2821
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148219 بازدید | 2291 پست
مامان آریا سلام
آریا چطوره؟


این بنده خدا که نه پدر درست حسابی داشته و نه مادر خواهر و برادر !!!
منم بودم دیوانه میشدم :d
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

اینا رو قبلا تو اون کلوب گذاشته بودم بهتر دیدم اینجا منتقلشون کنم:
مترسک
نویسنده: جبران خلیل جبران
برگردان: نجف دریابندری

یک بار به مترسکی گفتم لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده‌ای؟
گفت: لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی‌شوم.

دَمی اندیشیدم و گفتم درست است؛ چون‌که من هم مزة این لذت را چشیده‌ام.

گفت فقط کسانی که تن‌شان از کاه پر شده باشد این لذت را می‌شناسند.
آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنارِ او می‌گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه می‌سازند.

از کتاب: پیامبر و دیوانه – نشر کارنامه




قاصدک
پست ها: 15,688 | عضویت: 21/1/1387
1388/10/12 2:43 ب.ظ



سگِ دانا
نویسنده: جبران خلیل جبران
برگردان: نجف دریابندری

یک روز سگِ دانایی از کنارِ یک دسته گربه می‌گذشت.
وقتی نزدیک شد و دید که گربه‌ها سخت با خود سرگرم‌اند و اعتنایی به او ندارند، ایستاد.
آنگاه از میانِ آن دسته یک گربه ی درشت و عبوس پیش آمد و گفت: ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که بارانِ موش خواهد آمد.
سگ چون این را شنید در دلِ خود خندید و از آن‌ها روبرگرداند و گفت: ای گربه‌های کورِ ابله، مگر ننوشته‌اند و مگر من و پدرانم ندانسته‌ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می‌بارد موش نیست بلکه استخوان است.

از کتاب: پیامبر و دیوانه – نشر کارنامه







سگِ دانا
نویسنده: جبران خلیل جبران
برگردان: نجف دریابندری

یک روز سگِ دانایی از کنارِ یک دسته گربه می‌گذشت.
وقتی نزدیک شد و دید که گربه‌ها سخت با خود سرگرم‌اند و اعتنایی به او ندارند، ایستاد.
آنگاه از میانِ آن دسته یک گربه ی درشت و عبوس پیش آمد و گفت: ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که بارانِ موش خواهد آمد.
سگ چون این را شنید در دلِ خود خندید و از آن‌ها روبرگرداند و گفت: ای گربه‌های کورِ ابله، مگر ننوشته‌اند و مگر من و پدرانم ندانسته‌ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می‌بارد موش نیست بلکه استخوان است.

از کتاب: پیامبر و دیوانه – نشر کارنامه







قاصدک
پست ها: 15,688 | عضویت: 21/1/1387
1388/10/12 2:45 ب.ظ



جنگ
نویسنده: جبران خلیل جبران
برگردان: نجف دریابندری

یک شب که ضیافتی در کاخ برپا بود مردی آمد و خود را در برابر امیر به خاک انداخت و همه ی مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشم خانه ی خالی اش خون می ریزد. امیر از او پرسید چه بر سرت آمده؟ مرد در پاسخ گفت: ای امیر، پیشه ی من دزدی ست، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم، وقتی که .....


..... از پنجره بالا می رفتم اشتباه کردم و داخلِ دکان بافنده شدم. در تاریکی روی دستگاهِ بافندگی افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون ای امیر، می خواهم دادِ مرا از مردِ بافنده بگیری.

آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد، و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.

بافنده گفت: ای امیر، فرمانت رواست. سزاست که یکی از چشمانِ مرا درآورند. اما افسوس! من به هردو چشمم نیاز دارم تا هردو سوی پارچه ای را که می بافم ببینم. ولی من همسایه ای دارم که پینه دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسبِ او هردو چشم لازم نیست.

امیر کس در پی پینه دوز فرستاد. پینه دوز آمد و یکی از چشمانش را درآوردند. و عدالت اجرا شد.



از کتاب: پیامبر ودیوانه – نشر کارنامه








جنگ
نویسنده: جبران خلیل جبران
برگردان: نجف دریابندری

یک شب که ضیافتی در کاخ برپا بود مردی آمد و خود را در برابر امیر به خاک انداخت و همه ی مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشم خانه ی خالی اش خون می ریزد. امیر از او پرسید چه بر سرت آمده؟ مرد در پاسخ گفت: ای امیر، پیشه ی من دزدی ست، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم، وقتی که .....


..... از پنجره بالا می رفتم اشتباه کردم و داخلِ دکان بافنده شدم. در تاریکی روی دستگاهِ بافندگی افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون ای امیر، می خواهم دادِ مرا از مردِ بافنده بگیری.

آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد، و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.

بافنده گفت: ای امیر، فرمانت رواست. سزاست که یکی از چشمانِ مرا درآورند. اما افسوس! من به هردو چشمم نیاز دارم تا هردو سوی پارچه ای را که می بافم ببینم. ولی من همسایه ای دارم که پینه دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسبِ او هردو چشم لازم نیست.

امیر کس در پی پینه دوز فرستاد. پینه دوز آمد و یکی از چشمانش را درآوردند. و عدالت اجرا شد.



از کتاب: پیامبر ودیوانه – نشر کارنامه








درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
زندگینامه :
نویسنده، شاعر، و روزنامه نگار لبنانی - امریکایی. خالق اثر عظیم پیامبر.

جبران خلیل جبران در ششم ژانویه سال 1883 در خانواده‌ای مارونی از طبقه متوسط در البشری- ناحیه‌ای کوهستانی در لبنان زاده شد. پدرش پیش از آن که رو به قمار آورد، خواربار فروش بود. کامیلا، مادرش از ازدواج اولش پسری به نام پیتر داشت. جبران و مادرش رابطه‌ای نزدیک و با درک متقابل داشتند و همین رابطه کشش هنری جبران را تقویت می‌کرد. دو دختر به نامهای ماریانا و سلطانه خواهران کوچک جبران بودند. در سال 1895 پدر جبران به زندان افتاد. کامیلا برای گریز از فقر با چهار فرزندش به بوستون مهاجرت کرد و در آن جا با کار و تلاش خود و پسر بزرگش پیتر توانست امکان تحصیل جبران را فراهم آورد. جبران در دوازده سالگی استعداد خود را در نقاشی آشکار کرد و به آموختن زبان انگلیسی پرداخت.
در سال 1896 به کاخ دنیسون راه یافت، جایی که خلاقیت هنری کودکان فقیر و مهاجر تشویق می‌شد. اواخر همان سال با فرد هلند دی، عکاس بوستونی آشنا شد که از خلیل حمایت کرد و تاثیر شگرفی بر هنر و اندیشه او گذاشت.


بقیه رو از اینجا بخوانید:
http://www.caravan.ir/authortranslatordetail.aspx?id=17
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
کسی که نیایش برایش پنجره ایست که می گشاید و آنگاه می تواند آنرا دوباره ببندد ، هنوز به منزل جان خویش عزیمت نکرده است. منزلی که پنجره هایش به وسعت سپیده دمی است تا سپیده دمی دیگر.

جبران خلیل جبران-زیبای خفته
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
راز مردی را درک نکردم مگر اینکه خود را مدیون او فرض کرد.زمین تنفس میکند پس ما متولد می شویم.سپس نفس های او آرام می گیرد پس ما می میریم.

من از مردمی بیزارم که سرفه را شجاعت و نرمی را ترسویی می پندارند.همچنین دوری می کنم از کسی که پرگویی را دانایی سکوت را نادانی و دورویی را هنر تصور می کند.

شاید مشکل ساختن کاری ساده ترین راه حل آن است.به من می گویند اگر برده ای را خوابیده دیدی او بیدار نکن ممکن است خواب آزادی خود را ببیند و به آنها می گویم:اگر برده ای را خوابیده دیدم او را بیدار می کنم و از آزادی با او حرف میزنم.

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
حتی زمانی که تردید داریم
قلب ما در یقین است
حتی زمانی که به زندگی نه میگوییم
چزیز درون ما آری میگوید
فقط آدمها هستند که نه را میشنوند
خداوند تنها آری را میشنود
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
مردم ، پدر صمعان را در مسایل روحانی و الهی ، راهنمای خود می دانستند، چرا که او در زمینه گناهان صغیره و کبیره ، صاحب نظر و بسیار مطلع بود و اسرار بهشت و دوزخ و برزخ را خوب می شناخت . مأموریت پدر صمعان در لبنان شمالی این بود که از دهی به ده دیگر برود، موعظه کند و مردم را از بیماری روحانی گناه شفا ببخشد و آن ها را از دامِ هولناکِ شیطان نجات دهد. جناب کشیش ، همیشه با شیطان در جنگ بود. دهقان ها به این کشیش احترام می گذاشتند و به او افتخار می کردند و همیشه مشتاق آن بودند که پند و اندرزهای او را با طلا و نقره بخرند؛ و همیشه هنگام درو، بهترین بخش محصول خود را به او هدیه می دادند.

:http://www.bookfiesta.ir/download//library//Satan.pdf
از اینجا داستان رو بخوانید
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
مرسی دوستان ، خیلی داستان "شیطان" جالب بود ، دیروز دانلود کردم امروز فرصت کردم بخونمش ...

اگر دوست دارید بیائید با هم راجع بهش صحبت کنیم مثل نقد فیلم ...

تشکر از لینکی که گذاشتین
¥ Doing what you like is freedom , Loving what you do is happiness ¥
بچه ها قرار بود کتاب دانلود نکنیماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا جز در موارد خیلی ضروری !!!

چند روز منزل مادرم بودم و اونجا دسترسی به اینترنت نداشتم . غیبت من رو عفو کنید. فردا میرم شهر کتاب و شیطان رو میگیرم . حتما سعی میکنم تا 3 شنبه تمامش کنم و میام برای صحبت راجع بهش
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
من کی باشم سروناز جان ؟؟؟

بی خیال عزیزم ... قراره کار فرهنگی کنیم دوست من . دانلود در موارد ضروری هم شاید در نوبه خودش فرهنگی باشه :)


اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز