2821
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

148219 بازدید | 2291 پست
سلام به دوستان خوبم ما تصمیم گرفتیم شهر کتاب قدیمی رو اینجا منتقل کنیم منتظرتون هستیم.
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
آخیییییییییییییییییییییش
با همه وجود حس میکنم تو خونه خودم هستم.
مرسی قاصدک عزیز
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
سلام

منزل نو مبارک


انقدر غرق در اتفاقات این روزهام که روال زندگیم تقریبا از حالت عادی خارج شده نمی دونم چقدر می تونم پا به پای شما بیام .
دلم برای شهر کتاب برای حال و هوای اون روزای همه برای احساس امنیت و آرامشی که آدم رو به مطالعه ترغیب می کنه تنگ شده . کار خوبی کردین که مجزا شدین .. من انگیزه بیشتری پیدا کردم ... یادمه شهر کتاب قدیمی آرام و بی جنجال پر از صلح و صفا بود ... برای اینجا هم روزهایی پربار آرزو می کنم و امیدوارم با مدیریت خوب دوستان همه چیز با توافق و احترام ادامه پیدا کنه ...

سلام دخترا، من چند ساله از سامان‌لعیا خرید می‌کنم و همیشه هم از کیفیت و تنوع کارهاش راضی بودم. چون اینستا نیست، الان کانالشون رو توی بله فعال کردن و بیشتر مدل‌هاشون رو اونجا می‌ذارن با تخفیف و شرایط اقساطی.

گفتم اگه کسی دنبالشون می‌گرده، از اینجا می‌تونه پیداشون کنه

همگی به منزل خودتون خوش آمدید .
تمام سعیم رو میکنم که ظرف امروز و حداکثر فردا آرشیو کلوب رو به اینجا منتقل کنم.و بعد از اون به جبران خلیل جبران میپردازیم
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
سلام به همگی خوش اومدین منم امیدوارم اینجا پر بار باشه مثل کلوب قبلی/مسیحا جون اگر لازم میدونی تو منتقل کردن مطالب کلوب بهت کمک کنم .
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
مرسی قاصدک . موافقی امشب تا اونجا که میشه من منتقل کنم هر چیش موند شما فردا انجام بدی؟
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
نامه سوم

بانو، بانوی بخشنده ی بی نیاز من!

این قناعت تو، عجب دل مرا می شکند...
این چیزی نخواستنت، و با هر چه که هست ساختنت...
این چشم و دست و زبان توقع نداشتنت، و به آن سوی پرچین ها نگاه نکردنت ...
کاش کاری می فرمودی دشوار ناممکن، که من به خاطر تو سهل ممکنش می کردم...
کاش چیزی می خواستی مطلقا نایاب، که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته ها می آوردم...
کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان، تو را سخت طولانی و عمیق بخندانم...
کاش می توانستم همچون مهربانترین مادران، رد اشک را از گونه هایت بزدایم...
کاش نامه یی بودم، حتی یک بار، با خوبترین اخبار...
کاش بالشی بودم، نرم، برای لحظه های سنگین خستگی هایت
کاش ای کاش که اشاره یی داشتی، امری داشتی، امری داشتی، نیازی داشتی، رویای دور و درازی داشتی...
آه که این قناعت تو، این قناعت تو دل مرا عجیب می شکند...



اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.


نانا

1387/12/23 9:14 ب.ظ


نامه 23

عزیر من


زندگی بدون روزهای بد نمی شود .بدون روزهای اشک درد و خشم و غم

اما روزهای بد همچون برگهای پائیزی باور کن که شتابان فرو میریزد و در زیر پاهای تو .اگر بخواهی استخوان می شکنند و درخت استوار و مقاوم بر جای می ماند ...

عزیز من

برگهای پائیزی بی شک در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت سهمی از یاد نرفتنی دارند ....



اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
*****نامه 4

همقدم همیشگی من

مطمئن باش هرگز پیش نخواهد آمد که دانسته تو را بیازارم یا به خشم بیاورم

هرگز پیش نخواهد آمد

آنچه در چند روز گذشته تو را زنجیده خاطر و دل آزرده کرده است

مرا بسیاز بیش از تو به افسردگی کشانده است

و مطمئن باش چنان می روم که بدانم ...به دقت ..که چه چیزها این زمان تو را زخم میزند

تا از این پس حتی نادانسته نیز تو را نیازارم

ما باید درست شویم

ما باید تغییر کنیم ...

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

یگانه

1387/12/24 11:40 ق.ظ


نامه سوم
بیزاری از اظهار حق شناسی چیز نادری است و تنها در مردان برجسته ای بروز میکند که از میان فقیرترین طبقات برخواسته اند و در هر قدم مجبور بوده اند کمک هایی را قبول کنند که تقریبا همیشه به زهر اهانت آلوده بوده است.(رومن رولان)

قدر شناسی موهبتی نیست که هر انسان کوچک (از جنبه انسانی) و یاحتی هر انسان بزرگ(از تمام جوانب انسانی و اجتماعی و...) داشته باشد .این اصل سالهاست که در اجتماعات بیمار بشر امروزی لانه گزیده است .
روزانه در اطراف خود بسیار مواردی را میبینیم که همسر،فرزند ،دوست یا همکار با پیشرفت و پیشی گرفتن از همراهان خود بدون یادآوری تاثیر همین اطرافیان در این موفقیت چگونه راه خود را از انها جدا میکنند و بی یاداوری زحمات و سرمایه های مادی یا معنوی گذاشته شده برای او گذشته خود راسهوا به فراموشی میسپارند و به وضوح مصداق جمله رومن رولان میشوند.

قدر شناسی نادر ابراهیمی در این نامه میتونه نشانه روح بزرگ و فکر زیبای این مرد باشه . به زبان عامیانه هر زنی که یکی از این نامه ها در زندگی از همراهش دریافت کنه بی شک سر به اوج خواهد سایید!

البته در زمانی که رومن رولان کتاب ژان کریستف رو مینوشته این صفت چیز نادری بوده .امروزه حق شناسی چیز نادری هست!!
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
شما اینجا هستید: صفحه اصلی کلوب های نی نی سایت شهر کتاب(اثار احمد محمود) 24 اسفند 1387
شهر کتاب(اثار احمد محمود)
24 اسفند 1387



یگانه

1387/12/24 11:40 ق.ظ


نامه سوم
بیزاری از اظهار حق شناسی چیز نادری است و تنها در مردان برجسته ای بروز میکند که از میان فقیرترین طبقات برخواسته اند و در هر قدم مجبور بوده اند کمک هایی را قبول کنند که تقریبا همیشه به زهر اهانت آلوده بوده است.(رومن رولان)

قدر شناسی موهبتی نیست که هر انسان کوچک (از جنبه انسانی) و یاحتی هر انسان بزرگ(از تمام جوانب انسانی و اجتماعی و...) داشته باشد .این اصل سالهاست که در اجتماعات بیمار بشر امروزی لانه گزیده است .
روزانه در اطراف خود بسیار مواردی را میبینیم که همسر،فرزند ،دوست یا همکار با پیشرفت و پیشی گرفتن از همراهان خود بدون یادآوری تاثیر همین اطرافیان در این موفقیت چگونه راه خود را از انها جدا میکنند و بی یاداوری زحمات و سرمایه های مادی یا معنوی گذاشته شده برای او گذشته خود راسهوا به فراموشی میسپارند و به وضوح مصداق جمله رومن رولان میشوند.

قدر شناسی نادر ابراهیمی در این نامه میتونه نشانه روح بزرگ و فکر زیبای این مرد باشه . به زبان عامیانه هر زنی که یکی از این نامه ها در زندگی از همراهش دریافت کنه بی شک سر به اوج خواهد سایید!

البته در زمانی که رومن رولان کتاب ژان کریستف رو مینوشته این صفت چیز نادری بوده .امروزه حق شناسی چیز نادری هست!!


پاپاگینا

1387/12/24 11:48 ق.ظ


بچه ها من چهل نامه ....رو ندارم.اما دارم از نوشته هاتون لذت میبرم.
یگانه جون چه عجب .دلمون واست تنگ شده بود.


نیمفادورا

1387/12/24 8:03 ب.ظ


این مطلبی که قول داده بودم راجع به بار دیگر شهری که دوست می داشتم بنویسم! از مقدمه ی (چهار کوارتت- تی اس الیوت- ترجمه ی مهرداد صمدی- ویرایش و یادداشت ها از نادر ابراهیمی- انتشارات فکر روز) سعی کردم رسم الخط کتاب رو رعایت کنم...
***

آنوقت ها، من عادتم بود که شبه تا صبح بنویسم- از دوازدهِ شب تا ششِ صبح. مُجرّد بودم، و سکوت، توانایی های ناچیزم را توسعه می داد. راست گفته اند که در تنِ سکوت، نوعی موسیقی جاری ست. بود. و من، تکیه می کردم به آن موسیقی و داستانِ عاشقانه ی هلیا یا بار دیگر شهری که دوست می داشتم را می نوشتم.
و مهرداد صمدی، چترش را باز کرده بود بالای سرِ من، که مبادا آفتابِ نیمه شب بسوزاندم و کلافه ام کند.
نیمه های شب، ساعتِ یک، دو، یا سه ی بعد از نصف شب، همراه همسرش جمیله ی صمدی می آمد کنارِ پنجره ی خانه ی من- پای پنجره. سنگی چیزی پیدا می کرد و می انداخت. شیشه که صدا می کرد، قلبم باز می شد. نه. به طپش می افتاد. همه اش منتظرشان بودم. اعتماد به نفسِ کافی نداشتم. داستان را به شیوه ی سیلانِ ذهن می نوشتم. تا فرو نمی رفتم و قطع ارتباطِ با بیرون نمی کردم، نمی توانستم بنویسم. با وجود این، در نقطه یی از ذهنم، اسیر صدای سنگ بر شیشه بودم. مثل برق می دویدم پایین، در را باز می کردم و شادمانه از آنها استقبال می کردم.
قهوه ی تازه می گذاشتم.
می آمدند. می نشستند لب تخت خواب. صندلی، همان یکی را داشتم که خودم رویش می نشستم- پشت میز.
مهرداد می گفت: تا اینجا را که نوشته یی بخوان!
من با اضطراب و التهاب می خواندم.
اغلب، وسطِ خواندنم عصبانی می شد. می گفت: بَد می خوانی. مطلب را نمی فهمی. بده به من!
عجب نفوذی داشت، آن هم روی آدمِ پُرمُدعایی مثل من.
می گرفت و می خواند، با آن صدای بَمِ نافذِ تکان دهنده اش.
نه. نمی خواهم از او افسانه ای بسازم. لااقل در اینجا نمی خواهم. امّا من، فقط وقتی که او نوشته ام را می خواند، موسیقیِ داستانم را حس می کردم و به گریه می افتادم، و گریه می کردم.
و اینطور شد که کتاب را به خود آنها- مهرداد و جمیله ی صمدی- تقدیم کردم. و بعدها، خیلی سعی کردم همه ی آنچه را که در آن حالتِ خالصانه ی سیلان نوشته بودم بفهمم. ممکن نشد. و او هم نبود- و نیست- که بفهماندم.
***
این تکه را هم به مناسبت هفته ی فروغ در کلوب دوستداران شعر و ادبیات دلم نیومد اضافه نکنم (از همان منبع)
***
روزی که فروغ را می خواستند به خاک بسپارند، از روحانیان، هیچکس بر مُرده اش نماز نگذاشت.
مُرده ی فروغ بر زمین مانده بود و حدود چهارصد ادیب و هنرمند و شاعر و نویسنده هم آنجا بودند، همه معطّل- حتّی آنکه خیلی ادّعای مسلمان بودن داشت.
مهرداد صمدی رفت آن جلو، پیشِ فروغ ایستاد و همه پشت سرش ایستادند. او نماز میّت را خواند، و دعاهای مربوط به میّت را هم.
عجب سکوتی بود.


اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز