همه‌ی امور توسط داش آکل بنا به تاویل مردانه از احساس مسئولیت شدید لوطی بزرگوار شهر نشات می‌گیرد، نه از قیم مآبی مقتدرانه و مذکر گونه‌ای که مطابق فرهنگ و سنت‌های زمانه هر گونه اختیار عمل و آزادی تصمیم‌گیری را از زنان سلب می‌کند. فرهنگ رایج، زن را به شدت تحقیر می‌کند و فاقد ارزش می‌شمارد. در زمینه‌ی چنین اعتقادی است که زن حاجی صمد نه تنها در زمان حیات شوهر جز اندرونی جایی و اعتباری ندارد، بلکه در بستر مرگ شوهر نیز حضورش را هنگام اعلام وصیت شوهر لازم نمی‌بینند. شبی که حال حاجی صمد به هم می‌خورد، امام جمعه را سر بالینش می‌آورند تا حاجی در حضور همه‌ی آقایان وکیل و وصی خود را معرفی کند. داش آکل سی و پنج ساله که به قول راوی داستان، شگفت‌آور به نظر می‌آمد که تا آن زمان موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نکرده بود و حتی چند باری هم که رفقا زیر پایش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند، او همیشه کناره گرفته بود، ناگهان و در یک نگاه عاشق مرجان دختر چهارده ساله‌ی حاجی صمد می‌شود. عشق مرجان سبب می‌شود داش آکل از زندگی لوطی‌وار گذشته‌ی خود فاصله بگیرد و حفظ موقعیت قبلی‌اش در محله برایش بی‌اهمیت شود؛ نبرد شبانه با کاکا رستم را از یاد ببرد و در عوض، همه‌ی هوش و حواسش متوجه مرجان باشد. در این قسمت از داستان معیارهای ارزشی برای داش آکل تغییر کرده است. او که پیش از این بالای دست خودش چشم نداشت کس دیگری را ببیند اکنون اهمیتی به حرف‌های دیگران نمی‌داد و به جز عشق مرجان چیز دیگری در ذهن نداشت.


مسیحا

1388/2/10 3:59 ب.ظ


طی هفت سال بعد تغییر خلق و خوی داش آکل فقط به جایگزین کردن عنصر عشق به جای قدر قدرتی در میان داش‌ها و لات‌ها منحصر نمی‌شود. رقت احساسات، تلطیف شدن روحیات، شدت گرفتن عواطف و... در زمره‌ی این دگرگونی درونی است. در تاویل‌های رایج از این داستان، تراژدی زندگی داش آکل مانع دیدن تراژدی زندگی زنان داستان به ویژه مرجان است. تاویل‌های مسلط فقط تراژدی مرگ داش آکل را می‌بیند ولی مرگ مرجان جوان یعنی زنده به گور کردن او در خانه‌ی یک پیرمرد که تراژدی موازی دیگری است در این تاویل‌ها نادیده گرفته شده است. در پایان داستان مرجان را می‌بینیم که با شنیدن این جمله‌ی داش آکل: مرجان... عشق تو... مرا کشت. اشک از چشمانش سرازیر می‌شود. به این ترتیب او خود را در این فاجعه‌ی غم‌انگیز مردانه مقصر می‌یابد. در جریان داستان می‌بینیم که داش آکل سرانجام پس از کشمکش‌های طولانی بسیار، آگاهانه برای ازدواج مرجان با مرد دیگری اقدام می‌کند و باز می‌بینیم که چگونه بی‌اعتنا و بی‌توجه به فرجام غم‌انگیز زندگی مرجان فقط به حال خود دل می‌سوزاند و در پایان، گلایه‌اش را از زندگی از زبان طوطی‌اش به گوش مرجان می‌رساند و به این ترتیب غمی به غم‌های او می‌افزاید. اشک‌های مرجان در سطر پایان داستان بار دیگر اندوه خاموش و مظلومانه قربانی اصلی داستان، یعنی مرجان را به ما می‌نمایاند. قربانی‌ای که نه تنها هیچ نقشی در تعیین سرنوشت خود ندارد (بر خلاف داش آکل که آگاهانه در مسیر زندگی و حتی نوع مرگش را خود تعیین می‌کند.) بلکه در هیچ جای داستان فرصت بیان خود و زندگی اسارت بارش را نمی‌یابد. آیا داش آکل شخصیت لوطی و جوانمرد داستان لحظه‌ای به نقش و مسئولیت خود در قبال آینده‌ی تباه شده‌ی مرجان اندیشیده است؟ آیا صفات لوطی‌گری، جوانمردی، غیرت و آزادمنشی داش آکل لحظه‌ای به کار مقابله با سرنوشت غم‌انگیز مرجان آمده است؟ آیا قربانی شدن مرجان که با تصمیم خونسردانه‌ی داش آکل متحقق می‌شود، برای لحظه‌ای اشک به چشمان داش مشهور سرشناس شهر آورده است؟ اگر چه ازدواج با داش آکل یا پیرمرد خواستگار در هر حال در اسارت آینده‌ی او تفاوت چندانی نخواهد داشت. مرجان در واقع قربانی سازش مردان با یکدیگر در نظام مردسالاری است. سرپرستی و قیمومیت مرجان از پدرش حاجی صمد به داش آکل و از داش آکل به شوهرش منتقل شده است و او در تمام ماجرای این نقل و انتقال تماشاگری ستمدیده و خاموش است. در تمام لحظاتی که داش آکل به زندگی گذشته و آینده‌ی خودش می‌اندیشد و به این که دیگر زندگی برایش کوچک و بی‌معنی شده است، آینده و چگونگی زندگی مرجان در تخیلات و اندیشه‌ی او جایی ندارد. با وجود این، خواننده‌ی هوشیار به تدریج متوجه می‌شود که آمدن و رفتن مرجان در زندگی داش آکل چه نتایج عمیقی به بار آورده است


مسیحا

1388/2/10 4:00 ب.ظ


. ماهیت زندگی داش مانند و لوطی‌وار داش آکل با ورود مرجان برای او بی‌معنی می‌شود و خروج مرجان از زندگی او برای داش آکل پوچی و بی‌هدفی به دنبال می‌آورد. پوچی‌ای که او را به سمت مرگ می‌کشاند. نبرد با کاکا رستم نتیجه‌اش از پیش روشن است؛ داش آکل، داش محل، لوطی‌ای که همه از او و از قدرتش واهمه داشتند در موقع ضعف به دست کاکا رستم و با قمه‌ی خودش مضروب می‌شود. پیش از مرگ، طوطی خود، یگانه چیز عزیزش در دنیا را برای مرجان می‌فرستد تا راز دلش را او بشنود و بعد برای همیشه خاموش می‌شود. هنگام شنیدن پیام او اشک از چشمان مرجان سرازیر می‌شود. آیا اگر عشق داش آکل به مرجان ویژگی‌های مردانه نداشت، او می‌توانست و راضی می‌شد که معشوق را با گفتن جملاتی چنین محزون و دلخراش تا پایان عمر بیازارد؟ معشوقی که هیچ گناه و تقصیری در پیش آمدن چنین وضعیتی ندارد و خود نیز قربانی همین وضعیت است؟ آیا چنین بی‌توجهی و بی‌ملاحظگی از مختصات عشق مردانه نیست؟ به جملات پایانی داستان داش آکل بار دیگر دقت کنید: عصر همان روز بود. مرجان قفس طوطی را جلوش گذاشته بود و به طوطی خیره شده بود. ناگاه طوطی با لحن داشی ـ با لحن خراشیده‌ای گفت: مرجان... مرجان... تو مرا کشتی... به که بگویم... مرجان... عشق تو... مرا کشت. اشک از چشم‌های مرجان سرازیر شد.






حسین ورجانی ـ عضو هیأت علمی خانه داستان سرو




قاصدک

1388/2/10 5:15 ب.ظ



سلام به همگی

داستان سگ ولگرد رو از اینجا بخونید:
http://www.sokhan.com/hedayat/sag_velgard.pdf





داستان سگ ولگرد رو از اینجا بخونید:
http://www.sokhan.com/hedayat/sag_velgard.pdf


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
مردی که نفسش را کشت

میرزا حسینعلی هر روز صبح سر ساعت معین، با سرداری سیاه، دگمه های انداخته، شلوار اتو زده و کفش
مشکی براق گامهای مرتب بر میداشت و از یکی از کوچه های طرف سرچشمه بیرون میآمد، از جلو مسجد
سپهسالار میگذشت، از کوچة صفی علیشاه پیچ میخورد و به مدرسه میرفت.
در میان راه اطراف خودش را نگاه نمیکرد . مثل اینکه فکر او متوجه چیز مخصوصی بود . قیافه ای نجیب و باوقار،
چشمهای کو چک، لبهای برجسته و سبیلهای خرمائی داشت . ریش خودش را همیشه با ماشین میزد، خیلی
متواضع و کم حرف بود.
ولی گاهی، طرف غروب از دور هیکل لاغر میرزا حسینعلی را بیرون دروازه میشد تشخیص داد که دستهایش را
از پشت بهم وصل کرده، خیلی آهسته قدم میزد، سرش پائین، پشتش خمید ه، مثل اینکه چیزی را جستجو می کرد،
گاهی میایستاد و زمانی زیر لب با خودش حرف میزد.
مدیر مدرسه و سایر معلمان نه از او خوششان میامد و نه بدشان میامد، بلکه یک تأثیر اسرارآمیز و دشوار در
آنها میکرد . بر عکس شاگردان که از او راضی بودند، چون نه دیده شده بود که خشم ناک بشود و نه اینکه کسی
را بزند . خیلی آرام، تودار و با شاگردان دوستانه رفتار مینمود . ازین رو معروف بود که کلاهش پشم ندارد، ولی
با وجود این شاگردان سر درس او مؤدب بودند و از او حساب میبردند.
تنها کسیکه میانه اش با میرزا حسینعلی گرم بود و گاهی صحبت میانشان ر د و بدل میشد، شیخ ابوالفضل معلم
عربی بود که خیلی ادعا داشت، پیوسته از درجة ریاضت و کرامت خودش دم میزد که چند سال در عالم جذبه
بوده، چند سال حرف نمیزده و خودش را فیلسوف دهر جانشین بوعلی سینا و مولوی و جالینوس میدانست . ولی
از آن آخوندهای خودپسند ظاهرساز بود که معلوماتش را ب ه رخ مردم می کشید. هر حرفی که بمیان میامد فورًا
یک مثل یا جملة عربی آب نکشیده و یا از اشعار شعرا به استشهاد آن میآورد و با لبخند پیروزمندانه تأثیر
حرفش را در چهرة حضار جستجو میکرد . و این خود غریب مینمود که میرزا حسینعلی معلم فارسی و تاریخ
ظاهرآ متجدد و بدون هیچ ادعا شیخ ابوالفضل را در دنیا ب ه رفاقت خودش انتخاب بکند، حتی گاهی شیخ را بخان ة
خودش میبرد و گاهی هم بخانة او میرفت.
میرزا حسینعلی از خانواده های قدیمی، آدمی با اطلاع و از هر حیث آراسته بود و بقول مردم از دارالفنون فارغ
التحصیل شده بود ، دو سه سال با پدرش در ماموریت کار کرده بود، ولی از سفر آخری که برگشت در تهران
ماندنی شد، و شغل معلمی را اختیار کرد، تا نسبتًا وقتش باو اجازه بدهد که به کارهای شخصی بپردازد، چه او
کار غریب و امتحان مشکلی را عهده دار شده بود.
از بچگی، همانوقت که آخوند سرخان ه برای او و برادرش میامد میرزا حسینعلی استعداد و قابلیت مخصوصی در
فراگرفتن ادبیات و اشعار متصوفین و فلسفة آنها آشکار میکرد، حتی به سبک صوفیان شعر میساخت . معلم آنها
شیخ عبدالله که خودش را از جرگة صوفیان میدانست توجه مخصوصی نسبت به تلمیذ خودش آشکار میکرد،
افکار صوفیان باو تلقین مینمود و از شرح حالات عرفا و متصوفین برای او نقل میکرد . بخصوص از علو مقام
اناالحق منصور حلاج برای او حکایت کرده بود که منصور از مقام ریاضت نفس بجائی رسیده بود که بالای دار
میگفت: این حکایت در فکر جوان میرزا حسینعلی خیلی شاعرانه بود . و بالاخره یکروز شیخ عبدالله باو ا ظهار کرد
این فکر همیشه . با آن مایه که در تو میبینم هر گاه پیروی اهل طریقت را بکنی بمراتب عالیه خواهی رسید : که
بیاد میرزا حسینعلی بود، در مغز او نشو و نما کرده و ریشه دوانیده بود و همیشه آرزو میکرد که موقع مناسبی
بدست آورده، مشغول ریاضت و کار بشود. بعد هم او و برادرش وارد مدرسة دارالفنون شدند، در آنجا هم میرزا
حسینعلی در قسمت عربی و ادبی خیلی قوی شد . برادر کوچکش با افکار او همراه نبود، او را مسخره میکرد و
می گفت: این خیالات بجز اینکه در زندگی انسانرا عقب بیندازد و جوانی را بیخود از دست بدهد فایدة دیگری ندارد.
ولی میرزا حسینعلی توی دلش بحرفهای او میخندید، فکر او را مادی و کوچک میپنداشت و برعکس در تصمیم
خودش بیشتر لجوج میشد و بواسطه همین اختلاف نظر، بعد از مرگ پدرش از هم جدا شدند . چیزیکه دوباره فکر
او را قوت داد این بود که در م سافرت اخیرش به کرمان به درویشی برخورد که پس از مصاحباتی حرف میرزا
عبدالله معلمشان را تایید کرد و باو وعده داد هر گاه در تصوف کار بکند و بخودش ریاضت بدهد ب ه مدارج عالیه
خواهد رسید . این شد که پنج سال بود میرزا حسینعلی کنج انزوا گزیده و در را بروی خویش و آشنا بسته، مجرد
زندگی مینمود و پس از فراغت از معلمی قسمت عمدة کار و ریاضت او در خان هاش شروع میشد.
خانة او کوچک و پاکیزه بود مثل تخم مرغ. یک ننه آشپز پیر و یک خانه شاگرد داشت . از در که وارد میشد
لباسش را با احتیاط در میآورد، به چوب رختی آویزان میکرد، لبادة خاک ستری رنگی میپوشید و در کتابخانه اش
میرفت. برای کتابخانه اش بزرگترین اطاق خانه را اختصاص داده بود . گوشة آن پهلوی پنجره یک دشک سفید
افتاده بود، رویش دو متکا، جلو آن یک میز کوتاه، روی آن چند جلد کتاب، با یک بسته کاغذ و قلم و دوات گذاشته
شده بود . کتابهای روی م یز جلد هایش کار کرده بود و باقی کتابها بدون قفسه بندی در طاقچه های اطاق روی هم
چیده شده بود.
موضوع این کتابها عرفان و فلسفة قدیم و تصوف بود، تنها تفریح و سرگرمی او خواندن همین کتابها بود، که تا
نصف شب جلو چراغ نفتی پشت میز آنها را زیر و رو میکرد و میخواند . پیش خودش تفسیر میکرد و آنچه که
بنظرش مشکل یا مشکوک میامد خارج نویس مینمود تا بعد با شیخ ابوالفضل سر هر کدام مباحثه بکند . نه اینکه
میرزاحسینعلی از دانستن معنی آنها عاجز بود، بلکه او بسیاری از عوالم روحی و فلسفی را طی کرده بود و خیلی
بهتر از شیخ ابوالفضل به افکار موشکاف و به نکات خیلی دقیق بعضی اشعار صوفیان پی میبرد، آنها را در
خودش حس می کرد و یک دنیای ماوراء دنیای مادی در فکر خودش ایجاد کرده بود و همین سبب خودپسندی او
شده بود چون او خودش را برتر از سایر مردم میدانست و باین برتری خود اطمینان کامل داشت.
میرزا حسینعلی میدانست که یک سر و رمزی در دنیا وجود دارد که صوفیان بزرگ به آن پی برد هاند و این مطلب
هم برای او آشکار بود که برای شروع محتاج مرشد است یا کسی که او را راهنمائی بکند، همانطوریکه شیخ
چون سالک را در بدایت حال خاطر در تفرق ه است، باید صورت پیر را در نظر بگیرد که عبدالله باو گفته بود که
این شد که پس از جستجوی زیاد شیخ ابوالفضل را پیدا کرد، اگرچه موافق سلیقة او نبود . جمعیت خاطر بهمرسد
و بجز حکم دادن چیز دیگری نمیدانست و بهر مطلب مشکلی که برمیخورد مثل اینکه با بچه رفتار بکنند، می گفت
هنوز زود است بعد شرح خواهیم داد و بالاخره شیخ ابوالفضل تنها چیزیکه باو توصیه کرد کشتن نفس بود،
اینکار را مقدم بر همه میدانست . یعنی بوسیلة ریاضت بر نفس اماره غلبه کند، و شرح مبسوطی خطابه مانند پر از
اعدی عدوک احادیث و اشعار که در مقام کشتن نفس حاضر کرده بود برای او خواند . از آن جمله این حدیث که
: و این حدیث دیگر که دشمن ترین دشمن تو خود تست که در درون تست یعنی نفسک التی بین جنبیک
. هر که او نفس کشت غازی بود : چنانکه اوحدی گوید جهادک فی هواک
و باز در این شعر :
نفس اگر شوخ شد خلافش کن
. تیغ جهل است در غلافش کن
و این شعر دیگر:
نفس خود را بکش نبرد اینست،
. منتهای کمال مرد اینست
که سالک مسلک عرفان باید مال . از جمله چیزهائی که شیخ ابوالفضل در ضمن موعظه خودش گفته بود این بود
و منال و جاه و جلال و قدرت و حشمت را خوار شمارد، که اعظم دولتها و لذتها همانا مطیع کردن نفس است.
چنانکه مکتبی گوید:
گر تو بر نفس خود شکست آری،
. دولت جاودان بدست آری
و بدان ای رفیق طریق که اگر یکبار بهوای نفس تن فریفته شوی قدم در وادی هلاک نهاده باشی چنانکه سنائی
فرماید:
نفس تا رنجور داری چاکر درگاه تست،
. باز چون میریش دادی، کم کند چون تو هزار
و نیز شیخ سعدی گوید:
مراد هر که برآری مطیع امر تو شد
. خلاف نفس، که فرمان دهد چو یافت مراد
و مشایخ طریقت نفس را سگی خوانده اند درنده که بزنجیر ریاضت مقید باید داشت، و مدام از رها شدن او بر
حذر باید بود . ولی سالک نباید که بخود غره شود و راز ن هان را با مردم نادان بمیان آرد، بلکه لازم باشد که در
هر مشکلی با مرشد خود مشورت نماید. چنانکه خواجه حافظ علیه الرحمه میفرماید:
گفت آن یار کزو گشت سردار بلند
. جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد
میرزا حسینعلی از قدیم تمایل مخصوصی ب ه فلسفة هندی و ریاضت داش ت و آرزو می کرد برای تکمیل معلومات
خودش به هندوستان برود و نزد جوکیان و ماهاتماها مشرف شده اسرار آنها را فرا بگیرد . این بود که ازین
پیشنهاد هیچ تعجب نکرد، بلکه برعکس آنرا با ایمان کامل استقبال نمود و همان روز که بخانه برگشت از مثنوی
خطی فال گرفت اتفاقًا این اشعار آمد:
نفس بی عهد است، زانرو کشتنی است
اودنی و قبله گاه اودنی است.
نفسها را لایق است این انجمن،
مرده را در خور بود گور و کفن.
نفس اگر چه زیرک است و خرده دان،
قبله اش دنیاست او را مرده دان.
آب وحی حق بدین مرده رسید،
!.. شد ز خاک مرده ای زنده پدید
این تفال سبب شد که میرزا حسینعلی تصمیم قطعی گرفت و همة جد و جهد خود را مصروف غلبه بر نفس بهیمی
کرد و مشغول ریاضت شد . و غریب تر از همه اینکه در آنروز هر چه بیشتر در کتب متصوفین غور م ی کرد بیشتر
فکرش را درین مبارزه تاکید مینمود. در رسالة نور وحدت نوشته بود:
ای سید ! چند روزی ریاضتی بر خود میباید گرفت و انفاس را مصروف این اندیشه باید ساخت، تا خیال باطل از
. میان بدر رود و خیال حق بجای آن بنشیند
در کنزالرموز میر حسینی خواند:
از مقام سرکشی بیرون برش،
. مار اماره است، میزن بر سرش
در کتاب مرصادالعباد نوشته بود:
بدانکه سالک چون در مجاهده و ریاضت نفس و تصفیة دل شروع کند، بر ملک و ملکوت او را سلوک و عبور
پیدا آید و در هر مقام بمناسبت حال او وقایع کشف افتد.
و در اشعار ناصر خسرو خواند:
تو داری اژدهائی بر سر گنج،
بکش این اژدها، فارغ شو از رنج،
و گر قوتش دهی بد زهره باشی
! ز گنج بیکران بی بهره باشی
همة این ابیات تهدیدآمیز پر از بیم و امید که برای کشتن نفس قلم فرسائی شده بود، جای شک و تردید برای
میرزا حسینعلی باقی نگذاشت که اولین قدم در راه سلوک کشتن نفس بهیمی و اهریمنی است که انسان را از
رسیدن ب ه مطلوب باز میدارد . میرزا حسینعلی میخواست در آن واحد هم بطریق اهل نظر و استدلال و هم بطریق
اهل ریاضت و مجاهده نفس خود را تزکیه کند . تقریبًا یکهفته ازین بین گذشت، ولی چیزیکه مایة دلسردی و
ناامیدی او میشد شک و تردید بود، بخصوص پس از دقیق شدن در بعضی اشعار مانند این شعر حافظ:
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو،
! که کس نگشود و نگشاید بحکمت این معما را
و یا :
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار،
. کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
اگر چه میرزا حسینعلی میدانست که کلمات می، ساقی، خرابات، پیرمغان و غیره از کنایات و اصطلاح عر فا است،
ولی با وجود این تعبیر بعضی از رباعیات خیام برایش خیلی دشوار بود و فکر او را مغشوش م یکرد.
کس خلد و جحیم را ندیدست ای دل،
گوئی که از آن جهان رسیدست ای دل؟
امید و هراس ما بچیزی است کزان:
! جز نام و نشانه نه پدیدست ای دل
و یا این رباعی:
خیام اگر زباده مستی، خوش باش،
با لاله رخی اگر نشستی، خوش باش.
چون عاقبت کار جهان نیستی است،
. انگار که نیستی، چو هستی خوش باش
این استادان دعوت بخوشی میکردند، در صورتیکه او از ابتدای جوانی همة خوشیها را بخودش حرام کرده بود . و
همین افکار یک افسوس تلخ از زندگی گذشته اش در او تولید کرد این زندگی که در آن آنقدر گذشت کرده بود،
بخودش سخت گذرانیده بود، و حالا روزهای او بطرز دردناکی صرف جستجوی فکر موهوم میشد ! دوازده سال
بود که بخودش رنج و مشقت میداد، از کیف، از خوشی جوانی بی بهره مانده بود و اکنون هم دستش خالی بود .
این شک و تردید همة این افکار را بشکل سایه های مهیبی درآورده بود که او را دنبال میکردند . بخصوص شبها
در رختخواب سردی که همیشه یکه و تنها در آن میغلطید، هر چه میخواست فکرش را متوجه عوالم روحانی بکند
بمجرد اینکه خوابش میبرد و افکارش تاریک میشد صد گونه دیو او را وسوسه میکردند . چقدر اتفاق میافتاد که
هراسان از خواب میپرید و آب سرد بسر و رویش میزد، از روز بعد خوراک خودش را کمتر میکرد، شبها روی
کاه میخوابید. چه شیخ ابوالفضل همیشه این شعر را برای او خوانده بود:
نفس چون سیر گشت بستیزد،
. توسن آسا بهر سو آلیزد
میرزا حسینعلی میدانست که هر گاه بلغزد همة زحماتش بباد می رود، ازین رو به ریاضت و شکنجه تنش میافزود.
ولی هر چه بیشتر خودش را آزار میکرد، دیو شهوت بیشتر او را ش کنجه مینمود، تا اینکه تصمیم گرفت برود
پیش یگانه رفیق و پیر مرشدش آ شیخ ابوالفضل و شرح وقایع را برای او نقل بکند و دستور کلی از او بگیرد.
همانروز که این خیال برایش آمد نزدیک غروب بود، لباسش را عوض کرد، دگمه های سرداریش را مرتب انداخت
و با گامهای شمرده بسوی خانه مرشد روانه شد . وقتیکه رسید دید مردی بحال عصبانی در خانة او ایستاده
فریاد می کشید و موهای سرش را میکند و بلند بلند میگفت:
به آشیخ بگو، فردا میبرمت عدلیه، آنجا بمن جواب بدهی، دختر مرا برا خدمتکاری بردی و هزار بلا سرش
آوردی، ناخوشش کردی، پولش را هم بالا کشیدی، یا باید صیغه اش بکنی یا شکمت را پاره می کنم. آبروی چندین
… و چند سال هام بباد رفت
میرزا حسینعلی دیگر نتوانست طاقت بیاورد، جلو رفت و آهسته گفت:
. برادر، شما اشتباه کردید. اینجا خانة شیخ ابوالفضل است
همان بی همه چیز را می گویم، همان آشیخ خدا ن اشناس را می گویم. من میدانم خانه هست، اما قایم شده، جرات
! دارد بیاید بیرون آشی برایش بپزم که رویش یکوجب روغن باشد، آخر فردا همدیگر را م یبینیم
میرزا حسینعلی چون دید قضیه جدی است خودش را کنار کشید و آهسته دور شد، ولی همین حرفها کافی بود
که او را بیدار بکن د. آیا راست بود؟! آیا اشتباه نکرده؟ شیخ ابوالفضل که باو کشتن نفس را قبل از همه چیز
توصیه می کرد، آیا خودش نتوانسته درین مجاهده فایق بشود؟ آیا خود او لغزیده و یا او را اسباب دست خودش
کرده و گول زده است؟ دانستن این مطلب برای او خیلی مهم بود . اگر راست است، آی ا همة صوفیان همینطور
بوده اند و چیزهائی می گفتند که خودشان باور نداشته اند و یا اینکار به مرشد او اختصاص دارد و میان پیغمبران
او جرجیس را پیدا کرده؟ آیا در اینصورت می تواند برود و همه شکنجه های روحی و همة بدبختیهای خودش را
برای شیخ ابوالفضل نقل بکند، و همی ن آخوند چند جمله عربی بگوید، یک دستوری سخت تر بدهد و توی دلش باو
بخندد؟ نه، باید همین امشب این سر را روشن بکند . مدتی در خیابا نهای خلوت دیوانه وار گشت زد . بعد داخل
جمعیت شد، بدون اینکه بچیزی فکر بکند، میان همین جمعیتی که پست میشمرد و مادی میدانست آهسته راه
می رفت. زندگی مادی و معمولی آنها را در خودش حس می کرد و میل داشت که مدتها مابین آنها راه برود، ولی
دوباره مثل اینکه تصمیم ناگهانی گرفت بطرف خانه شیخ ابوالفضل برگشت . ایندفعه دیگر کسی آنجا نبود . در زد
و بزنی که پشت در آمد، اسم خودش را گفت، مدتی طول کشید تا در را بروی او باز کردند. وارد اطاق که شد دید
شیخ ابوالفضل با چشمهای لوچ، صورت آبله رو و ریش حنائی مثل مربای آلو روی گلیم نشسته، تسبیح
می گرداند و چند جلد کتاب پهلویش باز بود . همینکه او را دید نیم خیز بلند شد و گفت یاالله و سینه اش را صاف
کرد. جلو او یک دستمال باز بود، در آن قدری نان خشک شده و یک پیاز بود. رو کرد باو گفت:
! بفرمائید جلو، یکشب را هم با فقرا شام بخورید
… نه، خیلی متشکرم… ببخشید اگر اسباب زحمت شدم. ازین نزدیکی می گذشتم فقط آمدم
. خیر، چه فرمایشاتی. خانه متعلق بخودتان است
میرزا حسینعلی خواست چیزی بگوید، ولی در همین وقت صدای داد و غوغا بلند شد و گرب های میان اطاق پرید که
یک کباب پخته بدهنش گرفته بود و زنی دنبال آن پیشت پیشت می کرد. میرزا حسینعلی دید که شیخ ابوالفضل
یکمرتبه عبایش را انداخت، با پیراهن و زیرشلواری دست کرد چماقی را از گوشة اط اق برداشت مانند دیوانه ها
دنبال گربه دوید . میرزا حسینعلی ازین پیش آمد حرفش را فراموش کرد و بجای خودش خشکش زده بود . تا اینکه
بعد از یکربع شیخ با صورت برافروخته نفس زنان وارد اطاق شد و گفت:
. میدانید، گربه از هفتصد دینار که بیشتر ضرر بزند، شرعًا کشتنش واجب است
میرزا حسینعلی دیگر برایش شکی باقی نماند که این شخص یکنفر آدم خیلی معمولی است و آنچه که آن مرد در
خانه اش باو نسبت میداد کام ً لا راست است. بلند شد و گفت:
. ببخشید، اگر مزاحم شدم… با اجازه شما مرخص میشوم
شیخ ابوالفضل تا در اطاق از او مشایعت کرد . همینکه در کوچه رسید، نفس راحتی کشید. حالا دیگر برایش مسلم
بود، حریف خودش را میشناخت و فهمید که همة این دم و دستگاه و دوز و کلک های شیخ برای خاطر او بوده،
کبک میخورده، آنوقت بشیوة عمر روبروی خودش در سفره نان خشک و پنیر کفک زده و یا پیاز خشکیده
می گذاشته، تا مرد م را گول بزند . باو دستور می دهد که روزی یک بادام بخورد . خودش خدمتکار خانه را آبستن
می کند و با آب و تاب این شعر عطار را برایش میخواند:
از طعام بد بپرهیز ای پسر،
همچو دد کم باش خونریز ای پسر،
نفس را از روزه اندر بند دار،
مرد را از لقمه ای خرسند دار،
روزه ای میدار چون مردان مرد،
نفس خود را از همه میدار فرد،
نی همین از اکل او را باز دار،
… بلکه نگذارش بفکر هیچکار
هوا تاریک بود . میرزا حسینعلی دوباره داخل مردم شد، مانند بچه ای که در جمعیت گم بشود، مدتی بدون اراده
در کوچه های شلوغ و غبار آلود راه رفت . جلو روشن ائی چراغ صورتها را نگاه می کرد، همة این صورتها گرفته و
غمگین بود . سر او تهی و عقده ای در دل داشت که بزرگ شده بود، این مردمی که بنظر او پست بودند پایبند شکم
و شهوت خودشان بودند و پول جمع می کردند حالا آنها را از خودش عاقل تر و بزرگتر میدانست و آرزو می کرد
که بجای یکی از آنها باشد . ولی با خودش می گفت: که میداند؟ شاید بدبخ تتر از او هم میان آنها باشد . آیا او
میتوانست بظاهر حکم بکند؟ آیا گدای سر گذر با یکقران خوشبخت تر از ثروتمن د ترین اشخاص نمیشد؟ در
صورتیکه تمام پولهای دنیا نمیتوانیست از دردهای درونی میرزا حسینعلی چیزی بکاهد.
همة کابوسهای هراسناکی که اغلب باو روی میآورد، ایندفعه سخت تر و تندتر باو هجوم آور شده بود . بنظرش
آمد که زندگی او بیهوده بسر رفته، یادگار های شوریده و درهم سی سال از جلوش می گذشت، خودش را
بدبخت ترین و بیفایده ترین جانوران حس کرد . دوره های ز ندگی او از پشت ابرهای سیاه و تاریک هویدا میشد،
برخی از تکه های آن ناگهان میدرخشید، بعد در پس پرده پنهان می گشت، همة آنها یکنواخت، خسته کننده و
جانگداز بود گاهی یک خوشی پوچ و کوتاه مانند برقی که از روی ابرهای تیره بگذرد، بچشم او همه اش پست و
بیهوده بود . چه کشمکشهای پوچی ! چه دوندگیهای جفنگی ! از خودش می پرسید و لبهایش را می گزید . در
گوشه نشینی و تاریکی جوانی او بیهوده گذشته بود، بدون خوشی، بدون شادی، بدون عشق، از همه کس و از
خودش بیزار . آیا چقدر از مردمان گاهی خودشان را از پرنده ای که در تاریکی شبها ناله می کشد گم گشته تر و
آواره تر حس می کنند؟ او دیگر هیچ عقیده ای را نمیتوانست باور بکند . این ملاقات او با شیخ ابوالفضل خیلی گران
تمام شد . زیرا همة افکار او را زیر و رو کرد، او خسته، تشنه و یک دیو یا اژدها در او بیدار شده بود که او را
پیوسته مجروح و مسموم می کرد. در اینوقت اتومبیلی از پهلویش گذشت و جلو چراغ آن صورت عصبانی، لبهای
لرزان، چشمهای باز و بی حالت او بطرز ترسناکی روشن شد . نگاه او در فضا گم شده بود، دهن نیمه باز مانند
این بود که بیک چیز دور دست می خندید، و فشاری در ته مغز خودش حس می کرد که از آنجا تا زیر پیش انی و
شقیقه هایش می آمد و میان ابروهای او را چین انداخته بود.
میرزا حسینعلی درد های مافوق بشر حس کرده بود . ساعتهای نومیدی، ساع تهای خوشی، سرگردانی و بدبختی
را می شناخت و دردهای فلسفی را که برای تودة مردم وجود خارجی ندارد میدانست . ولی حالا خودش را
بی اندازه تنها و گ مگشته حس میکرد. سرتاسر زندگی برایش مسخره و دروغ شده بود. با خودش میگفت:
! از حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ
این شعر بیشتر او را دیوانه میکرد . مهتاب کم رنگی از پشت ابرها بیرون آمده بود، ولی او توی سایه رد می شد،
این مهتاب که پیشتر برای او آنقدر افسو نگر و مرموز بود و ساعتهای دراز در بیرون دروازه با ماه راز و نیاز
می کرد، حالا یک روشنائی سرد و لوس و بی معنی بود که او را عصبانی می کرد. یاد روزهای گرم، ساعتهای دراز
درس افتاد، یاد جوانی خودش افتاد که وقتی همة همسالهای او مشغول عیش و نوش بودند او با چند نف ر طلبه
روزهای تابستان را عرق میریخت و کتاب صرف و نحو میخواند . بعد هم میرفتند بمجلس مباحثه با مدرسشان
شیخ محمد تقی، که با زیر شلواری چنباتمه می نشست یک کاسه آب یخ روبرویش بود، خودش را باد میزد و سر
یک لغت عربی که زیر و زبرش را اشتباه میکردند فریاد می کشید، همة رگهای گردنش بلند میشد، مثل اینکه دنیا
آخر شده است.
در اینوقت خیابانها خلوت بود و دکانها را بسته بودند، وارد خیابان علاءالدوله که شد صدای موزیک چرت او را
بدون تامل پردة جلو آنرا پس زد . ماکسیم پاره کرد . بالای در آبی رنگی جلوی روشنائی چراغ برق خواند
وارد شد و رفت کنار میز روی صندلی نشست.
میرزا حسینعلی چون عادت به کافه نداشت و تاکنون پایش را به اینجور جاها نگذاشته بود، مات دور خود را نگاه
میکرد. دود سیگار بوی کلم و گوشت سرخ کرده در هوا پیچیده بود . مرد کوتاهی با سبیل کلفت و دست بالا زده
پشت میز نوشگاه ا یستاده با چرتکه حساب میکرد . یک رج بتری پهلوی او چیده بود . کمی دورتر زن چاقی پیانو
میزد و مرد لاغری پهلویش ویلن میزد . مشتریها مست از روسی و قفقازی با شکل های عجیب و غریب دور میزها
نشسته بودند. درین بین زن نسبتًا خوشگلی که لهجة خارجی داشت جلو میز او آمد و با لبخند گفت:
؟ عزیزم، بمن یک گیلاس شراب نمیدهی
. بفرمائید
آن زن بدون تامل پیشخدمت را صدا زد و اسم شرابی که او نشنیده بود دستور داد . پیشخدمت بتری شراب را با
دو گیلاس روبروی آنها گذاشت، آن زن ریخت و باو تعارف کرد . میرزا حسینعلی با اکراه گیلاس اول را سر
کشید، تنش گرم شد، افکارش بهم آمیخته شد . آن زن گیلاسی پشت گیلاس باو شراب مینوشاند . نالة سوزناکی از
روی سیم ویلن در می آمد، میرزا حسینعلی حالت آزادی و خوشی مخصوصی در خودش حس میکرد . بیاد آنهمه
مدح و ستایش شراب افتاد که در اشعار متصوفین خوانده بود . جلو روشنائی بی رحم چراغ چین های پای چشم
زنی که پهلوی او نشسته بود میدید . بعد از اینهمه خودداری که کرده بود، حالا شرابی زرد و ترش مزه و یک زن
پر از بزک کنفت شده، دستمالی شده با موهای زبر سیاه قسمتش شده بود، ولی او از اینها بیشتر کیف م ی کرد،
چون بواسطة تغییر روحیه و اس تحالة مخصوصی میخواست خودش را پست بکند و بهتر نتیجة همة دردهای
خودش را خراب و پایمال بنماید . او از اوج افکار عالیه میخواست خودش را در تاریکترین لذات پرت بکند .
میخواست مضحکة مردم بشود، باو بخندند . میخواست در دیوانگی راه فراری برای خودش پیدا بکند . در این
ساعت خودش را لایق و شایستة هر گونه دیوانگی میدید. زیر لب با خودش میگفت:
هنگام تنگدستی، در عیش کوش و مستی،
! کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
زن گرجی که جلو او بود میخندید، میرزا حسینعلی آنچه که در مدح می و باده در اشعار صوفیانه خواند ه بود
جلو نظرش جلوه گر شد . همة آنها را حس میکرد و همة رموز و اسرار صورت این زن را که روبرویش نشسته
بود، آشکار میخواند . در این ساعت او خوشبخت بود، زیرا بآنچه که آرزو میکرد رسیده بود و از پشت بخار
لطیف شراب آنچه که تصورش را نمی توانست بکند دید . آنچه که شیخ ا بوالفضل در خواب هم نمی توانست ببیند و
آنچه که سایر مردم هم نمی توانستند پی ببرند، و یک دنیای دیگری پر از اسرار باو ظاهر شد و فهمید آنهائی که
این عالم را محکوم کرده بودند همة لغات و تشبیهات و کنایات خودشان را از آن گرفت هاند.
وقتی که میرزا حسینعلی بلند شد ح سابش را بپردازد نمی توانست سرپا بایستد . کیف پولش را در آورد به آن زن
داد و دست بگردن از میکدة ماکسیم بیرون رفتند . توی درشگه میرزا حسینعلی سرش را روی سینة آن زن
گذاشته بود . بوی سفیداب او را حس می کرد، دنیا جلو چشمش چرخ میزد، روشنائی چراغها جلوش میرقصیدند .
آن زن با لهجه گرجی آواز سوزناکی م یخواند.
در خانة میرزا حسینعلی درشگه ایستاد، با آن زن داخل خانه شد. ولی دیگر نرفت بسراغ تل کاهی که شبها رویش
می خوابید و او را برد روی همان دشک سفید که در کتابخان هاش افتاده بود.
دو روز گذشت و میرزا حسینعلی سر کارش بمدرسه نرفت. روز سوم در روزنامه نوشتند:
. آقای میرزا حسینعلی از معلمین جوان جدی بعلت نامعلومی انتحار کرده است

Sokhan.com



درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
داستانک مرده خور ها

صادق هدایت



چراغ نفتی که سر طاقچه بود دود می‌زد، ولی دونفر زنی که روی مخده نشسته بودند ملتفت نمی‌شدند. یکی ازآن‌ها که با چادر سیاه آن بالا نشسته بود به نظر می‌آمد که مهمان است، دستمال بزرگی دردست داشت که پی درپی با آن دماغ می‌گرفت وسرش را می‌جنبانید. آن دیگری با چادرنماز تیره رنگ که روی صورتش کشیده بود ظاهراً گریه وناله می‌کرد - درباز شد هووی او باچشم‌های پف‌آلود قلیان آورد جلو مهمان گذاشت وخودش رفت پایین اطاق نشست. زنی که پهلوی مهمان نشسته بود ناگهان مثل چیزی که حالت عصبانی به او دست بدهد، شروع کرد به گیس کندن وسروسینه زدن:
- بی‌بی خانم جونم، این شوهر نبود یک پارچه جواهر بود؛ خاک برسرم بکنند که قدرش راندانستم! خانم این مرد یک تو به من نگفت......شوهر بیچاره ام. ورپرید. او نمرد، اوراکشتند.
چادر ازسرش افتاد، موهای حنا بسته روی صورتش پریشان شد، خودش راانداخت روی تشک وغش کرد.
بی‌بی خانم همین‌طور که قلیان زیر لبش بود روکرد به هوو:
- نرگس خانم کاه‌گل وگلاب این‌‌‌جا به هم نمی‌رسد؟
نرگس با خونسردی بلند شد از سر رف شیشه گلاب رابرداشت داد دست مهمان وآهسته گفت:
- این غش‌ها دروغی است. همان ساعتی که مشدی چانه می انداخت دست کرد ساعت جیبش رادرآورد.
بی‌بی خانم بازوهای ناخوش رامالش داد، گلاب نزدیک بینی او برد، حالش سرجا آمد، نشست ومی‌گفت:
- دیدی چه به روزم آمد؟ بی‌بی خانم، همین امروز صبح بود، مشدی توی رختخوابش نشسته بود به من گفت: یک سیگار چاق کن بده من. سیگار دادم به دستش کشید. خانم انگار که به دلش اثر کرده بود، بعد گفت که من دیگر می‌میرم. اما چه بکنم بااین خجالت‌های تو؟ گفتم الهی تو زنده باشی. گفت ازبابت حسن دلم قرص است، می‌دانم که گلیمش راازآب بیرون می‌کشد ولی دلم برای تو می‌سوزد، اگر برای خانه یک بخشش‌نامه بنویسی من پایش را مهر می‌کنم.
بی‌بی خانم سینه‌اش راصاف کرد: منیجه خانم حالا بنیه‌ات راازدست نده. انشاالله پسرت تن درست باشد.
قلیان رابی‌بی خانم داد به منیژه که گرفت والنگوهای طلا به مچ دستش برق زد.
منیژه خانم: نه بعد از مشدی رجب من دیگر نمی‌توانم زنده باشم، یک زن بیچاره، بی دست وپا تا گلویم قرض، پسرم هم دراین شهر نیست. نمی‌توانم دراین خانه بمانم، جل زیر پایم هم مال بچ? صغیر است.
بی‌بی خانم: آن خدا بیامرز همان وقتی که روبه قبله بود به من گفت کلیدم رادریاب تا به دست کسی نیفتد.
نرگس پایین اطاق هق‌هق گریه می‌کند.
بی‌بی خانم: خدا بند ازپیش خدا نبرد! همین هفت? پیش بود رفتم دردکان مشدی برای بچه رقیه سرنج بخرم. خدا بیامرزدش هرچه کردم پولش راازمن نگرفت، گفت سید خانم شما حق آب و گل دارید. خانم مشدی چه ناخوشی گرفت که این‌طور نفله شد؟
منیژه: سه شب وسه روز بود که من خواب به چشمم نیامد. خانم، من بر بالین این مرد جانفشانی کردم، رفتم از مسجد جمعه برایش دعای بی‌وقتی گرفتم، حکیم موسی رابرایش آوردم گفت ثقل سرد کرده، من هم تا ‌توانستم گرمی به نافش بستم، برایش گل گاوزبان دم کردم، زنیان وبادیان، سنبله تیب، گل خارخاسک، تاج ریزی، برگ نارنج به خوردش دادم، دوروز بعد حالش بهتر بود، امروز صبح من پهلوی رختخواب او چرت می‌زدم دیدم مشدی دست کشید روی زلف‌هایم گفت: منیجه تو به پای من خیلی زحمت کشیدی حالا دیگر هربدی هرخطایی کردم ما راببخش، حلالمان بکن، اگر من سر تو زن گرفتم برای کنیزی تو بود.دوباره گفت ماراحلال بکن! من واسه رنگ رفتم تو دلش: پاشو سرپا چرامثل خاله زنیکه‌ها حرف می‌زنی؟ برو در دکانت سر کار و کاسبی. خانم من رفتم یک چرت بخوابم نرگس رافرستادم پیش مشدی تا اگر لازم شد دست زیر بالش بکند. اما بی‌بی خانم، به جان یک دانه فرزندم اگر بخواهم دروغ بگویم، نزدیک ظهر که بیدار شدم دیدم حالش بدتر شده، همین یک ساعتی که ازاو منفک شدم!...
بی‌بی خانم بادستمالی که دردستش بود دماغ گرفت وسرش رابا حالت پر معنی تکان داد.
نرگس: حالا دست پیش گرفته پس نیفتد! همچنین تنها تنها به قاضی نرو. تا ان خدابیامرز زنده بود به خونش تشنه بودی، حالا یک‌هو عزیر شد؟ برایش پستان به تنور می‌چسباند؟ خوب کم‌تر ننه من غریبم دربیار. بی‌بی خانم، خیر ازجوانیم نبینم اگر بخواهم دروغ بگویم، من همه‌اش پرستاری مشدی رامی‌کردم، او همه‌اش می‌خورد ومی‌خوابید. حالا دارد تو چشم به من نارو می‌زند، یعنی من او راکشتم؟ چرا آن کسی اورانکشد که کلید همه دروبند زیر دستش بود ودراطاق رابرروی من بست.
منیژه: چه فضولیها. کسی باتو حرف نمی‌زد مثل نخود همه‌اش خودت راقاطی هرحرفی می‌کنی، می‌دانی چیست آن ممه را لولو برد. من دیگر مجیزت رانمی‌گویم.
بی‌بی خانم: صلوات بفرستید، برشیطان لعنت بکنید. نرگس خانم شما بروید بیرون.
نرگس گریه‌کنان ازدر بیرون رفت.
منیژه: ای، اگر بخت ما بخت بود دست خر برای خودش درخت بود. تو دانی وخدا روزگارمرا تماشا بکنید، من چه‌طور می‌توانم با این زنیک? کولی قرشمال توی این خانه به سر ببرم؟
بی‌بی خانم: کم محلی از صد تا چوب بدتر است.
منیژه: به هرحال خانم چه برایتان بگویم؟ من دم حوض بودم یک مرتبه دیدم نرگس تو سرش می‌زد ومی‌گفت: بیایید که مشدی ازدست رفت. خانم روز بد نبینید دویدم وارد اتاق شدم دیدم مشدی مثل مار به خودش می‌پیچد. نفس نفس می‌زد، یک‌هو پس افتاد دندان‌هایش کلید شد. رنگش مثل ماست پرید، دماغش تیغ کشید، سیاهی چشم‌هایش رفت، تنش مثل چوب خشک شد، نفسش بند آمد، من کاری که کردم دویدم آینه آوردم جلو دهنش گرفتم، انگاری که یک سال بود نفس نمی‌کشید. خانم توسرم زدم، موهایم راچنگه چنگه کندم. خدا نصیب هیچ تنابنده‌ای نکند. بعد رفتم ازهمان تربتی که شما ازکربلا سوغات آورده بودید دراستکان گردانیدم ریختم به حلقش، دندان‌هایش کلید شده بود، آب تربت از دور دهنش می‌ریخت، بعد چشم‌هایش رابستم، چک وچونه‌اش رابستم، فرستادم پی‌اشیخ‌علی، او را وکیل دفن‌وکفن کردم، بیست تومان به اودادم، خانم نعش دو ساعت به زمین نماند! حالا لابد اورابه خاک سپرده‌اند.
منیژه قلیان راداد به دست بی‌بی خانم.
بی‌بی خانم سرش راتکان داد: خوشا به سعادتش! خانم از بس که ثواب‌کار بوده. روحش را زود خلاص کردند، خدا غرق رحمتش بکند. نعش ما را بگو که چند روز به زمین می‌ماند! خانم، مشدی چه سن وسالی داشت؟
منیژه: بمیرم الهی، باز هم جوان بود، اس وقسش درست بود. خودش همیشه می‌گفت، شاه شهید راکه تیر زدند چهل سالش بود، تا حالا هم بیست سال می‌شود. خانم پنجاه سال برای مرد چیزی نیست. تازه جا افتاده وعاقل مرد بود. نرگس اوراچیزخور کرد. کاشکی خدا به جای او مرا می‌کشت. ازاین زندگی سیر شده‌ام.
بی‌بی خانم: دور ازجانتان باشد. اما خوشا به سعادتش که مرده‌اش به زمین نماند! خانم خدا پاک می‌کند. ما گناه‌کارها را بگو که زنده مانده‌ایم. خدا هم? بنده‌های خودش رابیامرزد.
نرگس وارد اطاق می‌شود: شیخ‌علی آمده پنج تومان ازبابت کفن ودفن می‌خواهد.
منیژه: دردیزی باز است حیای گربه کجاست؟ هان، مرده خورها بو می‌کشند، حالا میان هیروویر قلم‌تراش بیار زیر ابرویم رابگیر! هم? بدبختی‌ها به کنار، دو به دست‌اشیخ افتاده می‌خواهد گوش من زن بیچاره راببرد. این پول مال بچه صغیر است. یکی ازدوستان جون جونیش، ازهم پیاله‌ها نیامد اقلا هفت قدم دنبال تابوت او راه برود، همه مگس دور شیرینی بودند! یوزباشی دیروز آمده بود احوالپرسی. سوزوبریز می‌کرد. می‌گفت: همه این‌ها فرع پرستاری است چرا شله‌اش نپخته است؟ چرا حکیم خوب نیاوردید؟ امروز فرستادم خبرش کردم تا ما که مرد نداریم به کارهایمان رسیدگی کند. بهانه آورده بود که درعدلیه مرافعه دارد( به نرگس) خوب بیاید ببینم چه می‌گوید؟
نرگس قلیان رابرداشته ازدر بیرون می‌رود.
منیژه دوباره شروع می‌کند به زنجموره: شوهر بیچاره‌ام! مرا بی‌کس و بانی گذاشت! چه خاکی به سرم بریزم؟ سر سیاه زمستان یک مشت بچه به سرم ریخته، نه بار نه بنشن، نه زغال نه زندگی!
شیخ‌علی وارد می‌شود. باعمام? بزرگ ولهجه غلیظ: سلام علیکم! خدا شمارازنده بگذارد، پسرتان سلامت بوده باشد، سایه‌تان از سرما کم نشود، خدا آن مرحوم رابیامرزد. چقدر به بنده التفاتت داشت، خالا باید یکی به من تسلیت بدهد، خانم مرگ به دست خداست، بی‌اراد? خدا برگ ازدرخت نمی‌افتد. ما هم به نوب? خودمان می‌رویم، مصلحتش این‌طور قرارگرفته بود، ازدست ما بنده های عاجز کاری ساخته نیست، اگر بدانید خانم تابوت چه جور صاف می رفت!
بی‌بی خانم: خوشا به سعادتش، خانم، تابوت او صاف می‌رفته؟
منیژه: خوب بگویید ببینم مرده رابه خاک سپردید؟ کارتان تمام شد؟
آشیخ: خانم ببخشید اگر قضیه مولمه رابه شما یادآوری می‌کنم، ولی پنج تومان ازمخارج کم آمده، صورت حسابش حاضر است. مزد گورکن به زمین مانده.
منیژه: حالا مرده راسر قبر آقا به امان خدا گذاشتید؟
آشیخ: نه گورکن آنجاست.
بی‌بی خانم: پدر بی‌کسی بسوزد!
منیژه: منِ بیچاره ازکجا پول آورده‌ام؟ اگر سراغ کرده‌اید که مشدی صد دینار پول داشته دروغ است، این جلی زیر پایم افتاده مال توله تفلیسی‌های نرگس است، مگر نشنیدی: که زن جوان ومرد پیر- سبد بیار جوجه بگیر، پناه برخدا توی ان اطاق یک جوال خالی کرده! چرا نمی‌روید ازاو بگیرید؟ من که گنج قارون زیر سرم نیست، من یک زن لچک به سر از همه جا بی خبر آه ندارم که با ناله سودا بکنم، ازکجا آورده‌ام، پای کی حساب می‌شود؟ جلد باشید ها، یک قبض بنویسید تا بعد یک نفر پیدا شود رسیدگی بکند.
آشیخ: خدا سایه اتان راازسر ما کم نکند، البته خدمات من راهم درنظر دارید، چشم چشم همین الان.
چمباتمه نشسته روی یک تکه کاغذ چیزی نوشته می‌دهد به دست منیژه، او هم دست کرده از کیسه‌ای که به گردنش آویخته چند اسکناس بیرون می‌آورد شمرده می‌دهد به‌اشیخ و قبض و رسید رادر کیسه می‌گذارد.
منیژه باز شروع می‌کند به زنجموره: من بیوه زن با خون جگرصد دینار اندوخته بودم، این هم مال زیارت بود، کی دیگر به من پس می‌دهد؟ ختم را کی ورگذار می‌کند؟ مخارج شب هفت راکی می‌دهد؟
آشیخ: دستتان درد نکند، خانم تا مرادارید ازچه می‌ترسید؟ همه‌اش به گردن خودم، مشدی آن‌قدر ها به گردن من حق دارد. بنده رافراموش نکنید.(ازدربیرون می‌رود)
بی‌بی خانم: شب مرگ کسی درخانه‌اش نمی‌خوابد! خوشا به سعادتش که مرده‌اش به زمین نماند!
منیژه: کاشکی مراهم برده بود، این زندگی شد؟ فکرش رابکنید تا حالا پنجاه تومان خرج کرده‌ام، همه‌اش راازجیب خودم دادم. ازفردا من چه‌طور می‌توانم توی این خانه بانرگس به جوال بروم؟ نمی‌دانید چه آفتی است!( نگاه می‌کند) واه پناه برخدا؟ مویش راآتش زدند، کم بود جن وپری یکی هم از دریچه بپری! نن? تابوتش راهم با خودش آورده!( ناله می‌کند) . درباز شد و نرگس و مادرش وارد می‌شوند.
مادر نرگس: سلام، چه بوی نفتی می‌آید! مگر شما شما آدم نیستید توی این اطاق نشسته‌اید؟
نرگس می‌رود فتیله چراغ را پایین می‌کشد، بی‌بی خانم نیمه‌خیز جلو مادر نرگس بلند شده می‌نشیند. نرگس سرش را پایین انداخته گریه می‌کند، مادرش چاق (است) وموهای خاکستری دارد.
( به دخترش): ننه این‌جور گریه نکن! خدا راخوش نمی‌آید، توی این خانه تو وبچه‌هایت بی‌کس هستید، همه خاله‌اند وخواهرزاده شما بیجید و حرامزاده! آخر تو یک صورت ظاهر هم می‌خواهی. اگر بنا بود کسی بیوه‌زن نشود قربانش بروم ام‌البنی بیوه زن نمی‌شد. چهار طرف خود رابپا، نگذار آل‌وآشغال‌ها را زیروروبکنند.
نرگس گریه‌کنان ازدر بیرون می‌رود.
مادر نرگس: می‌دانید چه است؟ من ازاین بیدها نیستم که ازاین بادها بلرزم. خوب، مرگ یک‌بار شیون هم یک‌بار. حالا که آن خدا بیامرز رفت، اما من آمده ام تکلیف دخترم رامعین بکنم. ازفردا دخترم با سه تا بچه قدونیم‌قد روی دستش باید زندگی بکند. من می‌خواستم همین امشب در وپیکر رابدهید مهروموم بکنند، اگرچه خدا دهن باز رابی‌روزی نمی‌گذارد، اما تا این بچه‌های صغیر از آب و گل دربیایند دم شتر به زمین می‌رسد. باید هرچه زودتر وکیل وصی را معین بکنند.
منیژه: مگر هم? کارها من باید بکنم؟ مگر من گفته‌ام نباید مهر وموم بشود؟ بد کردم جمع وجور کردم؟ کور ازخدا چه می‌خواهد: دو چشم بینا. خودتان بروید آخوند وملا بیاورید مهرو موم کند.
دراین موقع نرگس وارد شده یک فنجان چایی روبه‌روی مادرش می‌گذارد ولوچه‌اش را آیزان می‌کند.
حالا خیلی دیر است خوب بود زودتر به این خیال می‌افتادید.
منیژه به بی‌بی خانم: قباحت هم خوب چیزی است، راستش به ستوه آمده‌ام. خدا به دور نرگس خودش کم بود رفته ننه جونش راهم خبر کرده، تا سه ساعت پیش هنوز شوهرش زنده بود، تف، تف، شرم وحیا هم خوب چیزی است. مشدی خودش به من وصیت کرد، کلید رابردارم تا به دست هرشلخته‌ای نیفتد. همین الان بروید وکیل و وصی بیاورید، هرچه دارو ندار است مهروموم بکنید. من حاضرم، کلید رامی‌دهم به دست وکیل، یک دقیقه پیش بود شیخ‌علی آمد به ضرب دگنگ پنج تومان ازمن گرفت ورفت، من زن بیچار? داغ دیده که درهفت آسمان یک ستاره ندارم! توی این خانه پوست انداختم. دورورز دیگر سر سیاه زمستان اگر برای خاطر آن خدا بیامرز نبود الان سر برهنه ازخانه بیرون می‌رفتم. بعد از مشدی درو دیوار این خانه به من فحش می‌دهد. سه شب و سه روز آزگار شب زنده داری کردم ، بعد از آنکه هم? آب ها ازآسیاب افتاد ومشدی روی دستم چانه انداخت ان وقت دیدم نرگس خانم، زن سوگلی مثل طاووس خرامان‌خرامان وارد اطاق شد دروغکی آب‌غوره می‌گرفت، من هم ازلجم دررا به رویش بستم.
نرگس: خوب، خوب، دراطاق رابستی تا چیزها را تودرتو بکنی، دروغگو اصلاً کم حافظه می‌شود، تا حالا صدجور حرف زده‌ای، این من بودم که زیر مشدی را تروخشک می‌کردم، تو شب‌ها می‌رفتی تخت می‌خوابیدی. وانگهی مشدی تا آن دمی که مرد ناخوش زمین‌گیر نشد، نشان به آن نشانی که هنوز مشدی نفس می‌کشید، برای این‌که پول‌هایش رابلند بکنی، چک‌وچونه‌اش رابستی، جلد دادی او را به خاک بسپرند، به خیالت من خرم؟ بعد در اطاق را به رویم بستی تا چیزها را زیرورو بکنی، حالا همه کاسه کوزه‌ها سرمن می‌شکنی؟
منیژه: زنکه رویش را با آب مرده‌شورخانه شسته؟ تو چشم من دروغ می‌گویی؟ ازمن که گذشته، من آردم را بیختم و الکم را آویختم. اما تو برو فکر خودت رابکن، تا مشدی سرومروگنده بود هروقت گم می‌شد دراطاق نرگس خانم پیدایش می‌کردند. عصرها که ازکاربرمی‌گشت غرق بزک برای خودشیرینی می‌دوید جلو، درخانه را به رویش باز می‌کرد. شوهری که من موهایم را درخانه‌اش سفید کردم، یک پسر مثل دسته گل برایش بزرگ کردم، تو او را ازمن دزدیدی، مهرگیاه به خوردش دادی، من که پول کارنکرده نداشتم که خرج سرخاب سفیدآب بکنم . رفتی درمحله جهودها برایم جاد جنبل کردی، مراازچشم شوهرم انداختی، اگر الان توی پاشن? در اتاق را بگردند پرازطلسم ودعای سفیدبختی است. آن‌وقت می‌خواستی وقتی مشدی ناخوش شد پیزیش را هم من جا بگذارم؟ اگربرای...
نن? نرگس: خوب بس است. ازدهن سگ دریا نجس نمی‌شود، می‌دانی چیست؟ حرف دهنت را بفهم وگرنه سنگ یک من دو منه، سروکارت با منه. حالا می‌خواهی کنج این خانه دخترم را زجرکش بکنی؟ بت لازمی بکنی؟ البته دخترم جوان است، هریک سرمویش یک طلسم است. مشدی پیر بود. البته زن جوان راهمه دوست دارند.
بی‌بی خانم: صلوات بفرستید، لعنت برشیطان بکنید.
نرگس: عوضش سرکارخانم و همه کاره بودید. همه در و بند کلیدش دست تو بود. من مثل دده بمباسی کارمی‌کردم وتنگ? توراخرد می‌کردم. برای خاطر مشدی بود که هرچه می‌گفتی گل می‌کردم می‌زدم به سرم، تو هرشب می‌پریدی به جان مشدی، یک شکم با او دعوا می‌کردی، او هم به من پناهنده می‌شد. یعنی توقع داشتی او را از اتاق بیرون بکنم؟ اصلاً خودت مشدی را دق‌مرگ کردی. ماه‌به‌ماه با او قهر بودی، حالا یک مرتبه شوهر جون‌جونی شد!
منیژه: چشمش کور می‌شد می‌خواست سر زنش هوو نیاورد. همان‌طوری که مرد حاضر نیست که بگویند بالای چشم زنت ابرو است زن هم وقتی دید شوهرش سر او زن می‌آورد، با او بی‌محبت می‌شود. آن گور به گور شده تا زنده بود سوهان روحم بود، بعد هم که رفت تو راجلو چشمم گذاشت.
نرگس: تو ازبی‌قابلیتی خودت بود، زنی هم که خانه‌داری و شوهرداری بلد نیست، باید پیة هوو را به تنش بمالد. حالا گذشته‌ها گذشته، اما مال صغیر نباید زیر پا بشود، درستش باشد این النگوها که به دست کرده‌ای مال صغیر است تا امروز صبح یکی از آن‌ها بیش‌تر مال خودت نبود. دوتا ی دیگرش را ازکجا آوردی؟
منیژه: حالا میان دعوا نرخ مشخص می‌کند! من بیست‌وپنج سال خان? این مرد استخوان خرد کردم - لب بود که دندان آمد. زنیک? دیروزه چیز خودم را به خودم نمی‌تواند ببیند. حالا هرچه ازدهانم بیرون بیاید به آن گور به گور ...
بی‌بی خانم: خانم صلوات بفرستید. زبانتان راگاز بگیرید. این به جای حمد و سوره است؟ روح او الان هم? حرف‌های شمارامی‌شنود. به قول شما سه ساعت نیست که او مرده. فکر بچه‌هایش رابکنید.
منیژه: زنگوله‌های پای تابوت؟
مادر نرگس فریاد می‌زند: خاک به گورم، مرده راببین!(غش می‌کند).
بی‌بی خانم جیغ می‌کشد: وای ننه پشت شیشه رانگاه بکن مشدی مشدی آمده ( زبانش بند می‌آید).
زن‌ها یک‌مرتبه با هم فریاد می‌کشند، درباز می‌شود. مشدی با کفن سفید خاک‌آلوده، صورت رنگ پریده، موهای ژولیده وارد می‌شود وبه درتکیه داده دردرگاه می ایستد.
منیژه دستپاچه کیسه را از گردن خودش درمی‌آورد. با دسته کلید و النگوها جلو مشدی پرت می‌کند: نه، نه، نزدیک من نیا؟ بردار و برو، مرده، مرده...دسته کلید رابردار، صدتومانی که ازصندوقت برداشتم توی کیسه است. با یک قبض پنج تومانی، بردار و برو، به من رحم بکن، برو، برو ( بلند می‌شودخودش راپشت بی‌بی خانم پنهان می‌کند).
نرگس ازگوشه چارقدش چیزی درآورده می‌اندازد جلواو: این هم دندان‌های عاریه ات با پنج تومانی که از‌آشیخ‌علی گرفتم. برداربرو، زود باش، برو.( بادست‌هایش صورت خودش راپنهان می‌کند ومی‌افتد در دامن مادرش).
منیژه: همان دندان‌هایی که پنجاه تومان برای مشدی تمام شد!...
مشدی رجب مات با لبخند: نه نترسید....من نمرده ام، سکته ناقص بود، درقبر به هوش آمدم!
منیژه: نه نه ، تو مرده ای برو. دست ازجانمان بردار،مراکه دوست نداشتی، زن عزیزت آن‌جاست. (‌اشاره به نرگس می‌کند).
مشدی رجب: نه من نمرده‌ام. هنوز خاک نریخته بودند...که به هوش آمدم..گورکن غش کرد، بلند شدم....دویدم! خودم رارسانیدم به خانه یوزباشی....عبای او را گرفتم با درشکه مرا به خانه آورد. خودش هم درحیاط است.
منیژه: این‌هم....اینهم ماشاالله از کار کردن ‌آشیخ‌علی! سه ساعت مرده رابه زمین گذاشت! قلیان...یکی به من قلیان برساند...او زنده به گور...زنده به گور...




تهران 12 آبان ماه 1309
نقل از کتاب عشق‌ومرگ در آثار صادق هدایت – انتخاب و مقدمه: محمد بهارلو – نشر قطره - حروف‌چین: فرشته نوبخت





مسیحا

1388/2/12 12:56 ب.ظ


یادداشتی بر داستان مرده‌خورها اثرِ صادق هدایت از محمد بهارلو


مفهوم مرگ در مرده‌خورها همان تمایل هدایت را به اندیشة مرگ نشان نمی‌دهد. مرگ در این داستان به صورتِ نجات از رنجِ هستی، به عنوانِ تقدیرِ محتوم انسان با جنبة تراژیکِ آن تصویر نشده است. مرگ در مرده‌خورها، چنان‌که از عنوانِ آن برمی‌آید، جنبه‌ای هزل‌آمیز و کمیک دارد، و این داستان به گمان من، اثری است لطیفه‌وار (Anecdotal) که مزاح در آن با موضوعی دردناک درآمیخته است. عنصرِ لطیفه‌وارِ داستان- مردی که ظاهراً مرده است امّا از قبر، قبل از آن‌که رویش خاک بریزند، برمی‌خیزد- مرده‌خورها را از داستان‌های دیگرِ هدایت، که مضمونِ مرگ دارند، متمایز می‌سازد. این داستان را، مانندِ هر داستانِلطیفه‌وارِ دیگری، می‌توان در چند عبارتِ کوتاه خلاصه و نقل کرد، به صورتی که مشخصات و امتیازهای آن، به مقدارِ فراوان، حفظ شوند.
در واقع آن‌چه در مرده‌خورها اهمیت داردنقشه و طرح (plot) داستان- یعنی ترتیبِ وقایع و حوادث – است نه خودِداستان؛ زیرا داستان مادة خامی است که درطرح قوام می‌یابد. منظور ازطرح به کار گرفتنِ همة تمهیدات و شگردها و نشان‌ها و حتی سبکِ داستان است. نحوة قطع و وصل ِ صحنه ها، کوتاه و بلند توصیف کردنِ زمان ها جزوِ طرح است. مرده‌خورها، در یکمجلس، در یک اتاقِ نیمه‌تاریک و دودزده، جریان دارد، و زمانِ کوتاهی را در برمی‌گیرد. در واقع ما با یکصحنة نمایشی (scene) روبه‌رو هستیم؛ به این معنی که منظره‌ای را از نزدیک و به صورتِ تمرکزیافته پیشِ چشم خود می‌بینیم. این‌طور استنباط می‌شود که هدایت به آن‌چه در صحنة تئاتر اتفاق می‌افتد نظر داشته است.1 گفت‌و‌گو در این داستان نقشِ محوری دارد، و قدرتِ گفت‌و‌گونویسی ِ هدایت در آن خیره‌کننده است. نویسنده از صحنة داستان غایب است، و خواننده در طولِ داستان خود را با آدم‌ها – دو هوو و زنی که برای غمگساری به خانة آن‌ها آمده است و یکی دو نفر دیگر – تنها احساس می‌کند. همة آن ملاحظات و نکاتی که خواننده می‌تواند فرض بگیرد یا استنباط کند از داستان حذف شده است. نویسنده حتی نامِ آدم‌ها را مشخص نمی‌کند، مگر وقتی که خودِ آدم‌ها در گفت‌وگوهای‌شان نام یک‌دیگر را به زبان می‌آورند. در واقع نویسنده مانندِ یک نمایش‌نامه‌نویسِ سبک‌دست عمل می‌کند و می‌گذارد که آدم‌های داستان خودشان را، در مکالمة زیرکانه و پرحرارتی که میانِ آن‌ها درمی‌گیرد، نشان بدهند.
ما از گفت‌و‌گوی زن‌ها، که معرفِ شخصیتِ آن‌ها و عنصرِ سازندة داستان است، عمقِ بی‌چارگی و بی‌پناهی و استیصال آن‌ها را در‌می‌یابیم. تلاشِ بیوه‌زن‌ها برای تصاحبِ ماترکِ مختصرِ شوهرشان چیزی نیست مگر واکنشِ زار و زبونِ آدم‌ها در برابر عوارض ویران‌گرِ مرگ؛ آن‌چه موجب شده است تا نویسنده از آن‌ها به عنوانِمرده‌خور تعبیر کند. در این داستان بیش از هر چیز صدای گریه و ناله و نفرین شنیده می‌شود، و نویسنده در فضای مرگ موقعیت‌هایکمیک می‌آفریند؛ موقعیت‌هایی که راه و رسم گروه‌ها و آحادِ مشخصی از جامعة ایرانی در آن‌ها منعکس است.
آن‌چه در مرده‌خورها نظرگیر است کاربردِ گونه‌های زبانی و متغیرهایی چون موقعیتِ اجتماعی و جنسیتِ آدم‌ها – تفاوت در گفتارِ زن و مرد – است. زبانِ آدم‌های داستان پرمایه وسرشار از کنایه و اشاره و تمثیل است، و استفادة مناسب از مقدوراتِ بیانی و حالت‌هایدراماتیکِ زبانِ عامیانه، فضا(Atmosphere) وحال و هوای (mood) داستان را مؤثر از کار درآورده است. در عینِ حال بافتِ کلام و لحنِ زبانِ آدم‌ها بیان‌کنندة جنبة روان‌شناختی آن‌ها نیز هست، و امتیازِ قابلیتِ نویسندگی هدایت را به خوبی نشان می‌دهد.



1 . مرده‌خورها، به ترجمة یان ریپکا، ایران شناسِ نام‌آورِ چک، در سالِ 1318 شمسی درانجمنِ خاوری پراگ به صورت مکالمه خوانده می‌شود. پس از آن، در ایران، توسط عبدالحسین نوشین و با همکاری خودِ هدایت به صورت نمایش‌نامه درمی‌آید و اجرا می‌شود. به نامه‌های صادق هدایت، گرد‌آوری صاحبِ این قلم، مراجعه شود.



درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
بوف کور داستانی ست سوررئالیستی.در آثار سوررئالیستی مطالب و وقایعی در ورای (sur)واقعیات و حقایق (real) متعارفند،مطرح میشوند.

بوف کور داستان انشقاق روح تامه ی بشری و وجود کلی واحد به دو جز است : مذکر و مونث ،مرد و روان زنانه ی درونش (آنیما)،زن و روان مردانه ی درونش (آنیموس) ،خودآگاه و ناخودآگاه ،زندگی درونی و بیرونی.
بوف کور داستان مجاهدت در رسیدن به توحید و تبدیل کثرت به وحدت است و البته در این آرزوی دیرپای بشری کامیاب نمی شود و از این رو اندوهی تلخ از هر واژه کتاب به سوی جان ما که خود شکست خورده دیگری هستیم شراره می کشد.
هدایت میخواهد همراه با او همراه با زن اثیری همراه با لکاته (همراه با خود) به جزیره گمشده راه یابد که در آن هیچکس حتی ماری هم نباشد.
در بوف کور همه قهرمانان مرد در حقیقت یک نفر و همه ز قهرمانان زن هم یک شخصیت بیش نیستند و در نهایت این مرد و زن یک نفرند یعنی باید یک وجود باشند.
مردان وجود مذکر و بیرونی خود نویسنده(صورتک های او) و زنان روح مونث درون او(و انسان نوعی)هستند.
روان زنانه خود دو جنبه دارد:جنبه مثبت و خلاق که نویسنده آن را اثیری می خواند و جنبه منفی و ویرانگر و دنیوی که نویسنده آن را لکاته می گوید.
بوف کور دو بخش دارد.بخش اول داستان آن روح اثیری است که نویسنده میخواهد با آن تنها بماند و متحد نشود اما نمی تواند و سرانجام زن اثیری می میرد.
بخش دوم بوف کور داستان لکاته است که نویسنده جنبه جسمی و شهوانی ودنیوی و زمینی آن را در نظر دارد.

در فلسفه افلاطون انسان نخستین در جهان مثالی ،هرمافرودیت بوده یعنی هم نر و ماده و سپس در این جهان به دو موجود نیمه کامل نر و ماده تقسیم شد و از اینجاست که تا ابد هر نیمه به دنبال نیمه دیگر خود است.
در تاریخ جهانی شواهدی وجود دارد که بشر همواره در آرزوی جهان وحدت بوده است.
کل کتاب بوف کور آرزوی انسان برای یک زندگی آرام و بی دردسر کامل است که جز با وحدت(زن ومرد،خودآگاه و ناخود آگاه ،انسان و خدا......)تحقق نمی پذیرد.
این آرزو در بخش اول به صورت وحدت با روح(زن اثیری)مطرح می شود و چون در عالم نظر است و نه عمل و زن اثیری مرده ای بیش نیست شاید بتوان گفت که موفق است ،اما در بخش دوم که صحنه عمل و واقعیت است یقینا به شکست منجر شده است.همین آرزوی کمال و وحدت است که انسان آن را در عمل به ازدواج و زوج خود فرا افکنده است.اما وحدت و زندگی یک روحی و دوبدنی از عالم نظر به عالم عمل فرود نمی آید و هر انسانی نهایتا تبدیل به پیرمرد خنزرپنزری می شود که انسان نوعی وتاریخی است که تجربه شکست را پشت سر نهاده است و از این رو به تازه واردان این معرکه پوزخند می زند و ایشان را به سخره می گیرد.
قدیمی ترین مصداق این شکست اسطوره آدم و حواست. آدم نیز از عهده زندگی وحدت مدارانه در بهشت با حوا برنیامد.

همه یک نفرند:با توجه به مطالبی که گذشت عجیب نیست اگر همه پرسوناژهای داستان بوف کور یک نفر باشند.همه مردان یک مرد و همه زنان یک زن که این زن و مرد هم در حقیقت یک نفر یعنی دو جنبه مذکر و مونث یک وجودند.
اصل تانیث:
در فرهنگ کهن بسیاری از اقوام منشاء آفرینش از یک اصل مونث است و از طرف دیگر در برخی از مذاهب اصل مونث جنبه اهریمنی دارد* .
از اصل تانیث به اسمهای مختلفی یاد شده است:ضمیر نا خود آگاه ،روح، صوفیا،دائنا،شکینا (کلمه عبری که در عربی به سکینه برگردانده شده) و یکی از اسامی او آنیماست.
اصل تانیث همانطور که با زایندگی و زندگی مربوط است با مرگ و ویرانی هم همراه است.
می توان حوا را همان زن اثیری یا آنیما دانست که دست در دست سایه ی آدم یعنی شیطان نفس (پیرمرد خنزر پنزری) می نهد و عروس او می شود،به زمین می آید و لکاته ز بوف کور می شود.
Adamدر عبری edem به معنای خاک است اما حوا گمان می کنم از ریشه عربی حی به معنی بسیار زاینده ،همیشه زنده و جاویدان می باشد.من ها می میرند اما آأنیما همیشه زنده است.
آنیما فاصله ی بین ego (خواست خودآگاه یا خود فکور ) و ناخودآگاه یا جهان درون فرد است.
در بخش دوم کتاب راوی نمی تواند روحی را که مدام با مظاهر اجتماع این جهانی از قبیل قصاب و دوره گرد در می آمیزد تحمل کند و لکاته را با گزلیک می کشد.بدین ترتیب هر دو جنبه روح فعال و غیر فعال ،زنده و مرده ،آن جهانی و این جهانی به وسیله راوی از بین می روند و نویسنده در آشتی با درون خود ودر وصول به وحدت به شکست می رسد.

راوی می خواهد داستان زندگیش را برای سایه اش شرح دهد.سایه بخش پنهان خود راوی است.
سایه با نقطه نظرهای ذهن خود آگاه یعنی با من نا سازگار است.
یونگ می گوید : سایه پنهان و سر کوفته است زیرا داخلی ترین و گناهکارترین بخش شخصیت است و ریشه اش حتی به قلمرو حیات اجداد حیوانی ما می رسد و از این رو شامل همه جنبه های تاریخی ناخودآگاه است.سایه سرچشمه همه گناهان و تقصیرهاست.انسان ناخودآگاه همان سایه اش است.
پس سایه ،آن چهره و سوی دیگر انسان در ناخودآگاه است.طرف مقابل پرسوناست.او کسی است که ما نیستیم.قسمت تاریک ناخودآگاه ،بخش اعماقی آن و لایه نامطبوع آن که می خواهیم آن را منکوب و مخذول کنیم.
سایه همه آن چیزهایی است که از آن شرم داریم ،همه چیزهایی که نمی خواهیم درباره خود بدانیم.بنابراین هر اندازه اجتماعی که ما در آن زندگی می کنیم بیشتر متعصب و مقید باشد،سایه ما وسیع تر خواهد بود.
یونگ می گوید نباید سایه را انکار کرد و از او گریخت بلکه باید بیشتر اورا شناخت.هدایت هم میخواهد همین کار را انجام دهد منتهی برعکس میگوید می خواهم خودم را به سایه ام بشناسانم.اما عملا در آخر کتاب سایه اش را می شناسد و می فهمد پیرمرد خنزرپنزری است : "سایه او بر دیوار مانند پیرمرد خنزرپنزری خمیده و قوز کرده است."

پرسونا یا نقاب یا صورتک یا نقش آن روی سکه آنیماست یعنی واسطه بین ego(من) و جهان خارج است.
به عبارت دیگر اگر اگو را سکه ای فرض کنیم یک طرف آن (طرف درونی)آنیما و طرف دیگر آن(طرف بیرونی) پرسوناست.

سیاهی و تاریکی سمبل رازها و ناشناخته ها،مرگ و نا خودآگاهی و فراموشی و سقوط است.مخصوصا اصل تانیث یعنی آنیما و ناخودآگاه به دلیل ابهام و مجهول بودن با تاریکی مربوط است و در عوض اصل مذکر ،خودآگاه با روشنایی در ارتباط است.
در بوف کور هم مدام سخن از تاریکی و شب و شب جاودانی و شب ازلی است(و در عوض نور زمینه های ضعیف و موقت دارد:نور پیه سوز،پرتو گذرنده.....)ولباس زن اثیری هم سیاه است.

بوف کور مبتنی بر سه مساله تکرار و تضاد و وحدت است.
وحدت هدف آرمانی نویسنده است که نوشته نشده است اما به وسیله خواننده فهمیده می شود.اما تضاد را در توصیف زن اثیری و لکاته میبینیم و هم در مقایسه آن دو.علاوه بر این بوف کور پر از صفات و ترکیبات متضادنما (پارادوکسی)است و از همه چشم گیرتر تضاد فضای بخش اول و بخش دوم بوف کور است.فضای بخش اول روحانی و فضای بخش دوم اهریمنی و زمینی است.
مهمترین عناصری که به ساخت واحد همه صحنه ها و حادثه های این رمان شکل داده اند تکرار نقش شراب و نقاشی روی قلمدان و گلدان و خنده پیرمرد است.
بعد از اینها عناصری از قبیل لباس سیاه دختر ،جویدن انگشت ،درخت سرو،نیلوفر،تاریکی و چراغ ....نیز می توان نام برد.
در سمبلیسم شراب معنای مرگ هم هست زیرا نشئه شراب مانند سکرات مرگ است.
در بوف کور بسیاری از صحنه ها با مفهوم مرگ همراه است.
یکی دیگر از تکرارهای پرمعنی نقاشی روی قلمدان است که عین آن صحنه را راوی از سوراخ هواخور بالای رف دیده بود.
نقاشی تصویر پیرمردی را نشان می دهد که زیر سرو نشسته است .دختر جوانی که لباس سیاه پوشیده می خواهد به او گل نیلوفری بدهد اما نمی تواند چون بین آنها یک جوی آب فاصله است.
این تصویر سمبلیک است:پیرمرد انسان نوعی است و دختر جوان که لباس عزا ومصیبت پوشیده است ،روح زندگی ،آرزوی جاودانگی و صلح است که نمی تواند به او گل عرفان و وحدت و سعادت را تسلیم کند.آب جوی مظهر گذشت زندگی و سالیان و عمر است.
در بسط و توسعه تدریجی رمان متوجه می شویم که پیرمرد همان راوی ست و زن جوان همان زن اثیری است و راوی نقاش زندگی خودش را روی قلمدان کشیده است.انتخاب قلمدان برای نقاشی بی دلیل نیست زیرا راوی در بخش دوم نویسنده است که این بار به جای نقاشی با نوشتن زندگی خود را مرور می کند.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
برگرفته از کتاب "داستان یک روح" نوشته دکتر سیروس شمیسا از انتشارات فردوس

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

*در تاپیک تبادل نظر فرهنگی هنری نظر آقای سرکوهی رو هم در این مورد نوشتم.


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
این هم داستان کوتاهی از هدایت که هنوز هم در مورد زنانی از جامعه ما که خفت و خواری رو می پذیرند و بهش عادت کردند ،صدق می کنه!

زنی که مردش را گم کرد
صادق هدایت
Sokhan.com انتشارنسخه الکترونیک: سایت سخن


صبح زود در ایستگاه قلهک آژان قد کوتاه صورت سرخی به شوفر اتومبیلی که آنجا ایستاده بود زن بچه بغلی را
نشان داد و گفت:
- این زن م یخواسته برود مازندران اینجا آمده ، او را بشهر برسانید ثواب دارد .
آن زن بی تأمل وارد اتومبیل شد، گوشة چادر سیاه را بدندانش گرفته بود ، یک بچه دو ساله در بغلش و دست
دیگرش یک دستم ال بسته سفید بود . رفت روی نشیمن چرمی نشست و بچه اش را که موی بور و قیافه نوبه ای
داشت روی زانویش نشاند ، سه نفر نظامی و دو نفر زن که در اتومبیل بودند با بی اعتنایی باو نگاه کردند ، ولی
شوفر اص ً لا برنگشت باو نگاه بکند . آژان آمد کنار پنجرة اتومبیل و بآن زن گفت :
- میروی مازندران چه بکنی ؟
- شوهرم را پیدا بکنم .
- مگر شوهرت گم شده ؟
- یک ماه است مرا ب یخرجی انداخته رفته.
- چه میدانی که آنجاست ؟
- کل غلام رفیقش به من گفت.
- اگر مردت آنقدر باغیرت است از آنجا هم فرار م یکند ، حالا چقدر پول داری؟
- دو تومن و دو هزار.
- اسمت چیست ؟
- زرین کلاه .
- کجائی هستی؟
- اهل الویز شهریارم.
- عوض اینکه میخواهی بروی شوهرت را پیدا کنی برو شهریار ، حالا فصل انگور هم هست – برو پیش خویش
و قومهایت انگور بخور . بیخود می روی مازندران ، آنجا غریب گور میشوی ، آنهم با این حواس جمع که
!یراد
- باید بروم .
این جمله آ خر را زرین کلاه با اطمینان کامل گفت ، مثل اینکه تصمیم او قطعی و تغییر ناپذیر بود ، و نگاه بی نور
او جلوش خیره شد ، بدون اینکه چیزی را ببیند و یا متوجه کسی بشود . بنظر میآمد که بی اراده و فکر حرف
میزد و حواسش جای دیگر بود. بعد آژان دوباره رویش را کرد به شوفر و گفت :
- آقای شوفر، این زن را دم دروازه دولت پیاده بکنید و راه را نشانش بدهید.
زرین کلاه مثل اینکه ازین حمایت آژان جسور شد گفت:
- من غریبم ، بمن راه را نشان دهید ثواب دارد.
اتومبیل براه افتاد، زرین کلاه بدون حرکت دوباره با نگاه ب ی نورش مثل سگ کتک خورده جلو خودش را خیره
شد. چشمهای او درشت ، سیاه ، ابروهای قیطانی باریک ، بینی کوچک ، لبهای برجسته گوشتالو و گونه های
تورفته داشت . پوست صورتش تازه ، گندمگون و ورزیده بود . تمام راه را در اتومبیل تکان خورد بدون اینکه
متوجه کسی یا چیزی بشود . بچ ة او ساکت و غمگین بغش د ائم بود، چرت میزد و یک انار آ بلنبو در دستش بود.
نزدیک دروازه دولت شوفر اتومبیل را نگهداشت و راهی را که مستقیمًا بدروازه شمیران می رفت باو نشان داد .
زرین کلاه هم پیاده شد و ب یدرنگ راه دراز و آفتابی را بچه به بغل و کولباره بدست در پیش گرفت.
دم دروازه شمیر ان زرین کلاه در یک گاراژ رفت و پس از نیمساعت چانه زدن و معطلی صاحب گاراژ راضی شد
سر راه ساری برساند و شش ریال هم بابت کرایه از او گرفت . زرین کلاه را آسیاس با اتومبیل بارکش او را به
به اتومبیل بزرگی راهنمائی کردند که دور آن کیپ هم آدم نشسته بود و بار و بن دیلشان را آن میان چیده بودند .
آنها خودشان را بهم فشار دادند و ی کجا برای او باز کردند که بزحمت آن میان قرار گرفت.
اتومبیل را آبگیری کردند ، بوق کشید ، از خودش بوی بنزین و روغن سوخته و دود در هوا پراکنده کرد و در
جاده گرم خاک آلود براه افتاد . دورنمای اطراف ابتدا یکنواخت بود، سپس تپه ها ، کوه ها و درختهای دوردست و
پیچ و خمهای راه چشم انداز را تغییر می داد . ولی زرین کلاه با همان حالت پژمرده جلوش را نگاه میکرد . در
چندین جا اتومبیل نگهداشت و جواز مسافران را تفتیش کردند . نزدیک ظهر در شلنبه چرخ اتومبیل خراب شد و
دسته ای از مسافران پیاده شدند . ولی زرین کلاه از جایش تکان نخورد ، چون می ترسید اگر بلند شود جایش را
از دست بدهد . دستمال بستة خودش را باز کرد ، نان و پنیر از میان آن درآورد ، یک تکه نان لترمه با پنیر به
پسرش داد و خودش هم چند لقمه خورد . بچه مثل گنجشک ت ریاکی بی سروصدا بود، پیوسته چرت میزد و بنظر
می آمد که حوصله حرف زدن و حتی گریه کردن را هم نداشت . بالاخره اتومبیل دوباره براه افتاد و ساعتها
گذشت ، از جابن و فیروزکوه رد شد و منظره های قشنگ جنگل پدیدار گردید . ولی زرین کلاه همه این تغییرات را
با نگاه بی نور و بی اعتنا مینگریست و خوشی نهانی ، خوشی مرموزی در او تولید شده ، قلبش تند میزد ، آزادانه
نفس می کشید چون به مقصدش نزدیک می شد و فردا گل ببو شوهرش را میتوانست پیدا بکند ، آیا خانة او چه
جور است ، خویشانش چه شکلند و با او چه جور رفتار خواهند کرد ؟ پس از یک ماه مفارقت آیا چطور با گل ببو
برخورد میکند و چه میگوید ؟ ولی خودش میدانست که جلو گل ببو یک کلمه هم نمیتوانست حرف بزند زبانش
بی حس میشد و هم ة قوایش از او سلب می شد مثل این بود که در گل ببو قوة مخصوصی بود که هم ة فکر ، اراده
و قوای او را خنثی می کرد و او تا بع محض گل ببو می شد . زرین کلاه میدانست که برعکس گل ببو او را تهدید
خواهد کرد و بعد هم شلاق ، همان شلاق کذائی که الاغها را با آن میزد بجان او می کشید . اما زرین کلاه برای
همین می رفت ، همین شلاق را آرزو میکرد و شاید اص ً لا میرفت که ا ز دست گل ببو شلاق بخورد . هوای نمناک ،
جنگل ، چشم انداز دلربای اطراف آن، مردمانی که از دور کار می کردند ، مردی که با قبای قدک آبی کنار جاده
ایستاده بود، انگور میخورد، خان ه های دهاتی که از جلو او میگذشت همه اینها زرین کلاه را بیاد بچگی خودش
.تخادنا
دو سال میگذشت که زرین کلاه زن گل ببو شده بود . اولین بار که زرین کلاه گل ببو را دید یکروز انگور چینی
بود. زرین کلاه با مهر بانو دختر همسایه شان و موچول خانم و خواهرانش خورشید کلاه و بمانی کارشان این
بود که هر روز دسته جمعی زن و مرد و دخترها در موستان انگور میچیدند و خوش ه های درخشان را در لولا یا
صندوقهای چوبی می گذاشتند ، بعد آن لولاها را میبردند کنار رودخانة سیاه آب زیر درخت چنار کهنی که بآن
دخیل می بستند و آنجا مادرش با گوهر بانو ، ننه عباس ، خوشقدم باجی ، کشور سلطان ، ادی گلدا د و خدایار
صندوقها را به ریش سفید پرندک ، ماندگار علی تحویل م یدادند درین روز لولاکش تازه وارد که صندوقها را
بارگیری میکرد گل ببوی مازندرانی بود و تصنیفی میخواند و به دخترها یاد میداد که اسباب تفریح همه شد ، و
هم ة آنها دسته جمعی با هم میخواندند.
گالش کوری آ ههای ل هله ،
بویشیم بجار آ ههای ل هل ه.
ای پشته آجار ، دو پشته آجار ،
بیا بشیم بجار آ ههای ل هله ،
. بیا بشیم فاکون تو میخواهری
گل ببو تلفظ آنها را درست میکرد ، دخترها قهقهه می خندیدند و تا عصر آنروز اینکار دوام داشت . ولی بیشتر
چیزیکه گل ببو را طرف توجه دخترها کرد تصنیف او نبود . بلکه خود او و جسارتش بود که قلب آنها و
بخصوص زرین کلاه را تسخیر کرد . همینکه زرین کلاه اندام ورزیده ، گردن کلفت ، لبهای سرخ ، موی بور ،
بازوهای سفید او که رویش مو درآمده بود دید ، و مخصوصًا چالاکی که در جابجا کردن لوله های وزین نشان
میداد، خودش را باخت . بعلاوه تمایلی که گل ببو باو ظاهر کرد با آن نگاه های سوزانی که میان آنها رد و بدل
شد کافی بود زین کلاه را که دختر چهارده ساله ای بیش نبود فریفتة خودش بکند . زرین کلاه دلش غنج میزد ،
رنگ میگذاشت و رنگ برمیداشت ، در او سابقه نداشت . زیرا تاکنون او از مرد چیز زیادی نمیدانست . مادرش
همیشه او را کتک زده بود و از او چشم زهر گرفته بود و خواهرانش که از او بزرگتر بودند با او همچشمی
میکردند و اسرار خودشان را از او میپوشیدند . اگرچه زرین کلاه اغلب بفکر مرد م یافتاد ولی جرئت نمیکرد که
از کسی بپرسد و میدانست که این فکر بد است و باید از آن پرهیز بک ند . فقط گاهی مهربانو دختر همسایه شان و
خانم کوچولو و بلوری خانم با او راجع به اسرار مرد حرف زده بودند و زرین کلاه را کنجکاو کرده بودند،
بطوریکه تا اندازه ای چشم و گوشش باز شده بود . حتی مهربانو برای او از مناسبات محرمانة خودش با شیرزاد
پسر ماندگار علی نقل کرده بود ، اما تمام این افکار را که زرین کلاه از عشق و شهوت پیش خودش تصور کرده
بود نگاه گل ببو تغییر داد . پایش سست شد و احساسی نمود که ممکن نبود بتواند بگوید . همینقدر میدانست تمام
ذرات تنش گل ببو را می خواست و ازین ساعت محتاج باور بود و زندگی بدون گل بب و برایش غیر ممکن و تحمل
ناپذیر بود . ولی از حسن اتفاق در آنروز زرین کلاه قبای سرخ نو یی که داشت پوشیده بود و کلاغی قشنگی که
عمه اش از مشهد برایش آورده بود بسرش پیچیده بود و هفت لنگه گیس بافته از پشت آن بیرون آمده بود .
بطوریکه علاوه بر لطافت اندام و حرکات و خوشگلی صورت ، لباس او بر زیبائیش افزوده بود گویا بهمین
مناسبت بود که در میان صدها دختر و آن شلوغی گل ببو برمی گشت و دزدکی باو نگاه میکرد و لبخند میزد . و
با زرنگی و موشکافی و احساساتی که ممکن بود ی ک دختر بچه داشته باشد شکی برای زرین کلاه باقی نماند که
گل ب بو باو مایل است و رابطة مخصوصی میان آنها تولید شده . آیا در چنین موقع چه باید بکند ؟ بقدری خون
بسرعت در تنش گردش میکرد که حس کرد روی گونه هایش گرم شده مثل اینکه آتش شعله میزد . آنقدر سرخ
شده بود که شهربانو دختر کشور سلطان ملتفت او شد . آیا زرین کلاه می توانست چنین امیدی به خودش بدهد
که زن گل ببو بشود ، در صورتیکه دو خواهر از خودش بزرگتر داشت که هنوز شوهر نکرده بودند و بعلاوه او
از هر دو آنها پیش مادرش سیاه بخت تر هم بود ؟ چون پیش از اینکه بدنیا بیاید پدرش مرد و مادرش پیوسته باو
سرزنش میکرد که تو سر پدرت را خورده ای و او را بدقدم می دانست . ولی در حقیقت چون بعد از آنکه زرین
کلاه را مادرش زائید نوبه کرد و دو ماه بستری شد باین علت از او بدش میآمد.
طرف غروب آنروز که هم ة کارگرها از کار دست کشیدند و از لابلای بت ههای مو که مثل ریسمانهای قهو های روی
پست و بلندی به م بافته شده بود درآمدند و بطرف رودخانه سیاه آب رفتند و انگورها را بعادت هر روز بریش
سفید دهشان ماندگار علی تحویل دادند . زرین کلاه و مادرش مهربانو با گوگل که در راه به آنها برخورد بطرف
قلع ة گلی خوشان که برج و باروی بلند داشت رهسپار شدند . در میان راه زرین کلاه برای مهربانو از عشق
خودش به گل ببو صحبت کرد و مهربانو از او دلداری کرد و قول داد هر کمکی از دستش بربیاید دربارة او
کوتاهی نخواهد کرد.
چه شب سختی به زرین کلاه گذشت ! شب مهتاب بود ، خوابش نمیبرد ، بلند شد که آب بخورد . بعد رفت در
ایوان خانه شان . نه ، اص ً لا میل نداشت بخوابد . نسیم خنکی می وزید ، سینه اش باز بود ولی سرما را حس
نمی کرد . صدای خر خر مادرش را که مانند اژدها در اطاق خوابیده بود میشنید . هر دقیقه اگر بیدار می شد او را
صدا میزد ، ولی چه اهمیت داشت ؟ چون در تمام وجود خودش احساس شورش و طغیان می کرد . پاورچین
پاورچین رفت دم حوض ، زیر درخت نارون ایستاد . درین ساعت مثل این بود که درخت ، زمین ، آسمان ،
ستاره ها و مهتاب همه با او بزبان مخصوصی حرف میزدند . یک حالت غم انگیز و گوارائی بود که تاکنون حس
نکرده بود ، او بخوبی زبان درختها ، آبها ، نسیم و حتی دیوارهای بلند خانه و قلعه ای که در آن محبوس شده بود
و همچنین زبان کوزه ماستی را که توی پاشویه حوض بود میفهمید و در خودش حس میکرد . ستاره ها مانند
دانه های ژاله که در هوا پاشیده باشند ، ضعیف و ترسو با روشنائی لرزان میدرخشید ، همة آنها و هر چیز
معمولی و بی اهمیت بنظر او عجیب ، غیر طبیعی و پر از اسرار آمد که معنی دور و مجهول داشت و هرگز بفکر او
نمیرسید . بی اراده دست را روی سینه و پستانهایش کشید و برد تا روی بازویش ، زلفهای او را نسیم هوا
پراکنده کرده بود و بالاخره کنار حوض نشست و بغض بیخ گلویش را گرفت و شرو ع کرد بگریه کردن و
اشکهای گرم روی گونه هایش جاری شد . این تن نرم و کمر باریک برای بغل کشیدن گل ببو درست شده بود .
پستانهای کوچکش ، بازویش و همه تنش بهتر بود که زیر گل برود . زیر خاک بپوسد تا این که در خان ة مادرش
با فحش و بدبختی چین بخورد و پستانهایش بپلاس د و زندگیش بیهوده و بی نتیجه و بی عشق تلف بشود .
میخواست خودش را بخاک بمالد ، پیرهنش را تکه تکه بکند تا از شر این بغض ، این بدبختی که بیخ گلوی او را
گرفته بود آسوده بشود . زار زار گریه کرد ، در اینوقت تمام بدبختیهای دورة زندگیش جلو او مجسم شد
فحشهائی که شن یده بود ، کتکهائی که خورده بود از همانوقت که بچة کوچک بود مادرش یک مشت بسر او میزد
و یک تکه نان به دستش میداد و پشت در خانه شان مینشاند و او با بچه های کچل و چشم دردی با زی میکرد .
هرگز یک روی خوش یا کمترین مهربانی از مادرش ندیده بود . همه این بدبختیها ده م قابل بزرگتر و ترسناکتر
بنظرش میآمد . باز هم مهربانو و مادرش بودند که گاهی از او دلجوئی میکردند و هر وقت مادرش او را میزد
بخانة آنها پناه میبرد . زرین کلاه اشکهایش را با سرآستینش پاک کرد و حس کرد که کمی آرام شد . اضطراب و
شورش او فروکش کرد احساس آرامش نمود – یکنوع آسایش بی دلیل بود که سر تا پای او را ناگهان فراگرفت .
چشمهایش را بست ، هوای ملایم را استنشاق کرد . ولی صورت گل ببو از جلو چشمش رد نمی شد ، بازوهای
قوی او که لنگه با رهای ده دوازه منی را مثل پرکاه برمیداشت و روی الاغ میگذاشت ، موهای پاشنه نخواب بور،
گردن کلفت سرخ ، ابروهای پرپشت بهم پیوسته ، ریش پرپشت بهم پیچیده ، حالا او پی برده بود که دنیای دیگری
ورای دنیای محدودی که او تصور مینمود وجود دارد . بالاخره از حوض یک مشت آب بصورتش زد و برگشت
در رختخوابش خوابید . اما خواب بچشمش نیامد ، همه اش در رختخواب غلت زد و با خودش نیت کرد که اگر
بمقصودش برسد و زن گل ببو بشود همانطوریکه خودش از زندان خانه پدری آزاد می شود یک کبوتر بخرد و
آزاد بکند . و یک شمع هم شب جمعه در امامزاده آغا بی بی سکینه روشن بکند . چون ستاره دختر نایب عبدالله
میر آب هم همین نذر را کرده بود و شوهر کرد.
صبح روز بعد، زرین کلاه با چشمهای سرخ بیخوابی کشیده بلند شد و به انگورچینی رفت . سر راه کنار رودخانه
سیاه آب پای درخت چنار مراد که در جوغین بود همانجا که گل ببو انگورها را باربندی کرده بود ایستاد . از آثار
دیروزی مقداری برگ مو لگدمال شده و پشگل الاغ و پوست تخمه کدو روی زمین ریخته بود . بعد زرین کلاه
دست کرد از کنار یخة پیرهنش یک تریشته درآورد و به شاخة درخت چنار نیت کرد و گره زد ، ولی همینکه
برگشت ، مهربانو باو برخورد و گفت :
- چرا امروز منتظر من نشدی ؟ اینجا چکار میکنی؟
- هیچ ، من بخیالم هنوز خوابی ، نخواستم بیدارت بکنم . امروز صبح خیلی زود بیرون آمدم.
ولی مهربانو حرف او را برید و گفت :
- من میدانم ، برای گل ببوست !
زرین کلاه برای مهربانو درد دل کرد و از بی خوابی خودش و نذری که کرده بود همه را برایش گفت . با هم
مشورت کردند و مهربانو باز هم باو دلداری داد و قرار گذاشت با مادرش در این خصوص مذاکره بکند . چون
مادر مهربانو تنها کسی بود که زرین کلاه را دوست داشت . صبح زرین کلاه هر چه انتظار کشید گل ببو را ندید
، ولی مهربانو خبرش را آورد که گل ببو در بکه کار می کند . ظهر که برای ناهار بخانه برگشتند ، زرین کلاه
رفت در اطاق پنج دری و درها را بست و جلو آینة لب برید ه ای که در مجری خودش داشت موهایش را مرتب
شانه زد و حالتها و حرکات صورت خودش را خوب دقت کرد تا برای عصر که گل ببو را ببیند چه جور بخندد و
چه حرکتی بکند که به پسند خودش باشد . بالاخره لبخند مختصری را پسندید ، چون اگر خندة بلند میکرد
دندانهایش که خوب نبود بیرون میآمد ، و یک رشته از زلفش را روی پیشانیش انداخت و از روی رضایت لبخند
زد. چون خودش را خوشگل و قابل دوست داشتن دید . مژه های بلند ، لبخند دلربا ، صورت بچگانه ساده و خطی
که گوشة لبهایش میافتاد متناسب بود . سرخی تند روی گونه ها پوست گندمگون چهره اش را بهتر جلوه میداد و
سرخ ی تر و براق لبها که برنگ انگور شاهانی بود، و دهن گرم او ، بخصوص چشمها ، آن نگاه گیرنده که مادر
همة اینها او را از بسیاری دختران جوان دیگر ممت از . چشمهایت سگ دارد : مهربانو همیشه به او می گفت
.درکیم
وقتیکه بعد از ظهر زرین کلاه با مهربانو به انگورچینی برگشت در ته دل خوشحال بود ، زیرا تصمیم گرفته بود
که هر طور شده خودش را به گل ببو نشان بدهد . تعجب زرین کلاه بیشتر شد چون گل ببو را آنجا دید و تمام
بعدازظهر در ضمن کار با شوخی و آواز خواندن گذشت . برخلاف روزهای پیش که زرین کلاه پژمرده و غمناک
بود ، امروز شاد و خرم خوشه های انگور را میچید و با آن فال میگرفت . باین ترتیب که یک حبه انگور را او میکند
و میخورد و یکدانه را هم مهربانو ، و با خودش نیت میکرد اگر دانه آخر باو بیفتد بمقصودش خواهد رسید ، یعنی
زن گل ببو میشود . طرف غروب که پای درختان چنار برگشتند گل ببو و زرین کلاه باز چندین بار نگاه رد و بدل
کردند . گل ببو به او لبخند زد و زرین کلاه هم جواب لبخند او را داد . همان طوریکه در آینه پسندیده بود و با
زبردستی مخصوصی سر خودش را تکان داد و یکرشته از زلفش روی پیشانیش افتاد.
تا چهار روز بهمین ترتیب گذشت و هر روز جرئت و جسارت زرین کلاه بیشتر میشد و ک م کم رابطة مخصوصی
بین او و گل ببو برقرار گردید . تا اینکه روز چهارم مهربانو برای زرین کلاه مژده آورد که مادرش کار را درست
کرده . زرین کلاه از زور شادی روی لبهای م هربانو را بوسید، چطور کار را درست کرده بود؟ با کی داخل
مذاکره ش ده بود؟ زرین کلاه هیچ لازم نداشت که بفهمد . همینقدر میدانست که بعضی از پیرزنها بیشتر از زندگی
تجربه دارند و در برپا کردن عروسی و پا درمیانی زبر دست می باشند و راههائی میدانند که هرگز بعقل جوان ا و
نمیرسید . حالا میتوانست بخودش امید بدهد که بمقصودش رسیده، ولی چیزیکه مشکل بود رضایت مادر خودش
بود که بمحض رسیدن این مطلب از جا درمیرفت ، ترقه میشد و از آن فحشها و نفرین های آبدار که ورد زبانش
بود باو میداد . چون روزی سه عباسی مزد زرین کلاه را او میگرفت . ب الاخره بعد از اصرار و پافشاری مادر
مهربانو ، مادرش راضی شد و پس از کشمکشهای زیاد یکدست لباس سرخ برای او گرفت . ولی هر تکه آنرا که
الاهی روی تختة مرده شور خونه بیفتی ، وربپری ، عروسیت عزا بشود ، : میبرید نفرین و ناله میکرد و میگفت
اما ! الاهی دختر جز جگر بزنی ، ح سرت بدلت بماند، جوانمرگ بشوی ، با این شوهر لرپاپتی که پیدا کرده ای
گوش زرین کلاه از این نفرینها پر شده بود و دیگر در او اثر نمیکرد ، یک دیگ مسی و یک سماور برنجی کوچک
از بابت جهاز باو داد . یکروز طرف عصر مادر مهربانو مهمانی مفصلی از اهل ده کرد و زنهای دهاتی شبیه
عروسک نخودی ، چارقد بسر و یا ک لاغی زیر گلویشان بسته بودند ، همه برای عروسی زرین کلاه جمع شدند .
ولی خواهران او خورشید کلاه و بمانی خانم در آن مجلس حاضر نشدند . آخوند ده سید معصوم را آوردند و
زرین کلاه را برای گل ببو عقد کرد. بعد برای شگون رفت بالای منبر و دو سه دهن روضه خواند. مادرش دستور
داد روض ة عروسی قاسم را بخواند و همه گریه کردند . وقتی مجلس روضه تمام شد ماندگار علی و پسرش
شیرزاد ساق دوش داماد شدند . زیر بغل او را گرفتند وارد مجلس کردند و او روی صندلی که شال کشیده شده
بگذارید پدرم : بود نشست . آنوقت شیرزاد شروع کرد به پول جمع کردن ، اول رفت جلو پدرش و با لبخند گفت
مهربانو که در سینی دور میگردانید آمد سینی را جلوی ماندگار علی نگهداشت و او دو تومان . را جریمه بکنم
دو تمن دادی : درآورد و در سینی انداخت . فورًا طبالی که گوشة مجلس نشسته بود روی طبل زد و گفت
و بهمین ترتیب در حدود سی تومان برای زرین کلاه جمع کردند و مجلس بخوشی ورگذار شد. . خون هات آبادان
فردا صبح زرین کلاه از خواهرها و مادرش خدانگهداری کرد . ولی مادرش در عوض اینکه با روی خوش از او
پذیرایی بکند ، تا دم در خانه مثل خوک تیر خورده با ص ورت آبله رو که شبیه پوست هندوانه ای بود که مرغ تک
زده باشد دنبال او آمد و نفرین کرد . بعد زرین کلاه رفت خانة مهربانو از مادر او و خودش خدانگهداری کرد .
روی مهربانو را بوسید و باو سپرد که شب جمعه یک شمع در آغا بی بی سکینه روشن بکند و یک کبوتر هم آزاد
بکند . آنوقت زرین کلاه بار و بندیل ، سماور و دیگ مسی را برداشت رفت در میدان ، پای درخت چنار مراد
همانجا که گل ببو چشم به راه او بود سوار الاغ شد و گل ببو هم روی الاغ دیگر نشست و با هم بسوی تهران
روانه شدند . یکشب و یک روز در راه بودند . زرین کلاه از شادی میخواست پر بگیرد ، بلندبلند حرف میزد .
مهتاب بالا آمد و چندین بار گل ببو دست پر زورش را بگردن او انداخت و ماچهای محکم از روی لبهایش کرد .
طعم دهن او شور مثل طعم اشک چشم بود . گل ببو مخصوصًا اسم زرین کلاه را بفال نیک گرفت چون اسم ده
او در مازندران زرین آباد یا زرین کلا بود و این تصادف را در اثر قسمت دانست.
همینکه به تهران رسیدند ، مدت دو ماه در اطاق کوچکی که در محلة سرچشمه گرفتند بخوشی گذشت . گل ببو
روزها میرفت سر کار ، زرین کلاه جاروب میزد ، وصله میکرد و به کارهای خانه رسیدگی میکرد . و شبها را هم
با ناز و نوازش می گذرانیدند . بطوری که زرین کلاه بچگی خودش ، خواهرانش و مادرش و حتی مهربانو را بکلی
فراموش کرد . ولی بر پدر رفیق بد لعنت . سر ماه سوم اخلاق گل ببو عوض شد – هر شب در قهو ه خان ة رضا
سیبیلو با کل غلام وافور میکشید ، خرجی بزنش نمیداد . چیزی که غریب بود بجای اینکه تریاک او را بی حس و
بی اراده بکند ، برعکس مثل یک وسواس و یا ناخوشی تا وارد خانه میشد شلاق را می کشید به جان زرین کلاه و
او را خوب شلاقی میکرد . اول از او ایراد می گرفت ، آنهم سر چیزهای جزئی ، مث ً لا می گفت : چرا گوش ة چادر
نمازت سوخته ، یا سماور را دیر آت ش کردی و یا پریشب آبگوشت را زیاد شور کرده بودی ، آنوقت چشمهای
دریده بی حالت او را دور میزد و شلاق سیاه چرمی که سر آن دو گره داشت ، همان شلاقی که به الاغها میزد
دور سرش می گردانید و به بازو ، به ران و کمر زرین کلاه می نواخت . زرین کلاه هم چ ادر نماز را به دور
خودش می پیچید و آه و ناله می کرد ، بطوریکه همسایه ها به اطاق آنها می آمدند و به گل ببو فحش ، نفرین و
نصیحت می کردند . بعد گل ببو یک لگد به زرین کلاه میزد و شلاق را در طاقچه می انداخت . ولی ناله ، زنجموره
و گریه یک نواخت و عمدی زرین کلاه ساعتها ادامه داشت . آنوقت گل ببو از روی کیف م ی رفت گوش ة اتاق
چمباتمه می نشست ، پشتش را میداد به صندوق و چپقش را چاق می کرد . شلوار آبی کوتاه او از سر زانوهایش
پائین میرفت و پای کشاله رانش جمع می شد . ساقهای ورزیده قوی که بقدر یک وجب آنرا مچ پیچ گرفته بود ، با
زنیکه امشب چی داریم : رانهای سفید او که بیرون می آمد زرین کلاه را حالی بحالی می کرد ، بعد گل ببو می گفت
زرین کلاه با ناز و کرشمه بلند می شد میرفت دیزی را می آورد و در بادیه مسی خالی می کرد . نان در بادیه ؟
تلیت می کردند و با پیاز خام می خوردند و دست شان را با آستر لباسشان پاک می کردند . فقط وقتی که زری چراغ
را پائین می کشید و می خواستند در رختخواب سرخ که گلهای سبز و سیاه داشت بخوابند ، گل ببو روی چشمهای
اشک آلود شور مزه زرین کلاه را ماچ می کرد و با هم آشتی می کردند . اینکار هر شب تکرار می شد . اگر چه
زرین کلاه زیر شلاق پیچ و تاب می خورد و آه و ناله م ی کرد ولی در حقیقت کیف م ی برد . خودش را کوچک و
ناتوان در برابر گل ببو حس می کرد ، و هر چه بیشتر شلاق می خورد علاقه اش به گل ببو بیشتر می شد .
می خواست دستهای محکم ورزیدة او را ببوسد ، آن گونه های سرخ ، گرد ن کلفت ، بازوهای قوی ، تن پشمالو ،
لبهای درشت گوشتالو ، دندانهای محکم سفید ، بخصوص بوی تن او ، بوی گل ببو که بوی سر طویله را می داد ،
و حرکات خشن و زمخت او و مخصوصًا کتک زدنش را از همه بیشتر دوست داشت آیا ممکن بود شوهری بهتر
از او پیدا بکند؟ سر نه ماه ز رین کلاه پسری زائید ، ولی بچه که بدنیا آمد داغ دو تا خط سرخ به کمرش بود ، مثل
جای شلاق ، و زرین کلاه معتقد بود این خط ها در اثر شلاقی است که گل ببو باو میزد و به بچه انتقال یافته . اما
پسرش پیوسته علیل و ناخوش بود ، زرین کلاه اسم مانده علی روی پسرش گذاشت و این اسم از اسم ماندگار
علی ریش سفید پرندک باو الهام شد که روی بچ هاش گذاشت تا بماند و پا بگیرد.
چندی بعد کاسبی گل ببو کساد شد . یکی از الاغهایش مرد و یکی دیگر را هم فروخت و پول آن هم خرج تریاک و
دعا و معالجه نوبه اش شد ، بعد هم بطور غیر مترقب بکار میرفت ، تا اینکه سال بعد پنج تومان خرجی به زرین
کلاه داد و گفت که برای بیست روز می روم کار و برمی گردم بیست روز او یکماه شد و از یکماه هم چند روز
گذشت . اگر چه زرین کلاه عادت به صرفه جوئی داشت و از شکم خودش و بچ ه اش میزد و کار م ی کرد ، و
می توانست یکسال دیگر ، دو سال دیگر هم انتظار بکشد در صورتی که مطمئن باشد که گل ببو شوهر اوست و
خواهد آمد . چون زرین کلاه گمان م ی کرد هر زنی که گل ببو را ببیند طاقت نم ی آورد ، خودش را م ی بازد ، و
ممکن است خیلی زود شوهرش را رندان از دستش بیرون بیاورند . از اینجهت در جستجوی او اقدام کرد . از هر
جا و هر کس سراغ گل ببو را گرفت کسی از او خبر نداشت . تا اینکه یک شب رفت دم قهو هخانه رضا سیبیلو ، در
را که باز کرد بوی دود تریاک بیرون زد ، و سرتاسر صورت های زرد ، چشمهای از کاسه درآمده ، شکلهای
باورنکردنی با نهایت آزادی افکار رنجور خودشان را در عالم خلسه و لاهوت می پرورانیدند . زرین کلاه کل غلام
را شناخت ، صدا زد و از او جویای حال شوهرش شد . کل غلام گفت :
- ببو رو میگی ؟ رفت اونجا که سال دیگه با برف پائین بیاد . تو رو ولکرده ، زنو بچه بهمزده ، رفته دهش
زیناباد . به من گفته به کسی سراغشو ندم .
- زرین آباد؟
- آره زیناباد .
شست زرین کلاه خبردار شد که گل ببو به او حقه زده و از دستش فرار کرده ، رفته در دهش . چون برای او
اغلب نقل کرده بود که خانواده اش در ده زرین آباد سر راه ساری است و در آنجا دو برادر و یک مشت زمین و
آب و علف هم دارند . گل ببو از تنبلی که داشت همیشه آمال و آرزوی خودش را باو گفته بود که برود آنجا کار
نکند . بخورد و بخوابد و بقول خودش : یک خیار بخورد و پایش را بزند کمر دیوار بخوابد . زرین کلاه باو وعده
میداد که در آنجا برایش کار خواهد کرد . ولی گل ببو سرسر کی جواب او را میداد . این شد که ز رین کلاه تصمیم
فوری گرفت که برود مازندران و گل ببو را پیدا بکند . آیا یکماه بس نبود ؟ آیا می توانست باز هم چشم براه بماند؟
دوری گل ببو برایش تحمل ناپذیر بود . نفس گرم او ، حرارت تنش ، پشم های زمخت و آن بوی سر طویله و حالا
در مفارقت و دوری او همة این خواص بط رز مرموز و دلربائی بنظر زرین کلاه جلوه میکرد ، و بطور یقین او
نمیتوانست بدون گل ببو زندگی بکند . هر چه باداباد، او را می خواست ، این دست خودش نبود . دو سال میگذشت
که با او عادت کرده بود و یک ماه بود ، یکماه هم بیشتر که از شوهرش خبر نداشت .
زرین کلاه آرزو می کرد دوباره گل ببو را پیدا بکند تا با همان شلاقی که الاغهایش را میزد او را شلاقی بکند ، و
دوباره یا فقط یکبار دیگر او را همانطوریکه گاز میگرفت و فشار میداد در آغوشش بکشد . جای داغهای کبود
شلاق که روی بازویش بود، روی این داغها را میبوسید و بصورتش میمالید و ه مه یادگارهای گذشته بطرز
افسونگری بنظر او جلوه میکرد . میخواست سر تا پای گل ببو را ببوسد ، ببوید، نوازش بکند . کاریکه هیچوقت
جرئت نکرده بود حالا بقدر و قیمت او پی برده بود ! همین که گل ببو با دستهای زبر او را روی سینه خودش
فشار می داد، حالت گوارائی باو دست م یداد که نمیشد بیان کرد . ابروهای بهم پیوسته پرپشت، مژه های زمخت و
ریش از آن زمخت تر قرمز رنگ حنا بسته ، که مثل چوب جارو از صورتش بیرون زده بود ، بینی بزرگ ،
گونه های سرخ ، غبغب زیر چانه ، نفس گرم سوزانش با سر تراشیده ، دهن گشاد ، لب های سرخ ، وقتیکه لواشک
میخورد آرواره هایش مثل سنگ آسیا رویهم می لغزید و دندانهای سفید محکمش را در آن فرو میبرد، چشمهای
درشت بی حالت او برق میزد ، شقیقه هایش تکان می خورد . این قیافه که اگر بچه در تاریکی میدید میترسید و
گمان میکرد غول بی شاخ و دم است بچشم زرین کلاه قشنگترین سره ا بود . برعکس یاد خانه شان که میافتاد
تنش میلرزید . آن فح شها که خورده بود ، تو سری ، نفرین ، هیچ دلش نم یخواست دوباره به آن نکبت و ذلت
برگردد . آیا گل ببو فرشته نجات او نبود؟ ولی تنها کسی که دوست داشت مهربانو دختر همسای ه شان بود که
بی میل نبود او را ببیند ، اما هرگز نمیخواست که بخان هشان برگردد ، آن صورتهای پیر ، اخلاقهائی که بدتر شده
بود، هیچ دلش نمیخواست آنها را ببیند و مرگ را صد بار به آن ترجیح می داد تا دوباره به الویز برگردد . یادش
افتاد که روز عروسیش کشور سلطان داریه میزد و میخواند :
خونه بابا نون و انجیل خونه شوور چوغ و زنجیل ،
! ایشالا مبارکبادا
زرین کلاه چوب و زنجیر خانه شوهر را به نان و انجی ر خانة پدرش ترجیح میداد و حاضر بود گوش ة کوچه
گدائی بکند و به آنجا نرود ، نه ، هنوز نفرینهای مادرش ، ر وز عروسیش که دستور داد روضه عروسی قاسم را
بخوانند و هق هق گریه کرد فراموش نکرده بود . آن دستهای استخوانی خال کوبی که به اجاق خانه شان میزد ،
همین اجاق گرم بگیردت . : مثل اینکه با قوای مجهولی حرف میزد و کمک میخواست . باو نفرین میکرد و میگفت
بعد هم آنجا باز امر و نهی بشنود ، چپ بجنبد هزار جور فحش ، … الاهی جز جگر بزنی . عروسیت عزا بشود
مگر من نگفتم که این تیکه از دهن تو زیاد است : راست بجنبد هزار جور تهمت . آنوقت باو سرکوفت بزند بگوید
و هی از آن فحشهای آبدار باو بدهد ! زرین کلاه از این فکر . ؟ تو لایق نیستی ، گل ببو برای تو شوهر نمی شود
چندشش شد . نه ، او هر ذلتی را ترجیح میداد بر اینکه به خان ة مادرش برگردد.
از این رو زرین کلاه نمی خواست این فکر را بخودش راه بدهد که دیگر گل ببو را نخواهد دید ، تنها گل ببو بود
که می توانست نگاه بی نورش را روشن بکند ، و جان تازه ای در کالبد پژمردة او بدمد . بهر قیمتی که بود
می خواست او را پیدا بکند . بر فرض هم که زن دیگر گرفته باشد یا او را نخواهد ، ولی همینقدر در نزدیکی او که
بود برایش کافی بود . و اگر سر راه گل ببو گدائی هم میکرد . اقلا روزی یکبار او را میدید . اگر ا و را میزد ، از
خودش میراند ، تحقیر م ی کرد باز بهتر از این بود که بخان هاش برگردد. نمیتوانست ، زور که نبود ، ساختمان او
اینطور درست شده بود . بچه اش مانده علی هم یک وجودی بود که هیچ انتظارش را نداشت و علاقه ای برای او
حس نمی کرد . همانطوریکه مادر خودش برای او علاقه ای نشان نداده بود . ولی عجالتًا احتیاج به وجود او پیدا
کرده بود. چون شنیده بود که بچه میخ میان قیچی است و حالا باید با این اسلحه که در دست داشت امیدوار بود .
شاید بتواند این محبت از هم گسیخته را بوسیله بچه اش دوباره جوش بدهد ، باو غذاهای خوب میخور انید ،
برایش میوه میگرفت تا باو عادت بگیرد . و علاقه کمی که برای بچه اش داشت از اینجهت بود که موی سرش
برنگ موی گل ببو بود . و برای اینکه بچه گریه نکند و بهانه نگیرد ، یک گلوله کوچک تریاک باو میداد و بچه با
چشمهای خمار دائم در چرت بود . زرین کلاه اطمینان داش ت که پرسان پرسان گل ببو را پیدا خواهد کرد و قلبش
، میل و احساساتش باو میگفت که بمقصودش خواهد رسید ، این میل و فراست طبیعی که هیچوقت او را گول
نزده بود.
همانروزیکه تصمیم گرفت دنبال شوهرش برود ، یک شمع به سقاخانه نزدیک منزلشان نذر کرد تا گل ببو را پیدا
بکند ، بعد سماور برنجی و دیگ مسی که تمام جهاز او بود به سه تومان و چهار قران فروخت . دوازده قران
قرض خودش را بدکاندارهای محله شان داد ، دو تومان و دو قران دیگرش را برای خرج سفرش برداشت . هر چه
خرده ریز داشت در یک مجری کهنه ریخت و گرو قرضش آنرا به صاحبخانه به ا مانت گذاشت . بعد در یک بغچه
دو پیرهن و یکدست لباس برای مانده علی با قدری نان و پنیر و دو تیکه لواشک از همان لواش ک هائی که گل ببو
آنقدر خوب میخورد گذاشت ، و پس از سه روز دوندگی برای مازندران جواز گرفت . فردایش صبح خنکا براه
افتاد ، ولی از حواس پرتی که داشت بجای اینکه برای مازندران اتومبیل بگیرد ، اشتباهًا بشمیران رفت و آژان
آنجا اتومبیل را برگردانید و دوباره دم دروازه شمیران برای مازندران اتومبیل گرفت .
در شاهی اتومبیل ایست کرد ، هوا کم کم تاریک می شد . ساختمانهای تازه ساز ، آمد و رفت مردم سبزه مردهائی
که ق بای آبی ، گیوه و تنبان آبی پوشیده بودند درست شبیه گل ببو بودند . دو نفر از مسافران آنجا پیاده شدند و
قدری جا باز شد . دوباره اتومبیل براه افتاد . هوا نمناک ، گرفته و تاریک شده بود . زرین کلاه آرامش و خوشی
مرموزی در خودش حس میکرد مثل خوشی کسیکه بدون پول ، بد ون امید و بدون آتیه لنجاره کش در یک شهر
غریب میرود . تنش خسته ، لبش تشنه بود و کمی احساس گرسنگی میکرد . ولی حرکت و صدای یکنواخت
اتومبیل ، هوای تاریک ، آدمهائی که دور او چرخ م ی زدند . صدای نفس یکنواخت پسرش بخصوص خستگی او را
وادار بچرت زدن کرد . وقتیکه بیدار شد در شهر ساری بود . دستمال بست هاش را برداشت ، بچ هاش را بغل گرفت
و از اتومبیل پیاده شد . شهر در تاریکی و خاموشی فرو رفته بود مثل اینکه خان هها ، درختها و سبز هها از دود یا
دود ة سیاه نرم و موقتی درست شده بود . صدای ناله مرغی از دور فاصله بفاصله خاموشی را می شکست ، یک
ناله شکوه آمیز دوردست بود . چراغها از دور سوسو میزدند ، در ایوان بالا خانه ای یک دختر با چادر سفید
ایستاده بود . اما زرین کلاه هیچ اطراف خودش را نگاه نیمکرد و صدای دیگری را بجز صدای گل ببو نمی شنید و
چیز دیگری بچز صورت گل ببو جلو چشمش نبود . دم بقالی دو نفر نشسته بودند از آنها سراغ زرین آباد را
گرفت . یکی از آنها گفت که سر راه ساری است . یک کاسه آب آنجا بود آنرا برداشت و سر کشید . بدون جا و
بدون اراده کمی دور رفت زیرا هیچ جا و هیچکس را نمی شناخت . ولی با وجود هم ة اینها چون مطمئن بود که
نزدیک تر به گل ببو است اضطراب او از بین رفته بود . و اینجا بنظرش خودمانی و مهمان نواز میآمد . بالاخره از
گوش ة چارقدش یکقران در آورد نان تازه با سبزی و شیره خ رید و رفت جلوی در خانه ای پائین چراغ نشست ،
دستمال بسته اش را باز کرد شامش را خورد و به پسرش هم داد . بعد بلند شد رفت زیر یک طاقی خوابید . صبح
زود که بیدار شد رفت در میدان شهر و پس از یکساعت چانه زدن الاغی را به چهار قران و دهشاهی طی کرد تا
او را به زرین آباد برساند، سوار شد ، هوا ابر ، موذی سمج بغض کرده بود و تهدید مرموز و ساکتی مینمود .
بطوریکه قلب را خفه می کرد پیشانی پسرش را پشه زده بود و باد کرده بود . مدتها روی الاغ تکان خورد ، از
میان سبزه ها از زیر آفتاب و باران از توی لجن زار گذشت . دورنمای اطراف بی اندازه قشنگ ، کوه های سبز ،
جلگه های خرم ، ابرهای سفید و خاکستری مثل زیر شکم مرغابی بود و پیوسته جوربجور می شد . در آسیا سر
که رسید دوباره باران گرفت ، رگبار تند بود . چادر بسرش خیس شد ، زیر درخت پناه بردند ، بوی نشاسته و
بوی پرک و کثافت گرفته بود، دوباره براه افتادند . زرین کلاه مانده علی را ببغلش چسبانیده بود و فقط جلوی
پای الاغ را خیره نگاه میکرد . قلبش م یزد و همه اش به فکر اولین برخوردی بود که با گل ببو خواهد کرد . تا اینکه
نزدیک ظهر وارد زرین آباد شد . همینکه زرین ک لاه در میدانگاهی پیاده شد و خواست از گوش ة چارقدش پول
دربیاورد ، نگاه کرد دید گوشة چارقدش باز است و پول در آن نیست . آیا کسی دزدیده بود؟ نه ، کسی
نمی توانست پول را از گوشه چارقد او بزند بدون اینکه بفهمد . آیا فراموش کرده بود و یا تقصیر گیجی و حواس
پرتی او بود؟ هم ة اینها ممکن بود ولی عجالتًا دردش دوا نمی شد . بعد از داد و بیداد خرکچی که لهجه ترکی
داشت دستمال بستة او را از دستش گرفت و الاغش را سوار شد و هی کرد و رفت . ولی باز هم چه اهمیتی
داشت . آیا زرین کلاه بمقصودش نرسیده بود، آیا در نزدیکی گل ببو و در ده او نبود ؟ حالا میرود خانة گل ببو
را پیدا می کند ، شرح مسافرت خودش را می دهد و کارش یکطرفه م ی شود. هزارها تومان ازین پولها فدای یک
موی ببو ! دور خویش را نگاه کرد ، این دهکدة کوچک منظره تو سری خورده و پست افتاده داشت و در ته یک
دره واقع شده بود . دور آنرا کشتزارهای حاصلخیز گرفته بود . و مثل این بنظر میآمد که دهکده و مردمش همه
ازین … ببو… ببو هو : بخواب رفته بودند . یک سگ گله از دور پارس میکرد و صدای مردی میآمد که میگ فت
اسم دل زرین کلاه تو ریخت ، ولی دید مردی که بطرف او می رود ببو نیست . زیر چهار دیوار دو غاز چرت
می زدند و یک مرغ با دقت تمام با چنگالش خاک را زیر و رو میکرد ، پخش می کرد و در آن چینه جستجو میکرد .
روی خاکروبه یک سطل شکسته و یک تکه پارچه سبز پاره و پوست خیار افتاده بود . کمی دورتر دو مرغ کز
کرده بودند و هر کدام یک پایشان را زیر بالشان گرفته بودند . زمزمة آهسته ای که از گلوی تازه گنجشک ها در
میآمد موقتًا حالت خودمانی و تر و تازه به آنجا داده بود . در میدان سه تا پسر بچه دهاتی با دهن ب ازمانده باو
نگاه میکردند . یک پیرمرد کنار دکان عطاری روی تیرها نشسته بود و یکدسته مرغابی وحشی با جار و جنجال
به شکل خط زنجیر روی آسمان پرواز میکردند . زرین کلاه پیش پیرمرد رفت و گفت :
- خانه بابا فرخ کجاست؟
او با دستش خانة نسبت ًا بلندی را که از دور پیدا بود نشان داد و گفت :
. - آن سره را هارش اتا مهتابی درانه همانجوئه 1
زرین کلاه پسرش را بغل زد و با یکدنیا امید بطرف آن خانه رفت . همینکه جلو خانه رسید در زد ، و زن مسنی که
صورت آبل هرو داشت دم در آمد :
- کره کاردارنی ؟
- گل ببو را میخواستم ببینم .
- وره چکار دارنی ؟
- من زن گل ببو هستم از تهرون آمده ام . اینهم مانده علی پسرش است .
- خوب ، خوب ، گل ببو آن زنا را و لها کرده وره طلاق هدائه ، بیخود گنی .
بعد رویش را کرد بطرف حیاط و داد زد:
1 آن خانه را نگاه کن ، یک مهتابی دارد ، همانجاست .
- ببو هو … ببو هو …
هیکل نتراشیده گل ببو با پیراهن یخه باز ، پشت چشم باد کرده و خواب آلو د دم در پیدا شد که یکمشت پشم از
توی گلویش بیرون زده بود ، و زن زرد لاغری با چشمهای درشت کنار او آمد و خودش را به گل ببو چ س بانید .
داغ شلاق به بازو و پیشانی او دیده میشد ، میلرزید بازوی گل ببو را گرفته بود مثل اینکه می ترسید شوهرش را
از دست او بگیرند . همینکه گل ببو را زرین کلاه دید فریاد زد :
ببو جان ، ببو … من آمدم . -
ولی گل ببو باو نگاه کرد و گفت :
- برو ، برو ، من ترا نمی شناسم .
آن پیرزن به میان آمد و گفت :
- مه ریکا جانه جاچی خوانی ؟ بی حیا زنا خجالت نکش نی ، ته این وچه را مول ها کردی اما خوانی مه ریکای
گردین بنگنی؟ 2
. گل ببو گفت : - حواست پرت است عوضی گرفت های
زرین کلاه هاج و واج مانده بود . ولی این انکار گل ببو را پیش بینی نکرده بود . از این حرکت احساس تنفری در
او تولید شده بود که همه محاسن گل ببو را فراموش کرد و با لحن تمسخر آمیز گفت:
- پس بچ هات را بگیر بزرگ کن ، من هیچ خرجی ندارم.
مادر گل ببو گفت : - این وچه بیج تخمه ، من چه دومیه ته ورده از کجا بیوردی؟ 3
زرین کلاه فهمید که قافیه را باخته است ، نگاه خودش را بصورت گل ببو دوخت ولی صورت او خشمناک و
چشمهایش بحالت درنده ای بود که تاکنون در او سراغ نداشت . حالتی بود که نشان می داد زندگیش تأمین شده ،
2 از جان پسرم چه می خواهی ؟ زن بیحیا خجالت نمیکشی ، این بچه تو حرامزاده است حالا میخواهی به گردن پسرم بیندازی؟
3 این بچه حرامزاده است من چه م یدانم تو آنرا از کجا آورد های ؟
ارباب شده و به آرزوی خودش رسیده ، نمیخواهد بخودش دغدغه راه بدهد و از نگاه تحقیرآمیزی که باو میکرد
پیدا بود که اص ً لا حاضر نیست او را ببیند . زرین کلاه فهمید که اصرار زیاد بیهوده است ، و با حسرت جای
شلاقهای تن زن جوا نی که خودش را به گل ببو چسبانیده بود نگاه کرد بعد با یک حرکت از روی بی میلی
برگشت. در صورتیکه کاس آغا مادر گل ببو ، شبیه مادر خودش دستهای استخوانی را تکان میداد و بزبانی که
نمیفهمید فحش و نفرین میکرد . زرین کلاه با گامهای آهسته به طرف میدان برگشت . ولی در راه فکری از
خاطرش گذشت، ایستاد و بچ هاش را که چرت میزد جلو در خان های گذاشت و باو گفت :
- ننه جون تو ایجا بیشین ، من برمی گردم .
بچه آرام و فرمانبردار مثل عروسک پنبه ای آنجا نشست . ولی زرین کلاه دیگر خیال نداشت که برگردد و حتی
ماچ هم به بچ ه اش نکرد . چون این بچه به درد او نم یخورد ، فقط یک بار سنگین و نانخوار زیادی بود و حالا آنرا
از سرش باز کرد . همانطوریکه او را گل ببو وازده بود و مادر خودش او را رانده بود ، همانطوریکه مهر مادری
را از مادرش آموخته بود ، نه ، او احتیاجی به بچه اش نداشت ، دستش بکلی خالی شد ، ب دون یک شاهی پول ،
بدون بچه ، بدون بار و بندیل بود ، نفس راحت کشید . حالا او آزاد بود و تکلیف خودش را م یدانست . به میدان
که رسید دورش را نگاه کرد . پیرمرد هنوز روی تیرهای کنار دکان نشسته بود ، چرت میزد . مثل این بود که
تمام عمرش را روی این تیرها گذرانیده بو د و همانجا پیر شده بود . آن سه بچه دهاتی نزدیک دکان خاکبازی
میکردند . همه با بی اعتنائی مشغول کار خودشان و گذرانیدن وقت بودند و خروس لاری بزرگی که او ندیده بود
بالهایش را بهم زد و با صدای دو رگه میخواند . کسی برنگشت به او نگاه بکند . مثل این بود که زندگی به
پیش آمدهای او هیچ اهمیتی نیمگذاشت . آیا چه بسرش خواهد آمد؟ ب یباعث و بانی هر چه زودتر م یخواست فرار
بکند که اقلا از دست بچه بگریزد . حالا همه بارهای مسئولیت از روی دوش او برداشته شده بود . هوا گرم ،
نمناک و دم کرده بود و هرم گرمی مثل های دهن آدم ت بدار در هوا پیچیده بود. ب یاراده ، ب ینقشه با قدمهای تند
زرین کلاه از جلو خانه ها و کوچه ها گذشت . همینکه کنار کشت زارها و سبزه ها رسید شاهراهی که جلوش بود
در پیش گرفت . ولی در همینوقت مرد جوانی را دید شلاق بدست ، قوی ، سرخ و سفید سوار الاغی بود و یک الاغ
هم جلو او می دوید و زنگوله ها به گردن آنها جینگ جینگ صدا می کرد ، همینکه نزدیک او شد زرین کلاه به او
گفت :
- ای جوان ثواب دارد .
آن مرد الاغش را نگهداشت و گفت :
- چی خوانی ؟
- من غریبم ، کسی را ندارم . مرا هم سوار کن .
با دست الاغش را نگهداشت . پیاده شد و زرین کلاه را سوار کرد . خودش هم روی الاغ دیگر جست زد ، ولی
اص ً لا برنگشت به صورت او نگاه بکند . بعد شلاق را دور سرش چرخانید به کپل اسب زد . زنگول هها جینگ جینگ
صدا کردند و براه افتادند . از کنار جوزار که میگذشتند آن جوان دست کرد یک ساقه جو کند بدهنش گذاشت و به
آهنگ مخصو صی که به گوش زرین کلاه آشنا آمد سوت زد . این همان آهنگی بود که گل ببو در موقع
انگورچینی میخواند، همان روزی بود که در موستان باو برخورد:
گالش کوری آ ههای ل هله ،
بوشیم بجار آ ههای ل هله .
ای پشته آجار ، دو پشته آجار ،
بیا بشیم بجار آ ههای ل هله .
! بیا بشیم فاکون تو میخواهری
زرین کلاه تمام زندگیش ، جوانیش ، نفرین مادرش ، بعد آن شب مهتاب که با گل ببو به تهران میآمد ، نفرین مادر
گل ببو همه از جلوش گذشت . اگر چه تشنه و گرسنه بود ولی ته دلش خوشحال شد . نمیدانست چرا سوار شد و
به کجا می رود ، ولی با وجود همة ای نها با خودش فکر کرد:
شاید این جوان هم عادت به شلاق زدن داشته باشد و تنش بوی الاغ و سر طویله بدهد!


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
محلل


صادق هدایت


Sokhan.com انتشارنسخه الکترونیک: سایت سخن

چهار ساعت بغروب مانده پس قلعه در میان کوه ها سوت و کور مانده بود . جلو قهوه خانة کوچکی تنگهای دوغ و
شربت و لیوانهای رنگ برنگ روی میز چیده بودند . یک گرامافون فکسنی با صفحه های جگر خراشش آنجا روی
سکو بود قهوه چی با آستین بالازده سماور مسوار را تکان داد، تفاله چائی را دور ریخت، بعد پیت خالی بنزین
را که دستة مفتولی به آن انداخته بودند برداشته بسمت رودخانه رفت.
آفتاب میتابید، از پائین صدای زمزمة یکنواخت آب که در ته رودخانه رویهم میغلطید و حالت تر و تازه بآنجا داده
بود شنیده میشد . روی یکی از نیمکتهای جلو قهوه خانه مردی با لنگ نم زده روی صورتش دراز کشیده و
آجیده هایش را جفت کرده پهلویش گذاشته بود . روی نیمکت قرینة آن، زیر سایة درخت توت، دو نفر پهلوی هم
نشسته و بدون م قدمه دل داده و قلبه گرفته بودند . بطوری چانه شان گرم شده بود که بنظر می آمد سالهاست
یکدیگر را میشناسند.
مشهدی شهباز لاغر، مافنگی با سبیل کلفت و ابروهای بهم پیوسته گوشة نیمکت کز کرده، دست حنا بست ه اش را
تکان میداد و میگفت:
دیروز رفته بودم مرغ محله ( مغ مح له؟ ) پیش پسر دائیم، آنجا یک باغچه دارد . میگفت پارسال سی تومان مک
آلوچه زرد آلوی باغش را فروخت . امسال سرمازده، همة سردرختیها ریخته، بیک حال و زاریاتی بود . زنش هم
. بعد از ماه مبارک تا حالا بستری افتاده، کلی مخارج روی دستش گذاشته
آمیرزا یدالله عینکش را جابجا کرد، با تفنن چپق میکشید، ریش جو گندمیش را خاراند و گفت:
. اصلا خیر و برکت از همه چیزها رفته
شهباز سرش را از روی تصدیق تکان داد و گفت:
قربان دهنت . انگار دوره آخر زمان است. رسم زمانه برگشته . خدا قسمت بکند بیست و پنجسال پیش در
خراسان مجاور بودم . روغن ی کمن دو عباسی بود، تخم مرغ میدادند ده تا صد دینار . نان سنگگ میخریدیم ببلندی
یک آدم . کی غصه بی پولی داشت؟ خدا بیامرزد پدرم را یک الاغ بندری خریده بود . با هم دو ترکه سوار میشدیم .
من بیست سالم بود، توی کوچه با بچه های محله مان تیله بازی می کردم. حالا همه جوانها از دل و دماغ میافتند، از
غورگی مویز میشوند، باز هم قربان دورة خودمان، بقولی آن خدا بیامرز : اگر پیرم و میلرزم بصد تا جوان
. میارزم
! سال بسال دریغ از پارسال : یدالله پک زد بچپقش، گفت
. خدا همه بنده های خودش را عاقبت بخیر کند : شهباز گفت
بجان خودت یکوقت بود در خانمان سی نفر نان خور داشتیم، حالا فکریم : یدالله قیافة جدی بخودش گرفت
روزی یکریال پول توتون و چائی ام را از کجا گیر بیاورم دو سال پیش سه جا معلمی می کردم، ماهی هشت
تومان در میآوردم . همین پریروز که عید قربان بود رفتم خانه یکی از اعیان که پیشتر معلم سرخانه بودم . بمن
گفتند که بروم دعا برای گوسفند بخوانم، قصاب بی مروت حیوان زبان بسته را بلند کرد بزمین کوبید . داشت
کاردش را تیز می کرد، حیوان تقلا کرد، از زیر پایش بلند شد . نمیدانم چه روی زمین بود، دیدم چشمش ترکیده
ازش خون میریخت . دلم مالش رفت، ببهانة سردرد برگشتم، همه شب هی کلة خون آلود گوسفند جلو چشمم
میآمد. آنوقت از دهنم در رفت کفر گفتم، کفر خیال کردم … نه زبانم لال، در خوبی خدا که شکی نیست، اما این
جانوران زبان بسته، گناه دارد. خدایا، پروردگارا، تو خودت بهتر میدانی، هر چه باشد انسان محل نسیان است.
آره، اگر میتوانستم هر چه تو دلم هست بگویم …! آخر نمیشود : آمیرزا یدالله لختی بفکر فرو رفت، دوباره گفت
. همه چیز را گفت. استغفرالله زبانم لال
. برو فکر نان کن خربزه آب است : شهباز مثل اینکه حوصل هاش سررفت گفت
. آره، از دست ما چه بر میآید؟ از اول دنیا همینطور بوده : میرزا یدالله با ب یمیلی گفت
ما دیگر ازمان گذشته، بقولی مردم پاتیلمان در رفته، از بی کفنی زنده مانده ایم. چه حقه هائی که در : شهباز گفت
. این دنیای دون نزدیم، یکوقت تهران دکان بقالی داشتم، خرج در رفته روزی شش قران پ سانداز میکردم
. بقال بودی؟ من از بقال جماعت خوشم نمیآید : میرزا یدالله حرفش را برید
؟ چرا
. قصه اش دراز است، حالا تو اول حرفت را تمام بکن
شهباز دنبالة سخن را گرفت : بله، دکان بقالی داشتم . امرم می گذشت، کم کم یک خانه و لانه ای برای خودمان دست
و پا کردیم، چه دردسرتان بدهم، آنوقت یک پتیاره ای پیدا شد. الان پنج سال است که زنم مرا بخاک سیاه نشانده .
این زن نبود، آتشپاره بود . تازه با خون دل آمده بودم سر و سامانی بگیرم، هر چه رشته بودم پنبه کرد، مخلص
حضرت مرا طلب یده، باید : کلثوم، والدة احمد یک شب از پای وعظ برگشت . پاهایش را توی یک کفش کرد که
پیسی ای بسرم آورد که نگو و نشنو … مرا بگو که عقلم را دادم دست این زن! هر بروم استخوانم را سبک بکنم
چه باشد، آدمیزاد شیر خام خورده، من همان آدم بودم که از سبیلهایم خون میچکید . یک زن عقلم را دزدید …
این چیزها سرم نمیشود، مهرم حلال، جانم آزاد. خودم یک خدا نکند که زن زیر جلد آدم برود. همان شب میگفت
النگو با گردن بند دارم، آنها را میفروشم میروم … استخاره هم کرده ام خوب آمده، یا طلاقم بده یا بهمین سوی
آقا هر چه کردم، مگر حریفش شدم؟ دو هفته تو روی من نگاه نکرد آنقدر کرد، کر د . چراغ بچه ات را خفه می کنم
که هر چه داشتم فروختم، پول جرینگه کردم دادم بدستش، پسر دو سال ه ام را برداشت و رفت آنجا که عرب نی
. بیندازد. تا حالا که پنجسال است رفته، نمی دانم چه بسرش آمده
. خدا کند که از شر عربها محفوظ باشد : میرزا یدالله گفت
آره، میان عربهای لختی زبان نفهم ای ن عمریها بیابان برهود، آفتاب سوزان ! انگار که آب شد بزمین فرو
. رفت. دریغ از یک انگشت کاغذ. راست میگویند که زن یک دنده اش کم است
. تقصیر مردها است که آنها را اینجور بار میآورند و نمیگذارند چشم و گوششان باز بشود : میرزا یدالله گفت
چیزیکه غریب است، این زن اصلا خل و چل بود . نمیدانم چطور شد که یکمرتبه : شهباز گرم صحبت خودش ب ود
… آتشی شد، گاهی تنهائی گریه میکرد، گاس برای شوهر اولش بود
؟ مگر تو شوهر دومیش بودی : میرزا یدالله پرسید
. دیگر بله، چی میگفتم، حرفم یادت رفت
. شوهر اولش گفتی
بله، اول خی ال می کردم که برای شوهر اولیش بوده … در هر صورت هر چه بزبان خوش خواستم حالیش بکنم،
انگاریکه با دیوار حرف میزنم، مثل چیزیکه اجل پس گردنش زده بود، نمی دانم چه بسر پسرم آورد . آیا روزی
. میآید که چشمم تو چشمش بیفتد؟ پسری که بعد از اینهمه نذر و نیاز خدا بمن داد
هر کسی را نگاه بکنی یک بدبختی دارد . لب کلام آنست که مردم باید آدم بشوند، باسواد : میرزا یدالله گفت
بشوند. آخر تا آنها خر هستند ما هم سوارشان میشویم . یکوقت بود خودم بالای منبر میگفتم، هر کس یک سفر
. بعتبات برود آمرزیده میشود و جایش در بهشت خواهد بود
؟ شما که از علماء نیستید : شهباز
. این حکایت مال دوازده سال پیش است، م یبینی که معمم نیستم. حالا همه کاره ام و هیچکاره
میرزا یدالله زبان را دور دهنش گردانید و با حالت افسرده گفت:
. زندگانی مرا هم یک زن خراب کرد
! امان از دست زن : شهباز
نه، این دخلی بزن ندارد . این بدبختی دست خودم است اگر تهران بودی، لابد اسم ابوی را شنیده ای… ما از زیر
بته در نیامده ایم. پدرم از آنهائی بود که نعلین جلو پایش جفت می شد. اسمش را که میبردند یکی میگفتند و صد تا
از دهانشان می ریخت. وقتی بالای منبر می رفت، جا نبود که سوزن بیندازی. همة کله گنده ها ازش حساب می بردند.
مقصودم این نیست که بیخودی قمپز در بکنم، چون آن مرحوم هر چه بود برای خودش بود:
گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر ترا چه حاصل؟
بهر حال بعد از فوت مرحوم ابوی من جانشین او شدم و در خانه را باز کردم خوب یک خانه با یکمشت و
خرت خورت هم برایمان گذاشت . خودم هنوز طلبه بودم و ماهی چهار تومان با پنج من گندم مستمری داشتم،
باضافه ماه محرم و صفر نانمان توی روغن بود . یک لفت و لیسی میکردیم . چون معروف بود که نفس مرحوم
ابوی مجرب است . یکشب مرا سر بالین نا خوشی بردند تا دعا بدهم . دیدم دختر هشت یا نه ساله ای در آن میان
… میپلکید آقا بیک نظر گلویمان پیش او گیر کرد، جوانی است و هزار چم و خم
پیش او دو تا صیغه داشتم که هر دو را مطلقه کرده بودم، ولی این چیز دیگری بود میگویند که لیلی را بچشم
مجنون باید دید . باری دو روز بعد یک دستمال آجیل آچار و سه تومان پول نقد فرستادم، عقدش کردم . شب که
او را آوردند، آنقدر کوچک بود که بغلش کرده بودند . من از خودم خجالت کشیدم . از شما چه پنهان؟ این دختر تا
سه روز مرا که می دید مثل جوجه می لرزید. حالا من که سی سالم بود، جوان و جاهل بودم . اما آن مردهای هفتاد
. ساله را بگو که با هزار جور ناخوشی دختر نه ساله می گیرند
خوب بچه چه سرش میشود که عروسی چیست؟ بخیالش چارقد پولکی سرش میکنند، رخت نو میپوشد و در
خانة پدر که کتک خورده و فحش شنیده شوهر او را ناز و نوازش میکند و روی سرش میگذارد، ولی نمیداند که
. خانة شوهر برایش دیگ حلوا بار نگذاشته اند
بهرحال من آنقدر زحمت کشیدم تا او را رام کردم : شب اول از من میترسید. گریه میکرد. من قربان صدقه اش
میرفتم، می گفتم: بالای غیرتت آبروی ما را بباد نده، خوب تو آن بالای اطاق بخواب من این پائین، چون دلم برایش
میسوخت. خیلی خودداری کردم که بجبر با او رفتار نکردم ، وانگهی دیگر چشم و دلم سیر بود و کار کشته شده
بودم. بهر صورت او هم نصیحت مرا بگوش گرفت.
شب اول برایش یک قصه نقل کردم، خوابش برد.
شب دوم یک قصه دیگر شروع کردم و نصفش را برای شب بعد گذاشتم.
شب سوم، هیچ نگفتم تا اینکه یارو بصدا در آمد و گفت : تا آنجا که ملک ج مشید رفت بشکار، پس باقیش را چرا
امشب سرم درد میکند، صدایم نمیرسد، اگر اجازه : نمیگوئی؟ مرا می گوئی از ذوق توی پوست نمیگنجیدم، گفتم
. بهمین شیوه رفتم جلوتر، رفتم جلوتر تا اینکه رام شد . بدهید بیایم جلوتر
شهباز خنده اش گرفت . خواست چیزی بگوید، اما صورت جدی و چشمهای اش کآلود میرزا یدالله را که از پشت
شیشة عینک دید، خودداری کرد.
این حکایت دوازده سال پیش است، دوازده سال ! نمیدانی چه زنی بود، : میرزا یدالله با حرارت مخصوصی میگفت
سرجور، دلجور بهمة کارهایم رسیدگی میکرد . آخ حالا که یادم میافتد … همیشه گوشة چادر نما ز بدندانش بود .
رختها را با دستهای کوچکش میشست، روی بند میانداخت . پیراهن و جورابم را وصله میزد . دیزی بار میگذاشت
دست زیر بال خواهرم میکرد، چقدر خوش سلوک، چقدر مهربان ! همه را فریفتة اخلاق خودش کرده بود . چه
هوشی داشت؟ من خواندن و نوشتن را باو یاد دادم . سر دو ماه قرآن میخواند. اشعار شیخ را از بر م یکرد، سه
سال با هم سر کردیم، که الذ اوقات زندگی من است . دست بر قضا در همین اوان بود که وکیل بیوه میوه ای شدم
که بی پول نبود . خودش هم آب و رنگی داشت . آقا برایش دندان تیز کردیم . تا اینکه بخیال افتادم او را بحبالة نکاح
در بیاورم . نمیدانم کدام خدانشناس خبرش را برای زنم آورد . آقا روز بد نبینی، این که ظاهرًا خل وضع بنظر
میآمد. نمی دانستم آنقدر حسود است . هر چه بزبان خوش خواستم سرش را شیره بمالم، مگر حریفش شدم؟ با
وجود اینکه از بابت حق الوکاله مقدار وجهی آن ضعیفه بمن بده کار ب ود، از اینکار صرف نظر کردم و میانه مان
پاک بهم خورد. ولی نمیدانی یک ماه این زن چه بروز من آورد!
شاید دیوانه شده بود یا چیز خورش کرده بودند. بکلی عوض شد. دستش را بکمرش زد و حرفهائی بار من کرد
الهی عینک را روی نعش ت بگذارند، عمامه پر مکرت را دور گردنت : که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشد . می گفت
ب پیچند. از همان روز اول فهمیدم که تو تیکة من نیستی . روح آن بابای قرمساقم بسوزد که مرا بتو داد . من
یکوقت چشمم را باز کردم دیدم، توی بغل تو قرمساقم . سه سال آزگار است که با گدائی تو ساخته ام. اینهم دست
مزدم بود؟ خدا سر و کار آدم را باآدمهای بیغیرت نیندازد داغ پشت دستم گذاشتم، زور که نیست ؟ دیگر با تو
نمی توانم زنگی بکنم مهرم حلال، جانم آزاد بهمین سوی چراغ میروم... میروم بست می نشینم. همین الان. همین
. الان
آنقدر گفت، گفت که من از جا در رفتم . جلو چشمم تیره و تار شد. همینطور که سر شام نشسته بودم،
ظرفها را برداشتم پاشیدم میان حیاط، سر شب بود پا شدیم با هم رفتیم بحجرة آشیخ مهدی در حضور او زنم را
. سه طلاقه کردم
فردایش پشیمان شدم، ولی چه فایده که پشیمانی سو دی نداشت و زنم بمن . دست روی دستش میزد
حرام شده بود . تا چند ر وز مثل دیوانه ها در کوچه و بازار پرسه میزدم . اگر آشنائی بمن بر میخورد از حواس
پرتی سلامش را نمی گرفتم.
بعد از این دیگر من روی خوشی به خودم ندیدم . یک دقیقه صورتش از جلو چشمم رد نمشد، نه خواب
داشتم و نه خوراک. نمیتوانستم در خانه مان بند شوم . در و دیوار بمن ف حش میداد . دو ماه ناخوش بستری شدم .
توی هذیان همه اش اسم او را میآوردم . بعد هم که رمقی پیدا کردم، معلوم بود اگر لب تر می کردم صد تا دختر
پیشکشم می کردند، اما او چیز دیگری بود . بالاخره عزمم را جزم کردم تا بهر وسیله ای که شده دوباره او را
بگیرم. عدة او سر آمد . رفتم این در بزن آن در بزن، دیدم هیچ فایده ای ندارد . هر چه جل و پلاس ، کتاب پاره و
ته خانه برایم مانده بود فروختم . هژده تومان پول درست کردم . چاره ای نداشتم مگر اینکه یکنفر محلل پیدا بکنم
که زنم را به خودش عقد بکند، بعد طلاقش بدهد، تا دوباره بعد از انقضای سه ماه و ده روز بتوانم او را بگیرم.
یک بقال الدنگ پف یوزی در محله مان بود که هفت تا سگ صورتش را میلیسید سیر میشد . از آنهائی
بود که برای یک پیاز سر میبرد؛ رفتم با او ساخت و پاخت کردم که ربابه را عقد بکند، بعد او را طلاق بدهد و من
همة مخارج را اضافه پنج توما ن باو بدهم او هم قبول کرد گول مردم را نباید خورد همین مرد که، همین پف
... یوز
شهباز بارنگ پریده صورتش را در دو دستش پنهان کرد و گفت:
... بقال بود؟ اسمش چه بود؟ چه بقالی بود؟ مال کدام محله؟ نه... نه... هیچ همچنین چیزی نمی شود
ولی میرزا یدالله بطوری گرم صحبت بود و پیش آمدها جلو چشمش مجسم شده بود که دنبال حرفش را
قطع نکرد:
همان مرد کة بقال زنم را عقد کرد . نمیدانی چه حالی شدم . زنیکه سه سال مال من بود، اگر کسی
اسمش را بزبان می آورد شکمش را پاره می کردم . درست فکر کن حالا باید به دست خودم همسر این مردکع
گردن کلفت بشود. با خودم گفتم، شاید این انتقام صیغه هایم است که با چشم گریان طلاق دادم باری فردا صبح
زود رفتم در خانة بقال . یکساعت مرا سر پا معطل کرد که یک قرن بمن گذاشت . وقتیکه آمد باو گفتم : الوعده وفا،
زنم : ربابه را طلاق بده، پنج تومان پیش من داری . هنوز صورت شیطا نیش جلو چشمم هست، خندید و گفت
. است، یک مویش را نمیدهم هزار تومان بگیرم. چنان برق از چشمم پرید
... نه ، هیچ همچین چیزی نمیشود. راستش را بگو...اوه : شهباز میلرزید و گفت
حالا دیدی حق بجانب من بود؟ حالا فهمیدی چرا از بقال جماعت بیزار م؟ وقتیکه گفت : میرزا یدالله گفت
یک مویش را نمیدهم هزار تومان بگیرم، فهمیدم میخواهد بیشتر پول بگیرد . ولی کی فرصت چانه زدن داشت؟
نمی دانی کجای آدم میسوزد . دود از کله ام بلند شد . باندازه ای حالم منقلب بود، باندازه ای از زندگی بیزار شده
بودم، که دیگر جوابش را ندادم . یک نگاه باو کردم که از هر فحشی بدتر بود . از همان راه رفتم بازار سمسارها .
عبا و ردایم را فروختم، یک قبای قدک خریدم . کلاه نمدی سرم گذاشتم . گیوه هایم را ور کشیدم راه افتادم . از آن
وقت تا حالا سلندر و حیران از این شهر بآن شهر از این ده بآن ده میروم . دوازده سال آزگار دیگر نمی توانستم
در یکجا بمانم، گاهی نقالی میکنم، گاهی معلمی .. برای مردم کاغذ مینویسم، در ق هوه خانه ها شاهنامه میخوانم، ن ی
میزنم، خوشم میآید که دنیا و مردم دنیا را سیاحت بکنم . میخواهم همینطور عمرم بگذرد . خیلی چیزها آدم
دستگیرش میشود، وانگهی دیگر پیر شدیم . برای مرده ها مردار سنگ میسازئیم . یک پایمان این دنیا است، یکیش
آن دنیا. افسوس که تجربه هایمان دیگر به درد این دنیا نمیخورد. شاعر چه خوب گفته:
مرد خردمند هنر پیشه را عمر دو بایست در این روزگار
. تا به یکی تجربه آموختن با دگری تجربه بردن بکار
میراز یدالله باینجا که رسید خسته شد، مثل اینکه آواره هایش از کار افتاد چون زیادتر از معمول فکر
کرده بود و حرف زده بود، دست کرد چپقش را برداشت، به آب رودخانه خیره خیره نگاه میکرد و به آواز دور و
خفه ای که از پشت کوه میآمد گوش می داد.
شهباز سرش را از ما بین دو دست برداشت. آهی کشید و گفت:
! هیچ دوئی نیست که سه نشود
میرزا یدالله منگ و مات بود، متوجه او نشد.
. یک مرد دیگر را هم بی خانمان می کند : شهباز بلندتر گفت
؟ کی : یدالله بخودش آمد، پرسید
. همان ربابة آتش بجان گرفته
؟ مقصود چیست : میرزا یدالله چشمهایش از حدقه بیرون آمده بود. هراسان پرسید
راستی روزگار خیلی آدم را عوض می کند. صورت چین میخورد، : مشهدی شهباز خندة ساختگی کرد
، موها سفید میشود، دندانها میافتد. صدا عوض می شود، نه شما مرا شناختید و نه من شما را
؟ چطور : میرزا یدالله پرسید
! ربابه صورتش مهر آبله نداشت؟ چشمهایش را متصل بهم نمی زد
؟ کی بتو گفت : میرزا یدالله پرخاش کرد
شما آقا شیخ یدالله، پسر مرحوم آقا شیخ رسول نیستید که در کوچة حمام مرمر : مشهدی شهباز خندید
. منزل داشتید؟ هر روز صبح از جلو دکانم رد می شدید؟ منهم محلل هستم، همانم
میرزا یدالله سرش را نزدیک برد و گفت:
تو همانی که دوازه سال مرا باین روز انداختی؟ همان شهباز بقال تو هستی؟ یکوقت بود توی همین
کوه کمر ، اگر بدست من افتاد بودی حسابمان پاک شده بود . افسوس که روزگار دست هر دومانرا از پشت
. بسته
بارک الله رب ابه، تو انتقام مرا کشیدی . او هم ویلان است بروز من : بعد دیوانه وار با خودش می گفت
دوباره خاموش شد و لبخند دردناکی روی لبهایش نقش بست. . افتاده
کسیکه روی نیمکت روبروی آنها خوابیده بود، غلت زد : بلند شد نشست، خمیازه کشید، چشمهایش را
مالاند.
مشهدی شهباز و میرزا یدالله دزدکی بهم گاه می کردند، ولی می ترسیدند که نگاهشان با هم تلاقی بکند
دو دشمن بیچاره از هنگام کشمکش عشق و عاشقی شان گذشته بود. حالا بایستی بفکر مرگ بوده باشند.
،: شهباز بعد از کمی سکوت رو کرد بقهوه چی و گفت
داش اکبر، دو تا قند پهلو بیار


مسیحا

1388/2/16 11:01 ق.ظ


هدایت فقط در دو روان داستان به جای تکنیک رئالیستی، تکنیک مدرنیستی به کار برده، اول در سه قطره خون، سپس در بوف کور. به این ترتیب هدایت مبدع و مبتکر داستان نویسی مدرنیستی – ونه فقط مدرن- در زبان فارسی ست. ولی چنان که اشاره شد بیشتر روان داستان‌های او از نظر اسلوب و تکنیک رئالیستی‌اند، و کیفیت مدرنیستی بوف کور و سه قطره خون صرفاً وجوه روان داستانی اثر را تشدید می‌کنند. گفتیم که این آثار را نمی توان – به معنای معمول و متداول کلمه- داستان روان شناختی خواند. یعنی هیچ یک از آن‌ها بر مبنای الگوهای روان شناختی نوشته نشده‌اند. بلکه مسائل اساسی این داستان‌ها به نحوی به ذهنیات مربوط است، اعم از روان شناسی، فلسفه، هستی شناسی و متافیزیک. چه تکنیک و سبک این داستان‌ها رئالیستی باشد چه سورئالیستی چه غیر آن، مهمترین وجه مشترکشان همان روان داستان بودن‌شان است. این ویژگی را در دو سطح می‌توان مشاهده و بررسی کرد. یکی این که ارزش و اهمیت صرفاً داستانی اثر، معمولاً از داستان‌های رئالیستی – انتقادی- مانند علویه خانم، طلب آمرزش و غیره- کمتر است.
دیگر این که زمان و مکان داستان هر چه باشد، موضوع داستان، یا وجه عمده‌ای از آن جهانشمول (universal) است، و از این لحاظ به زمان و مکان ویژه‌ای مقید نیست: این وطن مصر و عراق و شام نیست. مثلا داستان زنده به گور از سه جهت ظاهری رئالیستی دارد. یکی از نظر صرفاً فنی؛ دیگر از این رو که داستان دارای زمان و مکانی منطقی و عینی‌ست که در آن یک دانشجوی ایرانی بالاخره خودکشی می‌کند؛ و سوم- و مهمتر از آن- از این نظر که داستان برمبنای اقدام هدایت به خودکشی در همان زمان‌ها نوشته شده است. ? با این وصف- و نکته این جاست- که آنچه زنده به گور مطرح می‌کند، اصولاً همان چیزی‌ست که با‌رها و بارها در آثار روان داستانی هدایت که به زمان و مکان خاصی مقید نیست تکرار می‌شود. هر یک از این داستان‌ها گرچه ویژگی خاص خود را دارد، ولی در همه آنها سخن بر سر مرگ و زندگی، نقص
و کمال، توفیق و شکست، اجتماع، اخلاق و آدم‌ها، جبر و اختیار و حق و ناحق است.
شهرت هدایت بیشتر به این داستان‌هاست نه فقط به این دلیل که بوف کور شاهکار او و چند روان داستان دیگرش از بهترین آثار او هستند. بلکه به ویژه به این جهت که شخص هدایت در ناب‌ ترین حد کلمه – یعنی تا مرزهای جداکردن او از محیط و زمان و مکانش – با این داستان‌ها و شخصیت‌ها و مسائلشان شناسایی می‌شود. اصلاً مقدار زیادی از افسانه‌هایی که در گرد زندگانی وگفتار و کردار او ساخته‌اند از این متون منشأ گرفته، و از قول کلاغ چهلم نقل شده است. گفتیم که بوف کور و سه قطره خون تکنیکشان به ویژه مدرنیستی‌ست. و باقی روان داستان‌ها، رئالیستی. اما در بیشتر موارد، هم حال و هوای روان داستان‌ها خیلی به هم شبیه‌اند، و هم- در نمونه‌های مهمی – عناصر اصلی داستان؛ و نیز مسائلی که راویان و شخصیت‌های داستان‌ها با آن روبرو هستند.


مسیحا

1388/2/16 11:02 ق.ظ


هوا در این داستان‌ها به درجات گوناگون سنگین است؛ و محیط مرموز؛ و مسائل پیچیده و ناروشن – و مسلماً حل نشدنی. و بالاخره تا داستان پایان پذیرد آدمی، سگی، گربه‌ای یا می‌میرد، یا خودکشی می‌کند یا کشته می‌شود یا ناپدید می‌گردد، یا فرار می‌کند و یا – دست کم- شکست می‌خورد. و مسائل؟ مساله هستی ونیستی؛ دنیا؛ جبر و ا ختیار؛ نقص و کمال؛ فاصله دست و آرزو؛ برد و باخت و توفیق و شکست؛ رجّاله ها و آدمها؛ رابطه- یا شاید عدم رابطه- مرد با زن... ?
عناصرداستانی سگ ولگرد از خیلی از روان داستانهای دیگر هم ساده‌تر است. حکایت سگ اصیلی‌ست که صاحبش را گم کرده و در ورامین و اطراف آن سرگردان است. و از این و آن کتک می‌خورد و فحش و ناسزا می‌شنود. فقط یک بار از مسافری نوازش می‌بیند که اوهم پی کارش می‌رود و سگ را جا می‌گذارد. بالاخره سگ بیچاره از پا درمی‌آید و ناخوش وناتوان به انتظار مرگ عاجل می‌نشیند. لُبّ داستان به این سادگی‌ست، ولی ارزش آن دقیقاً به تشریح ذهنیات آن سگ آواره و گرسنه و بی‌پناه است که نه فقط از کسی ترحم نمی‌بیند بلکه دائماً در معرض ستمگری و بی رحمی‌ست.
: جلو دکان نانوایی پادو او را کتک می‌زد، جلو قصابی شاگردش به او سنگ می‌پراند، اگر زیرسایه اتوموبیل پناه می‌برد لگد سنگین میخدار شوفر از آن پذیرایی می‌کرد. و زمانی که همه از آزار به او خسته می‌شدند بچه شیربرنج فروش لذت مخصوصی از شکنجه او می برد. در مقابل هر ناله‌ای که می‌کشید یک پاره‌سنگ به کمرش می‌خورد و صدای قهقهه او پشت ناله سگ بلند می‌شد و می‌گفت بد مسّب صاحاب!... همه محض رضای خدا او را می‌زدند. ?
سال‌ها پیش از این در بیست و دوسه سالگی، هدایت در رساله انسان و حیوان که خود منشوری سخت عاطفی در دفاع از حقوق حیوانات است نوشته بود:
سگ خیابان را محض رضای خدا می‌زنند! گربه را زنده زنده در چاه می‌اندازند. موش را در سر گذرها آتش می‌زنند... اگر[هم] کشتن حیوانی برای انسان مفید است چه لذتی زجر و شکنجه او برای ما خواهد داشت. تا کی این پرده‌های خونین بربریت را باید کورکورانه نگاه کرد؟ ?



مسیحا

1388/2/16 11:02 ق.ظ


هوا در این داستان‌ها به درجات گوناگون سنگین است؛ و محیط مرموز؛ و مسائل پیچیده و ناروشن – و مسلماً حل نشدنی. و بالاخره تا داستان پایان پذیرد آدمی، سگی، گربه‌ای یا می‌میرد، یا خودکشی می‌کند یا کشته می‌شود یا ناپدید می‌گردد، یا فرار می‌کند و یا – دست کم- شکست می‌خورد. و مسائل؟ مساله هستی ونیستی؛ دنیا؛ جبر و ا ختیار؛ نقص و کمال؛ فاصله دست و آرزو؛ برد و باخت و توفیق و شکست؛ رجّاله ها و آدمها؛ رابطه- یا شاید عدم رابطه- مرد با زن... ?
عناصرداستانی سگ ولگرد از خیلی از روان داستانهای دیگر هم ساده‌تر است. حکایت سگ اصیلی‌ست که صاحبش را گم کرده و در ورامین و اطراف آن سرگردان است. و از این و آن کتک می‌خورد و فحش و ناسزا می‌شنود. فقط یک بار از مسافری نوازش می‌بیند که اوهم پی کارش می‌رود و سگ را جا می‌گذارد. بالاخره سگ بیچاره از پا درمی‌آید و ناخوش وناتوان به انتظار مرگ عاجل می‌نشیند. لُبّ داستان به این سادگی‌ست، ولی ارزش آن دقیقاً به تشریح ذهنیات آن سگ آواره و گرسنه و بی‌پناه است که نه فقط از کسی ترحم نمی‌بیند بلکه دائماً در معرض ستمگری و بی رحمی‌ست.
: جلو دکان نانوایی پادو او را کتک می‌زد، جلو قصابی شاگردش به او سنگ می‌پراند، اگر زیرسایه اتوموبیل پناه می‌برد لگد سنگین میخدار شوفر از آن پذیرایی می‌کرد. و زمانی که همه از آزار به او خسته می‌شدند بچه شیربرنج فروش لذت مخصوصی از شکنجه او می برد. در مقابل هر ناله‌ای که می‌کشید یک پاره‌سنگ به کمرش می‌خورد و صدای قهقهه او پشت ناله سگ بلند می‌شد و می‌گفت بد مسّب صاحاب!... همه محض رضای خدا او را می‌زدند. ?
سال‌ها پیش از این در بیست و دوسه سالگی، هدایت در رساله انسان و حیوان که خود منشوری سخت عاطفی در دفاع از حقوق حیوانات است نوشته بود:
سگ خیابان را محض رضای خدا می‌زنند! گربه را زنده زنده در چاه می‌اندازند. موش را در سر گذرها آتش می‌زنند... اگر[هم] کشتن حیوانی برای انسان مفید است چه لذتی زجر و شکنجه او برای ما خواهد داشت. تا کی این پرده‌های خونین بربریت را باید کورکورانه نگاه کرد؟ ?



مسیحا

1388/2/16 11:03 ق.ظ


ودر همان رساله دست خود را بر نکته‌ای بدیهی ولی اساسی در رابطه انسان و حیوان گذاشته بود:
انسان مظلوم کُش است و خود را بدترین مستبد، پست ترین ظالم به حیوانات معرفی کرده. آنها را به قید اسارت خود درآورده حبس می‌نماید و به قسمی با آنها رفتار می‌کند که زندگانی بر آنها دشوارتر از مرگ می‌شود. ?
نکته اصلی استبداد است یعنی رفتار دلبخواهی و بدون ضابطه؛ رفتاری که به هیچ ملاک و معیار و قانونی محدود و مقید نیست. چنان که هدایت در جای دیگر رساله انسان و حیوان میگوید:
جای بسی تأسف است که تا کنون برای وضع نمودن قوانینی جهت منع از ظلم نسبت به حیوانات در ایران اقدام نکرده‌اند. ??
نمی‌دانم که از سال ???? که تاریخ چاپ اول این رساله است تا کنون قانونی برای مجازات ستمگری نسبت به حیوانات گذشته یا نگذشته است.ولی قانون – آن هم نسبت به حمایت از حیوانات – فقط آن گاه نافذ است که مردم آن را پذیرفته باشند. یعنی تا مردمان اگر نه حس همدردی، دست کم حس ترحم، چه به حیوانات چه به همنوعشان نداشته باشند قانون رسمی را هم خاصه در مورد حیوانات زیرپا می‌گذارند.
درست در همان سال انتشار رساله هدایت، ویتا سَکویل- وست، نویسنده انگلیسی، پس از بازدید از مصر و عراق به ایران رفت، و حتی در مراسم تاجگذاری رضاشاه، در اردیبهشت ????، شرکت کرد. ویتا،همسر دیپلومات، نویسنده و روشنفکر انگلیسی، هرولد نیکلسُن بود که در آن زمان سمت کنسول انگلیس در ایران را داشت. این زن و شوهر هردو از روشنفکران طراز اول انگلیس در نیمه نخستین قرن بیستم به شمار می‌روند. هردو آنها ایران را دوست داشتند ولی از مشکلات فرهنگی و اجتماعی آن غافل نبودند. خانم وست در سفرنامه خود نوشت:
خدا می‌داند که ایران جای آدم حیوان دوست نیست. در واقع من ترجیح می‌دهم به تماشای گاوبازی بروم تا شاهد برخی از صحنه هایی که در این سرزمین دیده‌ام باشم. به اسکلت ها آدم به سرعت عادت می‌کند؛ چیز مهمی نیست؛ اسکلت چیز تمیزی ست. آدم حتی به دیدن حیواناتی که تازه جان داده‌اند عادت می‌کند: به قاطر یا شتری که کنار جاده افتاده... در حالی که سگ‌های نزدیک ترین دهکده دارند از بقایای آن غذای شاهانه‌ای می‌خورند ودرهمان حال که لاشخورها در بالای جسد در انتظار خوراک نفرت‌انگیزتری درپروازند. ??
از اینها که بگذریم
این حیواناتِ زنده‌اند که حسّ وحشت و ترحّم انسان را برمی‌انگیزند.مثلاً اسب سفیدی که با پای چلاق خود را در جاده بی‌انتهایی می‌کشد...الاغی که در کنار جاده در حال جان دادن است و هنوز تقلا می‌کند که به پا خیزد ویکی دو فرسخ دیگر برود. به چه حق اینها باید به انسان خدمت کنند، چنان‌که با دقت و نگرانی و حسّ وفاداری خدمت می‌کنند؟ من چیزهایی[از وضع حیوانات] به یاد دارم که قادر به نوشتن آن نیستم. ??
و سپس تحلیل خود را از رفتار انسان با حیوان ارائه می‌کند:
این طرز رفتار به این جهت نیست که این مردم بی‌رحم‌اند، بلکه به خاطر این است که ناآگاه‌اند.



مسیحا

1388/2/16 11:03 ق.ظ


من به این نکته باور دارم، چون ایرانیان مردمانی اساساً مهربان‌اند.مردمانی بچه دوست‌اند و به اندک چیزی به نشاط درمی‌آیند.اما به نظر می‌آید که نسبت به درد و رنج دیگران ناآگاهند...فقط به خاطر ناآگاهی و عدم درک آن‌هاست که به درد و رنج حیوانات اعتنایی ندارند، ولی علت هر چه باشد نتیجه یکی‌ست.و هر کس بخواهد از بخت خود بنالد بهتر است به خاطر داشته باشد که جزو ستوران بارکش در ایران نیست. ??
داستان علویه خانم هدایت یک کمدی‌ست که آن را در یکی از مقالات پیش شرح ونقد کرده‌ام. اما، به رغم کمدی بودن، صحنه واقع بینانه و دردناکی درآن هست که بجاست در این جا نقل کنیم:
یراق را بریدند و اسبی را که در برف زمین خورده بود به ضرب قنوت بلند کردند. حیوان از شدت درد به خود می‌لرزید... اسبهای لاغر و مسلول که خاموت گردن آنهرا را خم کرده و عرق و برف به هم آغشته شده از تنشان می‌چکید. شلاق سیاه زهی تر در هوا صدا می‌کرد و روی لنبر آنها پایین می‌آمد. گوشت تنشان می‌پرید ولی به قدری پیر و ناتوان بودند که جرأت شورش و حرکت از آنها رفته بود. به هر ضربت شلاق همدیگر را گاز می‌گرفتند و به هم لگد می‌زدند. سرفه که می‌کردند کف خونین از دهنشان بیرون می‌آمد. ??
پات سگ اصیل اسکاتلندی نازپرورده‌ای‌ست که اتوموبیل صاحبش در ورامین توقف می‌کند. پات به حس بهارمستان پی سگ ماده‌ای را می‌گیرد. صاحبش از یافتن او ناامید می‌شود و پات جا می‌ماند:
نصف شب پات از صدای ناله خودش از خواب پرید. هراسان بلند شد، در چندین کوچه پرسه زد، دیوارها را بو کشید و مدتی ویلان و سرگردان در کوچه ها گشت. بالاخره گرسنگی شدیدی احساس کرد. به میدان که برگشت... یک نفر که نان زیر بغلش بود به او گفت بیاه... بیاه... و یک تکه نان گرم جلو او انداخت. پات هم پس از اندکی تردید نان را خورد و دمش را برای او جنبانید. آن شخص، نان را روی سکوی دکان گذاشت، با ترس و احتیاط دستی روی سر پات کشید، بعد با هردو دستش قلاده‌ی او را بازکرد. . . ولی همین که دمش را تکان داد و نزدیک صاحب دکان رفت، لگد محکمی به پهلویش خورد و ناله کنان دور شد...
از آن روز پات به جز لگد، قُلبه سنگ و ضرب چماق چیز دیگری از این مردم عایدش نشده بود. مثل این که همه آنها دشمن خونی او بودند و از شکنجه او کیف می‌بردند. ??
جمله آخر خواننده را به یاد تحلیل سکویل- وست می‌اندازد: این طرز رفتار به این جهت نیست که این مردم بیرحم‌اند، بلکه به خاطر این است که ناآگاه‌اند... ولی علت هر چه باشد نتیجه یکی‌ست.
گاهی پات را فقط کتک می‌زدند، گاهی چیزی برای خوردن برایش پرت می‌کردند و بعد از خوردن آن با لگد و پاره آجر بهایش را از او می‌گرفتند. فقط یک بار از کسی نوازش دید و کتک نخورد. آن هم مسافری بود که با اتوموبیل از آن جا می‌گذشت و برای ناهار توقف کرده بود.



مسیحا

1388/2/16 11:05 ق.ظ


یکی مثل صاحبش. آن مرد تکه های نان را به ماست آلوده می‌کرد و جلو او می‌انداخت. پات... آن نان‌ها را می‌خورد و چشم‌های میشی خوش حالت و پر از عجز خودش را از روی تشکر به صورت آن مرد دوخته بود و دمش را می‌جنباند... پات یک شکم غذا خورد بی آن که این غذا با کتک قطع شود. پات پی مرد را گرفت و او هم گاهی دستی به سرش می‌کشید. اما در اندک مدتی سوار اتوموبیل شد و به راه افتاد. پات با همه وجودش دوید ودوید و دوید. و آن قدر دوید که برون از رمق در حیاتش نماند. و این آخر کار بود. پس از دو زمستان سرگردانی، گرسنگی کشیدن، کتک خوردن و از همه بدتر تنهایی و بی کسی و بی سروسامانی از پا درآمد و در انتظار مرگ نشست:
نزدیک غروب سه کلاغ گرسنه بالای سر پات پرواز می‌کردند... یکی از آنها با احتیاط آمد نزدیک او نشست، به دقت نگاه کرد. همین که مطمئن شد پات هنوز کاملا نمرده است دوباره پرید. این سه کلاغ برای درآوردن دو چشم میشی او آمده بودند. ??
اما داستان فقط حکایت رفتار بیرحمانه با حیوانات- در این مورد یک سگ ولگرد و بی صاحب – نیست. این سگ اساساً آواره است تا ولگرد. یعنی ولگرد بودنش به این دلیل است که از اصل و ریشه و خانه و کاشانه‌اش کنده شده و در سرزمین غربت دچار خشم طبیعت و بیرحمی بشریت شده است. سگ و گربه ولگرد، یعنی آنهایی که پدر ومادر واجداد و آباء‌شان نیز ولگرد بوده‌اند و در نتیجه خود ولگرد به دنیا آمده‌اند، از تیره‌ای دیگرند. اینها ولگردی درطبیعتشان است، غربت وطنشان است، کتک خوردن عادتشان است، گرسنگی کشیدن امتیازشان است. سختی می‌کشند و جفا می‌بینند و رنج می‌برند اما این همه را جزء طبیعت می‌دانند. یعنی ملاک دیگری ندارند و تجربه دیگری نداشته‌اند که به نسبت آن وضع فعلی خود را بسنجند. خانه‌ای نداشته اند که صلح و امنیت آن را به خاطر داشته باشند. دست محبتی بر سرو پشتشان کشیده نشده که به یاد آن در آتش حسرت بسوزند:
ولی چیزی که بیشتر پات را شکنجه می‌داد احتیاج او به نوازش بود. او مثل بچه‌ای بود که همه‌اش توسری خورده و فحش شنیده اما احساسات رقیقش هنوز خاموش نشده. مخصوصاً با این زندگی جدید پر از درد و زجر بیش از پیش احتیاج به نوازش داشت. چشمهای او این نوازش را گدایی می‌کردند و حاضر بود جان خود را بدهد درصورتی که یک نفر به او اظهار محبت بکند و با دست روی سرش بکشد. ??
او که از بدو تولدش عشق و محبت دیده بود اکنون از عشق و محبت به کلی محروم شده بود و به جای آن با کینه ونفرت روبه رو بود. عشق دیدن و عشق ورزیدن دو روی سکه عشق‌اند: نمی‌توان عشق دید و عشق نورزید؛ نمی‌توان عشق ندید و عشق ورزید. اگر بدون عشق دیدن زندگی دردناک است بدون عشق ورزیدن هم دردناک است:
او احتیاج داشت که مهربانی خودش را به کسی ابراز بکند، برایش فداکاری بنماید. حس پرستش و وفاداری خود را به کسی نشان بدهد. اما به نظر می‌آید هیچ کس از او حمایت نمی‌کرد. و توی هر چشممی نگاه می‌کرد به جز کینه و شرارت چیز دیگری نمی‌خواند، و هر حرکتی که برای جلب توجه این آدمها می‌کرد مثل این بود که خشم و غضب آنها را بیشتر بر می‌انگیخت. ??


مسیحا

1388/2/16 11:05 ق.ظ


پات یک سگ اصیل اسکاتلندی‌ست که خانه‌ای امن و لقمه‌ای گرم و صاحبی مهربان داشته بود. بازی‌های کودکی‌اش را به یاد می‌آورد، اول با برادرش که گوش‌های بَلبَله او را گاز می‌گرفت، زمین می‌خوردند، بلند می‌شدند، می‌دویدند، بعد با پسر صاحبش که در ته باغ دنبال او می‌دوید، پارس می‌کرد، لباسش را دندان می‌گرفت. اکنون روزگار کاملاً دیگر شده بود، ولی با درد و رنج مضاعف: یک بار به خاطر گرسنگی کشیدن و کتک خوردن؛ یک بار برای به یاد آوردن روزگار امنیت و سعادت.
این موضوع در روان داستان‌های هدایت سابقه دارد، روان داستان‌هایی که موجود آواره در آنها انسان است نه حیوان. راوی داستان زنده به گور می‌گوید: همین طور که خوابیده بودم دلم می‌خواست بچه کوچک بودم. همان گلین باجی که برایم قصه می‌گفت و آب دهن خودش را فرومی‌داد این جا بالای سرم نشسته بود... او با آب وتاب برایم قصه می‌گفت و آهسته چشمهایش به هم فرو می‌رفت.?? این نوستالژی دوره کودکی در بوف کور نیز، در چند جا، صریحاً بیان می‌شود. مثلا: کاش می‌توانستم مانند زمانی که بچه ونادان بودم آهسته بخوابم – خواب راحت وبی دغدغه.?? و مثال دیگر: برای من ابدیت عبارت از این بود که کنار نهر سورن با آن لکاته سَرمامک بازی بکنم و فقط یک لحظه چشهایم را ببندم و سرم را در دامن او پنهان کنم.??
اما یک خاطره دیگر فراسوی همه خاطره‌های گذشته بود: خاطره زمان شیرخواری، زمان وابستگی، زمان مهر غریزی مادر:
در میان بوهایی که به مشامش می‌رسید بویی که بیش از همه او را گیج می‌کرد بوی شیربرنج جلو پسربچه بود- این مایع سفید که آن قدر شبیه شیر مادرش بود... ناگهان یک حالت کرختی به او دست داد. به نظرش آمد وقتی که بچه بود و از پستان مادرش آن مایع گرم مغذی را می‌مکید و زبان نرم و محکم او تنش را می‌لیسید و پاک می‌کرد. بوی تندی که درآغوش مادرش و در مجاورت برادرش استشمام می‌کرد ، بوی تند و سنگین مادرش و شیر او در بینی‌اش جان گرفت.
همین که شیرمست می‌شد... گرمای سیالی در تمام رگ و پی او می‌دوید، سرش سنگین و از پستان مادرش جدا می‌شد و یک خواب عمیق... دنبال آن می‌آمد- چه لذتی بیش از این ممکن بود که دست‌هایش را بی‌اختیار به پستان‌های مادرش فشار می‌داد [و] بدون زحمت و دوندگی شیر درمی‌آمد. ??
نکته را با همین جمله بدون زحمت و دوندگی شیر درمی‌آمد می‌توان باز کرد. این نوستالژی وابستگی کودکانه در داستان تاریکخانه‌ی هدایت به حد اعلای خود نمودار می‌شود؛ یعنی حالتی که جنین در زهدان مادرش به کلی به او وابسته، بلکه پیوسته است؛ با او یکی ست؛ نسبت به خود به عنوان یک موجود جدا و مستقل آگاه نیست؛ همه نیازهایش خود به خود برآورده می‌شود و به جهان خارج و بیگانه از خود نیازی ندارد. راوی داستان به مرد منزوی می‌گوید:
حالتی که شما جستجو می‌کنین حالت جنین در رحم مادره که بی‌دوندگی، کشمکش و تملق در مییون جدار سرخ گرم و نرم روی هم خمیده، آهسته خون مادرش را میمکه و همه خواهشها و احتیاجاتش خود به خود برآورده میشه- این همون نوستالژی بهشت گمشده ایس که در ته وجود هر بشری وجود داره، آدم درخودش و تو خودش زندگی می‌کنه. ??
این وطن مصر و عراق و شام نیست/ این وطن جایی‌ست کاو را نام نیست. به این ترتیب در داستان سگ ولگرد سه لایه تشخیص داده می‌شود. لایه اول، حکایتی از دفتار انسان با حیوان است، از بیرحمی بشر نسبت به حیوان بی‌آزار- شاید چنان که سکویل وست می‌گوید- بیشتر به خاطر نادانی و ناآگاهی‌اش نسبت به درد و رنجی که می‌رساند.
لایه دوم، موضوع رنج مضاعف پات است از کتک خوردن وگرسنگی کشیدن و درعین حال روزگار امن و آسایش و عزت را به خاطر آوردن. لایه سوم اما نوستالژی بهشت گمشده کودکی و- از آن کامل تر- زهدان مادر است که در آن نه نیاز وجود دارد نه ترس نه آگاهی- و نه بیگانگی.
واین لایه سوم است که آشکارا جنبه تمثیلی یا الگوریک داستان را نشان می‌دهد، یعنی مشکلی هم روان شناختی و هم هستی شناختی که هم سگ هم انسان ممکن است با آن رو به رو باشند یا رو به رو شوند؛ مشکل از دیگران بیگانه بودن، حتی از خود بیگانه بودن- خودی که از اصل خویش دور مانده و در جستجوی روزگار وصل خویش است. بی جهت نیست که در اوایل داستان، در شرح شکل و شمایل پات می‌خوانیم که:
در ته چشمهای او یک روح انسانی دیده می‌شد... یک چیز بی‌پایان در چشم‌هایش موج می‌زد و پیامی با خود داشت که نمی‌شد آن را دریافت... نه تنها یک تشابه بین چشم‌های او و انسان وجود داشت بلکه یک نوع تساوی دیده می شد. ??
و این فصل مشترک روان‌داستان‌های هدایت است.
دانشکده شرق شناسی دانشگاه آکسفورد
ماه مه 2003


مسیحا

1388/2/16 11:06 ق.ظ


منبع:
http://www.nasour.net/?type=dynamic&lang=1&id=146


یگانه

1388/2/16 11:24 ق.ظ


این داستان کوتاه هدایتهم خیلی تفکر برانگیزه .


آب زندگی
صادق هدیت

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود . یک پینه دوزی بود سه تا پسر داشت : حسنی قوزی و حس ینی کچل و
احمدک. پسر بزرگش حسنی دعا نویس و معرکه گیر بود، پسر دوم ی حسینی همه کاره و هیچکاره بود، گاهی آب
حوض می کشید یا برف پارو میکرد و اغلب ول میگشت . احمدک از همه کوچکتر، سری براه و پائی براه بود و
عزیز دردانه باباش بود، توی دکان عطاری شاگردی میکرد و سر ماه مزدش را می آورد به باباش میداد . پسر
بزرگها که کار پا بجائی نداشتند و دستشان پیش پدرشان دراز بود، چشم نداشتند که احمدک را بینند.
میدونین : دست بر قضا زد و توی شهرشان قحطی افتاد . یک روز پینه دوز پسرهایش را صدا زد و بهشان گفت
چیه، راس پوس کندش اینه که کار و کاسبی من نمیگرده، تو شهر هم گرونی افتاده، شماهام دیگه از آب و گل در
اومدین و احمدک که از همه تون کوچکتره ماشالله پونزه سالشه . دس خدا بهمراتون، برین روزیتونو در بیارین و
هر کدوم یه کار و کاسبی یم یاد بگیرین . من این گوشه واسه خودم یه کرو کری میکنم . اگه روز و روزگاری
کاربارتون گرفت و دماغتون چاق شد که چه بهتر، ب ه منم خبر بدین و گرنه بر گردین پیش خودم یه لقمه نون
. داریم با هم میخوریم
! چشم بابا جون . بچه ها گفتند
پینه دوز هم بهر نفری یک گرده نان و یک کوزه آب داد و رویشان را بوسید و روانه شان کرد.
سه برادر راه افتادند، تا سو بچشمشان بود و قوت بزانویشان همینطور رفتند و رفتن د تا اینکه خسته و مانده سر
یک چهار راه رسیدند . رفتند زیر یک درخت نارون نشستند که خستگی در بکنند، احمدک از زور خستگی خوابش
برد و بیهوش و بیگوش زیر درخت افتاد . برادر بزرگها که با احمدک هم چشمی داشتند و بخونش تشنه بودند،
ترسیدند که چون از آنها با کفایت تر بود سنگ جلو پایشان بشود و بکارشان گراته بیندازد . با خودشان گفتند :
؟ چطوره که شر اینو از سر خودمان وا کنیم
کت های او را از پشت محکم بستند و کشان کشان بردند توی یک غار دراز تاریک انداختند.
احمدک هر چه عز و چز کرد بخرجشان نرفت و یک تخته سنگ بزرگ هم آوردند ودر د هنه غار انداختند . بعد هم
به پیرهن احمدک خون کفتر زدند دادند بیک کاروان که از آنجا میگذشت و نشانی دادند که آنرا به پینه دوز بدهد
و بگوید که احمدک را گرگ پاره کرده و راهشان را کشیدند و رفتند سر سه راهه و پشک انداختند، یکی از آنها
بطرف مشرق رفت و یکی هم بطرف مغرب.
???
از آنجا بشنو که حسنی با قوز روی کولش رفت و رفت تا همه آب و نانش تمام شد، تنگ غروب از توی یک جنگل
سر در آورد، از دور یک شعله آبی بنظرش آمد رفت جلو دید یک آلونک جادوگر است . به پیرزنی که آنجا نشسته
ننه جون! محض رضای خدا بمن رحم کنین. من غریب و بی کسم، امشب اینجا یه جا و : بود سلام کرد و گفت
. منزل بمن بدین که از گشنگی و تشنگی دارم از پا در مییام


یگانه

1388/2/16 11:28 ق.ظ


: ننه پیروک جواب داد:کیه که یکنفر بیکار وبیعار مثل تو قوزیرو مهمون بکنه؟اما دلم برا سوخت،اگه یه
کاری بهت میگم برام بکنی تورو نگه میدارم
. بچشم، هر کاری که بگین حاضرم : حسنی هولکی گفت
از ته چاه خشکی که پشت خونمه یه شمع اون تو افتاده بیرون بیار، این شم ع شعله آبی داره و خاموش -
. نمیشه
پیرزن باو آب و نان داد و بعد هم با هم رفتند. پشت آلونک حسنی را توی یک زنبیل گذاشت و تو چاه کرد. حسنی
شمع را برداشت و به پیرزن اشاره کرد که بالا بکشد . پیرزن ریسمان را کش ید همینکه دم چاه رسید دستش را
دراز کرد که شمع را بگیرد. حسنی را میگوئی شکش ورداشت و گفت:
. نه حالا نه. بگذار پام رو زمین برسه آنوقت شمع رو میدهم -
پیر زنیکه اوقاتش تلخ شد، سر ریسمان را ول کرد، حسنی تلپی افتاد پائین . اما صدمه ای ندید و شمع میسوخت
ولی بچه درد حسنی میخورد؟ چون میدید که باید توی این چاه بمیرد . تو فکر فرو رفت و بعد از جیبش یک چپق
چپقش را با شعله آبی شمع چاق کرد و چند تا پک زد . توی ! آخرین چیزیس که واسم مانده : در آورد و گفت
چاه پر از دود شده. یکمرتبه دید یک دیبک سیاه و کوتوله دست بسینه جلوش حاضر شد و گفت:
؟ چه فرمایشیه -
؟ تو کی هسی؟ جنی، پری هسی یا آدمیزادی : حسنی جواب داد
. من کوچیک و غلام شما هسم -
. اول کمک کن من برم بالا بعد هم پول و زال و زندگی میخوام -
دیبه حسنی را کول کرد و بیرون چاه گذاشت بعد بهش گفت:
اگه پول و زال و زندگی میخواهی این راهشه، برو بشهری میرسی و کارت بالا میگیره اما تا میتونی از آب -
و با دستش بطرفی اشاره کرد. حسنی دستپاچه شد، شمع از دستش ول شد و دوباره افتاد ! زندگی پرهیز بکن
توی چاه. نگاه کرد دید دیبکه غیبش زده، مثل اینکه آب شده و بزمین فرو رفت.
حسنی توی تاریکی از همان راهی که دیبکه بهش نشان داده بود همین طور رفت . کله سحر رسید بیک شهری که
کنار رودخانه بود . دید همه مردم آنجا کورند . پای رودخانه گرفت نشست، یکمشت آب بصورتش زد و یکمشت
آب هم خورد. از یکنفر کور که نزدیکش بود پرسید:
؟ عمو جان! اینجا کجاس -
؟ مگه نمیدونی اینجا کشور زرافشونه : او جواب داد
؟ محض رضای خدا من غریبم از شهر دور دسی مییام، راه بجایی ندارم. یه چیز خوراکی بمن بده : حسنی گفت
. اینجا بکسی چیز مفت نمیدن. یه مشت از ریگ این رودخونه بده تا نونت بدم : آنمرد جواب داد
حسنی دست کرد زیر ماسه رودخانه، دید همه خاک طلاست . ذوق کرد، یک مشت بآن مرد داد و نان گرفت و
خورد و توی جیبهایش را هم پر از خاک طلا کرد و راهش را کشیدو رفت طرف شهر . همینکه رسید، دید شهر
بزرگی است، اما همه شهر مثل آغل گوسفند گنبدگنبد رویهم ساخته شده بود و مردمش چون کور بودند یا در
شکاف غارها و یا زیر این گنبدها زندگی میکردند و شب و روز برایشان یکسان بود و حتی یک دانه چراغ در تمام
شهر روشن نمیشد . اعلان های دولتی و رساله ها با حروف برجسته روی مقوا چاپ میشد و همه مردم با قیافه
های اخم آلود گرفته و لباسها ی کثیف بد قواره و چشمهای ورم کرده مثل کرم در هم میلولیدند . از یکنفر پرسید :
؟ عمو جان! چرا مردم اینجا کورن -


یگانه

1388/2/16 11:30 ق.ظ


بقیه داستان رو از اینجا بخونید:
http://toopemorvari.blogfa.com/8508.aspx



درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
کتاب اوسانه که بخشی است از تحقیقات هدایت در باب فولکور ایران را از اینجا بخوانید .مطالب فراموش شده ای رو یادآوری کرده.

http://toopemorvari.blogfa.com/cat-1.aspx

درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
شبهای ورامین
صادق هدایت
Sokhan.com انتشارنسخه الکترونیک: سایت سخن
از لای برگهای پاپیتال، فانوسی خیابان سنگفرش را که تا دم در میرفت روشن کرده بود . آب حوض تکان
نمیخورد، درختهای تیره فام کهنسال در تاریکی این اول شب ملا یم و نمناک بهار بهم پیچیده ، خاموش و
فرمانبردار بنظر میآمدند . کمی دورتر در ایوان سه نفر دور میز نشسته بوند : یک مرد جوان ، یک زن جوان و یک
دختر هیجده ساله ، سگشان مشکی هم زیر میز خوابیده بود . فرنگیس تار ظریفی که دسته صدفی آن جلو چراغ
میدرخشید در دست داشت، س رش را پائین گرفته بزمین خیره نگاه میکرد و مثل این بود که لبخند میزد . تار
بطور عاریه در دستش بود و از روی سیمهای نازک آن آهنگ سوزناکی در میآورد . صدای بریده بریده آن در
هوا موج میزد، میلرزید و هنوز خفه نشده بود که زخمه دیگری بسیم تار میخورد . ولی معلوم نبود چرا همیشه
همایون را میزد ، یا آنرا بهتر بلد بود و یا اینکه از آهنگ آن بیشتر خوشش میآمد.
گاهگاهی مانند انعکاس ساز، جغدی روی شاخه درخت ناله میکشید . فریدون دست در جیب نیم تنه زمخت خود
کرده به پیچ و خم لغزنده دود آبی رنگ سیگار نیم سوخته اش نگاه میکرد . اگر چه او از سازهای معمولی بزودی
خسته و کسل میشد، ولی این آهنگ را با وجود اینکه صدها مرتبه شنیده بود از روی میل گوش میکرد. بخصوص
که نوازنده آن فرنگیس بود و بدون اراده در مغز او یادگارهای دور دست و محو شده از سر نو جان گرفته بود
و مانند پرده سینما میگذشت.
گلناز با چشمهای خمار و خواب آلود نگاه حسرت آمیز بدست و پنجه استاد خود میکرد، چون فریدون عقیده
نداشت که او ساز بزند ولی روزها که پی کار میرفت فرنگیس پنهانی او به گلناز تار مشق میداد.
دو سال میگذشت که فریدون از سویس برگشته و در املاک موروثی ، زندگانی روستائی و دهقان ی را پیشه
خودش کرده بود این زندگانی موافق ذوق و سلیقه او بود، چه تحصیل او در فرنگ نیز در قسمت کشاورزی
بود.- تازه نفس و پشت کاردار باندازه ای جدیت بخرج میداد که در این دو سال حاصل ده او پنج برابر شده بود.
اگر چه ملک او در ورامین و نزدیک تهران بود ولی برای گ ردش در سال سه مرتبه هم بشهر نمیرفت . تمام روز
را با پیراهن یخه باز ، نیم تنه کلفت قهوه ای و کفشهای نخاله با رعیت هایش سرو کله میزد ، آنها را راهنمائی
مینمود و ب ه آبادی و پاکیزگی آنجا میکوشید - تنها مایه دلخوشی او زنش فرنگیس بود که کمک او شده و بهمه
کارهایش رسیدگی میکرد . از صبح زود که بیدار میشد دقیقه ای از کار آرام نمیگرفت . شاید کمتر اتفاق میافتد که
زن و شوهر تا این اندازه بهم دلبستگی داشته باشند - یکبار نشد که میان آنها بهم بخورد و یا دلخوری و رنجش
از هم پیدا یکنند . آنهم با زندگی محدودی که آنها داشتند . چون ف ریدون بجز فرنگیس و ناخواهریش گلناز هیچ
خویش و آشنائی نداشت و هر سه آنها در این ملک زندگی ساده و آرام مینمودند.
خانه آنها عبارت بود از دو دست ساختمان که یکی از آنها قدیمی و دیگری کوشک دو مرتبه زیبائی بود که خود
فریدون ساخته بود و فرنگیس هر دو این خانه ها را سرو صورت پاکیزه و آبرومند داده بود . وارد باغ که
میشدند بوی گل در هوا پیجیده بود، سبزه ها تر و تازه ، همه جا شسته و روفته و پاپیتال روی دیوار ها خزیده
.دوب
همینطور که هر سه آنها متوجه ساز بودند ناگاه ساعت دیواری نه زنگ زد . فریدون بساعت مچی خودش نگاه
کرد و در همینوقت صدای تار هم خفه شد . فرنگیس تار را کنار گذاشت بعد مثل اینکه از درد فوق العاده ای
خودداری بکند دست روی قلبش گذاشت . دندانهایش را بهم فشرد و دانه های عرق روی پیشانی او پدیدار شد .
فریدون که ملتفت بود رنگش پرید، ولی فرنگیس قیافه خونسرد بخودش گرفت و ل بخند زورکی زد . گلناز که
خوابش میآمد بلند شد و آهسته از پله های ایوان پائین رفت . از دور صدای نسترن باجی دایه گلناز میآمد که با
باغبان گفتگو میکرد.
فریدون خاموشی را شکست و گفت :
- فرنگیس هیچ میدانی از بسکه بخودت زحمت دادی قلبت را خراب کردی؟ منکه راضی نیستم . تو بایدمدتی
استراحت بکنی ، راستی دوایت را مرتب میخوری؟
فرنگیس کمی تأمل کرد بعد با بی اعتنائی گفت :
- چه فایده دارد؟ شش ماه است که دواهای جوربجور میخورم ، اینها بدتر آدم را ناخوش میکند.
- مقصود ، گفتم که فکر خودت هم باشی توی این خانه هیچکس باندازه تو کار نمیکند آنهم با این مزاج علیل !
فرنگیس جواب داد – حالا که حالم بهتر است ، چیزی نیست درست میشود.
- میخواهی فردا برویم پیش حکیم؟ اگر چه این دکترها هم چیزی بارشان نیست ، همه اش استخوان لای زخم
میگذارند و مقصودشان پول درآری است!
- هر چه قسمت باشد همان میشود!
- فریدون با بی حوصله گی گفت : - از بسکه قسمت قسمت گفتی خفه شدم، چرا آنقدر حرفهای املی میزنی ؟
فرنگیس گفت : نقل پریشب است که منکر آن دنیا شده بودی؟ توهم که پاک فرنگی شدی و زیر همه چیز زده ای !
فریدون – اینکه دیگر دخلی ب ه فرنگیها ندارد، اما میخواهم بگویم که ما بد تربیت میشویم ، همه خرابی ما بگردن
همین خرافات است که از بچگی توی کله مان چپانده اند و همه مردم را آن دنیائی کرده اند . این دنیا را ما ول
کرده ایم و فکر موهوم را چسبیده ایم، نمیدانم کی از آن دنیا برگشته که خبرش را برای ما آورده ! از توی خشت
که می افتیم برای آخرتمان گریه میکنیم تا بمیریم، اینهم زندگی شد !
فرنگیس ب ا حال اندیشناک گفت : - من فکر میکنم با وجود اینکه تو آنقدر مهربان و خوش اخلاقی چطور بهیچ چیز
اعتقاد نداری؟
در میان زندگی آرام و خوشبخت آنها تنها اختلافی که وجود داشت همین مسئله بود که فریدون از بیخ عرب شده
بهیچ چیز اعتقاد نداشت . برعکس فرنگیس که مادر بزرگ املش فکر او را کهنه و قدیمی بار آورده بود و
بخصوص پاپی شوهرش میشد و میخواست او را مجاب بکند ولی فریدون شانه خالی میکرد.
فریدون با لبخند گفت : - ببین بازاولش شد ، من نمیخواهم داخل این حرفها بشوم، اما خوبی و بد ی آدم دخلی
بمذهب و عقیده ندارد . همه فتنه ها زیر سر آدمهای مذهبی بوده ، همه جنگهای مذهبی ، جنگهای صلیبی زیر سر
کشیشها بوده.
فرنگیس از میدان در نرفت و گفت : - منکه مثل تو حاضر جواب نیستم ، ولی قلبم بمن گواهی میدهد که بجز این
دنیا یک چیز دیگری هم هست . اگر آن دنیا نبود پس چرا آدم خواب میدید؟ تو خودت میگفتی که با ما نیتیسم آدم
را خواب میکنند. مگر توی آن کتاب فرانسه ات عکس روح را بمن نشان ندادی ؟ به فرنگیها که اعتقاد داری !
فریدون جواب داد : - کی گفت ؟ مگر هر مزخرفی که اروپائی نوشت راست است ! اینها عقیده پیر زنهای فرنگ
است. دوباره بساعت مچی خودش نگاه کرد خمیازه کشید و گفت :
- ساعت نه و نیم است.
هر دو از جا برخاستند، فرنگیس بعد از جمع آوری روی میز دنبال شوهرش از پله ها بالا رفت . نیم ساعت بعد
چراغها خاموش بود، همه بخواب رفته بودند مگر جغدی که فاصله به فاصله ناله می کشید.
دوماه بعد فرنگیس با موهای ژولید ه، تن لاغر ، چهره پژمرده ، پای چشم گود رفته کبود رنگ در تخت خواب
افتاده بود، نه خواب داشت و نه خوراک ، گاهی قلبش ول میشد . تک سرفه میکرد ، رنگ لبش میپرید، نفسش بند
میآمد و بخودش می پیچید . نصف شب از خوابهای ترسناک میپرید و فریاد میزد . باندازه ای در زحمت بود که
را سر بکشد و اگر در همینوقت فریدون نمیرسید خودش را آسوده کرده بود. دیژیتال یکبار خواست شیشه
فریدون شب و روز با رنگ پریده ، سیمای پریشان و چشم های بی خوابی کشیده روی صندلی راحتی پهلوی
تخت خواب او نشسته بود . دقیقه ا ی آرام نداشت، یا نبض فرنگیس رامیشمرد، یا گرمای تن او را روی کاغذ
یادداشت میکرد، یا دنبال حکیم میدوید، یا قاشق قاشق شربت باو میخوراند و هر دفعه که قلب او میگرفت دنیا
بنظرش تیره و تار میشد . یکروز طرف غروب که فریدون بالای تخت فرنگیس نشسته بود و چشمش بچهره لاغ ر
فرنگیس دوخته شده بود، جلو روشنائی چراغ مژه های بلند او را میدید که نیمه باز مانده بود ، مثل این بود که
لبخند میزد و آهسته نفس می کشید . نیم ساعت میگذشت که بحالت اغما افتاده بود . ناگاه چشمهای فرنگیس باز
خورشید…پس خورشی د کو؟ …همیشه شب ، شب های ترسناک : شد و دیوانه وار زیر لب با خودش گفت
….سایه درختها را بدیوار نگاه کن….ماه بالا آمده …جغد ناله میکشد…درها را بازکنید…بشکنید….
دیوارهارا خراب کنید … اینجا زندان است …زندان…توی چهار دیوار ….خفه شدم بس است ….نه من کسی را
. ندارم….تار بزنیم …تار را بیاور اینجا توی ایوان … تف …تف باین زندگی
خنده بلند کرد، خنده دیوانه وار، چشمش را برگردانید بصورت فریدون خیره شد، که سرش را نزدیک او برده
بود و شانه های لاغر فرنگیس را مالش میداد و میگفت :
… آرام شو…آرام شو
اشک در چشمهای فرنگیس پر شد و مثل چیزیکه کوشش فوق العاده کرده باشد با صدای خراشیده و خفه گفت :
…! من میمیرم اما آن دنیا هست …بتو ثابت میکنم
بعد قلبش ول شد، بسختی لرزید، فریدون دوید در فنجان با قطره چکان دوا درست کرد . ولی همینکه برگشت باو
بخوراند دید کار از کار گذشته ، دندانهای او کلید شده و تنش کم کم سرد می شد.
فریدون ا و را در آغوش کشید ، میبوسید و اشک میریخت . نسترن باجی هراسان وارد اطاق شد، بسرو سینه اش
میزد و زبان گرفته بود . همه اهل ده ماتم زده شدند . ولی کسیکه در این میان بحالش فرقی نکرد گلناز بود که با
چشمهای خمار و گیرنده اش همه را میپائید و خیلی که تورو در بایستی گی ر میکرد دستمال کوچک ابریشمی در
می آورد و جلو چشمش میگرفت.
با طبیعت حساس و مهربانی که فریدون داشت این پیش آمد او را از پا درآورد . از کار خودش کناره گرفت، تمام
روز را روی صندلی افتاده با حال پریشان یادگارهای گذشته جلو چشمش مجسم میشد . دو هفته بهمین ترتیب
بهت زده در غم و سوگواری مانده بود . با چشمهای رک زده اش چنان مینمود که چیزی را حس نمیکند و نمیبیند .
در صورتیکه هر چه در اطراف او میگذشت بخوبی میدید و پیوسته در شکنجه روانی بود . گلناز ناخواهریش و
نسترن باجی باو چیز میخوراندند . کم کم حالت مالیخولیائی باو دست داد . در اطاق تنها با خودش حرف میزد و
پرت میگفت تا اینکه یکی از خویشان زنش آمد و او را برای معالجه به تهران برد.
عصر همانروزی که فریدون در حال خودش بهبودی حس کرد، بقصد ورامین اتومبیل گرفت و هنگامیکه جلو
خانه اش پیاده شد ، هوا تاریک و تکه های ابر روی آسمان را پو شانیده بود. چند دقیقه در زد ، بعد از دور صدای
پا شنیده شد، کلون در صدا کرد ، در باز شد و نسترن باجی با قد خمیده که فانوسی در دست داشت پدیدار
گردید همینکه فریدون را دید هراسان بعقب رفت و گفت :
آقا …آقا …شما هستید؟
فریدون پرسید : - پس حسن کجاست ؟
! آقا رفته ، همه رفته اند -
فریدون گیج و منگ بود . سرش را پائین انداخت ، وارد باغ شد و جلو خیابانی که به عمارت سر در میآورد
ایستاد. از دیدن خانه اش داغ او تازه شد . بعد از کمی تردید بسوی کوشک مسکونی خود رهسپار گردید و بسایه
خودش نگاه میکرد که جلو روشنائی فانوس رو ی زمین بلند و کوتاه میشد . برگ خشک درختها را لگد میکرد . همه
جا بی ترتیب ، جاروب نکرده ، شلوغ و ترسناک بود . آب حوض پائین رفته بود . دم ایوان که رسید فانوس را از
دست نسترن باجی گرفت و به تعجیل از پله ها بالا رفت ، مثل اینکه کسی او را دنبال کرده باشد وارد اطاق
نشیمن خودش شد و در را کیپ کرد . گرد و غبار روی میز نشسته بود، همه چیزها ریخته و پاشیده بود . اول
پنجره را باز کرد هوای تازه داخل اطاق شد . بعد چراغ روی میز را روشن کرد و رفت روی صندلی را حتی افتاد .
نگاهی بدور اطاق انداخت ، مانند این بود که از خواب درازی بیدار شده ، چیزهای آنجا را از روی کنجکاوی نگاه
میکرد، مثل این بود که برای اولین بار آنها را می بیند . ناگهان آهسته در باز شد و نسترن باجی با پشت خمیده و
چهره چین خورده وارد شد و گفت :
- ان شاءالله که تنتان سلامت است.
فریدون سرش را تکان داد .
- آقا چرا سرزده آمدید؟ شام چه میخورید؟
- نمیخواهم ، خورده ام .
نسترن قیافه مکار بخودش گرفت و گفت : خداوند عالم هیچ خانه ای را بی صاحب نکند ، آقا نمیدانید ما چه
کشیدیم ! از همه بدتر ، نه خدایا.
فریدون هراسان پرسید : مگر چه شده ؟
آقا هیچ چیز آخر برای حالت شما خوب نیست.
فریدون تشر زد: - بگوچه شده ؟
نسترن باجی با حالت وحشت زده گفت : آقا تا حالا نزدیک یک ماه است . شما که نبودید ، وقتیکه همه
خوابیده اند صدای ساز میآید بلکه هم که همزاد اوست . آقا انگاری که فرنگیس خانم تار میزند !
فریدون گفت چه میگوئی حواست پرت است .
این جمله را با صدای لرزان گفت بطوریکه هول وهراس او آشکار بود .
نسترن گفت : بلا نسبت شما منکه با این گیس سفیدم دروغ نمیگویم . از خودم که در نیاوردم ، عالم و
آدم میدانند ، دیگر کسی توی این خانه بند نمیشود ، باغبان با حسن هر دو گریختند . من رفتم دعای بیوقتی برای
خودم و گلی خانم گرفتم ، ترسیدم از ما بهتران بما صدمه برسانند . آقا اول سگمان مشکی مرد ، من گفتم قضا
بلا بوده . بعد همان ساز ، همانجور که خانم میزد ، همه میگویند این خانه جنی شده !
فریدون پرسید : کی در آن عمارت است ؟ شبها کسی آنجا میخوابد ؟
مثل پیشتر من و گلی خانم آنجا هستیم .
کلید در تالار که به باغ باز میشود پیش کی است؟
پیش گلی خانم ، روی سر بخاری گذاشته . آقا ما همه مان عزا داریم بلا نسبت کسی اینجا ساز نمیزند ،
کسی جرئت نمیکند برود توی تالار .
فریدون با بی صبری پرسید : گلناز چه میگوید؟
آقا دخیلتانم ، من ترسیدم گلی خانم هول بکند ، خوب دختر است ، جوان است ، باو بروز ندادم . امشب
سرش درد میکرد رفته خوابیده . ماشاالله خوابش هم سنگین است ، اگر دنیا را آب ببرد او را خواب میبرد . اگر
میدانست که شما میآئید هرگز نمیخوابید ، طفلکی ! حالا هم میترسم تنهایش بگذارم .
بعد دلا دلا رفت فانوس را برداشت ، دم در رویش را برگردانید وگفت :
آقا شام خورده اید ؟ رختخوابتان را درست بکنم ؟
لازم نیست ، تو برو پی کارت ، مرا تنها بگذار .
هزار جور اندیشه ها ی موهوم و بی سر و پا جلو فریدون نقش بست . با خودش میگفت : ((شبها تار
میزنند همان آهنگی که فرنگیس میزد . نوکر و باغبان رفته اند ، سگ مرده ! )) به دشواری نفس میکشید ، سایه
های خیالی جلو او میرقصیدند ، چشمش افتاد ب ه قالیچه بدنة دیوار که عکس حضرت سلیمان روی آ ن بود ، سه
نفر عمامه بسر دست بسینه کنار تخت او ایستاده بودند ، زمینة قالیچه پر شده بود از اژدها ، جانوران خیالی و
دیوهای خنده آوری که روی تنشان خال سیاه داشت وشلیتة قرمز به کمرشان بود ، این نقش که پیشتر او را
بخنده میانداخت حالا مثل این بود که جان گرفته بو د و او را میترسانید ، بدون اراده بلند شد ، چند گامی بدرازی
اطاق راه رفت جلو در اطاق مجاور ایستاد دسته آنرا پیچاند ، در باز شد ، در تاریکی دید دو تا چشم درخشان باو
دوخته شده ، قلبش تند شد ، پس پسکی رفت ، چراغ را برداشت نزدیک آورد دید ، گربة لاغری از شیشه شک سته
پنجره بیرون جست .نفس راحت کشید ، اینجا اطاق شخصی فرنگیس بود روی م یز گلدان را با گلهای خشکیده
دید. نزدیک رفت آنها را مابین انگشتانش فشار داد ، خورد شد روی میز ریخت ، اشک در چشمش حلقه زد ، بوی
بنفشه در هوا پراکنده بود ، همان عطری بود که فرنگیس دوست داشت .پا پوشهای او را زیر نیمکت دید ، پیچه او
با نوار آبی به گل میخ پرده آویزان بود . همه این چیزها خودمانی ودست نخورده سرجای خودشان بودند ولی
صاحبش آنجا نبود . نه ، او نمیتوانست باور بکند که فرنگیس مرده ، هر دقیقه او می توانست در را باز بکند و
وارد اطاق خودش ب شود . ناگاه چشمش به ساعت روی بخاری افتاد ، از زور ترس خواست فریاد بکشد ، دید
عقربک آن سر ساعت هفت و ده دقیقه ایستاده همان ساعتی که فرنگیس روی دستش جان داد . عرق سرد از
تنش سرازیر شد ، چراغ را برداشت و به اطاق خودش برگشت ، ولی میترسید پشت سرش را نگاه بکند . سیگاری
آتش زد و روی صندلی افتاد .
این افکار تلخ سر او را تهی کرده بود ، تن او را از کار انداخته بود . و اراده اش را بی حس کرده بود .
باز یاد حرف نسترن افتاد که گفت : (( همزاد فرنگیس شبها تار میزند . )) وضعیت مرگ زنش را بیاد آورد که
بجای وصیت با لحن تهدید آمیز باو گفت : (( من میمیرم اما آن دنیا هست ، بتو ثابت میکنم ! )) آیا روح هست ؟
بلکه روح اوست که برای اثبات آن دنیا میآید و میخواهد بمن بگوید که آن دنیا راست است . اما روحی که ساز
میزند ! بلند شد از قفسه دیوار کتاب احضار ارواح فرانسه را بیرون آورد ، گرد آنرا فوت کرد ، نشست و
سرسرکی ورق میزد چشمش افتاد به این جمله : (( اگر در مجالس احضار ارواح ساز ملایمی بنوازد به تجلی
روح کمک خواهد کرد . )) دوباره ورق زد جای دیگر نوشته بود : (( او زاپیاپالادینو میانجی سرشناس ایتالیائی
هنگامیکه بحالت اغما میافتاد ، پردة پشت سر او باد میکرد جلو میآمد . صدای تلنگر از در و دیوار میبارید ، میز
تکان میخورد ، صندلی میرقصید ، ماندلین در هوا معلق میماند و ارواح با آن ساز میزدند . )) کتاب از دستش
افتاد ، وهم و هراس مرموزی باو دست داد .
زیر لب با خودش میگفت : (( آیا روح ساز میز ند ؟ آیا راست است ؟ شبها می آید تار بزند ، لابد آن دنیا
هست . همایون ، آری همان همایون را میزند ، نه به این سادگی نیست . )) و در همان حال حس کرد که تنها
نیست ، بلکه روح فرنگیس در نزدیکی اوست و با لبخند پیروزمندانه باو نگاه میکند .
از پنجره نگاهی بعمارت روبر و انداخت همانجا که شبها تار میزند . ولی دوباره با خودش گفت : (( مرا
بگو که بحرف خاله زنیکه ها باور میکنم ! هنوز که صدائی نشنیده ام ، خبری نشده . شاید هم نسترن از خودش
در آورده . از آن دنیا هم دلم بهم خورد . اگر بنا بود مرده ها هم همان سستیها ، همان سرگرمی ها ، همان
شهوت و فکر زنده ها را داشته باشند ، اگر آنها هم باز دلنگ دلنگ تار بزنند ، همان کثافتکاری های روی زمین که
خیلی بچگانه است . نه پیداست که این دلخوشکنکها را مردم از خودشان در آورده اند . اصلا ناخوشی مرا
ضعیف کرده ، فردا صبح باید پرده از روی این کار بردارم . تار را میآورم توی همین اطاق تا به بینم زنندة آن
کیست . ))
در اینوقت صدای وز وز طویلی چرت او را پاره کرد . دید مگس درشتی دیوانه وار خودش را به چراغ
میزد ، فتیله پائین میکشید و دود میزد . بلند شد سیگار دیگری آتش زد دید نفت ته کشیده ، چراغ را فوت کر د ،
اطاق تاریک شد . در خودش احساس آرامش کرد .
صندلی راحتی را جلو پنجره کشید ، دستش را روی در گاه تکیه داد به بیرون نگاه میکرد . عمارت
تاریک و مرموز جلو او بود ، صدای وزش باد میآمد که برگهای خشک را از اینسو به آنسو میکشید . سایة
درختها مانند دود غلیظ و سیاه بود و شاخه های لخت آنها مانند دستهای ناامیدی بسوی آسمان تهی دراز شده
بود . افکار پریشان و ترسناک باو هجوم آورد . ناگهان هیکل خاکستری رنگی بنظرش آمد که از لای درختها
آهسته میلغزید ، گاهی می ایستاد و دوباره براه میافتاد ، تا اینکه پشت عمارت کهنه ناپدید گردی د . فریدون با
چشمهای از حدقه بیرون آمده نگاه می کرد و بجای خودش خشک شده بود ، ولی سر او درد میکرد ، تنش
خسته و خرد شده بود افکارش کم کم تاریک شد ، چشمهایش بهم رفت .
بنظرش آمد که در بندر مارسی در رقاصخانه کثیف و پستی بود . گروهی از کشتیبانان ، گردنه گیرها و
عربهای بد دک و پوز الجزایر کنار میزها نشسته بودند ، شراب مینوشیدند و صحبت میکردند . دو نفر با شال
گردن سرخ و پیراهن پشمی چرک ، یکی از آنها بان ژو میزد و دیگری ساز دستی . زنهای چرک با لبهای سرخ
غرق بزک در آن میان با لاتها میرقصیدند . یکمرتبه در باز شد فرنگیس با یکنفر عرب پا برهنه که ریخت راهزنان
را داشت دست بگردن وارد شدند ، با هم میخندیدند و به او اشاره میکردند . فریدون از جایش بلند شد ولی دید
همة مردم بلند شدند و صندلی ها را بهم پرتاب میکردند ، گیلاسهای شراب بزمین میخورد و می شکست . عربی
که وارد شده بود کاردی از زیر عبایش در آورد ، یخه یکنفر را گرفت جلو کشید سر او را برید . ولی آن سر
همینطور که در دستش بود و از آن خون میریخت با صدای ترسناکی می خندید ، در این بین سه نفر پلیس
ششلول بدست وارد شدند همه آنها را ج دا کردند و بیرون بردند . اومات سر جایش ایستاده بود . نگاه کرد دید
فرنگیس هم آنجاست ، موهای مشکی تاب دار خودش را پریشان کرده بود ، لاغرتر از همیشه رفت ساز را از
روی میز برداشت و به همان حالت خسته و همانطوری که همایون را میزد ، سیمهای ساز را می کشید و اشک از
چشمهایش سرازیر شده بود .
فریدون هراسان از خواب پرید ، عرق سرد از تنش می ریخت ، اول بخیالش کابوس است ، چشمش را
مالاند ولی صدای ساز را می شنید . صدار تار مانند گریه بریده بریده در هوا موج میزد . هر زیر و بمی که
میشنید تار و پود وجودش از هم پاره میشد . صدای خفه و نامساعدی مانند ناله بگوش او میرسید . این همان
همایون بود که فرنگیس دوست داشت !
توده ابرهای سیاه مایل به خاکستری طلوع صبح را اعلام میکرد . نسیم خنکی میوزید ، سایه کوه های
کبود تیره در کرانه آسمان مشخص شده بود و صدای پای اسبی که با سم خودش زمین طویله را میخراشید
شنیده میشد .
فریدون از جا بر خاست ، پاورچین پاورچین از پله دالان پائین رفت ، چون چشمش به تاریکی آمخته
شده بود از پله ایوان هم پائین رفت و با احتیاط هر چه تمامتر به عمارت کهنه رسید . صدای ساز را خوب
میشنید ، قلبش تند میزد بطوری که تپش آنرا حس میکرد .
در اطاق نسترن باجی را باز کرد ، از در دیگ ری که بدالان باز میشد بیرون رفت . دقت کرد ، صدای ساز
خاموش شده بود ؟ در ده قدمی او در تالار بود ، همانجا که ساز میزدند ، نزدیک رفت و از جای کلید نگاه کرد .
تعجب او بیشتر شد ، چه دید که یک شمعدان روی میز میسوخت و چفت در از بیرون باز بود . در ضمن صدای
دو نف ر که با هم صحبت میکردند شنید . بی اختیار تنه اش را بدر زد ، صدای شکستن چوب و چیزی که بزمین
خورد و فریاد ترسناکی از درون اطاق شنیده شد . فریدون با مشتهای گره کرده بمیان اطاق جست ، ولی از
منظره ای که دید سر جای خودش ماند :
مردی با لباس خاکستری ، صورت سرخ ، گردن کلفت و اندام نتراشیده روی نیمکت والمیده بود . گلناز
خوشگل تر و فربه تر از پیشتر با پیراهن خواب و موهای ژولیده بحالت بهتزده ایستاده بود و تار فرنگیس با
دسته صدفی جلو پای او شکسته افتاده بود . آن مرد با چشمهای ریزه براقش نگاهی بسر تا پای فریدون کرد ،
سپس بدون اینکه چیزی بگوید بلند شد ، سرش را پائین انداخت با پشت خمیده و گامهای سنگین از در دیگر که به
باغ راه داشت بیرون رفت .
فریدون دستهایش را بکمرش زده بود ، قهقهه میخندید و بخودش می پیچید با خندة ترسناک . همة اهل
خانه جلو در اطاق جمع شدند ، ولی کسی جرئت پیش امدن نداشت . بقدری خندید که دهنش کف کرد و با صدای
سنگینی بزمین خورد ، بطوریکه تا چند دقیقه بعد چلچراغ میلرزید .
همه گمان میکردند که فریدون جنی شده . اما او دیوانه شده بود . 1



درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
جلال ال احمد:آثار جلال آل احمد
آثار جلال آل احمد را به طور کلی می توان در پنج مقوله یا موضوع طبقه بندی کرد:

الف - قصه و داستان
ب - مشاهدات و سفرنامه
ج - مقالات
د- ترجمه
هـ - خاطرات و نامه ها

که هر کدام را مورد بررسی مجزا قرار خواهیم داد

الف - قصه و داستان

- دید و بازدید
نخست شامل ده داستان کوتاه بود، در چاپ هفتم دوازده داستان کوتاه را در بردارد. جلال جوان در این مجموعه با دیدی سطحی و نثری طنز آلود اما خام که آن هم سطحی است، زبان به انتقاد از مسایل اجتماعی و باورهای قومی می گشاید.

از رنجی که می بریم
مجموعه هفت داستان کوتاه است که در این دو سال زبان و نثر داستانهای جلال به انسجام و پختگی می گراید. در این مجموعه تشبیهات تازه، زبان آل احمد را تصویری کرده است.

- سه تار
مجموعه سیزده داستان کوتاه است. فضای داستانهای سه تار لبریز از شکست و ناکامی قشرهای فرو دست جامعه است.

?- زن زیادی
حاوی یک مقدمه و نه داستان کوتاه است. قبل از جلال، صادق چوبک و بزرگ علوی به تصویر شخصیت زنان در داستانهای خود پرداخته اند.
زنان مجموعه زن زیادی را قشرهای مختلف و متضاد مرفه، سنت زده و تباه شده تشکیل می دهند.

?- سرگذشت کندوها
نخستین داستان نسبتا بلند جلال است با شروعی به سبک قصه های سنتی ایرانی، ( یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود) این داستان به بیان شکست مبارزات سیاسی سالهای ?? تا ?? حزبی پرداخته است.


?- مدیر مدرسه
این داستان نسبتا بلند به نوعی بیان خاطرات فرهنگی آل احمد است. خود او در این مورد گفته است:

(( حاصل اندیشه های خصوصی و برداشت های سریع عاطفی از حوزه بسیار کوچک اما بسیار موثر فرهنگ و مدرسه))

مدیر مدرسه، گزارش گونه ای است از روابط افراد یک مدرسه با هم و روابط مدرسه با جامعه.
( آل احمد در مدیر مدرسه به نثر خود اعتماد کامل دارد )
قلم دیگر در دستش نمی لرزد و چنین می نماید که اندیشه هایش نیز، در چارچوبی خاص، شکل نهایی خود را یافته است.
به رغم این تکوین اندیشه، جلال شکست را باور کرده است، لذا به دنبال گوشه ای خلوت می گردد.

?- نون والقلم
یک داستان بلند تاریخی که حوادث آن مربوط به اویل حکومت صفویان است. زبان نون والقلم به اقتضای زمان آن نسبتا کهنه است.

?- نفرین زمین
رمانی روستایی است که بازتابی از جریانهای مربوط به (اصلاحات ارضی) در آن بیان شده است.

?- پنج داستان
دو سال پس از مرگ آل احمد چاپ شده است.

- چهل طوطی اصل (با سیمین دانشور)
مجموعه شش قصه کوتاه قدیمی از (طوطی نامه) که با تحریری نو نگاشته شده است.

آل احمد در نامه ای خطاب به حبیب یغمایی، مدیر مجله ادبی یغما می نویسد: (( و من که جلال باشم وقتی خیال دکتر شدن و ادبیات را در سر داشتم به اینها دسترسی یافتم. قرار بود درباره (هزار و یک شب) و ریشه های هندی و ایرانی قصه هایش چیزی درست کنم به رسم رساله، که نشد. . .))

- سنگی بر گوری
رمانی است کوتاه و آخرین اثر داستانی آل احمد محسوب می شود. موضوع آن فرزند نداشتن اوست.

.
? ب- مشاهدات و سفرنامه ها

اورازان
تات نشینهای بلوک زهرا
جزیره خارک
درٌ یتیم خلیج فارس
خسی در میقات
سفر به ولایت عزرائیل چاپ
سفر روس
سفر آمریکا و سفر اروپا که هنوز چاپ نشده اند


ج- مقالات و کتابهای تحقیقی

گزارشها
حزب توده سر دو راه
هفت مقاله
سه مقاله دیگر
غرب زدگی به صورت کتاب
کارنامه سه ساله
ارزیابی شتابزده
یک چاه و دو چاله
در خدمت و خیانت روشنفکران
گفتگوها
.
د- ترجمه

عزاداریهای نامشروع از عربی

محمد آخرالزمان نوشته بل کازانوا نویسنده فرانسوی

قمارباز از داستایوسکی

بیگانه اثر آلبرکامو (با علی اصغر خبرزاده)

سوء تفاهم از آلبرکامو

دستهای آلوده از ژان پل سارتر

بازگشت از شوروی از آندره ژید

مائده های زمینی اثر ژید (با پرویز داریوش)

کرگدن از اوژن یونسکو

بور از خط از یونگر (با دکتر محمود هومن)

تشنگی و گشنگی نمایشنامه ای از اوژن یونسکو

در حدود پنجاه صفحه این کتاب را جلال آل احمد ترجمه کرده بود که مرگ زودرس باعث شد نتواند آن را به پایان ببرد؛ پس از آل احمد دکتر منوچهر هزارخانی بقیه کتاب را ترجمه کرد.



مسیحا

1388/2/19 12:05 ب.ظ


جلال الدین سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد، فرزند سید احمد حسینی طالقانی در محله سید نصرالدین از محله های قدیمی شهر تهران به دنیا آمد، او در2 آذر سال 1302 پس از هفت دختر متولد شد و نهمین فرزند پدر و دومین پسر خانواده بود.


جلال آل احمد - عاشقونه دات کام

پدرش در کسوت روحانیت بود و از این رو جلال دوران کودکی را در محیطی مذهبی گذراند. تمام سعی پدر این بود که از جلال، برای مسجد و منبرش جانشینی بپرورد.
جلال پس از اتمام دوره دبستان، تحصیل در دبیرستان را آغاز کرد، اما پدر که تحصیل فرزند را در مدارس دولتی نمی پسندید و پیش بینی می کرد که آن درس ها، فرزندش را از راه دین و حقیقت منحرف می کند، با او مخالفت کرد:

دبستان را که تمام کردم، دیگر نگذاشت درس بخوانم که: برو بازار کار کن تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من رفتم بازار. اما دارالفنون هم کلاس های شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم.

پس از ختم تحصیل دبیرستانی، پدر او را به نجف نزد برادر بزرگش سید محمد تقی فرستاد تا در آنجا به تحصیل در علوم دینی بپردازد، البته او خود به قصد تحصیل در بیروت به این سفر رفت، اما در نجف ماندگار شد. این سفر چند ماه بیشتر دوام نیاورد و جلال به ایران بازگشت.

در کارنامه سه ساله ماجرای رفتن به عراق را این گونه شرح می دهد:
تابستان 1322بود، در بحبوحه جنگ، با حضور سربازان بیگانه و رفت و آمد وحشت انگیز U.K.C.C و قرقی که در تمام جاده ها کرده بودند تا مهمات جنگی از خرمشهر به استالینگراد برسد. به قصد تحصیل به بیروت می رفتم که آخرین حد نوک دماغ ذهن جوانی ام بود و از راه خرمشهر به بصره و نجف می رفتم که سپس به بغداد والخ …. اما در نجف ماندگار شدم. میهمان سفره برادرم. تا سه ماه بعد به چیزی در حدود گریزی، از راه خانقین و کرمانشاه برگردم. کله خورده و کلافه و از برادر و پدر.




مسیحا

1388/2/19 12:08 ب.ظ


پس از بازگشت از سفر، آثار شک و تردید و بی اعتقادی به مذهب در او مشاهده می شود که بازتابهای منفی خانواده را به دنبال داشت.

شخص من که نویسنده این کلمات است، در خانواده روحانی خود همان وقت لامذهب اعلام شده دیگر مهر نماز زیرپیشانی نمی گذاشت. در نظر خود من که چنین می کردم، بر مهر گلی نماز خواندن نوعی بت پرستی بود که اسلام هر نوعش را نهی کرده، ولی در نظر پدرم آغاز لامذهبی بود. و تصدیق می کنید که وقتی لا مذهبی به این آسانی به چنگ آمد، به خاطر آزمایش هم شده، آدمیزاد به خود حق می دهد که تا به آخر براندش


آل احمد در سال 1323به حزب توده ایران پیوست و عملاً از تفکرات مذهبی دست شست. دوران پر حرارت بلوغ که شک و تردید لازمه آن دوره از زندگی بود، اوج گیری حرکت های چپ گرایانه حزب توده ایران و توجه جوانان پرشور آن زمان به شعارهای تند وانقلابی آن حزب و درگیری جنگ جهانی دوم عواملی بودند که باعث تغییر مسیر فکری آن احد شدند.
همه این عوامل دست به دست هم داد تا جوانکی با انگشتری عقیق با دست و سر تراشیده، تبدیل شد به جوانی مرتب و منظم با یک کراوات و یک دست لباس نیمدار آمریکایی.
در سال 1324 با چاپ داستان زیارت در مجله سخن به دنیای نویسندگی قدم گذاشت و در همان سال، این داستان در کنار چند داستان کوتاه دیگر در مجموعه “دید و بازدید” به چاپ رسید. آل احمد در نوروز سال 1324 برای افتتاح حزب توده و اتحادیه کارگران وابسته به حزب به آبادان سفر کرد:

در آبادان اطراق کردم. پانزده روزی. سال 1324 بود، ایام نوروز و من به مأموریتی برای افتتاح حزب توده و اتحادیه کارگران وابسته اش به آن ولایت می رفتم و اولین میتینگ در اهواز از بالای بالکونی کنار خیابان”.

آل احمد که از دانش سرای عالی در رشته ادبیات فارسی فارغ التحصیل شده بود، او تحصیل را در دوره دکترای ادبیات فارسی نیز ادامه داد، اما در اواخر تحصیل از ادامه آن دوری جست و به قول خودش از آن بیماری (دکتر شدن) شفا یافت.
به علت فعالیت مداومش در حزب توده، مسؤولیتهای چندی را پذیرفت. خود در این باره می گوید:

در حزب توده در عرض چهار سال از صورت یک عضو ساده به عضویت کمیته حزبی تهران رسیدم و نمایندگی کنگره … و از اواییل 25 مأمور شدم زیر نظر طبری ماهنامه مردم را راه بیندازم که تا هنگام انشعاب 18 شماره اش را درآوردم حتی شش ماهی مدیر چاپخانه حزب بودم.



مسیحا

1388/2/19 12:09 ب.ظ


در سال1326 به استخدام آموزش و پرورش درآمد. در همان سال، به رهبری خلیل ملکی و 10 تن دیگر از حزب توده جدا شد. آنها از رهبری حزب و مشی آن انتقاد می کردند و نمی توانستند بپذیرند که یک حزب ایرانی، آلت دست کشور بیگانه باشد. در این سال با همراهی گروهی از همفکرانش طرح استعفای دسته جمعی خود را نوشتند.

آل احمد با نثر عصیانگرش اینگونه می گوید:
روزگاری بود و حزب توده ای بود و حرف و سخنی داشت و انقلابی می نمود و ضد استعمار حرف می زد و مدافع کارگران و دهقانان بود و چه دعویهای دیگر و چه شوری که انگیخته بود و ما جوان بودیم و عضو آن حزب بودیم و نمی دانستیم سر نخ دست کیست و جوانی مان را می فرسودیم و تجربه می آموختیم. برای خود من اما روزی شروع شد که مأمور انتظامات یکی از تظاهرات حزبی بودیم (سال 24 یا 23) از در حزب خیابان فردوسی تا چهارراه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها که به خلق نفروختم، اما اول شاه آباد چشمم افتاد به کامیون های روسی پر از سرباز که ناظر و حامی تظاهرات ما کنار خیابان صف کشیده بودند که یک مرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشیدم که تپیدم توی کوچه سید هاشم و …”

در سال 1326 کتاب از رنجی که می بریم چاپ شد که مجموعه 10قصه کوتاه بود و در سال بعد سه تار به چاپ رسید. پس از این سال ها آل احمد به ترجمه روی آورد. در این دوره، به ترجمه آثار ژید وکامو، سارتر و داستایوسکی پرداخت و در همین دوره با دکتر سیمین دانشور ازدواج کرد.
زن زیادی نیز به این سال تعلق دارد.




مسیحا

1388/2/19 12:10 ب.ظ


در طی سالهای 1333 و 1334 اورازان، تات نشینهای بلوک زهرا، هفت مقاله و ترجمه مائده های زمینی را منتشر کرد و در سال 1337 مدیر مدرسه سرگذشت کندوها را به چاپ سپرد. دو سال بعد جزیره خارک- در یتیم خلیج را چاپ کرد. سپس از سال 40 تا 43 نون و القلم، سه مقاله دیگر، کارنامه سه ساله، غرب زدگی سفر روس، سنگی بر گوری را نوشت و در سال 45 خسی در میقات را چاپ کرد و هم کرگدن نمایشنامه ای از اوژان یونسکورا. در خدمت و خیانت روشنفکران و نفرین زمین و ترجمه عبور از خط از آخرین آثار اوست.
آل احمد در صحنه مطبوعات نیز حضور فعالانه مستمری داشت و در این مجلات و روزنامه ها فعالیت می کرد.
نکته ای که در زندگی آل احمد جالب توجه است، زندگی مستمر ادبی او است. اگر حیات ادبی این نویسنده با دیگر نویسندگان هم عصرش مقایسه شود این موضوع به خوبی مشخص می شود.
جلال در سالهای فرجامین زندگی، با روحی خسته و دلزده از تفکرات مادی به تعمق در خویشتن خویش پرداخت تا آنجا که در نهایت، پلی روحانی و معنوی بین او و خدایش ارتباط برقرار کرد.
او در کتاب “خسی در میقات” که سفرنامه ی حج اوست به این تحول روحی اشاره می کند و می گوید: “دیدم که کسی نیستم که به میعاد آمده باشد که خسی به میقات آمده است. . .”
این نویسنده پر توان که همواره به حقیقت می اندیشید و از مصلحت اندیشی می گریخت، در اواخر عمر پر بارش، به کلبه ای در میان جنگلهای اسالم کوچ کرد.
جلال آل احمد، نویسنده توانا و هنرمند دلیر به ناگاه در غروب روز هفدهم شهریور ماه سال 1348در چهل و شش سالگی زندگی را بدرود گفت.



قاصدک

1388/2/19 2:56 ب.ظ



http://www.scribd.com/doc/301111/-


13 داستان کوتاه از ال احمد از اینجا بخوانید



http://www.scribd.com/doc/301111/-


13 داستان کوتاه از ال احمد از اینجا بخوانید

درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
سیمین دانشور:
دانشور در سال 1300شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسه? انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامه تحصیل در رشته ادبیات فارسی به دانشکده ادبیات دانشگاه تهران رفت.

دانشور، پس از مرگ پدرش در 1320 شمسی، شروع به مقاله‌نویسی برای رادیو تهران و روزنامه? ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بی‌نام.




یگانه

1388/2/20 4:07 ب.ظ


در 1327مجموعه? داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولین مجموعه? داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده‌است. مشوق دانشور در داستان‌نویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آل‌احمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد


یگانه

1388/2/20 4:09 ب.ظ


در 1328با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. عنوان رساله? وی علم‌الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم بود (با راهنمایی سیاح و بدیع‌الزمان فروزانفر).

دکتر سیمین دانشور به سال 1329زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آل‌احمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد .در همین سال با آل‌احمد ازدواج کرد.دانشور در 1331با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشته? زیبایی‌شناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستان‌نویسی و نزد فیل پریک نمایش‌نامه‌نویسی آموخت.در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.

پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال 1338استاد دانشگاه تهران در رشته? باستان‌شناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آل‌احمد در 1348،رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جمله? پرفروش‌ترین رمان‌های معاصر است. در 1358از دانشگاه تهران بازنشسته شد. از سیمین دانشور همواره بعنوان یک جریان پیشرو و خالق آثار کم نظیر در ادبیات داستانی ایران نامبرده می شود.







یگانه

1388/2/20 4:12 ب.ظ


اولین آثار منتشرشده? دانشور عبارت‌اند از مجموعه‌های داستان کوتاه آتش خاموش (اردیبهشت 1327) و شهری چون بهشت (دی 1340) و نیز ترجمه? آثاری از برنارد شاو (سرباز شکلاتی، 1328)، آنتوان چخوف (دشمنان، 1328)، آلن پیتون (بنال وطن)، ناتانیل هاثورن (داغ ننگ) و دیگران.

معروف‌ترین اثر دانشور، رمان سَووشون (انتشارات خوارزمی، تیر 1348) است که مدت کوتاهی پیش از مرگ نابهنگام جلال آل احمد، همسر دانشور، منتشر شد. درباره? این رمان نقدهای بسیاری منتشر شده‌است (گلشیری، ص9). این رمان به وقایع پس از پادشاهی محمدرضا شاه می‌پردازد، و ماجراهای آن در نیمه? اول سال 1322در شیراز اتفاق می‌افتند، ولی به گفته? خود دانشور به شکلی رمزی به سقوط دولت مصدق در مرداد 1332نیز اشاره می‌کند (گلشیری، ص 171).

از آثار دیگر وی می‌توان به چهل طوطی (با جلال آل‌احمد)، به کی سلام کنم؟ (خوارزمی، خرداد 1359)، و ترجمه? ماه عسل آفتابی (1362) اشاره کرد. وی چند اثر غیرداستانی نیز دارد، از جمله غروب جلال (انتشارات رواق، 1360)، شاهکارهای فرش ایران، راهنمای صنایع ایران، ذن بودیسم، و مقالاتی با عنوان مبانی استتیک در روزنامه? مهرگان.

مهم‌ترین آثار دانشور پس از انقلاب ایران رمان‌های جزیره? سرگردانی (خوارزمی، 1372) و ساربانْ سرگردان هستند که به وقایعی که به این انقلاب منجر شد و اتفاقات بعد از آن می‌پردازند.







یگانه

1388/2/20 4:13 ب.ظ


تمامی مطالب بالا برگرفته از
http://fa.wikipedia.org


یگانه

1388/2/20 4:17 ب.ظ







یگانه

1388/2/20 4:19 ب.ظ


وی نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفه‌ای در زبان فارسی داستان نوشت. مهم‌ترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به 17 زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروش‌ترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب می‌شود. دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود.

درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
این هم دو داستان از خانم سیمین دانشور که خودم هم هنوز نخوندمش!

http://1physician.blogspot.com/2005/05/blog-post_111601042669806151.html
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
خانه آفتابی - سیمین دانشور، زنی سرشار از زندگی / خاطره

چهارده، پانزده ساله بودم که با نام و کار سیمین دانشور آشنا شدم. نویسنده و مترجم. همسر جلال آل‌احمد. در نوشته‌های آل‌احمد هم جمله عیالم سیمین را خوانده بودم. دلم می‌خواست خانم دانشور را از نزدیک ببینم. عاَلم نویسندگی را دوست داشتم و دیدن زنی نویسنده، برایم ارزش داشت.

در تابستان ????، شبی با آل‌احمد و چندتن دیگر از نویسندگان و شاعران به‌منزل‌مان آمد. اولّین بار بود که خانم دانشور را می‌دیدم. لباس یک‌سره راه راهی با آستین سه‌ربعی، پوشیده بود. آرایش طبیعیِ سر و صورتش، ربطی به‌مُد آن زمان نداشت. پوست گندمگون، چشم‌های ریز و لب‌های درشت‌اش، همراه با آرامش و خوش خلقی‌اش، چهره‌ای مطبوع و دوست داشتنی به‌او می‌بخشید. در اتاق چرخی زد، به‌پرده و اثاث اتاق نگاهی انداخت و گرم و صمیمی به‌شوخی به‌آل‌احمد گفت: مواظب سیگارت باش، خانه تازه عروس آمده‌ایم. سرِ شام هم کلّی از دست پختم تعریف کرد. می دانستم تعارف می‌کند.

گفتگوهای اصلیِ آن شب بر‌سرِ تشکیل کانون نویسندگان ایران بود. خانم دانشور در جمع مردان نشسته بود و راحت و بی‌تکلّف عقایدش را می‌گفت. فکر تشکیل کانون در آن شب به‌شکل عملی در‌آمد. قرار و مدارهایِ بعدی کانون گذاشته شد و من از آن پس خانم دانشور را بیشتر دیدم.

اولّین برنامه رسمی و عمومیِ کانون نویسندگان، شب بزرگداشت نیما یوشیج بود که در دانشکده هنرهای زیبا، دانشگاه تهران برگزار شد. تنها زنی که در برنامه آن شب شرکت داشت خانم دانشور بود. مُعرّف و سخنرانِ اوّلِ برنامه بود. از چگونگی تشکیل کانون و شأن نزول برنامه آن شب و مقام و موقع ادبی نیما گفت. بسیار راحت و مسلط حرف می‌زد با تَه لهجه‌ای شیرازی. همان شب دانستم که او و آل‌احمد از دوستان بسیار نزدیک نیما بوده‌اند.

جلسات کانون نویسندگان ایران به‌طور مرتّب در تالار قندریز، رو به‌روی دانشگاه تهران، برپا می شد. در اولّین گردهمایی‌ها، بحث در باره ثبت کانون به‌طور رسمی بود. در تمام جلسات، آل‌احمد با حرارت حرف می‌زد و گاه سخت عصبانی می‌شد. برعکس، خانم دانشور با آرامشی کم‌نظیر، فضای قهرآمیز مجادلات را تغییر می‌داد و از برخوردها جلوگیری می‌کرد. یادم می‌آید قرار بود هیأت دبیران برای آن‌که کانون را به‌طور رسمی به‌ثبت برسانند، می‌بایست شناسنامه‌های خود را می‌آوردند و ظاهراً به‌آذین هنوز شناسنامه خود را نداده بود. یکباره آل‌احمد از کوره در‌رفت و با خشم گفت: سه ماه است که این آقا قرار است شناسنامه‌اش را بیاورد و هنوز نیاورده است. خانم دانشور که در کنار آل‌احمد نشسته بود، آهسته گفت: جلال، آرام باش، فقط دو هفته است که به‌او گفته‌ایم. در چشم به‌آذین، سپاسگزاری دیده می‌شد.
? پس از یکسال و چند ماهی دولتِ وقت از تشکیل جلسات کانون نویسندگان جلوگیری کرد. پس از آن تا مدتی خانم دانشور را ندیدم. در یکی از روزهای تابستان ???? با خبر شدیم که جلال آل‌احمد، در شمال ایران در دهکده اسالم، در خانه کوچکش درگذشته است. خبر به‌سرعت پخش شده بود. هیچ کس باور نمی‌کرد. چند تن از دوستان نزدیک خانم دانشور و آل‌احمد، به‌اسالم رفته بودند تا همراه سیمین باشند و جنازه را به‌تهران بیاورند. روزی که قرار بود به‌سمت تهران حرکت کنند، با عده‌ای از دوستان و اعضای کانون نویسندگان که قرار بود به‌پیشباز خانم دانشور و مشایعت آل‌احمد به‌کرج بروند، راهی کرج شدیم. جمعیت زیادی آمده بود. چند ماشین از روبرو آمد. همه سراغ خانم دانشور را می‌گرفتند. سرانجام ماشینی که خانم دانشور در آن بود، آهسته به‌سمت جمعیت آمد و ایستاد. درِ عقب ماشین که باز شد، خانم دانشور را سیاه پوشیده، نشسته در صندلی عقب، دیدیم. در سمت راست و چپ‌اش زن و مردی نشسته بودند. (می‌گفتند آن مرد، صادق چوبک است). سر خانم دانشور به‌عقب، روی پشتی صندلی افتاده بود. دستش روی صورتش بود. گریه می‌کرد. لحظه‌ای ساکت شد. انگار از حال رفته بود.

برایش چای آوردند. رمقی نداشت استکان چای را به‌دست بگیرد. مردی که در کنارش نشسته بود، قاشق قاشق چای را به دهانش می‌ریخت. جمعیت ساکت شده بود. گاهی صدای گریه می‌آمد. همه، چشم به او داشتند. خانمی که سمت چپ نشسته بود، سرش را به‌طرف خانم دانشور آورد، و چیزی در گوشش گفت. خانم دانشور به‌کُندی سرش را بلند کرد. به‌جمعیت نگاهی انداخت. نگاهش جمعیت را چرخ زد. چندبار سرش را تکان داد، اما انگار هیچکس را نمی دید. دوباره سرش را به‌پشتی صندلی تکیه داد. صدای گریه، بیشتر شد. نگاه مغموم و سرِ تکیه داده‌اش به صندلیِ ماشین، مثل یک عکس قدیمی در خاطرم مانده است.

مراسم ختم، در اِبْنِ‌بابِویه برگزار شده بود. جمعیت بیش از حد تصور بود. به‌سالن زنانه مسجد رفتم. چهره‌های آشنای بسیاری را در میان زنان دیدم. چند زن که روی خود را سخت پوشانده بودند، در جلوی مجلس نشسته بودند و به‌شدّت گریه می‌کردند. خانم دانشور در بین‌شان نبود. طرف دیگری نشسته بود. آرام بود و گریه نمی‌کرد. به‌جز واعظ، چند تن از دوستان آل‌احمد هم حرف زدند. از خلق و خوی او، از رفتار و سکناتش گفتند. آن وقت بود که گریه سیمین را دیدم.
? مراسم که به‌پایان رسید، از سالن بیرون آمدم. میان زنان به‌دنبال خانم دانشور می‌گشتم؛ او را پوشیده در چادر و عینک سیاه، ایستاده در کنار صفی از اقوام مردِ آل‌احمد دیدم که در مقابل درِِِِ مسجد ایستاده بودند تا از شرکت کنندگانِ در مراسم تشکر کنند. به‌سوی‌اش رفتم. مرا شناخت. یکدیگر را در آغوش گرفتیم. خسته گفت: دیدی چطور شد. بغضم از هم پاشید. می‌خواستم بگویم که چقدر دوستش دارم، که چقدر برایم عزیز و با ارزش است، که از جدایی او و آل‌احمد چه بسیار افسوس خورده‌ام، اما لال شده بودم. او دلداری‌ام می‌داد.

چند ماه بعد، رمان سووشون منتشر شد. شبی کنار پسرم سندباد نشسته بودم تا خوابش ببرد. رمان را به‌دست گرفتم تا نگاهی به‌آن بیندازم. اولین سطور رمان را خواندم، جملات مرا به‌دنبال خود می‌کشیدند. چند صفحه خواندم و یکباره متوجه شدم نمی‌توانم کتاب را کنار بگذارم.

تمام طول شب، همان‌جا نشستم و کتاب را خواندم. گاه سیمین را در قالب زری می‌دیدم و گاه جلال را در قالب یوسف. مرگ یوسف و جلال یکی شده بود. گریه می‌کردم. با مرگ یوسف، دنیای ذهنی و عاطفی زری بر‌هم ریخته بود. اما زری در کنار آن، دنیایی استوارتر می‌ساخت. مایه گرفته از همه تجربه‌های گذشته و با نفرت از جنگ و دشمنی. مگر سیمین چنین نکرد؟ پیشگویی‌های خانم دانشور در سووشون بی نظیر بود. رمان که تمام شد، سپیده صبح زده بود.

چند روز بعد، نقدی در باره رمان سووشون نوشتم که در مجله فردوسی چاپ شد. اولّین نقد و بررسیِ سووشون و اولّین نقد چاپ شده خودم. در دانشکده ادبیات بودم که بچه‌ها به‌سراغم آمدند و گفتند خانم دانشور می‌خواهد ترا ببیند. به طبقه اوّل دانشکده رفتم. خانم دانشور مقابل دفتر دانشکده باستانشناسی ایستاده بود. تیره پوشیده بود. به‌طرفش رفتم و سلام گفتم. با محبت همیشگی‌اش مرا در بغل گرفت و بوسید. مثل همیشه مقابل او دست و پایم را گم کردم.

گفت: نقدت را خواندم، راستش را بگویم، اول که دیدم تو نوشتی، به‌خودم گفتم پرتو مرا دوست دارد و حتماًً تعریف کرده است. اما وقتی تمامش کردم، دیدم درست دیده‌ای. آنچه خوشحالم کرد، اشاره‌ات بود به‌نکته‌ای که دلم می‌خواست کسی آن را درمی‌یافت و ذکرش می‌کرد.

نوشته بودم: سال‌ها زندگیِ مشترک با جلال آل‌احمد و آشنایی نزدیک با آثار و سبک نگارش او که بسیاری از نویسندگان را تحت تأثیر قرار داد، کوچکترین تأثیری در ذهن و زبان خانم دانشور در سووشون نداشت.

برای دیدن خانم دانشور، نوروز هر سال بهانه‌ای بود. خانوادگی می‌رفتیم. من و سپانلو و پسر کوچک‌مان سندباد. با گلدان گل لاله‌ای به‌یاد آل‌احمد. اولین سالی که پس از مرگ آل‌احمد، او را دیدم، چاق شده بود. می‌گفت پس از مرگ جلال سیگار زیاد می‌کشیده، اضطراب داشته. حالا سیگار را ترک کرده بود و تمرین یوگا می‌کرد.

می‌دانست پسرم نان پنجره‌ای را خیلی دوست دارد. هر‌سال یک بسته بزرگ نان پنجره‌ای، پوشیده در زرورق و روبان آماده می‌کرد و در موقع بازگشت‌مان به‌او می‌داد. سالی که نتوانستم به‌دیدنش بروم و تلفتی عید را تبریک گفتم، گفت: نان پنجره‌ای‌ها، هنوز بالای طاقچه‌اند. سکوتم پُر از شرمی ناگفته بود.

خانه‌اش سر پل تجریش بود. همان خانه‌ای که از ابتدا با جلال آل‌احمد در آن می‌زیست و هنوز هم همان‌جا زندگی می‌کند. خانه‌ای قدیمی و کوچک. مبل و صندلی، و دیگر اشیاء اتاق خبر از سال‌های دوری داشتند که با نظم و وسواسی چشمگیر نگهداری شده بودند.

تابستان‌ها در حیاط کوچک خانه، کنار حوض و باغچه، از مهمان‌ها پذیرایی می‌کرد. کف حیاط آجر فرش بود. میز و صندلی و تخت چوبی می‌گذاشت. کیک و چای همیشه به‌راه بود. دلم می‌خواست بیشتر به‌دیدنش می‌رفتم. خودش هم با محبتی که همیشه در رفتار و کلامش نسبت به‌من داشت، به‌رفتنم میدان می‌داد. اما می‌ترسیدم مزاحمش باشم. کلاً آمد و شدها را کم کرده بود. گاه به‌تلفن‌ها جواب نمی‌داد. ساواک به‌بهانه‌های مختلف، اذیتش می‌کرد. می‌گفت می‌خواهم بنویسم و می‌نویسم. تقریباًً همه آثار منتشر شده را خوانده بود. از کارهای جوانترها خبر داشت. جدیدترین کتاب‌های خارجی را می‌شناخت، اما در مصاحبت با او ذرّه‌ای فخر‌فروشی دیده نمی‌شد. نظرش را صریح می‌گفت و ساده حرف می‌زد. گاه ساده حرف زدنش حیرت‌آور می‌شد. اگر او را نمی‌شناختی و شخصیت ادبی و سوادش را نمی‌دانستی، فکر می‌کردی زنی معمولی است که ساده می‌بیند و ساده می‌گوید. دراین مواقع لهجه شیرازی‌اش هم غلیظ‌تر می‌شد. گاهی به‌نظرم می‌رسید این کار را به‌عمد می‌کند، به‌خصوص وقتی طرف مقابل‌اش پُر مدعّا بود.

صراحت لهجه را هیچ وقت از دست نمی‌داد. در کلاس درس هم همین‌طور بود. سال ????، شاگردش بودم. در رشته فلسفه درس می‌خواندم و از میان دروس اختیاری، دو واحد از رشته باستان‌شناسی که خانم دانشور استادش بود، انتخاب کرده بودم. کلاس درس او با دیگر کلاس‌های دانشکده فرق داشت. از آن حالت خشک و رسمی متداول در سایر کلاس‌های درس، خبری نبود. از هنر یونان باستان می‌گفت و با گرمی کلامش ما را به‌سفری ذهنی می‌بُرد. درس او یکی از شیرین‌ترین دروس دانشگاهی من بود. در برج عاج استادی نمی‌نشست، ما را با نام کوچک‌مان صدا می‌کرد. سرهنگی همکلاس‌مان بود که کلاس را با سرباز خانه یکی گرفته بود. خانم دانشور با طنز و با گفتن جناب سرهنگ، جناب سرهنگ به‌او، فضای کلاس را تغییر می‌داد. سر به‌سرِ همه‌مان می‌گذاشت و بچه‌ها را به‌خنده می‌انداخت. گاه پنهان و آشکار، شاه و عکسش را که به‌دیوار کلاس نصب شده بود، به‌سُخره می‌گرفت. به‌خصوص وقتی از هنر نقاشی حرف می‌زد.

در سال ????، به‌دنبال اعتراض جمعی از نویسندگان و شعرا نسبت به‌زندانی شدن چند‌تن از هنرمندان، (فریدون تنکابنی، ‌به‌آذین و ناصر رحمانی‌نژاد) سپانلو نیز به‌زندان افتاد. اوضاع سیاسی، وخیم و ترس‌آور بود. اکثر مردم میل نداشتند درگیر شرایط خانواده‌های زندانی بشوند. اما یکروز عصر که از دانشکده، به‌خانه برگشتم، صاحبخانه‌مان گفت: امروز که نبودی، خانمی‌ برای دیدنت آمد. این بسته را هم برایت آورد. روی بسته کارتی بود. خانم دانشور آمده بود و من نبودم. افسوس و دریغی فرو‌خورده. کاش می‌دانستم که می‌آید. روی کارت نوشته بود: پرتو جان، آمدم و نبودی. امیدوارم حال تو و سندباد خوب باشد. می‌دانم که بُردباری، چرا که لیاقتش را داری. چراغی برای سندباد آورده‌ام‌.‌.‌. چراغ کوچک دستی‌ای بود. شاید تمثیلی برای روزهای روشن آینده.

اولّین کتاب شعرم سهمی از سال‌ها را تقدیم خانم دانشور کردم. تنها چیزی که داشتم و برای خودم عزیز بود. اما کتاب، سانسور شد و مدّت هفت سال در توقیف ماند. تا این‌که در اوایل انقلاب کتاب منتشر شد. یک بار که تلفنی صحبت می‌کردیم گفت: تبریک، شنیده‌ام کتابت منتشر شده است. گفتم: می‌بایست قبل از هر‌چیز برای شما می‌آوردمش. فکر می‌کردم می‌داند کتاب تقدیم به‌اوست. اما بعداًً که کتاب را برایش بردم، فهمیدم که نمی‌دانست.

پیش از آنکه از ایران خارج شوم، شبی او و چندتن دیگر از دوستان‌مان را به‌منزل‌مان دعوت کردم. با همان محبت همیشگی‌اش پذیرفت و‌آمد. روپوش و روسری پوشیده بود. کمی لاغر شده بود. بیشتر از همیشه خوانده بود. می‌گفت نوشتن رمان بزرگی را در دست دارد. خوش‌بینیِ عجیبی در حرف زدنش بود. می‌گفت داستان نویسیِ ایران رشد سریعی کرده است. به‌کار جوان‌ترها بسیار امّیدوار بود. خانم دانشور سرشار از زندگی بود. عمرش دراز باد.






+ نوشته شده توسط پرتو نوری علا


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز