2777
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148252 بازدید | 2291 پست
بچه ها اینجا یک سری شعر از مارگوت بیکل هست با صدای احمد شاملو و پیانو بابک بیات ( که هنوز مرگش را باور نکردم ) شنیدنش خالی از لطف نیست .امیدوارم همانطور که من لذت بردم شما هم ببرید .
http://www.parand.se/ra-shamlo-sokout.htm
( سکوت سرشار از ناگفته هاست) اشعار مارگوت بیگل با ترجمه احمد شاملو

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

***
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم

***

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
***
از بخت یاری ماست شاید، که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد

***
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم

***
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد

***
چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین
آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری ...

***
پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
استواری امن زمین را زیر پای خویش...

***
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان!
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه...

***
هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
و به تو!
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید

***
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما

تو و من

***
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است

***
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت

***
به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم

و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود

***
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
فریاد می کشم که ترکم گفتند!
چرا از خود نمی پرسم:
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟

آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود

***
بی اعتمادی دری است
خودستایی چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن

از رخنه هایش تنفس می کنیم

***
تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشاییم
بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست

راهی به جز اینم نیست!

***
ازکسی نمی پرسند
جه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید
از عادات انسانیش نمی پرسند ، ازخویشتنش نمی پرسند
زمانی به ناگاه
باید با آن رودرروی درآید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فروریختن را
تا دیگربار
بتواند که برخیزد

***
گذشته می گذرد
حال ،طماع است

آینده هجوم می آورد

بهتراست بگویمت
برگذشته چیره شو
حال را داوری کن
وآینده را بیاغاز

***
وقتی که مرگ مارا برباید

- تو را و مرا-

نباید که درپایان راهمان
علامت سوالی برجای بماند
تنها نقطه ای ساده
همین وبس
چرا که ما
درحیات کوتاه خویش
فرصت های بی شماری داریم

که دریابیشان

سکوت سرشار از ناگفته هاست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

وااااااااااای ... این سکوت سرشار از ناگفته هاست رو بیش از 8 ساله که تقریبا دایم دارم گوش میدم . صدای شاملو , احساسش و موسیقی مرحوم بیات محشره.


اشعار خانم مارگوت بیکل خیلی قشنگن اما چیزی که قشنگتره فرم ترجمه ی شاملوست که کاملا منحصر به فرده و حتم دارم اگر کس دیگه ای ترجمه کرده بود هرگز انقدر دلنشین نمیشد.

باز هم مرسی نگاه خوب :)
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
دیگر جا نیست
قلبت پر از اندوه است....آسمانهای تو آبی رنگی گرمایش را از دست داده است
زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زندگی می کنی
بر زمین تو ؛باران چهره عشقهایت را پر آبله می کنند
پرندگانت همه مرده اند
در صحرایی بی سایه و بی پرنده زندگی می کنی
آنجا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود
دیگر جا نیست
قلبت پر از اندوه است
خدایان همه آسمانهایت به خاک افتاده اند
چون کودکی بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی......و غروری کودن تو را از گریستن پرهیزت می دهد
این است انسانی که از خود ساخته ای....
از انسانی که من دوست می داشتم....که من دوست می دارم !
دوشادوش زندگی در همه نبردها جنگیده بودی
نفرین خدایان در تو کارگر نبود
و اکنون نا توان و سرد
مرا در برابر تنهایی به زانو در می آوری
آیا تو جلوه روشنی از تقدیر مصنوع انسانهای قرن مایی؟
انسانهایی که من دوست می داشتم....که من دوست می دارم؟
دیگر جا نیست
قلبت پر از اندوه است
می ترسی به تو بگویم تو از زندگی می ترسی
از مرگ بیشتر از زندگی
و از عشق بیشتر از هر دو می ترسی
به تاریکی نگاه می کنی
از وحشت می لرزی
و مرا در کنار خود از یاد می بری
کلارا خانس، این شعر را پس از دیداری در سال 78 با احمد شاملو نوشته است.
شعر از کلارا خانس، ترجمه‌ی محسن عمادی

پرکشیدن بر چشم‌انداز سوزان و
بر قله‌های پربرف
تا سرسبزی‌ها:
این‌جا برمن است و حالا صداها در سرم گرد می‌آیند و
در آن صدا یگانه می‌شوند:
از آن شب
که در اتاقی تاریک از دیدار خبر دادند.
آری، به "برمن" باز می‌گردم
و دیگر بار این دوری‌است
که بر دقایقِ دلواپسی افزوده می‌شود.

نامه‌ای که در هوا چرخید و
من که نمی‌دانم چگونه باید نوشت، آن‌جا که پاسخی نیست
و حضور بی وقفه‌ی شعر، دیگربار
تنیده به وقایع موطن جوانی
با نامه‌ای و عکسی در روزنامه
و تصویرش در اعتراضِ دانشجویان.

"برمن" اما رسیدن است و
بی‌درنگ سلام‌کردن به سعید، شاعری که به آلمانی می‌نویسد.
با او از شاملو سخن‌گفتن است و
نظاره‌ی چشمانش که غرق اشک‌ می‌شوند.
می‌شنوم:
"بزرگ بود، یک‌تنه، چندین مرد بود
هیچ‌کس قهرمانان را نسرود
آن‌گونه که او..."
نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت...

پس تقلای واژه پنهان شد
اما انعکاس لرزش نخستین‌اش در هوا باقی‌ماند
چنین است که خیالم را رها نمی‌کند
جوانی که با من از موطنِ سلاخان و پرندگان می‌گوید

"برایتن برایتنباخ" اما این‌جاست. خوش‌پوش و مودب،
می‌گوید : "زندان را که رهاکردم" و ناگاه رضا به خیالم در می‌آید
و مخاطره‌ی فیلم‌هایش.
و دیگران
در جستجوی ویرانه‌هایی و اسبی سفید.

همیشه اسبی است در آخرین شعرهایم
همیشه شقایق و سوگِ سیاوش
همیشه آتشی در درون
و رقصِ شعله‌ها در پیچک‌های پارک برمن
که "برمن" پارکی است و رودی آرام با مرغابی‌ها
و وقارِ سربزیرِ درختانی که در آب‌ها برگ می‌شویند!
رد کردن پلی و گم‌شدن در کوچه‌ی "بوچر استراسه"
و ناگهان نام "پائولو مادرسون بکر" را می‌یابم
حالا "ریلکه" در فضا شناور است
تازه می‌فهمم
درست مثلِ مردِ کوری که چیزی را درمی‌یابد
و مرگت را درمی‌یابم بی‌آن‌که برایش نامی داشته‌باشم.
ریلکه برایش نوشته‌بود.
و من نیز چنین احساس می‌کنم، درست مثل زن کوری که ...

نه در خیابان‌ها
و نه در میدان‌چه‌ی بازار
هیچ‌کس نیست
که به "نوازندگان برمن" اندیشه کند
به نمای "سان پدرو"
و موزه‌ای که در شعر کوتاه شاعری گشایش یافت.
پیچک‌هایی که امروز کناره‌های راه را می‌پوشانند،
به انبوهی پیچک‌های"چتووی یانوک" هستند
وقتی او به دیدار "سیدونیا نادهرن" می‌رفت،
این‌جا اما، بالاتر از همه در "برمن"
"کلارا وستهوف" ، "یار شیرین"‌اش
و هشیواری به هر آن‌چه دیری نمی‌پاید.

بیقرار ‌زیستی
که میدانستی این، همه نیست
زندگی، فقط یک بخش دارد و کدام بخش؟
زندگی فقط صدایی است و از کجا میآید؟
زندگی، فقط معنایی دارد
پیوسته به دوایر بسیار فضا
که به‌سوی دوری رشد می‌کنند ...

آن دایره، آری، بزرگ ‌می‌شود
در شعر بزرگ‌ می‌شود
به سوی زندگی‌هایی که دیگر نمی‌توانند باشند
و به سوی مرگِ عاشقان.
و کسی در اعماق درمی‌یابد:
که هر فرشته‌ای موحش‌ است
و شعر موحش است و زیباست
چرا که شعر، هفت‌آسمان را از هم می‌درد
ما را نیز
و ما خود را در آن از هم می‌دریم
تا حتی در عدم خانه‌کنیم
در عدم، آری
اما شاید در آن عدم که به برقِ شعرِ تازه‌ی او مصلوب می‌شود:
این بندبازی‌ها
درمغاک شبی سمج
که ساعات را زخم می‌زند...

هر فرشته‌ای موحش است و این جوان
با آن جوانک آلمانی، نیکلای، در تقابل است
که غزل می‌سراید و "هنرِ فوگ" می‌خواند.

شعر، حضوری بی‌بازگشت است
و فراموشی را بدان راه نیست،
شاید تنها امکانِ فراموشی همان شعر باشد.
بی نسیان. و با این حال
من همه‌چیز را از یاد می‌برم
وقتی چیزی می‌خوانم و نام بوبروسکی را می‌برم.

تک و پو آغاز می‌شود
شهرت بوبروسکی صحنه‌ایست
که "میخاییل آگوستین" به من می‌بخشد.
"سویاتا هات" کتاب‌هایش را بر دست‌هایم می‌گذارد
و با من از "ناچیکتا" می‌گوید
که مرگ، سه آرزویش را برآورده‌کرد
چه مشتاق بود که معنای زندگی را دریابد.
در امتدادِ خیابان‌های برمن که به رودخانه سرازیر می‌شوند
و در جاده‌ای پردرخت
پرسشِ "ناچیکتا" را تکرار می‌کنم.
چراکه آن جوان برایم ‌نوشت: " آرزوها در بندمان می‌کنند"،

سیل حزن دلم را برمی‌آشوبد
و مهِ صبح‌گاهی را می‌جویم...

سخن نگفتن!
من خود، سکوتم.
لب‌فروبسته چرا که پاسخی نیست!
سخنی نگفتن، هرگز!
اما زبان تسخیرم می‌کند.
بوبروسکی گفت درخت
بزرگ‌تر از شب
با نفس‌های دریاچه‌های دره و
با زمزمه‌ی فراز سکوت
درخت زندگی،
زندگی
زندگی فراز سکوت
فرو یا فرای سکوت
از این روست که فقط می‌توان پاسخ‌داد:" زنده‌ام!"
شاید زندگیمان اینجا
در چشم‌اندازی به سرسبزی مازندران
و آنجا که بوبروسکی شعرهایش را می‌نوشت
در مسیرِ کار. -"بریگیته اولس‌چینسکی"
گفت که او با "پل سلان" دوست بوده‌است.


"بریگیته" عصاره‌ی شعرها را می‌گیرد
شعرهایش تندیس روبان‌های مرتب‌اند،
"یواخیم سارتوریوس" اما
شعرها را رها می‌کند که بخرامند!

"قصدِ آواز نداری؟" مارتین می‌پرسد
و پیشِ نگاه‌مان روتردام قدمی‌کشد
پارکی و بساط کتاب‌فروشان
محمود درویش و آدونیس
داغلارجا که پادشاهان را می‌ماند.
فیلمی که رخصت نیافت از شاملو بگوید
دلاوریش را
کوهِ رنج و پای بریده‌اش را.

و آن عصرِ زلال که مرا پرمی‌کند
و ازشرمِ حضور تا انفجار شادی‌ها می‌بردم
چهره‌ی آیدا و دوستان
و او، ایستاده چون زبان
چنان درختی فراسوی سکوت.
به مارتین می‌گویم: "رفتم که او را ببینم..."
و مردی جوان در ایران است، شاعری شگفت...
ناگهان از اسب بر زمین می‌افتم
هنوز نمی‌دانم که چگونه به او بنویسم

همه چیزی عبث می‌نماید
جایی که زندگی پرندگان هر روز برابر سلاخان می‌گذرد.
نگاهی می‌اندازم به مرد کره‌ای
که صدایی مضحک دارد
اما نمی‌توانم انگلیسی‌ها را تحسین نکنم
و بازیهای آواییشان را،
و آن شاعره‌ی ایرلندی را
که پیش از هر شعر می‌گوید
که هر کسی در آن دلیل نوشتنش را پیدا می‌کند.
می‌توانستم چون آن‌ها باشم
ناگفته‌ایست اما، که باید گفته‌شود
فقط یکی
و در تئاتر احساسم را بر "بوبروسکی" فاش می‌کنم
نواری از ملودی ساکسیفون بدست می‌کنم
تا گیسوی صدایم را بافه کنم و با او به سخن درآیم
و در این مکالمه از یاد می‌برم...

امسال سالِ خطاهای مکرر است
در رفت، قطار را گم می‌کنم
در برگشت، ایست‌گاه را
تلق‌تلق قطار و اندیشه‌ها
شکل‌های استیصالی واحدند...
برمن این است: سری که به ناگاه نقشِ تهی می‌زند.
چون نامه‌ای که در شکنندگی خویش سفید نوشته می‌شود.
زندگی تنها یک بخش است...
و آنجا، چنان دور که کناره‌ایش نیست،
ایمان به عشق به سرعت باد می‌گذرد.
زندگی فقط همین لحظات است ، آن لحظات یگانه
که جاودانگی است:
دیدار از احمد شاملو
یا کلمات "مارتین" : "آیا در خطر است؟"

کمین، که به تهدید چشم می‌دراند و
باد که گِرد بر گِردش سیم‌های خاردار می‌تند،
زندان‌هایی که از پرندگان پرمی‌شوند.
و آن‌جوان
آن عکس روزنامه که بی‌شک اوست با دوستش
و قطعیتی که آدمی را میخ‌کوب می‌کند!
و پوستری که بالاسرشان اعتراض می‌کند به "حرکتِ غیرقانونیِ گروه‌هایِ فشار"
اما عشق را چه توانیست در برابرِ اربابانِ جهان
هشیواری که من می‌گویم
و"نه، ممکن نیست" که سعید با من می‌گوید
و هشیواری پشتِ در می‌ماند تا باز هم تاخیرکند...

و سعید به شاملو باز می‌گردد
به کلماتش در آمریکا
و شهامتش در بازگشت
"تا روز مرگش
هرچه را که باید، گفت
و وقتی مرد، آیدا به باغچه رفت، گلی چید و برپای او نهاد"
گل را می‌بینم
به سرخی شعله‌ها
و دستان آیدا را
در آئینی چنان کهن که پرانام هندوها
روشنی را در درختان می‌بینم و در بوته‌های رسیده
و نخستین کلماتی را میشنوم که او با من گفت:
"آیا به شعرهای من می‌ماند آیدا؟"
بانوی باران است آیا؟


آنگاه بانوی پرغرورِ عشقِ خود را دیدم
در آستانه‌ی پرنیلوفر
که به آسمانِ بارانی می‌اندیشید...

بی شک اوست و شعر به دوایری می‌پیوندد
که در فواصل گسترده می‌شوند
و ما باید چنین می‌کردیم
می‌پیوستیم و در فاصله‌ها می‌بالیدیم
اما چگونه می‌بایست...
حالا به "جیری اورتن" فکرمی‌کنم.
روزی که می‌مرد بیست و دو ساله می‌شد
و چون یهودی بود
هیچ بیمارستانی او را نپذیرفت.

به تو می‌نویسم کارینا
و نمی‌دانم که آیا زنده‌ای ...
شکننده، آری. شکننده و سخت
چونان سخت که از پراگِ اشغالی بیرون نیایی
و روز به روز محاصره‌ای که تنگ‌تر می‌شود را بنویسی

به تو می‌نویسم کارینا
و نمی‌دانم که آیا زنده‌ام!

او می‌دانست چه بنویسد
رنجش با مخاطره‌ی زیستن همراه‌شده‌بود
من اما...
اگر بگویم "لک‌لک‌ها"
با جوانی که لک‌لک‌هایش در دریاچه مرده‌اند
در دریاچه‌ی محصورِ بیدهای مجنون!
"شعر" بگویم اگر، شاهد از او میآورد
که باید شیپور باشد نه لالایی
سازها ترانه‌ی خون میکنند
اگر از آهنگ حرفی در میان آرم
غیاب را اگر یادآور شوم
یارش در بوسه شکلِ غیاب می‌گیرد
که دوست‌داشتن جنگ است
در موطنِ سلاخان و پرندگان!
و او چگونه از دستانش حفاظی پولادین می‌کَند
تا پرندگان را به صدفِ دستانش نگاه‌بانی کند!
چگونه باید ایمان داشت؟

وقتی که دل می‌گیرد در پارک "برمن"
کنار پیچک‌ها و سنبله‌های آبی،
باید بایستی و ببینی
که رود را سریدنِ مرغابی آشفته‌کرده‌است
و چهره‌ات که به دایره‌ها پیوسته‌است
کلماتِ شاملو را تکرارمی‌کند تا تو آن‌ها را نقش جان خود کنی:
ــآه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!
مسیحا جان....

از شعرهات لذت بردم....اما هر بار که میخونمش (سهم من از تو) اشکمو در میاره! ( توی فتوشاپ درستش کردم واسه تصویر
دسکتاپ )

با شعر (سهم من از تو) انگار زندگی منو به تصویر کشیدی....

عالیه دوست عزیز...

دوستون دارم هزار تا
ممنونم از این همه احساسات قشنگ و شعر های قشنگ.


بچه ها تورو خدا کمک کنیددددددددددددددد
منم دلم قصه های بچه گی قصه ی شاه پریون خاله سوسکه ماه پیشونی پیرزنی که خونش قد قوطی کبریت بود و..................... رو میخوام از کجا باید جمشون کنم این همه قصه رو؟

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است


چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:
ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.
گفت:
ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی کمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم
غلط زیادی که جریمه ندارد.
کتاب کوچه
احمد شاملو

درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
قاصدک محشرررررررر بود.وای که من چقدر تو این تاپیک چیز یاد گرفتم.ممنونم.حالا دیگه فهمیدم چه کشکی چه پشمی از کجا اومده.
:))))))


مسیحا جون
این کتاب رو توی شهر کتاب که نمیتونم گیر بیارم.میتونم؟

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
کتاب کوچه را خیلی دوست داشتم . سارا جان من از آدینه بوک خریدم برام پست کرد . شما اگه تهرانی می تونید حضوری برید بخرید .

هورراااااااااااااااااا بعد از کلی انتظار امروز کتاب سوم به دستم رسید . یک داستانش را خوندم . داستان یک شاهکار از آنتون چخوف خیلی دوستش داشتم . تایپ می کنم شب می گذارم تا شما هم بخونید.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   reyhaneee  |  3 ساعت پیش
توسط   iminam  |  3 ساعت پیش
توسط   ramin_gold  |  4 ساعت پیش