مغول ها
صدا ,باز مثل صفیر گلوله ای که از بیخ شلیک شود یا جیغ ممتدی که لحظه لحظه اوج بگیرد, میپیچد توی خانه.مهناز , انگار درد کشنده ای را تحمل کند کف دستهاش را میگذارد روی گوشهاش و چشمانش را میبندد. شیشه های پنجره و گلدان روی تلویزیون می لرزد.دقیقه ای همین طور میماند تا از شدت صدا ذره ذره کم شودمیگوید :((سس گوجه فرنگی!)) میگوید : ((شامپو!)) میگوید :(( دستمال کاغذی , خشکشویی یادت نره !)) من روی تکه ای کاغذ می نویسم : سس گوجه ,شامپو,مانتوی مهناز از خشکشویی.
سه سال پیش با هم ازدواج کردیم.بچه نداریم.احتمالا اجاق مهناز کور است. شاید هم اشکال از من باشد. دکتر ها هنوز مطمأن نیستند برای من موضوع اهمیتی ندارد . بچه داشتن را میگویم . دلتنگ بچه نیستم.حتی باید بگویم از اینکه بچه نداریم تا حدی ته دل خوشحالم . به خاطر دردسر کمتر. برای مهناز اما موضوع فرق میکند. مهناز عاشق بچه است.کاغذ را میگذارم توی جیب پیراهنم و از پله های ساختمان پایین می روم. مسیر خانه تا دانشکده را توی اتوبوس چرت می زنم, از پنجره به بیرون نگاه می کنم , یادداشت های درس تاریخ را ورق می زنم , باز چرت می زنم , باز به بیرون نگاه می کنم, باز ورق میزنم تا اتوبوس قیژ میکشد و می ایستد جلوی دانشگاه. از عرض خیابان عبور میکنم. از جلوی تابلوی زنگ زده ی عبور ممنوع که از دوده سیاه شده است, و میروم آن طرف خیابان. ظهر به مهناز تلفن میکنم, میگوید سرما خورده. میگوید چند تا قرص آدلت کلد از داروخانه بخرم . میگوید : نمیداند ماشین لباس شویی چه مرگش شده که کار نمیکند. قطع میکنم.به تعمیر گاه وستینگ هاوس زنگ میزنم. آدرس و تلفن خانه را میدهم, قطع میکنم.به مادرم زنگ میزنم.کسی گوشی را بر نمیدارد, قطع میکنم از باجه ی تلفن میزنم بیرون به ساعتم نگاه میکنم. کمی بعد هر چه فکر میکنم به خاطرم نمیرسد ساعت چند بود انگار به صفحه ای بدون عقربه نگاه کرده بودم . باز به ساعت نگاه میکنم . یک و ده دقیقه. میروم توی سوپر مارکت آن طرف خیابان. با شامپو و سس گوجه و دستمال کاغذی بیرون می آیم تا داروخانه دو چهار راه پیاده میروم. 2 بسته آدولت کلد میخرم برمیگردم. نسیم خنکی از شمال غرب میوزد, اما من عرق کردم حس میکنم قطره ی درشتی در گودی کمرم میلغزد و گپایین میرود. ابروهام پر شده اند از عرق پیشانی ام . با انگشت اشاره آنها را میچکانم. از عرض خیابان عبور میکنم , از دکه ای روزنامه میخرم به طرف ایستگاه اتوبوس میروم. 2 چهار راه مانده به ایستگاه اتوبوس به سرعت از کنارم میگذرد. شروع میکنم به دویدن در خیابان. با شامپو و سس گوجه و دستمال کاغذی و روزنامه و یادداشتهای درس تاریخ. در فاصله ای دور مسافران سوار اتوبوس میشوند. من تند تر میدوم, از جوی آب کنار پیاده رو میپرم که چیزی از توی جیب پیراهنم می افتد روی آسفالت. با عجله خودکارم را بر میدارم. مسافران سوار شدند , چیزی نمانده به ایستگاه برسم که اتوبوس راه می افتد . از اگزوزش دود غلیظی بیرون میزند, دست تکان میدهم , فریاد میکشم , عابران نگاهم میکنند, اتوبوس سرعت می گیرد. قدم هام آرام و آرامتر میشوند تا وسط توده ی سیاه دود می دوم و همانجا میمانم. نفس نفس میزنم بعد چند سرفه ی مقطّع, بعد مینشینم روی نیمکت خالی ایستگاه و منتظر میمانم.... ترم پاییز بود که عاشق مهناز شدم , دانشجوام بود, سال آخر دانشکده بود .خیلی زود عاشق شدیم , و خیلی زود هم ازدواج کردیم. 5 ماه بعد از عاشق شدن.... منهاز ترکه ای است. با پوست روشن و موهای سیاه و انگشت های کشیده و خوش فرم . زیباترین انگشتانی که تا به حال دیدم. اولین بار توی کلاس بود که چشمم به آنها افتاد. درس تاریخ ایران باستان بود شاید , خم شده بود تا خودکارش را که روی زمین افتاده بود بردارد, خودکار پارکر طلایی گرانقیمتی بود که برادرش به عنوان هدیه ی تولد از آمریکا برایش فرستاده بود . بی اغراق زیبایی خودکار در برابر شکوه و غرابت انگشتها از سکه افتاده بود. قسم می خورم به خاطر انگشتانش بود که عاشقش شدم. اتوبوس قیژ میکشد, می ایستد و من با فشار خودم را لای جمعیت داخل اتوبوس می چپانم. تنها وقتی اتوبوس راه می افتد, یادم می افتد که مانتوی مهناز را از خشکشویی نگرفتم.
آب پرتقالش را سر میکشد و لیوان خالی را میگذارد روی میز آشپزخانه, نگاهش جایی بین گلدان و نمکدان , روی میز گیر کرده است. هفته ی آینده امتحانات پایان ترم شروع میشود . یادداشت های مربوط به تحولات تاریخی ایران در قرن هفتم را ورق میزنم. میگوید(( : مادرت زنگ زد , گفت باز پاهاش درد گرفته . گفت از دکتر ملک براش نوبت بگیری)). هیچ عکس اعملی نشان نمیدهم. انگار چیزی نشنیده باشم, حرفی نمیزنم. تنها کمی مکث میکنم و بعد جزوه ام را میبندم. دستم را روی میز دراز می کنم و دست های مهناز را توی دستهام می گیرم. حلقه اش را دور انگشتش می چرخانم. خیره شده ام به انگشتانش. میدانم دارد لبخند میزند اما من به صورتش نگاه نمیکنم. نمیخواهم نگاه کنم. تنها میخواهم زل بزنم به این انگشتان غریب. به این انگشتان دوست داشتنی که هر چه نگاهشان میکنم , هر چه لمسشان میکنم , ذره ای از تازگیشان کم نمیشود. پیشانی ام را انگار بر مهر , میسایم روی آنها. لحظه ای بعد اما صدایی مهیب و کر کننده , انگار آوار شدن ساختمانی هزار طبقه ,شیشه های پنجره را میلرزاند. چشمانم را روی دستها می بندم و تا صدا گورش را گم نکند, تا هوا پیما دور نشود, آنها را باز نمی کنم.
مهناز روی تخت خواب خوابیده است. ملافه را تا روی شانه اش بالا می کشم. یادداشتی روی میز توالت گذاشته است: میوه ,شیر (کم چرب ) ,نان, کیسه زباله ( سایز بزرگ) , خمیر دندان, مایع ظرفشویی , پودر لباسشویی ( دوباره به تعمیر گاه لباسشویی زنگ بزن ) , لامپ ( دیشب که خوابیدی لامپ آباژور سوخت). ن
کلید آباژور را میزنم اما لامپش روشن نمیشود. زیر یادداشت او اضافه می کنم : لوازم تحریر , تلفن به مطب دکتر ملک, تلفن به مادرم, کتابخانه ی دانشکده, بانک. توی کتابخانه , کتابدار جدید چند کتاب برای من روی پیشخان میگذارد و من خشکم میزند. بس که زیباست. باید موهای بلندی داشته باشد, چون روسری اش به خاطر گلوله ی بزرگ موهایی باشد که پشت سرش قلاب کرده ,و به وضوح برجسته شده. چند تا از تارهای موهاش ریخته اند توی صورتش. پشت میز مینشینم و کتاب ها را ورق میزنم. گاهی چیزهایی یادداشت میکنم.پاهی به پشت صندلی تکیه میدهم و چشم هام را تنگ میکنم و زل میزنم به آدمهایی که خم شده اند روی میز ها و محو حروف سیاه کاغذ های مقابلشان شده اند. باز ورق میزنم و یادداشت بر میدارم و ناگهان به ساعت دیواری بالای پیشخان نگاه میکنم و نگاهم را از روی ساعت با اشتیاق اما آرام آرام پایین می آورم تا برسم به کتابدار که گوشی تلفن را می گذارد و کارت های کتاب را توی برگه دان مرتب میکند و چیزی روی تکه کاغذ یادداشت میکند و نگاهش به من می افتد و من دستپاچه , مثل دزدی که اورا روی دیوار خانه دیده باشند از روی دیوار میپرم توی کتاب های روی میز. توی رویدادهای قرن هفتم و حمله ی مغول ها به بلخ و جیحون و بخارا و طوس و ری و بعد چیزی را چند بار میخوانم و نمیفهمم , بسکه حواسم نیست, بسکه آشوب میشوم و انگار عرق کردم که دست ها را روی شلوارم میکشم تا کف دستها خشک شوند و انگار هنوز زیر نگاه کتابدارم و باز ورق میزنم و کاغذی از توی جیبم بیرون می آورم تا چیزی یادداشت کنم.و لبهام خشک شده اند از شرم یا نمیدانم چه مرگم شده, سرخ شده ام لابد ,یا خجالت بکش , به تو هم میگویند آدم که انگشتان کسی چیزی را که روی پیشخان کتابدار جا گذاشته ام میگذارد روی میز و جز خداوند و جز خداوند-قسم میخورم- هیچ چیز یکتا و یگانه نیست که چقدر شبیه انگشتان مهنازند. این انگشت ها و کارت کتابخانه ام را بر میدارم . وقتی که صاحب انگشتان لبخندش را لابد به خاطر هواس پرتی من زده و دور شده و کارت را به خاطر آن تماس بماس با انگشتان توی دستهام میفشارم و خفه شو که چشمم به نوشته های کاغذ می افتد و خمیر دندان نگرفته ام و مایع ظرفشویی و پودر لباسشویی و وای دیر شده باید به وستینگهاوس تلفن کنم و کتابدار دور تر شده است به سمت خروجی و انگار خطوط دیوارها و سطوح میز و ابعاد آدمها و ترکیب کتابخانه کش می آیند و هندسه شان نا اقلیدسی میشود و لعنت به مغول ها اگر که میتازند و پیشانی ام چه عرقی کرده است ناگهان و کتاب را می بندم. خودکار را توی جیبم میگذارم و از پشت صندلی بلند میشوم و از کتابخانه میزنم بیرون. تعطیلات بعد از ترم , تمام شده است. توی این فاصله چند بار دیگر کتابدار را دیده ام.حرفی نزده ایم اما , هر بار فقط لحظاتی زل زده ایم به هم او باز لبخند زده و من پاهام سست شده اند و مثل احمق ها با دهان نیمه باز نگاهش کرده ام و بعد سرم را انداخته ام پایین و خیره شده ام به دستهاش به خاطر انگشتانش.
اوایل پاییز است و من نشسته ام توی دفتر کارم در طبقه ی دوم دانشکده و دارم مردگان تاریخ را نبش قبر میکنم. با تاریخ وصّاف و تذکرةالملوک که صدایی انگار تلنگر آرامی بر در اتاق, بیرون می آوردم و بعد در باز میشود و کتابدار تا نزدیکترین نقطه ی ممکن به میز ,جلو می آیدو دست هایش را میگذارد روی میز. من , مثل کسی که جن دیده باشد به سرعت سر پا می ایستم و آب دهانم را قورت میدهم و لب هام را با زبانم تر میکنم و منتظر میمانم. عینکش را میگذارد روی شیشه ی میز و کیف را از روی شانه اش. حرفی نمیزند یا بهتر بگویم , نمیتواند بزند چون به محض اینکه میگویم :((اتفاقی افتاده ؟)) اشکهاش سر میخورند روی گونه ها . یکی از آنها حتی می افتد روی شیشه میز. درست بین تذکرةالملوک و تاریخ وصّاف. میگوید دارد از این شهر میرود. این را که میشنوم بی اختیار عینکش را میگیرم توی دستم و با تمام وجود انگار جسمانیت روحش را چنگ زده باشم , احساس آرامش میکنم و بعد انگار رفته باشم آن طرف چیزی که نمیدانم چیست یا جایی که نمیدانم کجاست,عینک را رها میکنم روی میز و بیخودی یک گام به عقب بر میدارم که به دیوار اتاق می خورم و کتابدار از اتاق بیرون میزند که اگر نمیرفت من میرفتم .و قسم میخورم که میرفتم. به خاطر آن چیز که نمی دانم چیست و با گرفتن عینک انگار رفته بودم آن طرف آن.
تعمیرکار لباسشویی توی مخزن ماشین پودر میریزد و کلیدی را چند دور می چرخاند. مهناز زل زده است به دریچه ی ماشین. من با پاهای برهنه ایستاده ام و منتظرم تا صدای ماشین بلند شود.ماشین زوزه ای میکشد و بعد صدای خالی شدن آب توی محفظه بلند می شود. تعمیر کار سیگاری از توی جیبش بیرون می آورد و آن را آتش میزند. ماشین تکان کوچکی میخورد , جیغ میکشد و محفظه اش شروع میکند به دَوَران. از دریچه ی شفاف ماشین میبینم که لباس ها پیچ می خورند و در هم فرو میروند.و باز فرو میروند . پیراهن من در روسری مهناز. در مانتوی مهناز. سرعت چرخش محفظه لحظه به لحظه بیشتر میشود و ناگهان آب چرکی از شیلنگ پایین ماشین رها میشود توی پاشویه. بعد دیگر مهناز نیست. تعمیرکار وستینگهاوس نیست. تنها من هستم و نشسته ام رو به دریچه ی ماشین لباسشویی و به چیزهایی که لای آب کف آلود می چرخند خیره شده ام و بعد صدا قطع میشودو گردش محفظه کند تر و کند تر میشود تا از حرکت بایستد و من آن تو هستم. توی ماشین. یعنی تنها کله ام آنجاست و دلم آشوب می شودو به دیوار حمام تکیه میدهم از وحشت. بعد چیزهای دیگری هست. انگار لشگری از چیزها از دور با هیاهو و جیغ و صداهایی نامفهوم به سمت من می آیند. چیزها وضوح ندارند اما جلوتر که می آیند واضح تر میشوند : شامپو و خمیر دندان و سس گوجه و دستمال کاغذی و روزنامه و ماشین لباسشویی و بلیت اتوبوس و قرص های آدولت کلد و کیسه زباله و لامپ آباژور و نق و نوق های مادر مهناز و دکتر زنان زایمان و درد پاهای مادرم و رییس دانشکده و امتحانات پایان ترم. با کلاهخود و زره و سپر های مرصع و اسب های جنگی و شمشیر هایی آخته که وقتی بالای سرشان تکان میدهند برق میزنند و گاه در غبار محو میشوند سواران و دقیقه ای از غبار بیرون میزنند و تازه این بار است که طلایه دار آنها را میبینم که کتابدار است و من هیچ حیرت نمیکنم و سواران میتازندتا بگذرند از بلخ و جیحون, از بخارا و توس و ری و شوش و گویی تا ویران نکنند همه ی مرا این شمشیرها به نیام نمیروند. نه , به نیام نمیروند. قسم میخورم. و به سمت من که هنوزگوشه ی حمام چمباتمه زده ام جلو ماشین لباسشویی, می آیند و من از ترس جیغ میکشم. ملافه را کنار میزنم و دانه های درشت عرق صورتم را پوشانده اند و مهناز کنارم خوابیده است و من از عمق جان دچار اندوه میشوم, دچار این غم بزرگ که من هرگز, که من هرگز نمیتوانم تصویرهایی را که اکنون مهناز در خواب میبیند , ببینم یا صداهایی را بشنوم که همین حالا شاید در خواب میشنود, بشنوم آن چنان که او صدای گوش خراش چرخیدن محفظه ی ماشین لباسشویی یا هجوم مغولان را نشنید . هرگز نشنید. ........ به پشتی تختخواب تکیه میدهم و دقیقه ای زل میزنم به نور قرمز چراغ خواب تا ضربان قلبم آرام شود. بعد از روی تختخواب بلند میشوم و میروم توی دستشویی و صورتم را میشویم. بیخودی سعی میکنم به آینه نگاه نکنم. بعد بر میگردم توی هال و به ساعت دیواری نگاه میکنم. نزدیک طلوع سپیده است. بر میگردم توی اتاق خواب و پرده ی پنجره را کنار میزنم. نمیخواهم به خوابی که دیده ام فکر کنم. دست کم حالا نمیخواهم. شاید صبح.شاید چند روز دیگر.مهناز , سمت خودش خوابیده روی تختخواب. به این فکر میکنم که آدم ها در خواب چقدر معصوم میشوند. لابد چون نمیتوانند از خودشان دفاع کنند. احساس میکنم به خاطر آن عینک که در دستهایم فشرده ام چیزی به مهناز مدیونم. پنجره را باز میکنم و نسیم مرطوبی توی اتاق می آید. تا دور دستها که نگاه میکنم تنها تک و توک چراغ هایی روشن است و ته افق چند ستاره که برق میزنند توی آسمان. برمیگردم و تختخواب را دور میزنم و می آیم بالای سر مهناز. یک دستش را زیر گونه اش گذاشته و دست دیگرش را جلو سینه اش, روی ملافه ی تخت خواب. دقیقه ای نگاهش میکنم و بعد کنار تخت زانو میزنم و در هوای نیمه تاریک اتاق سعی میکنم با دقت انگشتان او را نگاه کنم. اگر نقاش یا عکاس خوبی بودم شاید هزار بار آنها را نقاشی می کردم یا از آن عکس میگرفتم. انگار بخواهم از خداوند غفران بطلبم, پیشانی ام را بر انگشتان او که در آن هوای نیمه تاریک بر زمینه ی ملافه سفید تخت زیباتر شده اند, میسایم و درست وقتی که میخواهم آنها را ببوسم , ناگهان صدای مهیبی, شاید هزار بار بلند تر از ماشین لباسشویی, از پنجره تو میزند و من چشم هام را میبندم و تا صدا گورش را گم نکند, تا هواپیما دور نشود, آنها را باز نمیکنم.
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.