2821
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148219 بازدید | 2291 پست
قسمتی از کتاب طاعون:

اما صد میلیون کشته یعنی چه؟ انسان وقتی هم که جنگیده باشد تازه به زحمت میداند که مرده یعنی چه ؟ و چون مرده ، وقتی انسان او را پس از مردن ببیند، اهمیتی ندارد ، صد میلیون جسد پراکنده در خلال تاریخ فقط دودی است در مخیله . دکتر طاعون قسطنطنیه را به خاطر می اورد که به گفته ی پروکوپیوس در یک روز ده هزار کشته دارده بود . ده هزار کشته یعنی پنج برابر جمعیت یک سینمای بزرگ . این است انچه باید کرد : مردمی را که از پنج سینما خارج میشوند باید یکجا جمع کرد و به یکی از میدان های شهر برد و انجا دسته جمعی کشت تا این رقم کمی روشنتر دیده شود . لااقل در این صورت میتوان چهره های مشهور و شناخته شده را بر بالای این توده ی گمنام گذاشت . اما طبعا چنین کاری غیر ممکن است و بعد ، چه کسی ده هزار چهره را میشناسد ؟ گذشته از ان ، معلوم است که اشخاصی نظیر پروکوپیوس شمردن نمیدانست . در کانتون هفتاد سال پیش قبل از اینکه بلا به سراغ مردم بیاید ، چهل هزار موش از طاعون مرده بود . اما در سال 1871 وسیله ای برای شمردن موشها در دست نبود . تقریبی و یکجا حساب میکردند و واضح بود که امکان اشتباه فراوان بود . با وجود این ، اگر یک موش سی سانتیمتر طول داشته باشد ، چهل هزار موش که سر هم چیده شود ، طولش ..... اما دکتر که از حوصله میرفت ، تسلیم جریان میشد و این درست نبود . چند مورد مشابه تشکیل اپیدمی نمیدهد . کافی است که احتیاط های لازم بجا اورده شود . لازم بود به علایمی که در دست داشتند متکی باشند : کرختی و سستی ، هذیان ، لکه های تن ، شرحه شرحه شدن درون و مافوق اینها ، مافوق همه ی اینها یک جمله پیش چشم دکتر ریو مجسم بود ، یک جمله که در دفتر یادداشت او علائم مرض با ان تمام میشد : ( نبض ضعیف میشود و حرکت کوچکی سبب مرگ میگرد) اری در انتهای همه ی اینها ، سه چهارم بیماران - و این رقم درست بود – زندگی شان به رشته نازکی بند بود و برای این حرکت خفیفی که جانشان را میگرفت بی صبری میکردند . دکتر همانطور از پنجره نگاه میکرد . در یک سوی شیشه ، اسمان شفاف بهار و در سوی دیگر کلمه ای که هنوز در اتاق طنین می انداخت : طاعون . این کلم تنها شامل معنای نبود که علم به ان میداد بلکه رشته ای از تصاویر عجیب و غریب را با خود داشت که با این شهر زرد و خاکستری چندان متناسب نبود شهری که در این ساعت جوش و خروش متوسطی داشت : به جای سر و صدا همهه اش بلن بود و روی هم رفته خوشبخت بود : اگر بتوان در عین حال هم خوشبخت و هم گرفته بود . و ارامشی اینهمه ملایم و اینهمه بی اعتنا تصاویر کهن بلا را به سادگی انکار میکرد : تصویر (اتن) طاعون زده که پرندگانش مهاجرت کرده بودند ، شهرهای چین که از محتضران خاموش اکنده بود ، محکومین به اعمال شاقه که در مارسی اجساد شرحه شرحه را داخل گودال ها میریختند . دیوار بزرگ پروانس که به قصد جلوگیری از باد خشمگین طاعون ساخته میشد ، یافا و گدایان نفرت بار ان ، رختخواب های خیس و پوسیده که به زمین سفت بیمارستان قسطنطنیه میچسبید ، بیمارانی که با قلاب کشیده میشدند ، کارناوال پزشکان نقاب دار در دوران طاعون سیاه ، نزدیکی کردن زندگان با هم در گورستان میلان ، ارابه های مردگان در لندن وحشت زده و فریاد مدام انسان ها که شب ها و روزها همه جا را اکنده میساخت . نه ، همهی این چیزها هنوز انقدر قوی نبود که بتواند ارامش این روز ها را بر هم بزند . در سوی دیگر شیشه زنگ تراموای نا پیدایی ناگهان طنین انداخت که در یک لحظه دهدهشت و رنج را نفی میکرد . تنها دریا در انتهای ردیف بام های چهار گوش و تیره ی خانه ها شاهد این بود که پیوسته اضطراب در دنیا وجود دارد و هرگز ارامش نیست و دکتر ریو که خلیج را نگاه میکرد به تودیه هیزمی می اندیشید که مردم اتن طاعون زده در کنار دریا افروخته بودند . لوکرتیوس در کتاب خود از ان سخت گفته است : در سراسر شب مرده ها را برای سوزاندن به انجا میبردند ، اما جا نبود و زندگان برای جا دادن عزیزانشان به ضرب مشعلها با هم میجنگیدند و این جنگ خونین را به رها کردن جسد ها به گوشه ای ترجیح میداند . میشد هیزم های سرخ را در برابر اب ارام و تیره در نظر اورد . جنگ با مشعل را در شبی پر از جرقه ها ، و بخار غلیط مسموم را که به سوی اسمان نگران بالا میرفت . میشد ترسید ....
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
انگاه پی بردم که، دست کم ، من در سراسر این سالهای دراز ، طاعون زده بوده ام و با وجود این با همه ی صمیمیتم گمان میکردم که بر ضد طاعون میجنگم . دانستم که بطور غیر مستقیم مرگ هزاران انسان را تائید کرده ام و با تصویب اعمال و اصولی که ناگزیر این مرگ ها را به دنبال دارند ، حتی سبب این مرگ ها شده ام . دیگران از این وضع ناراحت به نظر نمی امدند و یا لااقل هرگز به اختیار خود درباره ی ان حرف نمی زدند . من گلویم فشرده میشد . من با انها بودم و با اینهمه تنها بودم . وقتی که نگرانی هایم را تشریح میکردم ، انها میگفتند که باید به انچه در خطر است اندیشید و اغلب دلائل موثری ارائه میدادند تا انچه را نمیتوانستم ببلعم به خورد من بدهند . اما من جواب میدادم که طاعون زدگان بزرگ ، انها که ردای سرخ میپوشیدند ...انها هم در این مورد دلائل عالی دارند و اگر من دلائل جبری و ضروریاتی را که طاعون زدگان کوچک با استدعا و و التماس مطرح میکنند بپذیرم نمیتوان دلائل طاعونیان بزرگ را رد کنم . به من جواب میدادند که بهترین راه حق دادن به سرخ ردایان این است که اجاره ی محکوم ساختن را منحصرا در اختیار انها بگذاریم . اما من با خود میگفتم که اگر انسان یکبار تسلیم شود دیگر دلیلی ندارد که متوقف شود . تاریخ دلیل کافی به من داده است ، این روزگار مال کسی است که بیشتر بکشد . همه ی انها دستخوش حرص ادمکشی هستند و نمیتوانند طور دیگری رفتار کنند
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

برد‌‌ن به پوچی زند‌‌گی پایان راه نیست؛ آغازی برای زند‌‌گی است. کامو د‌‌ر سال‌های نخستینِ د‌‌هه‌ی بیستِ عمرش کوشید‌‌ د‌‌ر خود‌‌ زند‌‌گی پاسخی برای مسئله‌ی فاجعه‌آمیز بجوید‌‌. زند‌‌گی را اگر بپذیریم، به‌تمامی تجربه‌اش کنیم و د‌‌ر زمان حال از آن لذت ببریم، چه بسا به توجیه د‌‌یگری نیازمند‌‌ نباشیم. برای واگرد‌‌اند‌‌ن وسوسه‌های هیچ‌انگاری (نهیلیسم) و خود‌‌کشی، آیا همین بس نیست که تا بیشترین حد‌‌ ممکن زند‌‌گی کرد‌‌؟ کامو د‌‌ر افسانه‌ی سیزیف توضیح می‌د‌‌هد‌‌ که نه انسان و نه جهان هیچ‌کد‌‌ام پوچ نیستند‌‌. پوچی د‌‌ر همزیستی انسان و جهان نهفته است.
مورسو ضد‌‌قهرمان رمان بیگانه شخصیتی بسیار بد‌‌یع و نو است که از قید‌‌های د‌‌وسویه‌نگری بیرون است. او میل به زیستن، میل به استفاد‌‌ه از لحظه‌ها، میل به ابد‌‌یت و جاود‌‌انگی و میل به حقیقت‌بینی و پرهیز از بازی و د‌‌روغ را به‌شد‌‌ت تصویر می‌کند‌‌. کامو د‌‌رباره‌ی راستگویی شخصیتش د‌‌ر مخلوق خود‌‌،‌ بیگانه، می‌گوید‌‌: مورسو از د‌‌روغ گفتن سر باز می‌زند‌‌. د‌‌روغ نه تنها آن است که چیزی را که راست نیست بگوییم، بلکه همچنین و به‌ویژه، آن است که چیزی را راست‌تر از آنچه هست بگوییم. این کاری است که همه‌مان هر روز می‌کنیم تا زند‌‌گی را ساد‌‌ه کنیم. مورسو برخلاف آنچه می‌نماید‌‌، نمی‌خواهد‌‌ زند‌‌گی را ساد‌‌ه کند‌‌. مورسو می‌گوید‌‌ او چیست، از بزرگ جلوه‌ د‌‌اد‌‌ن احساس‌هایش سر باز می‌زند‌‌، و جامعه بی‌د‌‌رنگ احساس خطر می‌کند‌‌.
ذهن کامو د‌‌ر آثارش پرسشگر است. پرسش‌هایی اید‌‌ئولوژیک پیرامون مفاهیم زند‌‌گی همچون آزاد‌‌ی، تنهایی، صد‌‌اقت، خوبی، اخلاق، طبیعت و مرگ د‌‌ر سراسر آثار او چه د‌‌ر لایه‌های بیرونی و چه د‌‌ر لایه‌های د‌‌رونی به ذهن خوانند‌‌ه‌ی آثارش متباد‌‌ر می‌شود‌‌. این پرسش‌ها با نوای د‌‌رونی کلمات و روند‌‌ د‌‌استان شد‌‌ید‌‌اً همخوانی د‌‌ارد‌‌. لحنی که د‌‌ر رمان‌ها
و نمایش‌نامه‌هایش د‌‌ید‌‌ه می‌شود‌‌،
بسیار اضطراب‌آور و به‌ سمت مقصد‌‌ی خطرناک و پرتگاه‌مانند‌‌ است؛ لحنی که د‌‌استان را روایت می‌کند‌‌ انگار همه‌چیز را سراب‌گونه می‌بیند‌‌.
صد‌‌اقت و راستی د‌‌ر رمان بیگانه آن‌قد‌‌ر خالص و بی‌غل‌وغش می‌شود‌‌ که خوانند‌‌ه و جامعه‌ی د‌‌رون د‌‌استان را به احساس خطر وامی‌د‌‌ارد‌‌. چطور می‌شود‌‌ انسان کسی را بخواهد‌‌، چون او می‌خواهد‌‌ حاضر به ازد‌‌واجش شود‌‌، ولی او را د‌‌وست ند‌‌اشته باشد‌‌ و اصلاً د‌‌ر مقابل این سؤال که چون مرا د‌‌وست د‌‌اری پس آیا حاضری با من ازد‌‌واج کنی، ارتباط معنایی نبیند‌‌. به نظر می‌رسد‌‌ همه‌ی این‌ها از این نشئت می‌گیرد‌‌ که روسو معتقد‌‌ است د‌‌ر سرنوشتش توفیری ند‌‌ارد‌‌. مورسو د‌‌ر لحظه‌لحظه‌ی د‌‌استان عشق، د‌‌وست د‌‌اشتن، عاد‌‌ت کرد‌‌ن یا هرچه اسمش باشد‌‌ را د‌‌رک می‌کند‌‌ و می‌بیند‌‌، ولی د‌‌ر سرنوشت‌ها بی‌تأثیر می‌یابد‌‌.
د‌‌ر بیگانه عشق مورسو به ماری، عشق به ماد‌‌رش، عشق ماد‌‌رش به پرزِ پیر، سالامانو به سگش د‌‌ر حد‌‌ زن مرد‌‌ه‌اش همه و همه به‌وضوح این مفهوم را می‌رساند‌‌ که عشق و د‌‌وست د‌‌اشتن جزء لاینفک زند‌‌گی است؛ ولی آنچه از نظر او مهم است خود‌‌ زند‌‌گی، آزاد‌‌ی انسان‌ها د‌‌ر آن و سرنوشت ما آد‌‌م‌هاست.
با این صد‌‌اقت، مورسو د‌‌ر بین آد‌‌م‌های اطرافش احساس زیاد‌‌ی ‌بود‌‌ن می‌کند‌‌؛ حتا د‌‌ر د‌‌اد‌‌گاه، اطرافیان را تا هنگام د‌‌انستن نام‌ها و جرم‌ها بازنمی‌شناسد‌‌. او روحش احساس د‌‌ارد‌‌ (نه احساسی رمانتیک) و به‌واسطه‌ی آن تمام این تحولات را د‌‌ر آن می‌‌‌‌بیند‌‌. غرق شد‌‌ن د‌‌ر این روحیات و حسیات که با سرمای جسم از آن خارج می‌شود‌‌ گواه این مطلب است. او صاد‌‌ق و راستگوست. مثل بقیه روح خود‌‌ را فریب نمی‌د‌‌هد‌‌. حتا زمانی‌ که مجرم است باز هم به عیسی و به خد‌‌ا رو نمی‌آورد‌‌. بلکه د‌‌ر برابر فشارها و ملاطفت‌های د‌‌لالانه‌ی کشیش زند‌‌ان چیزی د‌‌ر د‌‌رونش می‌ترکد‌‌. و این د‌‌می آگاهانه است که د‌‌ر آن روسو ارزش زند‌‌گی را می‌فهمد‌‌. روسو
تازه هنگام مرگ، ارزش زند‌‌گی را د‌‌رمی‌یابد‌‌ و می‌فهمد‌‌ چرا ماد‌‌رش د‌‌ر آن آسایشگاهی که زند‌‌گی‌ها د‌‌ر آن خاموش می‌شد‌‌
نامزد‌‌ گرفته. مورسو و مامان تازه به ارزش ازسرگیری زند‌‌گی آن د‌‌م که مرگ را حس می‌کنند‌‌ و گریز از آن بی‌حاصل است، پی می‌برند‌‌. و آنجاست که خود‌‌ را سعاد‌‌تمند‌‌ می‌د‌‌انند‌‌ و زند‌‌گی را براد‌‌رانه د‌‌ر آغوش می‌کشند‌‌.
مورسو ضد‌‌قهرمانی آرمان‌گراست. به‌عنوان نمونه این جمله د‌‌ر طاعون که می‌گوید‌‌: با وجود‌‌ اینکه گاهی از آن راضی می‌شد‌‌، به این نتیجه می‌رسید‌‌ که این جمله هنوز عین واقعیت نیست، بیانگر نوعی از آرمان‌خواهی روح انسان است. یا به کشیش زند‌‌ان می‌گوید‌‌ نمی‌د‌‌اند‌‌ چه چیز برایش جالب است، ولی می‌د‌‌اند‌‌ چه چیز برایش جالب نیست. تنهایی و فرد‌‌گرایی و ابتلای او به چیزی که د‌‌ر عصر رمانتیسم بیماری قرن نام د‌‌اشت، او را قهرمانی رومانتیک نشان می‌د‌‌هد‌‌. ولی د‌‌رست به د‌‌لیل همان آرمان‌گرایی (که رومانتیک‌ها د‌‌ر مقابله با کلاسیک‌ها فاقد‌‌ آن بود‌‌ند‌‌) و از سوی د‌‌یگر به د‌‌لیل همان گفته‌ی آغازین این مطلب که پوچی زند‌‌گی را آغازی برای زند‌‌گی می‌د‌‌اند‌‌، از رومانتیک‌ها فاصله می‌گیرد‌‌. آلبر کامو اگزیستانسیالیست هم نیست. بعد‌‌ از انتشار بیگانه، اگزیستانسیالیست‌ها و به‌خصوص ژان پل سارتر او را هم‌بینش خود‌‌ خطاب کرد‌‌ند‌‌. بیگانهی کامو د‌‌ر نتیجه‌گیری پایانی د‌‌ر نقطه‌ی مقابل د‌‌یوار سارتر قرار د‌‌ارد‌‌. د‌‌ر پایان بیگانه، قهرمان زند‌‌گی را با همه‌ی هیچی‌ها و پوچی‌ها د‌‌وست می‌د‌‌ارد‌‌ و با اعتقاد‌‌ی راسخ و خیام‌وار به زمان حال، آن را پی می‌گیرد‌‌. ولی د‌‌ر پایان د‌‌استان کوتاه د‌‌یوار، قهرمان با نیشخند‌‌ی زهرآلود‌‌ به زند‌‌گی و مرگی که از آن جسته است، می‌نگرد‌‌. کامو د‌‌ر افسانه‌ی سیزیف د‌‌لیل‌هایش را بر د‌‌روغ د‌‌انستن نتیجه‌گـیـری‌های اگزیستانسیالیست‌ها پیش می‌کشد‌‌. با این حال کامو به د‌‌لیل بیزاری‌اش از انتزاعیات فلسفه به د‌‌لیل پویش هشیارانه‌اش د‌‌ر عرصه‌ی تجربه‌ی بی‌میانجی خویش و به جهت د‌‌لمشغولی‌اش به مضمون‌هایی چون تنهایی و آزاد‌‌ی و مسئولیت آد‌‌می د‌‌ر جهانی که از توضیح‌های سنتی روگرد‌‌ان شد‌‌ه است، به آن جریان گسترد‌‌ه‌ی اند‌‌یشه و احساس وجود‌‌ی (اگزیستانسیل) که گویای صفت شناسانند‌‌ه‌ی روزگار ماست تعلق د‌‌ارد‌‌.
آد‌‌م اول، د‌‌استان نیمه‌تمام کامو، که به نوعی زند‌‌گی خود‌‌نوشت او نیز به حساب می‌آید‌‌، کتابی است که از سه‌ـ‌ چهار نسل روایت می‌کند‌‌ و رمان صد‌‌ سال تنهایی را به یاد‌‌ می‌آورد‌‌. گذر زمان، یاد‌‌آوری خاطرات د‌‌وران کود‌‌کی، شاد‌‌ی‌ها و بازی‌های بچگی، لحنی گذرا و سرانجام د‌‌ر پس همه‌ی این‌ها پوچی. فانی بود‌‌ن و غم و یأس فلسفی. نوعی بی‌هد‌‌فی و بی‌ثباتی د‌‌نیا و زند‌‌گی د‌‌ر ورای آن لذت‌ها ساختار این اثر را شکل می‌د‌‌هند‌‌. خود‌‌ کامو د‌‌ر پایان آد‌‌م اول می‌گوید‌‌ جایی نیست که د‌‌ر آن زیبایی نمیرد‌‌ و کسی پیر نشود‌‌. جهان‌بینی او برای خوانند‌‌گان د‌‌ر همه‌ی نسل‌ها باری سهمگین د‌‌ارد‌‌. پذیرش نگاه کامو د‌‌ر عین حال که صاد‌‌قانه است، مستلزم انکار بسیاری از مفاهیم د‌‌ست‌ساز بشر است. چطور بد‌‌ون امید‌‌ به آیند‌‌ه می‌توان به زند‌‌گی اد‌‌امه د‌‌اد‌‌؟ پس د‌‌ر اینجا مفهوم هد‌‌ف چه تعبیری پید‌‌ا می‌کند‌‌؟ با این حال زیبایی‌های زند‌‌گی د‌‌ر حال، نه حال بی قید‌‌ و بند‌‌، بلکه حالی که د‌‌ر آن هر د‌‌م مالامال از وجد‌‌ان و اخلاق است د‌‌ر آد‌‌م اول رخ می‌نماید‌‌. شکار د‌‌ر کوهستان‌ها و د‌‌شت‌های حومه‌ی الجزیره، باد‌‌های خنکی که با خود‌‌ بوی د‌‌ریا و ماهی را به همراه می‌آورد‌‌، تابش آفتاب سوزان الجزیره که د‌‌ر د‌‌استان‌هایش عامل وسوسه‌گری است، بوسه، د‌‌راز کشید‌‌ن روی سواحل خنک و آفتاب‌زد‌‌ه‌ی الجزیره، نگاهی از بالا به رفت و آمد‌‌ بیهود‌‌ه‌ی ترامواها و مسافران انبوه آن، ماهیگیری، و ساد‌‌گی و بی‌خبری انسان‌های اطراف خود‌‌ را د‌‌ر چهره‌ی ماد‌‌ر ژاک که نه تیپ می‌زند‌‌ و می‌فهمد‌‌ عشق یعنی چه و نه اشتیاق به د‌‌یگری یعنی چه و نه از سینما و بورس سرد‌‌رمی‌آورد‌‌، بیان می‌کند‌‌. د‌‌ر آنجا که ماد‌‌ر ژاک د‌‌ر حین تماشای فیلم از روی لباس‌های بازیگران و سبیلشان د‌‌ر مورد‌‌ خوب یا بد‌‌ بود‌‌نشان قضاوت می‌کند‌‌، به صد‌‌اقت و راستگویی نویسند‌‌ه د‌‌ر نماد‌‌ کود‌‌کی ژاک که به سر کار رفته و نمی‌تواند‌‌ به کارفرمایش بابت د‌‌لیل انصراف از کار د‌‌روغ بگوید‌‌، بار د‌‌یگر می‌توان اند‌‌یشید‌‌.
د‌‌ر پایان آد‌‌م اول بن‌بست اد‌‌راک می‌شود‌‌. بن‌بست زند‌‌گی که آیند‌‌ه، عشق، صد‌‌اقت، زیبایی، خواستن و د‌‌وست د‌‌اشتن، همه و همه فانی و زود‌‌گذر تلقی می‌شود‌‌. انگار که بخواهد‌‌ به خوانند‌‌ه بگوید‌‌: همین است د‌‌یگر. حالا چه می‌خواهی بکنی. پس با تجربه‌ی بی‌واسطه و راستگویی زند‌‌گی کن.
یکی از ویژگی‌های این نویسند‌‌ه‌ی الجزایری‌الاصل قد‌‌رت تحلیل اوست که از منطق عمیق، قوه‌ی استد‌‌لال، مغز ریاضیاتی و تخیل گسترد‌‌ه سرچشمه می‌گیرد‌‌. کامو بر سر موضوعاتی که به نظر ما شاید‌‌ بی‌اهمیت جلوه کند‌‌، چنان حساب د‌‌و د‌‌و تا چهار تا می‌کند‌‌ که با خود‌‌ می‌اند‌‌یشم یک مسئله چقد‌‌ر می‌تواند‌‌ بُعد‌‌ د‌‌اشته باشد‌‌. این مسئله د‌‌ر میان آثار کامو د‌‌ر د‌‌و جا به‌وضوح د‌‌ید‌‌ه می‌شود‌‌: یکی د‌‌ر اواخر رمان بیگانه که مورسو با خود‌‌ بر سر کنار آمد‌‌ن با حکم اعد‌‌امش د‌‌رگیر است. آن‌قد‌‌ر این مسئله از ابعاد‌‌ گسترد‌‌ه و عمیقی برخورد‌‌ار است که وقتی خوانند‌‌ه آن را مطالعه می‌کند‌‌ از د‌‌نیای خارجی مغفول می‌ماند‌‌. و زمانی که کشیش زند‌‌ان برای صحبت با او می‌آید‌‌ تازه احساس می‌کند‌‌ از افکاری فرازمینی بیرون آمد‌‌ه است. د‌‌یگر د‌‌ر طاعون که پس از مرگ تارو، د‌‌کتر ریو (که بعد‌‌ها اعتراف می‌کند‌‌ خود‌‌ نویسند‌‌ه یعنی کامو است) با خود‌‌ می‌اند‌‌یشد‌‌ و طاعون و زند‌‌گی و جریانات به‌ وجود ‌‌آمد‌‌ه را تحلیل می‌کند‌‌ و آن سؤال اساسی که ریو از خود‌‌ می‌پرسد‌‌: اگر تارو باخته بود‌‌ چه برد‌‌ی نصیب او شد‌‌ه بود‌‌؟
برد‌‌ن د‌‌ر د‌‌ید‌‌ کامو عبارت است از زیستن، تنها با آنچه انسان می‌د‌‌اند‌‌ (معرفت) و آنچه به یاد‌‌ می‌آورد‌‌ (خاطره) و محروم از آنچه آرزو د‌‌ارد‌‌. زند‌‌گی‌های بد‌‌ون آرزو چقد‌‌ر عقیم است. تارو و ریو هر د‌‌و انسان‌هایی مقد‌‌س که ریو برای سلامت انسان‌ها نگران بود‌‌ و تارو برای تقد‌‌س انسان‌ها و کشیش پرپانلو برای رستگاری آد‌‌میان. شنا کرد‌‌ن تارو و ریو نماد‌‌ لذتی عمیق را د‌‌ارد‌‌ و این لذتی است د‌‌ر کنار همه‌ی آلام و وقوف به آن‌ها.
کامو لذت واقعی را د‌‌ر د‌‌ل طبیعت می‌جوید‌‌. چون طبیعت زند‌‌ه و پویاست و خود‌‌ کامو هم به د‌‌نبال زند‌‌ه و پویا بود‌‌ن است. باد‌‌ د‌‌ر د‌‌ید‌‌ او نماد‌‌ آزاد‌‌ی، آفتاب نماد‌‌ وسوسه، د‌‌ریا نماد‌‌ لذت و باران د‌‌ربرگیرند‌‌ه‌ی لحظات حساس و افشاکنند‌‌ه‌ی حقایق است.
سقوط نیز پرد‌‌ه‌برد‌‌اری بی‌پرد‌‌ه‌ای از زند‌‌گی و انسان است. ژان پل کلمانس، قاضی زبرد‌‌ست و قابل‌ احترامی که از موقعیت اجتماعی خوبی بهره می‌جوید‌‌ و حامی بی‌ترد‌‌ید‌‌ نیکی است روزی د‌‌ر پشت خود‌‌ خند‌‌ه‌ای را می‌شنود‌‌. این خند‌‌ه فریاد‌‌ انسان‌هایی است که به مقام رفیع و جایگاه او می‌خند‌‌ند‌‌. خند‌‌ه بر انسانی که هرچه را اراد‌‌ه ‌کند‌‌ به د‌‌ست می‌آورد‌‌.


قاصدک

1388/6/25 1:30 ق.ظ


از اینجاست که کلمانس د‌‌رمی‌یابد‌‌ هرچه کرد‌‌ه نه برای نیکی و خد‌‌مت و مرد‌‌م، بلکه برای ارضای تمایلات د‌‌رونی خویش بود‌‌ه است. تمایلاتی که د‌‌ر رأس آن عشق به خود‌‌ و ستود‌‌ن خود‌‌ قرار د‌‌ارد‌‌. رمان به عرصه‌ی اگزیستانسیالیستی پای می‌نهد‌‌ و تمام ارزش‌های آد‌‌م را به شک‌برانگیزترین شکل ممکن زیر تیغ خود‌‌پسند‌‌ی می‌کشاند‌‌. هر عمل انسان ناشی از محبت او به مخلوقات د‌‌یگر نیست، که انگیزه‌ای است برای حب ذات و ارضای قوی‌ترین نیاز انسان که همان عشق‌ورزی به خود‌‌ است. قاضی تصمیم به برملا کرد‌‌ن اسرار با زبان زخم‌د‌‌ار و گزند‌‌ه می‌کند‌‌ و د‌‌ر جایی اعتراف می‌کند‌‌ که مرا برای افراط‌کاری‌های شبانه‌ام کمتر سرزنش می‌کرد‌‌ند‌‌ تا برای تحریکات زبانی‌ام. آن‌گاه این حقیقت فاش می‌شود‌‌ که همه‌ی ما مقصریم و باید‌‌ محاکمه شویم. و مرد‌‌م برای گریز از محاکمه شد‌‌ن مد‌‌ام پیش‌د‌‌ستی کرد‌‌ه و محاکمه می‌کنند‌‌. کلمانس تا قبل از شنید‌‌ن صد‌‌ای خند‌‌ه و تا قبل از خود‌‌کشی آن زن د‌‌ر رود‌‌خانه محاکمه می‌شد‌‌. او این حقیقت را یافت و مصمم شد‌‌ با تلخ‌زبانی و منفور کرد‌‌ن خود‌‌، خویشتن را از محاکمه رهاند‌‌ه و د‌‌یگران را به میز محاکمه بکشاند‌‌.
د‌‌ر این میان به ظریف‌ترین وجه، مسئله‌ی عیاشی و الکل مطرح می‌شود‌‌. کامو از بازی و د‌‌روغ سخت بیزار است. از ابراز عشق ساختگی برای به د‌‌ست آورد‌‌ن زن هم متنفر است. اما باید‌‌ بازی کرد‌‌. و این عیاشی است. مجبوری برای به د‌‌ست آورد‌‌ن عیاشی د‌‌روغ بگویی و ژان این کار را می‌کند‌‌. به این امید‌‌ که زخم‌ها را بپوشاند‌‌. چون نیاز د‌‌ارد‌‌ د‌‌یگران را د‌‌وست بد‌‌ارد‌‌ و د‌‌یگران هم او را. اما او د‌‌یگران را خسته می‌کند‌‌ و د‌‌یگران هم او را. خارج از لذت، زن‌ها حوصله‌ی آد‌‌م را سر می‌برند‌‌ و من نیز حوصله‌ی آن‌ها را سر می‌برم. و این‌گونه د‌‌رمی‌یابد‌‌ که آد‌‌م عیاشی هم نیست. توصیف کامو از عیاشی چنین است: عیاشی به‌خوبی جایگزین عشق می‌شود‌‌، خند‌‌ه‌ها را از میان می‌برد‌‌، سکوت را باز می‌آورد‌‌ و مخصوصاً جاود‌‌انگی می‌بخشد‌‌... روح بر سراسر زمان حکم می‌راند‌،‌ د‌‌رد‌‌ هستی برای همیشه به
آخر می‌رسد‌‌.
همه‌ی این‌ها برای التیام زخم‌هاست. زخم انسان بود‌‌ن، زخم زند‌‌گی و زخم ند‌‌انستن. تمام این شک‌ها و زخم‌ها زمانی از میان می‌رود‌‌ که ما از میان رویم. هنگامی شک د‌‌ر نظام هستی رفع می‌شود‌‌ که د‌‌یگر نیستی. هستی چنین است. گنگ و مبهم، نه می‌توان ایستاد‌‌ و نه خوابید‌‌. باید‌‌ خمید‌‌ه اد‌‌امه د‌‌اد‌‌. ما هر روز با خمید‌‌گی، با عد‌‌م ایستاد‌‌ن و خفتن، با یاد‌‌ مرگ، با محاکمه شد‌‌ن، با ابرانسان شد‌‌ن روی پایه‌های سست اگزیستانسیالیستی محاکمه می‌شویم. ما د‌‌ر د‌‌اد‌‌گاهی که نمی‌د‌‌انیم به چه د‌‌لیل، محاکمه می‌شویم. و همه‌ی بار سنگین آزاد‌‌ی را با صلیب خویش می‌کشیم. همه محکوم به مرگیم. د‌‌یر یا زود‌‌. کیفر این است. همین زند‌‌ه بود‌‌ن بی‌د‌‌لیل. و همین مرگ د‌‌ر انتهای زند‌‌گی. پس نباید‌‌ د‌‌ر انتظار کیفر الاهی بود‌‌. انسان د‌‌ر عرق احتضار به رستگاری نایل می‌شود‌‌. د‌‌ر آن هنگام است که انسان از تقصیرات و گناهانش تبرئه می‌شود‌‌، زیرا د‌‌یگر د‌‌لیل این محاکمه و این بازی را می‌فهمد‌‌. و کامو به‌خاطر همین ند‌‌انستن مسیح را د‌‌وست د‌‌ارد‌‌.
چرا که او هم انسان بود‌‌. او هم تقصیرکار و غیرمافوق بشر. و او هم بر این
بی‌عد‌‌التی هنگام احتضار فریاد‌‌ کرد‌‌. و
کامو عاشق این فریاد‌‌ است. پس به مسیح عشق می‌ورزد‌‌.
ما همه تنهاییم. د‌‌ر د‌‌اد‌‌گاهی که همه محکومیم چقد‌‌ر مسخره است که یکد‌‌یگر را محاکمه کنیم. همه د‌‌سته‌جمعی باید‌‌ که این قصور و گناه، این مجرم بود‌‌ن و محکومیت را با خود‌‌ ببریم. ولی مرگ هرکد‌‌ام از ما تنهایی است. ناگهان این گونه است که تصویر ژان پل کلمانس، تصویر ما و انسان معاصر را به خود‌‌ می‌گیرد‌‌. کامو برای آیند‌‌ه‌ی ما نوید‌‌ برد‌‌گی را می‌د‌‌هد‌‌ ولی برای امروز فراموشی التیام‌بخش است. زیرا فراموشی توأم با آزاد‌‌ی است. د‌‌ر این بازی هرکه خویش را مقصرتر بد‌‌اند‌‌ آزاد‌‌تر و کم‌قصورتر است. کامو همه‌چیز و همه‌کس را به تیغ بد‌‌بینی واقع‌بینانه‌ی خود‌‌ می‌کُشد‌‌. هستی و زمان و انسان و نظام خلقت و عمل را به انتقاد‌‌ می‌کشد‌‌ که خود‌‌ را اصلاح کنیم. و این نتیجه را می‌گیرد‌‌ که حالا که همه به یک د‌‌رد‌‌ مشترک د‌‌چاریم نیکی به هم لذت است. ایثار و از خود‌‌گذشتگی مقد‌‌س است.
رازی را که کامو د‌‌ر پایان فاش می‌سازد‌‌ این است که یاد‌‌مان باشد‌‌ اگر روزی ابرانسان شد‌‌یم، اگر بعد‌‌ از آن صد‌‌ای خند‌‌ه‌ای و یا فریاد‌‌ زنی ما را بید‌‌ار کرد‌‌ و پس از آن اگزیستانسیالیسم و مسیحیت را گذراند‌‌یم و از پس مه‌ها بیرون آمد‌‌یم و بر قله‌ی د‌‌نیای امروز صنعتی، بر بام د‌‌نیا، بر آمسترد‌‌ام و به میخانه‌ی مکزیکوسیتی، پای نهاد‌‌یم، آنجا مرد‌‌ی است که زود‌‌تر از ما این راه را رفته و منتظر است تا کسی نیز به نزد‌‌ او برسد‌‌؛ آن‌گاه می‌تواند‌‌ د‌‌ر وجود‌‌ او عشق ورزید‌‌ن به خویش را متجلی کند‌‌ و برای او پیغمبر باشد‌‌. باور کنید‌‌ آقای عزیز، د‌‌وست عزیز، هموطن عزیز (عباراتی که خود‌‌ کامو آن‌ها را به کار می‌برد‌‌)، این‌گونه است.

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
پیشگفتار آلبر کامو بر بیگانه

دیرگاهی پیش بیگانه را در جمله‌‌ای خلاصه کردم که تصدیق می‌کنم بسیار شگفت‌نما و خارق اجماع است: در جامعه ما هر آدمی که در سر خاکسپاری مادرش نگرید، خودش را در معرض این خطر می‌آورد که محکوم به مرگ شود. مرادم از آن گفته جز این نبود که قهرمان کتاب محکوم می‌شود زیرا در بازی همگانی شرکت نمی‌کند. بدین معنی او با جامعه‌ای که در آن می‌زید بیگانه است. در حاشیه، در کناره زندگی خصوصی، منزوی، و لذت‌جویانه پرسه می‌زند. برای همین است که برخی خوانندگان وسوسه شده‌اند که او را انسانی وازده بشمرند. ولی اگر آدم از خودش بپرسد که مورسو از چه باره در بازی همگانی شرکت نمی‌کند، تصویری دقیقتر از منش او، یا به هر حال تصویری سازگارتر با نیت‌های نویسنده‌‌اش، حاصل می‌کند. پاسخش ساده است: مورسو از دروغ گفتن سر باز می‌زند. دروغ گفتن نه تنها آن است چیزی را که راست نیست بگوییم. بلکه همچنین، و بویژه، آن است که چیزی را راست‌تر از آنچه هست بگوییم و، در مورد دل انسان، بیشتر از آنچه احساس می‌کنیم بگوییم. این کاری است که همه‌مان هر روز می‌کنیم تا زندگی را ساده گردانیم. مورسو، به خلاف آنچه می‌نماید، نمی‌خواهد زندگی را ساده گرداند. مورسو می‌گوید که او چیست، از گُنده جلوه دادن احساس‌هایش سرباز می‌زند، و جامعه بی‌درنگ احساس خطر می‌کند. مثلاً از او می‌خواهند که بنا به ضابطه متعارف بگوید از جرمش پشیمان است. پاسخ می‌دهد که در این باره بیشتر احساس دلخوری می‌کند تا پشیمانی حقیقی. و همین تفاوت مختصر محکومش می‌کند.

پس، به دیده من مورسو آدمی وازده نیست، بلکه انسانی است بی‌چاره و عریان، و دلباخته خورشیدی که سایه به جا نمی‌گذارد. مورسو نه همان بی‌بهره از حساسیت نیست بلکه اشتیاقی ژرف -ژرف از آن رو که خاموش است- به او جان می‌بخشد: اشتیاق به مطلق و راستی. این راستی هنوز منفی است، راستی احساس کردن، ولی بدون آن هیچ فتحی بر خود و بر جهان هرگز شدنی نیست.

بنابراین آدمی چندان بر خطا نیست که در بیگانه سرگذشت انسانی را بخواند که بدون هیچ‌گونه نگرش قهرمانانه می‌پذیرد که جانش را بر سر راستی بگذارد. همچنین گفته‌ام، و باز هم به وجهی شگفت‌نما و خارق اجماع، که کوشیده بودم در وجود شخصیت قهرمانم، یگانه مسیحی را که سزاوارش هستیم بنمایانم. پس از توضیحاتم فهمیدنی است که این سخن را بی‌هیچ‌گونه آهنگ توهین به مقدسات گفته‌ام، و تنها با محبتی اندک طعنه‌آمیز که هنرمند حق دارد به شخصیت‌های آفرید? خویش احساس کند.



عجب پیشگفتار سنگینی بود ، تا بعد....


اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

قاصدک

1388/7/19 4:36 ب.ظ


تحلیل مارکسیستی از رمان بیگانه
نویسنده: رویا فتح‌اله‌ زاده
-
-
پیش درآمد

مقاله حاضر به بررسی وجوه اشتراک شخصیت اصلی رمان بیگانه، اثر آلبر کامو و انسان از خودبیگانه مارکس می پردازد. انسان از خودبیگانه دچار نوعی بی هویتی،بیزاری و عدم تعلق نسبت به جامعه و خود است، مورسو، شخصیت اصلی داستان بیگانه نیزچنین است. پوچی، بی هویتی، بیزاری انسان ازخودبیگانه مارکس بسیار شبیه پوچی مورسوی کاموست. انسان ازخودبیگانه محصول جامعه مدرن است، جامعه ای که نظام از افراد سازنده آن فراتر رفته ، برآنها سلطه یافته و سرنوشتشان را تعیین می کند.
-


--
زندگینامه
-
آلبر کامو نوامبر 1913 در دهکده‌ی مون‌دوی واقع در الجزایر زاده شد. پدرش فرانسوی‌تبار بود و مادرش اسپانیایی. کامو، کودکی یک‌ساله بود که پدرش را از دست داد و به همراه مادر و برادرش به شهر الجزایررفتند. و زندگی سختی را با کار مادر در مشاغل دون مایه شروع کردند.کودکی و نوجوانی کامو، در فقر و تهی‌دستی گذشت.
کامو، در سال 1957 در حالیکه چهل و چهار سال داشت جایزه‌ی نوبل ادبیات را دریافت کردو در ژانویه‌ی 1960، در روزهایی که مشغول نوشتن رمانی به نام مرد اول بود در یک سانحه‌ی رانندگی کشته شد. طاعون، افسانه‌ی سیزیف، کالیگولا، سقوط و سو‌‌ء‌تفاهم نیز هم‌چون رمان کوتاه ِ بیگانه از بین داستان‌ها و نمایش‌نامه‌های پرشمار ِ کامو، شهرت بیش‌تری دارند.
-
-
خلاصه داستان
-
مورسو کارمند جوان ساکن الجزیره از خسته خانه تلگرامی دریافت می کند مبنی بر خبر مرگ مادرش.او بسیار بی تفاوت در مراسم ظاهر می شود واز رفتار عزاداران متعجب می شود. فردای مراسم با ماری همکار قدیمی اش به سینما می رود ، تفریح می کند و به زندگی عادی اش ادامه می دهد. در جریان داستان او با همسایه اش ریمون دوست می شود. ریمون به او می گوید که با برادر زنی که به او خیانت کرده دعوا کرده و حالا می خواهد زن را تحقیر کند.در جریان داستان ماری از او خواستگاری میکند و مورسو با بی تفاوتی می پذیرد . سرانجام روزی ریمون، او و ماری را به کلبه یکی از دوستانش دعوت می کند . در آنجا گروهی از اعراب مدام آنها را تعقیب می کردند ، در میان آنها برادر معشوقه ی ریمون هم بود. تا اینکه بالاخره میان آنها نزاع صورت می گیرد و مورسو یکی از اعراب را با تفنگ می کشد . مورسو به زندان می افتد و طی محاکمه ای به اعدام محکوم می شود.
-
-

-
ازخودبیگانگی مورسو
-
نظریه بیگانگی مارکس در خصوص از دست رفتن نیروهای انسانی در جامعه است، شیوه ای که نوع خاصی از سازمان اجتماعی به وسیله آن ما را از جهان بیگانه می سازد. بیگانگی حالتی ست که در آن محیطی که می آفرینیم صلابت واقعی می یابد و غیرقابل تغییر می نماید.1
انسانی که خودش این جهان را ساخته حالا در برابرآن احساس ناتوانی می کند و آن را قفسی می داند که راه فرار از آن غیر ممکن است. بنابراین مقررات انعطاف ناپذیر چنین جامعه ای که عقلانیت در آن تشدید یافته انسانها را به انفعال وامی دارد.
مورسو در زندان با خودش فکر می کند " نمی دانم چند بار از خودم پرسیده ام آیا از محکومین به مرگ کسی بوده است که موفق شده باشد از این مقررات ماشینی تخفیف ناپذیر فرار کند، قبل از اعدام ناپدید شود و صفوف پاسبانها را بشکافد؟"2
انسان در جامعه مدرن می فهمد نظامی که آفریده، نیروی خود را بر او اعمال می کند، او را شکل می دهد و براو نظارت می کند و این گونه او را از ماهیت جمعی خود همچون هستی هایی که جهان پیرامون خود را دگرگون می سازند بیگانه می کند.3 که نتیجه اش انزوا، بی هویتی افراد است.
مشهورترین و عینی ترین ازخودبیگانگی در نظر مارکس ازخودبیگانگی کارگر در کارخانه است که پس از او ماکس وبر آن را به جامعه عقلانی مدرن و لوکاچ به سراسر حوزه های فرهنگی ،اجتماعی بسط می دهند. به باور مارکس باپیشرفت تکنولوژی هر کارگر در بخشی از کارخانه مشغول به کار می شود و دیگر مانند گذشته از آغاز تا پایان فرایند تولید حضور ندارد . بنابراین او محصول کارش را نمی بیند و این نوعی بیگانگی از کار را در او بوجود می آورد. از سویی کارگر، سازمانهای تولیدی را نیز قدرتمند تراز خود می داند غافل از اینکه خود، ایجادکننده آن است. مارکس از خودبیگانگی را ناشی از تسلط دست ساخته انسان بر انسان می داند. انسان، محصولاتی تولید می کند که براو سلطه می یابند. و او از جهانی که محصول دست اوست بیگانه می شود و خود را تحت سیطره اش می بیند.
مورسو با نظام اجتماعی ، نظام دادگستری دیوانسالار و مقررات انعطاف ناپذیرش بیگانه است.نظامهایی که انسان آنها را آفریده حالا آن قدر بزرگ شده اند که دیگر آنهایند که سرنوشت انسان را تعیین می کنند.در چنین نظامی آن قدر از انسان شخصیت زدایی می شود که تبدیل به هویتی توخالی می شود.هویتی که نقشی در سرنوشتش ندارد.مورسو جریان محاکمه را این طور بیان می کند: " آنها همه کار را خارج از وجود من حل و فصل می کردند، همه چیز بی مداخله من پیش می رفت بی اینکه از من نظری بخواهند سرنوشت من تعین می شد."4
به تدریج این انسان با دیگران نیز احساس بیگانگی می کند. نمی تواند اطرافیانش را درک کند، آنها را دوست خود بداند و یا دوست بدارد . آنها را مردمی می بیند که رقیبش هستند و تهدیدات بالقوه ای برای هستی اوهستند.5
بنابراین او دچاراحساس عدم تعلق به اطرافیان و جامعه می شود و رابطه ای بین خود با انسانهای دیگر حس نمی کند . مورسو نیز با همه مانند یک بیگانه رفتار می کند با مادرش ، معشوقه اش ماری، دوستش ریمون و آداب و رسوم و عرف های چنین جامعه ای را نمی شناسد و نمی فهمد.
دادستان درباره مورسو می گوید:" کاری به کار اجتماعی که اساسی ترین قوانین و قواعدش را انکار می کرده نداشته و در نتیجه نمی تواند با چنین قلبی که ابتدایی ترین تاثرات را فاقد است از چنان اجتماعی کمک بطلبد"6
منظور دادستان از ابتدایی ترین تاثرات گریه و زاری در مراسم تدفین نزدیکان است.مورسو آن را انجام نمی دهد و این رد اساسی ترین قوانین است.در مراسم تدفین مادرنه تنها شیون سر نمی دهد بلکه به رفتارهای حضار نیز با تعجب می نگرد، زیرا با آنها بیگانه است.
"آنها را چنان می دیدم که تاکنون هیچ کس را ندیده ام صدایی از آنها نمی شنیدم و واقعیت آنها را به زحمت می توانستم باور کنم...اندکی بعد یکی از زنان به گریه افتاد ...آن زن همان طور گریه می کرد خیلی متحیر بود."7
مورسوی از خودبیگانه دچار نوعی انزوا، بیزاری و بی هویتی می شود و زندگی ای را که در آن نقشی ندارد پوچ وبیهوده می داند. او به انسانی منفعل تبدیل می شود که دیگران برایش تصمیم می گیرند و همه چیز پوچ و بی معناست.
او درباره معشوقه اش می نویسد" شب ماری به سراغم آمد و از من پرسید آیا حاضرم با او ازدواج کنم جواب دادم برایم فرقی نمی کند و اگر می خواهد ما می توانیم این کار را کنیم " بعد ماری می پرسد آیا دوستش داردو مورسو "حرف او را بی معنا می داند"8
وقتی ریمون از او می خواهد دوستش باشد برای مورسو" فرقی نمی کند"
سرانجام این انسان ازخودش نیز بیگانه می شود و سرنوشت مورسو چنین است. دست کم این عقیده کسانی ست مانند بازپرس و قاضی که بدون درک او خیرخواه او هستند آنها می خواهند به مورسو بقبولانند که به هنگام تیراندازی به سوی عرب دستش نسبت به دل و فکرش بیگانه بوده است
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
یادداشتی بر بیگانه اثر آلبر کامو از رولان بارت

برگردان: محمد تقی غیاثی



بی‌شک بیگانه نخستین قصة کلاسیک پس از جنگ است. منظور من از نخستین قصه، نه همان از لحاظ تاریخی، بلکه نیز از حیث حسن کار است. این قصة کوچک که در سال 1942 انتشار یافت، و در سال‌های پس از رهایی کشور از چنگال اشغال‌گران توسط همة مردم خوانده شد، آلبرکامو را بسیار زود به اوج شهرت و افتخار رساند. دلبستگی مردم به این اثر از همان عمقی برخوردار بود که هر اثر جامع و دلالت‌گری از آن بهره‌مند می‌شود. این‌گونه آثار در برخی از دگرگونی‌های عظیم تاریخی رخ می‌نمایند تا نشانة یک گسیختگی و حکایت‌گر حساسیت تازه‌ای باشند. هیچ‌کس به این قصه اعتراض نکرد ، همه مجذوب و تقریباً عاشق آن گشتند. انتشار بیگانه یک واقعة اجتماعی و موفقیت آن واجد همان اهمیت اجتماعی اختراع باطری و یا پیدایش رنگین‌نامه‌های زنانه بوده است.
این کتاب در آن دوره، شاید بیش‌تر از اکنون، چنین می‌نمود که فلسفة نوینی را، که فلسفة پوچی نامیده شد، به کرسی می‌نشاند. و این واقعه در لحظه‌ای اتفاق افتاد که اسطورة درک غربت نطفه می‌بست، پا می‌گرفت، از قلم پیشروان اندیشه به سطح مصرف عامه تنزل می‌کرد. کیرکه‌گار، مذهب اصالت وجود آلمان، کافکا، قصه‌نویسان آمریکایی، سارتر، یعنی جمعی از متفکران و آفرینندگان، از سرزمین‌ها و دوره‌های متفاوت، به طرز آشفته و درهم، در ذهن مردم دست به دست هم داده بودند و اسطورة نوین آزادی را صلا در می‌دادند. انسان، به واسطة روشن بینی خود، از دستاویزهای سنتی خویش محروم گشته، و پیوند از پناه‌گاه‌های باستانی خود (خدا- عقل) بریده، در چنان تنهایی بیکرانی رها گشته بود که تا آن روز جرأت نگاه کردن از روبه‌رو به آن نداشته است. ولی با این همه، وابستگی خود را به این جهانی که درکش نمی‌کرد تا آستانة فاجعه باز شناخت.
بیگانه، به هنگام انتشار، مجموعه‌ای می‌نمود فراهم از همة این درونمایه‌ها: قهرمانش، مورسو، که در حضیض ابتذال زندگی روزمره، یعنی در دیدگاه یک کارمند دون‌پایه جا دارد، در برابر ابتذال اصلاً نمی‌شورد، بردگی‌های این زندگی را بی‌چون و چرا می‌پذیرد، و به ظواهر اعمال همة هم‌رنگی اجتماعی گردن می‌نهد، حتی آداب عواطف پسندیده، نظیر عاطفة فرزندی یا دوستی را رعایت می‌کند: اما مورسو همة این اعمال فاقد عاملیت را در حالتی ثانوی، یعنی بی‌تفاوتی کلی نسبت به دلایل جهان، انجام می‌دهد. مثلاً، مورسو در مراسم دفن مادرش شرکت می‌کند، اما در هر عمل قراردادی که انجام می‌دهد، احساس بیهودگی آن را بروز می‌دهد: مراسم را می‌پذیرد، ولی نه به دستاویز اخلاقی که مردم می‌خواهند او بدان دلبسته باشد. و اتفاقاً این گناهی است که جامعه به او نمی‌بخشد: اگر مورسو شورشی بود، جامعه با او می‌جنگید، یعنی قبولش می‌کرد. ولی چون عمل مورسو از سر خلوص نیت نیست، وی با بینش خود در مورد جهان شک روا می‌دارد. در چنین موردی، جامعه تنها کاری که می‌تواند کرد این است که او را، همانند شیئی که به واسطة استحالة خود آلوده گشته باشد، بانفرت و دهشت از خود طرد کند. چرا که چنین کسی هم‌چون نامحرمی است در میان جمعی که فقط افراد خانوادة خود را تحمل می‌توانند کرد و به کمترین نگاه نامحرم احساس خطر می‌کنند. پس مورسو با نگاه خود به خوش خدمتی پایان می‌بخشد. سکوت او در باب دلایل پسندیدة جهان منزه است، به حدی که وی را از هم‌دستی می‌رهاند و جهان را در برابر نگاه او عریان رها می‌کند: جهان موضوع یک نگاه می‌گردد، و جهان این درد را تحمل نمی‌تواند کرد: به همین جهت مورسو آدمکش می‌شود ، و محاکمه‌اش، بیش از آن‌که محاکمة یک عمل باشد، محاکمة یک نگاه می‌شود: در وجود مورسو، بیننده را محکوم کردند، نه جانی را. ملاحظه می‌شود که چگونه این ارتقاة انسان که کاملاً تازه بود (چون این ارتقاة قهقراة نگاه است، و دیگر، نظیر اسطوره‌های رمانتیک، نیچه‌وار یا انقلابی ، شورش عملی یا کلامی نیست)، توانست با درون‌مایه‌های اصلی فلسفة تازه سازگار جلوه کند. چه در این فلسفه و چه در آن اسطوره‌ها، انسان نه جامعه را رها می‌کند که پذیرای خدا گردد، نه خدا را ترک می‌کند که به بدی گرود، و نه جامعه و خدا را فرو می‌نهد تا مدینة فاضلة واهی را بپذیرد: انسان در جایگاه خود می‌ماند، هم‌درد و یار غار جهانی است که در اندرون آن به کلی تنها است.
طبعاً برای این درون‌مایة نو، روایتی تازه لازم بود، چرا که غرابت مورسو در ناساز بودن اعمال و نگاه‌های او بود. عمل او، و نه دلایل آن، همانند روان‌شناسی در قصة سنتی، به جایگاه وحدت اساسی زمان قصه عروج می‌کند. مورسو دقیقاً نه بازیگر است، نه اخلاق‌گرا. او در مورد کاری که انجام می‌دهد سخنی نمی‌گوید، به اعمالی می‌پردازد که همه انجام می‌دهند، ولی همین اعمال آشنا فاقد دلایل و دستاویزهای مرسوم است، به نحوی که همان کوتاهی عمل و تاری آن تنهایی مورسو را آشکار می‌کند. عملی که کامو عرضه می‌کند، دیگر عملی در میان اعمال، غرقه در مجموعة علل، عوامل، نتایج و زمان‌ها نیست. این عمل ناب است، بی سبب است، از اعمال اطراف جداست. این عمل به اندازة کافی استوار هست که در برابر پوچی جهان بتواند ابراز انقیاد کند؛ و به اندازة کافی مختصر هست که به دستاویزهای فریبندة خطرجویی، در برابر، این پوچی را آشکارا انکار کند.
ده سال پیش، هم‌زمانی بیگانه با آراة عمومی هویدا بود. امروز، این کتاب کوچک، که در هیأت دلخواه مردم فرانسه یعنی قصه‌ای فشرده و کوچک، همانند یک گوهر، در آمده است، هنوز حائز قدرت تام است. البته از راهی که کامو گشوده بود بعدها گروهی کثیر رفتند، و ادبیاتی مسیحایی و زندگی بخش گسترش یافت، و به آدمی، خواه معتقد، خواه بی‌دین، معصومیت، آرامش و حکمت، و تنهایی مرده‌ای زندگی باز یافته را بخشید. ولی با این همه، بیگانه هنوز اثری تازه و با طراوت است. چرا که این کتاب در آن سوی عقاید زمان انتشار خود جلوه‌گر است.
این روزها یک بار دیگر می‌خواندمش، و حیرت‌زدة همان خصلتی بودم که بعضی به صفت ستایش‌آمیز پیری ملقب می‌کنند: هر اثری حتماً پیر می‌گردد، رسیده می‌شود، در پی زمان می‌رود، و اندک اندک قدرت‌های نهانی بروز می‌دهد. ده سال پیش، من هم مثل بسیاری از مردم در بند عقیدة زمانه گرفتار گشتم و بیش‌تر سکوت ستایش‌انگیز این اثر را دیدم. این سکوت، بیگانه را هم‌سنگ آثار بزرگی گردانیده است که محصول هنر ایجازند. اینک در این کتاب حرارتی می‌یابم، و در آن شور حال گرمی مشاهده می‌کنم که اگر در نخستین قصة کامو، در همان زمان انتشار می‌توانستیم کشف کنیم، شور حال آثار بعدی او را کمتر مورد سرزنش قرار می‌دادیم. نکته‌ای که بیگانه را یک اثر می‌گرداند، و نه یک نظر، آن است که انسان در این اثر خود را نه تنها دارای یک اخلاق، بلکه نیز یک خلق می‌یابد. مورسو آدمی است که از لحاظ جسمانی رام خورشید است، و من گمان می‌کنم که این طبیعت را باید تقریباً به مفهوم قدسی تصور کرد. عیناً همانند اسطوره‌های باستانی یا نمایشنامة فدر، اثر راسین شاعر قرن هفدهم، خورشید در این اثر تجربة چنان ژرفی در مورد جسم است که قرین سرنوشت می‌گردد: خورشید تاریخ می‌سازد، و در تداوم بی‌تفاوت حیات مورسو، لحظاتی سازندة عمل فراهم می‌کند. هیچ‌یک، از سه حادثة فرعی قصه (مراسم تدفین، واقعة کنار دریا، جریان محاکمه) نیست که تحت تأثیر حضور خورشید نباشد. آتش خورشید در این‌جا با همان حدت ضرورت باستانی عمل می‌کند.
عامل اسطوره‌ای، مثل هر اثر اصیل دیگری، پیوسته به گسترش استعاره های خود می‌پردازد، و خورشید که، در سه لحظة روایت، مورسو را به عمل وامی‌دارد، یکی نیست. خورشید مراسم تدفین به‌طور محسوسی چیزی جز دلیل وجود ماده نیست: عرق چهره‌ها یا نرمی قیر جادة داغی که جنازه در آن حمل می‌گردد و همة عناصر این قسمت توصیف محیطی است چسبنده و لزج. مورسو کوششی برای رفع چسبندگی خورشید به عمل نمی‌آورد، هم‌چنان‌که برای رفع چسبندگی مراسم نیز کاری انجام نمی‌دهد. نقش آتش خورشید در این‌جا، نور تابانیدن به صحنه و هویدا ساختن پوچی آن است. در کنار دریا، استعارة دیگری از خورشید می‌بینیم: این خورشید ذوب نمی‌کند، جامد می‌گرداند، هر ماده‌ای را به فلز تبدیل می‌کند، خورشید بدل به شمشیر می‌شود، ماسه فولاد می‌گردد، حرکت دست به آدمکشی تبدیل می‌شود: در این‌جا خورشید سلاح است، تیغه است، سه گوشه است، قطع عضو است، و در برابر تن نرم و بی‌رنگ آدمی قرار می‌گیرد. و در سالن دادگاه جنایی، وقتی که مورسو محاکمه می‌شود، خورشید دیگری می‌تابد که خشک است، غبار‌آلود است، پرتو بی‌رنگ دخمه‌هاست.
این ترکیب خورشید و نیستی در هر واژه‌ای نگ‌هدارندة حال و هوای کتاب است: چون مورسو فقط با یکی از عقاید جهان در ستیز نیست، بلکه نیز با جبری دست و پنجه نرم می‌کند که در هیأت خورشید در آمده است و سراپای نظامی کهن را در بر می‌گیرد. چون در این‌جا خورشید همه چیز است: گرما، رخوت، سرور، غصه، توانایی، دیوانگی، علت و روشنایی.
از سوی دیگر، همین الهام دوگانه، یعنی خورشید گرمی‌بخش و خورشید روشنی‌بخش، بیگانه را به‌یک تراژدی تبدیل می‌کند. همانند ادیپ اثر سوفوکل یا ریچارد دوم، اثر شکسپیر. رفتار مورسو دارای یک مسیر جسمانی نیز هست که ما را به هستی شکوهمند و نا استوار او علاقه‌مند می‌کند. اساس قصه، نه تنها از لحاظ فلسفی، بلکه از لحاظ ادبی چنین است: ده سال پس از انتشار، هنوز چیزی در این کتاب نغمه سر می‌دهد، هنوز چیزی در آن هست که دل را می‌آزارد، و این دو قدرت جوهر هر زیبایی است.

نقل از کتاب: نقد تفسیری نوشته رولان بارت



اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

دوقلوها

1388/7/20 6:27 ق.ظ


در ژوییه سال 1942، انتشارات گالیمار، بیگانه قصه آلبر کامو را در فرانسه اشغالل شده منتشر ساخت. توده خوانندگان نویسنده را نمی شناختند، ولی اثر بلافاصله پس از انتشار با اقبال عظیم مواجه میشود. البته اوضاع زمان در موفقیت قصه بی تأثیر نبود : مشکلات مادی ناشران و نظارت سختگیرانه اشغالگران نازی و حکومت دست نشاند? آنان، انتشار آثار ادبی را محدود کرده از این طریق خواننده را متوجه آثاری بیرون از دایر? تبلیغات رسمی گردانیده بود. اما سی سال پس از انتشار هنوز ذره ای از علاقه مردم به این اثر کاسته نشده : این قصه پیوسته در ردیف پرفروش ترین کتابهای فرانسوی قرار دارد. بنابراین گذشته از انتشار به موقع، دارای ارزشهای دیگری نیز بوده است.
ارزش دیگر این کتاب یکی هم این بوده است که طلیع? آثاری عظیم بوده است. شهرتی که کامو پس از این کتاب به دست آورد، بیگانه را در نظر کسانی که بدواً از این قصه بیخبر مانده بودند ارزشی خاص بخشید. جایزه نوبل که در سال 1957 به او داده شد و بیشتر از آن مرگ ناگوار او به سال 1960، از او بتی ساخت و چهره اس تغییرناپذیر از او به دست داد. امروز آثار او در نظر خوانندگان همانند مراحلی جلوه میکنند که شاخص راهی موفقیت آمیز و فاجعه آمیزند. و این عقیده به رغم خواننده به او تحمیل میشود. از این راه، بیگانه نخستین شاخص عمده است. منتقدان حتی وقتی که میخواهند آثار این نویسنده را اسطوره زدایی کنند باز نمی توانند بدون پیش داوری به بیگانه بنگرند : در پی آن همیشه قافله آثاری نظیر افسانه سیزیف، طاعون، انسان شورشی و سقوط روان میشود و تظاهر به غفلت از آثار بعد از بیگانه همان اندازه تصنعی جلوه میکند که قصد تشریح آن منحطراً از خلال اثر.
بیگانه که نخستین اثر از یک رشته آثار مشهور است، سندی است دربازه یک دوره، یک نوع زندگی و یک طرز دید. ولی این اثر بیش از یک سند می ارزد. گائتان پیکون در کتاب چشم انداز ادبیات جدید فرانسه درباره او مینویسد : اگر چند قرن پس از این، در باب انسان عصر ما فقط همین روایت کوتاه به عنوان گواهی بماند، مردم آن دوره ها اطلاعات کافی در این باب خواهند داشت.
ملاحظه میشود که چگونه جوانان اگزیستانسالیست پس از جنگ، اثر کامو را مربوط به خود احساس کردند. همچنان که تهوع یا راه های آزادی را مربوط به خود احساس میکردند. و نیز پس از مطالعه بیگانه ملاحظه میشود که برای درک مسایل ژرف و کلی فاجعه مورسو، نیازی نیست که به کافه های سن ژرمن ده پره یا سواحل الجزیره پاگذاشت. بیگانه همانند رنه اثر شاتوبریان، ضمن انعکاس دقیق یک دوره و هم به این دلیل که از عهده انعکاس دقیق برمی آید، از دوره خود بسیار فراتر می رود.
اگر این سند ضمناً شاهکاری محسوب میشود مسلماً به سبب هنر کامو است. برای نوشتن یک شاهکار، نه داشتن یک پیام جالب کافی است و نه تبعیت از یک صورت بی نقص کلام. بلکه باید به کشف صورتی همت گماشت که به طرزی آرمانی ترجمان منظور باشد. کامو درصدد به هم ریختن قالبهای قصه نویسی برنیامد، بلکه چون سخنی نو برای گفتن داشت، به طرزی غریزی لحنی نو پیدا کرد و امروز بیگانه، در نظر همه منتقدان به منزله مرحله ای اساسی برای تاریخ قصه نویسی فرانسه محسوب میشود...


برگرفته از درآمد کتاب : تفسیری بر بیگانه کامو
نوشته : پیر-لویی ری


ترجمه دکتر محمد تقی غیاثی



دوقلوها

1388/7/20 6:56 ق.ظ


تشابهات


جستجوی منابع یک اثر غالبا کاری پرخطر است. مگر آنکه نویسنده خود صریحا بدان اعتراف کند. مثلاً تا روزی که کامو به روژه کی یو گفت :اگر هم اقتباسی صورت گرفته باشد، ناخودآگاه و به صورت خاطره ای گنگ بوده است میشد اندیشید که کامو دست کم برای انتخاب عنوان اثر خود به یک شعر منثور بودلر به نام بیگانه توجه داشته است. درعوض هیچ چیز مانع تحقیق درباره تأثیر نویسندگان بر کامو نیست. خصوصاً که کامو در باب نویسندگان مورد علاقه خود کتمانی نکرده است و حتی دلبستگی خود را بدانان اعلام داشته است. پروفسور کاستکس نشن میدهد که تا چه حد ژولین سورل (قهرمان سرخ و سیاه) با محاکمه خود، نظیر مورسو، بیگانه بوده است. اکمو چنان به مطالعه استندال علاقه مند بوده است که این تشابه قانع کننده به نظر میرسد. همان مؤلف نیز از جنایت راسکولنیکوف (قهرمان کتاب جنایت و مکافات) یاد میکند. و ما میدانیم که کامو، داستایوسکی را نکو میشناخته است. ولی سرانجام این جنایت را دربرابر جنایت مورسو قرار میدهد. به کافکا نیز اندیشیده اند: پروفسور کاستکس یادآوری میکند که چگونه کامو محاکمه را در تحقیق خود خلاصه کرده و به سال 1943 منتشر میکند. همین بررسی در آخرین چاپ افسانه سیزیف به عنوان متهم و به نام : امید و پوچی در آثار فرانتس کافکا آمده است : ژوزفکا متهم است ولی خود نمیداند که اتهام او چیست. البته او علاقه مند است که از خود دفاع کند ولی نمیداند چرا. دفاع از او به نظر وکلای مدافع مشکل مینماید و او در ضمن این اوضاع، از عاشق شدن یا روزنامه خواندن کوتاهی نمیکند. سپس محاکمه میشود ولی سالن دادگاه بسیار تاریک است. او از قضایا سردرنمی آورد. فقط حدس میزند که محکوم شده است. ولی محکوم به چه؟ در این مورد خود او چندان کنجکاوی به خرج نمیدهد... و این خلاصه ای است که شاید کافکا بدان اعتراف نمیکرد. ولی خلاصه کردن خود نوعی تفسیر کردن است و کامو با تشدید تشابهات بین اثر کافکا و اثر خویش، حتماً بدون توجه، ارتباط آن دور را مقبول و ممکن میگرداند. به مسخ هم میشود اندیشید : راوی مسخ به حشره بدل میشود و قصه گوی بیگانه یتیم میگردد و هردو به یک موضوع فکر میکنند و این تناسبی با مصیبت آن دو ندارد : نارضایتی کارفرما از غیبت آنان. از سویی این امر که شعور، همه حوادث عادی، غیرعادی یا اصلا خارق العاده را هم سطح گرداند، از ویژگیهای سنت ادبیات پوچی است : مثلا در نمایش آمه ده اثر یونسکو ملاحظه میشود که آمه ده و زنش از مشاهده رشد جسدی که به تدریج همه آپارتمانشان را فرامیگیرد، فقط دلگیرند. دیگر آن که روز بیستم اکتبر 1938 کامو در روزنامه الجزیره جمهوریخواه ، گزارشی درباب انتشار تهوع اثر سارتر منتشر ساخته است. قصه سارتر مثل بیگانه به صیغه اول شخص مفرد نوشته شده بود. این قصه حکایتگر یک آگاهی بود در برابر جهانی پوچ. حداکثر میتوان گفت که هر دو اثر حکایتگر یک فرهنگ فلسفی مشترک و اشتغال فکری مشابه است. این دو اثر هریک به شیوه خود بازتاب یک عصرند ولی همین عوامل مشترک بیشتر به درک بهتر تفاوتهایی یاری میرساند که این دو اثر را از هم جدا میسازد.



برگرفته از : تفسیری بر بیگانه کامو
نوشته : پیر-لویی ری



ترجمه دکتر محمد تقی غیاثی


اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

یگانه

1388/7/21 12:19 ب.ظ


تولد و کودکی
آلبر کامو در7نوامبر 1913 در دهکده‌ای کوچک در الجزایر به دنیا آمد. پدرش لوسین کامو یک سال بعد از به دنیا آمدن او در نبرد مارن در جنگ جهانی اول کشته شد و از آن به بعد آلبر همراه با مادرش (که اصالتاً اسپانیایی بود) به خانه مادر مادری‌اش در الجزیره می‌رود. خانواده کامو جزو آن دسته از مهاجرانی بودند که از فرانسه برای گرفتن زمین و کشاورزی به الجزایر آمده بودند.

کودکی کامو در یک زندگی فقیرانه‌ طبقه‌ کارگری سپری شد. فقر، احترام به رنج و همدردی با بی چارگان را به او یاد داد. پسندخاطر غریزی کامو قناعت و بی پیرایگی بود. در جزیره فقر، خود را در خانه خویش احساس می‌کرد.خود او گفته‌است که آفتاب الجزیره و فقر محله بلکور چه مفهومی برایش داشت: فقر مانع این شد که فکر کنم زیر آفتاب و در تاریخ، همه چیز خوب است. آفتاب به من آموخت که تاریخ، همه چیز نیست.او به موجب پافشاری لوئی ژرمن معلم مدرسه ابتدایی‌اش بود که توانست تحصیلات متوسطه را ادامه دهد



یگانه

1388/7/21 12:19 ب.ظ


جوانی و خبرنگاری
کامو در طی سال‌های 30-1928 دروازبان تیم دانشگاه الجزیره بود اما با تشخیص اولین آثار سل در 1930 او تبدیل به یک تماشاچی فوتبال شد.

در سال 1934 به حزب کمونیست پیوست که در آن وظیفه‌? عضوگیری از میان پرولتاریای عرب را بر عهده داشت. بعدها این حزب (به دستور شوروی استالینی)، کامو را به عنوان یک تروتسکیست به محکوم و از حزب اخراج کرد (1936).

لیسانس فلسفه را در سال 1935 گرفت در ماه مه سال 1936 پایان‌نامه خود را درباره فلوطین ارائه داد.

او در سال 1938 در روزنامه? تازه تأسیس الجزایر جمهوری‌خواه به عنوان خبرنگار آغاز به کار کرد. او تمام مقاله‌های خود را به صورت اول شخص می‌نوشت که تا آن زمان در شیوه گزارشگری فرانسوی متداول نبود.

در سال 1939، مجموعه مقالاتی به عنوان فقر قبیله منتشر کرد.




یگانه

1388/7/21 12:21 ب.ظ


ازدواج
در 1934 با سیمون‌های ازدواج کرد که معتاد به مورفین بود. ازدواج آنها یک سال بعد در اثر خیانت سیمون خاتمه یافت ، در 1940 با فرانسین فور ازدواج کرد.




یگانه

1388/7/21 12:27 ب.ظ


میان‌سالی و ترک الجزایر
با نزدیک‌تر شدن جنگ جهانی دوم، کامو به عنوان سرباز داوطلب شد، اما به دلیل بیماری سل او را نپذیرفتند. او در این زمان سردبیر روزنامه عصر جمهوری شده بود که در ژانویه? سال1940 دستگاه سانسور الجزایر آن را تعطیل کرد. در مارس همان سال فرماندار الجزیره، آلبر کامو را به عنوان تهدیدی برای امنیت ملی معرفی کرد و به او پیشنهاد کرد که شهر را ترک کند. در این هنگام کامو به پاریس رفت.

او کار خود را در روزنامه عصر پاریس شروع کرد بعدها برای دوری از ارتش نازی به همراه دیگر کارمندان روزنامه، ابتدا به شهر کلرمون فران و سپس به شهر غربی بوردو نقل مکان کرد.

در1942کامو، رُمان بیگانه و مجموعه مقالات فلسفی خود تحت عنوان افسانه سیزیف را منتشر کرد.

نمایشنامه کالیگولا را در سال 1943 به چاپ رسانید. او این نمایش‌نامه را تا اواخر دهه پنجاه بارها بازنویسی و ویرایش کرد. در سال 1943 کامو کتابی را به نام نامه‌هایی به یک دوست آلمانی نیز به صورت مخفیانه به چاپ رسانید.



اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
فعالیت علیه نازیسم و پایان جنگ
در19دسامبر 1941 کامو اعدام گابریل پری را شاهد بود که این واقعه به قول خودش موجب متبلور شدن حس شورش علیه آلمانها در او شد. او در سال 1942 عضو گروه مقاومت فرانسوی به نام نبرد شد و در اکتبر 1943 به کمک دیگر اعضای گروه شروع به فعالیت روزنامه‌نگاری زیرزمینی پرداخت. وی در این گروه مقاومت با ژان پل سارتر آشنا شد. او یکبار هنگامی که سرمقاله روزنامه نبرد را به همراه داشت در یک بازرسی خیابانی دستگیر شد.

در سال‌های پس از جنگ کامو به دار و دسته ژان پل سارتر و سیمون دوبوار در کافه فلور در بلوار سن ژرمن پاریس پیوست. کامو بعد از جنگ سفری به ایالات متحده داشت تا در آنجا در مورد اگزیستانسیالیسم سخنرانی کند.

رمان طاعون نیز در سال 1947 به چاپ رسید که در زمان خود پرفروش‌ترین کتاب فرانسه شد.

در سال1947کامو از روزنامه نبرد بیرون آمد.

نمایش‌نامه عادل‌ها را در سال 1949 منتشر ساخت و اثر فلسفی خود به نام انسان طاغی را نیز درسال 1951 به چاپ رساند.

در سال 1952 مشاجراتی بین کامو و سارتر بعد از نوشتن مقاله‌ای علیه کامو در مجله‌ای که سارتر سردبیر آن بود شروع شد.

در 1952 از کار خود در یونسکو استعفا داد زیرا سازمان ملل عضویت اسپانیا تحت رهبری ژنرال فرانکو را قبول کرده بود. در 1953 کامو یکی از معدود شخصیتهای چپ بود که شکستن اعتصاب کارگران آلمان شرقی را مورد اعتراض قرار داد.




یگانه

1388/7/21 12:53 ب.ظ


فعالیت‌هایی برای الجزایر
در اوایل سال 1954 بمب‌گذاری‌های گسترده‌ای از جانب جبهه آزادی‌بخش ملی در الجزایر رخ داد. کامو تا پایان عمر خود مخالف استقلال الجزایر و اخراج الجزایریهای فرانسوی‌تبار بود ولی در عین حال هیچ‌گاه از گفتگو در مورد فقدان حقوق مسلمانان دست برنداشت.

در 1955 کامو مشغول نوشتن در روزنامه اکسپرس شد. او در طول هشت ماه 35 مقاله تحت عنوان الجزایر پاره پاره نوشت.

در ژانویه1956کامو برگزاری یک گردهمایی عمومی در الجزایر را عهده‌دار شد که این گردهمایی مورد مخالفت شدید دو طرف مناقشه، جبهه تندرو فرانسویان الجزایر و مسلمانان قصبه، قرار گرفت.

کامو در آخرین مقاله‌ای که در مورد الجزایر نوشت تلاش کرد از گونه‌ای فدراسیون متشکل از فرهنگ‌های مختلف بر مبنای مدل سوئیس برای الجزایر دفاع کند که این نیز با مخالفت شدید طرفین دعوا روبرو شد.

از آن به بعد کامو به خلق آثار ادبی پرداخت و داستان‌هایی کوتاه که مربوط به الجزایر بودند را منتشر ساخت. او در عین حال به تئاتر پرداخت. دو نمایش‌نامه اقتباسی در سوگ راهبه اثر ویلیام فاکنر و جن‌زدگان اثر فیودور داستایوسکی از کارهای کامو در تئاتر بود که با استقبال زیادی روبرو شدند.

سقوط در سال 1956 به رشته تحریر درآمد.

در سال 1957 جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد. او از نظر جوانی دومین نویسنده‌ای بود که تا آن روز جایزه نوبل را گرفته‌اند.




یگانه

1388/7/21 12:55 ب.ظ


مرگ

بعد از ظهر چهارم ژانویه 1960 در 24 کیلومتری شهر سانس در بزرگراه آر-ان5 حاشیه دهکده پتی‌ویل نزدیک مونته‌رو یک خودرو فاسل-وگا از جاده منحرف می‌شود و به درختی می‌کوبد و تکه تکه می‌شود. آلبر کامو در صندلی عقب خودرو نشسته بود. اودر این سفر همراه خانواده دوست ناشرش میشل گالیمار بود.



اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
خوب ... این نقل و انتقالات بلاخره تمام شد و آرشیو ما به اینجا منتقل شد.
در طول مدتی که داشتم این کار رو میکردم یاد اون روزها افتادم که من باردار بودم !!! و پطوری این ها رو تایپ میکردم الان یادش می افتم خندم میگیره

به هر حال ما اینجاییم و میریم سراغ جبران خلیل جبران



راستی بچه ها یه نکته : ازین به بعد برای جلوگیری از طولانی شدن پست ها , اگر مطلب نقل قول از سایتیه فقط تیتر و یه توضیح 2 خطی از مطلب بدیم بعد آدرس اون سایت رو بذاریم تا هر کس خواست بره ببینه.
خوبه؟
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
نمی دونم این رو قبلا کسی گذاشته یا نه .... مختصری درباره خود جبران خلیل جبران


img98.com Image Upload Center
دیوانه دوست داشتنی
از من می‌پرسید که چگونه دیوانه شدم. چنین روی داد: یک روز، بسیار پیش از آن که خدایان بسیار به دنیا بیایند، از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه نقاب‌هایم را دزدیده‌اند. پس بی‌نقاب در کوچه‌های پر از مردم دویدم و فریاد زدم "دزد، دزد، دزدان نابکار". مردان و زنان بر من خندیدند و پاره‌ای از آنها از ترس من به خانه‌هایشان پناه بردند. هنگامی که به بازار رسیدم، جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد برآورد "این مرد دیوانه است". من سر برداشتم که او را ببینم؛ خورشید نخستین بار چهره برهنه‌ام را بوسید. نخستین بار خورشید چهره برهنه مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم و دیگر به نقاب‌هایم نیازی نداشتم.

جبران خلیل جبران عارفی است که در ایران به هیچوجه نمی‌توان از محبوبیت‌اش چشم‌پوشی کرد؛ نویسنده‌ای که آثارش بارها و بارها به فارسی ترجمه شده است. آنقدر حائز اهمیت که حتی نجف دریابندری مترجم صاحب نام ایرانی هم تصمیم گرفت اثر معروف این نویسنده یعنی "پیامبر" را به فارسی ترجمه کند.

جبران خلیل جبران سال 1931 دار فانی را وداع گفت اما او همچنان محبوب است و هر سال به مناسبت بزرگداشت او در لبنان جشن به پا می‌کنند.

این نویسنده، شاعر، نقاش و فیلسوف لبنانی سال 1883 متولد شد." این نویسنده بزرگ، سال 1931 در آمریکا از دنیا رفت او را به لبنان آوردند تا در دهکده مادری‏ا‌ش به خاک بسپارند... "


8 ساله بود که پدرش به اتهام تقلب در پرداخت مالیات به زندان افتاد و آنها بی‌خانمان شدند.
برای مدتی در خانه اقوام و دوستان خود زندگی می‌کردند، تا این که مادرش تصمیم گرفت با فرزندان به آمریکا مهاجرت کند. سال 1894 پدر بدخلق جبران از زندان آزاد شد. او مخالف سفر به آمریکا بود، در نتیجه همان جا در لبنان ماند و به خانواده خود ملحق نشد.
جبران در آمریکا به مدرسه رفت و هوش و ذکاوت بالایی را از خود نشان داد و در12 سالگی شروع به یادگیری زبان انگلیسی کرد.
اواخر سال 1896 بود که "دینسون هاوس" تاسیس کننده مرکز هنری بستون از طریق یکی از دوستانش با جبران آشنا شد و از او خواست که وارد مرکز خلاقیت‌های هنری او شود.
اما جبران یک سال بعد به زادگاهش در لبنان بازگشت، تا تحصیلات خود را به زبان عربی در کشورش ادامه دهد، آنجا به دبیرستان رفت و شروع به خواندن علم اخلاق و مذهب کرد.
در 19 سالگی دوباره راهی بوستون شد و پیوند عاطفی شدیدی با یک دختر شاعر پیدا کرد، اما همان زمان بود که مادر، خواهر و برادر ناتنی‌اش براثر بیماری سل از دنیا رفتند.
"ماری هسکل" رئیس مدارس بوستون بود که مسئولیت ساپورت کردن جبران را برعهده گرفت و او را دوباره راهی مدرسه کرد.
سال 1905 جبران مختصری از مقالات خود را در مورد موسیقی در روزنامه "ال مهاجیر" چاپ کرد. پس از آن مجموعه‌ای از اشعار خود را در کتابی عربی زبان با عنوان "گریه، خنده و توفان ها" منتشر کرد، که اخیرا این کتاب تحت عنوان "رویا (منظره)، توفان و محبوب" به زبان انگلیسی ترجمه شده است.

سال 1906 جبران کتاب "spirit Brides" خود را که شامل داستان‌های کوتاهش بود، نوشت و چاپ کرد. یک سال بعد دومین سری از همین مجموعه با عنوان "spirits Rebellious" در اختیار مخاطبانش قرار داد.
او در این هنگام در پاریس مشغول یادگیری نقاشی بود. پس از چند سال آموزش در فرانسه، دوباره به بوستون سفر کرد.
در این زمان بود که او علاقه عجیبی به ماری هاسکل
" در 35 سالگی، جبران اولین کتاب انگلیسی زبان خود را به پایان رساند و با نام "مرد دیوانه" در اختیار طرفداران خود قرار داد... "



ماری برای این که به موقعیت اجتماعی‏اش لطمه‌ای وارد نشود، از این عشق دوری می‌کرد.
سال 1910 جبران به گروه "Golden Links Soeiety" که متعلق به نویسنده‌های عربی – آمریکایی بود، پیوست و مجموعه آن سوی خیال را منتشر کرد.
"بال‌های شکسته" تنها داستان بلند او در مورد عشق، سال 1912 در نیویورک به زبان عربی چاپ شد.
در 35 سالگی، جبران اولین کتاب انگلیسی زبان خود را به پایان رساند و با نام "مرد دیوانه" در اختیار طرفداران خود قرار داد.
با وجود تمام این نوشته ها و فعالیت‌های هنری هنوز موقعیت جبران به عنوان یک نویسنده در جامعه تثبیت نشده بود، تا این که سال 1923 با منتشر شدن کتاب "پیامبر" و استقبال فراوانی که در سراسر دنیا از این اثر شد، او موقعیت هنری خود را به ثبات رساند.
در همین سال بود که مری هسکل – زنی که جبران رابطه عاطفی عمیقی با او داشت – به جوجیای آمریکا سفر کرد تا کاملا خود را از زندگی جبران خارج کند. دیگر نام جبران خلیل جبران برای تمام مردم دنیا شناخته شده بود و او همچنان به نویسندگی خود ادامه می‌داد.
کتاب‌های "Sand and Foam" (1926)، "خداوند زمین"، "باغ پیامبر"، "مرگ پیامبر"، فرشتگان مرغزار"، ((Nymph of The Valley (1948)، نام دیگر آثار او هستند، که تعدادی از آنها نیز پس از فوت جبران چاپ شدند.
کتاب‌های جبران خلیل جبران هیچ مشابهتی به هم ندارند، اما همدیگر را هم نقض نمی‌کنند، در واقع مکمل هم هستند و هر کس اجازه دارد برداشت خاص خود را از کتاب داشته باشد.

مقاله‌ها، کتاب‌ها و شعرهای جبران به وضوح از روحیات و اعتقادات او سخن می‌گویند و دیگر لازم نیست که ما به توصیف شخصیتش بپردازیم، تنها می‌توان گفت که اندیشه و تفکر فلسفی جبران در عمق وجودش نهفته است، او در آثارش با کلمات و عبارات خاص خود بازی می‌کند تا نگرشی جدید از عرفان، فلسفه، طبیعت و ماوراءطبیعت را در ذهن مخاطبش ترسیم کند


نامه‌ های عاشقانه یک پیامبر(نامه های جبران به ماری هسکل)
مجموعه نامه‌های "جبران خیل جبران"، نویسنده‌ی برجسته‌ی لبنانی، به ماری هسکل است که بین سال‌های 1908 تا 1924 نگاشته شده است. در این نامه‌ها سیر تکاملی اندیشه‌ی خلیل جبران که منجر به نگارش اثر عظیم پیامبر شد، آشکارا مشاهده می‌شود.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

کات کردم

unicorn__ | 19 دقیقه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز