2777
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148252 بازدید | 2291 پست
آره نگاه کتاب سوم داستاناش عالیه .


سارا جان زنگ بزن انتشارات برات با پیک میفرستن خونه هر 12 تا کتاب رو.
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

یک شاهکار
آنتوان چخوف , احمد شاملو

ساشینکا , بسته یی را که لفاف روزنامه داشت زیر بغل خود جا به جا کرد و در اتاق دکتر را گشود . دلش مثل ساعت می زد .
دکتر کاشلخوف , همین که چشمش به مریض سابق خود بچه ی یکی یک دانه ی مادام اسمیرنووای عتیقه فروش افتاد گل از گل اش شکفت :
-اوه , فرزندم .... حالت که خوب است ها ؟
ساشا که از دستپاچگی و خجالت یکریز مژه می زد و این پا و آن پا می کرد , تته پته کنان گفت :
-مامانم خیلی سلام رساند و گفت تا عمر داریم ممنون محبت های شماییم . آخر-می دانید دیگر- مامانم فقط من یکی را دارد , و اگر شما نبودید حالا دیگر مرا هم نداشت ... هم من و هم مامانم هر دو تایی مان خجالت زده ی محبت های شماییم دکتر.
دکتر تو حرف ساشا دوید و با لحن پر از محبتی گفت :
-اوه,نه نه , کوچولوی عزیزم , اصلا این چه حرفیه ؟ چه من و چه یک دکتر دیگر , فرقی نمی کند . وظیفه ی ما دکترها همین است . چیز فوق العاده یی که نیست... حالا چرا ایستاده ای پسرم ؟ چرا نمی نشینی ؟
ساشا همانطور سرپا به حرف خود ادامه داد و گفت :
- باشد . بالاخره مامانم فقط من یکی را دارد , و وظیفه ی خود می داند که زحمت ها و محبت های شما را یک جوری جبران کند . حیف که دست و بال مان تنگ است و نمی توانیم آن طور که باید از زیر خجالت تان در آییم . خدا خودش شاهد است که از این بابت چقدر ناراحتیم . این است که بالاخره این ... این چیز ناقابل را آورده ام خدمت تان ..... یک مجسمه ی مفرغی ست که نمی دانم . می گویند یک " شاهکار هنری " است .... درست نمی دانم ....
دکتر که دست هایش را به دو طرف باز کرده بود ولشان کرد که از دو طرف بدنش به ران هایش خورد و از روی عدم رضایت گفت :
- اوووه ه ه ه ه !
و در مدتی که ساشا سرگرم باز کردن لفاف مجسمه بود ادامه داد که :
- آخر این کارها یعنی چه ؟ مگر من چه کار فوق العاده یی انجام داده ام که شما این جور خودتان را توی زحمت می اندازید ؟
و ساشا اسمیرنوف هم , به عنوان جلوگیری از تعارف و استنکاف دکتر گفت :
-نه خیر دکتر , بی گفت و گو باید قبولش بفرمایید , و گرنه مامانم سخت دلخور می شود .... ببینید : یک چیز عتیقه است از آن شاهکارهای هنری ست که لنگه ش پیدا نمی شود . البته قابل شما ندارد اما – خب دیگر – یادگاری ست که از خدا بیامرز پدرم مانده ... هر چه خاک اوست , عمر شما باشد !! شغلش خرید و فروش آثار هنری مفرغی به اصطلاح "عتیقه" بود . همین کاری که حالا من و مامانم می کنیم .
بسته باز شد و ساشا مجسمه را روی میز , دکتر گذاشت : یک اثر هنری , یک شاهکار , یک چیز بی نظیر , یک چیز فوق العاده , خارق العاده , که ریزه کاری های آن در دایره ی وصف و بیان نمی گنجد . نه ریزه کاری های هنریش , نه ریزه کاری های فکریش چون که ( البته گمان نمی کنم موفق بشوم , ولی تا حد امکان می کوشم تا جایی که " بشود گفت " در بیان جزئیاتش پیشروی کنم . )
این مجسمه , در واقع " مجسمه " نبود .
یک شمعدان سه شاخه بود که دو زن , دوزن مظهر جذابیت و زیبایی و کشش غریزی , آن را بر پا داشته بودند اما مجسمه ساز چرب دست جموش نخواسته بود که علت وجودی این دو زن , فقط همان بالا نگه داشتن شاخه های شمعدان باشد و رسالت شان تنها در همین مرحله پایان پذیرد و ناقلای رند , بلند کردن پایه ی شمعدان را بهانه قرار داده چنان آتشی در زوایای تن آنها بر افروخته بود که چیزهای دیگر را هم ... ( اوه خواننده ی من ! نه ,نه, و هزار بار نه ! من حتی از یادآوری ذهنی این مساله نیز پریشان می شوم , دست و پایم را گم می کنم و احساس گناه در رگ هایم می دود . )
-نه خیر ... گفت و گو ندارد ... اثر بی نظیری ست منتها _ چه جوری بگویم ؟ چیز بی اهمیتی ست . نه خیر , به هیچ وجه .. چیزی که هست .... منظورم فقط این است که - می دانی ؟ - یک کمی ... یعنی خیلی زیاد .... می خواهم بگویم که , راستش دیگر شورش را در آورده است . همچنین نیست ؟ هر که آن را از این جا ببیند .... لابد می فهمی که چی می خواهم بگویم ....
ساشا با تعجب پرسید : - هر که آن را ببیند ! چی ؟
-هر که آن را ببیند....آخر شیطان لعین هم نمی تواند یک "چیز" را این طور زنده و جوندار تراش بدهد ..... منظورم این است که هر که ببیند آبروی آدم.....
ساشا که هنوز از تعجب در نیامده بود فریاد زد :
-عجب فکری ! این یک شاهکار مجسمه سازی ست دکتر , آخر خوب نگاهش کنید.... یک مجسمه ی عتیقه است , کسی با چیزش چه کار دارد .
اصلا وقتی آدم تراش هم آهنگ خطوطش را ببیند دیگر فکر چیز از یادش می رود .... عجب داستانی ست ! آخر شما خوب نگاهش کنید .
-دکتر میان حرف ساشا دوید و گفت " – بچه جان. می فهمم. حرف هایت همه ش درست و منطقی ست . اما آخرفکرش را بکن من زن و بچه دارم . زنم می آید این جا و می رود . بچه هایم می آیند و می روند... از این گذشته این خانم ها ... اغلب خانم ها می آیند این جا که معاینه شان کنم . فکرش را بکن ..."
و ساشا اسمیرتوف هم دوید میان حرف دکتر و گفت "
-بیایند و بروند و معاینه شان کنید . به این چه ربطی دارد ؟ این یک شاهکار هنری ست .... به خدا اگر بخواهید با این بهانه ها آن را از ما قبول نکنید مامانم از بی لطفی تان پاک دلخور می شود – هم مامانم هم من... شما مرا از دهن مرگ نجات داده اید ما وظیفه مان است گرامی ترین یادگار خانوادگی مان را به عنوان تشکر تقدیم تان کنیم ... همه اش تأسف می خورم که چرا این شمعدان " جفت " نیست . اگر جفت بود که , دیگر هیچ با آن قابل مقایسه نبود .
دکتر ماشلخوف که دیگر اصرار را بی فایده می دید کوتاه آمد و گفت :
-بسیار خب , باشد...از تو و خانم مادرت قلبا متشکرم . سلامم را خدمت شان عرض کن و ...اما- نگاه کن ساشا تو رو به خدا ! .... منظورم این است که بچه ها این جا می آیند و می روند – این خانم ها اغلب برای معاینه پیش من می آیند !
و چون چشمش به لب و لوچه ی آویزان ساشا افتاد , مطلب اش را این جور تمام کرد :
-با وجود این , چه می شود کرد دیگر ... بگذارش ... بگذار باشد .
ساشا , شاد و راضی گفت :
-ممنونم دکتر . هزار دفعه ازتان ممنونم .... می گذارمش این جا , نگاه کنید : این طرف گلدان...
آخ ! کاش می شد لنگه اش را هم پیدا کنیم !... خب خداحافظ شما دکتر . بازهم ممنونم. لطف کردید.
و در را پشت سر خودش بست .
دکتر,مدت درازی با چشم های گرسنه به زوایای زنده و برجسته ی مجسمه نگاه کرد . سر طاس اش را ناخن کشید و فکر کرد :
-واه واه واه واه !شاهکار شاهکارهاست ! آدم از نگاه کردنش سیر نمی شود چه رسد به این که دلش بیاید آن را دور بیندازد ... ولی ... آخر چه جوری می توانم نگه اش دارم ؟ ... اوووه فهمیدم : به یکی هدیه ش می کنم ! و به یاد دوستش ئوخف افتاد .
ئوخف وکیل عدلیه بود , و دکتر کاشلخوف از بابت مشاوره های حقوقی , خود را مدیون او می دانست .
با خود گفت : " – عالی ست که او که به خاطر رفاقت چندید ساله مان هیچ وقت از من پولی قبول نکرده , پس چه بهتر که این شاهکار شیطانی را به رسم هدیه تقدیمش کنم . از قضا چه قدر هم باب دندانش است : چه بهتر از این برای یک یالقوز عزب اوغلی و اهل حال ؟"



- داداش ئوخف صبحت به خیر! باتشکر از دنیا دنیا محبتی که همیشه در مورد کارهای حقوقی من به خرج داده ای , این شاهکار بی بدیل را برایت آورده ام که به رسم یادگار از رفیق چندین و چند ساله ات قبول کنی ... درست زیر و بالایش را نگاه کن ببین چه آیتی ست از ذوق و حال !
ئوخف چشمش که به مجسمه افتاد , از خوشی تصاحب آن وا رفت :
-عج...جب!...ش ش ش شاهکار است ! با..ور..نکر...دنی شت ! از کجا توانستی اینچین گنجی را به تور بزنی !
اما , اندک اندک, به همان آهسته گی که هیجانات نخستین فرو می کشید , دلواپسی آشکاری جانشین آن می شد . – لختی در سکوت , نوبت به نوبت به مجسمه و به کاشلخوف نگریست . دست آخر , نگاهی هم دزدانه به طرف در انداخت و آن گاه زیر لب گفت :
-اما....کاشلخوف حان...منظورم این است که ... یعنی منظورم این نیست که خدای نکرده اثر بی ارزشی ست ... منتها ...
دکتر که دردسر را حس کرده بود , مضطرب پرسید :
-منتها چه ؟
-منتها.....مادرم.....متوجه هستی؟ که ؟....اغلب می آید این جا....موکل هایم می آیند...و آدم هایی می آیند که احتیاج به مشاوره حقوقی و این جور چیزها دارند ... از آن گذشته , پیش نوکرها...می فهمی ؟....منظورم این است که....یعنی البته منظورم این نیست که ...
دکتر که حالا قضیه را تا ته خوانده بود , دست هایش را مثل بال اردک در دو طرف بدنش حرکت داد و گفت :
- بی این حرف ها , ئوخف عزیزم ! خجالت دارد , این یک اثر هنری ست .... یعنی می خواهی به این بهانه ها دست مرا پس بزنی ؟کورخوانده ای جانم ! اگر نپذیری جدا ازت خواهم رنجید .... چه حرف های صد تا یک قازی . " مادرم می آید " ...خب مادرت بیاید!...این یک شاهکار بی نظیر ذوق و هنر است , ناموس تمدن و روح عالم بشریت است ...
خلاصه ی مطلب : اگر قبول نکنی دیگر اسم مرا هم نباید بیاری !
ئوخف در حالی که خودش هم ذره یی به این حرف خود اعتقاد نداشت من من کنان گفت :
-باز اگر آنجا را ... باز اگر با یک برگ انجیر یا یک چیز دیگر ....
اما دکتر کاشلخوف که خرش را از پل گذرانده بود , دیگر منتظر انتقادات هنری وکیل دعاوی نشد . همین قدر که توانسته بود مجسمه را به ئوخف قالب کند و گریبان خود را از چنگ مالکیت آن شاهکار شیطانی هنر نجات دهد برایش کافی بود رفت و در را هم پشت سر خود بست .
ئوخف تنها که ماند , شمعدان را برداشت و خوب تماشایش کرد : تماشایی که هرگز نمی خواست پایانی داشته باشد . در عین حال با خود می گفت :
-خدا لعنتشان کند , ذلیل مرده ها , این هنرمندها چه کلک هایی هستند ! به اسم هنر , هر اسبی که بخواهند می تازند !....افسوس که نمی توانم پیش خودم نگهش دارم...ها,گیر آوردم : همین امشب می روم تئاتر و آن را به شوشکین-هنرپیشه ی کمدی—هدیه می کنم به این ترتیب هم شرش را از سر خودم کم کرده ام , هم چیز به این نابی را دور نینداخته ام , و هم هنرشناسی خودم را به رخ دیگران کشده ام ! ... هنرپیشه ها آدم های عیاش و ول انگاری هستند و از داشتن اینجور چیزها عار و ننگی ندارند... عالی ست ! نبوغ آساست !
ئوخف همان شب , شمعدان را برداشت و بسته بندی کرد . به تئاتر رفت و در میان دو پرده , هنگامی که گریمور داشت گریم هنرپیشه ی بزرگ کمدی را مرتب می کرد و او را برای پرده ی بعد آماده می ساخت , هدیه او به ضمیمه ی نامه یی در ستایش هنر خلاقه ی شوشکین , به اتاق او فرستاد .
اکنون دیگر بلا گریبانگیر هنر پیشه ی کمدی شده بود :
- خدایا! حالا من با این وامانده چه بکنم ؟ لاقل چیز کوچولویی هم نیست که بشود توی جیب گذاشت یا توی سوراخی پنهانش کرد.... این زن های بازیگر برای تمرین می آیند خانه ام , آن را می بینند و برایم دست می گیرند ... تو چه مخمصه یی گرفتار شده ام !
گریمور , همچنان که به صورت او ور می رفت و ریش قلابیش را پس و پیش می کرد , گفت :
- این که ناراحتی ندارد داداش : بفروشش . من پیرزنی را سراغ دارم که کارش همین خرید و فروش عتیقه جات مفرغی ست . اسمش هم ... اسمش هم چیز است ... این .... سرزبانم است وامانده .... د بگو ... اس ...اسمیر .....آها : اسمیر نووا ....سری بهش بزن و این را نشانش بده حتما خریدارش است . کارش همین است .



ساشا کوچولو , پس فردای روزی که مطب دکتر را با تأسف از اینکه لنگه ی آن شمعدان پیدا نمی شود ترک گفته بود , مجدد نفس زنان تو مطب کاشلخوف پیدایش شد و در حالی که از شادی با دم خود گردو می شکست , بسته یی را که توی روزنامه لفاف شده بود روی میز دکتر گذاشت و نفس نفس زنان گفت :
-آخ, آقای دکتر ! به خدا که سعادت از این بالاتر نمی شود . مامانم که دیگر از خوشحالی نزدیک بود پس بیفتند... می دانید ؟ لنگه ی دیگر آن شمعدان را هم برای تان پیدا کردیم .... حالا می شود جفت ! .... آخر مامانم فقط همین من یکی را دارد , و اگر شما نبودید کلکم کنده بود !
با شوق و ذوق لفافه ی روزنامه را وا کرد و شمعدان را روی میز دکتر کاشلخوف گذاشت . دکتر دهن وا کرد که چیزی بگوید , اما همان طور ساکت ماند همه کلمات از ذهنش گریخته بود .

واااااااااااااااااااااااااااای مرسی نگاه . اگر اشتباه نکنم اولین داستان کتابه . خیلی خیلی قشنگه و خیلی خیلی ممنون
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
aali bud negah joon mamnunam.

masiha jon
az kodom entesharat zang bezanam ke 100 dar 100 har 12 ta sho dashte bashe?merc az rahnamaee hat azizam.

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
سارا جان زنگ بزن انتشارات مازیار :


مازیار ـ تهران
Maziyar - Tehran

مدیر مسئول: مهرداد کاظم زاده
شناسه شابک: 91234
تاریخ تأسیس: 1354

آدرس: تهران خ.انقلاب - مقابل دانشگاه - جنب انتشارات پیام - ساختمان 1430 - ط. 1 - پ.4 - ک.پ.1314743569
تلفن: 6462421
فکس: 6462421
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
بچه ها ما تا حالا راجع به خیلی ها نوشتیم .موافقین 2 هفته از خودمون بنویسیم ؟ راجع به اشعار و دستنوشته های خودمون؟
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   reyhaneee  |  2 ساعت پیش
توسط   iminam  |  2 ساعت پیش
توسط   ramin_gold  |  2 ساعت پیش