2821
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148217 بازدید | 2291 پست
نامه بیستم



عزیز من!



فردا، یک بار دیگر، سالروز ازدواج ماست، و من که اینجا نشسته ام و صبورانه خط می نویسم و هنوز هیچ پیشکشی کوچکی برای تو تدارک ندیده ام؛ اما این تنها مساله ای است که هرگز، به راستی هرگز مرا نگران نکرده است، و نیز نخواهد کرد. نگران، نه؛ اما غمگین، البته چرا.
این، در عصر نفرت انگیز شی ئی شدن محبت و عشق، معجزه ای است که ما- من و تو- خوشبختی مان را، نه تنها بر پایه پول، بل حتی در رابطه با آن نساخته ایم؛ که اگر چنین کرده بودیم، چندین و چند بار، تاکنون، می بایست شاهد ویران شدن شرم آور این بنا بوده باشیم...
و چقدر تاسف انگیز است ویران شدن چیزی که خوب بودنش را مومنیم.
و کیست که در میان ما که نداند این معجزه حذف پول به عنوان حلال مشکلات، تنها به همت والا، گذشت بی نهایت، بلندنظری و منش بزرگوارانه تو ممکن گشته است؟




اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
در مقدمه ی این کتاب چند نکته به نظرم بسیار جالب اومد که براتون مینویسم شاید برای شما هم جالب باشه



آنوقت ها که ما کوچک بودیم گاهی پیش میآمد که با مهمانی بزرگ روبرو شویم . او محبتی میکرد و میپرسید : آقا کوچولو وقتی بزرگ شدی میخواهی چه کاره شوی ؟و ما هم زیر لب جواب میدادیم :دکتر یا مهندس و یا خلبان... و بعد سر به زیر می انداختیم.
هیچ کودکی به چنین سوالی پاسخ عاقلانه نمیدهدو نمیتواند بدهد چرا که سوال عاقلانه نیست.اینگونه سوالهای بیمعنی بزرگها که خود به خود جواب های بیمعنی کوچکها را به دنبال می آورد هنوز هم باب است. آدم خیال میکند که اگر روبروی یک بچه بنشیند و مسایلی احمقانه را مطرح نکند گناهی مرتکب شده است و یا حتما لازم است که در باره ی مشاغل آینده ی طفل معصوم اطلاعات دقیقی به دست آورد

... حال آنکه میتواند در آن چند لحظه سکوت کند و یا اگر واقعا بلد است و از عهده بر می آید قصه ی کوتاهی بگوید که تا سالیان سال از یاد آن بچه نرود و یا جمله هایی را بگوید که به دلیل رنگ آمیزی زنده و شاد شان برای ابد در ذهن طفل بماند.
*
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

شبی در سیاه چادر چوپان پیری بودم .ازو خواستم که تمام زندگی اش را برایم حکایت کند. گفت: برادر !چه حکایتی ؟ ما که اصلا زندگی نکردیم تا حکایتی داشته باشد. به خویش گفتم : همین بزرگترین حکایت دردناکی است که ددر باره ی زندگی یک چوپان میتوان گفت وشنید و به آن اندیشید.اما من آن چوپان پیر سیاه چادر کوه دور نیستم. بسیار زندگی کردم و بسی کوشیده ام تا شیره ی هر لحطه را مکیده ؛آن را به زمان فنا شده بسپارم.



اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
جایی دیگر چیز غریبی از نادر ابراهیمی خواندم راجع به زندگی:

زندگی ملک وقف است دوست من !
تو حق نداری روی آن فساد کنی و به تباهی اش بکشانی؛ یا بگذاری که دیگران روی آن فسادکنند.
حق نداری بایر وبرهنه و خلوت و بی خاصیتش نگه داری یا بگذاری که دیگران نگهش دارند.
حق نداری بر آن ستم کنی و ستم را روی آن بر تن و روح خویش, خاموش و سر به زیر ؛بپذیری.
حق نداری در برابر مظالمی که دیگران روی آن انجام میدهند سکوت اختیار کنی و خود را یک تماشاگر ناتوان مظلوم بی پناه بنمایی.
حق نداری به بازی اش بگیری, لکه دار و لجن مالش کنی ؛ آلوده و بی حرمتش کنی ؛ یا دورش بیندازی.
حق نداری در آن ,چیزی که به زیان دردمندان و ستمدیدگان باشد بکاری,برویانی , و بار آوری.
حق نداری علیهش , حتی در بدترین روزگار و سخت ترین شرایط اعلامیه صادر کنی, یا به آن دشنام دهی.
حق نداری با رنگهای چرک و تیره ی شهوت,نفرت و رذالت رنگینش کنی_
مگر آنکه :


از بیخ و بن

ملک وقف بودنش را فراموش یا انکار کرده باشی که در این صورت , البته , نه خود تو مسله ای هست و نه آنچه میکنی مسله ای هست که قابل بحث و اعتنا باشد.
در حقیقت ,نبوده ای و نیستی تا چنین و چنان کردنت , روی زمینی که ما ملک وقفش میدانیم , چنین و چنان کردنی تلقی شود.
نیامده ای , نمانده ای , و نرفته ای .

از هیچ , به قدر هیچ باید خواست , نه بیشتر !!!!!





اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
نیمفادورای عزیز


با اجازه ات میخوام یکی دیگه از نامه ها رو که خیلی دوستش دارم بذارم


عزیز من!

شب عمیق است؛ اما روز از آن هم عمیق تر است. غم عمیق است اما شادی از آن عمیق تر است.

دیگر به یاد نمی آورم که این سخن را در جوانی در جایی خوانده ام، یا در جوانی، خود آن را در جایی نوشته ام.
اما به هر حال، این سخنی ست که آن را بسیار دوست می دارم. دیروز، نزدیک غروب، باز
دیدمت که غمزده بودی و در خود.

من هرگز، ضرورت اندوه را انکار نمی کنم؛ چرا که می دانم هیچ چیز مثل اندوه، روح را تصفیه نمی کند و الماس عاطفه را صیقل نمی دهد؛ اما میدان دادن به آن را هرگز نمی پذیرم؛ چرا که غم حریص است و بیشتر خواه و مرز ناپذیر، طاغی و سرکش و بدلگام.

هر قدر که به غم میدان بدهی، میدان می طلبد، و له می کند
هر قدر در برابرش کوتاه بیایی، قد می کشد، سلطه می طلبد، و له می کند...
غم، عقب نمی شنید مگر آن که به عقب برانی اش، نمی گریزد
مگر آن که بگریزانی اش، آرام نمی گیرد مگر آنکه بیرحمانه سرکوبش کنی...
غم، هرگز از تهاجم خسته نمی شود.
و هرگز به صلح دوستانه رضایت نمی دهد.
و چون پیش آمد و تمامی روح را گرفت، انسان بیهوده می شود، و بی اعتبار، و نا انسان، و ذلیل غم، و مصلوب بی سبب.



اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
من، مثل تو، می دانم که در جهانی اینگونه دردمند، بی دردی آنکس که می تواند گلیم خود را از دریای اندوه بیرون بکشد و سبکبارانه و شادمانه بر ساحل بنشیند، یک بی دردی ددمنشانه است، و بی غیرتی ست، و بی آبرویی، و اسباب سرافکندگی انسان. آنگونه شاد بودن، هرگز به معنای خوشبخت بودن نیست، بل فقط به معنای نداشتن قدرت تفکر است و احساس و ادراک؛ و با این همه، گفتم که، برای دگرگون کردن جهانی این چنین افسرده غمزده، و شفا دادن جهانی این چنین دردمند، طبیب، حق ندارد بر سر بالین بیمار خویش بگرید، و دقایق معدود نشاط را از سال های طولانی حیات بگیرد.
چشم بیماران، و به نگاه مادران و طبیبان است.
اگر در اعماق آن، حتی لبخندی محو ببینید، نیروی بالندگی شان چندین برابر می شود.
به صدای خنده ی خالص بچه ها گوش بسپار، و به صدای دردناک گریستنشان، تا بدانی که این، سخن چندان پریشان نیست.

عزیز من
این بیمار کودک صفت خانه خویش را از یاد مران!
من، محتاج آن لحظه های دلنشین لبخندم – لبخندی در قلب، علیرغم همه چیز. ...




اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
زمانی که کار ابن مشغله به بن بست رسیده بود ودیگران معتقد بودند حل مشکلش جز از طریق رشوه یا باج یا دزدی های زیر میزی!!!!!!!! ممکن نبود

این طور نقل کرده :


"شبی پیر مردی دنیا دیده و سرد و گرم چشیده , پس از شنیدن همه ی قصه هایم گفت :به نظر من بهترین کار این است که قبول کنید. آقا. قبول کنید.پول بگیرید و بعد با این پولها به درد مردم فقیر برسید. اگر پول دزدی هم به مصرف خیر برسد, آن پول پاک میشود........
جواب دادم : یعنی میفرمایید بنده کلاه آن کلاه بردار را بر سرم بگذارم, پول در بیاورم و بعد ببرم بدهم به فقرا ؟ چرا خود فقرا این کار را نمیکنند؟ آنها هم به واسطه احتیاج دارند؟

به گمان من مدرسه ای که با پول دزدی بنا شود , حق السکوتی است که دزد به جامعه اش میدهد=فقط به این امید که راه دزدی های آینده اش بسته نشود. پیراهنی که با پول رشوه و باج بر تن بچه ی برهنه و یتیمی پوشانده شود , حق السکوتی است که انسان به خداوند خود می دهد تا اگر خدای ناکرده بهشت و جهنمی وجود داشت یک دفتر تمام سیاه پیش روی قاضی القضات بارگاه الهی نگذارند و نگویند : این بی آبرو , با آن همه ثروت , حتی پیراهنی بر تن یتیمی نکرده است.
نه آقا ... این گرفتن و دادن ها دل و جرأتی میخواهد که در من نیست

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
چهل نامه ی کوتاه به من

(فرزانه منصوری , همسر نادر ابراهیمی از سفر آخر او می گوید.

هفته ی پیش بود که رفتیم بهشت زهرا.رفته بودیم که از نبودن او بنویسیم. همه چیز از نبودن میگفت؛از سفر کردن و رفتن یک آدم. اما یک قطعه بود که با بقیه قطعه ها فرق داشت. در یکی از قطعه ها , سنگهایی کنار هم گذاشته شده بود که تصور تو را از نبودن تغییر می داد؛ اصلا نبودنی در کار نبود ؛ آدم های قطعه ی هنر مندان زنده بودند.وقتی هنوز صدای محمد نوری را می شنوی که می خواند ( ما برای اینکه ایران , بیشه ی شیران شود , خون دلها خورده ایم .... خون دلها خورده ایم ) و بدانی این کلمه ها سروده ی نادر ابراهیمیست چطور میتوانی فکر کنی که او نیست ؟ نادر ابراهیمی 14 فروردین 1315 در تهران به دنیا آمد. وقتی سراغ کتاب های کودک و نوجوان رفتیم , به جای خالی نادر ابراهیمی رسیدیم . برای همین سراغ فرزانه خانم منصوری رفتیم.

نادر ابراهیمی چهل نامه ی کوتاه برای همسرش نوشت و بعد از مدتی آنها را چاپ کرد. ( چهل نامه ی کوتاه ) بعد از مدتی شدنسخه ای برای آدمهایی که میخواستند نامه ی عاشقانه بنویسند. فرزانه منصوری , همسر نادر ابراهیمی است. او همراه و دوست نادر در روزهایی بوده که او به این همراهی احتیاج داشته است. وقتی میخواهد از نادر ابراهیمی بگوید , از کلمه ی مرگ یا نبودن استفاده نمیکند ؛ میگوید : (سفر آخر نادر) . برای خانم منصوری که سالها در کار و زندگی ابراهیمی را همراهی کرده , این رفتن , مرگ نیست ؛ سفر آخر نادر است. منصوری درباره ی کتاب ( چهل نامه ی کوتاه به همسرم ) میگوید: ( وقتی برای اولین بار کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم را دیدم , از زیبایی ظاهری اش خیلی لذت بردم و همان حرفی را زدم که موقع نوشتن , یکی دو دفعه به نادر گفته بودم . گفته بودم این قبیل مسایل که در زندگی ما مطرح بوده , فکر میکنی به درد کسی بخورد که خوشبختانه تجدید چاپ های این اثر نشان داد که به درد خیلی ها خورده و خیلی زیاد هم به درد همسران خورده. من 2 نمونه از تأثیر این کتاب بگویم ؛ خانم آرایشگری که اهل مطالعه هم بود , به من زنگ زد که ما هر وقت عروس داریم , یک هدیه به عروس میدهیم . من میخواهم از شما اجازه بگیرم و ازین به بعد کتاب چهل نامه را به عروس هایمان هدیه بدهیم. یک نامه هم داشتم از یک خواننده ی دیگر که نوشته بود این اثر چقدر در زندگی اش تأثیر داشته. وقتی که جهیزی هاش را به خانه ی همسرش می برده , روی جهیزیه اش و قبل از همه , چهل نامه کوتاه به همسرم را برده اشت )

نادر ابراهیمی در کتاب های ابن مشغله و ابوابمشاغل درباره ی ازدواجش نوشته است. فرزانه خانم درباره ی آن روزها میگوید :( آن روزها که من با نادر آشنا شدم , جوانی بود خوش بر و بالا , کوهنورد , خوش صحبت و در بانک عمران آن زمان کار می کرد و یکی از بستگانش , بستگان من هم بود ) نادر مورد ازدواجش در کتاب ابن مشغله و ابوالمشاغل نوشته است :( خانمی که از اقوامش بود , مارا برای هم در نظر گرفت و بعد مهمانی داد و ما همدیگر را دیدیم و بعد در نگاه اول به دل هم شاید نشستیم و در معاشرت های خانوادگی بیشتر با هم آشنا شدیم که آشنایی به ازدواج رسید. نمیدانم این را نادر در کدام یک از کتاب هایش گفته یا شاید در نامه هایش که من اول از تو خوشم آمد , بعد تورا دوست داشتم , و بعد عاشقت شدم.ما اینجوری ازدواج کردیم.)

برای فرزانه خانم گفتن از نادر ابراهیمی سخت است. اول صحبت هم میگوید معتقد است که نادر یک سفر رفته است. گفتن از او برایش سخت است و ما هم از این سفر آخر حرف نمیزنیم. فرزانه خانم درباره ی روزهای بیماری آقای ابراهیمی میگوید : قبل از بیماری آقای ابراهیمی,همیشه میگفتم من زن خوشبختی هستم. حتی خود نادر هر وقت به من میگفت چه میخواهی ؟ چیزی بگو تا برایت هدیه بگیرم. میگفتم من چیزی کم ندارم و احساس خوشبختی میکنم و هدیه نمیخواهم. گاهی اوقات شرمنده ازین بودم که چرا من باید احساس خوشبختی کنم و خیلی ها نکنند. بنابراین دوران های خیلی سختی که در ذهنم حک شده باشد , نداشتیم.. زندگی من و نادر بالا و پایین و پستی و بلندی داشت, خیلی هم زیاد بود. سختی هایی هم داشت ولی میگذشت و لحظات خوشش آنها را جبران می کرد ولی بعد از بیماری نادر دیگر آن کلمه ی خوشبختی به کلی از یادم رفت.)


اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
یک قسمتی از کتاب ( روی ماه خداوند را ببوس ) رو مینویسم


سایه دست هاش را از لابه لای انگشتان ام بیرون می آورد و آنها را لای موهام فرو می کند و شروع می کند به خواندن شعری که عجیب برای من آشناست
من خواب دیده ام که کسی می آید / من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام / و پلک چشم ام هی می پرد / و کفش هایم هی جفت می شوند / و کور شوم / اگر دروغ بگویم / کسی می آید / کسی دیگر / کسی بهتر / کسی که مثل هیچ کس نیست / و مثل آن کسی است که باید باشد / و قدش از درخت های خانه معمار هم بلند تر است / و صورت اش / از صورت امام زمان هم روشن تر و اسم اش آن چنان که مادر / در اول نماز و در آخر نماز صداش می کند / یا قاضی الحاجات است / و می تواند / تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را / با چشم های بسته بخواند / من پله های پشت بام را جارو کرده ام / و شیشه های پنجره را هم شسته ام / کسی می آید / و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند / و نمره ی مریض خانه را قسمت می کند / و سهم ما را می دهد / من خواب دیده ام .....
سایه انگشت هاش را از توی موهام بیرون می آورد و برای لحظه ای توی انگشتانم گره می زند. بعد دست اش را روی پیشانی ام می گذارد، بعد روی چشم هام که حالا می سوزند و ناگهان پر از آب شور می شوند.

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
با حرفهای راننده تاکسی کم کم لبخند علی محو می شود و جای آن را نگرانی می گیرد :

فقط باید نگاهت رو به جایی بندازی که نور ماشین روشن کرده . به همون چند متر جلوی ماشین . به چپ و راست جاده نباید نگاه کنی . با کسی نباید حرفی چیزی بزنی . به چیزی نباید گوش بدی . آن پخش لعنتی ماشین رو هم باید خفش کنی تا حواست رو پرت نکنه . به مزخرفات رادیو هم نباید گوش بدی . اگه اینطور ادامه بدی یواش یواش پیچ های سخت خودشون رو نشونت می دن و هیچ خطری هم در کار نیست . اما اگه بخوای به فکر چیزای دیگه باشی خوب معلومه که هیچ غلطی نمی تونی بکنی . یا میفتی توی دره و یا می کوبی توی کوه

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
این داستان کوتاه رو از کتاب من دانای کل هستم انتخاب کردم.اسمش هست :
مشق شب

اوایل خیلی کند بود. هر کار، انگار سال ها عمر داشت. وقتی دست ام را بالا می آوردم تا پیشانی ام را پاک کنم، مثلا، انگار ساعت ها طول می کشید. وقتی می نشستم. می خوابیدم. می دویدم. عصر ها تمام نمی شدند انگار. بس که طولانی بودند. و کوچه ها چه قدر دراز. وقتی از درخت بالا می رفتیم چه قدر بلند بود درخت. تا آسمان بالا رفته بود انگار. مادرم توی آشپزخانه انگار هزار سال طول می کشید تا قابلمه ای را روی اجاق بگذارد یا ظرف ها را بشوید یا اتاقی را جارو بزند. مشق می نوشتم و نمی دانم چرا تصمیم کبری تمام نمی شد. انگار صد صفحه بود. هزار صفحه بود. کلمات اش کش می آمدند انگار. و دست های کوچک من که که ورق می زدند یا صاف می کردند گوشه های کاغذ را، زود خسته می شدند. حالا نمی شوند. هزار بار شنیده بودم داستان اش را، اما نمی دانم چرا هربار که می خواندم اش ـ سر کلاس یا خانه فرقی نداشت ـ یا مادرم از روی آن به من املا می گفت، یا از روی کلمات سخت اش ده بار می نوشتم، گریه ام می گرفت. بی خودی. حالا نمی گیرد. حسنک کجایی؟ من گرسنه ام.



وقتی پدر الیاس مرد چه خبر ناگهانی ای بود. انگار هزار نفر مرده بود. کسی نمی مرد آن روزها انگار. فقط پدر الیاس مرد. بس که پیر بود. انگار نباید می مرد. وقتی غلام سگی طوبا را بی سیرت کرد چه کار زشتی کرد غلام. انگار هزار دختر را. روزنامه ها انگار خبر نداشتند تا چاپ کنند. خبر غلام را چاپ کردند. و ما انگار بلیط بخت آزمایی برده باشیم، خم شدیم روی روزنامه تا عکس غلام را ببینیم.

روضه می رفتم با مادرم. و زن ها با صدای بلند گریه. زیر درخت های توی حیاط خانه میرزا. بعد با روضه خوان می رفتیم مجلس بعدی. و باز مادرم گریه. با همان روضه که تازه شنیده بود. من هم گریه می کردم. طوری که مادرم نبیند. نه به خاطر روضه. به خاطر مادرم که گریه می کرد. بعد خواهرم مرد. منیژه. سَر ِ زا رفت. پدرم انگار لیز خورد. نیفتاد اما. تنها لیز خورد. من دیدم که لیز خورد. تنها یک قدم. لیز خورد اما خودش را نگه داشت. نیفتاد. مادرم اما افتاد. روی زمین. چادرش خاکی شد. و ما خواب بودیم گمانم. من و مونس خواهرم.



انگار نمی ترسیدم آن روزها. از هیچ چیز. فقط از سگ ها می ترسیدم. رفیق زیاد داشتم. دوچرخه ام و تیله هام و رسول و درخت کُنار و عیدی و سینما مولن روژ. حالا می ترسم اما. زیاد. از باد حتی. از باران حتی. از رادیو حتی. از کفش هام. از پیچ و مهره های ماشین ام. از دندان هام. و از همه بیش تر از بچه هام. مثل مرگ از این چیزها می ترسم.

زیاد می خندیدم آن روزها. از ته دل. حالا نمی خندم. خوب می شنیدم صدای دیگران را آن روزها. خوب می دیدم دیگران را. حالا نمی شنوم. نمی بینم.



بعد همه چیز سرعت گرفت. انگار با شلیک گلوله ای شروع مسابقه ای را اعلام کرده بودند. شروع کردیم به دویدن. هرکس نمی دوید زیر دست و پا له می شد. عباس له شد. رسول هم. و عیدی. داغ بود زمین انگار. کف پاهامان می سوخت. بعضی ها انگار نمی سوخت. زمستان می سوختیم. تابستان می سوختیم. اما همه اش می دویدیم. بعد تندتر باید می دویدیم. منظره ها از کنارمان مثل برق می گذشتند. کسی نگاه نمی کرد. بس که تند می دویدیم. بس که می ترسیدیم زیر دست و پا لگد کوب شویم. در یکی از این منظره ها پدرم مُرد. نگاه نکردم. عیدی مُرد. رسول به من گفت. من نشنیدم. نمی شنیدم رسول را. کسی گفت تندتر. نمی دیدم اش اما صداش را خوب می شنیدم. گفت: "تندتر، تندتر!" رسول گفت: "صدای من رو نمی شنوی لامسب؟" گفتم: "چی؟" و رسول فرو رفت. انگار در چاهی. بعد مادرم مُرد. مونس بود اما. هرچند برای من نبود انگار. مُرده بود انگار. بعد صداها همه محو شد. حتی صدای رؤیا. زن ام. حتی صدای مادرم. بعد من خسته شدم. می دویدم اما. و زل زدم به اطراف که کسی نبود. تنها باد بود. می خورد به صورت ام. و جیغ کشیدم. کسی نشنید. حتی خودم. حتی.



***



حالا هر از گاهی، چیزی ـ انگار موجی، ماری، کِرمی ـ در کله ام می پیچد. می خواهد بزند بیرون. لای مشتی کلمه. و من خسته ام. از این موج ها و مارها و کرم ها. هربار با خودم می گویم این لعنتی آخری است. مثل مارهای دوش ضحاک. قطع می کنم که نیایند. می آیند باز. لعنت به کلمات. لعنت به نوشتن. لعنت به کسی که شلیک کرد. و چرا تمام نمی شود این ماراتون نفس گیر؟ کجاست خط پایان؟ می خواهم بایستم. باید بایستم. باید متوقف شوم. باید بهترین کتاب هستی را بردارم. باید مقدس ترین داستان را بردارم و گوشه ای درنگ کنم. کجاست درنگ؟ چرا کسی یقه ام را نمی چسبد و نمی گوید: "بایست عوضی!؟ بازی تمام شد." می خواهم بایستم و باز بخوانم آن کتاب را. آن داستان را که بهترین داستان تاریخ بشریت است. که زیباترین، انسانی ترین مقدس ترین و معنادارترین متنی است که تا حالا خوانده ام. تا با خواندن اش، بعد از سال ها، از ته دل سیر گریه کنم. آن جا که کبری کتاب اش را پیدا می کند. خیس. زیر درخت. از باران دیشب. حسنک کجایی؟ من گرسنه ام.






اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
این هم داستان کوتاه ملکه الیزابت از همین کتاب



?
همه اش تقصیر اسی بود. لعنت به اسی. لعنت به خودش و اون بازی مسخره اش. خبر مرگ اش یعنی بازی جدیدی آورده بود. گفت چیزهایی از رادیو شنیده و بازی را از روی اون چیزها خودش اختراع کرده. طوری می گفت اختراع انگار بیوک جی. اس. ایکس اختراع کرده بود.
اسی گفت: خیلی کیف می ده. گفت: سر پول بازی می کنیم. هرچی باشه از درخت بالا رفتن و تیله بازی و دنبال گربه ها افتادن که بهتره.
عیدی گفت: م م من نیستم. م من پو پول ندارم. گفت: اَ اَ اَ اگه پول داشتم سری س س س سه تایی سبز آپولو سییییزده رو از داود می خریدم. ش ش شاید هم ت ت تمبر تکی تاج محل رو.
زیر درخت کُناری، لب رودخانه نشسته بودیم. هوا شرجی بود و عیدی خیس عرق شده بود. بس که چاق بود لا‌مسب. پیراهن های باباش را می پوشید. به خاطر هیکل گنده اش.
اسی گفت: پول زیادی نمی خواد بدی خره. اما اگه بردی، اگه تا آخرش رفتی، کلی کاسب می شی. می تونی صدتا تمبر بخری. می تونی همه ی تمبرهای داود رو با آلبوم ش بخری. شیر فهم شد؟
رسول گفت: من هستم، گفت: می خوام با پول‌ش مجله‌ی خارجی بخرم.
عاشق عکس هنرپیشه های خارجی بود، رسول. مخصوصا همفری بوگارت و سوفیالورن و گاری‏کوپر. توی کوچه‌ی ما فقط رسول این ها تلویزیون داشتند. هنرپیشه ها را از توی تلویزیون می شناخت. حتی یک بار هم سینما نرفته بود. یعنی پول اش را نداشت که برود اما گاهی شب ها با هم می رفتیم خرابه‏ی پشت سالن تابستانی سینما مولن روژ و چندتا سنگ زیر پامان می گذاشتیم و از روی دیوار فیلم تماشا می کردیم. خیلی کیف داشت. عکس ها را از کریم درازه که توی سینما مولن روژ کنترل‏‏چی بود، می خرید. عصرها می رفت جلو سینما مولن‌روژ و طوری زل می زد به عکس ها انگار عکس های اپل و فیات و ب.ام.و را توی ویترین سینما گذاشته بودند.
گفتم: حالا بازی چی هست؟
اسی گفت: سخت نیست. گفت دیشب با قصه‌ی شب رادیو به فکراین بازی افتاده. گفت توی قصه‏ی شبِ رادیو، پیرمردِ تنهایی برای عوض کردن زندگی اش ـ که خیال می کرد تکراری شده ـ شروع می کند به عوض کردن اسم چیزها. مثلا اسم صندلی اش را می گذارد ساعت، اسم ساعت دیواری اش را می گذارد چاقو، اسم آینه را می گذارد روزنامه، اسم تخت خواب اش را می گذارد اجاق. خلاصه اسم همه‌ی چیزها رو عوض می کند. گفت پیرمرد برای این که اسم ها فراموش اش نشوند آن ها را نوشته بود روی یک برگ کاغذ.
بعد اسی ساکت شد و با رادیوش ور رفت. دنبال موج تازه ای می گشت. همیشه رادیو گوش می داد، اسی. یعنی همیشه رادیوش روشن بود اما بیش تر وقت ها گوش نمی داد. رادیو توشیبای کوچولویی داشت که پدرش از کویت براش آورده بود. پدرش کارگر لنج بود. رادیو همیشه توی جیب اش بود. حتی وقتی می رفت مبال. شب‌ها به اخبار فارسی و عربی و فرانسوی و انگلیسی و تصنیف های ترکی و هندی و عربی و به هر موجی که صدای کسی از توش در می آمد گوش می داد. آن قدر گوش می داد تا خواب اش می برد.
رسول گفت: آخرش چی شد؟ پیرمرده چی شد؟
اسی تصنیف عربی شادی را که پیدا کرد نیش‌اش باز شد. رادیو را گذاشت بیخ گوش‌اش و سرش را با آهنگ تکان داد.
رسول باز پرسید: نگفتی، بالاخره پیرمرده چی شد؟
اسی گفت: نمی دونم. آخر قصه خوابم برد.

?
عیدی گفت: ف ف فقط یه دفعه. اَ اَ اَ اگه بردم بازم هستم اَ اَ اما اگه باختم نیستم.
گفتم : من هم هستم.
به خاطر عکس ماشین ها بود. عکس ها را از قماره ی پرویز کچل که جلو سینما مولن روژ بود می‏خریدم. عکس های سیاه و سفید شش در چهار، یک ریال. رنگی، سه ریال. نه در دوازده، پنج ریال. سیزده در هجده، دوازده ریال. شانزده در بیست و یک هفده ریال. اگر برنده می شدم می توانستم پنجاه تا، یا شاید هم صدتا، عکس بخرم.
زیر چراغ برق کوچه نشسته بودیم. پشه ها توی سر و سینه مان وول می خوردند و نیش مان می زدند. اسی زیر لب فحشی داد به پشه ها و گفت: هر روز صبح نفری یک تومان پول می ذاریم. هرکی تا آخر رفت، یعنی هرکی از کله ی سحر تا آخر شب اشتباه نکرد و برنده شد پول ها رو ور می داره...
رسول گفت: یعنی همه‌ی چهار تومان رو؟
اسی گفت: همه ی چهار تومان رو. اما اگه دو نفر برنده شدند پول هارو نصف می کنند. اگه سه نفر برنده شدند پول ها تقسیم به سه می شه. اگه همه برنده شدیم یا همه باختیم، پول ها می مونه برای روز بعد. هیچ کس چیزی برنمی داره. شیر فهم شد؟
اسی کف دست هاش را توی هوا محکم به هم زد و زیر لب گفت: پدر سگ! دست هاش را که باز کرد لاشه‌ی پشه ای افتاد روی زمین.
گفتم: حالا باید چی کار کنیم؟
اسی گفت: هیچی، اسم چیز ها رو عوض می کنیم. هر شب چهارتا اسم. هرکس اسم یه چیز رو باید عوض کنه. شیر فهم شد؟
رسول گفت: خر که نیستیم، فهمیدیم چی گفتی. بریده ی روزنامه ای را از توی جیب اش بیرون آورد و تای آن را باز کرد.
عیدی با دستمال عرق سینه اش را گرفت و گفت: ز ز زکّی، یعنی پو پو پول توجیبی پ پ پنج روز م م مالیده.
اسی رادیوش را گذاشت توی جیب پیراهن اش و دست اش را دراز کرد. کف دست اش بالا بود.
رسول بریده‌ی روزنامه را که عکس مارلون براندو توی آن چاپ شده بود گذاشت توی جیب اش و دست اش را گذاشت توی دست اسی. من هم دست ام را گذاشتم روی دست رسول. عیدی به ته کوچه نگاه کرد و بعد به لامپ تیر چراغ برق که حشره ها توی نور آن وول می خوردند. شک داشت انگار. آخرسر دست اش را گذاشت روی دست من و گفت: ل ل لعنت بر شِ شِ شیطون، م م من هم هستم.
اسی گفت: بازی باید فقط بین خومون باشه، شیر فهم شد؟ خوب، از چی شروع کنیم؟
رسول گفت: از رادیوی خودت
اسی گفت:اسم ش رو چی بذاریم؟
عیدی گفت: آ آ آپولو سیزده.
اسی با اخم به او نگاه کرد و بعد با صدای بلند اعلام کرد: از حالا به بعد رادیو می شه آپولو سیزده.
من گفتم: اسی تو هم برای تمبرهای عیدی اسم بذار
اسی نیش اش باز شد و گفت: چی بذارم؟
رسول به حشره ای که جلو چشم هاش بال بال می زد نگاه کرد و گفت: بذار سوفیالورن.
اسی انگشتان دست اش را مثل بلندگویی گرد کرد و گذاشت جلودهان اش. باز صداش را بلند کرد. انگار داشت تعویض بازیکن های فوتبال را توی بلند گوی ورزشگاه امجدیه اعلام می کرد: تمبر از زمین خارج و به جای ایشون سوفیالورن وارد می شوند.
عیدی گوش هاش سرخ شدند. به من نگاه کرد و گفت: بَ بَ برای ماشین هم اِ اِاسم بذارین.
اسی گفت: ام کلثوم.
گفتم: این دیگه چه اسمیه؟
اسی گفت:بهترین خواننده ی مصریه خره. خیلی هم دل‍ت بخواد. بعد دست هاش را جلو دهان اش گذاشت و صداش را نازک کرد. دوباره ادا درآورد. ماشین از زمین خارج و به جای ایشون ام کلثوم با شماره یک وارد زمین شد.
گفتم: حالا نوبت منه. و زیر چشمی به رسول نگاه کردم. به جای فیلم می ذاریم کادیلاک
رسول گفت: کادیلاک؟
گفتم:تا حالا سوارشون نشده ای و گمون‏م تا آخر عمرت هم سوارشون نشی.
رسول گفت: تو چی؟ تو سوار شده ای
گفتم: نه، اما یکی از اون ها رو توی خیابون لشکر دیده‏م.

?
روز اول کسی نباخت اما شب اش زیر چراغ برق چهار اسم دیگر را عوض کردیم و نفری یک تومن دیگر گذاشتیم توی جعبه ای که پیش اسی بود. اسی اسم کوچه را عوض کرد با رادیو. رسول گفت به جای رودخانه می‌گذاریم سینما مولن روژ. عیدی اسم دوچرخه را گذاشت برج ایفل که توی یکی از تمبرهاش آن را دیده بود. من هم اسم تیله را عوض کردم با جگوار ایکس که که خیلی دوست اش داشتم. تا دویست کیلومتر سرعت می‌رفت. عکس اش را توی مجله ای دیده بودم و آن را چسبانده بودم روی کتاب فارسی ام.
روز دوم من و رسول باختیم و پول ها را اسی و عیدی برداشتند. روز سوم همه باختیم. روز چهارم من و رسول قلک هامان را شکستیم تا بتوانیم مسابقه را ادامه بدهیم. اسم ها تند تند عوض می شدند و حفظ کردن شان سخت تر می شد. عیدی آن ها را روی تکه کاغذی می نوشت و کاغذ را گذاشته بود توی جیب پیراهن اش. یعنی توی جیب پیراهن گشاد پدرش که تازه به او داده بود.
روز شد، تاج محل. به خاطر تمبر داود که عیدی دوست اش داشت. شب، رومینا پاور ـ خواننده ی ایتالیایی ـ که فقط اسی او را می شناخت. یعنی صداش را از رادیوی توشیباش شنیده بود. سینما، گاری کوپر. رسول گفت: ‌تلویزیون؟ من گفتم: مرسدس بنز.
دو هفته بعد پدر عیدی مرا توی کوچه دید و گوش ام را گرفت. آن قدر محکم کشید که من از درد روی نوک انگشتان پاهام ایستادم. و گفتم: آ آ آ خ!
گفت:بزمجه، اگه این بازی مسخره رو تموم نکنید گوش‏ت رو می بُرم. شیر فهم شد؟
سرم را تکان دادم و باز گوش ام درد گرفت.
گفت: به اون رفیق های عوضی ت هم بگو. شیر فهم شد؟
دیگر سرم را تکان ندادم. گفتم: می گم، می گم آقا.
شب اسم پدر عیدی را گذاشتم فولکس واگن 1200 که زشت ترین ماشینی بود که توی همه‌ی عمرم دیده بودم. اسی اسم مدرسه را گذاشت الویس پریسلی. خواننده‌‌ای آمریکایی که صداش را از رادیو بی بی سی شنیده بود و می گفت از صداش خوش اش آمده. اسم گربه را رسول گذاشت عشق در بعد از ظهر. گفت اسم فیلمی است با شرکت گاری کوپر. عیدی هم اسم پول را گذاشت ناپلئون. لابد عکس اش را توی یکی از تمبرها دیده بود. خودش اما حرفی نزد. دمغ بود انگار.


?
بعد عیدی عاشق شد. نمی دانم چه طوری اما گفت عاشق دختری به اسم زیور شده. گفت زیور این ها تازه به این محل آمده اند و همسایه‌ی دیوار به دیوار داود این ها شده اند. خانه ی داود این ها سه کوچه پایین تر بود. چسبیده به سیل بند خاکی که جلو رودخانه کشیده بودند. داشتیم آلبوم تمبر او را ورق می زدیم که گفت عاشق زیور شده. رسیده بودیم به صفحه‌ی ملکه الیزابت که عیدی یک بلوکِ تمبرش را داشت. یعنی چهار تا سری شش تایی به هم چسبیده. هرسری به یک رنگ. آبی، زرد، نارنجی، سبز. بلوک الیزابت توی آلبوم عیدی یک صفحه‌ی تمام جا گرفته بود. این تنها بلوکی بود که عیدی داشت. بقیه ی تمبرهاش هیچ ارزشی نداشتند. یعنی یا بلوک ها ناقص بودند ـ مثل بلوک مجسمه ی ابوالهول که سری قهوه ای اش کم بود ـ یا تمبرها مُهر خورده بودند و یا دندانه هاشان کنده بود. عیدی می گفت داود حاضر است بلوک چهارتایی تاج محل و یک سری کلیسای جامع مهر نخورده و بیست تومان پول بدهد و در عوض بلوک ملکه الیزابت را بگیرد.
عیدی گفت: می می خوای بِ بِ بینی ش؟
گفتم:کی رو؟
گفت: ز ز ز زیور رو دیگه خ خ خره؟
گفتم: کجا دیدی ش ناقلا؟
گفت: با بُ بُرج ایفل رَرَرَفته بودم کنار س سینما مولن روژ. می خواستم ت تو سینما مولن روژ ش ‍شنا کنم ک که دی دیدم ش. عینهو م م م ماه. با بَ بَ برادرش اُ ووومده بود ت تماشای سینما مولن‏روژ.‏ زیور ده سال داشت. شاید هم یازده سال. یعنی دو سال از عیدی کوچک تر. شاید هم سه سال. از این که عیدی با آن هیکل‌اش عاشق شده بود خنده ام گرفت.
گفت: کُ کجاش خ خنده داره؟
چیزی نگفتم و زل زدم به ملکه الیزابت، که با آن کلاه سفید خوشگل اش هرچند عین عروس ها شده بود اما انگار بغض کرده بود و می خواست بزند زیر گریه.

?
آن قدر اسم عوض کرده بودیم که حساب اش پاک از دست مان در رفته بود. برای هر چیزکه می دیدیم یا نمی‌دیدیم اسم می گذاشتیم. وقتی می گفتیم خوابید منظورمان این بود که دوید. شنا کرد یعنی نشست. شکست یعنی خورد. سوار شد یعنی خوابید. بازی کرد یعنی خندید. خورد یعنی گریه کرد. کشت یعنی دوست داشت.
خیلی وقت بود که کسی نبرده بود. هیچ کس. دیگر پولی هم نداشتیم که توی جعبه بریزیم. هیچ کس. اسی گفت دویست و چهل و هشت تومان پول جمع شده. اسی گفت دیگه نمی خواد پول اضافه کنیم. همه‌ی عکس هایی که من داشتم نود و هشت تا بود اما اگر کسی برنده می شد، اگر کسی می توانست یک روز را بدون اشتباه با اسم ها وفعل های جدید حرف بزند و تا آخرش برود و برنده شود، با پول اش می توانست هزارتا عکس رنگی و سیاه و سفید ماشین، هر مدلی که دوست داشته باشد، از پرویز کچل بخرد. عیدی می توانست همه‌ی تمبرها و حتی آلبوم داود را بخرد. رسول اگر برنده می شد می توانست یک کیسه‌ی پُر از عکسِ همفری بوگارت و سوفیالورن و گاری کوپر از کریم درازه بخرد. اسی می توانست بزرگ ترین رادیوی دنیا را بخرد. می توانستیم دوچرخه‌ی رالی یا هرچیز دیگری که عشق‏مان می کشید بخریم. می توانستیم صد بار برویم سینما. آن هم با تخمه و ساندویچ و پپسی.

عصر خواب بودم که با سر و صدای در بیدار شدم. کسی محکم و تند تند می کوبید توی در.
پدرم گفت: ببین کدوم الاغ داره پاشنه ی در رو از جا می کنه؟
پریدم توی هشتی و در را باز کردم. عیدی بود.
گفتم: چه مرگ ته؟ سرآوردی؟
گفت: او او.....
گفتم: خبر مرگ‌ت حرف‌ت رو بزن دیگه، چی شده؟
گفت: او... او... اومده تو... تو ررررادیو.
منظورش از رادیو، کوچه بود. خمیازه ای کشیدم وگفتم: کی؟ کی اومده تو کوچه؟
کف دست هاش را کشید روی پیراهن گشادش تا عرق شان را بگیرد.
گفت: ب ب باختی، ک ک کوچه نه، رادیو.
من به ته کوچه نگاه کردم. هیچ کس توی کوچه نبود.
گفت: ت... تو ررررادیوی خ.. خودشون نه این جا. ز ز... زود باش بُ بُ برج ایفلِ ت رو بیار بریم س س س سراغ رادیوشون.
دوچرخه را از توی هشتی بیرون آوردم و رفتیم به سمت کوچه زیور این ها. من روی ترک نشسته بودم و عیدی تند تند رکاب می زد. سرکوچه شان که رسیدیم دیدم‏اش. من از روی ترک پیاده شدم و عیدی دوچرخه را نگه داشت. مات اش برده بود. انگار سری های یک بلوک مهر نخورده‌ی آپولو سیزده را روی زمین دیده باشد، خشک‌اش زد و زل زد به دختر لاغری که با چادر سفید گلدارش داشت روی خط کشی های پیاده رو سیمانی لی‏لی بازی می کرد. بعد صدای زمین افتادن دوچرخه ام را شنیدم که از دست عیدی رها شده بود روی زمین و چراغ جلوش شکست.

?
چند روز بعد عیدی گفت دوبار با زیور حرف زده. گفت یک سنجاق سینه براش خریده و به او داده. گفت می‌خواهد یک جفت گوشواره ی طلا برای تولدش بخرد.
رسول گفت: اگه جای تو بودم فردا زنگ آخر از الویس پریسلی فرار می کردم و می بردم‌ش گاری کوپر.
اسی گفت: پول گوشواره ها رو از کجا می آری؟ نکنه می خوای سوفیالورن هات رو بفروشی؟ شاید هم می‌خوای برنده شی؟ می خوای برنده شی خپل؟
رسول گفت: باید بازی رو سخت ترش کنیم. و به عیدی نگاه کرد.
عیدی گفت: ه ه هرچی هم س سخت کنید ب ب بازم من می برم.
اسی گفت: اسم زیور رو چی بذاریم؟
عیدی گفت: خ خ خ خفه شو اسی !
اسی گفت: بازی همینه، شیر فهم شد؟
گوش های عیدی از ناراحتی سرخ شده بود. به انگشتان دست اش نگاه کرد و بعد صورت اش را با آستین پیراهن‌اش پاک کرد و گفت: م م م ملکه الیزابت. اِ اِ‍ اسم ش رو می ذاریم م م ملکه الیزابت.
رسول گفت: اسم های خودمون رو هم باید عوض کنیم.
عیدی اسم اسی را گذاشت ابوالهول. من اسم رسول را گذاشتم فیات 1500. ماشین خیلی خوبی نبود. بد هم نبود. چهار سیلندر داشت و قدرت اش 167 اسب بخار بود. حداکثر سرعت اش صد و پنجاه کیلومتر برساعت بود. رسول اسم عیدی را گذاشت کینگ کنگ. اسی اسم من را گذاشت تام جونز. گفت خواننده ی انگلیسی است. گفت گمون‌م مُرده.

حفظ کردن اسم ها روز به روز سخت تر می شد. آن ها را توی دفترچه ای نوشته بودم و هر جا که می‏رفتم دفترچه را با خودم می بردم. توی صف نانوایی یا سلمانی یا مدرسه. سعی می کردم حتی با اسم های جدید به چیزها فکر کنم. مثلا وقتی چشم ام به اسکناس های توی دست بابام می افتاد با خودم می گفتم: چقدر ناپلئون! یا وقتی پدرِ عیدی را می دیدم یاد فولکس واگن 1200 می افتادم. وقتی مادرم می گفت : تیله هات رو از توی دست و پا بردار! من می نشستم و انگار یکی یکی ماشین های جگوار را برمی داشتم. کم کم قیافه‌ی دوچرخه‌ام شده بود عینهو برج ایفل. یعنی من این طور می دیدم اش. عیدی اما بیش تر از ما کلمه می دانست. می گفت شب ها آن قدر به اسم های جدید فکر می کند تا خواب اش بگیرد. می گفت دوبار اشتباهی به پدرش گفته بود فولکس واگن 1200 و پدرش دو سیلی آبدار خوابانده بود توی گوش‌اش.

غروبی بود که عیدی گفت می خواهد چند تا از تمبرهاش را به داود بفروشد. من و رسول روی سیل بند خاکی داشتیم تیله بازی می کردیم. رسول تیله اش را رها کرد و زل زد به عیدی. تیله تا لب چاله جلو آمد. عیدی گفت با پول‌اش می خواهد زیور را ببرد سینما. گفت با ساندویچ کالباس و پپسی و تخمه و هرچیز دیگری که زیور بخواهد. وقتی گفت سینما، با دست به رودخانه که اسم اش را سینما مولن روژ گذاشته بودیم اشاره کرد.

?
بعد اوضاع عیدی پاک به هم ریخت. بازی را به بقیه‌ی بچه های کوچه و مدرسه کشاند. به پدرش و داود و حتی زیور. گفت نمی تواند جلو خودش را بگیرد.
اسی به اش گفت: بازی نباید لو بره، اگه لو بره دیگه تو بازی نیستی، شیر فهم شد؟
توی کوچه، زیر چراغ برق بودیم. لامپ نیم سوز شده بود و دائم روشن و خاموش می شد. یعنی چند دقیقه روشن بود بعد خاموش می شد و باز روشن.
عیدی گفت: دد دیشب ف ف ف فولکس واگن 1200 فلکم کرد. گ گ گفت نباید بری تو رررادیو. گفت نباید با ابوالهول و تام ج ج جونز و ف ف فیات 1500 بگردم. گفت اَ اَ اَ گه یه بار دیگه ب ب با اونا ب بینمت، م م می کشمت. همه تون رو می می می کشم.
چراغ خاموش شد. توی تاریکی حرف می زدیم. همدیگر را نمی دیدیم و فقط صدای هم را می شنیدیم.
رسول گفت: صدای چی بود!؟ صدایی شنیدم.
اسی گفت: لابد عشق در بعد از ظهرها افتاده ند دنبال موش ها.
عیدی گفت: می می خوام ببرم ش گا گا گاری کوپر. حتی اگه شده همه ی سوفیالورن ها رو... این را که گفت گمان‌م گریه اش گرفت چون چند دقیقه‌ای ساکت شد و ما فقط صدای بالا کشیدن دماغ اش را می‌شنیدیم. بس که تاریک بود لامسب. بعد گفت: خیلی می کشمش. خیلی زیاد می کشمش‏. ب به ج ج جون فولکس واگن 1200
رسول گفت: به جون مادرم صدایی شنیدم. صدای عشق در بعد ازظهرها نیست، گمون‌م صدای پای کسی بود. راست می گفت رسول. من هم صدا را شنیده بودم.
چراغ که روشن شد اسی گفت: دیدم ش، خودشه، فولکس واگنه. به خدا خودش بود، رفت پشت دیوار.
همه از ترس چسبیدیم به هم. بعد پدر عیدی از پشت دیوار بیرون زد و آمد به طرف ما.
رسول گفت: واویلا،
از جامان تکان نخوردیم تا آمد و ایستاد درست بالای سرمان. بعد با یک دست یقه‌ی من و اسی را گرفت و با دست دیگرش گوش رسول را کشید. هر سه از زمین کنده شدیم. بعد فریاد کشید. عین غلام سگی نعره می زد. غلام وقتی حسابی مست می کرد طوری عربده می کشید که زن ها از ترس می رفتند روی پشت بام او را تماشا می کردند. تا حالا همچو صدایی از پدر عیدی نشنیده بودم. همسایه ها ریختند توی کوچه. انگار دزد گرفته باشد هوار می کشید لامسب. گفت باید این بازی مسخره را تمام کنیم. گفت اگر بازی را تمام نکنیم، اگر یک بار دیگر دور و بر عیدی بپلکیم، همه مان را می کشد. گفت بچه‏اش ـ یعنی عیدی ‏ـ دارد مشاعرش را از دست می دهد. لامپ تیر چراغ برق خاموش شده بود اما او هنوز داشت توی تاریکی فریاد می‏کشید.

صبح روز بعد من و اسی و رسول و عیدی رفتیم روی سیل بند.
اسی گفت: تو می دونی مشاعر یعنی چی؟
گفتم: نمی دونم.
رسول گفت:حالا چی‌کار کنیم؟
اسی گفت: هیچی، بازی تعطیل شد. خلاص. همه چی تموم شد. شیر فهم شد؟
عیدی انگار کر شده باشد حرفی نزد. زل زده بود به آن طرف رودخانه که دود غلیظی داشت از پشت سیلوی گندم بالا می رفت. گمان ام داشتند زباله ها را می سوزاندند.
اسی به عیدی نگاه کرد و باز گفت: بازی تموم شد. شنیدی؟ شنیدی چی گفتم؟ همه چی تموم شد، عصر بیا همین جا پول‌ت رو بگیر. شیر فهم شد؟
عصر، اسی جعبه ی پول ها را آورد. من و رسول هم بودیم اما هرچه منتظر ماندیم عیدی نیامد. جعبه را باز کرد و پول های من و رسول را پس داد. پول های خودش را هم برداشت. سهم عیدی را هم گذاشت توی جعبه تا فردا توی مدرسه به او بدهد اما نه آن روز و نه هیچ وقت دیگر عیدی به مدرسه نیامد. توی کوچه هم نیامد. کسی او را ندید. انگار آب شده بود رفته بود توی زمین.

سه روز بعد جنازه ی عیدی را ماهی گیرها پیدا کردند. گفتند لای نیزارهای کنار رودخانه پیداش کرده‍‏اند. شکم اش. شکم اش به اندازه‏ی لاستیک چرخ جلو فوردهای قدیمی بالا آمده بود. گمان ام آمده بود برای خودش و زیور بلیت سینما بخرد. آلبوم‌اش را کنار رودخانه پیدا کردیم. برگ هاش. کثیف شده بود برگ هاش. و تمبرهاش. خیس شده بود تمبرهاش. از شیب، از شیبِ سیل بند که بالا می آمدیم، می آمدیم، آلبوم را ورق زدم. ورق زدم آلبوم را. بلوک چهارتایی تاج محل و سری، وسری مهر نخورده، و سری مهر نخورده‌ی کلیسای جامع درست توی همان صفحه، صفحه ای بود که ملکه‌الیزابت قبلا بود. ملکه الیزابت، با آن کلاه. با آن کلاه سفید خوشگل‌اش. که تور داشت. که تور سفید داشت. که او را مثل عروس ها کرده بود. که از پشت تور انگار داشت گریه می‌کرد.





یاس


اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
مغول ها

صدا ,باز مثل صفیر گلوله ای که از بیخ شلیک شود یا جیغ ممتدی که لحظه لحظه اوج بگیرد, میپیچد توی خانه.مهناز , انگار درد کشنده ای را تحمل کند کف دستهاش را میگذارد روی گوشهاش و چشمانش را میبندد. شیشه های پنجره و گلدان روی تلویزیون می لرزد.دقیقه ای همین طور میماند تا از شدت صدا ذره ذره کم شودمیگوید :((سس گوجه فرنگی!)) میگوید : ((شامپو!)) میگوید :(( دستمال کاغذی , خشکشویی یادت نره !)) من روی تکه ای کاغذ می نویسم : سس گوجه ,شامپو,مانتوی مهناز از خشکشویی.
سه سال پیش با هم ازدواج کردیم.بچه نداریم.احتمالا اجاق مهناز کور است. شاید هم اشکال از من باشد. دکتر ها هنوز مطمأن نیستند برای من موضوع اهمیتی ندارد . بچه داشتن را میگویم . دلتنگ بچه نیستم.حتی باید بگویم از اینکه بچه نداریم تا حدی ته دل خوشحالم . به خاطر دردسر کمتر. برای مهناز اما موضوع فرق میکند. مهناز عاشق بچه است.کاغذ را میگذارم توی جیب پیراهنم و از پله های ساختمان پایین می روم. مسیر خانه تا دانشکده را توی اتوبوس چرت می زنم, از پنجره به بیرون نگاه می کنم , یادداشت های درس تاریخ را ورق می زنم , باز چرت می زنم , باز به بیرون نگاه می کنم, باز ورق میزنم تا اتوبوس قیژ میکشد و می ایستد جلوی دانشگاه. از عرض خیابان عبور میکنم. از جلوی تابلوی زنگ زده ی عبور ممنوع که از دوده سیاه شده است, و میروم آن طرف خیابان. ظهر به مهناز تلفن میکنم, میگوید سرما خورده. میگوید چند تا قرص آدلت کلد از داروخانه بخرم . میگوید : نمیداند ماشین لباس شویی چه مرگش شده که کار نمیکند. قطع میکنم.به تعمیر گاه وستینگ هاوس زنگ میزنم. آدرس و تلفن خانه را میدهم, قطع میکنم.به مادرم زنگ میزنم.کسی گوشی را بر نمیدارد, قطع میکنم از باجه ی تلفن میزنم بیرون به ساعتم نگاه میکنم. کمی بعد هر چه فکر میکنم به خاطرم نمیرسد ساعت چند بود انگار به صفحه ای بدون عقربه نگاه کرده بودم . باز به ساعت نگاه میکنم . یک و ده دقیقه. میروم توی سوپر مارکت آن طرف خیابان. با شامپو و سس گوجه و دستمال کاغذی بیرون می آیم تا داروخانه دو چهار راه پیاده میروم. 2 بسته آدولت کلد میخرم برمیگردم. نسیم خنکی از شمال غرب میوزد, اما من عرق کردم حس میکنم قطره ی درشتی در گودی کمرم میلغزد و گپایین میرود. ابروهام پر شده اند از عرق پیشانی ام . با انگشت اشاره آنها را میچکانم. از عرض خیابان عبور میکنم , از دکه ای روزنامه میخرم به طرف ایستگاه اتوبوس میروم. 2 چهار راه مانده به ایستگاه اتوبوس به سرعت از کنارم میگذرد. شروع میکنم به دویدن در خیابان. با شامپو و سس گوجه و دستمال کاغذی و روزنامه و یادداشتهای درس تاریخ. در فاصله ای دور مسافران سوار اتوبوس میشوند. من تند تر میدوم, از جوی آب کنار پیاده رو میپرم که چیزی از توی جیب پیراهنم می افتد روی آسفالت. با عجله خودکارم را بر میدارم. مسافران سوار شدند , چیزی نمانده به ایستگاه برسم که اتوبوس راه می افتد . از اگزوزش دود غلیظی بیرون میزند, دست تکان میدهم , فریاد میکشم , عابران نگاهم میکنند, اتوبوس سرعت می گیرد. قدم هام آرام و آرامتر میشوند تا وسط توده ی سیاه دود می دوم و همانجا میمانم. نفس نفس میزنم بعد چند سرفه ی مقطّع, بعد مینشینم روی نیمکت خالی ایستگاه و منتظر میمانم.... ترم پاییز بود که عاشق مهناز شدم , دانشجوام بود, سال آخر دانشکده بود .خیلی زود عاشق شدیم , و خیلی زود هم ازدواج کردیم. 5 ماه بعد از عاشق شدن.... منهاز ترکه ای است. با پوست روشن و موهای سیاه و انگشت های کشیده و خوش فرم . زیباترین انگشتانی که تا به حال دیدم. اولین بار توی کلاس بود که چشمم به آنها افتاد. درس تاریخ ایران باستان بود شاید , خم شده بود تا خودکارش را که روی زمین افتاده بود بردارد, خودکار پارکر طلایی گرانقیمتی بود که برادرش به عنوان هدیه ی تولد از آمریکا برایش فرستاده بود . بی اغراق زیبایی خودکار در برابر شکوه و غرابت انگشتها از سکه افتاده بود. قسم می خورم به خاطر انگشتانش بود که عاشقش شدم. اتوبوس قیژ میکشد, می ایستد و من با فشار خودم را لای جمعیت داخل اتوبوس می چپانم. تنها وقتی اتوبوس راه می افتد, یادم می افتد که مانتوی مهناز را از خشکشویی نگرفتم.
آب پرتقالش را سر میکشد و لیوان خالی را میگذارد روی میز آشپزخانه, نگاهش جایی بین گلدان و نمکدان , روی میز گیر کرده است. هفته ی آینده امتحانات پایان ترم شروع میشود . یادداشت های مربوط به تحولات تاریخی ایران در قرن هفتم را ورق میزنم. میگوید(( : مادرت زنگ زد , گفت باز پاهاش درد گرفته . گفت از دکتر ملک براش نوبت بگیری)). هیچ عکس اعملی نشان نمیدهم. انگار چیزی نشنیده باشم, حرفی نمیزنم. تنها کمی مکث میکنم و بعد جزوه ام را میبندم. دستم را روی میز دراز می کنم و دست های مهناز را توی دستهام می گیرم. حلقه اش را دور انگشتش می چرخانم. خیره شده ام به انگشتانش. میدانم دارد لبخند میزند اما من به صورتش نگاه نمیکنم. نمیخواهم نگاه کنم. تنها میخواهم زل بزنم به این انگشتان غریب. به این انگشتان دوست داشتنی که هر چه نگاهشان میکنم , هر چه لمسشان میکنم , ذره ای از تازگیشان کم نمیشود. پیشانی ام را انگار بر مهر , میسایم روی آنها. لحظه ای بعد اما صدایی مهیب و کر کننده , انگار آوار شدن ساختمانی هزار طبقه ,شیشه های پنجره را میلرزاند. چشمانم را روی دستها می بندم و تا صدا گورش را گم نکند, تا هوا پیما دور نشود, آنها را باز نمی کنم.
مهناز روی تخت خواب خوابیده است. ملافه را تا روی شانه اش بالا می کشم. یادداشتی روی میز توالت گذاشته است: میوه ,شیر (کم چرب ) ,نان, کیسه زباله ( سایز بزرگ) , خمیر دندان, مایع ظرفشویی , پودر لباسشویی ( دوباره به تعمیر گاه لباسشویی زنگ بزن ) , لامپ ( دیشب که خوابیدی لامپ آباژور سوخت). ن
کلید آباژور را میزنم اما لامپش روشن نمیشود. زیر یادداشت او اضافه می کنم : لوازم تحریر , تلفن به مطب دکتر ملک, تلفن به مادرم, کتابخانه ی دانشکده, بانک. توی کتابخانه , کتابدار جدید چند کتاب برای من روی پیشخان میگذارد و من خشکم میزند. بس که زیباست. باید موهای بلندی داشته باشد, چون روسری اش به خاطر گلوله ی بزرگ موهایی باشد که پشت سرش قلاب کرده ,و به وضوح برجسته شده. چند تا از تارهای موهاش ریخته اند توی صورتش. پشت میز مینشینم و کتاب ها را ورق میزنم. گاهی چیزهایی یادداشت میکنم.پاهی به پشت صندلی تکیه میدهم و چشم هام را تنگ میکنم و زل میزنم به آدمهایی که خم شده اند روی میز ها و محو حروف سیاه کاغذ های مقابلشان شده اند. باز ورق میزنم و یادداشت بر میدارم و ناگهان به ساعت دیواری بالای پیشخان نگاه میکنم و نگاهم را از روی ساعت با اشتیاق اما آرام آرام پایین می آورم تا برسم به کتابدار که گوشی تلفن را می گذارد و کارت های کتاب را توی برگه دان مرتب میکند و چیزی روی تکه کاغذ یادداشت میکند و نگاهش به من می افتد و من دستپاچه , مثل دزدی که اورا روی دیوار خانه دیده باشند از روی دیوار میپرم توی کتاب های روی میز. توی رویدادهای قرن هفتم و حمله ی مغول ها به بلخ و جیحون و بخارا و طوس و ری و بعد چیزی را چند بار میخوانم و نمیفهمم , بسکه حواسم نیست, بسکه آشوب میشوم و انگار عرق کردم که دست ها را روی شلوارم میکشم تا کف دستها خشک شوند و انگار هنوز زیر نگاه کتابدارم و باز ورق میزنم و کاغذی از توی جیبم بیرون می آورم تا چیزی یادداشت کنم.و لبهام خشک شده اند از شرم یا نمیدانم چه مرگم شده, سرخ شده ام لابد ,یا خجالت بکش , به تو هم میگویند آدم که انگشتان کسی چیزی را که روی پیشخان کتابدار جا گذاشته ام میگذارد روی میز و جز خداوند و جز خداوند-قسم میخورم- هیچ چیز یکتا و یگانه نیست که چقدر شبیه انگشتان مهنازند. این انگشت ها و کارت کتابخانه ام را بر میدارم . وقتی که صاحب انگشتان لبخندش را لابد به خاطر هواس پرتی من زده و دور شده و کارت را به خاطر آن تماس بماس با انگشتان توی دستهام میفشارم و خفه شو که چشمم به نوشته های کاغذ می افتد و خمیر دندان نگرفته ام و مایع ظرفشویی و پودر لباسشویی و وای دیر شده باید به وستینگهاوس تلفن کنم و کتابدار دور تر شده است به سمت خروجی و انگار خطوط دیوارها و سطوح میز و ابعاد آدمها و ترکیب کتابخانه کش می آیند و هندسه شان نا اقلیدسی میشود و لعنت به مغول ها اگر که میتازند و پیشانی ام چه عرقی کرده است ناگهان و کتاب را می بندم. خودکار را توی جیبم میگذارم و از پشت صندلی بلند میشوم و از کتابخانه میزنم بیرون. تعطیلات بعد از ترم , تمام شده است. توی این فاصله چند بار دیگر کتابدار را دیده ام.حرفی نزده ایم اما , هر بار فقط لحظاتی زل زده ایم به هم او باز لبخند زده و من پاهام سست شده اند و مثل احمق ها با دهان نیمه باز نگاهش کرده ام و بعد سرم را انداخته ام پایین و خیره شده ام به دستهاش به خاطر انگشتانش.
اوایل پاییز است و من نشسته ام توی دفتر کارم در طبقه ی دوم دانشکده و دارم مردگان تاریخ را نبش قبر میکنم. با تاریخ وصّاف و تذکرةالملوک که صدایی انگار تلنگر آرامی بر در اتاق, بیرون می آوردم و بعد در باز میشود و کتابدار تا نزدیکترین نقطه ی ممکن به میز ,جلو می آیدو دست هایش را میگذارد روی میز. من , مثل کسی که جن دیده باشد به سرعت سر پا می ایستم و آب دهانم را قورت میدهم و لب هام را با زبانم تر میکنم و منتظر میمانم. عینکش را میگذارد روی شیشه ی میز و کیف را از روی شانه اش. حرفی نمیزند یا بهتر بگویم , نمیتواند بزند چون به محض اینکه میگویم :((اتفاقی افتاده ؟)) اشکهاش سر میخورند روی گونه ها . یکی از آنها حتی می افتد روی شیشه میز. درست بین تذکرةالملوک و تاریخ وصّاف. میگوید دارد از این شهر میرود. این را که میشنوم بی اختیار عینکش را میگیرم توی دستم و با تمام وجود انگار جسمانیت روحش را چنگ زده باشم , احساس آرامش میکنم و بعد انگار رفته باشم آن طرف چیزی که نمیدانم چیست یا جایی که نمیدانم کجاست,عینک را رها میکنم روی میز و بیخودی یک گام به عقب بر میدارم که به دیوار اتاق می خورم و کتابدار از اتاق بیرون میزند که اگر نمیرفت من میرفتم .و قسم میخورم که میرفتم. به خاطر آن چیز که نمی دانم چیست و با گرفتن عینک انگار رفته بودم آن طرف آن.
تعمیرکار لباسشویی توی مخزن ماشین پودر میریزد و کلیدی را چند دور می چرخاند. مهناز زل زده است به دریچه ی ماشین. من با پاهای برهنه ایستاده ام و منتظرم تا صدای ماشین بلند شود.ماشین زوزه ای میکشد و بعد صدای خالی شدن آب توی محفظه بلند می شود. تعمیر کار سیگاری از توی جیبش بیرون می آورد و آن را آتش میزند. ماشین تکان کوچکی میخورد , جیغ میکشد و محفظه اش شروع میکند به دَوَران. از دریچه ی شفاف ماشین میبینم که لباس ها پیچ می خورند و در هم فرو میروند.و باز فرو میروند . پیراهن من در روسری مهناز. در مانتوی مهناز. سرعت چرخش محفظه لحظه به لحظه بیشتر میشود و ناگهان آب چرکی از شیلنگ پایین ماشین رها میشود توی پاشویه. بعد دیگر مهناز نیست. تعمیرکار وستینگهاوس نیست. تنها من هستم و نشسته ام رو به دریچه ی ماشین لباسشویی و به چیزهایی که لای آب کف آلود می چرخند خیره شده ام و بعد صدا قطع میشودو گردش محفظه کند تر و کند تر میشود تا از حرکت بایستد و من آن تو هستم. توی ماشین. یعنی تنها کله ام آنجاست و دلم آشوب می شودو به دیوار حمام تکیه میدهم از وحشت. بعد چیزهای دیگری هست. انگار لشگری از چیزها از دور با هیاهو و جیغ و صداهایی نامفهوم به سمت من می آیند. چیزها وضوح ندارند اما جلوتر که می آیند واضح تر میشوند : شامپو و خمیر دندان و سس گوجه و دستمال کاغذی و روزنامه و ماشین لباسشویی و بلیت اتوبوس و قرص های آدولت کلد و کیسه زباله و لامپ آباژور و نق و نوق های مادر مهناز و دکتر زنان زایمان و درد پاهای مادرم و رییس دانشکده و امتحانات پایان ترم. با کلاهخود و زره و سپر های مرصع و اسب های جنگی و شمشیر هایی آخته که وقتی بالای سرشان تکان میدهند برق میزنند و گاه در غبار محو میشوند سواران و دقیقه ای از غبار بیرون میزنند و تازه این بار است که طلایه دار آنها را میبینم که کتابدار است و من هیچ حیرت نمیکنم و سواران میتازندتا بگذرند از بلخ و جیحون, از بخارا و توس و ری و شوش و گویی تا ویران نکنند همه ی مرا این شمشیرها به نیام نمیروند. نه , به نیام نمیروند. قسم میخورم. و به سمت من که هنوزگوشه ی حمام چمباتمه زده ام جلو ماشین لباسشویی, می آیند و من از ترس جیغ میکشم. ملافه را کنار میزنم و دانه های درشت عرق صورتم را پوشانده اند و مهناز کنارم خوابیده است و من از عمق جان دچار اندوه میشوم, دچار این غم بزرگ که من هرگز, که من هرگز نمیتوانم تصویرهایی را که اکنون مهناز در خواب میبیند , ببینم یا صداهایی را بشنوم که همین حالا شاید در خواب میشنود, بشنوم آن چنان که او صدای گوش خراش چرخیدن محفظه ی ماشین لباسشویی یا هجوم مغولان را نشنید . هرگز نشنید. ........ به پشتی تختخواب تکیه میدهم و دقیقه ای زل میزنم به نور قرمز چراغ خواب تا ضربان قلبم آرام شود. بعد از روی تختخواب بلند میشوم و میروم توی دستشویی و صورتم را میشویم. بیخودی سعی میکنم به آینه نگاه نکنم. بعد بر میگردم توی هال و به ساعت دیواری نگاه میکنم. نزدیک طلوع سپیده است. بر میگردم توی اتاق خواب و پرده ی پنجره را کنار میزنم. نمیخواهم به خوابی که دیده ام فکر کنم. دست کم حالا نمیخواهم. شاید صبح.شاید چند روز دیگر.مهناز , سمت خودش خوابیده روی تختخواب. به این فکر میکنم که آدم ها در خواب چقدر معصوم میشوند. لابد چون نمیتوانند از خودشان دفاع کنند. احساس میکنم به خاطر آن عینک که در دستهایم فشرده ام چیزی به مهناز مدیونم. پنجره را باز میکنم و نسیم مرطوبی توی اتاق می آید. تا دور دستها که نگاه میکنم تنها تک و توک چراغ هایی روشن است و ته افق چند ستاره که برق میزنند توی آسمان. برمیگردم و تختخواب را دور میزنم و می آیم بالای سر مهناز. یک دستش را زیر گونه اش گذاشته و دست دیگرش را جلو سینه اش, روی ملافه ی تخت خواب. دقیقه ای نگاهش میکنم و بعد کنار تخت زانو میزنم و در هوای نیمه تاریک اتاق سعی میکنم با دقت انگشتان او را نگاه کنم. اگر نقاش یا عکاس خوبی بودم شاید هزار بار آنها را نقاشی می کردم یا از آن عکس میگرفتم. انگار بخواهم از خداوند غفران بطلبم, پیشانی ام را بر انگشتان او که در آن هوای نیمه تاریک بر زمینه ی ملافه سفید تخت زیباتر شده اند, میسایم و درست وقتی که میخواهم آنها را ببوسم , ناگهان صدای مهیبی, شاید هزار بار بلند تر از ماشین لباسشویی, از پنجره تو میزند و من چشم هام را میبندم و تا صدا گورش را گم نکند, تا هواپیما دور نشود, آنها را باز نمیکنم.
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
این نوشته مقدمه ی (چند روایت معتبر درباره ی زندگیه )

توی یکی از همین خونه ها همین نزدیکی ها دل یکی آتیش گرفته. از روی بوم هم که نیگا کنین می بینین که از توی پنجره ی یکی از همین خونه ها آتیش می ریزه بیرون. دل یکی آتیش گرفته.تو اومدی اما کمی دیر. از ته یک خیابون دراز . مث یه سایه ی نگرانی. کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو حسابی آتیش زدی.به من می گن چیزی نگو. نباید هم بگم اما دل یکی داره آتیش می گیره. دل یکی اینجا داره خاکستر می شه. کمی دیر اومدی اما یه راست رفتی سر وقت دل یکی و دست کردی تو سینه اش و دلش رو آوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتیش سر جاش. واسه همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر می شه.یکی داره تو چشمات غرق می شه. یکی لای شیارای انگشتات داره گم می شه. یکی داره گر می گیره . دل یکی آتیش گرفته. یه نفر یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه. میون این همه خونه که خفه خون گرفتن یه خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر می شه . یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه .
یکی می خواد نیگات کنه. نه می خواد بشنفتت. می خواد بپره تو صدات. یکی می خواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذارتت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اون جا نیگات کنه. یکی می ترسه از نزدیک تماشات کنه. یکی می خواد تو چشات شنا کنه.
یکی اینجا سردشه . یکی همه ش شده زمستون. یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه می شه. وقتی حرف می زدی یکی نه به چیزایی که می گفتی که به صدات به محض صدات گوش می داد. یکی محو شده بود تو صدات. یکی دل تنگه. توی یکی از همین خونه ها همین نزدیکی ها دل یکی آتیش گرفته. کسی یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه.
م.مستور

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
2825
2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

قیافه بچه وقد

maix | 17 ساعت پیش
2791
2779
2792