2821
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148217 بازدید | 2291 پست
نمودهای پویایی و ایستایی زبان

در آثار جمال زاده


در فعالیت های ادبی محمد علی جمال زاده دو دوره از یکدیگر متمایز می شوند:

الف- دوران فراز و پویایی زبان
‌1- سادگی زبان نوشته : در دوره ی نخست با توجه به روندی که بر نثر آثار معاصران حمال زاده چیره بود، وی چاره را در ساده نویسی و پرهیز از انشای ادیبانه، فرنگی مآبی و آشفته زبانی یافت. وی در دیباچه ی "یکی بود یکی نبود" بر این باور است که در هر صورت انشای ساده ممدوح است و نویسندگان همواره کوشش می کنند که هرچه بیش تر همان زبان رایج و معمول مردم کوچه و بازار را . . . به لباس ادبی درآورند . او برای زبان نوشته، رسالت بیداری افکار عمومی قایل است و باور دارد که جهل و چشم بستگی گروه مردم، مانع هرگونه ترقی است و با همین اعتقاد است که از نویسندگانی که به زبان ساده و بی پیرایه می نویسند، تمجید می کند. در "دشت جنون" وقتی با هدایت علی خان (صادق هدایت) در "دارالمجانین" روبرو می شود، زبان ساده و غنی او را می ستاید و می نویسد: هرگز به عمر خود کسی را ندیده بودم که زبان فارسی را به این سادگی و روانی حرف بزند. در ضمن به قدری اصطلاحات پرمعنی و مناسب و به جا می آورد که انسان از صحبتش هرگز سیر نمی شود. و بیزاری خود را از زبان ادیبانه و فاضلانه از زبان هدایت علی خان، این گونه نشان می دهد: من یک مرض مضحکی دارم و از اشخاصی که در ضمن صحبت های معمولی، عمومن به قصد بازارگرمی و فضل فروشی، یک ریز کلمات قلنبه و اصطلاحات علمی و فتی به قالب می زنند، بیزارم . ‌1
‌جمال زاده در مقاله ای که به عنوان نقد "مدیر مدرسه" در تابستان سال ‌1337ش در مجله ی راهنمای کتاب (سال اول، شماره ی 2) نوشته است، زبان ساده و عامیانه ی جلال آل احمد را می ستاید و می نویسد : با فضل فروشی سر و کاری ندارد و آن چه را می خواهد بگوید، درست و حسابی و صاف و پوست کنده می گوید و با زبان سهل و ساده ـ که چه بسا می توان سهل و ممتنع خواند ـ مطالب مشکل را علنن روی دایره می ریزد و حلاجی می کند . . . در باب زبان و انشای کتاب، همین قدر می گویم که تمام کتاب به زبان مکالمه و محاوره و به قول اصفهانی ها اختلاط نوشته شده؛ شیرین و دلنشین است و دارای چنان سرعت و ایجاز و به قدری آمیخته با طعن و طنز که می توان آن را انشای کاریکاتوری خواند . ("گزیده ی آثار"، برگ ‌287)
‌2- پیوند میان زبان و ذهنیت: اگر در پهنة ی مقاله نویسی از دهخدا بگذریم، جمال زاده نخستین نویسنده ای است که در گستره ی داستان نویسی جانب پیوند میان زبان و ذهنیت را نگه داشته است، زیرا تا پیش از او، زبان کسان داستان با ذهنیت اجتماعــی، طبقاتــی و فرهنگی شان پیوندی نداشت و آن چه پیوسته بر زبــان آنان روان می شد، زبان و بیان خود نویسنده بود که فصاحت و بلاغت از آن می بارید و به انواع آرایه های لفظی و معنوی آراسته بود. به عنوان مثال به رمان "شمس و طغرا" نوشته ی محمد باقر میرزا خسروی استناد می کنیم تا دریابیم چه گونه کسان داستان از جوان روستایی گرفته تا دایه و خاتون اشراف زاده، زبانی یکسان و بیانی همگون دارند. این رمان در عهد مشروطه در سال ‌‌1286ش منتشر شده و نویسنده ی مشروطه خواه آن بیش تر تحت تأثیر قصه های کهن فارسی بوده است:
‌1- زبان جوان روستایی: از بام مسجد به آن جا بالا رفته ، آن ها را با کمند پایین می دهیم . شما که گفتید کمند آهوگیر خود را همراه دارید ؟ گفت: از حُسن اتفاق همراه است. شمس گفت: این کمند را می افکنم؛ بگیرید . . . بیا به دوش من تا تو را فرود ببرم . . . قلاب های آن را در کنار بام محکم کرده، بیاویزید تا آمده شما را خلاص کنم .
‌2- زبان دایه: مرا از وحشت دست و پا به کلی از کار افتاده، قدرت چنین کاری ندارم. این خاتون [ طغرا ] هم ممکن نیست به چنین کاری اقدام نماید.
‌3- زبان طغرا: خوش بختم که به یاری و جوانمردی این جوان اصلمند از سوختن و مردن رها گشتم . نمی دانم این فرشته رحمت و ملک نجات از کجا رسید که به آن سهل و چالاکی ما را خلاص کرد و عمری دو باره بخشید. متحیرم به چه زبانی شکر او بگزارم و از این جوان عذر زحماتش را بخواهم .

‌4- زبان نویسنده: دایه از ضرب آن ضفته ( فشار) و شرم آن ضرطه (تیز دادن) از هوش برفت . ‌2
آن چه زبان کسان رمان را یکسان ساخته و تفاوت های زبانی تیپ های مختلف آن را از میان برده و زبانی غیر داستانی به آن بخشیده است، سه نکته ی زیر است:

‌1- کاربرد وجه وصفی: یعنی کسان داستان به جای کاربرد فعل، از وجه وصفی بهره می جویند و اصرار دارند که واو عطف را پس از کاربرد فعل در وجه وصفی، حذف کنند که مخالفت با قیاس نداشته باشد، مانند: آمده شما را خلاص کنم (به جای: بیایم و شما را خلاص کنم).

‌2- کاربرد واژگان ادبی: اصرار برای نهادن واژگان ادبی و فصیح مکتوب بر زبان کسان داستان ـ که فاقد ذهنیت ادبی هستند ـ زبان رمان را سنگین می کند و رنگ واقع گرایی گفت و شنودها را از قصه می گیرد، مانند کاربرد واژة اصلمند، بیاویزید و اقدام نمایید به جای: اصیل، پایین بیندازید و بکنید.
‌3- کاربرد حرف نشانه ی ” را ” برای فک اضافه: این گونه کاربرد نه تنها در روزگار نویسنده رایج نبوده، بلکه خود در زبان قصه جایی ندارد؛ مانند "مرا از وحشت دست و پا از کار افتاد" به جای ” دست و پایم از وحشت از کار افتاد ” اما آن چه به زبان نویسنده مربوط می شود، تقلیدی کورکورانه از نثر مقامه ای است و نشان می دهد که نویسنده بیش از آن چه به القای معنی بیندیشد، به سجع های متوازن ( ضرب، شرم ) و متوازی ( ضغته ، ضرطه ) اندیشیده پروای خواننده نمی کند .
اینک به آثار جمال زاده بازگردیم تا دریابیم زبان شخصیت های او در ارزیابی پایانی تا چه اندازه با ذهنیت اجتماعی و فرهنگی آنان همخوانی دارد:
‌1- زبان زن حلاج : هی برو و زه زه سر پا بنشین؛ پنبه بزن و با ریش و پشم تار عنکبوتی به خانه برگرد؛ در صورتی که همسایه مان ـ حاج علی که یک سال پیش آه نداشت با ناله سودا کند ـ کم کم داخل آدم شده و برو بیایی پیداکرده. ("رجل سیاسی"، برگ ‌67 )
‌2- زبان پادو سیاسی ( حاج علی ): البته شنیده ای که یک دست صدا ندارد؛ آن هم مخصوصن در کارهای سیاسی که یک دسته از رندان، میدان را جولانگاه خودشان تنها نموده و چشم ندارند ببینند حریف تازه ای قدم در معرکه آن ها بگذارد. ( "رجل سیاسی"، برگ ‌72 )
‌3- زبان شاگرد قهوه چی: ای خورشید خانم ! باز بنای شوخی و لوندی را گذاشتی و روبندت را پایین انداختی. اگر تفسم یخ نمی بست، یک تف به آن روی چون سنگ پایت می انداختم؛ اما افسوس ! ("دوستی خاله خرسه"، برگ ‌88 )
‌4- زبان آموزگار: اشتباه کرده بودم. تصور کرده بودم که مقصود، ادای مرام و مقصود است و اکثریت مردم حتا مردم باسواد، به اصل و ریشه ی الفاظ کاری ندارند. همین قدر که بتوانند مطالب ساده ی خودشان را با رسم الخط آسان تری بنویسند، شکر خداوند را به جا می آورند. ("میرزا خطاط"، برگ های ‌127ـ ‌128)
این ویژگی در زبان داستان نویسی جمال زاده مورد ستایش منتقدان خودی و بیگانه قرارگرفته است. عبدالعلی دست غیب می نویسد: زبانی که آدم های داستانی "یکی بود یکی نبود" با آن سخن می گویند، بسیار شیرین و مناسب است. فرتگی مآب، شیخ، جوانک کلاه نمدی . . . هرکدام به زبانی سخن می گویند که می تواند شناسای نمونه ی همگانی این کسان باشد. ‌3

آفت رستمووا از محققان شوروی در این باره نوشته است: . . . به راستی هم تمام داستان های مجموعه ی "یکی بود یکی نبود" . . . به زبان زنده ی مردم است . . . هر شخصیتی به شیوه ی مخصوص، افکار و احساسات خود را بیان می کند. نویسنده تلاش می کند که سخنان و افاده های قهرمانان خود را به همان صورت عینی و ملموس ـ که در زندگیشان رخ می دهد ـ اداکند‌. 4
‌3- سرشاری زبان : ما پیش از این، در مقاله ی "درنگی بر ریشه های نثر حکایتی" در این زمینه به تفصیل سخن گفته ایم و سخن مکرر نمی کنیم . همه ی آنان که در باره ی ویژگی های زبانی "یکی بود یکی نبود" چیز نوشته اند، به این دقیقه اشاره کرده اند . دکتر غلام حسین یوسفی نوشته است: در داستان "فارسی شکر است" به واقع جمال زاده توانایی فراوانی از خود نشان داده و نثر او در عین سادگی و طراوت پر از تعبیر و ضرب المثل و از لحاظ قدرت و وسعت بیان چشم گیر است. از این قبیل است وقتی از آواز گیلکی کرجی بان های انزلی یاد می کند که ” بالام بالام جان خوانان مثل مورچه ای که دور ملخ مرده ای را بگیرد، دور کشتی را گرفته بلای جان مسافرین شده بودند.” یا راوی قصه را با کلاه لگنی، ”پسر حاجی و لقمه ی چربی فرض کرده صاحب صاحب گویان دوره اش کرده بودند. ” گاه نیز توجه نویسنده در به کار بردن واژه ها و تعبیرات عامیانه مشهود است: سرگردان مانده بودیم که با چه بامبولی یخه مان را از چنگ این ایلغاریان خلاص کنیم و به چه حقه و لمی از گیرشان بجهیم . ‌?
گذشته از این، همان نام داستان ها بر عامیانه بودن آن ها دلیل می کند و پیشاپیش، خواننده را با درون مایه و مضمون داستان آشنا می سازد: "فارسی شکر است"، "دوستی خاله خرسه"، "بیله دیگ بیله چغندر"، "ویلان الدوله"، "درد دل ملا قربان علی" و یا نام کتاب ها، آثار و حتا ترجمه های او تعبیراتی عامیانه اند: "یکی بود یکی نبود"، "غیر از خدا هیچ کس نبود"، "آسمان و ریسمان"، "صحرای محشر"، "سر و ته یک کرباس"، "قصه ما به سر رسید"، "تلخ و شیرین"، "کهنه و نو".
‌4 - تکیه بر عناصر فرهنگ عامه : بخشی از این فرهنگ عامه، علاقه ی بیش از اندازه ی نویسنده به کنایات، امثال، تکیه کلام ها و ترانه های قومی و ملی یا ابیاتی است که جزء امثال سائره اند. تدوین "فرهنگ لغات عامیانه" در سال ‌1341ش کوششی برای حفظ بخش زبانی فرهنگ عامه است. نویسنده با وجود هشتاد سال زندگی در فرنگ، فرهنگ عامه ی سرزمین خود را از یاد نبرد و وقتی در سال ‌1352ش مطلع شد که سید ابوالقاسم انجوی شیرازی در مقدمه ی جلد دوم "قصه های ایرانی" اش خطاب به مادران سفارش کرده تا در پرورش کودکان خود از برکات فرهنگ شفاهی مدد گیرند و در مقابل هجوم بی امان فرهنگ فاسد و تجدد مبتذل غربی مقاومت کنند و با گفتن قصه و
مثل و تمثیل و چیستان، فرهنگ خودی را ذهنی آنان سازند تحت تأثیر قرار گرفته در نامه ای به نویسنده نوشت: اگر وسیله و استطاعت داشتم، آن گفتار را به صورت کتابچه در دو کرور نسخه به چاپ می رسانیدم و در شهرهای بزرگ ایران توزیع می نمودم . ‌6
بخشی دیگر از عنصر فولکلوریک در آثار جمال زاده، کوشش برای بازخوانی رویدادهای تاریخی و اجتماعی زاد بوم او، اصفهان، است. جمال زاده رمان سیاحت گونه و دو جلدی خود "سر و ته یک کرباس" را در سال ‌1335ش منتشر ساخت که نام دیگرش "اصفهان نامه" است. این کتاب به تعبیر بزرگ علوی " از عشق عمیق نویسنده به محل تولد خود و پدرش حکایت می کند ”. در این اثر نه تنها اشارات بسیاری به رخدادهای تاریخی، اجتماعی و شخصیت های مؤثر اجتماعی اصفهان (ظل السلطان، ملک المتکلمین) دارد، بلکه از بسیاری محله ها، مساجد، مدارس، بناهای تاریخی، کلیساها و اماکن متبرکه نام رفته و حتا از قول جواد آقا نامی گفته شده که در این شهر اجساد دیرتر از نقاط دیگر فاسد می شود، گوشت دیرتر می گندد و به و سیب هفت ماه سالم می ماند.
اما بعد دیگر علاقه ی نویسنده به زادبومش، تأکید او بر لهجه و گویش اصفهانی و کوشش برای ضبط دقیق واژگان به گویش محلی است. در همین کتاب، او خواننده را با خود به روزگار کودکی خود می برد و از روزهای رفتن به مکتب یاد می کند: روزی مادرم دستم را گرفت و اولین بار به مکتب برد. برایم یک نیزه قلم (قلم نی) و یک پنجلحم (همان عم جزو تهرانی ها ) تدارک دیده بود. به دست خودش تلی (به ضم تاء بر وزن قلی که همان لیقه ی تهرانی هاست) در دواتم گذاشت و . . . این ترانه را ترنم می کرد: قار قار، بقچه قلمکار، پسرم فردا میره سر کار.

ب - دوران فرود و ایستایی زبان :

در برابر پاره ای ویژگی های خلاق و مثبت، نثر جمال زاده کاستی ها دارد که گاه به شکل افراط در کاربرد عناصر زبانی، نمود پیدا می کند و گاه به صورت غلط های آشکار نگارشی و دستوری. روی هم رفته ما برای این فرود زبانی دو علت یافته ایم:
‌1- غربت زدگی : جمال زاده از ‌17 سالگی ( ‌1287ش ) به لبنان و از آن جا به اروپا رفته و جز دو سه بار ـ که برای مأموریت یا دیدار و برای مدتی کوتاه، به ایران بازگشته ـ بقیه ی عمر خود را ـ که نزدیک به نود سال می شود ـ در خارج از ایران گذرانده است. درست است که وی در این هشت ـ نه دهه از رهگذر مطبوعات (آن هم مطبوعات ادبای کهنه پرست) با ایران پیوندی می داشته، اما هرگونه گسست از جامعه ی بومی بر زبان و ذهنیت غربت زده تأثیر می نهد، چنان که از نویسنده ای اصلاح طلب و مدافع انقلاب مشروطیت، شخصیتی سخت محافظه کار و عارف منش می سازد، تا آن جا که او در جلد دوم "شاهکار" (عمو حسین علی) تنها شاهکار حقیقی را در دنیا بازگشت به محیط بکر و پاک روستایی و حیات گیاهی می یابد و زیر تأثیر رهنمودهای صوفی منشانه ی مرشدش، عمو حسین علی، می کوشد به فطرت نحستین خویش بازگردد و از شاهکارهای نکبت ـ که به باورش همان کتاب و علم و ادب است ـ روی برتابد. او در این داستان وقتی عمو حسین علی، روحانی نمایی که ترک زندگی فاسد شهری کرده و با کار روی زمین نان از عمل خویش می خورد ـ از راوی ـ که نویسنده است ـ شغلش را می پرسد، پاسخ می دهد: سر را به زیر انداخته گفتم: شغلم شغل بیکاران و بیعاران است؛ یعنی نویسندگی و کاری که از دستم برمی آید، همان کارهایی است که از دست نویسندگان برمی آید، یعنی هیچ. مگر تا کی و تا چند می توان نان حلال بندگان خدا را به تزویر از چنگشان به درآورد و جام ساده لوحی و خوش باوری مخلوق را با آب حرام ژاژخایی و هرزه درایی پر کرد. دلم می خواهد از این کار ننگین یکباره توبه نمایم . ‌7

مرشد راوی از کتابی یاد می کند که از گزیده ی کلمات بزرگان تصوف در ” باب خاموشی ” گرد آورده و از سالک حقیقت می خواهد آن سخنان را آویزه ی گوش جان خود کند و از جمله این عبارت از ” شقیق بلخی ” را نقل می کند که عبادت ده جزو است، نه جزو، گریختن از خلق است و یک جزو خاموشی . این ذهنیت نشان می دهد که جمال زاده دست کم در سال انتشار این کتاب ـ که خود آن را ” شاهکار ” خوانده ـ یعنی در سال ‌1337ش به اعتبار ذهنیت، مرده، روحش کپک زده و بوی الرحمان می دهد.
تجربه ی حیات ادبی جمال زاده گویای این واقعیت است که پویایی در زبان، تنها کوشش برای حفظ ارتباط مکانیکی با زبان و آثار ادبی نیست، بلکه هرگونه دوری از مسایل مبرم و ملموس زبان، ذهنیت پویای نویسنده را از وی سلب می کند و زبانش را همچون ذهنیتش سترون می سازد.

تا کنون در زمینه ی هنجــار شکنی های نگارشی و کاربــردهای نادرست جمال زاده، اشارات و مقالات جداگانه ای نوشته شده که درازدامن ترینشان "نگاهی به یکی بود یکی نبود" نوشته ی ابوالفضل خدابخش است که برای نخستین بار در مجله ی "اندیشه و هنر" ( ویژه ی جلال آل احمد، دوره جدید، شماره ی ‌4، مهر ‌1343ش ) منتشر شده و اخیرن به تمامی در مجموعه ی "یاد سید محمد علی جمال زاده" تجدید چاپ شده است. اشارات دیگر نوشته ی عبدالعلی دست غیب در کتاب "نقد آثار محمد علی جمال زاده" (تهران، انتشارات چاپار، ‌1356) و واپسین آن ها مقاله ی "جمال زاده، پایه گذار ادبیات داستانی" نوشته ی دکتر قهرمان شیری است که در ماهنامه ی "ادبیات معاصر" (شماره های ‌19ـ‌20 ، آذر ـ دی ‌1376ش) به چاپ رسیده که از تکرارشان پوزش می خواهم و در زیر تنها به ذکر چند مورد نارسایی و کاربردهای نادرست واژگان توسط جمال زاده می پردازم و امیدوارم این شواهد از جمله غلط های چاپی نباشد.




قاصدک

1388/3/5 4:42 ب.ظ


‌1 - آن چه را از کلمات در مجلس نتوانسته بودم به خرج (خورد) جمعیت بدهم، این جا تحویل زنمان دادیم (دادم). (رجل سیاسی)
‌2 - یک گیلاس عرق همدانی به رخ (ناف) روسی بست. (دوستی خاله خرسه)
‌3 - شیطان تو پوستم افتاد. (تو جلدم فرو رفت) (دوستی خاله خرسه)
‌4 - ناگهان حاجی را دیدم که چراغ جیبی برقی (چراغ قوه) در دست در مقابلم سبز شد. (دشت جنون)
‌5 - میرزا خطاط گفت: معذرت می طلبم (می خواهم). (امنیت شکم)
‌6 - خواستم قاتق برای نانم باشی، بلای جانم شدی (خواستم قاتق نانم باشی، قاتل جانم شدی). (دشت جنون)
‌2- محافظه کاری: آن که از مردم کشور، تاریخ و مبارزات و غم و شادی خلقش به دور افتد و در کتار دریاچه ی ” لمان ” ژنو (سویس) آسایشی یابد و زندگی به فراخی بگذراند، ذهنیتی ایستا می یابد و این ذهنیت بی گمان بر زبان نوشته های او نیز تأثیر می نهد، جمال زاده از هشتاد سال زندگی خود در مرکز اندیشه و فرهنگ و فن آوری، چیزی نیاموخت. بزرگ علوی نیز چون او نزدیک به نیم قرن از عمر ‌88 ساله ی خود را در آلمان گذراند، اما حتا آخرین آثارش ("روایت" و "موریانه") نشان می دهد که با مردم کشورش در میثاق اجتماعی خود برای رسیدن به آزادی و عدالت و پیشرفت اجتماعی وفادار مانده و به هیچ روی از مواضع عقیدتی خود بازنگشته است. همدمی جمال زاده با شخصیت های محافظه کار، سازشکار، دولتی یا صرفن ادبی چون علامه قزوینی و تقی زاده نیز مزید بر علت شد. اینان را نه باوری به مردم و اعتقادی به حرکت تاریخی آنان بود و نه به هرگونه نوآوری ادبی و هنری. قزوینی زبان مردم را "واژة سفالت" می دانست و در نامه ای به جمال زاده به وی هشدار داد که گرد واژه سفالت نگردد. مخالفت او با زبان آشفته ی فارسی هم بیش تر ناشی از شیفتگی وی به زبان و ذهنیت اهل فضل بود که از سیر تحولات اجتماعی و به تبع آن زبان شناختی به دور افتاده بود. داوری محمد تقی بهار در "سبک شناسی" نشانه ی بینش تاریخی و درست او بود و آن به اصطلاح آشفته نویسان نیز با وجود برداشت های گاه سطحی خویش از مسایل روز، معانی و اغراضی را مطرح می کردند که تازه و تاریخی بود. دیالکتیک تحولات اجتماعی حکم می کند که زبان، نسبت به تحولات فکری و اجتماعی حرکتی کندتر داشته باشد و تا اندیشه ای، زبان پخته، مکتوب و رسای خود را پیدا کند، مهلتی بایست تا خون شیر شود.

باری جمال زاده ـ که در روزگار نوجوانی از ارتجاع ضربه هایی خورده بود ـ تا چند سال توانست بر ذهنیت اجتماعی پیشرو خود باقی بماند و اگر "یکی بود یکی نبود" او پرخاشگرانه و گاه اصلاح طلبانه می نماید، از تأثیر همان ذهنیت نخستین است. بزرگ علوی در ارزیابی ذهنیت او گفته است: این جمال زاده از اول نه انقلابی و نه چپ بود. سابقه ی پدرش را داشت که سیاست، کار آدم را به کشتن می کشاند و همیشه دست به عصا راه می رفت و تا این اواخر هم که می دونید چیزی در جایی در مدح این رژیم گفته بود، نه این که خودش را به این ها بچسباند، اما گاه آهسته بیا، آهسته برو که گربه شاخت نزنه. جمال زاده این تیپی بود و زندگی راحتی هم داشت و در توضیح کار جمال زاده در سفارت ایران در برلین و اختلاف نظر با فعالیت سیاسی دانش جویان ایران در برلین می افزاید: او تا اندازه ای رسمن سرپرست دانش جویان قلمداد شده بود. وقتی دانش جویان ایرانی قدری شیطنت می کردند و کارهای سیاسی می کردند، او به آن ها اعتراض می کرد. همان طور که گفتم ارانی را می شناخت و وقتی فهمید که ما مجله ای [ مجله ی دنیا ] با ارانی داریم منتشر می کنیم، به من تاخت و با یک زبان تندی که: ” این ها چیه دارید می زنید؟ ‌8
نقد او بر "مدیر مدرسه" ی آل احمد از همین ملاحظه کاری در زبان و ذهنیت نشان دارد. از جمله خرده های وی بر زبان این رمان، نخست عیب جویی از زبان شکسته ی آل احمد است؛ زیرا شخصیت های رمان همانند شخصیت های زنده و واقعی جامعه، فی البداهه سخن می گویند و هیچ گاه در پی گزینش رساترین و زیباترین واژگان نیستند. در گفت و شنودهای محاوره ای، مجالی برای چه گونه گفتن نیست، قرار نیست هنجارهای ناظر بر زبان محاوره بر ساختارهای چیره بر زبان ادبی تطبیق کند. مسایل مبرم توده های مردم، ناگزیر زبانی محاوره ای می طلبد و نپذیرفتن این دیالکتیک ،‌درغلتیدن به زبان ادبا و فضلا و طبعن نقض غرض است. دقت کنیم :

مقدار نسبتن زیادی از گفت و گوها به زبان عوامانه املا شده است، در صورتی که گویا به تر باشد ره چنان برویم که رهروان رفته اند و برای یک نفر مدیر مدرسه یا ناظم و دبیر ـ ولو در تقریر و بیان هم پاره ای از کلمات را عامیانه تلفظ کنند و مثلن نان را ” نون ” و هندوانه را ” هندونه ” بگویند ـ به تر است آن کلمات را به املای صحیح بنویسیم . از جمله خصوصیت انشایی آل احمد یکی هم آوردن جمله های مقطع بسیار کوتاه سر و دم بریده است که در صحبت و محاوره مرسوم است ولی بنده نظیر آن را تا کنون در نوشته های منثور فارسی ندیده بودم ماننـد : آب را البته فراش می آورد، آب سالمی بود، از مظهر قنات . ( "گزیدة آثار محمد علی جمال زاده"، برگ های ‌288ـ‌290 )
هنگامی که زبان و ذهنیت کسی محافظه کارانه و یا ارتجاعی شود، لحن بیان نیز به تبع آن عقیم می شود و پویایی و حساسیت و موضع گیری فرد را از لحنی که در زبان او هست می توان دریافت. لحن در نوشته، بازتاب نگرش، مرام، دیدگاه اخلاقی و اعتقادی نویسنده در قبال دیگران و به ویژه خواننده ی اثر ادبی است. این دیدگاه ممکن است لحنی دوستانه، خونسردانه، محترمانه و یا تحقیرآمیز و جانب دارانه بطلبد. به عبارت زیر از همین رمان (مدیر مدرسه) دقت کنیم که تا چه اندازه لحنی جانبدارانه و کوبنده دارد. من کاری به علت موضع گیری سرسختانه و عنودانه ی نویسنده در قبال پزشک جوان ندارم که به گفته ی راوی، رفتاری سبکسرانه و جلف دارد و خواننده نیز این اندازه خشکی و خشونت را در رفتار راوی برنمی تابد. با این همه مدیر مدرسه، شخصیتی است زنده و ملموس که از شاهرگ گردن به ما نزدیک تر است :

سلامم کرد . . . یکی از شاگردهای نمی دانم چند سال پیشم بود. خودش، خودش را معرفی کرد: آقای دکتر . . . عجب روزگاری ! هر تکه از وجودت را با مزخرفی از انبان مزخرفات مثل ذره ای روزی در خاکی ریخته ای که حالا سبز کرده. چشم داری احمق ؟ می بینی که هیچ نشانی از تو ندارد؟ انگ کارخانه های فیلم برداری را روی پیشانی اش می بینی و روی ادا و اطوارش و لوله ی گوشی را دور دست پیچیدنش ؟ خیال کرده بودی. دلت را خوش کرده بودی. گیرم که حسابت درست بوده، بگو ببینم حالا پس از ده سال آیا باز هم چیزی در تو مانده که بپراکنی ؟ هان ! فکر نمی کنی حالا دیگر مثل این لاشة منگنه شده [ معلم زخمی مدرسه روی تخت بیمارستان ] فقط رنگی از لبخند تلخی روی صورتت داری و زیر دست این جوجه های دیروز افتاده ای ؟ . . . این جوجه فکلی و جوجه های دیگر که نمی شناسیشان، همه از تخمی سر درآورده اند که روزی حصار جوانی تو بوده و حالا شکسته و خالی مانده. میان در و دیوار شکسته از هیچ کدامشان حتی یک پر بر جا نمانده . ‌9
و اینک عبارتی بی روح و عقیم از جمال زاده از داستان لطیفه وار "دو آتشه" با لحنی اداری و رسمی و با زبانی چون نوشته های محضری و حقوقی:

به شرف عرض آقایان عظام و سروران گرامی می رساند، به موجب مأموریتی که از طرف هیئت محترم شرط بندی به این جانب محول گردیده بود و افتخارن از صبح روز . . . ساعت هفت و ده دقیقه ـ که حضرت آقای متعاهـد از خواب بیدار شدند ـ شروع گردید و تا روز بعد تا ساعت یازده و سیزده دقیقه بعد از ظهر از نو برای خواب به بستر استراحت وارد شدند، مراتب را به قراری که در ظرف تمام این مدت شانزده ساعت و سه دقیقه رخ داده است همچنان که به قید قسم به عهده شناخته ام ـ بدون کم و کاست ذیلن به عرض می رساند و ضمنن لازم می داند توضیح بدهد که اگر چه مدت مأموریت، بیست و چهار ساعت بود ولی همین که شب فرارسید و آقای متعاهد به خواب رفتند، با اجازه ی ضمنی هیئت شرط بندی، به اتاق خواب خود رفتم و به قول فرنگی ها خود را در آغوش الهه ی خواب، مورفه، انداختم. اکنون اگر اجازه باشد، به قرائت گزارش بپردازم. ( "گزیده ی آثار"، برگ های ‌161ـ‌162)


اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
جایزه جهانی محمد علی جمال زاده در سال 2010 به خالق رمان تاریخی که براساس وقایع ایران نوشته شده باشد تعلق خواهد گرفت. جایزه جهانی جمالزاده فرش دستبافتی است که تصویر جمال زاده بر آن نقش بسته است.

تو پرانتز: امیدوارم این جایزه در داخل ایران اهدا نشه چون میدونین که ما مورخین وطنی !!!! ....


یگانه

1388/3/6 1:34 ق.ظ


این هم مطلب جالبی هست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

http://www.noormags.com/View/Magazine/ViewPages.aspx?articleId=20115


یگانه

1388/3/6 1:40 ق.ظ


و این یکی ایضا"

http://www.esnips.com/doc/52e5d3cf-87fa-4624-b1b9-ee9ca09618dd/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AD%D9%8A%D8%AB%D9%8A%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C,-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D9%8A-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87


(چه آدرس طولانیی داره)


اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.


یگانه

1388/3/13 1:36 ق.ظ


به عنوان شروع زنگینامه بزرگ علوی رو بخونیم .
تا بعد

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
گیله مرد

باران هنگامه کرده بود. باد چنگ می‌انداخت و می‌خواست زمین را از جا بکند. درختان کهن به جان یکدیگر افتاده بودند. از جنگل صدای شیون زنی که زجر می‌کشید،‌ می‌آمد. غرش باد آوازهای خاموشی را افسار گسیخته کرده بود. رشته‌های باران آسمان تیره را به زمین گل‌آلود می‌دوخت. نهرها طغیان کرده و آبها از هر طرف جاری بود.

دو مامور تفنگ به دست، گیله مرد را به فومن می‌بردند. او پتوی خاکستری رنگی به گردنش پیچیده و بسته‌ای که از پشتش آویزان بود، در دست داشت. بی‌اعتنا به باد و بوران و مامور و جنگل و درختان تهدید کننده و تفنگ و مرگ، پاهای لختش را به آب می‌زد و قدمهای آهسته و کوتاه برمی‌داشت. بازوی چپش آویزان بود، گویی سنگینی می کرد. زیر چشمی به ماموری که کنار او راه می‌رفت و سرنیزه ای که به اندازه‌ی یک کف دست از آرنج بازوی راست او فاصله داشت و از آن چکه چکه آب می‌آمد، تماشا می‌کرد. آستین نیم تنه‌اش کوتاه بود و آبی که از پتو جاری می‌شد به آسانی در آن فرو می‌رفت. گیله‌مرد هر چند وقت یکبار پتو را رها می‌کرد و دستمال بسته را به دست دیگرش می‌داد و آب آستین را خالی می‌کرد و دستی به صورتش می‌کشید، مثل اینکه وضو گرفته و آخرین قطرات آب را از صورتش جمع می کند. فقط وقتی سوی کمرنگ چراغ عابری، صورت پهن استخوانی و چشمهای سفید و درشت و بینی شکسته‌ی او را روشن می‌کرد،‌ وحشتی که در چهره‌ی او نقش بسته بود نمودار می‌شد.

مامور اولی به اسم محمد ولی وکیل باشی از زندانی دل پری داشت. راحتش نمی‌گذاشت. حرفهای نیش‌دار به او می‌زد. فحشش می‌داد و تمام صدماتی را که راه دراز و باران و تاریکی و سرمای پاییز به او می‌رساند، از چشم گیله‌مرد می‌دید.
ماجراجو،‌ بیگانه پرست. تو دیگه می‌خواستی چی کار کنی؟ شلوغ می‌خواستی بکنی! خیال می‌کنی مملکت صاحب نداره...

بیگانه پرست و ماجراجو را محمد ولی از فرمانده یاد گرفته بود و فرمانده هم از رادیو و مطبوعات ملی آموخته بود.

شش ماهه دولت هی داد می‌زنه، می‌گه بیایید حق اربابو بدید، مگه کسی حرف گوش می‌ده، به مفت‌خوری عادت کردند. اون ممه را لولو برد. گذشت، دوره هرج و مرج تمام شد. پس مالک از کجا زندگی کنه؟ مالیات را از کجا بده؟ دولت پول نداشته باشه، پس تکلیف ما چیه؟ همین طوری کردید که پارسال چهارماه حقوق ما را عقب انداختند. اما دیگه حالا دولت قوی شده. بلشویک بازی تموم شد. یک ماهه که هی می‌گم تو قهوه خونه. از این آبادی به آن آبادی می‌رم: می‌گم بابا بیایید حق اربابو بدید. اعلان دولتو آوردم، چسبوندم، براشون خوندم که اگه رعایا نخوان سهم مالکو بدند به سرکار... فرمانده پادگان... مراجعه نموده تا بوسیله امنیه، کلیه بهره‌ی مالکانه‌ی آنها وصول و ایصال شود. بهشون گفتم که سرکار فرمانده‌ی پادگان کیه، تو گوششون فرو کردم که من همه کاره‌اش هستم. بهشون حالی کردم که وصول و ایصال یعنی چه. مگر حرف شنفتند؟ آخه می‌گید: مالک زمین بده،‌ مخارج آبیاری رو تحمل کنه و آخرش هم ندونه که بهره مالکونه شو میگیره یا نه! ندادند، حالا دولت قدرت داره، دوبرابرشو می‌گیره. ما که هستیم. گردن کلفت‌تر هم شدیم. لباس امریکایی، پالتوی امریکایی، کامیون امریکایی، همه چی داریم. مگر کسی گوش می‌داد. سهم مالک چیه؟ دریغ از یک پیاله چای که به من بدند. حالا... حالا...

بعد قهقهه می‌زد و می‌گفت: حالا، ‌خدمتتون می‌رسند. بگو ببینم تو چه کاره بودی؟ لاور(1) بودی؟ سواد داری...

گیله مرد گوشش به این حرفها بدهکار نبود و اصلا جواب نمی‌داد. از تولم تا اینجا بیش از چهار ساعت در راه بودند و در تمام مدت، محمدولی وکیل باشی دست بردار نبود. تهدید می‌کرد، زخم زبان می‌زد، حساب کهنه پاک می‌کرد. گیله‌مرد فقط در این فکر بود که چگونه بگریزد.




قاصدک

1388/3/13 2:03 ق.ظ


اگر از این سلاحی که دست وکیل‌باشی است، یکی دست او بود، گیرش نمی‌آوردند. اگر سلاح داشت، اصلا کسی او را سر زراعت نمی‌‌دید که به این مفتی مامور بیاید و او را ببرد. چه تفنگهای خوبی دارند! اگر صد تا از اینها دست آدمهای آگل بود،‌ هیچ‌کس نمی‌توانست پا تو جنگل بگذارد. اگر از این تفنگها داشت،‌ اصلا خیلی چیزها، اینطوری که امروز هست، نبود. اگر آن روز تفنگ داشت، امروز صغرا زنده بود و او محض خاطر بچه شیرخواره‌اش مجبور نبود سر زراعت برگردد و زخم زبان آگل لولمانی را تحمل کند که به او می‌گفت: تو مرد نیستی، تو ننه‌ی بچه‌ات هستی. اگر صد تا از این تفنگها در دست او و آگل لولمانی بود، دیگر کسی اسم بهره‌ی مالکانه نمی‌برد. تفنگ چیه؟ اگر یک چوب کلفت دستی گیرش می‌آمد، کار این وکیل‌باشی شیره‌ای را می‌ساخت. کاش باران بند می‌آمد و او می‌توانست تکه چوبی پیدا کند. آن وقت خودش را به زمین می‌انداخت، با یک جست برمی‌خاست و در یک چشم بهم زدن، با چوب چنان ضربتی بر سرنیزه وارد می‌کرد که تفنگ از دست محمدولی بپرد... کار او را می‌ساخت... اما مامور دومی سه قدم پیشاپیش او حرکت می‌کرد! گویی وجود او اشکالی در اجرای نقشه بود. او را نمی‌شناخت. هنوز قیافه‌اش را ندیده بود، با او یک کلمه هم حرف نزده بود.

کشتن کسی که آدم او را ندیده و نشناخته کار آسانی نبود. اوه، اگر قاتل صغرا گیرش می‌آمد، می‌دانست که باش چه کند. با دندانهایش حنجره‌ی او را می‌درید. با ناخنهایش چشمهایش را درمی‌آورد... گیله‌مرد لرزید، نگاه کرد. دید محمدولی کنار او راه می‌رود و از سرنیزه‌اش آب می‌چکد. از جنگل صدای زنی که غش کرده و جیغ می‌زند، می‌آید.

محض خاطر بچه‌اش امروز گیر افتاده بود. حرف سر این است که تا چه اندازه اینها از وضع او با خبر هستند. تا کجایش را می‌دانند؟ محمدولی به او گفته بود: خان‌نایب گفته یک سر بیا تا فومن و برو. می‌خواهند بدانند که از آگل خبری داری یا نه.


قاصدک

1388/3/13 2:05 ق.ظ


به حرف اینها نمی‌شود اعتماد کرد و آگل تا آن دقیقه آخر به او می‌گفت: نرو،‌ بر‌ نگرد،‌ نرو سر زراعت! پس بچه‌اش را چه بکند؟ او را به که بسپرد؟ اگر بچه نبود، دیگر کسی نمی‌توانست او را پیدا کند. آن‌وقت چه آسان بود گرفتن انتقام صغرا. از عهده‌ی صدها از اینها بر می‌آمد. اما آگل لولمانی آدم دیگری بود. چشمش را هم می‌گذاشت و تیر در می‌کرد. مخصوصا از وقتی که دخترش مرد، خیلی قسی شده بود. او بی‌خودی همین طوری می‌توانست کسی را بکشد. آگل می‌توانست با یک تیر از پشت سر کلک مامور دومی را که سه قدم پیشاپیش او پوتینهایش را به آب و گل می‌زند بکند،‌ اما این کار از دست او برنمی‌آمد. از او ساخته نیست. محمدولی را دیده بود. او را می‌شناخت، ‌شنیده بود روزی به کومه‌ی او آمده و گفته بوده است:اگه فوری پیش نایب به فومن نره،‌ گلوی بچه را می‌زنم سرنیزه و می‌برم تا بیاید عقب بچه‌اش. این را به مارجان گفته بود.

مامور دومی پیشاپیش آنها حرکت می‌کرد. از آنها بیش از سه قدم فاصله داشت. او هم در فکر بدبختی و بیچارگی خودش بود. او را از خاش آورده بودند. بی خبر از هیچ جا،‌ آمده بود گیلان. برنج این ولایت بهش نمی‌ساخت. همیشه اسهال داشت،‌ سردش می‌شد. باران و رطوبت بی‌حالش کرده بود. با دو پتو شب‌ها یخ می‌کرد. روزهای اول هر چه کم داشت از کومه‌های گیله‌مردان جمع کرد. به آسانی می‌شد اسمی روی آن گذاشت. اینها اثاثیه‌ایست که گیله‌مردان قبل از ورود قوای دولتی از خانه‌های ملاکین چپاول کرده‌اند. اما بدبختی این بود که در کومه‌ها هیچ‌چیز نبود. در تمام این صفحات یک تکه شیشه پیدا نشد که با آن بتواند ریش خود را اصلاح کند، چه برسد به آینه. مامور بلوچ مزه‌ی این زندگی را چشیده بود. مکرر زندگی خود آنها را غارت کرده بودند. آنجا در ولایت آنها آدمهای خان یک مرتبه مثل مور و ملخ می‌ریختند توی دهات، از گاو و گوسفند گرفته تا جوجه و تخم مرغ،‌ هرچه داشتند می‌بردند. به بچه و پیرزن رحم نمی‌کردند. داغ می‌کردند،‌ یکی دو مرتبه که مردم ده بیچاره می‌شدند، ‌کدخدا را پیش خان همسایه می‌فرستادند و از او کمک می‌گرفتند و بدین طریق دهکده‌ای به تصرف خانی در می‌آمد. این داستانی بود که بلوچ از پدرش شنیده بود. خود او هرگز رعیتی نکرده بود. او همیشه از وقتی که بخاطرش هست،‌ تفنگدار بوده و همیشه مزدور خان بوده است. اما در بچگی مزه‌ی غارت و بی‌خانمانی را چشیده بود. مامور بلوچ وقتی فکر می‌کرد که حالا خود او مامور دولت شده است وحشت می‌کرد. برای اینکه او بهتر از هرکس می‌دانست که در زمان تفنگداریش چند نفر امنیه وسرباز کشته است. خودش می‌گفت: به اندازه‌ی موهای سرم. برای او زندگی جدا از تفنگ وجود نداشت. او با تفنگ به دنیا آمده، با تفنگ بزرگ شده بود و با تفنگ هم خواهد مرد،‌ آدمکشی برای او مثل آب خوردن بود، تنها دفعه‌ای که شاید از آدمکشی متاثر شد، موقعی بود که با اسب، سرباز جوانی را که شتر ورش داشته بود،‌ در بیابان داغ دنبال کرد. شتر طاقت نیاورد،‌ خوابید،‌ سرباز تفنگش را انداخت زمین و پشت پالان شتر پنهان شد. بلوچ چند تیر انداخت و نزدیکش رفت. تفنگ او را برداشت و می‌خواست سرش را که از پشت کوهان شتر دیده می‌شد،‌ هدف قرار دهد که سرباز داد زد: امان برادر، مرا نکش. او گفت: پس چکارت کنم؟ نکشمت که از بی‌آبی می‌میری! بعد فکر کرد پیش خودش و گفت: یک گلوله هم یک گلوله است. افسار شتر را گرفت و برگشت: یه میدان آن‌طرفتر، چشمه است. برو خودت را به آنجا برسون. صد قدمی شتر را یدک کشیده و بعد خواست او را رها کند،‌ چون‌که بدرد نمی‌خورد. دید، نمی‌شود سرباز و شتر را همین طور به حال خودشان گذاشت،‌ برگشت و با یک تیر کار سرباز را ساخت. این تنها قتلی است که گاهی او را ناراحت می‌کند. خودش هم می‌دانست که بالاخره سرنوشت او نیز یک چنین مرگی را در بر دارد. پدرش، دو برادرش، اغلب کسانش نیز با ضرب تیر دشمن جان سپرده بودند. وقتی خان‌ها به تهران آمدند و وکیل شدند، او نیز چاره نداشت جز اینکه امنیه شود. اما هیچ انتظار نداشت که او را از دیار خود آواره کنند و به گیلانی که آنقدر مرطوب و سرد است بفرستند. مامور بلوچ ابدا توجهی به گیله‌مرد نداشت و برای او هیچ فرقی نمی‌کرد که گیله‌مرد فرار کند یا نکند. به او گفته بودند که هر وقت خواست بگریزد با تیر کارش را بسازد و او به تفنگ خود اطمینان داشت. مامور بلوچ در این فکر بود که هرطوری شده پول و پله‌ای پیدا کند و دومرتبه بگریزد به همان بیابانهای داغ، بالاخره بیابان آنقدر وسیع است که امنیه‌ها نمی‌توانند او را پیدا کنند. هر کدام از این مامورین وقتی خانه کسی را تفتیش می‌کردند، چیزی گیرشان می‌آمد. در صورتی که امروز صبح در کومه‌ی گیله‌مرد، وکیل باشی چهارچشمی مواظب بود که او چیزی به جیب نزند. خودش هرچه خواست کرد، پنجاه تومان پولی که از جیب گیله‌مرد درآورد،‌ صورت جلسه کردند و به خودش پس دادند. فقط چیزی که او توانست به دست آورد، یک تپانچه بود. آن را در کروج، لای دسته‌های برنج پیدا کرد. یک مرتبه فکر تازه‌ای به کله‌ی مامور بلوچ زد. تپانچه اقلا پنجاه تومان می‌ارزد. بیشتر هم می‌ارزد، پایش بیفتد،‌ کسانی هستند که صد تومان هم می‌دهند،‌ ساخت ایتالیاست. فشنگش کم است... حالا کسی هم اسلحه نمی‌خرد. این دهاتی ها مال خودشان را هم می‌اندازند توی دریا. پنجاه تومان می‌ارزد. به شرط آنکه پول را با خود آورده و به کسی نداده باشد.




قاصدک

1388/3/13 2:06 ق.ظ


باد دست بردار نبود. مشت مشت باران را توی گوش و چشم مامورین و زندانی می‌زد. می‌خواست پتو را از گردن گیله‌مرد باز کند و بارانی‌های مامورین را به یغما ببرد. غرش آب‌های غلیظ،‌ جیغ مرغابی‌های وحشی را خفه می‌کرد. از جنگل گویی زنی که درد می‌کشید، شیون می‌زند. گاهی در هم شکستن ریشه‌ی یک درخت کهن،‌ زمین را به لرزه درمی‌آورد.

یک موج باد از دور با خشاخش شروع و با زوزه‌ی وحشیانه‌ای ختم می‌شد. تا قهوه‌خانه‌ای که رو به آن در حرکت بودند، چند صد ذرع بیشتر فاصله نبود،‌ اما در تاریکی و بارش و باد،‌ سوی کمرنگ چراغ نفتی آن،‌ دور به نظر می‌آمد.

وقتی به قهوه‌خانه رسیدند، محمدولی از قهوه‌چی پرسید: کته داری؟

- داریمی.(2)

- چای چطور؟

- چای هم داریمی.(3)

- چراغ هم داری؟

- ها ای دانه.(4)

- اتاق بالا را زود خالی کن!

- بوجورو اتاق، توتون خوشکا کودیم.(5)

- زمینش که خالی است.

- خالیه.

- اینجا پست امنیه نداره؟

- چره، داره.(6)

- کجا؟

- ایذره اوطرف‌تر. شب ایسابید،‌ بوشوئیدی.(7)

- بیا ما را ببر به اتاق بالا.

اتاق بالا رو به ایوان باز می‌شد. از ایوان که طارمی چوبی داشت، افق روشن پدیدار بود. اما باران هنوز می‌بارید و در اتاق کاهگلی که به سقف آن برگهای توتون و هندوانه و پیاز و سیر آویزان کرده بودند، بوی نم می‌آمد. محمدولی گفت:یاالله،‌ می‌ری گوشه اتاق،‌ جنب بخوری می‌زنم. بعد رو کرد به قهوه چی و پرسید: آن طرف که راه به خارج نداره؟

قهوه‌چی وقتی گیله‌مرد جوان را در نور کمرنگ چراغ بادی دید، ‌فهمید که کار از چه قرار است و در جواب گفت: راه ناره. سرکار، انم از هوشانه کی ماشینا لوختا کوده؟(8)

- برو مردیکه عقب کارت. بی‌شرف، نگاه به بالا بکنی همه بساطتو بهم می‌زنم. خود تو از این بدتری.

بعد رو کرد به مامور بلوچ و گفت: خان،‌ اینجا باش، من پایین کشیک می‌دم. بعد من می‌آم بالا، تو برو پایین کشیک بکش و چایی هم بخور.

گیله‌مرد در اتاق تاریک نیمتنه آستین کوتاه را از تن کند و آب آن را فشار داد، دستی به پاهایش کشید. آب صورتش را جمع کرد و به زمین ریخت. شلوارش را بالا زد، کمی ساق پا و سر زانو و ران‌هایش را مالش داد، از سرما چندشش شد. خود را تکانی داد و زیر چشمی نگاهی به مامور دومی انداخت. مامور بلوچ تفنگش را با هر دو دست محکم گرفته و در ایوان باریکی که مابین طارمی و دیوار وجود داشت، ایستاده بود و افق را تماشا می‌کرد.

در تاریکی جز نفیر باد و شرشر باران و گاهی جیغ مرغابی‌های وحشی، صدایی شنیده نمی‌شد. گویی در عمق جنگل زنی شیون می‌کشید، مثل اینکه می‌خواست دنیا را پر از ناله و فغان کند.

برعکس محمدولی، مامور بلوچ هیچ حرف نمیزد. فقط سایه‌ی او در زمینه‌ی ابرهای خاکستری که در افق دایما در حرکت بود، علامت و نشان این بود که راه آزادی و زندگی به روی گیله‌مرد بسته است. باد کومه را تکان می‌داد و فغانی که شبیه به شیون زن دردکش بود، خواب را از چشم گیله‌مرد می‌ربود، بخصوص که گاه‌گاه، باد ابرهای حایل قرص ماه را پراکنده می‌کرد و برق سرنیزه و فلز تفنگ چشم او را خسته می‌ساخت.

صدایی که از جنگل می‌آمد، شبیه ناله‌ی صغرا بود، درست همان موقعی که گلوله‌ای از بالا خانه‌ی کومه‌ی کدخدا، در تولم به پهلویش خورد.

صغرا بچه را گذاشت زمین و شیون کشید...

نمی‌خواهی فرار کنی؟

نه!

بی اختیار جواب داد: نه، ولی دست و پای خود را جمع کرد. او تصمیم داشت با این‌ها حرف نزند. چون این را شنیده بود که با مامور نباید زیاد حرف زد. اینها از هر کلمه ای که از دهان آدم خارج شود، به نفع خودشان نتیجه می‌گیرند. در استنطاق باید ساکت بود. چرا بی‌خودی جواب بدهد. امنیه می‌خواست بفهمد که او خواب است یا بیدار و از جواب او فهمید، دیگر جواب نمی‌دهد.

ببین چه می‌گم! صدای گرفته و سرماخورده‌ی بلوچ در نفیر باد گم شد. طوفان غوغا می‌کرد، ولی در اتاق سکوت وحشتزایی حکمفرما بود. گیله‌مرد نفسش را گرفته بود.

نترس!

گیله مرد می‌ترسید. برای اینکه صدای زیر بلوچ که از لای لب و ریش بیرون می‌آمد، او را به وحشت می‌افکند.

من خودم مثل تو راهزن بودم.

بلوچ خاموش شد. دل گیله‌مرد هری ریخت پائین، مثل اینکه اینها بویی برده‌اند. مثل تو راهزن بودم نامسلمان دروغ می‌گوید، میخواهد از او حرف دربیاورد.

هیبت خاموشی امنیه بلوچ را متوحش کرد. آهسته‌تر سخن گفت: امروز صبح که تو کروج تفتیش می‌کردم...

در تاریکی صدای خش و خش آمد، مثل اینکه دستی به دسته‌های برگ توتون که از سقف آویزان بود، خورد.

تکان نخور می‌زنم! صدای بلوچ قاطع و تهدید کننده بود. گیله‌مرد در تاریکی دید که امنیه بطرف او قراول رفته است.

بنشین!

دهاتی نشست و گوشش را تیز کرد که با وجود هیاهوی سیل و باران و باد، دقیقا کلماتی را که از دهان امنیه خارج می‌شود، بشنود. بلوچ پچ‌پچ می‌کرد.

تو کروج -می‌شنوی؟- وسط یک‌دسته برنج یه تپونچه پیدا کردم. تپونچه رو که می‌دونی مال کیه. گزارش ندادم. برای آنکه ممکن بود که حیف و میل بشه. همراهم آورده‌ام که خودم به فرمانده تحویل بدم، می‌دونی که اعدام روی شاخته.

سکوت. مثل اینکه دیگر طوفان نیست و درختان کهن نعره نمی‌کشند و صدای زیر بلوچ، تمام این نعره‌ها و هیاهو و غرش و ریزش‌ها را می‌شکافت.

گوش میدی؟ نترس، من خودم رعیت بودم، می‌دونم تو چه می‌کشی، ما از دست خان‌های خودمان خیلی صدمه دیده‌ایم، اما باز رحمت به خان‌ها، از آنها بدتر امنیه‌ها هستند. من خودم یاغی بودم، به اندازه‌ی موهای سرت آدم کشته‌ام، برای این است که امنیه شدم، تا از شر امنیه راحت باشم، از من نترس! خدا را خوش نمی‌آد که جوونی مثل تو فدا بشه، فدای هیچ و پوچ بشه، یک ماهه که از زن و بچه‌ام خبری ندارم، برایشان خرجی نفرستادم. اگر محض خاطر آنها نبود،‌ حالا اینجا نبودم. می‌خواهی این تپونچه را بهت پس بدهم؟

گیله‌مرد خرخر نفس می‌کشید، چیزی گلویش را گرفته بود، دلش می‌تپید، عرق روی پیشانیش نشسته بود. صورت مخوفی از امنیه‌ی بلوچ در ذهن خود تصویر کرده و از آن در هراس بود، نمی‌دانست چکار کند. دلش می‌خواست بلند شود و آرامتر نفس بکشد.

تکون نخور! تپونچه دست منه. هفت تیره، هر هفت فشنگ در شونه است، برای تیراندازی حاضر نیست، بخواهی تیراندازی کنی،‌ باید گلنگدن را بکشی، من این تپونچه را بهت میدم.

دیگر گیله‌مرد طاقت نیاورد. نمی‌دی، دروغ میگی! چرا نمی‌ذاری بخوابم؟ زجرم می‌دی! مسلمانان به دادم برسید! چی می‌خواهی از جونم؟ اما فریادهای او نمی‌توانست بجایی برسد، برای اینکه طوفان هرگونه صدای ضعیفی را در امواج باد و باران خفه می‌کرد.

داد نزن! نترس! بهت میدم، بهت بگم،‌ اگر پات به اداره امنیه‌ی فومن برسه، کارت ساخته است. مگه نشنیدی که چند روز پیش یک اتوبوسو توی جاده لخت کردند؟ از آن روز تا حالا هرچی آدم بوده، گرفته‌اند. من مسلمون هستم. به خدا و پیغمبر عقیده دارم، خدا را خوش نمی‌آد که ...

گیله‌مرد آرام شد. راحت شد،‌ خیلی از آنها را گرفته‌اند. از او می‌خواهند تحقیق کنند.

چرا داد می‌زنی؟ بهت میدم! اصلا بهت می‌فروشم. هفت تیر مال توست. اگر من گزارش بدم که تو خونه‌ی تو پیدا کردم، خودت می‌دونی که اعدام رو شاخته، به خودت می‌فروشم، پنجاه تومن که می‌ارزه،‌ تو، تو خودت می‌دونی با محمدولی، هان؟ نمی‌ارزه؟ پولت پیش خودته. یا دادی به کسی؟

گیله‌مرد آرام شده بود و دیگر نمی‌لرزید، دست کرد از زیر پتو دستمال بسته‌ای که همراه داشت باز کرد و پنجاه اسکناس یک تومانی را که خیس و نیمه خمیر شده بود حاضر در دست نگه داشت.

بیا بگیر!

حالا نوبت بلوچ بود که بترسد.

نه، اینطور نمی‌شه، بلند می‌شی وامیسی، پشتت را می‌کنی به من. پول را می‌ندازی توی جیبت، من پول را از جیبت در می‌آورم، اونوقت هفت تیر را می‌ندازم توی جیبت، دستت را باید بالا نگهداری. تکون بخوری با قنداق تفنگ می‌زنم تو سرت. ببین من همه‌ی حقه‌هایی را که تو بخواهی بزنی، بلدم. تمام مدتی که من کشیک میدم باید رو به دیوار پشت به من وایسی،‌ تکان بخوری گلوله توی کمرت است. وقتی من رفتم، خودت می‌دونی با وکیل‌باشی.

***

شرشر آب یکنواخت تکرار می‌شد. این آهنگ کشنده، جان گیله‌مرد را به لب آورده بود. آب از ناودان سرازیر بود. این زمزمه نغمه‌ی کوچکی در میان این غلیان و خروش بود. ولی بیش از هر چیز دل و جگر گیله‌مرد را می‌خورد. دستهایش را به دیوار تکیه داده بود. گاه باد یکی از بسته های سیر را به حرکت درمی‌آورد و سر انگشتان او را قلقلک می‌داد. پیراهن کرباس تر، به پشت او می‌چسبید. تپانچه در جیبش سنگینی می‌کرد. گاهی تا یک دقیقه نفسش را نگاه می‌داشت تا بهتر بتواند صدایی را که می‌خواهد بشنود. او منتظر صدای پای محمد ولی بود که به پله‌های چوبی بخورد. گاهی زوزه‌ی باد خفیف‌تر می‌شد، زمانی در ریزش یک نواخت باران وقفه‌ای حاصل می‌گردید و بالنتیجه در آهنگ شرشر ناودان نیز تاثیر داشت،‌ ولی صدای پا نمی‌آمد. وقتی امنیه بلوچ داد زد: آهای محمد ولی؟ آهای محمدولی! نفس راحتی کشید. این یک تغییری بود. آهای محمدولی... گیله‌مردگوشش را تیز کرده بود. به محض اینکه صدای پا روی پله های چوبی به گوش برسد،‌ باید خوب مراقب باشد و در آن لحظه‌ای که امنیه‌ی بلوچ جای خود را به محمدولی می‌دهد، برگردد و از چند ثانیه‌ای که آنها با هم حرف می‌زنند و خش خش حرکات او را نمی‌شنوند، استفاده کند، هفت تیر را از جیبش در آورد و آماده باشد. مثل اینکه از پایین صدایی به آواز بلوچ جواب گفت.

ای‌کاش باران برای چند دقیقه هم شده،‌ بند می‌آمد، کاش نفیر باد خاموش می‌شد. کاش غرش سیل آسا برای یک دقیقه هم شده است، ‌قطع می‌شد. زندگی او، همه چیز او بسته به این چند ثانیه است، چند ثانیه یا کمتر. اگر در این چند ثانیه شرشر یک نواخت آب ناودان بند می‌آمد، با گوش تیزی که دارد، خواهد توانست کوچکترین حرکت را درک کند. آنوقت به تمام این زجرها خاتمه داده می‌شد. می‌رود پیش بچه‌اش، بچه را از مارجان می‌گیرد، با همین تفنگ وکیل باشی میزند به جنگل و آنجا می‌داند چه کند.

از پایین صدایی جز هوهوی باد و شرشر آب و خشاخش شاخه‌های درختان نمی‌شنید. گویی زنی در جنگل جیغ می‌کشید، ولی بلوچ داشت صحبت می‌کرد. تمام اعصاب و عضلات، تمام حواس، تمام قوای بدنی او متوجه صدایی بود که از پایین می‌رسید، ولی نفیر باد و ریزش باران از نفوذ صدای دیگری جلوگیری می‌کرد.

تکون نخور،‌ دستت را بذار به دیوار!

گیله مرد تکان خورده بود، بی اختیار حرکت کرده بود که بهتر بشنود.

گیله مرد آهسته گفت: گوش بدن بیدین چی گم.

بلوچ نشنید. خیال می‌کرد،‌ اگر به زبان گیلک بگوید، محرمانه تر خواهد بود. آهای برار،‌ من ته را کی کار نارم. وهل و گردم کی وقتی آیه اونا بیدینم.

باز هم بلوچ نشنید. صدای پوتین‌هایی که روی پله‌های چوبی می‌خورد، او را ترسانده و در عین حال به او امید داد.




قاصدک

1388/3/13 4:27 ب.ظ


عجب بارونی، دست بردار نیست!

این صدای محمدولی بود، این صدا را می‌شناخت. در یک چشم بهم زدن، گیله مرد تصمیم گرفت. برگشت. دست در جیبش برد. دسته‌ی هفت تیر را در دست گرفت. فقط لازم بود که گلنگدن کشیده شود و تپانچه آماده برای تیراندازی شود، اما حالا موقع تیراندازی نبود، برای آنکه در این صورت مامور بلوچ برای حفظ جان خودش هم شده، مجبور بود تیراندازی کند و از عهده‌ی هر دو آنها نمی‌توانست برآید. ای کاش می‌توانست گلنگدن را بکشد تا دیگر در هر زمانی که بخواهد آماده برای حمله باشد. هفت تیر را که خوب می‌شناخت از جیب درآورد. آن را وزن کرد، مثل اینکه بدین وسیله اطمینان بیشتری پیدا می‌کرد. در همین لحظه صدای کبریت نقشه‌ی او را برهم زد. خوشبختانه کبریت اول نگرفت.

مگر باران می‌ذاره؟ کبریت ته جیب آدم هم خیس شده.

کبریت دوم هم نگرفت، ولی در همین چند ثانیه گیله مرد راه دفاع را پیدا کرده بود، هفت تیر را به جیب گذاشت. پتو را مثل شنلش روی دوشش انداخت و در گوشه‌ی اتاق کز کرد.

آهای، چراغو بیار ببینم، کبریت خیس شده.

بلوچ پرسید: چراغ می‌خواهی چیکار کنی؟

- هست؟ نرفته باشد؟

- کجا می‌تونه بره؟ بیداره،‌ صداش بکن، جواب می‌ده.

محمدولی پرسید: آی گیله مرد؟... خوابی یا بیدار...

در همین لحظه کبریت آتش گرفت و نور زردرنگ آن قیافه‌ی دهاتی را روشن کرد. از تمام صورت او پیشانی بلند و کلاه قیفی بلندش دیده می‌شد،‌ با همان کبریت سیگاری آتش زد: مثل اینکه سفر قندهار می‌خواد بره. پتو هم همراه خودش آورده. کته‌ات را هم که خوردی؟ ای برار کله ماهی‌خور. حالا باید چند وقتی تهران بری تا آش گل گیوه خوب حالت بیاره. چرا خوابت نمی‌بره.

محمدولی تریاکش را کشیده، شنگول بود. چطوری؟ احوال لاور چطوره؟ تو هم لاور بودی یا نبودی؟ حتما تو لاور دهقانان تولم بودی؟ ها؟ جواب نمیدی؟ ها- ها- ها- ها.

گیله مرد دلش می‌خواست این قهقهه کمی‌بلندتر می‌شد تا به او فرصت می‌داد که گلنگدن را بکشد و همان آتش سیگار را هدف قرار دهد و تیراندازی کند.

بگو ببینم، آن روزی که با سرگرد آمدیم تولم که پاسگاه درست کنیم،‌ همین تو نبودی که علمدار هم شده بودی و گفتی: ما اینجا خودمان داروغه داریم و کسی را نمی‌خواهیم؟ بی شرف‌ها، ‌ما چند نفر را کردند توی خانه و داشتند خانه را آتش می‌زدند. حیف که سرگرد آنجا بود و نگذاشت، والا با همان مسلسل همتون را درو می‌کردم. آن لاور کلفتتون را خودم به درک فرستادم، بگو ببینم، تو هم آنجا بودی؟ راستی آن لاورها که یک زبون داشتند به اندازه‌ی کف دست، حالا کجاند؟ چرا به دادت نمی‌رسند؟ بعد چندین فحش آبدار داد. تهرون نسلشونو برداشتند. دیگه کسی جرات نداره جیک بزنه، بلشویک می‌خواستید بکنید؟ آنوقت زناشون! چه زنهای سلیطه‌ای؟ واه،‌ واه، محض خاطر همون‌ها بود که سرگرد نمی‌ذاشت تیراندازی کنیم. چطور شد که حالا موش شدند و تو سوراخ رفته‌اند. آخ، اگر دست من بود. نمی‌دونم چکارت می‌کردم؟ چرا گفتند که تو را صحیح و سالم تحویل بدم؟ حتما تو یکی از آن کلفتاشون هستی. والا همین امروز صبح وقتی دیدمت، کلکت را می‌کندم. جلو چشمت زنتو... اوهوه،‌ چیکار داری می‌کنی؟ تکون بخوری می‌زنمت.

صدای گلنگدن تفنگ، گیله مرد را که داشت بی‌احتیاطی می‌کرد، سرجای خود نشاند.

گیله مرد بی اختیار دستش به دسته هفت تیر رفت. همان زنی که چند ماه پیش در واقعه تولم تیر خورد و بعد مرد،‌ زن او بود، صغرا بود، بچه‌ی شش ماهه داشت و حالا این بچه هم در کومه‌ی او بود و معلوم نیست که چه بر سرش خواهد آمد. مارجان، آدمی نیست که بچه نگهدارد. اصلا از مارجان این کار ساخته نیست. دیگر کی به فکر بچه‌ی اوست. گیله مرد گاهی به حرفهای وکیل باشی گوش نمی‌داد. او در فکر دیگری بود. نکند که تپانچه اصلا خالی باشد. نکند که بلوچ و وکیل باشی با او شوخی کرده و هفت تیر خالی به او داده باشند. اما فایده‌ی این شوخی چیست؟ چنین چیزی غیرممکن است. محض خاطر این بچه اش مجبور است گاهی به تولم برگردد. هفت تیر را وزن کرد. دستش را در جیبش نگاهداشت، مثل اینکه از وزن آن می‌توانست تشخیص بدهد که شانه با فشنگ در مخزن هست یا نه. همین حرکت بود که محمدولی را متوجه کرد و لوله تفنگ را بطرف او آورد.

نوک سرنیزه بیش از یک ذرع از او فاصله داشت، والا با یک فشار لوله را به زمین می‌کوفت و تفنگ را از دستش در می‌آورد: آهای، برار، خوابی یا بیدار؟ بگو ببینم. شاید ترا به فومن می‌برند که با آگل لولمانی رابطه داری؟ چند فحش نثارش کرد. یک هفته خواب ما را گرفت. روز روشن وسط جاده یک اتومبیل را لخت کرد. سبیل اونو هم دود می‌دند. نوبت اون هم می‌رسه. بگو بینم، درسته اون زنی که آن روز در تولم تیر خورد، دختر اونه؟...




قاصدک

1388/3/13 4:29 ب.ظ


گاهی طوفان به اندازه‌ای شدید می‌شد که شنیدن صدای برنده و با طنین و بی‌گره محمدولی نیز برای گیله‌مرد با تمام توجهی که به او معطوف می‌کرد غیر ممکن بود، در صورتی که درست همین مطالب بود که او می‌خواست بداند و از گفته های وکیل‌باشی می‌شد حدس زد که چرا او را به فومن می‌برند. مامورین (و یا اقلا کسی که دستور توقیف او را داده بود) می‌دانستند که او داماد آگل بوده و هنوز هم مابین آنها رابطه‌ای هست. گیله مرد این را می‌دانست که داروغه او را لو داده است. اغلب به پدرزنش گفته بود که نباید به این ویشکاسوقه‌ای اعتماد کرد و شاید اگر محض خاطر این ویشکاسوقه‌ای نبود،‌ امروز آن حادثه‌ی تولم که محمدولی خوب از آن باخبر است، اتفاق نمی‌افتاد و شاید صغرا زنده بود و دیگر آگل هم نمی‌زد به جنگل و تمام این حوادث بعدی اتفاق نمی‌افتاد و امروز جان او در خطر نبود.

یک تکان شدید باد، کومه را لرزاند. شاید هم درخت کهنی به زمین افتاد و از نهیب آن کومه تکان خورد. اما محمدولی یکریز حرف می‌زد، هاهاها می‌خندید و تهدید می‌کرد و از زخم زبان لذت می‌برد.

چه خوب منظره‌ی داروغه‌ی ویشکاسوقه‌ای در نظر او هست. سال‌ها مردم را غارت کرد و دم پیری باج می‌گرفت. برای اینکه از شرش راحت شوند، او را داروغه کردند. چون که در آن سال‌های قبل از جنگ، ارباب در تهران همه کاره بود و پای امنیه‌ها را از ملک خود بریده بود و آن‌ها جرات نمی‌کردند در آن صفحات کیابیایی کنند. همین آگل پدرزن او واسطه شد که ویشکاسوقه‌ای را داروغه کردند و واقعا هم دیگر جز اموال رقیب های خود، مال کس دیگری را نمی‌چاپید.

محمدولی بار دیگر سیگاری آتش زد. این دفعه کبریت را لحظه‌ای جلو آورد و صورت گیله مرد را روشن کرد. دود بنفش رنگ بینی گیله مرد را سوزاند.

... ببین چی می‌گم. چرا جواب نمیدی؟‌ تو همان آدمی هستی که وقتی ما آمدیم در تولم پست دایر کنیم،‌ به سرگرد گفتی که ما بهره‌ی خودمونو دادیم و نطق می‌کردی. چرا حالا دیگر لال شدی؟...

خوب به خاطر داشت. راست می‌گفت: وقتی دهاتی ها گفتند که ما داروغه داریم، گفت: بروید نمایندگانتان را معین کنید. با آنها صحبت دارم. او هم یکی از نمایندگان بود. سرگرد از آن‌ها پرسید که بهره‌ی امسال‌تان را دادید یا نه؟ همه گفتند دادیم. بعد پرسید قبل اینکه لاور داشتید دادید، یا بعد هم دادید. دهاتی ها گفتند: هم آن وقت داده بودیم و هم حالا داده‌ایم. بعد سرگرد رو کرد به گیله مرد و پرسید: مثلا تو چه دادی؟ گفت: من ابریشم دادم، برنج دادم، تخم مرغ دادم، سیر،‌ غوره، انارترش، پیاز، جاروب، چوکول (9)، کلوش(10)، آرد برنج، همه چی دادم. بعد پرسید مال امسالت را هم دادی؟ گیله مرد گفت: امسال ابریشم دادم، برنج هم می‌دهم. بعد یک مرتبه گفت:‌ برو قبوضت را بردار و بیاور. بیچاره لطفعلی پیرمرد گفت: شما که نماینده‌ی مالک نیستید! تا آمد حرف بزند، سرگرد خواباند بیخ گوش لطفعلی. آن وقت دهاتی‌ها از اتاق آمدند بیرون و معلوم نشد کی شیپور کشید که قریب چندین هزار نفر دهقان آمدند دور خانه. بعد تیراندازی شد و یک تیر به پهلوی صغرا خورد و لطفعلی هم جابه‌جا مرد.

دهاتی‌ها شب جمع شدند و همین داروغه‌ی ویشکاسوقه‌ای پیشنهاد کرد که خانه را آتش بزنند و اگر شب یک جوخه‌ی دیگر سرباز نرسیده بود، اثری از آن‌ها باقی نمی‌ماند...

محمدولی سیگار می‌کشید. گیله مرد فکر کرد، همین الان بهترین فرصت است که او را خلع سلاح کنم. تمام بدنش می‌لرزید. تصور مرگ دلخراش صغرا اختیار را از کف او ربوده بود. خودش هم نمیدانست که از سرما می‌لرزد یا از پریشانی... اما محمدولی دست بردار نبود: تو خیلی اوستایی. از آن کهنه‌کارها هستی. یک کلمه حرف نمی‌زنی، می‌ترسی که خودت را لو بدهی. بگو ببینم، کدام یک از آنهایی که توی اتاق با سرگرد صحبت می‌کردند، آگل بود؟ من از هیچ کس باکی ندارم. آگل لامذهبه، خودم می‌خواهم کلکش را بکنم. همقطاران من خودشون به چشم دیده‌اند که قرآن را آتش زده. دلم می‌خواهد گیر خود من بیفته، کدام یکیشون بودند. حتما آنکه ریش کوسه داشت و بالا دست تو وایساده بود، ها، چرا جواب نمی‌دی، خوابی یا بیدار؟...

نفیر باد نعره‌های عجیبی از قعر جنگل بسوی کومه همراه داشت: جیغ زن، غرش گاو، ناله و فریاد اعتراض. هرچه گیله مرد دقیق‌تر گوش می‌داد، بیشتر می‌شنید، مثل اینکه ناله های دلخراش صغرا موقعی که تیر به پهلوی او اصابت کرد، نیز در این هیاهو بود. اما شرشر کشنده‌ی آب ناودان بیش از هر چیزی دل گیله مرد را می‌خراشاند، گویی کسی با نوک ناخن زخمی را ریش ریش می‌کند. دندان‌هایش به ضرب آهنگ یک نواخت ریزش آب به هم می‌خورد و داشت بی‌تاب می‌شد.

آرامشی که در اتاق حکمفرما بود، ظاهرا محمدولی وکیل باشی را مشکوک کرده بود. او می‌خواست بداند که آیا گیله‌مرد خوابیده است یا نه.

- چرا جواب نمیدی؟ شما دشمن خدا و پیغمبرید. قتل همه‌تون واجبه. شنیدم آگل گفته که اگر قاتل دخترش را بکشند، حاضره تسلیم بشه. آره، جون تو، من اصلا اهمیت نمیدم به اینکه آن زنی که آن روز با تیر من به زمین افتاد، دخترش بوده یا نبوده. به من چه؟ من تکلیف مذهبی ام را انجام دادم. می‌گم که آگل دشمن خداست و قتلش واجبه، شنیدی؟ من از هیچ کس باکی ندارم. من کشتم، هر کاری از دستش برمی‌آید بکند...

- تفنگ را بذار زمین. تکون بخوری مردی...

این را گیله‌مرد گفت. صدای خفه و گرفته‌ای بود،‌ وکیل‌باشی کبریتی آتش زد و همین برای گیله‌مرد به منزله‌ی آژیر بود. در یک چشم بهم زدن تپانچه را از جیبش در آورد و در همان آنی که نور زرد و دود بنفش کمرنگ گوگرد اتاق را روشن کرد، گیله مرد توانست گلنگدن را بکشد و او را هدف قرار دهد. محمدولی برای روشن کردن کبریت پاشنه تفنگ را روی زمین تکیه داده، لوله را وسط دو بازو نگهداشته بود. هنگامی که دستش را با کبریت دراز کرد، سرنیزه زیر بازوی چپ او قرار داشت.

در نور شعله‌ی کبریت،‌ لوله‌ی هفت تیر و یک چشم باز و سفید گیله‌مرد دیده میشد. وکیل باشی گیج شد. آتش کبریت دستش را سوزاند و بازویش مثل اینکه بی‌جان شده باشد افتاد و خورد به رانش.

- تفنگ را بذار رو زمین! تکون بخوری مردی!

لوله‌ی هفت تیر شقیقه‌ی وکیل باشی را لمس کرد. گیله‌مرد دست انداخت بیخ خرش را گرفت و او را کشید توی اتاق.

- صبر کن، الان مزدت را می‌ذارم کف دستت. رجز بخوان. منو میشناسی؟ چرا نگاه نمی‌کنی؟...

باران می‌بارید، اما افق داشت روشن می‌شد. ابرهای تیره کم کم باز می‌شدند.

- می‌گفتی از هیچکس باکی نداری! نترس، هنوز نمی‌کشمت، با دست خفه‌ات می‌کنم. صغرا زن من بود. نامرد، زنمو کشتی. تو قاتل صغرا هستی، تو بچه‌ی منو بی‌مادر کردی. نسلتو ور می‌دارم. بیچارتون می‌کنم. آگل منم. ازش نترس. هان، چرا تکون نمی‌خوری؟...

تفنگ را از دستش گرفت. وکیل باشی مثل جرز خیس خورده وارفت. گیله مرد تفنگ را به دیوار تکیه داد. تو که گفتی از آگل نمی‌ترسی. آگل منم. بیچاره، آگل لولمانی از غصه‌ی دخترش دق مرگ شد. من گفتم که اگر قاتل صغرا را به من بدهند،‌ تسلیم می‌شه. آره آگل نیست که تسلیم بشه. اتوبوس توی جاده را من زدم. تمام آنهایی که با من هستند،‌ همشون از آنهاییند که دیگر بی‌خانمان شده‌اند، همشون از آنهایی هستند که از سر آب و ملک بیرونشون کرده‌اند. اینها را بهت می‌گم که وقتی می‌میری، دونسته مرده باشی. هفت تیرم را گذاشتم تو جیبم. می‌خواهم با دست بکشمت، می‌خواهم گلویت را گاز بگیرم. آگل منم. دلم داره خنک می‌شه...

از فرط درندگی له‌له می‌زد. نمی‌دانست چطور دشمن را از بین ببرد، دستپاچه شده بود. در نور سحر، هیکل کوفته‌ی وکیل‌باشی تدریجا دیده می‌شد.

- آره، من خودم لاور بودم. سواد هم دارم. این پنج ساله یاد گرفتم. خیلی چیزها یاد گرفته‌ام. می‌گی مملکت هرج و مرج نیست؟ هرج و مرج مگه چیه؟ ما را می‌چاپید،‌ از خونه و زندگی آواره‌مون کردید. دیگر از ما چیزی نمونده، رعیتی دیگه نمونده. چقدر همین خودتو، منو تلکه کردی؟ عمرت دراز بود، اگر می‌دونستم که قاتل صغرا تویی،‌ حالا هفت تا کفن هم پوسونده بودی؟ کی لامذهبه؟ شماها که هزار مرتبه قرآن را مهر کردید و زیر قولتان زدید؟ نیامدید قسم نخوردید که دیگر همه امان دارند؟ چرا مردمو بیخودی می‌گیرید؟ چرا بیخودی می‌کشید؟ کی دزدی می‌کنه؟ جد اندر جد من در این ملک زندگی کرده‌اند، کدام یک از ارباب‌ها پنجاه سال پیش در گیلون بوده‌اند؟

زبانش تتق می‌زد، به‌حدی تند می‌گفت که بعضی کلمات مفهوم نمی‌شد. وکیل باشی دو زانو پیشانیش را به کف چوبی اتاق چسبانده و با دو دست پشت گردنش را حفظ می‌کرد. کلاهش از سرش افتاده بود روی کف اتاق: نترس، این جوری نمی‌کشمت. بلند شو، می‌خواهم خونتو بخورم. حیف یک گلوله. آخر بدبخت، تو چه قابل هستی که من یک فشنگ خودمو محض خاطر تو دور بیندازم. بلند شو!

اما وکیل‌باشی تکان نمی‌خورد. حتی با لگدی هم که گیله‌مرد به پای راست او زد، فقط صورتش به زمین چسبید، عضلات و استخوان‌های اودیگر قدرت فرمانبری نداشتند. گیله‌مرد دست انداخت و یقه‌ی پالتوی بارانی او را گرفت و نگاهی به صورتش انداخت. در روشنایی خفه‌ی صبح باران خورده، قیافه‌ی وحشتزده‌ی محمدولی آشکار شد. عرق از صورتش می‌ریخت. چشمهایش سفیدی می‌زد. بی‌حالت شده بود. از دهنش کف زرد می‌آمد، خرخر می‌کرد.

همین که چشمش به چشم براق و برافروخته‌ی گیله‌مرد افتاد به تته پته افتاد. زبانش باز شد: نکش،‌ امان بده! پنج تا بچه دارم. به بچه‌های من رحم کن. هر کاری بگی می‌کنم. منو به جوونی خودت ببخش. دروغ گفتم. من نکشتم. صغرا را من نکشتم. خودش تیراندازی می‌کرد. مسلسل دست من نبود...

***

گریه می‌کرد. التماس و عجز و لابه‌ی مامور، مانند آبی که روی آتش بریزند،‌ التهاب گیله مرد را خاموش کرد. یادش آمد که پنج بچه دارد. اگر راست بگوید! به یاد بچه‌ی خودش که در گوشه‌ی کومه بازی می‌کرد، افتاد. باران بند آمد و در سکوت و صفای صبح ضعف و بی‌غیرتی محمدولی تنفر او را برانگیخت. روشنایی روز او را به تعجیل واداشت.

گیله‌مرد تف کرد و در عرض چند دقیقه پالتو بارانی را از تن وکیل باشی کند و قطار فشنگ را از کمرش باز کرد و پتوی خود را به سر و گردن او بست. کلاه او را بر سر و بارانیش را بر تن کرد و از اتاق بیرون آمد.

در جنگل هنوز شیون زنی که زجرش می‌دادند به گوش می‌رسید. در همین آن، صدای تیری شنیده شد و گلوله ای به بازوی راست گیله‌مرد اصابت کرد. هنوز برنگشته، گلوله‌ی دیگری به سینه‌ی او خورد و او را از بالای ایوان سرنگون ساخت.

مامور بلوچ کار خود را کرد.


پی‌نویس:
‌1- لاور= دلاور، رهبر
2- داریم.
3- چای هم هست.
4- همین یکی را داریم.
5- اتاق بالا توتون خشک کرده‌ایم.
6- چرا دارد.
7- کمی آن طرف تر. سرشب این جا بودند، رفند.
8- راه ندارد. سرکار، این هم از آن‌هاست که اتوموبیل را لخت کردند.
9- چوکول= برنج نارس.
10- کلوش- کاه.


اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
شما اینجا هستید: صفحه اصلی کلوب های نی نی سایت شهر کتاب(اثار احمد محمود) 14 شهریور 1388
شهر کتاب(اثار احمد محمود)
14 شهریور 1388



قاصدک

1388/6/14 1:47 ق.ظ


کمدی الهی کتابیست اثر دانته شاعر و نویسنده ایتالیایی. این کتاب از زبان اول شخص است و دانته در این کتاب، سفر خیالی خود به دوزخ، برزخ و بهشت را تعریف می‌کند.

در این سفر دانته دو راهنما دارد. در دوزخ و برزخ راهنمای او ویرژیل، شاعر ایتالیاییست که چند قرن پیش از دانته زندگی می‌کرده، و در بهشت راهنمای او بئاتریس است که زنی رویاهای او بوده. بئاتریس زنی معمولی بوده که دانته به او عشق می‌ورزیده ولی او را تنها چند بار ملاقات کرده. بئاتریس خیلی جوان از دنیا رفت و می‌گویند دانته همواره در خیابانهای فلورانس به دنبال او می‌گشته.

دانته در این کتاب از مراحل مختلف دوزخ، برزخ و بهشت می‌گذرد و در این مراحل با شخصیتهای مختلف تاریخی برخورد می‌کند، تا عاقبت در آخرین مرحله بهشت به دیدار خدا می‌رسد.

این کتاب در آن زمان به سفارش کلیسای کاتولیک نوشته شد، چون در آن زمان میان فرقه‌های مختلف مسیحیت اختلاف بود و پاپ وقت می‌خواست به‌وسیله این کتاب مذهب کاتولیک را در میان مردم ترویج کند.




قاصدک

1388/6/14 1:49 ق.ظ


دانته آلیگیری (???? - ????)، اثر بزرگ خودکمدی الهی را در دل قلب عصر سیاه و خفقان آلود، موسوم به قرون وسطی سرود. هر چه هست، کمدی الهی در زمانی سروده شده‌است که شاعر توانسته محصول اندیشه‌ها و تفکرات و جهان بینی خود را که به پختگی تمام رسیده بود، نظم داده، همه آنها را در ظرف بزرگی به نام کمدی الهی بگنجاند. دانته شناسان زیادی در جهان هستند که هنوز پس از سده‌ها، مطالعات جدی خود را بر کمدی الهی متمرکز می‌کنند.


[ویرایش] کمدی الهی در ادبیات فارسی
شجاع الدین شفا اولین مترجم فارسی این اثر بزرگ به زبان فارسی، (چاپ نخست سال ????. انتشارات امیر کبیر) در مقدمه‌ای مبسوط به بررسی کمدی الهی، زندگی و آثار دانته، نقش و تأثیر کمدی الهی بر ادبیات جهان پس از خود، پرداخته‌است.
شاعران، نقاشان و مجسمه سازان بزرگ بسیاری نیز به خلق آثار برجسته‌ای پرداختند که موضوع اصلی آن صحنه‌ها و داستان‌های کمدی الهی بود.بوتیچلی، نقاش بزرگ و معاصر میکل آنژ در سده? ?? (میلادی)، یکی از آنان بود. دلاکروا، نقاش بزرگ دیگر و ویلیام بلیک شاعر بزرگ انگلیسی سده? ?? (میلادی)، گوستاو دوره، نقاش و حجار بزرگ سده? ?? (میلادی)، رافائل، شفر، گلز، دلابرد، ‌هامان، مورانی و بسیاری دیگر، از زمره کسانی بودند که با موضوع کمدی الهی آثار جاودانی خلق کردند. بجز اینها از دیر باز تا کنون در کرسی‌های دانته شناسی در دانشگاه‌های معتبر جهان، به شناخت، تفسیر و معرفی کمدی الهی می‌پردازند.
کمدی الهی، بجز ویژگی‌هایی که ذکر شد، از منظری دیگر نیز برای ایرانیان به طوری ویژه حائز اهمیت است. طی دهه‌های اخیر این اثر با کتاب کهن ایرانیان، ارداویرافنامه که در حدود پایان حکومت ساسانیان به زبان و خط پهلوی نوشته شده‌است، مقایسه شده‌است.ارداویرافنامه یکی از آثار ادبی ماندگار ایران است که حدود هزار سال پیش از کمدی الهی و با همان مضمون نوشته شده‌است. بسیاری از این حیث دانته را تحت تأثیر ارداویرافنامه می‌دانند. تعداد آثار ادبی ارزشمندی که در جهان به موضوع سفر به دنیای پس از مرگ پرداخته باشند، زیاد نیست. به نظر می‌رسد که ایران از این حیث، در جهان پیشگام باشد. زیرا در دو اثر باستانی دیگر غیر از ارداویرافنامه، موضوع سفر به دنیای پس از مرگ را ثبت کرده‌است. یکی کتیبه کرتیر یا کردیر در سر مشهد و احتمالاً متعلق به ??? و دیگری پیش از این تاریخ در افسانه ویشتاسب یا گشتاسب شاه.
در کتاب ادبیات و نویسندگان معاصر ایتالیا نوشته محسن ابراهیم درباره اسم این کتاب آمده‌است:چون عنوان تراژدی برای آثار برجسته و شیوه متعالی کهن به کار گرفته می‌شد، دانته به این جهت نام اثر خود را کمدی نهاد و جووانی بوکاچو (نویسنده هم عصر دانته و نویسنده اثر جاویدان دکامرون و نیز نویسنده زندگی دانته) واژه الهی را به آن افزود و (کمدی الهی) برای اولین بار در چاپ ونیز به سال ???? بر جلد این کتاب ظاهر شد.
این منظومه بلند، متشکل از سه بخش دوزخ، برزخ و بهشت است و هر بخشی سی و سه چکامه دارد که به اضافه مقدمه، در مجموع شامل صد چکامه می‌شود. در کتاب مذکور آمده‌است: دانته برای این اثر از قافیه پردازیی جدیدی که به قافیه سوم مشهور شد، سود جست. هر چکامه به بندهای سه بیتی تقسیم می‌شود که بیت اول و سوم، هم قافیه‌اند و بیت میانی با بیت اول و سوم بند بعدی، دارای قافیه جداگانه‌است. مبنای وزن هر بیت یازده هجایی است. مجموع ابیات کمدی الهی به ????? بیت می‌رسد. زبان این اثر گویش ایالت توسکانا است و دانته بیش‌ترین تأثیر در تثبیت آن به عنوان گویش برتر زبان ایتالیایی و مبنای زبان ایتالیایی جدید داشته‌است.

http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C



قاصدک

1388/6/14 1:53 ق.ظ


دانته این کتاب را فقط کمدی Commedia نامیده بود، و لقب الهی (divina) یا آسمانی، در حدود سه قرن بعد یعنی در قرن شانزدهم بدان داده شد. این لقب الهی مفهوم ارتباط این اثر را با دنیای ماوراء الطبیعه و آسمانی دارد، و هم حاکی از زیبائی و لطف خدائی این اثر است .

اطلاق عنوان کمدی بدین کتاب از طرف دانته، مربوط بدان مفهومی که امروزه کلمه کمدی برای ما دارد نیست. خود او توضیح می‌دهد که تراژدی یعنی اثری منظوم با سبک شعر خواص،کمدی یعنی اثری با سبک متوسط و ترانه یعنی اثری با سبک عامیانه، و او خود در مقابل انئیس Aeneis ویرژیل، که خود ویرژیل آنرا تراژدی بلند پایه خوانده است، این مجموعه را کمدی نام داده است، زیرا کمدی ماجرائی است که بر خلاف تراژدی از بد شروع شود و بحسن عاقبت پایان یابد.

اما این کمدی چیست، و جنبه‌های مختلفی که شهرت فوق العاده آنرا باعث شده، کدام است؟

کمدی الهی در درجه اول یک اثر شاعرانه استادانه بسیار عالی است. دانته با این مجموعه نه تنها بزرگترین اثر ادبی کشور خود را آفریده بلکه زبان مملکت ایتالیا را پی‌ریزی کرده است . پیش از دانته مردم هر ایالت ایتالیا به لهجه‌ای خاص حرف می‌زدند که میان آن و زبان نواحی دیگر اختلاف بسیار بود؛ زبان علمی، زبان لاتین بود ولی این زبان فقط مورد استفاده خواص بود و بدرد مردم عادی نمی‌خورد، و چون مسلم بود که باید خواه ناخواه یک زبان ایتالیایی برای خواندن و نوشتن بوجود آید ، ایتالیائی‌ها بی‌آنکه خود متوجه باشند در انتظار زبان و زبان‌سازی بودند که می‌بایست مشکل آنرا حل کند. احتمال هم می‌رفت که زبان پروونسال جنوب فرانسه زبان رسمی ایتالیا شود، ولی وقتی‌که دانته اثری بعظمت کمدی الهی بزبان ایالت تکانا ساخت برای هیچکس تردیدی نماند که از آن پس این زبان ، زبان رسمی ایتالیا خواهد شد و چنین نیز شد.

خود دانته حکایت می‌کند که روزی در خیابان زنی را دید که او را به زن دیگری که همراهش بود نشان داد و گفت: این همان کسی است که به جهنم رفته و برگشته است - و آن دیگری با تعجب بدو نگریست و جواب داد :ببین : هنوز هم در سر و رویش اثر دوده‌های جهنم پیداست؛ و دانته می‌نویسد وقتی که این حرف را شنیدم، دانستم که بدانچه می‌خواسته‌ام رسیده‌ام ، یعنی توانسته‌ام با بکار بردن زبان مردم بجای زبان لاتین، آنچه را که برای عامه قابل درک نبود در دسترس همه قرار دهم

از بعد از انتشار کمدی الهی این اثر مقیاس و محک سخن پردازی زبان ایتالیائی است، همچنان‌که زبان سعدی و حافظ ما حد سخنرانی فارسی بشمار می‌رود؛ زیرا هنوز هم کسی نتوانسته است در ایتالیا پا از حد دانته فراتر گذارد، همچنان‌که کسی نتوانسته است بهتر از سعدی ما سخن بگوید . شباهت زیادی نیز از این حیث میان سعدی و دانته است که گفته هر دو جنبه سهل و ممتنع دارد و این اختصاص که کار ترجمه از اینان را بسیار دشوار می‌کند اصل سخن آن دو را بصورت شاهکار‌هائی بی‌نظیر در می‌آورد.

شعر دانته شعری است بسیار موجز و منسجم، بطوری که هیچ کلمه از آنرا نه می‌توان پس و پیش و نه حذف کرد، و این فشردگی عجیب باعث شده که غالباً مفهوم اشعار کمدی الهی بدون شرح و توضیح قابل درک نباشد.

در سراسر این کتاب غالباً شاعر مطلبی مشروح را در یک یا دو جمله خلاصه کرده و این ایجاز در عین آنکه قدرت و تسلط عجیب او را در زبان و نظم می‌رساند، اثر وی را بصورت یکی از پیچیده‌ترین آثار ادبی جهان در آورده است.

بسیاری از اشعار کمدی الهی امروز در ایتالیا و اروپا ضرب المثل شده‌اند، و درست به همان صورت که ما بهر مناسبت از حافظ و سعدی نقل قول می‌کنیم در ایتالیا از کمدی الهی شاهد می‌آورند. بعضی از این اشعار از ایتالیا فراتر رفته و صورت بین‌المللی پیدا کرده‌اند و از آن جمله می‌توان شعر بسیار معروفی را که بر سر در دوزخ نوشته شده است نقل کرد که :ای آنکه داخل می‌شود، دست از هر امیدی بشوی

در درجه دوم کمدی الهی یک داستان استادانه بسیار عالی است که از قدرت داستان پروری دانته حکایت می‌کند. طرز گفتار و شیوه نقل حوادث و وقایع و دقتی که در وصف جزئیات و ریزه کاری‌های سفر به دوزخ و برزخ و بهشت بکار رفته، بدین داستان طولانی صورتی خاص می‌دهد و آنرا بشکل سفرنامه واقعی یک مسافر در می‌آورد، بطوریکه از همان اول خواننده فراموش می‌کند که آنچه می‌خواند زاده خیال‌پردازی یک شاعر است؛ و بالعکس چنین می‌پندارد که واقعاً یک نفر مسافر، همچنانکه از شهری به شهری و از کشوری به کشوری سفر می‌کند، دراینجا بسفر دنیای دیگر رفته و این حوادث را عیناً بچشم دیده و جزئیات آنرا یادداشت کرده است تا برای دیگران نقل کند. حتی از روی مندرجات این مجموعه، بآسانی می‌توان نقشه جغرافیائی دوزخ و طبقات مختلف آن و طول و عرض قسمتها و همواری و ناهمواری جاده‌ها و وضع رودها و برج و باروها و صخره‌ها و غیره را تعیین کرد؛ این قدرت عجیب دانته را در جلب توجه خواننده و جذب او از راه بکار بردن کلمات و تشبیهات و استعارات و جملات خاصی که تاثیر آنها بدقت و با تسلط کامل در روانشناسی حساب شده است بالاتفاق یکی از نوادر عالم ادب شمرده‌اند. یک نویسنده و دانته‌شناس معروف معاصر آمریکائی مک – الیستر درین‌باره می‌نویسد:ترکیب صداها، و آثار ترس، ترحم، وحشت، نفرت، اشتیاق، نگاه، گفتار، در سراسر این اثر بخصوص در دوزخ طوری است که هر کس بی‌اختیار خودش را در وسط آن صحنه‌ای احساس می‌کند که دانته برای او تجسم می‌دهد، چنانکه می‌توان ویرا استاد واقعی هنر سه بعدی دنیای امروزی دانست

در درجه سوم، و مهم‌تر از این هر دو ، کمدی الهی یک اثر عالی فکری و فلسفی است. این مجموعه درحقیقت عصاره ایست از علوم و اطلاعات و نظریات و عقاید فلسفی چند هزار ساله بشری که در آن با ترکیب خاصی درآمیخته‌اند. در این کتاب چنان‌که گفته‌اند مجموعه کمالات و ممیزات انسانی بعلاوه طبیعت و گذشته و حال محصول خاصی پدید آورده که برای همه مردم جهان و همه ادوار و قرون قابل درک و استفاده باشد

بدیهی است در این ترکیب باید دو نکته را از هم کاملاً مجزا کرد، یعنی مفهوم کلی آنرا از صورت خاص مسیحی و کاتولیکی آن جدا نهاد. از نظر اخیر کمدی الهی یک اثر مسیحی است، و حتی در آن، تعصب‌ها و غرض ورزیهائی دیده می‌شود که خواننده امروزی را مخصوصاً اگر غیر مسیحی باشد ناراحت می‌کند. ولی از این صورت ظاهری گذشته این مجموعه صورتی بسیار عمیق‌تر دارد که جنبه فلسفی و تمثیلی آن است و این آن صورتی است که بعکس جنبه اول برای تمام ادوار و تمام سرزمینها یعنی برای بشر ساخته شده است خود دانته در یکجای کمدی می‌گوید: شما که دیده بصیرت دارید از ورای الفاظ به راز پنهان این اشعار مرموز پی‌برید

از این نظر سرتاسر کمدی الهی پر است از تمثیل‌ها و اشارات و استعاراتی که با آنکه شش‌صد سال است محققین و متتبعین درباره آنها تحقیق و امعان نظر کرده‌اند باز برای بسیاری از آنها کاملا روشن نشده است. تقریباً هر یک از حوادث وگفتگو‌ها و اشارت این اثر به نکته‌ای پنهانی اشاره می‌کند که شاعر همه جا از توضیح صریح آن خودداری کرده ولی خوب پیداست که مفهوم ظاهری آنها منظور اصلی او نیست. حتی اشاره اینکه به راست چرخید یا به چپ چرخید همه جا مفهوم تمثیلی خاصی دارد؛ و فقط وقتی که از این نظر بدین مجموعه نگریسته شود روشن می‌شود که راز عظمت و اشتهار عجیب کمدی الهی چیست و چرا متفکرین و ادبای اروپا مقام این اثر را تا بدین درجه بالا شمرده‌اند.

یک اختصاص دیگر کمدی الهی اینست که در سراسر آن افسانه‌های اساطیری یونان و روم قدیم با معتقدات مسیحی در آمیخته و همه جا حوادث قدیم و جدید درکنار هم قرار گرفته است. این ترکیب که شاید در نظر یک مسیحی متعصب کفر آمیز تلقی شود حاکی از آن علو روح و بزرگ بینی است که چنین ترکیبی را پدید آورده تا این مجموعه را تبدیل به یک اثر جهانی کرده باشد که مربوط به تمام بشر باشد نه خاص این فکر و آئین و کشور خاص، و این کاری است که اروپائیان دانته را در آن اعظم شعرای عالم دانسته‌اند ولی برای من قبول این نکته دشوار است که در این راه دانته از حافظ ما فراتر رفته باشد.

چنانکه گفته شد، جنبه معنوی و تمثیلی کمدی الهی عالی‌ترین جنبه‌ها و امتیازات آن است. درک این تمثیل‌ها از نظر مفهوم یکایک آنها کاری بس دشوار است، ولی درک مفهوم تمثیلی اساس کتاب بعکس خیلی آسان است: سراسر این مجموعه طولانی، شرح سفری است که از راهی دراز و پر از موانع و مشکلات از وادی گناهنکاری به سر منزل رستگاری و صفای معنوی صورت می‌گیرد و بحقیقت جهاد با نفس نام دارد. راهی است صعب و جاده‌ای ناهموار که در آن قدم بقدم فریب و اغوا در کمین نشسته است تا مسافر را از ادامه آن سفر منصرف کند. و در چنین راهی‌که منزل بس خطرناک‌ست و مقصد ناپدید مسافر تنها و بی‌راهنما نمی‌تواند رفت، زیرا بقول حافظ ما:

بکوی عشق منه بی دلیل راه قدم که گم شد آنکه درین ره برهبری نرسید

بدین جهت است که مسافر خطاکار این سفر را نخست براهنمائی عقل (ویرژیل) و بعد برهنمائی عشق (بئاتریس) انجام میدهد. نخستین شرط این سفر اقرار بگناهکاری و توجه به زشتی خطاست، زیرا هیچکس نمی تواند از گناهی دوری گزیند مگر آنکه واقعاً متوجه گناهکاری خود بشود. این مرحله ایست که دوزخ کمدی الهی را تشکیل داده است که درآن مسافر از وادی گناه می‌گذرد و به مخالفت خطای خود پی می‌برد.

مرحله دوم مرحله پشیمانی و توبه، و بعد فراموشی گناه است؛ و این آن قسمتی است که برزخ را شامل می‌شود. مرحله سوم راه سربالائی سخت ولی خوش عاقبت رستگاری است که در طی آن بخلاف آن دو مرحله دیگر فقط عقل راهنما نمی‌تواند بود، و راهنمای بزرگتری لازم است که عشق نام دارد.

دانته این سفر دراز را در نیمه راه زندگانی خود انجام می‌دهد و در بازگشت از آن دفتر خاطرات سفر خویش را برای ساکنان روی زمین به ارمغان می‌آورد، زیرا هم بئاتریس ، هم پترس مقدس، و هم یکی از اجداد او در بهشت بوی دستور داده‌اند که بکوشد تا دیگران را بسوی حقیقت راهنمائی کند.

ولی دانته در چه وقت بفکر این سفر افتاد، و این دفتر سفر را از لحاظ تاریخی در چه زمانی تنظیم کرد؟ این نکته ایست که هنوز کاملا روشن نشده است. مسلم است که تدوین کمدی الهی در سالهای آخر عمر شاعر انجام گرفته؛ برخی عقیده دارند که اتمام این مجموعه بر رویهم هفت سال، یعنی از 1314 تا 1321 که چند ماه بآخر عمر دانته مانده بوده بطول انجامیده است. برخی نیز از روی قرائن مختلف معتقدند که نخستین اشعار کمدی پیش از مرگ بئاتریس سروده شده، یعنی اتمام این مجموعه بر رویهم سی سال و شاید بیشتر وقت لازم داشته است. چند نفر نیز بر این عقیده‌اند که تمام کمدی در مدت کوتاهی در اواخر عمر شاعر یکسره و بی‌وقفه سروده شده است.

این مجموعه بطور کلی شامل صد سرود است، و بدین معنی که هر یک از قسمتهای سه گانه آن: دوزخ، برزخ، بهشت به سی و سه سرود تقسیم می‌شود، باضافه سرود اول دوزخ که در حقیقت مقدمه‌ای برای تمام کمدی الهی بشمار می‌رود. هر سرود به بندهای سه مصرعی تقسیم شده و به تفاوت از صد و ده تا صد و شصت مصرع را شامل می‌شود.

دوزخ و برزخ و بهشت هر کدام شامل ده طبقه‌اند که عبارتند از: طبقات نه گانه جهنم (باضافه طبقه مقدماتی آن)؛ طبقات هفت گانه برزخ (باضافه جزیره برزخ، و طبقه مقدماتی آن، و بهشت زمینی)؛ و طبقات نه گانه بهشت (باضافه عرش اعلی). بنابراین دانته بطور کلی 30 طبقه را از اول تا بآخر سفر خود طی می‌کند. اصولا در سراسر این کتاب، دو رقم 3 و 10 که اولی مظهر تثلیت مسیحی و دومی مظهر واحد مقیاس یعنی وحدت است اهمیت خاص دارد. کتاب به سه جلد تقسیم شده، هر جلد 33 سروده دارد، هر سرود بصورت بندهای سه بیتی تدوین شده، و از آنجا که بئاتریس یعنی مظهر عشق پا به میدان می‌گذارد تا بآخر کتاب 33 سرود فاصله است و سفر آن جهانی دانته در عرض ده روز صورت می‌گیرد

قسمت اول این سفر در زیر زمین، یعنی در ظلمات طی می‌شود. این آن قسمتی از سفر است که به دوزخ مربوط است، زیرا دوزخ دانته از زیر قشر زمین شروع می‌شود و به نقطه مرکزی کره خاک پایان می‌پذیرد که در آنجا شیطان، فرمانروای دیار رنج، مکان دارد و قلمرو عظیم خود را اداره می‌کند. این حفره عظیم که دوزخ نام دارد، خانه ظلمت سرما و کینه و جهل و ترس و ضعف و زشتی یعنی همه آن آثار شر است که از جانب اهرمن می‌آید و باهرمن بازمی‌گردد. ولی آنچه با ماهیت دوزخ سرشته شده و در واقع تار و پود آن را ساخته است بی‌امیدی یعنی محرومیت ابدی از امید است. تمام گناهان و گناهکاران روی بدین دوزخ دارند. هر قدر گناهی سنگین‌تر باشد صاحب آن پائین‌تر می‌افتد، تا نوبت یهودا می‌رسد که از فرط سنگینی گناه در کام شیطان جای دارد. در این جهنم، گناهکاران بحسب انواع مختلف گناهان خود بدست انواع مختلف کیفرها و عقابها سپرده شده‌اند که سخت‌ترین آنها ظلمات مطلق و سرمای ابدی طبقه نهم ، یعنی آنجاست که شیطان در وسط آن مکان دارد .این ظلمات و سرما مظهر انکار کامل عواطف انسانی و محبت و عشق از طرف گناهکارانی است که بدین ورطه افتاده‌اند تا طبق قانون تاوان که قانون کلی و اصلی جهنم دانته است مجازات بینند.

بدین ترتیب از لحاظ طبقه‌بندی کلی دوزخ دانته با ذوق ما بی‌شباهت نیست، با این تفاوت مختصر که دوزخ مسلمانان بجای نه طبقه هفت طبقه دارد. ولی از نظر عذاب و کیفر بین او دو تفاوت بارزی وجود دارد، بدین معنی که درجهنم ما وسیله عذاب فقط آتش است، در صورتیکه در جهنم دانته آتش یکی از وسائل مختلف عذاب بیش نیست و تازه در ردیف سخت‌ترین عذابهای دوزخ نیز بشمار نمی‌رود.

در سراسر دوزخ هر کیفری مناسب با نوع جرم است و این ارتباط گناه با مجازات و اشارت تمثیلی خاصی که در این موارد آورده شده از شاهکارهای دانته در تدوین این کتاب بشمار می‌رود. چون در ترجمه حاضر در مقدمه هر سرود وجه این ارتباط بطور ساده توضیح داده شده، در اینجا توضیح بیشتری در این باره ضرورت ندارد.

طبقه‌بندی گناهان در دوزخ طبق نظریه فلسفی ارسطو صورت گرفته است که گناهان را به گناههای افراط کاری و گناهان بدخواهی تقسیم می‌کند. گناههای طبقه اول آنهائی هستند که اگر جانب اعتدال نگاه داشته شود فی نفسه جرم نیستند، ولی همین که از این حد تجاوز کنند و بصورت اساس زندگی درآیند جرم می‌شوند. از این قبیل است: غریزه جنسی، شکم پرستی، خست، اسراف، خشم و غضب. گناههای طبقه دوم آنهائی هستند که با سوء نیت و بقصد اضرار صورت می‌گیرند و بدو دسته گناهان ناشی از زورگوئی و تعدی و گناهان ناشی از مکر و حیله تقسیم شده‌اند.

در این طبقه از گناهان بدترین انواع گناه، گناه حیله و غدر است که از گناه زورگوئی و تجاوز کاری نیز نابخشیدنی‌تر است، زیرا دانته که حتی گناه زنا را (در طبقه پنجم دوزخ) بدلیل آنکه بخاطر عشق صورت گرفته است مستحق اغماض و تخفیف شمرده، و گناه زورگوئی و تعدی را در طبقات وسط جای داده، گناه مکر و حیله را در آخرین طبقات دوزخ مکان داده است که باید ساکنین آنها سخت‌ترین عذابهای جهنم را تحمل کنند.

بطور کلی پنج طبقه اول دوزخ که دوزخ علیا نامیده می‌شود و در آن گناهکارانی جای دارند که بار کمتری از خطا بر دوش گرفته‌اند خاص دوزخ‌یانی است که بجرم گناهان افراط کاری و آزمندی بدوزخ رفته‌اند، و اینان عبارتند از : بی‌تکلیفان(طبقه اول) ، شهوترانان(طبقه دوم)، شکم پرستان(طبقه سوم)، خسیسان و اسرافکاران(طبقه چهارم)، تندخویان(طبقه پنجم):

از طبقه ششم ، دوزخ سفلی آغاز می‌شود که شامل نوع دوم گناهان است که قبلا شرح آن داده شد. این گناهان بسیار سنگین‌تر از آن گناهان دسته اول‌اند، زیرا که بجای افراطکاری و بر اساس تجاوز و تعدی قرار دارند و با علم و بر بدی و بر اساس سو نیت صورت می‌گیرند. این نوع گناهکاران را در اصطلاح لاتین Ex Eleetione می‌نامند و اینان در مقابل گناهکاران دسته اول قرار دارند که گناهکاران Ex Passione هستند.

این دسته گناهکاران دوزخ سفلی که در درون حصارهای شهر دیته یعنی در مقر اصلی ابلیس جای دارند، خود بدو دسته تقسیم می‌شوند که عبارتند از: اهل خشونت و ارباب حیله. طبقات ششم و هفتم دوزخ خاص متعدیان و متجاوزین است که بنحوی از انحاء بحقوق خود یا دیگران یا خداوند تعدی کرده اما مکر و حیله ای بکار نبرده‌اند. اینان عبارتند از زندیقان (طبقه ششم)؛ راهزنان، شاهان ستمگر، خودکشی کنندگان،کفر گویان، اهل لواط، رباخواران (طبقه هفتم).

طبقات هشتم و نهم ، یعنی سخت ترین طبقات دوزخ خاص اهل غدر و ریا است . در طبقه هشتم که پیچیده‌ترین طبقات دوزخ است و شرح آن قریب یک ثلث از تمام دوزخ را شامل می‌شود دسته‌ای از حیله‌گران جای دارند که گناهشان نسبت بدان دسته بعدی ساده‌تر است، و اینان عبارتند از‌: قوادان، ناموس دزدان، چاپلوسان، مال وقف خواران، غیبگویان، جادوگران، رشوه خواران، سوداگران نادرست، ریاکاران، دزدان، رایزنان مزور، نفاق افکنان، جعالان.

طبقه نهم؛ یعنی طبقه ظلمات و سرمای مطلق‌، خاص بدترین دسته از تمام دوزخیان یعنی خیانتکاران است. اینان کسانی هستند که عواطف بشری را نادیده گرفته و پیوند محبت و اعتماد را که باید وصل کننده ابناء بشر باشد بریده و فصل کرده‌اند، بدین جهت جرم خیانت در دوزخ دانته سنگین‌ترین تمام جرم‌ها است. این طبقه عبارتند از : خائنین باصل فرزندی و خویشاوندی، خائنین بوطن و هموطنان، خائنین باصول میهمان داری، خائنین بولیمنعت‌‌ها، در مرکز این طبقه نهمین است که شیطان اعظم، بزرگترین مظهر خیانت بولینعمت (خدا) جای دارد و گناهکار شماره 2 دوزخ یعنی یهودار که بولینعمت خود (عیسی) خیانت کرد در کام اوست.

بعد از عبور از این قسمت، دانته و ویرژیل در طول بدن شیطان یعنی در طول پایه استوار گناه پائین می‌روند تا دوزخ را ترک گویند و به سوی منزل دوم سفر خود براه افتند که برزخ، یعنی مرحله حد فاصل گناه و طهارت است، و آنگاه درآنجا خود را با آب پشیمانی و توبه بشویند و با نیروی امید دل قوی کنند و سبک پا، راه منزل سوم یعنی فردوس (مظهر صفا و رستگاری) را در پیش گیرند.

http://www.lifeofthought.com/g16.htm


اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
نگاهی به سفر دوزخ

سفر دوزخ دانته جالب‌ترین قسمت از قسمتهای سه گانه این سفر او بدنیای دیگر است، زیرا از آن یکنواختی دو قسمت دیگر سفر برزخ و بهشت که گاه خواننده را خسته می‌کند عاری است ، بدین جهت از آغاز انتشار کمدی الهی همیشه کتاب دوزخ آن بیش از دو کتاب دیگر مورد توجه و علاقه خوانندگان بوده و بهمین جهت این قسمت بتنهائی چندین برابر مجموع هر دو قسمت دیگر مورد ترجمه و نقل و تفسیر و اقتباس قرار گرفته و بیش از آن هر دو دیگر توجه هنرمندان و محققین و خواص و عوام را بخود جلب کرده است، و این نظیر همان ترجیحی است که عموماً برای قسمت اول فاوست گوته نسبت به قسمت دوم آن قائل شده‌اند، زیرا در نیمه اول مثل این است که همیشه شیطان و گناه برای ابناء بشر جاذبه‌ای فراوانتر داشته‌اند.

این سفر دوزخ دانته پر است از اشارات و تمثیلاتی که نظیر آنها را بصورتی بارز در اشعار حافظ ما می‌توان یافت، و اصولاً از لحاظ کنایاتی که درباره انسان و گناه و عقل و عشق و رستگاری و غیره در کمدی الهی بکار رفته و شباهت عجیبی بین حافظ و دانته وجود دارد. سفر دوزخ را صرفنظر از حوادث ظاهری آن می‌توان چنین خلاصه کرد:

دانته (مظهر نوع بشر) که در شاهراه زندگی سرگرم حرکت است در نیمه این راه ناگهان خود را در جنگلی تاریک و موحش می یابد(ظلمت خطا و گناهکاری) . احساس می‌کند که بی‌آنکه خود متوجه شده باشد از جاده بدور افتاده راه راست را گم کرده است. این آن وقتی است که آدمی چشم باز می‌کند و ناگهان خود را غرق در خطاها و آلودگیها می‌بیند. در این جنگل تار که از هیچ جانب فروغ خورشید (آرامش و پاکی) بدان رخته نمی‌تواند کرد دانته خود را سخت پریشان و نومید می‌یابد. در جستجوی راه نجات باطراف می‌نگرد و به زبان حال می‌گوید که:

در این شب سیاهم ، گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی، ای کوکب هدایت!

و در این حال که سبکباران ساحلها از این گمگشته دریای هائل خبر ندارند، وی ناگهان در پیش روی خویش ولی در فاصله‌ای دور دامنه تپه‌ای را می‌بیند که با فروغ مهر جهانتاب روشن شده. این تپه کوه سعادت و رستگاری و این فروغ، فروغ صفای الهی است. گمشده نومید، مشتاقانه روی بدان می‌آورد تا خود را از وادی ظلمت بسر منزل روشنی رساند، اما ناگهان پلنگی و بعد ماده شیری و بعد گرگی راه را بر او می‌بندند. این سه حیوان مظهر امیال و شهوات نفسانی هستند که همیشه آدمی را از نیل به معنویات باز می‌دارد و راه علو و طهارت را بر روح او می‌بندد. آزمندی، هوسرانی، خشونت، زورگوئی و تعدی، حیله و ریا، دروغ و خیانتکاری، در قالب این حیوانات درنده او را که هوای رفتن ببالای تپه پرفروغ را دارد قدم به قدم بعقب باز می‌گردانند (زیرا وی هنوز شهامت جهاد با نفس را ندارد) و کار بجائی می‌کشد که گناهکار گمگشته بناچار راه بازگشت بدورن وادی ظلمت را در پیش می‌گیرد. اما در آن لحظه‌ای که نزدیک است یکسره دست از امید بشوید نجات غیبی بیاریش می‌آید. این نجات پیرو مرشدی است که باید خضر راه گمشدگان شود و در این جا بصورت یک شاعر بزرگ دور کهن یعنی ویرژیل تجلی می‌کند. ویرژیل در دوزخ مظهر عقل و منطق بشری است که از آلایش هوی‌ها و هوسها پاک شده است و این عقل انسانی به گناهکار نومید پریشان و گمگشته هی می‌زند که خود را بدست ظلمت نسپارد و پای طلب فرا نکشد، و او را قویدل می‌کند که در این راه راهنمای وی خواهد بود، منتها بوی می‌فهماند که تا از بوته آزمایش بی‌غش بیرون نیاید و تا وقتی که از وادی گناه نگذشته و بسر منزل پشیمانی نرسیده باشد از کوه رستگاری بالا نمی‌تواند رفت، و برای اینکار باید خود را از راهی دورتر و پر پیچ و خم‌تر بدان کوهستان پرفروغ که مطلوب اوست برساند، زیرا :

نظر پاک تواند رخ جانان دیدن

که در آئینه نظر جز بصفا نتوان کرد!

آنوقت عقل بشر دست این گناهکار پریشان را می‌گیرد و او را نخست از وادی ظلمانی گناه و عصیان (دوزخ) و بعد از سرمنزل توبه و پشیمانی (برزخ) می‌گذراند و عاقبت به سر منزل سعادت این جهانی (بهشت زمینی) می‌رساند. آنگاه او را بدست راهنمائی شایسته‌تر و تواناتر از خود بئاتریس (مظهر عشق و صفای الهی) می‌سپارد تا وی از بهشت زمینی به بهشت آسمانیش برد که مظهر تجرد و صفای مطلق است این انتقال اختیارات برای ویرژیل ضروری است، زیرا عقل و منطق انسانی فقط تا آن حد که سعادت زمینی را برای بشر تامین کند پیش می‌تواند رفت و از آن بس این بالا روی باید بدست عشق صورت گیرد، زیرا حریم عشق را در درگه بسی بالاتر از عقل است.

بدین ترتیب دانته راه سفری پیش می‌گیرد که در آن باید بسیار نادیده‌ها ببیند و این سفر را به راهنمائی خضر راهی انجام می‌دهد که خود مسیحی نیست، اما:

گر پیر مغان مرشد ما شد چه تفاوت

در هیچ سری نیست، که سری زخدا نیست!

چنین سفری کار هر کس نیست، بهمین جهت از زمان مسیح تا آن وقت هیچ کس بجز مسیح نتوانسته است پا بدوزخ نهد و از آنجا بسلامت باز گردد، ولی ؛

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد

در این دیار ظلمت دانته همراه با ویرژیل از منزلی به منزلی و از طبقه‌ای به طبقه‌ای می‌رود .

دسته‌های مختلف گناهکاران را از نظر می‌گذراند و ناظر عذابهائی می‌شود که گاه از فرط ترحم اشک در دیده او می‌آورد و گاه از وحشت مو بر تنش راست می‌کند. اما هر قدر این ظلمتکده فروتر می‌رود، نسبت به گناه اغماض کمتر و سنگدلی بیشتری احساس می‌کند، تا آنکه خود در طبقه آخر دوزخ گناهکاری را شکنجه می‌دهد، زیرا حس بخشش در برابر گناه، ضعفی است که مانع جدائی دل از گناهکاری می‌شود.

این دوزخ دانته شاهکاری است از تمثیل و استعاره، و در سراسر آن هیچ نکته‌ای نیست که از آن مفهوم معنوی خاص و عمیقی مراد نباشد. دسته‌های گناهکاران، هر یک بنوع خاصی کیفر می‌بینند که متناسب با نوع گناه ایشان است، و این انواع عذاب و کیفر که در مقدمه و حواشی هر سرود از کتاب حاضر بحد کافی درباره ارتباط آن با گناه و مفهوم تمثیلی و فلسفی آن توضیح داده شده بسیار متعدد و متنوع است: محرومیت جاودانی از امید، طوفان ابدی ، گنداب و لجن زار ، باران آتش، ماران و افعیان، ابلیسان تازیانه بر دست، سگان درنده، مرغان شوم ، قطران گداخته، بیماریها و زخمهای گوناگون، و سرمای طاقت فرسا، و همه جا دیوان و عفریتان و شیاطین، و در آخر کار شیطان اعظم که فرمانروای کل دوزخ است و از اقامتگاه خود در نقطه مرکزی کره زمین این کشور عظیم ظلمات را اداره می‌کند، همه از مختصات این دوزخی هستند که دانته در سفری بیست و چهار ساعتی که آنرا شبان‌روز جاودانی عالم ادب نامیده‌اند سراسر آنرا طی می‌کند و در همه جای آن تناقض مشخص خیر و شر ، بیش از هر چیر نظریه اورمزد و اهریمن آئین کهن ما را بیاد می‌آورد.

در ‌آغاز سفر، یکی از زادگان اهرمن که پاسدار بزرگ دوزخ است او را وسوسه می‌کند که به درون جنگل خطا بازگردد و بیهوده بدین سفر نرود ولی دانته گوش بصدای دل خویش می‌دهد که:

در راه عشق وسوسه اهرمن بسی است

پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن

و او همراه این سروش پا بدان جا می‌گذارد که بر دروازه‌اش نوشته است: ای آنکه پا از این در بدرون می‌گذاری، دست از هر امیدی بشوی

در این خانه گناه، گناهکاران قدم بقدم با این مسافر تازه وارد دنیای زندگان، راز دل می‌گویند و همه بر حال زار خود می‌گریند و شکایت پیش او می‌آورند. بسیار می‌شود که گناهکاری بجرم گناهی کیفر می‌بیند که در اختیار او نبوده است، ولی در این موارد شاید دانته را آن بی‌پروائی و قلندری نیست که مثل حافظ ما راز ناگفته این دوزخیان بخت برگشته را بر زبان آورده و بگوید:

گناه اگر چه نبود اختیار ما، حافظ ؛

تو در طریق ادب کوش و گو گناه من است!

در این دوزخ تار، همه جا ویرژیل ( عقل انسانی) بر موانع و مشکلات غلبه می‌کند، جز در یکجا که شیطانها راه را بر او و بر آنکس که همراه دارد می‌بندند و در برابرش سنگربندی می‌کنند تا از همان راه که آمده بود بازش گردانند. این جاست که دانته احساس می‌کند که عقل و منطق آدمی را دامنه قدرت محدود است و آنجا که پای خطاکاری واقعی به میان آمد سخن عقل مسموع نمی‌افتد، و درین موقع است که کمکی بصورت فرشته نجات از آسمان می‌رسد و دروازه شهر شیطان را بروی مسافران می‌گشاید. این کمک مظهر عشق است، زیرا از طرف بئاتریس بیاری دانته فرستاده شده است. و درینجا شاعر پی می‌برد که :

دل چو از پیر خرد نقد معانی می‌جست

عشق می‌گفت بشرح آنچه بر او مشکل بود!

در این سفر، دانته توجه خاصی به ریاکاران و مزوران نشان می‌دهد که از پاپ گرفته تا سایر ازرق لباسان دل سیه در آن جرگه‌اند. عذاب اینان عذابی بس سنگین است که هیچ ترحمی را بر نمی‌انگیزد، زیرا برای دانته چون برای حافظ ما گناه ریا و تزویر بخشودنی نیست، و این جاست که او نیز بدیدار عذاب روحانی نمایان و ظاحرالصلاحان آلوده دامان بزبان حال می‌گوید:

گوئیا باور نمی‌دارند روز داوری

کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند!

و بالاخره پس از طی نه طبقه دوزخ، این مسافر دیار ظلمت که از گناهی به گناه دگر رفته با دلی که دیگر در برابر گناه احساس ضعف و سستی نمی‌کند، در همراهی آن کس که در این ظلمات خضر راه او بوده پای از دوزخ بیرون می‌نهد تا کفی آب از جویبار فراموشی بنوشد و از دنیای ظلمت و عدم وارد برزخ که منزل مقدماتی دنیای عشق است شود و بگوید:

ما بدین در نه پی حشمت و جا آمده‌ایم

از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌ایم

رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم

تا باقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم!



اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
بخشی از سرود اول کتاب دوزخ:


Nel mezzo del cammin di nostra vita
mi ritrovai per una selva oscura
ch la diritta via era smarrita.

در نیمه راه زندگی
خود را در جنگلی تاریک یافتم
جایی که راه راست گم گشته بود


Ahi quanto a dir qual era cosa dura
esta selva selvaggia e aspra e forte
che nel pensier rinova la paura!

آه چقدر سخت است سخن گفتن
از آن جنگل وحشی، انبوه و خشن
که یاد آن نیز ترس آور است


Tant’ amara che poco pi morte;
ma per trattar del ben ch’i’ vi trovai,
dir de l’altre cose ch’i’ v’ho scorte.

ترس آن از مرگ هم بدتر است
اما به منظور بازگویی چیزهای خوبی که آنجا یافتم
ما بقی آنچه بر من گذشت را اینجا مینویسم.


Io non so ben ridir com’i’ v’intrai,
tant’era pien di sonno a quel punto
che la verace via abbandonai.

نمیتوانم بگویم چگونه داخل آنجا شدم
جنان غرق خواب بودم
که ندانستم چه وقت از راه منحرف شدم
http://forum.persiantools.com/t35078-page4.html


قاصدک

1388/6/16 1:47 ق.ظ


خلاصه داستان کمدی الهی:

کمدی الهی ماجرای سفر مجازی دانته در عالم کائنات است که در طول یک هفته اتفاق میافتد. هر چند گفته میشود که در طول تاریخ وقوع این سفر، هیچ اثری نیز از دانته نبوده است!

این سفر در روز عید پاک (هشتم آوریل) سال 1300 اتفاق میافتد. دانته در شب پنجشنبه خود را در جنگلی تاریک و انبوه میبیند، پس از یک روز آوارگی به دامنه کوهی میرسد. در آنجا ویرژیل (شاعر رومی 70 – 19 قبل از میلاد) را میبیند و سفرشان را آغاز میکنند. شنبه شب به مرکز زمین که قعر دوزخ است میرسند. بعد از 24 ساعت راهپیمایی از تونل درازی که آنها را به آنسوی کره زمین در نیمکره جنوبی میرساند، به پای کوه برزخ میرسند. سه روز و سه شب صرف صعود از کوه برزخ میشود، سپس شش ساعت در بهشت زمینی توقف میکنند و ظهر چهارشنبه به آسمان پرواز میکنند. او از ده طبقه آسمان عبور میکند و غروب پنجشنبه به بالاترین قسمت میرسد و سفر پایان میابد.
از نظر دانته زمین شامل دو نیکره شمالی و جنوبی است که نیمکره شمالی سراسر خشکی و نمیکره جنوبی سراسر آب است. دوزخ در واقع مخروطی بزرگ است که نوک آن در مرکز زمین واقع و قعر جهنم است و قاعده آن نیز پوسته نیمکره شمالی است که محور آن درست زیر شهر بیت المقدس قرار دارد. اگر نوک آن را در مرکز زمین ادامه دهیم در نیم کره جنوبی به جزیره ای که کوهی بلند دارد منتهی میشود که همان برزخ است و در نوک این کوه نیز بهشت زمینی قرار دارد. بعد از نه طبقه آسمان به عرش الهی یا فلک الافلاک میرسیم.

دانته از نقطه ای نامعلوم به راه میافتد و دایره وار تا مرکز زمین پایین میرود. سپس از طریق شکافی به نیکره جنوبی و جزیره برزخ میرود. از کوه بالا میرود تا به بهشت زمینی میرسد. پس اینکه گناهانش در آنجا پاک میشود به آسمانها پر میکشد تا به عرش الهی میرسد و خداوند را رویاروی میبیند. البته در کتاب دیگر از چگونگی بازگشت صحبتی نمیشود.


قاصدک

1388/6/16 1:54 ق.ظ


دانته در نیمه راه زندگیش خود را در جنگلی تاریک میابد که راه درست را گم کرده است. کوهی را میبیند و سعی میکند با صعود از آن راه را بیابد، اما در ابتدا پلنگ و سپس شیری درنده راه را بر او میبندند. پس از آن نیز گرگی گرسنه بر سر راهش ظاهر میشود و باعث میشود که از ادامه راه منصرف شود و به سمت جنگل فرار کند. در این میان شبح ویرژیل را میبیند. ویرژیل توضیح میدهد که این گرگ تاکنون اجازه عبور به هیچکس را نداده است و سرانجام توسط سگی از پا درخواهد آمد. دانته به درخواست ویرژیل او را به عنوان راهنما میپذیرد و برای رهایی از این مکان ترسناک به دنبال او سفرش را آغاز میکند...

( جنگل رو به عنوان گناهان زندگی، حیوانات درنده رو، صورتهای گناهان، سگ به عنوان ناجی دنیا و کوه رو هم به عنوان قله سعادت تفسیر کردند. ویرژیل هم در اینجا حکم وجدان آدمی رو داره).

دانته شروع به رفتن میکند، اما بزودی نا امید میشود و شروع به آوردن عذر و بهانه میکند. در اینجاست که ویرژیل او ترسو خطاب میکند و برایش توضیح میدهد که در واقع وی را بئاتریس برای نجاتش مامور کرده است و خود بئاتریس را نیز سنت لوسی مقدس و او را نیز حضرت مریم فرستاده است.
دانته با شنیدن این سخنان عزمش را راسخ میکند و به راه ادامه میدهد.

(در تفسیر این سرود گفته شده که انسان به تنهایی قادر نیست از گناهانش خلاص بشه و برای این کار به رحمت الهی نیاز داره. سه بانویی که در اینجا اسم برده شده در حقیقت نمادهای رحمت الهی هستند.)


شاعر به دروازه دوزخ میرسند که بر سر در آن نوشته شده امید و آرزوهایت را رها کن و داخل شو . در ورودی دوزخ افرادی هستند که نه با خدا بودند و نه بر علیه او و به دنبال پرچمی در هوا میدوند. سپس به رود آکرون (L' acheron) میرسند. در آنجا جمعیت گناهکاران منتظرند تا توسط قایقرانی به نام کارن (Charon) به سوی دوزخ بروند. کارن از بردن دانته امتناع میکند اما با صدای ویرژیل اطاعت میکند. در این هنگام زمین لرزه شده و رعد و برقی شدید میزند، طوری که دانته از هوش میرود.

(منظور از دویدن به دنبال پرچم ، رفتن به دنبال اهداف پوچه. آکرون اولین رود دوزخه.)


صدای رعدآسایی دانته به هوش میآید، از رود گذشته و کنار گودال دوزخ است. با ویرژیل پایین میروند و به اولین دایره دوزخ قدم میگذارند. اینجا جایگاه ارواحی است که تنها شکنجه آنان احساس محرومیت از لطف الهی و بهشت است. جایگاه قهرمانان، شاعران و دانشمندان یا کودکانی که نه گناهکار بوده اند نه با ایمان. برخی قبل از مسیحیت از دنیا رفته اند. قصری نورانی در این میان وجود دارد که جایگاه مردان مشهور تاریخ است. جایگاه ویرژیل هم در این مکان است.

(دانته تو این سرود اسم افراد زیادی رو اورده ازجمله بوعلی سینا!)پس از دایره نخست، دو شاعر به دایره شهوترانان میرسند که فضایی تنگتر است. در آستانه دروازه مینوس (Minos) گناهان ارواح را بررسی میکند. ارواح بسیاری در صف ایستاده اند. مینوس آنها را متناسب با گناهانشان به طبقه مورد نظر میفرستد(با تعداد دوری که دمش را به خود میپیچاند، طبقه مورد نظر را مشخص میکند). او از ورود دانته جلوگیری میکند اما با سخن ویرژیل آرام میگیرد و آنها وارد میشوند. دانته در اینجا ارواح عشاق مشهوری را میبیند که طوفانی جهنمی آنها را با شدت به اطراف پرت میکند. کسانی مانند هلن، آشیل، پاریس و... دانته پس از صحبت با دو عشاق، چنان غمگین میشود که از هوش میرود.

( چون شهوترانان به دنبال هوسهای خودشون به هرجایی میرن، دانته هم نماد باد جهنمی رو به تصویر کشیده که اونارو به هر طرف که بخواد میبره.)



دانته به دایره سوم میرسد، بارانی سرد و ابدی درحال باریدن است. ارواح به روی شکمشان در زمین میخزند. سربر (Cerbere) هیولایی سه سر به شکل سگ ارواح را ازهم میدرد. او با دیدن دوشاعر بسیار خشمگین میشود، اما ویرژیل با پاشیدن خاک به پوزه هایش او را آرام میکند. در اینجا دانته یکی از همشهریانش را میبیند و با او سخن میگوید. او به گناه شکم پرستیش در اینجا گرفتار شده است.








قاصدک

1388/6/16 1:58 ق.ظ



پلوتون (Pluton) نگهبان دایره چهارم از ورود دانته جلوگیری میکند، اما بازهم با کلام ویرژیل، به ناچاراجازه ورود میدهد. در این دایره افرادی بودند که در دو مسیر نیم دایره، وزنه های سنگینی را با سینه هل میدادند و تا به هم میرسیدند، به هم پشت میکردند و باز میگشتند. و همچنین گروه راهبانی را میبیند که مواهیشان را تراشیده اند. ویرژیل توضیح میدهد که اینجا جایگاه دخسیسان و اسراف کاران است. سپس از کنار رود سیاهی که به مرداب استیکس میریزد به دایره بعدی میروند. در مرداب استیکس ارواح خشمگینی هستند که خودشان را از هم میدرندو عده ای از آنان نیز در زیر مرداب هستند و از خشم و غضب قادر به سخن گفتن نیستند. دو شاعر از اینجا هم میگذرند تا به پای یک برج میرسند.


از بالای برج کنار مرداب، نوری علامت میدهد و به دنبال آن فلژیاس (Phlgias) با قایقی به سرعت پیدا میشود، و با ناراحتی آنها را از مرداب عبور میدهد. در میانه راه روحی خشمگین شوالیه مغرور فلورانسی قصد حمله به دانته را میکند. سرانجام به دروازه شهر دیس یا دیته (Dit شهر شیطان) میرسند. حصارها و معابد شهر از شدت گرما سرخ شده اند و از درون شهر صدای ناله های دردناکی به گوش میرسد. نگهبانان به درخواست ویرژیل هم توجهی نمیکنند و دروازهای شهر را به روی آنان میبندند


ویرژیل نگران به نظر میرسد و دانته نیز وحشتزده. سه دیو انتقام جو به سمت آنان میآیند و تهدید به آزاد کردن مدوز (Mduse) میکنند. در این هنگام پیک الهی سر میرسد و دروازهای شهر را به روی آنان میگشاید. داخل شهر پوشیده از قبوری است که سنگهای آن به کنار رفته و از درون آنها شعله های آتش زبانه میکشد. درون گورها کافران و ملحدان عذاب میکشند.

(در افسانه ها مدوز هیولایی زشت و ترسناک بوده که هرکس به اون نگاه میکرده به سنگ تبدیل میشده.)

هنگام عبور از کنار گورستان، شخصی به نام فاریناتا (Frinata) دانته را صدا میزند. دانته با او گفتگو میکند و در همین هنگام روح دیگری نیز از گور کناری سر بلند میکند و احوال پسرش را جویا میشود. فاریناتا تبعید دانته را پیشگویی میکند و توضیح میدهد که ارواح مانند دوربینان فقط قادر به دیدن گذشته و پیشگویی آینده هستند، اما از زمان حال بیخبرند. دانته و ویرژیل براهشان ادامه میدهند، تا دشتی را میبینند که بوی تعفن شدید از آن برمیخیزد.

(دانته تو این سرود توضیح میده که تنها مخالفان پاپ نیستند که تو دوزخ عذاب میکشن، بلکه از احزاب موافق پاپ هم افرادی به دلیل کشت وکشتار و خونریزیهای فراوان در دوزخ اسیرند.


دانته و ویرژیل کنار دره ای هستند که از اعماق آن بوی تعفن وحشتناکی متصاعد مشود. برای عادت کردن به این بو، مدتی در پشت قبر یک پاپ پناه میگیرند. در این لحظه ویرژیل به تقاضای دانته شروع به تشریح طبقات دوزخ میپردازد، که قبلا اشاره ای بدان داشتیم. دایره های هفتم تا نهم دوزخ که در زیر پایشان قراردارد، رفته رفته کوچکتر میشود. آنها به سوی دره و دایره هفتم سرازیر میشوند.

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
ریزش صخره ها راه را برای پایین رفتن بازکرده است، اما هیولایی به نام مینوتور که گاوی انسان نماست، راه را بسته است. ویرژیل با گفتن جمله ای او را چنان عصبانی میکند، که خود را به این سو و آن سو میزند. آن دو از این فرصت استفاده کرده و پایین میروند. در پایین دره رودی خروشان از خون جوشان و سوزان جاری است و افرادی که در زندگی با خشونت و زور دیگران را آزرده اند در آن عذاب میکشند. نگهبانانی به صورت اسبهای انسان نما با تیروکمانی اطراف رود هستند و هرکسی را که بیش از حد از رود سر بیرون آرد، هدف قرار میدهند. با درخواست ویرژیل یکی از آنها مامور میشود که دانته را بر پشت سوار کرده و از رود بگذراند.

(اسم این رود فلژتونه که بعد از آکرون و استیکس سومین رود دوزخ به حساب میاد. دانته از افرادی مثل اسکندر و آتیلا نام میبره که توی این رود عذاب میکشن. در این قسمت به موجوداتی اشاره میشه نیمی حیوان و نیمی انسان هستند و منظور انسانهایی هستش که اسیر هوی و هوس حیوانی خودشون شدند.)

ادامه آنها وارد جنگلی میشوند که هیچ نشان و کوره راهی ندارد، جنگی پژمرده و تاریک، خاردار و انبوه که درختان آن روح انسانهایی را که خودکشی کرده اند، در خود اسیر کرده است. دیوهای پرنده، شاخ و برگ آنها را میخورند و از شاخه های شکسته خون جاری میشود. دانته درد دل یکی از درختان را میشنود و در این میان دو روح که از دست سگهای تازی فرار میکنند، گیر افتاده و توسط سگان پاره پاره میشوند و درختان نیز از این هجوم در امان نمیمانند.


دوشاعر وارد صحرایی سوزان میشوند، که درآن عده ای به پشت خوابیده اند، عده ای نشسته، سر در گریبان دارند و عده ای دیگر نیز بی آرام و قرار درحال راه رفتن و دویدن هستند. از آسمان باران آتش میچکد و آنها را میسوزاند. برای عبور از این شن زار سوزان به کنار نهری سرخ و سوزان میروند که از جنگل جاری است. ویرژیل در این هنگام شروع به تشریح رودهای دوزخ میکند که از اشک خونین گناهکاران سرچشمه گرفته است.

هنگام عبور آنان از این منطقه، یکی از ارواحی که در حال دویدن است به سمت دانته میآید، او در حقیقت استاد دانته بوده است و با وی مشغول صحبت میشود و بدرفتاریها و رانده شدن دانته توسط فلورانسیها را پیشگویی میکند. در انتهای راه از آنان جدا میشود و به دویدنش زیر باران آتش ادامه میدهد.

صدای آبشاری از دور شنیده میشود، سه نفر که زخمهای سوختگی سهمگینی بر بدن دارند، به سوی آنها میایند. آنها از نجبای فلورانس بوده اند و از دانته اخبار شهرشان را جویا میشوند و سپس دور میشوند. اکنون به کنار آبشار رسیده اند که صدای گوشخراشی دارد. ویرژیل طنابی را که دانته به کمر بسته است، از وی میگیرد و به انتهای پرتگاه میاندازد. این علامت باعث میشود که هیولایی بزرگ، زشت و نفرت انگیز از قعر آبشار بالا بیاید..


این هیولا ژریون (Gryon) نام دارد و دانته او را نماد نفرت انگیز فریب معرفی میکند. صورتی انسانی و بدنی خوش خط وخال، اما پنجه های تیز و پشمالود و دمی مانند کژدم. به سوی هیولا میروند و در این میان توجه دانته به ارواحی که روی خاکهای سوزان و زیر باران آتش نشسته اند جلب میشود. ویرژیل برای صحبت با هیولا میرود و دانته را به سوی آن ارواح میفرستد. دانته با یکی از آن ارواح که هرکدام بر گردنشان کیسه هایی به اشکال مختلف آویزان بود، صحبت میکند، اما از خشم وی هراسان شده و به سمت ویرژیل باز میگردد. ویرژیل او را بر شانه های ژریون سوار کرده و خود در پشت مینشیند. هیولا به سمت قعر پرتگاه پرواز میکند و در انتهای دره آنها را پیاه کرده و به سرعت دور میشود.

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
حال عبور از کنار گودال پنجم شیاطین به سمت یکی از ارواح که بیش از حد از قیر بیرون آمده، حمله میکنند و قصد دارند که چنگالهای خود را در پوست و گوشتش فرو کنند. او شرح حال خود را میگوید و چند تن دیگر را نیز که در این مکان معذبند را معرفی میکند. از دست شیاطین به داخل قیرها میگریزد، دوتن از شیاطین که برای گرفتن او با هم نزاع میکنند، به داخل قیرها سقوط میکنند.

( در گودال پنجم کسانی هستند که یا رشوه میگرفتن، یا با معاملات نامشروع به پول میرسیدن و از اونجایی که این کارها اغلب در خفا و تاریکی انجام میشه، جایگاه اونا هم در بین قیرهای سیاه قرار داه شده.)

دو برای رهایی از دست شیاطینی که آنها را تعقیب میکنند، بر سرعتشان می افزایند. ویرژیل، دانته را در آغوش گرفته و او را از گودال ششم پایین میبرد. در اینجا ارواحی هستند که چهره ای رنگین دارند. شنل کلاه داری به تن دارند که از بیرون رنگ طلایی خیره کننده دارد، اما درون آن با سربی سنگین پر شده است. این گناه کاران در حالی که بدنشان زیر این رادای سنگین خم شده است به سختی راه میروند. اینان ریاکاران و دورویانی هستند که در زیر پای آنان بدن عابدانی دروغگو، در حالی که به صلیب کشیده شده اند، خرد میشود.

پل این گودال فرو ریخته است. آن دو با زحمت زیاد از این گودال بالا میروند تا بر فراز گودال هفتم میرسند. مارهای گوناگون خطرناکی به دور ارواح پیچیده اند و آنان را نیش میزنند. ماری به سوی یکی از گناه کاران که به آنان نزدیک میشود، هجوم میبرد. با نیشی که این مار به گردن آن نگون بخت میزند، وی پودر شده و به خاکسترتبدیل میشود، اما پس از مدتی دوباره جان گرفته و به شکل سابقش باز میگردد. او سارقی بوده که اموال نمازخانه را به غارت برده اما کسی دیگری به جایش مجازات شده است. وی وقایع آینده فلورانس را برای دانته پیشگویی میکند

ماری دیگر به آن گناهکار میپیچد و او را به زمین میزند. هیولایی نیمه انسان و نیمه اژدها که بدنش از مارهای زهر آلود پر است برای عذابش سر میرسد.

سه روح دیگر از افراد فلورانس هستند، ماری شش چنگال به دور یکی از آنها میپیچد و گونه اش را نیش میزند، آن دو به تدریج در هم ادغام میشوند و موجودی جدید که دیگر نه انسان است و نه مار پدید میآید. ماری هم به دو روح حمله میبرد و شکم یکی از آنها را نیش میزند، بگونه ای که از شکم و دهانش دودی خارج میشوند، به تدریج آن مار به صورتی انسانی و فرد نیش خورده هم به صورت مار تبدیل میشود. اما روح سوم تغییر شکل نمیدهد.

دانته و ویرژیل به زحمت از گودال هفتم بالا میروند و بالای هشتمین گودال میرسند. در دشتی تاریک ارواح گناهکاران اسیر در گلوله های آتشین، در جست و خیز هستند. چهره ارواح مشخص نیست. ویرژیل به درخواست دانته با یکی از ارواح به نام اولیس (Ulysse) صحبت میکند. با شنیدن داستان وی در میابیم که این گودال ویژه مشاوران فریبکار و فاسد است.

( اولیس همون کسیه که پیشنهاد ساخت اسب معروف تروا رو میده و همون کسییه که آشیل رو فریب میده و متقاعدش میکنه که در جنگ تروا شرکت کنه.
تو این سرود اولیس تعریف میکنه که به علت علاقه زیادش به کشف دنیای ناشناخته، خانواده خودرو رها میکنه و با کشتی به سفر دور و درازی میره. او همراهانشو متقاعد میکنه از مرزی که هرکول تعیین کرده بود، به سمت قطب جنوب رد بشن تا اینکه به کوهی بسیار بلند میرسن، که ظاهرا همون کوه برزخ بوده، اما گردباد امونشون نمیده و همشون غرق میشن و میمیرن)


قاصدک

1388/6/20 4:00 ب.ظ


آن دو آماده رفتن بودند که در خواست روح دیگری که در گلوله آتشین محبوس بود، آنها را متوقف میسازد. روح گناهکار از افراد زیرک و مکار ایتالیا بوده است. پس از اینکه دانته از اوضاع زادگاهش او را باخبر میسازد، او نیز داستان زندگیش را بازگو میکند.
وی فردی بوده که در جنگها و شورشهای زیادی بر علیه پاپ شرکت داشته است، اما در نهایت توبه کرده و به سمت کلیسا میرود، اما پاپ برای بهره گیری از تجربیات زیرکانه وی، با وعده آمرزش گناهان و دادن کلید بهشت به او فریبش میدهد.
پس از شنیدن داستان آنان به سوی گودال نهم که جایگاه منافقان است به راه می افتند.
منافقان و تفرقه افکنان میان مردم در گودال نهم به شدت شکنجه میشوند. شیاطین با شمشیر اعضای بدن آنان را جدا کرده و بدنشان را تکه تکه میکنند. پس از مدتی اعضا به هم چسبیده و بار دیگر نیز شکنجه فوق تکرار میشود.

دانته که سخت مشغول تماشای گناهکاران گودال نهم است، با سخن ویرژیل خجالت زده به راه میافتد، تا اینکه به گودال دهم میرسند.
فریادهای بلند رقت انگیزی از گودالی که جایگاه جاعلان و سندسازان است شنیده میشود، به گونه ای که دانته مجبور به گرفتن گوشهایش میشود. ارواح اسیر این قسمت از امراض عجیبی درد میکشند، بدن بعضی از آنان پوشیده از زخم و دملهایی است و آنان با ناخنهای تیزشان به شدت زخمهایشان را میخارند و بدنشان را میخراشند، تا بتوانند لحظه ای دردشان را تسکین دهند.
دانته با یکی از آنان که به دلیل کیمیا گری به این کیفر مجازات میشود، گفتگو میکند.

(در اینجا منظور از کیمیاگرا، کسانی بودن که میخواستن فلزات رو به طلا تبدیل کنن!)


همانگونه که دانته مشغول صحبت با آن کیمیا گر است، روحی دیگر بر او یورش میبرد و دندانهای تیزش را در گردنش فرو میکند و او را روی زمین میکشد. این روح خشمگین دختری بوده است که با تغییر چهره، در قالب زنی دیگر با پدرش نزدیکی کرده است.

گناهکار دیگری با لبی تشنه و آویزان و شکمی بسیار بزرگ پر از گنداب، که توان حرکت را از او گرفته است، به گناه جعل سکه عذاب میکشد. در کنار او دو روح دیگر که از تب زیاد از آنها دود بلند میشود، دراز کشیده اند. یکی از آنها زلیخاست که به یوسف تهمت زد و دیگری نیز یکی از شیادان شهر تروا است.
این ارواح با هم درگیر میشوند و گناهان یکدیگر را میشمارند.

دانته که محو درگیری آنها شده است، با سرزنش ویرژیل مواجه شده، به خود میاید و هر دو به راهشان ادامه میدهند


قاصدک

1388/6/20 4:06 ب.ظ



در سایه روشن آن محیط، صدای غرشی بلند شنیده میشود. دانته از دور سایه مبهم برجهایی را میبیند. ویرژیل توضیح میدهد که آنها برج نیستند و غولهایی هستند که در کنار چاه دوزخ از کمر به پایین در زمین گرفتارند.
یکی از این غولها نمرود است، ابلهی که شیپوری را که بر گردن دارد، دائما گم میکند، دیگری که با غل وزنجیر به زمین بسته شده است، افیالتس (Ephialtes) است که قصد مبارزه با خدایان را داشته است.
انته (Ante) غول دیگری است که آزاد است. ویرژیل با تملق گویی از او وی را راضی میکند که آنها را برداشته و به داخل آن چاه که جایگاه شیطان و یهودا (کسی که به حضرت عیسی خیانت ورزید) است، ببرد.

دست آن غول، این دو به انتهای چاه که ابتدای دایره نهم است وارد میشوند. زیر پایشان دریاچه یخ بسته کوسیت (Cocyte) قرار دارد. ارواح خیانت کار در این دریاچه به نسبت گناهانشان در آب یخ زده قرار دارند. از برخی از آنان تنها صورتهای کبود شده از سرمایشان بیرون است.

با صحبت یکی از گناهکاران مشخص میشود که اینجا جایگاه ارواح خائن به والدین و میهن است.

دانته متوجه دو نفر میشود که در یخ هستند و یکی از آنان مانند انسانی گرسنه، حریصانه مغز دومی را میخورد و استخوانهایش را خرد میکند.
دانته از وی میخواهد که دلیل خشمش نسبت به روح دوم را شرح دهد.
قبلا به داستان این سرود اشاره کرده بودیم. آن روح گرسنه کنت اوگلن است. روح دوم اسقفی است که به اوگلن خیانت کرد و وی را همراه با فرزندانش در زندانی تاریک زنده به گورمیسازد، تا اینکه او و پسرانش از فرط گرسنگی تلف میشوند.

دانته در ادامه به ارواحی برخورد میکند که در این مکان به صورت واژگون یخ بسته اند. اینان کالبدشان هنوز زنده است، اما روحشان به این مکان سقوط کرده است و شیاطین در بدن آنان نفوذ کرده و به آنان فرمان میدهند.


دانته از دور شکل مبهم ساختمانی را میبیند و برای رهایی از باد سرد و سوزنده، پشت وبرژیل پناه میگیرد. ارواح در اینجا کاملا یخ زده اند. ویرژیل پادشاه قلمرو درد و عذاب، شیطان را به دانته نشان میدهد.

لوسیفر (شیطان) هیولایی است که تا سینه در یخ است. صورتی سرخ و دو چهره یکی سفید و دیگری سیاه بر شانه هایش است. بالهای خفاش مانندش، بادی سرد میسازند که باعث یخ زدن این دریاچه میشود. او با چشمانی گریان و دهانهایی کف آلود از خون، گناهکاران را با دندانهایش خرد و پاره میکرد و در این میان یهودا بیشترین عذاب را متحمل میشد.

ویرژیل دانته را بر پشت میگیرد و با استفاده از پوست زبر و موهای هیولا، از بدن او پایین میرود. در میانه بدن شیطان، چرخی میزند و به سمت بالا میرود، تا اینکه به غاری تاریک میرسند.

ویرژیل توضیح میدهد که تا هنگامی که از بدن لوسیفر پایین میآمده اند در نیم کره شمالی قرار داشتند و هنگامی که به سمت بالا تغییر جهت داده اند، در حقیقت به سوی نیکره جنوبی حرکت کرده اند.

ویرژیل توضیح میدهد که شیطان پس از خیانت به خدا، از آسمان به نیکره جنوبی سقوط میکند و تا مرکز زمین پیش میرود، به گونه ای که نیمی از بدنش در یک نیم کره و پاهایش نیز در نیم کره دیگر قرار میگیرد. در حقیقت این مالک دوزخ، خود در دوزخ به صورتی آویزان قرار دارد.

دانته و ویرژیل از غاری که تنها نهری کوچک در آن جریان دارد، خارج شده و به سطح زمین نیکره جنوبی، کنار کوه برزخ میرسند.

در اینجا سفر دوزخ دانته و ویرژیل به پایان میرسد و آنها آماده میشوند تا از برزخ به سوی بهشت راهی گردند.


اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
2825
2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

قیافه بچه وقد

maix | 11 ساعت پیش
2791
2779
2792