انقدر غرق در اتفاقات این روزهام که روال زندگیم تقریبا از حالت عادی خارج شده نمی دونم چقدر می تونم پا به پای شما بیام . دلم برای شهر کتاب برای حال و هوای اون روزای همه برای احساس امنیت و آرامشی که آدم رو به مطالعه ترغیب می کنه تنگ شده . کار خوبی کردین که مجزا شدین .. من انگیزه بیشتری پیدا کردم ... یادمه شهر کتاب قدیمی آرام و بی جنجال پر از صلح و صفا بود ... برای اینجا هم روزهایی پربار آرزو می کنم و امیدوارم با مدیریت خوب دوستان همه چیز با توافق و احترام ادامه پیدا کنه ...
همگی به منزل خودتون خوش آمدید . تمام سعیم رو میکنم که ظرف امروز و حداکثر فردا آرشیو کلوب رو به اینجا منتقل کنم.و بعد از اون به جبران خلیل جبران میپردازیم
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
این قناعت تو، عجب دل مرا می شکند... این چیزی نخواستنت، و با هر چه که هست ساختنت... این چشم و دست و زبان توقع نداشتنت، و به آن سوی پرچین ها نگاه نکردنت ... کاش کاری می فرمودی دشوار ناممکن، که من به خاطر تو سهل ممکنش می کردم... کاش چیزی می خواستی مطلقا نایاب، که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته ها می آوردم... کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان، تو را سخت طولانی و عمیق بخندانم... کاش می توانستم همچون مهربانترین مادران، رد اشک را از گونه هایت بزدایم... کاش نامه یی بودم، حتی یک بار، با خوبترین اخبار... کاش بالشی بودم، نرم، برای لحظه های سنگین خستگی هایت کاش ای کاش که اشاره یی داشتی، امری داشتی، امری داشتی، نیازی داشتی، رویای دور و درازی داشتی... آه که این قناعت تو، این قناعت تو دل مرا عجیب می شکند...
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
نامه سوم بیزاری از اظهار حق شناسی چیز نادری است و تنها در مردان برجسته ای بروز میکند که از میان فقیرترین طبقات برخواسته اند و در هر قدم مجبور بوده اند کمک هایی را قبول کنند که تقریبا همیشه به زهر اهانت آلوده بوده است.(رومن رولان)
قدر شناسی موهبتی نیست که هر انسان کوچک (از جنبه انسانی) و یاحتی هر انسان بزرگ(از تمام جوانب انسانی و اجتماعی و...) داشته باشد .این اصل سالهاست که در اجتماعات بیمار بشر امروزی لانه گزیده است . روزانه در اطراف خود بسیار مواردی را میبینیم که همسر،فرزند ،دوست یا همکار با پیشرفت و پیشی گرفتن از همراهان خود بدون یادآوری تاثیر همین اطرافیان در این موفقیت چگونه راه خود را از انها جدا میکنند و بی یاداوری زحمات و سرمایه های مادی یا معنوی گذاشته شده برای او گذشته خود راسهوا به فراموشی میسپارند و به وضوح مصداق جمله رومن رولان میشوند.
قدر شناسی نادر ابراهیمی در این نامه میتونه نشانه روح بزرگ و فکر زیبای این مرد باشه . به زبان عامیانه هر زنی که یکی از این نامه ها در زندگی از همراهش دریافت کنه بی شک سر به اوج خواهد سایید!
البته در زمانی که رومن رولان کتاب ژان کریستف رو مینوشته این صفت چیز نادری بوده .امروزه حق شناسی چیز نادری هست!!
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
شما اینجا هستید: صفحه اصلی کلوب های نی نی سایت شهر کتاب(اثار احمد محمود) 24 اسفند 1387 شهر کتاب(اثار احمد محمود) 24 اسفند 1387
یگانه
1387/12/24 11:40 ق.ظ
نامه سوم بیزاری از اظهار حق شناسی چیز نادری است و تنها در مردان برجسته ای بروز میکند که از میان فقیرترین طبقات برخواسته اند و در هر قدم مجبور بوده اند کمک هایی را قبول کنند که تقریبا همیشه به زهر اهانت آلوده بوده است.(رومن رولان)
قدر شناسی موهبتی نیست که هر انسان کوچک (از جنبه انسانی) و یاحتی هر انسان بزرگ(از تمام جوانب انسانی و اجتماعی و...) داشته باشد .این اصل سالهاست که در اجتماعات بیمار بشر امروزی لانه گزیده است . روزانه در اطراف خود بسیار مواردی را میبینیم که همسر،فرزند ،دوست یا همکار با پیشرفت و پیشی گرفتن از همراهان خود بدون یادآوری تاثیر همین اطرافیان در این موفقیت چگونه راه خود را از انها جدا میکنند و بی یاداوری زحمات و سرمایه های مادی یا معنوی گذاشته شده برای او گذشته خود راسهوا به فراموشی میسپارند و به وضوح مصداق جمله رومن رولان میشوند.
قدر شناسی نادر ابراهیمی در این نامه میتونه نشانه روح بزرگ و فکر زیبای این مرد باشه . به زبان عامیانه هر زنی که یکی از این نامه ها در زندگی از همراهش دریافت کنه بی شک سر به اوج خواهد سایید!
البته در زمانی که رومن رولان کتاب ژان کریستف رو مینوشته این صفت چیز نادری بوده .امروزه حق شناسی چیز نادری هست!!
پاپاگینا
1387/12/24 11:48 ق.ظ
بچه ها من چهل نامه ....رو ندارم.اما دارم از نوشته هاتون لذت میبرم. یگانه جون چه عجب .دلمون واست تنگ شده بود.
نیمفادورا
1387/12/24 8:03 ب.ظ
این مطلبی که قول داده بودم راجع به بار دیگر شهری که دوست می داشتم بنویسم! از مقدمه ی (چهار کوارتت- تی اس الیوت- ترجمه ی مهرداد صمدی- ویرایش و یادداشت ها از نادر ابراهیمی- انتشارات فکر روز) سعی کردم رسم الخط کتاب رو رعایت کنم... ***
آنوقت ها، من عادتم بود که شبه تا صبح بنویسم- از دوازدهِ شب تا ششِ صبح. مُجرّد بودم، و سکوت، توانایی های ناچیزم را توسعه می داد. راست گفته اند که در تنِ سکوت، نوعی موسیقی جاری ست. بود. و من، تکیه می کردم به آن موسیقی و داستانِ عاشقانه ی هلیا یا بار دیگر شهری که دوست می داشتم را می نوشتم. و مهرداد صمدی، چترش را باز کرده بود بالای سرِ من، که مبادا آفتابِ نیمه شب بسوزاندم و کلافه ام کند. نیمه های شب، ساعتِ یک، دو، یا سه ی بعد از نصف شب، همراه همسرش جمیله ی صمدی می آمد کنارِ پنجره ی خانه ی من- پای پنجره. سنگی چیزی پیدا می کرد و می انداخت. شیشه که صدا می کرد، قلبم باز می شد. نه. به طپش می افتاد. همه اش منتظرشان بودم. اعتماد به نفسِ کافی نداشتم. داستان را به شیوه ی سیلانِ ذهن می نوشتم. تا فرو نمی رفتم و قطع ارتباطِ با بیرون نمی کردم، نمی توانستم بنویسم. با وجود این، در نقطه یی از ذهنم، اسیر صدای سنگ بر شیشه بودم. مثل برق می دویدم پایین، در را باز می کردم و شادمانه از آنها استقبال می کردم. قهوه ی تازه می گذاشتم. می آمدند. می نشستند لب تخت خواب. صندلی، همان یکی را داشتم که خودم رویش می نشستم- پشت میز. مهرداد می گفت: تا اینجا را که نوشته یی بخوان! من با اضطراب و التهاب می خواندم. اغلب، وسطِ خواندنم عصبانی می شد. می گفت: بَد می خوانی. مطلب را نمی فهمی. بده به من! عجب نفوذی داشت، آن هم روی آدمِ پُرمُدعایی مثل من. می گرفت و می خواند، با آن صدای بَمِ نافذِ تکان دهنده اش. نه. نمی خواهم از او افسانه ای بسازم. لااقل در اینجا نمی خواهم. امّا من، فقط وقتی که او نوشته ام را می خواند، موسیقیِ داستانم را حس می کردم و به گریه می افتادم، و گریه می کردم. و اینطور شد که کتاب را به خود آنها- مهرداد و جمیله ی صمدی- تقدیم کردم. و بعدها، خیلی سعی کردم همه ی آنچه را که در آن حالتِ خالصانه ی سیلان نوشته بودم بفهمم. ممکن نشد. و او هم نبود- و نیست- که بفهماندم. *** این تکه را هم به مناسبت هفته ی فروغ در کلوب دوستداران شعر و ادبیات دلم نیومد اضافه نکنم (از همان منبع) *** روزی که فروغ را می خواستند به خاک بسپارند، از روحانیان، هیچکس بر مُرده اش نماز نگذاشت. مُرده ی فروغ بر زمین مانده بود و حدود چهارصد ادیب و هنرمند و شاعر و نویسنده هم آنجا بودند، همه معطّل- حتّی آنکه خیلی ادّعای مسلمان بودن داشت. مهرداد صمدی رفت آن جلو، پیشِ فروغ ایستاد و همه پشت سرش ایستادند. او نماز میّت را خواند، و دعاهای مربوط به میّت را هم. عجب سکوتی بود.
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.