اینا رو قبلا تو اون کلوب گذاشته بودم بهتر دیدم اینجا منتقلشون کنم:
مترسک
نویسنده: جبران خلیل جبران
برگردان: نجف دریابندری
یک بار به مترسکی گفتم لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شدهای؟
گفت: لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمیشوم.
دَمی اندیشیدم و گفتم درست است؛ چونکه من هم مزة این لذت را چشیدهام.
گفت فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را میشناسند.
آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنارِ او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه میسازند.
از کتاب: پیامبر و دیوانه – نشر کارنامه
قاصدک
پست ها: 15,688 | عضویت: 21/1/1387
1388/10/12 2:43 ب.ظ
سگِ دانا
نویسنده: جبران خلیل جبران
برگردان: نجف دریابندری
یک روز سگِ دانایی از کنارِ یک دسته گربه میگذشت.
وقتی نزدیک شد و دید که گربهها سخت با خود سرگرماند و اعتنایی به او ندارند، ایستاد.
آنگاه از میانِ آن دسته یک گربه ی درشت و عبوس پیش آمد و گفت: ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که بارانِ موش خواهد آمد.
سگ چون این را شنید در دلِ خود خندید و از آنها روبرگرداند و گفت: ای گربههای کورِ ابله، مگر ننوشتهاند و مگر من و پدرانم ندانستهایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت میبارد موش نیست بلکه استخوان است.
از کتاب: پیامبر و دیوانه – نشر کارنامه
سگِ دانا
نویسنده: جبران خلیل جبران
برگردان: نجف دریابندری
یک روز سگِ دانایی از کنارِ یک دسته گربه میگذشت.
وقتی نزدیک شد و دید که گربهها سخت با خود سرگرماند و اعتنایی به او ندارند، ایستاد.
آنگاه از میانِ آن دسته یک گربه ی درشت و عبوس پیش آمد و گفت: ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که بارانِ موش خواهد آمد.
سگ چون این را شنید در دلِ خود خندید و از آنها روبرگرداند و گفت: ای گربههای کورِ ابله، مگر ننوشتهاند و مگر من و پدرانم ندانستهایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت میبارد موش نیست بلکه استخوان است.
از کتاب: پیامبر و دیوانه – نشر کارنامه
قاصدک
پست ها: 15,688 | عضویت: 21/1/1387
1388/10/12 2:45 ب.ظ
جنگ
نویسنده: جبران خلیل جبران
برگردان: نجف دریابندری
یک شب که ضیافتی در کاخ برپا بود مردی آمد و خود را در برابر امیر به خاک انداخت و همه ی مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشم خانه ی خالی اش خون می ریزد. امیر از او پرسید چه بر سرت آمده؟ مرد در پاسخ گفت: ای امیر، پیشه ی من دزدی ست، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم، وقتی که .....
..... از پنجره بالا می رفتم اشتباه کردم و داخلِ دکان بافنده شدم. در تاریکی روی دستگاهِ بافندگی افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون ای امیر، می خواهم دادِ مرا از مردِ بافنده بگیری.
آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد، و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.
بافنده گفت: ای امیر، فرمانت رواست. سزاست که یکی از چشمانِ مرا درآورند. اما افسوس! من به هردو چشمم نیاز دارم تا هردو سوی پارچه ای را که می بافم ببینم. ولی من همسایه ای دارم که پینه دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسبِ او هردو چشم لازم نیست.
امیر کس در پی پینه دوز فرستاد. پینه دوز آمد و یکی از چشمانش را درآوردند. و عدالت اجرا شد.
از کتاب: پیامبر ودیوانه – نشر کارنامه
جنگ
نویسنده: جبران خلیل جبران
برگردان: نجف دریابندری
یک شب که ضیافتی در کاخ برپا بود مردی آمد و خود را در برابر امیر به خاک انداخت و همه ی مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشم خانه ی خالی اش خون می ریزد. امیر از او پرسید چه بر سرت آمده؟ مرد در پاسخ گفت: ای امیر، پیشه ی من دزدی ست، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم، وقتی که .....
..... از پنجره بالا می رفتم اشتباه کردم و داخلِ دکان بافنده شدم. در تاریکی روی دستگاهِ بافندگی افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون ای امیر، می خواهم دادِ مرا از مردِ بافنده بگیری.
آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد، و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.
بافنده گفت: ای امیر، فرمانت رواست. سزاست که یکی از چشمانِ مرا درآورند. اما افسوس! من به هردو چشمم نیاز دارم تا هردو سوی پارچه ای را که می بافم ببینم. ولی من همسایه ای دارم که پینه دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسبِ او هردو چشم لازم نیست.
امیر کس در پی پینه دوز فرستاد. پینه دوز آمد و یکی از چشمانش را درآوردند. و عدالت اجرا شد.
از کتاب: پیامبر ودیوانه – نشر کارنامه
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!