2777
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148252 بازدید | 2291 پست
این داستان واقعی است



خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.
منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: مایل هستیم رییس را ببینیم..
منشی با بی حوصلگی گفت: ایشان امروز گرفتارند.
خانم جواب داد: ما منتظر خواهیم شد.

منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.

خانم به او گفت: ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد.. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.

رییس با غیظ گفت : خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.
خانم به سرعت توضیح داد: آه… نه…. نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.

رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.

خانم یک لحظه سکوت کرد.. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟

شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ “لیلاند استنفورد” بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:

دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

فافا
کجااااااااااااااااااااااااااااااا؟
شوک شدم دختر جون چرا بی مقدمه؟این طوری؟
امیدوارم هر کجا میری و به هر کاری مشغول میشی همیشه موفق باشی دختر مهربون.

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
من خیلی حساسم بچه ها واقعا شوکه شدم از این حرکت فافا و دلم هزار راه رفت.
شاید تا مدتی نیام به این تاپیک و تبادل نظر فرهنگی هنری.

کاش میشد یه توضیح کوچولو میدادی دختر.حد اقل بدونم حالت خوبه و به خوشی داری میری.
:(

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
بچه ها موافقید هر کدوم 1 مینی مال بنویسیم ؟ و نتیجه اش هر چی شد بدون در نظر گرفتن سنجش شخصی اینجا بذاریم ؟
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
سلام به همگی/فا فا جون کجا بی خبر رفتی؟

من موافقم مسیحا جون ولی نمیدانم این چیزی که میخواهم بنویسم میشه بهش مینی مال گفت یا نه.
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
12_یک لحظه ماتش برد خیلی دیر رسیده بود دیگه کاری از دستش ساخته نبود

بلاخره کار خودشو کرده بود.

پسر کوچکش پیروزمندانه به اثر هنری که با ماژیک رو دیوار خلق کرده بود لبخند میزد.
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
ای وای
مسیحا
خیلی حالم گرفته بود از این رفتن ناگهانی فافا
رفتم وبلاگت و یه سر هم به وبلاگ صبا زدم و دیشب انقدر گریه کردم که چشمام میسوخت.
........

چی بگم؟شاید بهتره انقدر حساس نباشم.


گیتا جان
مرسی خانم از ابراز لطفی که کردی.امیدوارم بیشتر بیای و با هم در ارتباط باشیم.

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
*************** داستان شماره ی 2*******************




من که یک مینی مال فی البداهه نوشتم.اینم دومیش.


عروس بسته ی کادو را به طرف مادر شوهرش گرفت و گفت:مامان روزتون مبارک.
مادر شوهر که طبق معمول یک لنگه ی ابرو را بالا داده بود با باز کردن کاغذ و دیدن همان شومیز صدفی رنگی که ماه پیش پشت ویترین مغازه دلش را برده بود گل از گلش شکفت و انقدر خوشحال شد که دختر را بوسید و گفت:سلیقه ت محشره دختر جون اینو با انتخاب پسرم بهم ثابت کردی و با این کادو مهر تایید بهش زدی.
دختر با شرم همیشگی گفت:میدونید چقدر کاراگاه بازی کردم تا شما متوجه نشید 1 ماه پیش که ازتون پرسیدم "وای چقدر لاغر شدید مامان جان الان سایزتون چنده؟" برای همین پرسیده بودم.
مادر شوهر اما وارفت.........
چون برای رقابت با عروس زیبا و خوش اندامش 2 سایز دروغ گفته بود!!!!!!!


بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
این هم یک فی البداهه که چندان هم بی ربط به مسائل روز نیست.(روز زن و مادر) پیشاپیش مبارک.

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
-دهن خوشبوتو بیار جلو
-سکوت
-نه فقط صورتم که همه ی وجودم از حرارت اشتیاقت شعله می کشه
-نگاهی مشتاق
-انگار قرنهاس که منتظرم گل من
-(صدای بوسه ای آرام)
-امشب بهترین شب عمرمه نازنینم
...
قطره اشکی از چشم زن جوان چکید و با سرعت رفت تا این تاریخ را در دفتر خاطراتش ثبت کند:
"اولین باری که مرا بوسیدی کـــــــــــودکـــــــــم"
خــدایا؛دخترم حسـود نیست، دروغـگو نیست، ناســـپاس نیست، نامهـــــربون نیست، بداخـــــلاق نیست، غیبــــت نمی کنه، تهـــمت نمی زنه، دلــــی رو نمی شـــکنه ...**خودت کمــــــکـــــــــم کن اینا رو یادش نـــــــــــــــــدم** ...
اینم دومین مینی مال من که همین الان خلق شد
من باهات موافقم مسیحا جان
ضمن این که من اون یکی مینی مال رو (البته اگه بشه یه همچین اسم بزرگی روش گذاشت) بردم تو کلوپ مامانای کتابخون و اونجا کلی ایراد بهش وارد شد که باعث شد از دید خواننده هم بهش نگاه کنم و به نظرم دیدم رو خیلی بازتر کرد
نظر من اینه که مینی مال های همدیگه رو نقد هم بکنیم چون بچه های باذوقی اینجا هستن که من به شخصه خوشحال می شم نظرشونو بدونم
البته اگر دوستان موافق باشن
خــدایا؛دخترم حسـود نیست، دروغـگو نیست، ناســـپاس نیست، نامهـــــربون نیست، بداخـــــلاق نیست، غیبــــت نمی کنه، تهـــمت نمی زنه، دلــــی رو نمی شـــکنه ...**خودت کمــــــکـــــــــم کن اینا رو یادش نـــــــــــــــــدم** ...
مسیحا جان منم هستم (برای خلق مینی مال) داستان صبا رو همون اولین باری که وبلاگت و دیدم خوندم و سوختم...
سارا جون طنز جالبی بود، باعث شد لبخندی هر چند کوتاه به لبم بیاد!
بچه ها هیچ دقت کردین که خیلی از لحظات زندگی ما خودش یه مینی مال واقعیه! مثل نمونه هایی که قاصدک و سمانه عزیز نوشتن.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
توسط   نخودی_سابق  |  1 روز پیش
توسط   setin98  |  2 روز پیش