هل من محیص؟*
_ان پایین چه کار میکردی؟
_واکس میزدم اقا !شاید تا حالا سی هزار جفت کفش را واکس زده باشم.
_برای چی؟ برای چی واکس میزدی؟
_برای اینکه کفش ها برق بزنند و از بین نروند اقا!
_تا حالا فکر هم کرده ای؟
_نه هیچ وقت فکر نکرده ام .
_چرا؟
_من بلد نیستم فکر کنم اقا.من فقط بلدم واکس بزنم.
_خفه شو!تا حالا گریه کرده ای؟
_نه اقا.
دروغ نگو!
_بله اقا یک بار.کفش های جنتلمنی را خوب واکس نزده بودم و اوبا لگد زد توی چانه ام .یکی از دندانهایم شکست و من از درد گریه کردم.
_برو گمشو!ببریدش. بندازیدش تو چاه .نفر بعد!!
_چرا میلرزی ؟درست بایست!کار تو چی بود؟
_من ... من سوپرمارکت داشتم اقا!
_می ترسی؟
_بله اقا ،من خیلی میترسم.
_از کی؟ از چی می ترسی؟
_از خودم .از دنباله خودم می ترسم.
_سوپر مارکت چی هست؟
_جایی که هر خوراکی توی ان پیدا می شود اقا!سوسیس ،همبرگر،کنسرو،سس،ادامس،حتی مرگ موش. هر کس به سوپرمارکت احتیاج دارد اقا!هر کس مسواک یا تیغ یا حتی پفک نمکی را باید از سوپر مارکت بخرد.
_پفک نمکی چی هست؟
_به بچه هامی دهند که گریه نکنند اقا!
_ببریدش.
_شما ان پایین چیزی که گفته بودم پیدا کردی؟
_من فراموش کرده بودم که دنبال چه چیزی باید بگردم؟
_چرا فراموش کردی؟
_چون کار میکردم .از صبح تا شب جان میکندم.برای یک وعده غذامجبور بودم مثل سگ بدوم. وقتی غذا میخوردم دوباره گرسنه میشدم و مجبور بودم دوباره کار کنم .زندگی من همه اش شده بود کار و کارو کار ،وفکر به دست اوردن اسایش همه چیز را از خاطرم برده بود . هر چه بیشتر دنبال اسایش می رفتم ان را کمتر به خاطر می اوردم .ما ان جا مظلوم بودیم.
_از کسی کمک نخواستی؟
_نه
_ببریدش.
_اعتراض دارم!
_به چی؟
_شما مارا گول زدید.ان پایین هیچی نمیشد پیدا کرد.ان جا حتی خودمان را هم فراموش کرده بودیم .شما زیادی از ما توقع داشتید .این درست نیست.
_ببریدش ،باید تا صبح دور خودش بچرخد.
_ان پایین چطور بود؟
_تاریک بود ،تاریک تاریک.
تو چه میکردی؟
_من شاعر بودم .شعر میگفتم.
_درباره ی چی؟
_گاهی در ان تاریکی محض تکه هایی از نور می افتاد روی در و دیوار ومن چیزهایی را میدیدم.من درباره چیزهایی که می دیدم شعر می گفتم .
_اما بیش تر شعر های شما درباره ی زن است .
_زن ها همیشه روشن بودند.ان جا پر از زن بود .
_ان پایین چیز دیگری پیدا نکردی؟
_من چیزی نمی دیدم و فقط چیزها را بادست لمس میکردم یا می بوییدم .گاهی صداهای عجیبی می شنیدم و می ترسیدم.
_ان پایین قشنگ بود؟
_بله قشنگ بود.
_تو خوشبخت بودی؟
_نه.
_چرا؟
_چون هیچ کس مرا نمیفهمید.خسته شده بودم .همه می گفتند شعر های من زاییده خیال است،اما من هر چه را که می گفتم ،می دیدم.در واقع تا چیزی را نمی دیدم نمی گفتم .
_ببریدش.
_بیاریدش اینجا !بنشین!ان پایین چه کار میکردی؟
_هیچی من هیچ کاری نمی کردم.من همه اش بیمار بودم.همیشه توی بیمارستان بودم.
_زندگی سختی داشتی؟
_زندگی؟من زندگی نمی کردم .من فقط زنده بودم.دایم دیالیز می شدم.علم پزشکی برای نجات من هیچ غلطی نتوانست بکند.من ان جا روزی هزار بار می مردم و نمی مردم .به این می گویند زندگی؟لعنت به ابن زندگی!
_پس بد بخت بودی؟
_نه من بد بخت نبودم چون بدتر از من هم بود.
_خوشبخت بودی؟
_خوشبختی چیه؟
_نمی دانم .شاید دو تا کلیه ی سالم.
_ببریدش .بگذارید بخوابد.خوب بخوابد.نفر بعد!
_ان پایین چه کار میکردی؟
_من اواز میخواندم.من خواننده بودم.
_چه می خواندی؟
_اوازهای اندوه.ما ان پایین داشتیم از غصه دق میکردیم.ما فکر کردیم تا ابد ان جا گیر کرده ایم.
_اندوه چی؟
_اندوه دوری.ما تنها بودیم .از تنهایی می ترسیدیم.از تنهایی و ترس گریه امان میگرفت.جیغ می کشیدیم.ضجه می زدیم .بعد ناله را با موسیقی مخلوط کردیم، شد اواز.
_اما شما خوش بودید.
_وقتی کسی پاسخ ما را نداد مجبور شدیم غم هامان را فراموش کنیم.ما فرض کردیم کسی نیست پس دور خودمان چرخیدیم .یعنی رقصیدیم و الکی خوش شدیم . از ان بالا هیچ صدایی به ما نمی رسید.ما کاملا مایوس شده بودیم.
_بندازیدش جایی که کسی را نبیند .نفر بعد!
_کار تو چی بود؟
_من سرباز بودم اقا!به من یک تفنگ دادند و گفتند شلیک کن.
_به چه کسی؟
_نمی دانم .به من گفتند فقط به طرف جلو تیراندازی کن .گفتند ان ها دشمنان ما هستند و باید از بین بروند.
_چند نفر را کشتی؟
_نمی دانم .من واقعا نمی دانم.من فقط تفنگم را اتش میکردم.دقیقا نمی دیدم که کسی روی زمین می افتد یا نه.
_چرا شلیک می کردی؟
_اطاعت از بالا دست.
_زندگی چی هست؟
_اطاعت از بالا دست.
_تو خوشبخت بودی؟
_نمی دانم.
_ببریدش.
_ان پایین چه کار میکردی؟
_من دانشمند بودم اقا!طبیعت مثل کلافی سر در گم به هم پیچیده و نا پیدا بود.اول فکر می کردیم باز کردن این کلاف ممکن است اما بعد نا امید شدیم.ما فرضیه می دادیم،ازمایش می کردیم ،نتیجه می گرفتیم وقانون می نوشتیم و بعد می دیدیم که همه چیز اشتباه است.بارها و بارها حرف هامان را پس گرفتیم و یا ان ها را تغییر دادیم.
_چه چیز مهمی ان پایین پیدا کردی؟
_قوانین و اصول طبیعت را.پایین ان قدر زیبا بود که ما محو زیبایی ان جا شده بودیم.
_پس حسابی سرگرم شده بودید؟
_ان پایین سرگرم کننده بود.
_تو خوشبخت بودی؟
_نه،ما میخواستیم با ریاضی و فیزیک همه مسایل را حل کنیم اما سوال های زیادی بی پاسخ مانده بود .پاسخ هر سوال با خودش هزار سوال دیگر را پیش می اورد .ما بین سوال های زیادی گیج شده بودیم.چیزهای زیادی بود که حل انها از عهده ی ما بر نمی امد.سوا لها و جهل ،روح مارا میخورد.
_عاشق هم شده بودی؟
_نه.
_ببریدش.
_کار تو چی بود؟
_اجازه هست بنشینم؟
_بنشین.
_من مسئول ادم های زیادی بودم.من برای پیشرفت اقتصادی و صنعتی و توسعه سرزمین ان ها تصمیم میگرفتم.همه ی انها به من مدیونند.من سرزمین انها را اباد کردم و ...
_چه کار مفیدی انجام دادی؟
_من سرعت توسعه برنامه های اقتصادی،پروژه های صنعتی و گسترش تکنولوژی را تنظیم و طراحی می کردم..
_چه کار مهمی انجام دادی؟
_تامین ازادی،عدالت،دموکراسی و تحقق قوانین از اهداف استراتژیک تصمیم گیریهای ما بود...
_این دارد هذیان می گوید،ببریدش.
_ولی حرف های من هنوز تمام نشده!
_تا حالا هم چیز مهمی نگفته ای.
_تامین معاش و خوشبختی و سعادت بشر چیز مهمی نیست؟
_تو دیوانه ای.
_من هیچ کار مهمی نکرده ام؟
_تودیوانه ای،ببریدش!
_با من چه کار میخواهید بکنید؟
_بندازیدش تو چاه!
_ان پایین چه کار میکردی؟
_هو
_کارت چی بود؟
_هو
_تو درویشی؟
_انالحق.
_حق چیه؟
_نفس درویش.لیس فی جبتی الاالله.
_رسیده ای؟
_این راه را نهایت،صورت کجا توان بست؟
_در راهی؟
_من راهم.
_خسته ای؟
_خسته ام .تشنه ام.
_ببریدش.کمی اب به او بدهید.
_ان جا چه طور بود؟
it was busy.It was not so at the beginning but it became busy and busier.In fact we made it this way.Suddenly we noticed that there wasnot room for ourselves amonge the mess.finally we started to overcome and control the situation.But it got even worse,until we bacame lost.Every thing was becoming a real mess and vague.We were confused.Everyone tried to bring about an order but it was too little too late...In fact no one was able to see one another.Sometimes we heard someone burst but we did not care.We had no time even to glance.Even if we had ,we were unable to see him clearly.Everyone tried to stick up to himself.Therfore we felt lonely and nostalgic.We countinuously need
.to love everyone and every thing and when we loss them we could fill every sad
.what would you do during the loneliness
.Some cried suddenly and then burst and some tried to forget everything
?Is there noway out
.No,there was not
?Did you ever ask anyone for help
.No,we thougth we could save ourselves from such a mess
_زود ببریدش. حالش هیچ خوب نیست.
_پایین چطور بود؟
_سخت بود اقا.خیلی سخت بود.
تو چه کار می کردی؟
من منتظر بودم اقا.
منتظر چی؟منتظر کسی که می گفتند یک روز بهشت را با خودش خواهد اورد.ان پایین همه مایوس شده بودند ،اما من منتظر بودم .ان قدر انتظار کشیدم و نگاه کردم که چشم هایم بی سو شد اما کسی نیامد.ما داشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم.
_هیچ کاری از دست تو ساخته نبود؟
_از دست هیچ کس کاری ساخته نبود.وضع بدتر از ان بود که کسی بتواند ان را کنترل کند.شاید کسی می توانست کلیات را درست کند اما سامان دادن به جزییات از عهده ی هیچ کس بر نمی امد.همه چیز به وضوح از دست رفته بود.هیچ کس نمی دانست چه باید بکند .ان جا مثل جهنم غیر قابل تحمل بود.بهترین کاری که از دست ما ساخته یود ،این بود که منتظر بمانیم و خوب باشیم.
_خوب؟
_بله.تنها کاری که می توانستیم یکنیم این بود که خوب باشیم.اگر همه خوب می شدند ان وقت کسی که همه انتظارش را می کشیدند می امد و همه جزییات را اصلاح می کرد.جزییات به شکل تاسف باری تباه شده بود.ادمها همه در جزییات تباه می شدند اما کسی به جزییات اهمیت نمی داد.همه در فکر کلیات بودند .در کلیات انسانی وجود نداشت .من از وضعیت به وجود امده گریه ام گرفته بود .ان پایین دلم را به هم میزد.من سعی کردم خوب باشم و هم چنان منتظر بمانم .خوب بودن دشوار بود اما به نظر می رسید که تنها راه نجات است.
_ببریدش تو باغ.
*محیص:راه فرار و گریز
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.