این شعرم 3 سال پیش تو مسابقه شعر دانشگاهمون اول شد:
در کلاس فلسفه , خالی ز هر فلسفه ایم ..
جوی آرامیست
میبرد مارا با خود
تا قنات اولّی !
در مقابل ,
ساده دل دختری از جنس حریر
غرق در یک تصویر
که در آن عکس عروس و داماد
با نگاهی دلشاد
دخترک را به ته جاده ی حسرت بردند
استاد , محو در اندیشه ی اسپی نوزا !**
دو پسر پشت سرم
یکی از نان و یکی از غم نان میگوید
صحبت از شام شب و مهمانی است
گوشی n95 خریدست انگار
سور یک نادانیست
درس استاد , هگل ,هابز, روسو
دوستانم غمزده ,ناباور
عاجزانه ز همه عقربه ها میخواهند
زودتر از پی هم بگریزند
من خام و مبهوت
روی برگی که پسِ آن درس است
میکشم نقاشی, از یک دست
به امیدی که بگیرد جانی
بگشاید در هر پنجره را
و مرا با خود ازاینجا ببرد
سوی یک نهر بزرگ
این قنات کوچک
جای بس تاریکی است
نتوان شست درآن اندیشه
یا که حتی بتوانیم به دل
آبی از عشق زنیم
حرفهای استاد , باز هم آنتولوژی ست؟
مکتب اصل وقوع؟
یا که ابزار شناخت؟
طرح دستی که کشیدم , مغموم
بست آهسته در پنجره را
بهترین لحظه ی ساعات کلاس نزدیک است
تا شنیدم که همه میگویند
با صدایی ناشاد
باز هم , خسته نباشید استاد !
بهتر
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.