2821
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148217 بازدید | 2291 پست
سید محمد علی جمالزاده در سال 1270 ش در اصفهان و در خانواده ای بزرگ و عالم به دنیا آمد. پدرش سید جمال الدین واعظ اصفهانی همدانی از پرنفوذترین مبلغان مذهبی دوران مشروطه بود و نقش مهمی در آن نهضت داشت و در سالهای جوانی محمد علی، وی همگام با پدر و پس از آن از فعالان برجسته حرکت اصلاح طلبانه مشروطیت به شمار می رفت که یکی از دلایل این حضور ضد استبدادی، دستگیری و قتل پدرش در جریان مشروطیت به دست عمال محمدعلی شاه قاجار بود
او در شرح خاطره‌ای از کودکی خود می‌نویسد: “از میدان شاه که می‌گذشتم دیدم مردم جمع شده‌اند و غوغایی برپاست. نزدیک شدم دیدم دو نفر تاجر بلند بالا را با سر برهنه در میان گرفته‌اند و می‌گویند بابی هستند و آن‌ها را به طرف مسجد شاه که مسجد آقا نجفی بود می‌بردند. در همان وقت شخصی که یک پیت حلبی نفت با جامی در دست داشت فرا رسید و مردم از آن نفت خریدند و ریختند به روی آن دو نفر و آتش زدند و همان‌طور که آن دو می‌سوختند و التماس می‌کردند آن‌ها را کشان‌کشان به طرف مسجد می‌بردند… دوان دوان به خانه برگشته قضایا را برای مادرم حکایت نمودم و گفتم که در مسجد شاه یک نفر از تماشاچیان ناگهان نگاهش به من افتاد و مرا شناخت و گفت تو بچه بابی در این‌جا چه می‌کنی؟ و من گریه‌ام گرفت و فرار کردم.” جمالزاده از ده سالگی با پدر که در شهرهای مختلف (به ویژه تبریز) وعظ می‌کرد، به سفر می‌رفت و شاهد بسیاری از حوادث و به قول خودش “گیر و دارهای اول مشروطیت” بوده است. او در ملاقات پدر با محمدعلی شاه که در نیاوران صورت گرفت حضور داشت و شاهد غضب شاه نسبت به سید بود که متعاقب آن منجر به سوءقصد به جان پدر از سوی کالسکه‌چی همراه‌شان شد. او در اصفهان شاهد حمله‌ور شدن متعصبین و تعدادی از طلبه‌ها به مدرسه مدرن علی نقی خان از دوستان پدر به تحریک آقانجفی بود. در خلال یکی از سفرهایش ظل‌السلطان تهدید کرده بود اگر پای سید جمال به اصفهان برسد گوشت بدنش را تکه‌تکه خواهد کرد. سید دیگر به اصفهان نرفت، یکی از دوستان خانه و اثاثیه خانواده جمالزاده را با عجله فروخت و او را به همراه مادر و برادرش با دلیجان شبانه به تهران بردند. در آن زمان او شاید بیش از یازده سال نداشت. در تهران در مدرسه ثروت و ادب درس می‌خواند و پدر از اولین انقلابیونی بود که در پای منبر مسجد شاه هرروز از آزادی و عدالت سخن می‌گفت.

سید جمال برای رهایی فرزندش از خطراتی که خانواده‌شان را تهدید می‌کرد در سال 1287 (1908) او را روانه بیروت کرد تا به تحصیل در محیطی امن مشغول شود. جمالزاده تحصیلات متوسطه را در مدرسه آنطورا - دهکده‌ای در جبل لبنان مشرف به دریای مدیترانه- که به دست کشیش‌های لازاریست اداره می‌شد، گذراند. او با یکی از هم‌کلاسی‌های خود روزنامه‌ای به زبان فرانسه بیرون می‌داد. در همین مدرسه بود که خبر شد پدر را در زندان بروجرد به قتل رساندند. جمالزاده در سال 1289 (1910) از بیروت به پاریس رفت و سپس در شهر لوزان سوئیس به تحصیل حقوق مشغول شد. او در این دوره از فقر و بی‌پولی بی‌حد زجر می‌کشید، تا حدی که شب‌های زیادی را گرسنه به سر می‌برد. او می‌نویسد: “یک نفر از دوستان به دیدنم آمد. گفتم کاغذی به مادرم به تهران نوشته‌ام و پول تمبر ندارم و امیدوار بودم وجه مختصری به من خواهد داد و من به جای تمبر با آن وجه قطعه نانی خواهم خرید. از قضا تمبر با خود داشت و … داد و رفت و من خجالت کشیدم حقیقت مطلب را به او بگویم…. به زور درس دادن لقمه نانی به دست می‌آوردم و گاهی هم نه درسی پیدا می‌شد و نه نان و خدا تنها بزرگ بود…”. جمالزاده در خاطراتش نقل می‌کند که در لوزان با دخترکی سوئیسی “رفاقت به‌هم زده بود.” خانواده مذهبی دختر پس از بو بردن از این رابطه او را به دیژون فرستادند. هم‌زمان و به‌طور اتفاقی صمد خان وزیر مختار ایران در پاریس جمالزاده را احضار کرد وگفت: “شنیده‌ام به‌جای تحصیل با دخترها ….وقتت را تلف می‌سازی.” او سه شهر را برای ادامه تحصیل حقوق به جمالزاده پیشنهاد کرد که یکی از آن‌ها دیژون بود. البته که او دیژون را انتخاب کرد و در سال 1291 تا 1293(1914) در آن‌جا به ادامه تحصیل پرداخت و مدرک گرفت.
جالب این است که نویسنده شدن جمالزاده محصول یادگیری زبان فارسی و انجام مطالعات زیاد در این راستا به همت خود او در خارج از ایران انجام گرفت. در کودکی او در مدارس ایران فارسی را خوب تدریس نمی‌کردند و به‌هنگام خروج از ایران فارسی او بسیار ضعیف بود. اما او خواند و خواند و نوشت تا نویسنده‌ای پیشرو شد. کاوه در اثر مضیقه مالی دیگر منتشر نشد و جمالزاده در برلین برای امرار معاش به استخدام سفارت ایران در آلمان درآمد. مدتی کوتاه مدیر مجله “علم و هنر” بود که سردبیری آن را نیز به‌عهده داشت. او تا سال 1310در برلین ماند و سرپرستی دانشجویان و محصلین ایرانی را به عهده داشت
پس از عزیمت از برلین جمالزاده در موسسه بین‌المللی کار در ژنو مشغول به کار شد و تا سن بازنشستگی در همین سمت ماند. او سهم بزرگی در انتقال تجربیات بین‌المللی برای سازماندهی ادارات و نهادهای مربوط به کار مثل شورای عالی کار، بیمه‌ها، اتحادیه‌های کار و سایر نهادها به ایران داشته است. جمالزاده در ژنو هم‌زمان به‌طور فعال‌تری به‌کار داستان‌نویسی ادامه داد. کتاب‌های “قلتش دیوان”، راه آب نامه”، “قصه قصه‌ها”، “عمو حسینقلی یا هفت قصه”، “صحرای محشر” و “دارالمجانین” از محصولات کار او در ژنو است. با صادق هدایت، حجازی و محمد مسعود مناسباتی مستمر داشت. داستان‌های جمالزاده به لحاظ فرم دارای نثری ساده، زیبا و روان است. محتوای انتقادی-اجتماعی آن‌ها برگرفته از مختصات جامعه ایران در دوران انقلاب مشروطه است و آکنده از ضرب‌المثل‌ها و اصطلاح‌های عامیانه و لحنی طنزآلوده است. این نویسنده در سال 1355 (1976 شرح حال خود را در راهنمای کتاب نوشت. او هم‌چنین اقدام به ترجمه کتاب‌های مختلفی از جمله خسیس مولیر و ویلهم تل شیلر به فارسی کرد. تسلط بر اصطلاحات مذهبی و روایات اسلامی از شاخصه‌های نثر اوست. جمالزاده در دوران کهولت به مدت پنج سال مشغول نوشتن خاطرات و مکاتبه با نویسندگان شد. او در 15 آبان 1376 پس از گذران بیش از یک قرن زندگی پربار سیاسی- فرهنگی در شهر ژنو سوئیس از میان ما رفت.
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.


mamane arya

1388/2/30 2:09 ب.ظ


سلام مسیحا جون خیلی ممنون خیلی عالی بود اگر اشکالی نداشته باشه من هم یه چیزایی اضافه کنم

محمد علی جمال زاده در گرماگرم جنگ جهانی اول، به برلین رفت و در کنار آزادی خواهان ایرانی قرار گرفت. چندی بعد برای اجرای ماموریتی از برلین به بغداد رفت. در آن جا روزنامه ی رستاخیز را منتشر کرد و هم چنین توانست با عارف شاعر معروف وحیدرخان عمو اوغلی- از مجاهدان به نام ایرانی- آشنا شود و ارتباط بگیرد و گروهی به نام قشون نادری از جوانان کُرد، برای جنگیدن با سپاهیان روس وانگلیس تشکل داد که فرماندهی آن با محمد نیساری قراچه داغی بود. ولی این قشون بی آن که کاری صورت دهد، از هم پاشید. سال 1310خورشیدی(1931م.) آغاز خدمت جمال زاده در دفتر بین المللی کار در ژنو بود که 25 سال بعد یعنی در سال 1355 خورشیدی، از آن جا باز نشسته شد.
او هم چنین پیام ملیون ایران را در انجمن صلح استکهلم مطرح و قرائت کرد(1335ق.) و پس از مراجعت به برلین دست به نویسندگی زد. در سال 1300 خورشیدی(1921م.) مقاله ی تاریخ روابط ایران و روس به صورت جزوه هایی به ضمیمه‌ی روزنامه‌ی کاوه منتشر شد. همان سال نخستین مجموعه داستان‌اش به نامیکی بود، یکی نبود- شامل شش داستان کوتاه با طنزی تلخ و توصیفی از سنت و کهنه پرستی، جهل و خرافه- به چاپ رسید. این مجموعه به عنوان نخستین کتابی که بسیاری از سنت‌های قلمی را چه در محتوا و چه در قالب فرو ریخت و بر خلاف معمول، به زبان محاوره ی معمولی نگاشته شده، در سطح جامعه، بازتاب‌های متفاوتی را برانگیخت. گروهی آن را به شدت نفی کرده و محتوای آن را نوعی اهانت به جامعه و آداب و رسوم ایرانی تلقی کردند. از طرفی دیگر خوانندگانی بودند که دریافتند این داستان ها آغازی بسیار جدی و مهم‌اند برای پی ریزی بنیانی نو که از لحاظ تفکر دغدغه‌ی طرح اوضاع و احوال و حوادث جامعه را دارند و از لحاظ محتوا نیز با طنزی ظریف و آشکار، دوره‌ی منحط دیکتاتوری و زور و قدرت را به باد انتقاد گرفته اند. جمال زاده در مقدمه‌ی این کتاب گفته است:... در مملکت ما هنوزهم، ارباب قلم عموما در موقع نوشتن، دور عوام را قلم گرفته و پیرامون انشاء‌های غامض و عوام نفهم می گردند...
جمال زاده پس از بازنشستگی از دفتر بین المللی کار، مدت ها وابسته ی فرهنگی ایران در مرکز اروپایی سازمان ملل متحد بود تا این که شمع وجودش در 17 آبان 1378خورشیدی (8 نوامبر 1997م.) در خانه ی سال مندان ژنو خاموش شد. از آثار بسیاری که از او به یادگار مانده می توان بعد ازیکی بود، یکی نبود بهگلستان نیکبختی(پند نامه ی سعدی-1317)،دارالمجانین(1320)، سرگذشت عمو حسینعلی(1321)،قلتش دیوان(1325)،صحرای محشر(1326)،سر وته یک کرباس(1335)،تصحیح سرگذشت حاجی بابا(1345)،قصه ما به سر رسید(1357) و ... نام برد. او غیر از این آثار، ترجمه هایی نیز ازشیلر باعنوان دون کارلوس و ویلهلم تل(هر دو در سال 1335)،خسیس اثرمولیر(1336)، قنبرعلی، جوان مرد شیراز اثردوگو بینو(1357) و... دارد.
هشتاد و پنج سال از انتشار نخستین مجموعه داستان جمال زاده می گذرد. اهمیت این مجموعه نه صرفن به عنوان نخستین مجموعه از ادبیات داستانی مدرن در زبان فارسی، بل که در درجه ی اول، به سب آغاز گر سیر تحول ادبیات ایران به طورعام است که زمینه هایش در انقلاب مشروطه شکل گرفته بود. جمال زاده به حق آغازگر ادبیات معاصرایران در دوران بعد از مشروطه است.
جمال زاده درسوییس و بعدها دربرلن، با جمعی از میهن پرستان ایرانی، زیر نظرتقی زاده کمیته ی ملیون ایران را با هدف رهایی کشور از استبداد قاجار تشکیل داده بود. آن جا بود که در یکی از نشست های این گروه، نوشته ای را به عنوان حکایت کوتاهی خواند که محض تفریح خاطر، نوشته بود و آن حکایتفارسی شکر است نام داشت و با این که مورد استقبال اعضا قرار گرفت، شاید کسی باور نداشت که همین حکایت کوتاه، قرار است راه نوینی را درداستان نویسی ایران رقم بزند و...چنین هم شد. این نوشته در همان سال در مجموعه ی یکی بود، یکی نبود به همراه پنج داستان دیگر منتشر شد و به این ترتیب یکی از مهم ترین وقایع تاریخ ادبیات ایران، شکل گرفت. چایکین خاورشناس معروف روسی درباره ی این کتاب گفته: تنها با یکی بود، یکی نبود است که مکتب و سبک رآلیسم در ایران آغاز شد و همین سبک و مکتب است که در واقع به عنوان شالوده ی جدید ادبیات داستانی در ایران محسوب شد و فقط ازآن روز به بعد می توان از پیدایش نوول و قصه و رمان در ادبیات هزارساله ی ایران سخن راند.
از خصوصیات سبک و نثرجمال زاده تعریف و توصیف است. او در داستان هایش گوشه هایی از زندگی ایرانیان را در دوران مشروطه، با نثری ساده، متفاوت، طنز آمیز و به صورتی انتقادی به تصویر کشیده است.
رآلیسم انتقادی جمال زاده اما، رآلیستی بود که تازه شکل گرفته بود. آن هم در محاصره بسیاری از متعصبان و متحجران که در طول تاریخ همواره وجود داشته و دارند. کسانی که با هرگونه تغییر و تکامل جامعه مخالف‌اند. همان‌هایی که در برخورد با شعرنیما نیز، به نبش قبر پرداخته و در گورها قافیه می‌جستند و برای استخوان‌های پوسیده قصیده می‌سرودند. همان‌ها که در زمان انتشاریکی بود، یکی نبود محافظه کارانه در ملاء عام، کتاب را سوزاندند. اما اگرچه این موضوع جمال زاده را به شدت تحت تاثیر قرار داد، لیکن با آگاهی فراوان از ادبیات ایران و جهان، همه را- چه دوست و چه دشمن- به آرامش دعوت کرد تا با پروراندن مضامین طنز آمیز، به شیرینی سخن‌اش بیفزاید و به این ترتیب به انتقادی غیرمستقیم و گاه مستقیم از همین مرتجع‌های متعصب بپردازد.
.... پس از آن که دید از آه و ناله و غوره چکاندن، دردی شفا نمی‌یابد، چشم‌ها را با دامن قبا پاک کرد و در ضمن هم، چون فهمیده بود قراولی، کسی، پشت در نیست یک طومار از آن فحش‌های آب نکشیده که مانند خربزه‌ی گرگاب و تنباکوی حکان، مخصوص خاک ایران خودمان است، نذر جد و آباء این و آن کرد... دراین نمونه، به خوبی نثر آشنایجمال زاده را- که به پیکر داستان، جان بخشیده- می‌بینیم.
به طور کلی نوشته‌های طنزآمیزجمال زاده، مانند دارالمجانین،صحرای محشر،عمو حسینعلی(هفت قصه)،راه آب نامه، در میان آثارش، جای گاه خاصی دارند. چه را که در این نوشته‌ها چهره‌های مختلف اجتماع ایران، مردم کوچه و برزن و... - که خود، از نزدیک با آن‌ها و با عقایدشان آشنایی داشته- ترسیم شده و گوشه‌هایی از زندگی ایرانیان در دوره‌ی مشروطیت، به صورت انتقادی، با نثری ساده و آمیخته به ضرت المثل و اصطلاحات عامیانه آمده است.
همان طور که گفته آمد با این که جمال زاده از نظر آگاهی از ادبیات ایران وجهان هم چنین مسایل اجتماعی- به ویژه نقش مشروطیت در جامعه، منحصر به فرد بود، لیکن نتوانست نقش پیش روی خود را تا آخر، حفظ کند و در دام ابتذال گرفتار آمد. او درواقع، کم کم از جریان زنده ی ادبیات داستانی مدرن- که خود به نوعی پدید آورنده ی آن بود- فاصله گرفته، دور شد. او هم چنین نتوانست در خود، دغدغه‌ی ارتباط میان عوامل اجتماعی وتولید ادبی را برای مدت طولانی حفظ کند و خیلی زود، از صحنه‌ی فعالیت‌های اجتماعی دور شد. در داستان نویسی نیز به نوشتن خاطرات ملال انگیز و کسل کننده پرداخت و در آثارش، اخلاقیات ناپسند مردم ایران را به تمسخر گرفت. برای همین است که از او به عنوان یک چهره‌ی زنده‌ی ادبی یاد نمی‌کنند. چه را که پیوندهای خود را با واقعیت های چامعه، از دست داد!
انگار شرایط و عوامل اجتماعی قرار را بر این گذاشته بودند تا بیرق تکامل هرچه بیش تر داستان و داستان نویسی و ادبیات معاصر به دستصادق هدایت به اهتزاز درآید.
به هرحال جمال زاده را به مصداق بیت زیر- که خودش در دیباچه‌ی یکی بود یکی نبود آورده- می‌ستاییم:
فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر
سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر



اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
داستان کوتاه ِ طنز ِ کباب غاز - سیدمحمدعلى جمالزاده

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با همقطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یک مهمانی دستهجمعی کرده، کباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا کنند.

زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فورن مسالهى مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که بهتازگی با هم عروسی کرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت ندادهای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی. ولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیشتر نداریم یا باید باز یک دست دیگر خرید و یا باید عدهى مهمان بیشتر از یازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر.

گفتم خودت بهتر میدانی که در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابدن اجازهی خریدن خرت و پرت تازه نمیدهد و دوستان هم از بیست و سه چهار نفر کمتر نمیشوند.


گفت یک بر نرهخر گردنکلفت را که نمیشود وعده گرفت. تنها همان رتبههای بالا را وعده بگیر و مابقی را نقدن خط بکش و بگذار سماق بمکند.
گفتم ایبابا، خدا را خوش نمیآید. این بدبختها سال آزگار یکبار برایشان چنین پایی میافتد و شکمها را مدتی است صابون زدهاند که کبابغاز بخورند و ساعتشماری میکنند. اگر از زیرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا که خودمانیم، حق هم دارند. چطور است از منزل یکی از دوستان و آشنایان یکدست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم؟

با اوقات تلخ گفت این خیال را از سرت بیرون کن که محال است در میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از کسی چیز عاریه وارد این خانه بشود؛ مگر نمیدانی که شگون ندارد و بچهی اول میمیرد؟
گفتم پس چارهای نیست جز اینکه دو روز مهمانی بدهیم. یک روز یکدسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دستهی دیگر. عیالم با این ترتیب موافقت کرد و بنا شد روز دوم عید نوروز دستهی اول و روز سوم دستهی دوم بیایند.

اینک روز دوم عید است و تدارک پذیرایی از هرجهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و کباب برهی ممتاز و دو رنگ پلو و چندجور خورش با تمام مخلفات رو به راه شده است. در تختخواب گرم و نرم و تازهای که از جملهی اسباب جهاز خانم است لم داده و به تفریح تمام مشغول خواندن حکایتهای بینظیر صادق هدایت بودم. درست کیفور شده بودم که عیالم وارد شد و گفت جوان دیلاقی مصطفىنام آمده میگوید پسرعموی تنی تو است و برای عید مبارکی شرفیاب شده است.

مصطفی پسرعموی دختردایی خالهی مادرم میشد. جوانی به سن بیست و پنج یا بیست و شش. لات و لوت و آسمان جل و بیدست و پا و پخمه و گاگول و تا بخواهی بدریخت و بدقواره. هروقت میخواست حرفی بزند، رنگ میگذاشت و رنگ برمیداشت و مثل اینکه دسته هاون برنجی در گلویش گیر کرده باشد دهنش باز میماند و به خرخر میافتاد. الحمدالله سالی یک مرتبه بیشتر از زیارت جمالش مسرور و مشعوف نمیشدم.

به زنم گفتم تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده و شر این غول بیشاخ و دم را از سر ما بکن و بگذار برود لای دست بابای علیهالرحمهاش.
گفت به من دخلی ندارد! مال بد بیخ ریش صاحبش. ماشاءالله هفت قرآن به میان پسرعموی دستهدیزی خودت است. هرگلی هست به سر خودت بزن. من اساسن شرط کردهام با قوم و خویشهای ددری تو هیچ سر و کاری نداشته باشم؛ آنهم با چنین لندهور الدنگی.

دیدم چارهای نیست و خدا را هم خوش نمیآید این بیچاره که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده ناامید کنم. پیش خودم گفتم چنین روز مبارکی صلهى ارحام نکنی کی خواهی کرد؟ لذا صدایش کردم، سرش را خم کرده وارد شد. دیدم ماشاءالله چشم بد دور آقا واترقیدهاند. قدش درازتر و پک و پوزش کریهتر شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادرمردهای که در همان ساعت در دیگ مشغول کباب شدن بود سر از یقهی چرکین بیرون دوانده بود و اگرچه به حساب خودش ریش تراشیده بود، اما پشمهای زرد و سرخ و خرمایی به بلندی یک انگشت از لابلای یقهی پیراهن، سر به در آورده و مثل کزمهایی که به مارچوبهی گندیده افتاده باشند در پیرامون گردن و گلو در جنبش و اهتزاز بودند.

از توصیف لباسش بهتر است بگذرم، ولی همینقدر میدانم که سر زانوهای شلوارش_ که از بس شسته شده بودند بهقدر یک وجب خورد رفته بود_ چنان باد کرده بود که راستیراستی تصور کردم دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آنجا مخفی کرده است.

مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق کمیاب و شیء عجیب بودم که عیالم هراسان وارد شده گفت خاک به سرم مرد حسابی، اگر ما امروز این غاز را برای مهمانهای امروز بیاوریم، برای مهمانهای فردا از کجا غاز خواهی آورد؟ تو که یک غاز بیشتر نیاوردهای و به همهی دوستانت هم وعدهی کباب غاز دادهای!

دیدم حرف حسابی است و بدغفلتی شده. گفتم آیا نمیشود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میز آورد؟
گفت مگر میخواهی آبروی خودت را بریزی؟ هرگز دیده نشده که نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حسن کباب غاز به این است که دستنخورده و سر به مهر روی میز بیاید.

حقا که حرف منطقی بود و هیچ برو برگرد نداشت. در دم ملتفت وخامت امر گردیده و پس از مدتی اندیشه و استشاره، چارهی منحصر به فرد را در این دیدم که هرطور شده تا زود است یک غاز دیگر دست و پا کنیم. به خود گفتم این مصطفی گرچه زیاد کودن و بینهایت چلمن است، ولی پیدا کردن یک غاز در شهر بزرگی مثل تهران، کشف آمریکا و شکستن گردن رستم که نیست؛ لابد اینقدرها از دستش ساخته است. به او خطاب کرده گفتم: مصطفی جان لابد ملتفت شدهای مطلب از چه قرار است. سر نازنینت را بنازم. میخواهم نشان بدهی که چند مرده حلاجی و از زیر سنگ هم شده امروز یک عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده برای ما پیدا کنی.

مصطفی به عادت معهود، ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریدهبریده مثل صدای قلیانی که آبش را کم و زیاد کنند از نیپیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد میفرمایند در این روز عید، قید غاز را باید به کلی زد و از این خیال باید منصرف شد، چون که در تمام شهر یک دکان باز نیست.

با حال استیصال پرسیدم پس چه خاکی به سرم بریزم؟ با همان صدا و همان اطوار، آب دهن را فرو برده گفت والله چه عرض کنم! مختارید؛ ولی خوب بود میهمانی را پس میخواندید. گفتم خدا عقلت بدهد یکساعت دیگر مهمانها وارد میشوند؛ چهطور پس بخوانم؟ گفت خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن کرده، از تختخواب پایین نیایید. گفتم همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن کردهام چطور بگویم ناخوشم؟ گفت بگویید غاز خریده بودم سگ برده. گفتم تو رفقای مرا نمیشناسی، بچه قنداقی که نیستند بگویم ممه را لولو برد و آنها هم مثل بچهی آدم باور کنند. خواهند گفت جانت بالا بیاید میخواستی یک غاز دیگر بخری و اصلن پاپی میشوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم. گفت بسپارید اصلن بگویند آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفتهاند.

دیدم زیاد پرتوبلا میگوید؛ خواستم نوکش را چیده، دمش را روی کولش بگذارم و به امان خدا بسپارم. گفتم مصطفی میدانی چیست؟ عیدی تو را حاضر کردهام. این اسکناس را میگیری و زود میروی که میخواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زنعمو جانم سلام برسانی و بگویی انشاءالله این سال نو به شما مبارک باشد و هزارسال به این سالها برسید.

ولی معلوم بود که فکر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آنکه اصلن به حرفهای من گوش داده باشد، دنبالهی افکار خود را گرفته، گفت اگر ممکن باشد شیوهای سوار کرد که امروز مهمانها دست به غاز نزنند، میشود همین غاز را فردا از نو گرم کرده دوباره سر سفره آورد.

این حرف که در بادی امر زیاد بیپا و بیمعنی بهنظر میآمد، کمکم وقتی درست آن را در زوایا و خفایای خاطر و مخیله نشخوار کردم، معلوم شد آنقدرها هم نامعقول نیست و نباید زیاد سرسری گرفت. هرچه بیشتر در این باب دقیق شدم یک نوع امیدواری در خود حس نمودم و ستارهی ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت. رفتهرفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده گفتم اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی میشنوم ولی بهنظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارت به خرج بدهی که احدی از مهمانان درصدد دستزدن به این غاز برنیاید.

مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود که مقصود من چیست و مهارش را به کدام جانب میخواهم بکشم، آثار شادی در وجناتش نمودار گردید. بر تعارف و خوشزبانی افزوده گفتم چرا نمیآیی بنشینی؟ نزدیکتر بیا. روی این صندلی مخملی پهلوی خودم بنشین. بگو ببینم حال و احوالت چهطور است؟ چهکار میکنی؟ میخواهی برایت شغل و زن مناسبی پیدا کنم؟ چرا گز نمیخوری؟ از این باقلا نوشجان کن که سوغات یزد است...

مصطفی قد دراز و کجومعوش را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویدهجویده از این بروز محبت و دلبستگی غیرمترقبهی هرگز ندیده و نشنیده سپاسگزاری کند، ولی مهلتش نداده گفتم استغفرالله، این حرفها چیست؟ تو برادر کوچک من هستی. اصلن امروز هم نمیگذارم از اینجا بروی. باید میهمان عزیز خودم باشی. یکسال تمام است اینطرفها نیامده بودی. ما را یکسره فراموش کردهای و انگار نه انگار که در این شهر پسرعموئی هم داری. معلوم میشود از مرگ ما بیزاری. الا و لله که امروز باید ناهار را با ما صرف کنی. همین الان هم به خانم میسپارم یکدست از لباسهای شیک خودم هم بدهد بپوشی و نونوار که شدی باید سر میز پهلوی خودم بنشینی.

چیزی که هست ملتفت باش وقتی بعد از مقدمات آشجو و کباببره و برنج و خورش، غاز را روی میز آوردند، میگویی ایبابا دستم به دامنتان، دیگر شکم ما جا ندارد. اینقدر خوردهایم که نزدیک است بترکیم. کاه از خودمان نیست، کاهدان که از خودمان است. واقعن حیف است این غاز به این خوبی را سگخور کنیم. از طرف خود و این آقایان استدعای عاجزانه دارم بفرمایید همینطور این دوری را برگردانند به اندرون و اگر خیلی اصرار دارید، ممکن است باز یکی از ایام همین بهار، خدمت رسیده از نو دلی از عزا درآوریم. ولی خدا شاهد است اگر امروز بیشتر از این به ما بخورانید همینجا بستری شده وبال جانت میگردیم. مگر آنکه مرگ ما را خواسته باشید...

آنوقت من هرچه اصرار و تعارف میکنم تو بیشتر امتناع میورزی و به هر شیوهای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه میکنی.

مصطفی که با دهان باز و گردن دراز حرفهای مرا گوش میداد، پوزخند نمکینی زد؛ یعنی که کشک و پس از مدتی کوککردن دستگاه صدا گفت: "خوب دستگیرم شد. خاطر جمع باشید که از عهده برخواهم آمد."

چندینبار درسش را تکرار کردم تا از بر شد. وقتی مطمئن شدم که خوب خرفهم شده برای تبدیل لباس و آراستن سر و وضع به اتاق دیگرش فرستادم و باز رفتم تو خط مطالعهی حکایات کتاب "سایه روشن".

دو ساعت بعد مهمانها بدون تخلف، تمام و کمال دور میز حلقه زده در صرفکردن صیغهی "بلعت" اهتمام تامی داشتند که ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و کراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر براق و زراق و فتان و خرامان چون طاووس مست وارد شد؛ صورت را تراشیده سوراخ و سمبه و چاله و دستاندازهای آن را با گرد و کرم کاهگلمالی کرده، زلفها را جلا داده، پشمهای زیادی گوش و دماغ و گردن را چیده، هر هفت کرده و معطر و منور و معنعن، گویی یکی از عشاق نامی سینماست که از پرده به در آمده و مجلس ما را به طلعت خود مشرف و مزین نموده باشد.
خیلی تعجب کردم که با آن قد دراز چه حقهای بهکار برده که لباس من اینطور قالب بدنش درآمده است. گویی جامهای بود که درزی ازل به قامت زیبای جناب ایشان دوخته است.

آقای مصطفیخان با کمال متانت و دلربایی، تعارفات معمولی را برگزار کرده و با وقار و خونسردی هرچه تمامتر، به جای خود، زیر دست خودم به سر میز قرار گرفت. او را به عنوان یکی از جوانهای فاضل و لایق پایتخت به رفقا معرفی کردم و چون دیدم به خوبی از عهدهی وظایف مقررهی خود برمیآید، قلبن مسرور شدم و در باب آن مسالهی معهود خاطرم داشت بهکلی آسوده میشد.

بهقصد ابراز رضامندی، خود گیلاسی از عرق پر کرده و تعارف کنان گفتم: آقای مصطفیخان از این عرق اصفهان که الکلش کم است یک گیلاس نوشجان بفرمایید.
لبها را غنچه کرده گفت: اگرچه عادت به کنیاک فرانسوی ستارهنشان دارم، ولی حالا که اصرار میفرمایید اطاعت میکنم.اینرا گفته و گیلاس عرق را با یک حرکت مچدست ریخت در چالهی گلو و دوباره گیلاس را به طرف من دراز کرده گفت: عرقش بدطعم نیست. مزهی ودکای مخصوص لنینگراد را دارد که اخیرن شارژ دافر روس چند بطری برای من تعارف فرستاده بود. جای دوستان خالی، خیلی تعریف دارد ولی این عرق اصفهان هم پای کمی از آن ندارد. ایرانی وقتی تشویق دید فرنگی را تو جیبش میگذارد. یک گیلاس دیگر لطفن پر کنید ببینم.

چه دردسر بدهم؟ طولی نکشید که دو ثلث شیشهی عرق بهانضمام مقدار عمدهای از مشروبات دیگر در خمرهی شکم این جوان فاضل و لایق سرازیر شد. محتاج به تذکار نیست که ایشان در خوراک هم سرسوزنی قصور را جایز نمیشمردند. از همهی اینها گذشته، از اثر شراب و کباب چنان قلب ماهیتش شده بود که باور کردنی نیست؛ حالا دیگر چانهاش هم گرم شده و در خوشزبانی و حرافی و شوخی و بذله و لطیفه نوک جمع را چیده و متکلم وحده و مجلسآرای بلامعارض شده است. کلید مشکلگشای عرق، قفل تپق را هم از کلامش برداشته و زبانش چون ذوالفقار از نیام برآمده و شقالقمر میکند.

این آدم بیچشم و رو که از امامزاده داود و حضرت عبدالعظیم قدم آنطرفتر نگذاشته بود، از سرگذشتهای خود در شیکاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگر از اروپا و آمریکا چیزها حکایت می کرد که چیزی نمانده بود خود من هم بر منکرش لعنت بفرستم. همه گوش شده بودند و ایشان زبان. عجب در این است که فرورفتن لقمههای پیدرپی ابدن جلو صدایش را نمیگرفت. گویی حنجرهاش دو تنبوشه داشت؛ یکی برای بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرفهای قلنبه.

به مناسبت صحبت از سیزده عید بنا کرد به خواندن قصیدهای که میگفت همین دیروز ساخته. فریاد و فغان مرحبا و آفرین به آسمان بلند شد. دو نفر از آقایان که خیلی ادعای فضل و کمالشان میشد مقداری از ابیات را دو بار و سه بار مکرر ساختند. یکی از حضار که کبادهی شعر و ادب میکشید چنان محظوظ گردیده بود که جلو رفته جبههی شاعر را بوسیده و گفت "ایوالله؛ حقیقتن استادی" و از تخلص او پرسید.
مصطفی به رسم تحقیر، چین به صورت انداخته گفت من تخلص را از زوائد و از جملهی رسوم و عاداتی میدانم که باید متروک گردد، ولی به اصرار مرحوم ادیب پیشاوری که خیلی به من لطف داشتند و در اواخر عمر با بنده مألوف بودند و کاسه و کوزه یکی شده بودیم، کلمهی "استاد" را بر حسب پیشنهاد ایشان اختیار کردم. اما خوش ندارم زیاد استعمال کنم.

همهی حضار یکصدا تصدیق کردند که تخلصی بس بهجاست و واقعن سزاوار حضرت ایشان است.
در آن اثنا صدای زنگ تلفن از سرسرای عمارت بلند شد. آقای استاد رو به نوکر نموده فرمودند: "همقطار احتمال میدهم وزیرداخله باشد و مرا بخواهد. بگویید فلانی حالا سر میز است و بعد خودش تلفن خواهد کرد." ولی معلوم شد نمره غلطی بوده است.

اگر چشمم احیانن تو چشمش میافتاد، با همان زبان بیزبانی نگاه، حقش را کف دستش میگذاشتم. ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب به آن بشقاب میدوید و به کائنات اعتنا نداشت.

حالا آشجو و کباببره و پلو و چلو و مخلفات دیگر صرف شده است و پیشدرآمد کنسرت آروق شروع گردیده و موقع مناسبی است که کباب غاز را بیاورند.
مثل اینکه چشمبهراه کلهی اشپختر باشم دلم میتپد و برای حفظ و حصانت غاز، در دل، فالله خیر حافظن میگویم. خادم را دیدم قاب بر روی دست وارد شد و یکرأس غاز فربه و برشته که هنوز روغن در اطرافش وز میزند در وسط میز گذاشت و ناپدید شد.

ششدانگ حواسم پیش مصطفی است که نکند بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود. ولی خیر، الحمدالله هنوز عقلش به جا و سرش تو حساب است. به محض اینکه چشمش به غاز افتاد رو به مهمانها نموده گفت: آقایان تصدیق بفرمایید که میزبان عزیز ما این یک دم را دیگر خوش نخواند. ایا حالا هم وقت آوردن غاز است؟ من که شخصن تا خرخره خوردهام و اگر سرم را از تنم جدا کنید یک لقمه هم دیگر نمیتوانم بخورم، ولو مائدهی آسمانی باشد. ما که خیال نداریم از اینجا یکراست به مریضخانهی دولتی برویم. معدهی انسان که گاوخونی زندهرود نیست که هرچه تویش بریزی پر نشود. آنگاه نوکر را صدا زده گفت: "بیا همقطار، آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بیبرو برگرد یکسر ببری به اندرون."

مهمانها سخت در محظور گیر کرده و تکلیف خود را نمیدانند. از یکطرف بوی کباب تازه به دماغشان رسیده است و ابدن بی میل نیستند ولو به عنوان مقایسه باشد، لقمهای از آن چشیده، طعم و مزهی غاز را با بره بسنجند. ولی در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد دودل مانده بودند و گرچه چشمهایشان به غاز دوخته شده بود، خواهی نخواهی جز تصدیق حرفهای مصطفی و بله و البته گفتن چارهای نداشتند.

دیدم توطئهی ما دارد میماسد. دلم می خواست میتوانستم صدآفرین به مصطفی گفته لب و لوچهی شتریاش را به باد بوسه بگیرم. فکر کردم از آن تاریخ به بعد زیربغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی دست و پا کنم، ولی محض حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه، کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودم و مانند حضرت ابراهیم که بخواهد اسماعیل را قربانی کند، مدام به غاز علیهالسلام حمله آورده و چنان وانمود میکردم که میخواهم این حیوان بی یار و یاور را از هم بدرم و ضمنن یک دوجین اصرار بود که به شکم آقای استاد میبستم که محض خاطر من هم شده فقط یک لقمه میل بفرمایید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد.

خوشبختانه که قصاب زبان غاز را با کلهاش بریده بود، والا چه چیزها که با آن زبان به من بی حیای دو رو نمیگفت! خلاصه آنکه از من همه اصرار بود و از مصطفی انکار و عاقبت کار به آنجایی کشید که مهمانها هم با او همصدا شدند و دشتهجمعی خواستار بردن غاز و هوادار تمامیت و عدم تجاوز به آن گردیدند.

کار داشت به دلخواه انجام مییافت که ناگهان از دهنم در رفت که اخر آقایان؛ حیف نیست که از چنین غازی گذشت که شکمش را از آلوی برغان پرکردهاند و منحصرن با کرهی فرنگی سرخ شده است؟ هنوز این کلام از دهن خرد شدهی ما بیرون نجسته بود که مصطفی مثل اینکه غفلتن فنرش در رفته باشد، بیاختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کنده به نیش کشید و گفت: "حالا که میفرمایید با آلوی برغان پر شده و با کرهی فرنگی سرخش کردهاند، روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یک لقمهی مختصر میچشیم."

دیگران که منتظر چنین حرفی بودند، فرصت نداده مانند قحطیزدگان به جان غاز افتادند و در یک چشم به هم زدن، گوشت و استخوان غاز مادرمرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی در کمرکش دروازهی حلقوم و کتل و گردنهی یک دوجین شکم و روده، مراحل مضغ و بلع و هضم و تحلیل را پیمود؛ یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند که گویی هرگز غازی سر از بیضه به در نیاورده، قدم به عالم وجود ننهاده بود!

میگویند انسان حیوانی است گوشتخوار، ولی این مخلوقات عجیب گویا استخوانخوار خلق شده بودند. واقعن مثل این بود که هرکدام یک معدهی یدکی هم همراه آورده باشند. هیچ باورکردنی نبود که سر همین میز، آقایان دو ساعت تمام کارد و چنگال بهدست، با یک خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات، در کشمکش و تلاش بودهاند و ته بشقابها را هم لیسیدهاند. هر دوازدهتن، تمام و کمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خود دیدم که غاز گلگونم، لختلخت و "قطعة بعد اخرى" طعمهی این جماعت کرکس صفت شده و "کان لم یکن شیئن مذکورا" در گورستان شکم آقایان ناپدید گردید.

مرا میگویی، از تماشای این منظرهی هولناک آب به دهانم خشک شده و به جز تحویلدادن خندههای زورکی و خوشامدگوییهای ساختگی کاری از دستم ساخته نبود.

اما دو کلمه از آقای استاد بشنوید که تازه کیفشان گل کرده بود، در حالی که دستمال ابریشمی مرا از جیب شلواری که تعلق به دعاگو داشت درآورده به ناز و کرشمه، لب و دهان نازنین خود را پاک میکردند باز فیلشان به یاد هندوستان افتاده از نو بنای سخنوری را گذاشته، از شکار گرازی که در جنگلهای سوییس در مصاحبت جمعی از مشاهیر و اشراف آنجا کرده بودند و از معاشقهی خود با یکی از دخترهای بسیار زیبا و با کمال آن سرزمین، چیزهایی حکایت کردند که چه عرض کنم. حضار هم تمام را مانند وحی منزل تصدیق کردند و مدام بهبه تحویل میدادند.

در همان بحبوحهی بخوربخور که منظرهی فنا و زوال غاز خدابیامرز مرا به یاد بیثباتی فک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این مصطفای بدقواره انداخته بود، باز صدای تلفن بلند شد. بیرون جستم و فورن برگشته رو به آقای شکارچی معشوقهکش نموده گفتم: آقای مصطفیخان وزیر داخله شخصن پای تلفن است و اصرار دارد با خود شما صحبت بدارد.

یارو حساب کار خود را کرده بدون آنکه سرسوزنی خود را از تک و تا بیندازد، دل به دریا زده و به دنبال من از اتاق بیرون آمد.

به مجرد اینکه از اتاق بیرون آمدیم، در را بستم و صدای کشیدهی آبنکشیدهای به قول متجددین طنینانداز گردید و پنج انگشت دعاگو به معیت مچ و کف و مایتعلق بر روی صورت گلانداختهی آقای استادی نقش بست. گفتم: "خانهخراب؛ تا حلقوم بلعیده بودی باز تا چشمت به غاز افتاد دین و ایمان را باختی و به منی که چون تو ازبکی را صندوقچهی سر خود قرار داده بودم، خیانت ورزیدی و نارو زدی؟ د بگیر که این ناز شستت باشد" و باز کشیدهی دیگری نثارش کردم.

با همان صدای بریدهبریده و زبان گرفته و ادا و اطوارهای معمولی خودش که در تمام مدت ناهار اثری از آن هویدا نبود، نفسزنان و هقهق کنان گفت: "پسرعمو جان، من چه گناهی دارم؟ مگر یادتان رفته که وقتی با هم قرار و مدار گذاشتیم شما فقط صحبت از غاز کردید؛ کی گفته بودید که توی روغن فرنگی سرخ شده و توی شکمش آلوی برغان گذاشتهاند؟ تصدیق بفرمایید که اگر تقصیری هست با شماست نه با من."

بهقدری عصبانی شده بودم که چشمم جایی را نمیدید. از این بهانهتراشیهایش داشتم شاخ درمیآوردم. بیاختیار در خانه را باز کرده و این جوان نمکنشناس را مانند موشی که از خمرهی روغن بیرون کشیده باشند، بیرون انداختم و قدری برای به جا آمدن احوال و تسکین غلیان درونی در دور حیاط قدم زده، آنگاه با صورتی که گویی قشری از خندهی تصنعی روی آن کشیده باشند، وارد اتاق مهمانها شدم.

دیدم چپ و راست مهمانها دراز کشیدهاند و مشغول تختهزدن هستند و شش دانگ فکر و حواسشان در خط شش و بش و بستن خانهی افشار است. گفتم آقای مصطفیخان خیلی معذرت خواستند که مجبور شدند بدون خداحافظی با آقایان بروند. وزیرداخله اتومبیل شخصی خود را فرستاده بودند که فورن آن جا بروند و دیگر نخواستند مزاحم اقایان بشوند.

همهی اهل مجلس تأسف خوردند و از خوشمشربی و خوشمحضری و فضل و کمال او چیزها گفتند و برای دعوت ایشان به مجالس خود، نمرهی تلفن و نشانی منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان با کمال بیچشم و رویی بدون آنکه خم به ابرو بیاورم همه را غلط دادم.

فردای آن روز به خاطرم آمد که دیروز یکدست از بهترین لباسهای نو دوز خود را با کلیهی متفرعات به انضمام مایحتوی یعنی آقای استادی مصطفیخان به دست چلاقشدهی خودماز خانه بیرون انداختهام. ولی چون که تیری که از شست رفته باز نمیگردد، یکبار دیگر به کلام بلندپایهی "از ماست که بر ماست" ایمان آوردم و پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون ترفیعرتبه نگردم.


http://www.ketablog.com
__________________

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

قاصدک

1388/2/31 1:50 ق.ظ


جمال‌زاده پیشوای داستان‌نویسی ایران



در آخرین سال‌های قرن شمسی گذشته کمیتة ملیون ایرانی در برلن هر جمعه شب‌نشینی داشتند و گرد می‌آمدند تا مقالاتی را که برای چاپ در نشریه کاوه می‌نوشتند برای هم بخوانند. نخستین جنگ جهانی تازه پایان گرفته بود و در فعالیت‌های کمیتة ملیون ایرانی و در لحن و جهت‌گیری نشریة کاوه تغییراتی حاصل شده بود. اعضای کمیته عبارت بودند از سید حسن تقی‌زاده، محمد قزوینی، محمدعلی جمال‌زاده، ابراهیم پورداود، کاظم‌زاده ایرانشهر، نصرالله جهانگیر و چند تن دیگر. در یکی از شب‌ها وقتی نوبت به جمال‌زاده می‌رسد تا نوشتة خود را در حضور جمع بخواند او نه یک خطابه، چنان‌که انتظار می‌رفت، بلکه حکایت کوتاهی را می‌خوانَد که محض تفریح خاطر نوشته بوده است. تقریباً همه اصحاب ادبیات در این عقیده با هم مشترک‌اند که آن حکایت که با بضاعت مزجات و فارسی معمولی و متداول نوشته شده بود برگشت‌گاه تاریخ ادبیات معاصر ایران است. آن حکایت فارسی شکر است نام داشت.
جمال‌زاده، چنان‌که خود می‌گوید، در آن شب بیش از همه نگران قضاوت محمد قزوینی، نویسندة زبان‌آور گروه کاوه، بوده است. ادیب فاضل از هیچ‌گونه ستایش و تشویقی فروگذار نمی‌کند و بعدها در طی یادداشتی فصاحت لفظ و بلاغت معنی انشای نویسندة جوان را به قند پارسی تشبیه می‌کند؛ به‌طوری که جمال‌زاده محرک واقعی خود را در نویسندگی و داستان‌نویسی همان ستایش و تشویق می‌داند. فارسی شکر است در نشریة کاوه در ژانویه1921 (مقارن 1300 شمسی) به چاپ می‌رسد، و بدین ترتیب به جرگة ادبیات فارسی، پس از هزار سال نثرنویسی، نوع ادبی جدیدی می‌پیوندد که تا پیش از آن سابقه نداشته است. صناعت و ساختار داستان‌نویسی، به شیوة مرسوم غربی، برای اولین بار با فارسی شکر است وارد ادبیات ما می‌شود، و به عنوان پیشوای داستان‌نویسی فارسی به جمال‌زاده تعلق می‌گیرد.
جمال‌زاده در پایان همان سال، یعنی 1300، نخستین مجموعة داستان‌های خود را، حاوی شش داستان، یا چنان‌که خود نوشته است شش حکایت زیر عنوان معروف یکی بود یکی نبود به چاپ می‌رساند. عنوان کتاب از سر آغاز کلام قصه سرایان ایرانی گرفته شده است.
نشریة کاوه در آ خرین شماره خود کتاب را به مردم ایران معرفی می‌کند، و بدین ترتیب در پایان فعالیت کمیتة ملیون ایرانی تولد نوع جدیدی از ادبیات، یعنی داستان کوتاه ایرانی، به جهانیان اعلام می‌شود.
ظهور جمال‌زاده اگرچه ناگهانی و بی‌مقدمه نیست به مثابة نقطة پایانی است بر یک جریان هزارسالة ادبی؛ ملتقای ادبیات سیاسی و اجتماعی مشروطیت است با داستان کوتاه در زبان فارسی.
پیش از جمال‌زاده یک نسل از نویسندگان متعهد ایرانی، اندیشة ساده نوشتن فارسی را بر زبان آورده و کمابیش آثاری بر اساس این اندیشه خلق کرده بودند. در آن روزگار شعر و نثر فارسی هنوز در تنگنای نازک خیالی‌های سبک هندی بود و دوست‌داران نثر روان و ساده از تأثیر شیوة گذشتگان بر کنار نبودند. علت این وضع روشن بود، زیرا اکثر آن نویسندگان، که به دلیل مقام و موقعیت اجتماعی کمابیش با دستگاه حکومتی رابطه و هم‌کاری داشتند، نوشته‌های گذشتگان را می‌پسندیدند و ساده می‌کردند. سرشناس‌ترین آن‌ها عبداللطیف طسوجی تبریزی است، که معاصر ناصرالدین شاه بود و با نثری روان و شیرین کتاب معروف هزار و یک شب را به فارسی در آورده بود.
پیدایش و تکوین روزنامه‌نگاری در ایران با انتشار روزنامه قانون و صور اسرافیل و ترجمه نمایش‌نامه‌ها و رمان‌های فرنگی انعطاف و تحرک زبان را افزایش داده بود و در شکل‌گیری نوع جدیدی از ادبیات مؤثر بود. سیاحت‌نامه ابراهیم‌بیگ، کتاب احمد، مسالک المحسنین و سرگذشت حاجی بابای اصفهانی اگرچه از لحاظ سبک و خصوصیات ادبی در یک سطح نیستند در تحول نثر فارسی تأثیر ژرفی گذاشتند. نثر طنزآمیز و هجایی ملکم‌خان و دهخدا و ترجمه آثاری نظیر سه تفنگدار، بوسة عذرا و تمثیلات، هر کدام خیزشی بودند به سوی ساحت داستان.
اما تأثیر دهخدا، به عنوان طرفدار آرمان دموکراسی و نویسندة مقالات بلند آوازة چرندپرند، در شکل‌گیری ادبیات داستانی مسئله پیچیده‌تری است. در نوشته‌های دهخدا، به ویژه چرندپرند، قطعاتی با ساختار روایی وجود دارد که با استناد به آن‌ها، و با وجدان راحت، می‌توان اعلام کرد که دهخدا پیشتاز گرایش‌های نو در ادبیات فارسی است. دهخدا نه فقط زبان عامیانه را در ادبیات فارسی عرضه کرد و به آن اعتبار ادبی بخشید، بلکه ورشکستگی فارسی منحط و ملال‌آور بلاغیان را نشان داد. او با انتخاب آگاهانة زبان مردم و عرضه اصطلاحات عامیانه و مثل‌های رایج در زبان نوشتار توانست نشان بدهد که کالای مترسلان و به قول استاد بهار مترادف‌بافان - آوردن کلمات مطنطن و مزین و ذکر مترادفات و معلومات لفظی- دیگر مصرفی ندارد. در واقع استعداد دهخدا در قیاس با سایر نویسندگان ساده‌نویس معاصر خود در این بود که توانست فارسی عامیانه را با نثر مرسل کلاسیک از بالای سر جماعت مترادف‌باف به یک‌دیگر متصل کند- اتفاق فرخنده‌ای که مفهوم نویسندگی را از سخن‌پردازی متمایز ساخت.
آن‌چه جمال‌زاده از دهخدا آموخت همان چیزی است که به نثر داستانی معروف است، یعنی بیان کردن تجربة انسانی به ساده‌ترین و زلال‌ترین زبان ممکن، به‌طوری که سیلان آن به راحتی احساس شود. صناعتی که دهخدا در چرندپرند به کار برده است، یعنی گفت‌و‌‌شنود میان راوی و بدل او و یا تک‌گویی‌های بلند، عمیقاً خصلتی داستانی دارد، و جمال‌زاده در اولین داستان‌های خود این خصلت را از دهخدا گرفته است. در حقیقت در ساختار روایی پاره‌ای از متن‌های چرندپرند، که با قید احتیاط می‌توان روی آن‌ها عنوان داستان گذاشت، کیفیتی هست که جمال‌زاده با قدری مراقبت و پرورش آن را در داستان‌نویسی خود به کار برده است- اگر چه جمال‌زاده هیچ‌گاه به منشاء این تأثیر پذیری اشاره نکرده است.
وجه تمایز جمال‌زاده با نویسندگان پیش از خود یا نوشتة گذشتگان در این است که او معنی داستان را، اگرچه از طریق گفت‌وگو، به صراحت به زبان نمی‌آورد، بلکه به گونه‌ای مستتر و پیچیده و کمابیش نمادین در حرکات و سکنات آدم‌ها نشان می‌دهد. عناصر گفت‌وگو و ترسیم سیرت انسانی در داستان‌های جمال‌زاده بر یک روال منطقی خاص جریان می‌یابد، و از طریق این عناصر است که ما می‌توانیم مطلب را دنبال کنیم و پیام نویسنده را بگیریم. غالباً دو یا چند شخصیت برای بحث دربارة نکته‌ای، یا اعلام یک حکم اخلاقی، ادبی و حقوقی، گرد هم می‌آیند، به گفت‌وشنود می‌پردازند تا بر فکر یا مبحثی، که هستة مرکزی داستان است، پرتو خیره کننده‌ای بیفکنند. مناسبت و قرارداد برای گفت‌و‌گو، که نقش مهم و ساختاری دارد، کمابیش روشن است. همه چیز توسط راوی و به شیوة اول شخص مفرد، به زبان بذله‌آمیز روایت می‌شود. توضیح و اظهارنظر و مفاوضة راوی با شخصیت‌های دیگر هماهنگ با مفهومی‌است که داستان حمل می‌کند. دیگر شخصیت‌ها در ارتباط با راوی - نویسنده- به عنوان محرک عمل می‌کنند، و گاه به وسیله آن‌ها است که پیام اعلام می‌شود. فارسی شکر است معروف‌ترین نمونه‌ای است که این خصوصیات را کما بیش در خود دارد.
چهار شخصیت، راوی، شیخ، مرد فرنگی مآب و رمضان، در دخمه‌ای تاریک در پشت عمارت گمرک‌خانه بندرانزلی در بازداشت موقت به‌سر می‌برند، که هر کدام ظاهراً نمایندة بخشی از جامعه ایران‌اند. از لحاظ رمضان، که نمایندة مردم عامی‌کوچه و بازار است، سه شخصیت دیگر فرنگی کافر و دیوانه می‌نمایند، زیرا یک کلمه زبان آدم سرشان نمی‌شود. شیخ در گوشه‌ای چمباتمه زده و مشغول خواندن دعا است‌، مرد فرنگی مآب سرگرم مطالعه رمانی است و راوی که کلاه فرنگی به سر دارد، و پس از پنج سال به وطن بازگشته است، به خارجی‌های ثروتمند شباهت می‌برد، و همین راوی است که سرانجام از طریق زبان ساده و شیرین فارسی موفق به ایجاد رابطه با رمضان می‌شود و سعی می‌کند برای او توضیح بدهد که آن دو نفر دیگر دیوانه نیستند، بلکه ایرانی هستند ـ منتها یکی زبان قح و غلیظ عربی را بلغور می‌کند و دیگری کلمات فرنگی را. این است مایة اصلی فارسی شکر است. در آغاز سیاحت‌نامه ابراهیم بیگ همین مایه کما بیش وجود دارد، گیرم جمال‌زاده ترتیب دو موضوع مورد نظر مراغه‌ای - فساد زندگی سیاسی در ایران و انحطاط زبان فارسی- را از لحاظ اهمیت معکوس ساخته است.
جمال‌زاده در معروف‌ترین داستان خود، که به قول خانلری ادعانامة زبان فارسی است بر ضد افراط و تفریط قدیمی‌ها و متجددها، بر همان مضمونی تأکید می‌کند که در دیباچة یکی بود و یکی نبود به تفصیل از آن سخن گفته است. محور داستان نمایش تباهی زبان فارسی و ردیه‌ای است بر نفوذ کلام بیگانگان. جمال‌زاده گفته است:در این داستان می‌خواستم به هم‌وطنانم بگویم که اختلاف تربیت و محیط دارد زبان فارسی را، که زبان بسیار زیبا و شیرینی است، فاسد می‌سازد و استعمال کلمات و تعبیرات زیاد عربی و فرنگی ممکن است کار را به جایی بکشاند که افراد و طبقات مختلف مردم ایران کم‌کم زبان یک‌دیگر را نفهمند.
این مایه، قبل از جمال‌زاده و البته بعد از مراغه‌ای، توسط دهخدا در چرندپرند نیز استفاده شده است، در شماره شانزدهم صوراسرافیل. مایة مورد نظر دهخدا - و پیش از او مراغه‌ای- یعنی غیرقابل فهم بودن زبان بعضی قشرهای اجتماعی و طنز سیاسی نهفته در آن در داستان فارسی شکر است به مراتب زنده‌تر و پرورده‌تر است، به ویژه این که با توصیف دقیق و ترسیم چهرة آدم‌ها همراه است. در داستان جمال‌زاده ما فقط با گفت‌وگو و بینش آدم‌ها مواجه نیستیم، بلکه غریزه و احساس و جزییات چهرة آن‌ها را نیز می‌بینیم. در توصیف صحنة طبیعت و رفتار آدم‌ها نیز همین نازک‌کاری دیده می‌شود - چیزی که موجب می‌گردد تا داستان خودجوش و طبیعی به نظر برسد.
در واقع خصلت اصلی فارسی شکر است را کیفیت گفت‌و‌گوپردازی کمابیش هزل‌آمیز آن می‌سازد، و ماجرا و خصوصیت نمایشی (دراماتیک) داستان در مرتبة پایین‌تری قرار دارند. به عبارت دیگر فارسی شکر است نوعی داستان گفتاری است که با پایان گرفتن گفتار آدم‌ها، که برای گفت‌وگو در باره نکته‌ای گرد هم آمده بودند، پراکنده می‌شوند و راوی و قهرمان، هر کدام، به راه خود می‌روند. البته بر خلاف مقامه‌های کلاسیک که راوی سخن‌گوی فعال مایشاء است و شنوندگان او را به دلیل کلام حکمت‌آمیز و بلاغتش تحسین می‌کنند در این‌جا مقام راوی از دیگران چندان برتر نیست، هم سخن‌گو است و هم مستمع. راوی -نویسنده- از قول آدم‌های داستان گفت‌وگو را نقل نمی‌کند، بلکه آدم‌ها به‌جای خودشان، به زبان خاص خود، سخن می‌گویند. این شیوه کمابیش در تمثیلات آخوندزاده و ترجمة حاجی بابای اصفهانی نیز به چشم می‌خورد.
در فارسی شکر است گفت‌وگو بازتاب شخصیت آدم‌هاست. آدم‌ها همان طور که هستند، متناسب با طبیعت و اخلاق خود، حرف می‌زنند، همان طور که فکر می‌کنند یا باید فکر کنند. از این لحاظ، چنان که اشاره شد، گفت‌وگو در داستان جمال‌زاده نقش ساختاری دارد، یعنی جزو استخوان‌بندی داستان است. کلام شیخ و مرد فرنگی‌مآب از لحاظ خواننده موجه و باور کردنی است، زیرا با جنمِ و گذشتة آن‌ها - گذشته‌ای که ما می‌توانیم فرض بگیریم- می‌خواند، و در واقع همین کلام است که خصلت و فردیت آن‌ها را تقویت می‌کند. بر همین اساس است که هر گاه کم‌ترین انحراف از واقعی بودن گفت‌وگو پیش آید در نظر ما فضای داستان کم‌رنگ و زایل می‌شود.
اما نحوة ارایة گفت‌وگو در فارسی شکر است همواره کیفیت طبیعی و حساس خود را ندارد. گاه این حالت برای خواننده پیش می‌آید که گویی آدم‌ها دارند برای خواننده - نه مخاطب خودشان- حرف می‌زنند. به این دلیل گفت‌وگویشان، از لحاظ رابطة آدم‌های درون داستان، به گوش ما قدری نامربوط جلوه می‌کند؛ زیرا در خدمت القای معنایی است که نویسنده در نظر دارد. در واقع، در چنین لحظاتی، معنی از طبیعت گفت‌وگو، از رابطة آدم‌ها و از نقشة داستان، بر نمی‌جوشد و از همین لحاظ روشن و سر راست نیست.
این وضع کمابیش به زاویة دید و لحنی مربوط است که جمال‌زاده داستان خود را با آن روایت می‌کند، یعنی راوی اول شخص مفرد و خطابه‌های اندرز گونه‌ای که جا‌‌به‌جا در داستان منعکس است. راوی آن‌چه را که در داستان رخ می‌دهد برای خواننده معنی می‌کند. مثلاً پس از آن‌که مرد فرنگی‌مآب به رمضان می‌گوید:من هم ساعت‌های طولانی هر چه کله خودم را حفر می‌کنم... راوی می‌نویسد - البته برای خواننده:حفر کردن کله، ترجمه تحت‌الفظی اصطلاحی است فرانسوی و به معنی فکر و خیال کردن و به جای آن در فارسی می‌گویند هر چه خودم را می‌کشم... یا هرچه سرم را به دیوار می‌زنم... در واقع نویسنده با این افاضات یا توضیحات زبانی، که نظایر آن در داستان پراکنده است، از خصوصیت نمایشی داستان می‌کاهد، همین‌طور است وقتی که با آوردن مترادفات و معلومات لفظی آن‌چه را که به گفتة خودش می‌توان در چهار کلمه گفت به چهل کلمه می‌نویسد. قطعاتی در داستان وجود دارد که از اصطلاحات و تعبیرات متوالی اشباع است؛ توصیف در توصیف، تشبیه در تشبیه و مثال در مثال یک‌به‌یک و با تأمل به دنبال هم می‌آیند و داستان را گران بار می‌سازند. گاه این‌طور به نظر می‌رسد که نویسنده خواسته است قلت معنی را با کثرت لفظ جبران کند، یا برای پر کردن فضای داستان، یا به قول خودش برای ازدیاد ثروت زبان است، که به افاضات متوسل می‌شود و آدم‌ها را به گفت‌وگوهای طولانی وامی‌دارد. در واقع زبان، اختصاصاً زبان اختلاط، به جای آن که وسیله‌ای باشد در خدمت داستان به هدف داستان بدل شده است؛ به‌طوری که داستان به صورت فرهنگ لغت عامیانه کوچکی در آمده است.
شاید توضیح این نکته ضروری باشد که به کار بردن عبارات و اصطلاحات عامیانه به خودی خود زبان شخصیت‌های یک داستان را به زبان مردم نزدیک نمی‌کند. مردم آن‌قدر که در داستان جمال‌زاده می‌بینیم از آن‌چه به حرف کوچه موسوم است، استفاده نمی‌کنند. اصولاً کلمات عامیانه مشکل زبان را حل نمی‌کنند، همین طور شکسته حرف زدن یا با لهجه حرف زدن. در واقع آن چه اهمیت دارد بافت زبان و نحوة اجرای آن است، آن کیفیتی است که زبان را تابع شخصیت و موضوع معروض آن می‌کند، این‌که چه‌قدر با طبیعت شخصیت سازگار و هماهنگ است.
اما انتشار فارسی شکر است، به عنوان اولین داستان کوتاه ایرانی، قطع نظر از انگیزة نویسندة آن، حکایتی است چارچوب‌دار که عناصر هنر قصه‌گویی عامیانه و مساعی یک نسل کامل از نویسندگان ایرانی در آن دیده می‌شود. فارسی شکر است نمونه‌ای است از حد اعلای نوآوری در نثر نوشتاری که بیش از هر چیز یک داستان کوتاه است به مفهوم مرسوم این عبارت، با ساختاری که زیبندة این نوع ادبی است.



برگرفته از دنیای سخن شمارة 43 مرداد- شهریور 1370


اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
داستان ویلانکده رو پیدا کردم اما فونتش رو اینجا باز نمیکنه .. این آدرسشه :
http://www.4shared.com/get/56405463/1edf55ef/891-Mohamad_ali_Jamal_zadeh-Veylanodoleh.html


اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
طنز زباله های دولتی ..... نویسنده محمد علی جمالزاده
منبع :http://farsan.blogfa.com/post-229.aspx

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

مامان باربد

1388/2/31 9:39 ق.ظ


سلام نه خانمی من از روی کتاب تایپ میکنم دیروز زیاد وقت نداشتم فقط خواستم به قولم عمل کنم
بیله دیگ بیله چغندر (به روایت فرنگی که ایران را توصیف میکند)
ایرانیها عموما متوسط القامه و گندم گون هستند زیاد حرف میزنند و کم کار میکنند خیلی خوشمزه و خنده دوست هستند ولی گریه بسیار میکنند زبانی دارند که مار را از سوراخ بیرون میکشد بچه ها کچل هستند و مردها سر را می تراشند و ریش را ول میکنند ولی یک چیز غریبی که توی این مملکت هست که گویا اصلا زن در انجا وجود ندارد تو کوچه ها دختر های کوچک چهار پنج ساله دیده میشود ولی زن هیچ در میان نیست در این خصوص هر چه فکر می کنم عقلم به جایی نمیرسد من شنیدم که در دنیا شهر زنان وجود دارد که در ان هیچ مرد نیست ولی شهر مردان به عمر نشنیده بودم در فرنگستان میگویند ایرانی ها هر کدام یک حرمخانه دارند که پر از زن است الحق که هموطنان من خیلی از دنیا بی خبر هستند در ایرانی که اصلا زنی پیدا نمیشود چه طور هر نفر میتواند یک خانه پر از زن داشته باشد ؟امان از جهل!!!!!!!!
یک روز دیدم توی بازار مردم دور یک کسی که موی بلند دارد و صورت بی مو و لباس سفید بلند و کمربند ابریشم داشت گرفته اند گفتم یقین یک نفر زن است با کمال خوشحالی دویدم که اقلا یک زن ایرانی دیده باشم ولی خیر معلوم شد یارو درویش است درویش یعنی اوازه خان! چون در ایران اوپرا و تیاتر ندارند اواز خوانها توی کوچه اواز می خوانند و به جای بلیطی که در فرنگستان برای داخل شدن لازم است در ایران اواز خوان یک پر سبزی به مردم میدهد قیمت اوپرا هم خیلی ارزان است و اصلا مجبور ی هم نیست دادی دادی ندادی ندادی.
یک روز یکی از ایرانیان که با من خیلی رفیق بود و دارای چندین اولاد بود پرسیدم پس زن تو کجاست؟
فورا دیدم که سرخ شدو چشم هایش دیوانه وار از حدقه بیرون امد و حالش به کلی دگر گون شد فهمیدم خطای بزرگی کرده ام عذر خواستم و از ان روز به بعد فهمیدم که در این مملکت نه فقط زن وجود ندارد بلکه اسم زن را هم نمی توان بر زبان اورد.
چیز دیگری که در ایران خیلی غریب است این است که یک قسمت عمده مردم که تقریبا نصف اهل مملکت می شود خودشان را سرتا پا توی کیسه سیاهی می بندند و حتی برای نفس کشیدن روزنهای نمیگذارند و همین طور در ان کیسه سیاه تو کوچه رفت و امد میکنند این اشخاص هیچ وقت نباید صدایشان را کسی بشنود و هیچ حق ندارند در قهوه خانه یا جایی داخل شوند حمامشان هم حمام مخصوصی است و در مجلس های عمومی هم از قبیل روضه و عزا جای مخصوصی دارند این اشخاص تا وقتی تنها هستند هیچ صدایی ندارند ولی همین که با هم جمع مسشوند غلغله غریبی راه می افتد . به نظرم یک جور کشیش ایرانی هستند مثل کشیش های غریب و عجیبی که در فرنگستان خودمان هم هست اگر کشیش هم باشند مردم چندان احترامی به انها نمیگذارند و حتی اسم انها را هم گذاشته اند ضعیفه که به معنی ناتوان و ناچیز است.

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
mamane arya

1388/3/1 3:37 ق.ظ


هیچ جای دنیا تر و خشک را مثل ایران با هم نمی‌سوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحه‌ی کشتی به خاک پاک ایران نیفتاده بود که آواز گیلکی کرجی بان‌های انزلی به گوشم رسید که بالام جان، بالام جان خوانان مثل مورچه‌هایی که دور ملخ مرده‌ای را بگیرند دور کشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و کرجی بان و حمال افتاد. ولی میان مسافرین کار من دیگر از همه زارتر بود چون سایرین عموما کاسب‌کارهای لباده دراز و کلاه کوتاه باکو و رشت بودند که به زور چماق و واحد یموت هم بند کیسه‌شان باز نمی‌شود و جان به عزرائیل می‌دهند و رنگ پولشان را کسی نمی‌بیند. ولی من بخت برگشته‌ی مادر مرده مجال نشده بود کلاه لگنی فرنگیم را که از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض کنم و یاروها ما را پسر حاجی و لقمه‌ی چربی فرض کرده و صاحب، صاحب گویان دورمان کردند و هر تکه از اسباب‌هایمان مایه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر کرجی بان بی‌انصاف شد و جیغ و داد و فریادی بلند و قشقره‌ای برپا گردید که آن سرش پیدا نبود. ما مات و متحیر و انگشت به دهن سرگردان مانده بودیم که به چه بامبولی یخه‌مان را از چنگ این ایلغاریان خلاص کنیم و به چه حقه و لمی از گیرشان بجهیم که صف شکافته شد و عنق منکسر و منحوس دو نفر از ماموران تذکره که انگاری خود انکر و منکر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شیر و خورشید به کلاه با صورت‌هایی اخمو و عبوس و سبیل‌های چخماقی از بناگوش دررفته‌ای که مانند بیرق جوع و گرسنگی، نسیم دریا به حرکتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئینه‌ی دق حاضر گردیدند و همین که چشمشان به تذکره‌ی ما افتاد مثل اینکه خبر تیر خوردن شاه یا فرمان مطاع عزرائیل را به دستشان داده باشند یکه‌ای خورده و لب و لوچه‌ای جنبانده سر و گوشی تکان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندین بار قد و قامت ما را از بالا به پایین و از پایین به بالا مثل اینکه به قول بچه‌های تهران برایم قبایی دوخته باشند برانداز کرده بالاخره یکیشان گفت چه طور! آیا شما ایرانی هستید؟

گفتم ماشاءالله عجب سوالی می‌فرمایید، پس می‌خواهید کجایی باشم؛ البته که ایرانی هستم، هفت جدم هم ایرانی بوده‌اند، در تمام محله‌ی سنگلج مثل گاو پیشانی سفید احدی پیدا نمی‌شود که پیر غلامتان را نشناسد!

ولی خیر، خان ارباب این حرف‌ها سرش نمی‌شد و معلوم بود که کار یک شاهی و صد دینار نیست و به آن فراش‌های چنانی حکم کرد که عجالتا خان صاحب را نگاه دارند تا تحقیقات لازمه به عمل آید و یکی از آن فراش‌ها که نیم زرع چوب چپقش مانند دسته شمشیری از لای شال ریش ریشش بیرون آمده بود دست انداخت مچ ما را گرفت و گفت جلو بیفت و ما هم دیگر حساب کار خود را کرده و ماست‌ها را سخت کیسه انداختیم. اول خواستیم هارت و هورت و باد و بروتی به خرج دهیم ولی دیدیم هوا پست است و صلاح در معقول بودن.

خداوند هیچ کافری را گیر قوم فراش نیندازد! دیگر پیرت می‌داند که این پدر آمرزیده‌ها در یک آب خوردن چه بر سر ما آوردند. تنها چیزی که توانستیم از دستشان سالم بیرون بیاوریم یکی کلاه فرنگیمان بود و دیگری ایمانمان که معلوم شد به هیچ کدام احتیاجی نداشتند. والا جیب و بغل و سوراخی نماند که آن را در یک طرفة‌العین خالی نکرده باشند و همین که دیدند دیگر کما هو حقه به تکالیف دیوانی خود عمل نموده‌اند ما را در همان پشت گمرک‌خانه‌ی ساحل انزلی تو یک هولدونی تاریکی انداختند که شب اول قبر پیشش روشن بود و یک فوج عنکبوت بر در و دیوارش پرده‌داری داشت و در را از پشت بستند و رفتند و ما را به خدا سپردند. من در بین راه تا وقتی که با کرجی از کشتی به ساحل می‌آمدیم از صحبت مردم و کرجی‌بانها جسته جسته دستگیرم شده بود که باز در تهران کلاه شاه و مجلس تو هم رفته و بگیر و ببند از نو شروع شده و حکم مخصوص از مرکز صادر شده که در تردد مسافرین توجه مخصوص نمایند و معلوم شد که تمام این گیر و بست‌ها از آن بابت است. مخصوصا که مامور فوق‌العاده‌ای هم که همان روز صبح برای این کار از رشت رسیده بود محض اظهار حسن خدمت و لیاقت و کاردانی دیگر تر و خشک را با هم می‌سوزاند و مثل سگ هار به جان مردم بی‌پناه افتاده و درضمن هم پا تو کفش حاکم بیچاره کرده و زمینه‌ی حکومت انزلی را برای خود حاضر می‌کرد و شرح خدمات وی دیگر از صبح آن روز یک دقیقه‌ی راحت به سیم تلگراف انزلی به تهران نگذاشته بود.

من در اول چنان خلقم تنگ بود که مدتی اصلا چشمم جایی را نمی‌دید ولی همین که رفته رفته به تاریکی این هولدونی عادت کردم معلوم شد مهمان‌های دیگری هم با ما هستند. اول چشمم به یک نفر از آن فرنگی‌مآب‌های کذایی افتاد که دیگر تا قیام قیامت در ایران نمونه و مجسمه‌ی لوسی و لغوی و بی‌سوادی خواهند ماند و یقینا صد سال دیگر هم رفتار و کردارشان تماشاخانه‌های ایران را (گوش شیطان کر) از خنده روده‌بر خواهد کرد. آقای فرنگی‌مآب ما با یخه‌ای به بلندی لوله‌ی سماوری که دود خط آهن‌های نفتی قفقاز تقریبا به همان رنگ لوله سماورش هم درآورده بود در بالای طاقچه‌ای نشسته و در تحت فشار این یخه که مثل کندی بود که به گردنش زده باشند در این تاریک و روشنی غرق خواندن کتاب رومانی بود. خواستم جلو رفته یک بن جور موسیویی قالب زده و به یارو برسانم که ما هم اهل بخیه‌ایم ولی صدای سوتی که از گوشه‌ای از گوشه‌های محبس به گوشم رسید نگاهم را به آن طرف گرداند و در آن سه گوشی چیزی جلب نظرم را کرد که در وهله‌ی اول گمان کردم گربه‌ی براق سفیدی است که بر روی کیسه‌ی خاکه زغالی چنبره زده و خوابیده باشد ولی خیر معلوم شد شیخی است که به عادت مدرسه دو زانو را در بغل گرفته و چمباتمه زده و عبا را گوش تا گوش دور خود گرفته و گربه‌ی براق سفید هم عمامه‌ی شیفته و شوفته‌ی اوست که تحت‌الحنکش باز شده و درست شکل دم گربه‌ای را پیدا کرده بود و آن صدای سیت و سوت هم صوت صلوات ایشان بود.

پس معلوم شد مهمان سه نفر است. این عدد را به فال نیکو گرفتم و می‌خواستم سر صحبت را با رفقا باز کنم شاید از درد یکدیگر خبردار شده چاره‌ای پیدا کنیم که دفعتا در محبس چهارطاق باز شد و با سر و صدای زیادی جوانک کلاه نمدی بدبختی را پرت کردند توی محبس و باز در بسته شد. معلوم شد مأمور مخصوصی که از رشت آمده بود برای ترساندن چشم اهالی انزلی این طفلک معصوم را هم به جرم آن که چند سال پیش در اوایل شلوغی مشروطه و استبداد پیش یک نفر قفقازی نوکر شده بود در حبس انداخته است. یاروی تازه وارد پس از آن که دید از آه و ناله و غوره چکاندن دردی شفا نمی‌یابد چشم‌ها را با دامن قبای چرکین پاک کرده و در ضمن هم چون فهمیده بود قراولی کسی پشت در نیست یک طوماری از آن فحش‌های آب نکشیده که مانند خربزه‌ی گرگاب و تنباکوی هکان مخصوص خاک ایران خودمان است، نذر جد و آباد (آباء) این و آن کرد و دو سه لگدی هم با پای برهنه به در و دیوار انداخت و وقتی که دید در محبس هرقدر هم پوسیده باشد باز از دل مأمور دولتی سخت‌تر است تف تسلیمی به زمین و نگاهی به صحن محبس انداخت و معلومش شد که تنها نیست. من که فرنگی بودم و کاری از من ساخته نبود، از فرنگی‌مآب هم چشمش آبی نمی‌خورد. این بود که پابرچین پابرچین به طرف آقا شیخ رفته و پس از آن که مدتی زول زول نگاه خود را به او دوخت با صدایی لرزان گفت: جناب شیخ تو را به حضرت عباس آخر گناه من چیست؟ آدم والله خودش را بکشد از دست ظلم مردم آسوده شود!

به شنیدن این کلمات مندیل جناب شیخ مانند لکه ابری آهسته به حرکت آمد و از لای آن یک جفت چشمی نمودار گردید که نگاه ضعیفی به کلاه نمدی انداخته و از منفذ صوتی که بایستی در زیر آن چشم‌ها باشد و درست دیده نمی‌شد با قرائت و طمأنینه‌ی تمام کلمات ذیل آهسته و شمرده مسموع سمع حضار گردید: مؤمن! عنان نفس عاصی قاصر را به دست قهر و غضب مده که الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس...

کلاه نمدی از شنیدن این سخنان هاج و واج مانده و چون از فرمایشات جناب آقا شیخ تنها کلمه‌ی کاظمی دستگیرش شده بود گفت: نه جناب اسم نوکرتان کاظم نیست رمضان است. مقصودم این بود که کاش اقلا می‌فهمیدیم برای چه ما را اینجا زنده به گور کرده‌اند.

این دفعه هم باز با همان متانت و قرائت تام و تمام از آن ناحیه‌ی قدس این کلمات صادر شد: جزاکم الله مؤمن! منظور شما مفهوم ذهن این داعی گردید. الصبر مفتاح الفرج. ارجو که عما قریب وجه حبس به وضوح پیوندد و البته الف البته بای نحو کان چه عاجلا و چه آجلا به مسامع ما خواهد رسید. علی‌العجاله در حین انتظار احسن شقوق و انفع امور اشتغال به ذکر خالق است که علی کل حال نعم الاشتغال است.

رمضان مادر مرده که از فارسی شیرین جناب شیخ یک کلمه سرش نشد مثل آن بود که گمان کرده باشد که آقا شیخ با اجنه و از ما بهتران حرف می‌زند یا مشغول ذکر اوراد و عزایم است آثار هول و وحشت در وجناتش ظاهر شد و زیر لب بسم‌اللهی گفت و یواشکی بنای عقب کشیدن را گذاشت. ولی جناب شیخ که آرواره‌ی مبارکشان معلوم می‌شد گرم شده است بدون آن که شخص مخصوصی را طرف خطاب قرار دهند چشم‌ها را به یک گله دیوار دوخته و با همان قرائت معهود پی خیالات خود را گرفته و می‌فرمودند: لعل که علت توقیف لمصلحة یا اصلا لا عن قصد به عمل آمده و لاجل ذلک رجای واثق هست که لولاالبداء عما قریب انتهاء پذیرد و لعل هم که احقر را کان لم یکن پنداشته و بلارعایة‌المرتبه والمقام باسوء احوال معرض تهلکه و دمار تدریجی قرار دهند و بناء علی هذا بر ماست که بای نحو کان مع الواسطه او بلاواسطة‌الغیر کتبا و شفاها علنا او خفاء از مقامات عالیه استمداد نموده و بلاشک به مصداق مَن جَد وَجَدَ به حصول مسئول موفق و مقضی‌المرام مستخلص شده و برائت مابین الاماثل ولاقران کالشمس فی وسط النهار مبرهن و مشهود خواهد گردید...

رمضان طفلک یکباره دلش را باخته و از آن سر محبس خود را پس پس به این سر کشانده و مثل غشی‌ها نگاه‌های ترسناکی به آقا شیخ انداخته و زیرلبکی هی لعنت بر شیطان می‌کرد و یک چیز شبیه به آیة‌الکرسی هم به عقیده‌ی خود خوانده و دور سرش فوت می‌کرد و معلوم بود که خیالش برداشته و تاریکی هم ممد شده دارد زهره‌اش از هول و هراس آب می‌شود. خیلی دلم برایش سوخت. جناب شیخ هم که دیگر مثل اینکه مسهل به زبانش بسته باشند و با به قول خود آخوندها سلس‌القول گرفته باشد دست‌بردار نبود و دست‌های مبارک را که تا مرفق از آستین بیرون افتاده و از حیث پرمویی دور از جناب شما با پاچه‌ی گوسفند بی‌شباهت نبود از زانو برگرفته و عبا را عقب زده و با اشارات و حرکاتی غریب و عجیب بدون آن که نگاه تند و آتشین خود را از آن یک گله دیوار بی‌گناه بردارد گاهی با توپ و تشر هرچه تمام‌تر مأمور تذکره را غایبانه طرف خطاب و عتاب قرار داده و مثل اینکه بخواهد برایش سرپاکتی بنویسد پشت سر هم القاب و عناوینی از قبیل علقه مضغه، مجهول الهویه، فاسد العقیده، شارب الخمر، تارک الصلوة، ملعون الوالدین و ولدالزنا و غیره و غیره (که هرکدامش برای مباح نمودن جان و مال و حرام نمودن زن به خانه‌ی هر مسلمانی کافی و از صدش یکی در یادم نمانده) نثار می‌کرد و زمانی با طمأنینه و وقار و دلسوختگی و تحسر به شرح بی مبالاتی نسبت به اهل علم و خدام شریعت مطهره و توهین و تحقیری که به مرات و به کرات فی کل ساعة بر آن‌ها وارد می‌آید و نتایج سوء دنیوی و اخروی آن پرداخته و رفته رفته چنان بیانات و فرمایشات موعظه‌آمیز ایشان درهم و برهم و غامض می‌شد که رمضان که سهل است جد رمضان هم محال بود بتواند یک کلمه‌ی آن را بفهمد و خود چاکرتان هم که آن همه قمپز عربی‌دانی می‌کرد و چندین سال از عمر عزیز زید و عمرو را به جان یکدیگر انداخته و به اسم تحصیل از صبح تا شام به اسامی مختلف مصدر ضرب و دعوی و افعال مذمومه‌ی دیگر گردیده و وجود صحیح و سالم را به قول بی‌اصل و اجوف این و آن و وعده و وعید اشخاص ناقص‌العقل متصل به این باب و آن باب دوانده و کسر شأن خود را فراهم آورده و حرف‌های خفیف شنیده و قسمتی از جوانی خود را به لیت و لعل و لا و نعم صرف جر و بحث و تحصیل معلوم و مجهول نموده بود، به هیچ نحو از معانی بیانات جناب شیخ چیزی دستگیرم نمی‌شد.

در تمام این مدت آقای فرنگی‌مآب در بالای همان طاقچه نشسته و با اخم و تخم تمام توی نخ خواندن رومان شیرین خود بود و ابدا اعتنایی به اطرافی‌های خویش نداشت و فقط گاهی لب و لوچه‌ای تکانده و تُک یکی از دو سبیلش را که چون دو عقرب جراره بر کنار لانه‌ی دهان قرار گرفته بود به زیر دندان گرفته و مشغول جویدن می‌شد و گاهی هم ساعتش را درآورده نگاهی می‌کرد و مثل این بود که می‌خواهد ببیند ساعت شیر و قهوه رسیده است یا نه.

رمضان فلک زده که دلش پر و محتاج به درد دل و از شیخ خیری ندیده بود چاره را منحصر به فرد دیده و دل به دریا زده مثل طفل گرسنه‌ای که برای طلب نان به نامادری نزدیک شود به طرف فرنگی‌مآب رفته و با صدایی نرم و لرزان سلامی کرده و گفت: آقا شما را به خدا ببخشید! ما یخه چرکین‌ها چیزی سرمان نمی‌شود، آقا شیخ هم که معلوم است جنی و غشی است و اصلا زبان ما هم سرش نمی‌شود عرب است. شما را به خدا آیا می‌توانید به من بفرمایید برای چه ما را تو این زندان مرگ انداخته‌اند؟

به شنیدن این کلمات آقای فرنگی‌مآب از طاقچه پایین پریده و کتاب را دولا کرده و در جیب گشاد پالتو چپانده و با لب خندان به طرف رمضان رفته و برادر، برادر گویان دست دراز کرد که به رمضان دست بدهد. رمضان ملتفت مسئله نشد و خود را کمی عقب کشید و جناب خان هم مجبور شدند دست خود را بی‌خود به سبیل خود ببرند و محض خالی نبودن عریضه دست دیگر را هم به میدان آورده و سپس هر دو را روی سینه گذاشته و دو انگشت ابهام را در سوراخ آستین جلیقه جا داده و با هشت رأس انگشت دیگر روی پیش سینه‌ی آهاردار بنای تنبک زدن را گذاشته و با لهجه‌ای نمکین گفت: ای دوست و هموطن عزیز! چرا ما را اینجا گذاشته‌اند؟ من هم ساعت‌های طولانی هر چه کله‌ی خود را حفر می‌کنم آبسولومان چیزی نمی‌یابم نه چیز پوزیتیف نه چیز نگاتیف. آبسولومان آیا خیلی کومیک نیست که من جوان دیپلمه از بهترین فامیل را برای یک... یک کریمینل بگیرند و با من رفتار بکنند مثل با آخرین آمده؟ ولی از دسپوتیسم هزار ساله و بی قانانی و آربیترر که میوه‌جات آن است هیج تعجب‌آورنده نیست. یک مملکت که خود را افتخار می‌کند که خودش را کنستیتوسیونل اسم بدهد باید تریبونال‌های قانانی داشته باشد که هیچ کس رعیت به ظلم نشود. برادر من در بدبختی! آیا شما اینجور پیدا نمی‌کنید؟

رمضان بیچاره از کجا ادراک این خیالات عالی برایش ممکن بود و کلمات فرنگی به جای خود دیگر از کجا مثلا می‌توانست بفهمد که حفر کردن کله ترجمه‌ی تحت‌اللفظی اصطلاحی است فرانسوی و به معنی فکر و خیال کردن است و به جای آن در فارسی می‌گویند هرچه خودم را می‌کشم... یا هرچه سرم را به دیوار می‌زنم... و یا آن که رعیت به ظلم ترجمه‌ی اصطلاح دیگر فرانسوی است و مقصود از آن طرف ظلم واقع شدن است. رمضان از شنیدن کلمه‌ی رعیت و ظلم پیش عقل نافص خود خیال کرد که فرنگی‌مآب او را رعیت و مورد ظلم و اجحاف ارباب ملک تصور نموده و گفت: نه آقا، خانه زاد شما رعیت نیست. همین بیست قدمی گمرک خانه شاگرد قهوه‌چی هستم!

جناب موسیو شانه‌ای بالا انداخته و با هشت انگشت به روی سینه قایم ضربش را گرفته و سوت زنان بنای قدم زدن را گذاشته و بدون آن که اعتنایی به رمضان بکند دنباله‌ی خیالات خود را گرفته و می‌گفت: رولوسیون بدون اولوسیون یک چیزی است که خیال آن هم نمی‌تواند در کله داخل شود! ما جوان‌ها باید برای خود یک تکلیفی بکنیم در آنچه نگاه می‌کند راهنمایی به ملت. برای آنچه مرا نگاه می‌کند در روی این سوژه یک آرتیکل درازی نوشته‌ام و با روشنی کور کننده‌ای ثابت نموده‌ام که هیچ کس جرأت نمی‌کند روی دیگران حساب کند و هر کس به اندازه‌ی... به اندازه‌ی پوسیبیلیته‌اش باید خدمت بکند وطن را که هر کس بکند تکلیفش را! این است راه ترقی! والا دکادانس ما را تهدید می‌کند. ولی بدبختانه حرف‌های ما به مردم اثر نمی‌کند. لامارتین در این خصوص خوب می‌گوید... و آقای فیلسوف بنا کرد به خواندن یک مبلغی شعر فرانسه که از قضا من هم سابق یکبار شنیده و می‌دانستم مال شاعر فرانسوی ویکتور هوگو است و دخلی به لامارتین ندارد.

رمضان از شنیدن این حرف‌های بی سر و ته و غریب و عجیب دیگر به کلی خود را باخته و دوان دوان خود را به پشت در محبس رسانده و بنای ناله و فریاد و گریه را گذاشت و به زودی جمعی در پشت در آمده و صدای نتراشیده و نخراشیده‌ای که صدای شیخ حسن شمر پیش آن لحن نکیسا بود از همان پشت در بلند شد و گفت: مادر فلان! چه دردت است حیغ و ویغ راه انداخته‌ای. مگر ...ات را می‌کشند این چه علم شنگه‌ای است! اگر دست از این جهود بازی و کولی گری برنداری وامی‌دارم بیایند پوزه بندت بزنند...! رمضان با صدایی زار و نزار بنای التماس و تضرع را گذاشته و می‌گفت: آخر ای مسلمانان گناه من چیست؟ اگر دزدم بدهید دستم را ببرند، اگر مقصرم چوبم بزنند، ناخنم را بگیرند، گوشم را به دروازه بکوبند، چشمم را درآورند، نعلم بکنند. چوب لای انگشتهایم بگذارند، شمع آجینم بکنند ولی آخر برای رضای خدا و پیغمیر مرا از این هولدونی و از گیر این دیوانه‌ها و جنی‌ها خلاص کنید! به پیر، به پیغمبر عقل دارد از سرم می‌پرد. مرا با سه نفر شریک گور کرده‌اید که یکیشان اصلا سرش را بخورد فرنگی است و آدم اگر به صورتش نگاه کند باید کفاره بدهد و مثل جغد بغ کرده آن کنار ایستاده با چشم‌هایش می‌خواهد آدم را بخورد. دو تا دیگرشان هم که یک کلمه زبان آدم سرشان نمی‌شود و هر دو جنی‌اند و نمی‌دانم اگر به سرشان بزند و بگیرند من مادر مرده را خفه کنند کی جواب خدا را خواهد داد...؟

بدبخت رمضان دیگر نتوانست حرف بزند و بغض بیخ گلویش را گرفته و بنا کرد به هق هق گریه کردن و باز همان صدای نفیر کذایی از پشت در بلند شد و یک طومار از آن فحش‌های دو آتشه به دل پردرد رمضان بست.

دلم برای رمضان خیلی سوخت. جلو رفتم، دست بر شانه‌اش گذاشته گفتم:پسر جان، من فرنگی کجا بودم. گور پدر هرچه فرنگی هم کرده! من ایرانی و برادر دینی توام. چرا زهره‌ات را باخته‌ای؟ مگر چه شد؟ تو برای خودت جوانی هستی. چرا این طور دست و پایت را گم کرده‌ای...؟

رمضان همین که دید خیر راستی راستی فارسی سرم می‌شود و فارسی راستاحسینی باش حرف می‌زنم دست مرا گرفت و حالا نبوس و کی ببوس و چنان ذوقش گرفت که انگار دنیا را بش داده‌اند و مدام می‌گفت: هی قربان آن دهنت بروم! والله تو ملائکه‌ای! خدا خودش تو را فرستاده که جان مرا بخری! گفتم: پسر جان آرام باش. من ملائکه که نیستم هیچ، به آدم بودن خودم هم شک دارم. مرد باید دل داشته باشد. گریه برای چه؟ اگر هم‌قطارهایت بدانند که دستت خواهند انداخت و دیگر خر بیار و خجالت بار کن... گفت: ای درد و بلات به جان این دیوانه‌ها بیفتد! به خدا هیچ نمانده بود زهره‌ام بترکد. دیدی چه طور این دیوانه‌ها یک کلمه حرف سرشان نمی‌شود و همه‌اش زبان جنی حرف می‌زنند؟

گفتم: داداش جان اینها نه جنی‌اند نه دیوانه، بلکه ایرانی و برادر وطنی و دینی ما هستند! رمضان از شنیدن این حرف مثلی اینکه خیال کرده باشد من هم یک چیزیم می‌شود نگاهی به من انداخت و قاه قاه بنای خنده را گذاشته و گفت تو را به حضرت عباس آقا دیگر شما مرا دست نیندازید. اگر اینها ایرانی بودند چرا از این زبان‌ها حرف می‌زنند که یک کلمه‌‌اش شبیه به زبان آدم نیست؟ گفتم رمضان این هم که اینها حرف می‌زنند زبان فارسی است منتهی... ولی معلوم بود که رمضان باور نمی‌کرد و بینی و بین‌الله حق هم داشت و هزار سال دیگر هم نمی‌توانست باور کند و من هم دیدم زحمتم هدر است و خواستم از در دیگری صحبت کنم که یک دفعه در محبس چهارطاق باز شد و آردلی وارد و گفت یالله! مشتلق مرا بدهید و بروید به امان خدا. همه‌تان آزادید...

رمضان به شنیدن این خبر عوض شادی خودش را چسباند به من و دامن مرا گرفته و می‌گفت والله من می‌دانم اینها هروقت می‌خواهند یک بندی را به دست میرغضب بدهند این جور می‌گویند، خدایا خودت به فریاد ما برس! ولی خیر معلوم شد ترس و لرز رمضان بی‌سبب است. مأمور تذکره صبحی عوض شده و به جای آن یک مأمور تازه‌ی دیگری رسیده که خیلی جا سنگین و پرافاده است و کباده‌ی حکومت رشت را می‌کشد و پس از رسیدن به انزلی برای اینکه هرچه مأمور صبح ریسیده بود مأمور عصر چله کرده باشد اول کارش رهایی ما بوده. خدا را شکر کردیم می‌خواستیم از در محبس بیرون بیاییم که دیدیم یک جوانی را که از لهجه و ریخت و تک و پوزش معلوم می‌شد از اهل خوی و سلماس است همان فراش‌های صبحی دارند می‌آورند به طرف محبس و جوانک هم با یک زبان فارسی مخصوصی که بعدها فهمیدم سوغات اسلامبول است با تشدد هرچه تمام‌تر از موقعیت خود تعرض می‌نمود و از مردم استرحام می‌کرد و رجا داشت که گوش به حرفش بدهند. رمضان نگاهی به او انداخته و با تعجب تمام گفت بسم الله الرحمن الرحیم این هم باز یکی. خدایا امروز دیگر هرچه خل و دیوانه داری اینجا می‌فرستی! به داده شکر و به نداده‌ات شکر!

خواستم بش بگویم که این هم ایرانی و زبانش فارسی است ولی ترسیدم خیال کند دستش انداخته‌ام و دلش بشکند و به روی بزرگواری خودمان نیاوردیم و رفتیم در پی تدارک یک درشکه برای رفتن به رشت و چند دقیقه بعد که با جناب شیخ و خان فرنگی‌مآب دانگی درشکه‌ای گرفته و در شرف حرکت بودیم دیدیم رمضان دوان دوان آمد یک دستمال آجیل به دست من داد و یواشکی در گوشم گفت ببخشید زبان درازی می‌کنم ولی والله به نظرم دیوانگی اینها به شما هم اثر کرده والا چه طور می‌شود جرات می‌کنید با اینها همسفر شوید! گفتم رمضان ما مثل تو ترسو نیستیم! گفت دست خدا به همراهتان، هر وقتی که از بی‌همزبانی دلتان سر رفت از این آجیل بخورید و یادی از نوکرتان بکنید. شلاق درشکه‌چی بلند شد و راه افتادیم و جای دوستان خالی خیلی هم خوش گذشت و مخصوصا وقتی که در بین راه دیدیم که یک مأمور تذکره‌ی تازه‌ای با چاپاری به طرف انزلی می‌رود کیفی کرده و آنقدر خندیدیم که نزدیک بود روده‌بر بشویم.




mamane arya

1388/3/1 3:59 ق.ظ


آنچه آورده شد داستان کوتاه فارسی شکر است از کتاب یکی بودیکی نبود جمال زاده است که به نظر در ابتدا جمالزاده آن را تنها بیشتر در غالب یک یادداشت شخصی نوشته بود و خود هم نمی دانست بعدها آ ن را به عنوان پایه داستان نویسی معاصر بر خواهند گزید.


اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
خاطرات سید محمد علی جمالزاده

نویسنده : سید محمدعلى جمالزاده
به کوشش : ایرج افشار
به کوشش : على دهباشى
ناشر : سخن - تهران
چاپ دوم، 1380 شمسى
نوع جلد : گالینگور
قطع : وزیری
تعداد صفحه 399
نوع چاپ : چاپی
زبان : فارسی
وزن : 575 گرم
رده کنگره : 4آ/8008 PIR
شابک : 964-6961-02-9
قیمت: 8.13$





--------------------------------------------------------------------------------



آنچه به نام(خاطرات جمالزاده) در این مجموعه به چاپ رسیده نوشته‌هایی است که به حوادث و سوانح زندگی(سید محمدعلی جمال‌زاده) مرتبط می‌شود. بعضی از این نوشته‌ها پیش از این در مجله‌های(راهنمای کتاب), (یغما) و (آینده) به طبع رسیده است.
در پایان کتاب زندگی نامه ای مفصل از محمدعلی جمالزاده به قلم ایرج افشار است که همراه با فهرست آثار و فهرست مقالات و نامه ها و اسنادی چند بسیار سودمند است.
بخش نهایی کتاب، شامل تعداد زیادی از عکسهای جمالزاده و دوستان اوست که برخی از آنها برای بار اول به همت ایرج افشار منتشر شده اند.


فهرست کتاب :


سرگذشت جمالزاده به قلم خودش با مقدمه سید حسن تقی زاده
یادگارهاِ دوره تحصیل
سوانحِ از زندگی
زندگی من
روزنامه و مجله کاوه
واقعه شوم بین راه بغداد و حلب
شهید راه آزادی سید جمال واعظ اصفهانی
صحبتهای علمی و ادبی ایرانیان برلین (به کوشش ایرج افشار)
محفل ادبی ایرانیان در برلین (یادگارهایی از روزگار جوانی جمالزاده)
شنیده ها از سید ضیاءالدین طباطبایی (تقریرات سید ضیاء و کتاب سیاه او)
اسلحه دروغ
زندگی و آثار جمالزاده/ ایرج افشار
عکس های جمالزاده



اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
این هم وبلاگی که درش با ذکر منبع گفته شده پدر ایشون یهودی هست

http://purochistaazad.blogfa.com/post-85.aspx


(البته خیلی هم مهم نیست فقط برای کنجکاوی میخواستم بدونم )


یگانه

1388/3/1 1:23 ب.ظ


این هم وبلاگی از عکسهای جمالزاده در دوره های مختلف زندگی (پدر پیری بسوزه که با آدم چه میکنه)

http://behshad.malakut.org/archives/2008/03/


یگانه

1388/3/1 1:39 ب.ظ


این یکی دیگه خیلی دردناک هست (هرآدمی آرزوهایی داره که بهش نمیرسه چه در زمان حیات چه با مرگ)

جمالزاده زمستان 1376 در ژنو درگذشت. او پنجاه و سه سال پیش از آن(خرداد 1323) در پایان کتاب سر و ته یک کرباس نوشت:
" در این آخر عمری تنها آرزویی که دارم این است که در همان جایی که نیم قرن پیش به خشت و خاک افتاده ام همان جا نیز به خاک بروم و پس از طی دوره ی پر نشیب و فراز عمر، خواب واپسین را در جوار زاینده رود دل نواز سر به دامان تخت فولاد مهمان نواز نهاده دیده از هستی پر غنج و دلال و پر رنج و ملال بربندم."
اما ای بسا آرزو که خاک شده است. او به جای آرمیدن بر کناره ی زاینده رود کنار دریاچه ی لمان به خاک رفت.

برگرفته از ضمیمه ی کتاب قصه های کوتاه برای بچه های ریش دار.

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
این مطالب رو امروز خوندم به نظرم جالب اومد ... شما هم بد نیست بخونین :





رئالیسم در آثار جمالزاده

محمد شریفی





اشاره:

1.کشف و بیان واقعیتها. 2. توجه به سرزمین خود و دیگر سرزمینها. 3. باور به تاریخ، به‌ عنوان زمینه‌ای برای آگاهی بیشتر 4ـ تشریح جزئیات. 5ـ همراهی کردن با قهرمانان داستان تا دم مرگ. 6. دوری از الهام به عنوان عامل تخیل. 7. توجه به عینیت، مثل یک تماشاگر. 8. معمولی بودن قهرمان داستان. 9. تنوع موضوعات. 10. عدم وحدت مصنوعی. 11. توصیف صحنه‌های داستان، صرفا‌ً برای آگاهی بیشتر.

1. کشف بیان واقعیتها

موضوعاتی که جمالزاده به‌عنوان موضوع داستان قرار می‌دهد عمدتا‌ً مد‌ّ‌عی کشف و بیان واقعیتهاست. چرا که همگی ملموس و محسوس هستند و فضای داستانها برای خواننده رؤیایی، متمایل به اساطیر و تخیل نیست؛ بیان واقعیتهای اجتماع است. به‌عنوان مثال، راه آب نامه حکایت مردی است که از سفر فرنگ (در دوره تحصیلاتش) برای شرکت در عروسی خواهرش به ایران می‌آید. اما پس از انجام مراسم عروسی، بامشکل راه آب خانه روبه‌رو می‌شود؛ و حل این مشکل، فضای کلی داستان را در بر می‌گیرد؛ که در واقع بیان واقعیتهای آشکار در نوع ارتباطات، خلقیات و رفتارهای مردم آن روز ایران است. یا در داستان فارسی شکر است، حکایت وضعیت زبان در جامعه ایران که بر 4 دسته تقسیم می‌شوند.

الف) زبان ملایان عربی‌دان عربی‌گو.

ب) فرنگ رفتگان فرنگی گو.

ج) مردم عامه و بی‌سواد‌‌ِ بی‌خبر از علم و زبان روز.

د) زبان خود راوی؛ که زبان ساده و قابل فهم و فارسی است.

درواقع، این گونه‌های مختلف زبان، که در جامعه ایران حضور داشته است، واقعیاتی است1؛ که جمالزاده می‌‌خواهد این مشکل را از طریق شخصیتهای داستانش بیان کند و راه حل خود را نیز از طریق شخصیت راوی، ارائه دهد.

2.توجه به سرزمین خود یا دیگر سرزمینها

نویسنده واقعگرا موضوع داستانش و فضای آن در سرزمین واقعی است. که یا می‌تواند در مورد سرزمین خودش باشد ‌ـ‌ که اطلاعات و آگاهی او از آن بیشتر است‌ ـ‌ یا در مورد سرزمینهایی که از آنها شناخت دارد. به همین دلیل است که فلوبر پیش از نوشتن سالامبو به تونس سفر می‌کند و یا نورماندی در آثار فلوبر و موپاسان، بری در آثار ژرر ساند، استکهلم در آثار استریندبرگ، سیسیل در آثار ورگا، و رومانی در آثار امنیسکو جای مهمی را اشغال کرده‌اند.2 واقعیتگرایان عموما‌ً ترجیح می‌دهند که در مورد سرزمین خودشان بنویسند. مثل جمالزاده، که تمامی وقایع داستانهایش در ایران اتفاق می‌افتد. گرچه شناخت جمالزاده از ایران، بیشتر به زمانهایی که او در آن بود، و نقل قولهایی که شنیده است، برمی‌گردد. و این، یکی از ایرادهایی است که به او وارد ساختند.

3. تاریخ زمینه‌ای برای آگاهی دقیق‌تر

تاریخ نیز الهام‌بخش آثار رئالیستی متعددی است؛ از سالامبوی فلوبر گرفته تا رمانهای هنر‌یک سینکویج، که لهستان بین سالهای 1648 ـ 1672 را بازسازی می‌کند. اما رمان‌نویس رئالیست، تاریخ را هم زمینه‌ای برای آگاهی دقیق تلقی می‌کند، نه سرچشمه‌ای برای خیالبافی3. در داستانهای کوتاه جمالزاده، قضیه تاریخی مشخصی ترسیم نمی‌شود. ولی گاه یک خبر در یک روزنامه که جنبة تاریخی دارد و یک قضیه تاریخی می‌تواند باشد، موضوع داستان قرار می‌گیرد. به‌عنوان مثال، در داستان جان دادن به مرده در مجموعه آسمان و ریسمان، که حکایت نجات مریضی است که دچار مرگ مغزی شده است، یا داستان دوستی خاله خرسه در مجموعه داستان یکی بود یکی نبود، منشأ داستان یک قضیه تاریخی است، و بیان اوضاع در تاریخی مشخص از ایران. اما هدف نویسنده، صرفا‌ً ارائه یک مقطع تاریخی نیست. یعنی مثلاً تاریخ جنگ را به داستان روایت نمی‌کند، بلکه یک قضیه تاریخی که در موقع جنگ عمومی و زد و خوردهای ملی‍ّون ایرانی و روسها را در اطراف کرمانشاه در اوایل سنه 1334 رخ داده است، بیان می‌کند.






مسیحا

1388/3/2 2:40 ب.ظ



4. تشریح جزئیات

این ویژگی در آثار جمالزاده کاملا‌ً قابل تطبیق است. یعنی او سعی کند برای ترسیم شخصیتها و موقعیتهای آنان در ذهن خواننده آنها را از دید یک گزارشگر عینی با دقت توصیف کند. وقتی گاری حاضر شد، حبیب‌الله کلاه نمدی بروجردی بر سر، کمربند ابریشمی یزدی بر کمر، (ک‍َپ‍َن‍َک4) کردی بر دوش، گیوة آجیده اصفهانی بر پا، زبر و زرنگ و تر و فرز و خندان، جفت زد بالای گاری، و به دوستان و‌ آشنایانی که پایین بودند گفت: خوب دیگر! اگر ما را ندیدید، حلالمان کنید.5 یا در داستان راه آب نامه، نمونه‌ای دیگر از تشریح جزئیات دیده می‌شود:
و پیشخدمت را صدا کرده، سپرد چای تازه دم کنند و نان روغنی و نان پا دراز بیاورند. کلید از جیب درآورده، از کشو میز تحریر خود شیشه آبلیموی مخصوص خودش را بیرون آورده، گفت: بگذار بفرستم از مغازة میوه فروشی خیابان اسلامبول، برایت خربزة گرگاب بیاورند بخوری، شستت حال بیاید.6
البته، نمونه‌ها بسیار است (در یکی بود، یکی نبود و سایر داستانها)؛ که از ذکر آنها صرف‌ نظر کردیم.

5. همراهی کردن با قهرمانان داستان تا دم مرگ7

می‌توان گفت:‌ داستانهای جمالزاده خصیصه رئالیستی دارد؛ به این دلیل که در تمام داستانهایش، قهرمانان و شخصیتها را دنبال می‌کند، تا جایی که خواننده را اقناع می‌کند. به عنوان مثال، در داستان جان دادن به مردن از مجموعه آسمان و ریسمان، شخصیت اصلی داستان لو. لاندو، بعد از مقدمه‌ای، وارد داستان می‌شود، و تمام وقایع (تصادف او، مرگ مغزی او، تلاش پزشکان برای برگرداندن زندگی به وی) گزارش می‌شود؛ تا زمانی که لاندو سلامتی خود را باز می‌یابد، و در نهایت، به دفتر کارش برمی‌گردد. یا در داستان راه آب نامه، شخصیت اصلی داستان که از فرنگ برگشته است، بعد از مراسم عروسی خواهرش، با مشکل راه آب خانه (آب اهالی از طریق لوله، از منبع مشخصی برای اهالی محل تأمین می‌شود و در حوضهای وسط خانه آب مصرفی آنها جمع می‌شود) روبه‌رو می‌شود. سرگذشت این شخص، در تمام مدتی که به حل این مشکل می‌پردازد و نتیجة بدی را که از این اقدام خودش می‌گیرد، برای ما روایت می‌کند.
اگر بخواهیم مثالی دیگر بیاوریم، در داستان درد دل ملاقربانعلی از مجموعه یکی بود یکی نبود، تمام زندگی قهرمان داستان ـ که ملاقربانعلی باشد ـ برای خواننده روایت می‌شود. لازم به توضیح است، همراهی کردن جمالزاده با شخصیتهای داستان، تا دم مرگ آنها نیست. اما آنچه را که مربوط به موضوع است، دقیقاً از آغاز تا انتها بیان، و خواننده را اقناع می‌کند.

6. دوری از ابهام، به عنوان عامل تخیل

در داستانهای جمالزاده، واقعیتگرایی اساس کار است8. او، به دنبال تخیلات خویش نیست، و تخیل ـ جز در حد‌ّ معمول در رئالیسم‌ ـ در داستانهایش نقش ندارد. اصولا‌ً رئالیستها این‌گونه فکر می‌کند که اگر نویسنده افکار خود را به دست الهامات و تخیلات بدهد، از مشاهده باز می‌ماند. به عقیده فلوبر، الهام که در همه هنرها زیانبخش است، در هنر رمان‌نویس این زبانش دو برابر می‌شود. زیرا گذشته از اینکه نمی‌گذارد نویسنده، آگاهانه از همة امکانات هنرش استفاده کند، او را از کوشش صبورانه و جایگاهی که مواد لازم را برای اثرش فراهم می‌کند، یعنی از مشاهده، باز می‌دارد.
در داستان دوستی خاله خرسه نیز ما می‌بینیم که راوی داستان، آنچه را که هست به صورت عینی به تصویر می‌کشد.
خلاصه، روسه9 دیگر سرش را از زیر عبا در نیاورد، مگر وقتی که گاری رسید مقابل قطعه سنگی قدیمی‌‌ساز که دم دهکدة کنگاور واقع است. و در دالان قلعه، یک دسته قزاق روسی آتش روشن کرده، و دور آن را گرفته، و با صدای شراب‌آلود، آوازخوانی می‌کردند.10
در داستانهای جمالزاده، موضوع داستان از تخیل صرف او نشئت نمی‌گیرد. بلکه به گونه‌ای است که خواننده کاملا‌ً احساس می‌کند که یک فضای واقعی در حال توصیف شدن است؛ چه در موارد جزئی و صحنه‌‌های مختلف، و چه در فضای کلی داستان. مثلاً در داستان اهل حق و صفا نیز نویسنده، به آنچه که وجود داشته می‌پردازد، نه آنچه فکر می‌کند باید باشد:
مولانا در کوچه تنگ و تاریک بسیار کثیفی در روی سکوی دکان محقر خرابه‌ای که در جنب معبد یهودیها واقع بود، گنبد کوچکی را نشان داد و گفت: هرگز حدس نخواهی زد که این گنبد، چه معنی دارد.11
در کل داستان هم، مناطقی که راوی و قهرمان داستان می‌بیند، جنبه واقعیت دارد.

7. توجه به عینیت

این ویژگی، که به نوعی در ویژگی قبل نیز قابل درک بود نیز، با تأکید بیشتری، این گونه توضیح می‌دهد که هنگامی که نویسنده رئالیست، از الهام، که عامل تخیل است، دوری می‌کند، طبیعتا‌ً به حقایق و وقایع روی می‌آورد. بنابراین، عینیت قضایا برای او مهم است؛ و به توصیف عینیت، مثل یک تماشاگر می‌پردازد. تفاوت عینیتگرایی داستان‌نویس رئالیست با مورخ عینیتگرا هم در اینجاست که نویسنده به بیان دیدگاههای خود به شکل هنری و غیر مستقیم، در لابه‌لای حوادث داستان می‌پردازد. جمالزاده هم، در بسیاری از داستانهایش، همین نقش را دارد. به عنوان مثال، در داستان شب زنده‌داری‌از مجموعه سر و ته یک کرباس، راوی به همراه مولانا قصد گردش شبانه و پیاده‌روی را دارد؛ و در این میان، مولانا به ذکر حکایتی از تاریخ اصفهان، از آغاز تا زمان مؤلف می‌پردازد، و حکومتهای حاکم وا تفاقات و حوادثی چون قحطی و... را تشریح می‌کند. حتی در داستان درد دل ملا قربانعلی، که می‌توان گفت رمانتیک‌ترین داستان جمالزاده است، تخیل و احساس‌گرایی، چندان نقشی ندارد؛ و داستان، تنها بیانی واقعی از حال یک عاشق است. او نه کارهای غیر معقول می‌کند و نه به دنبال تصورات و تخیلاتش صفحات داستان را پر می‌کند. رمانتیک‌ترین قسمت داستان، جایی است که قرار است دختر همسایه که تا حدود شفا یافته، وجه مورد نظر را از طرف پدرش، شخصاً به ذاکر سید‌الشهدا، یعنی ملا قربانعلی بدهد. دو هزاری به زمین می‌افتد. دختر برای برداشتن آن خم می‌شود. در حالی که با چادر، کاملا‌ً خود را پوشانیده، دفعتا‌ً چادرش در درخت گل سرخی گیر می‌کند و از سرش می‌آفتد. که صحنة کاملاً قابل احساس و ملموسی است و جنبه تخیلی در آن دیده نمی‌شود. در ادامه نیز، وقایع طبیعی ذکر می‌شوند؛ و حتی با مرگ دختر ـ‌ بدون هیچ ارتباط دیگری بین او و ملاقربانعلی ـ‌او عملاً از صحنه دور می‌شود.




4. تشریح جزئیات

این ویژگی در آثار جمالزاده کاملا‌ً قابل تطبیق است. یعنی او سعی کند برای ترسیم شخصیتها و موقعیتهای آنان در ذهن خواننده آنها را از دید یک گزارشگر عینی با دقت توصیف کند. وقتی گاری حاضر شد، حبیب‌الله کلاه نمدی بروجردی بر سر، کمربند ابریشمی یزدی بر کمر، (ک‍َپ‍َن‍َک4) کردی بر دوش، گیوة آجیده اصفهانی بر پا، زبر و زرنگ و تر و فرز و خندان، جفت زد بالای گاری، و به دوستان و‌ آشنایانی که پایین بودند گفت: خوب دیگر! اگر ما را ندیدید، حلالمان کنید.5 یا در داستان راه آب نامه، نمونه‌ای دیگر از تشریح جزئیات دیده می‌شود:
و پیشخدمت را صدا کرده، سپرد چای تازه دم کنند و نان روغنی و نان پا دراز بیاورند. کلید از جیب درآورده، از کشو میز تحریر خود شیشه آبلیموی مخصوص خودش را بیرون آورده، گفت: بگذار بفرستم از مغازة میوه فروشی خیابان اسلامبول، برایت خربزة گرگاب بیاورند بخوری، شستت حال بیاید.6
البته، نمونه‌ها بسیار است (در یکی بود، یکی نبود و سایر داستانها)؛ که از ذکر آنها صرف‌ نظر کردیم.

5. همراهی کردن با قهرمانان داستان تا دم مرگ7

می‌توان گفت:‌ داستانهای جمالزاده خصیصه رئالیستی دارد؛ به این دلیل که در تمام داستانهایش، قهرمانان و شخصیتها را دنبال می‌کند، تا جایی که خواننده را اقناع می‌کند. به عنوان مثال، در داستان جان دادن به مردن از مجموعه آسمان و ریسمان، شخصیت اصلی داستان لو. لاندو، بعد از مقدمه‌ای، وارد داستان می‌شود، و تمام وقایع (تصادف او، مرگ مغزی او، تلاش پزشکان برای برگرداندن زندگی به وی) گزارش می‌شود؛ تا زمانی که لاندو سلامتی خود را باز می‌یابد، و در نهایت، به دفتر کارش برمی‌گردد. یا در داستان راه آب نامه، شخصیت اصلی داستان که از فرنگ برگشته است، بعد از مراسم عروسی خواهرش، با مشکل راه آب خانه (آب اهالی از طریق لوله، از منبع مشخصی برای اهالی محل تأمین می‌شود و در حوضهای وسط خانه آب مصرفی آنها جمع می‌شود) روبه‌رو می‌شود. سرگذشت این شخص، در تمام مدتی که به حل این مشکل می‌پردازد و نتیجة بدی را که از این اقدام خودش می‌گیرد، برای ما روایت می‌کند.
اگر بخواهیم مثالی دیگر بیاوریم، در داستان درد دل ملاقربانعلی از مجموعه یکی بود یکی نبود، تمام زندگی قهرمان داستان ـ که ملاقربانعلی باشد ـ برای خواننده روایت می‌شود. لازم به توضیح است، همراهی کردن جمالزاده با شخصیتهای داستان، تا دم مرگ آنها نیست. اما آنچه را که مربوط به موضوع است، دقیقاً از آغاز تا انتها بیان، و خواننده را اقناع می‌کند.

6. دوری از ابهام، به عنوان عامل تخیل

در داستانهای جمالزاده، واقعیتگرایی اساس کار است8. او، به دنبال تخیلات خویش نیست، و تخیل ـ جز در حد‌ّ معمول در رئالیسم‌ ـ در داستانهایش نقش ندارد. اصولا‌ً رئالیستها این‌گونه فکر می‌کند که اگر نویسنده افکار خود را به دست الهامات و تخیلات بدهد، از مشاهده باز می‌ماند. به عقیده فلوبر، الهام که در همه هنرها زیانبخش است، در هنر رمان‌نویس این زبانش دو برابر می‌شود. زیرا گذشته از اینکه نمی‌گذارد نویسنده، آگاهانه از همة امکانات هنرش استفاده کند، او را از کوشش صبورانه و جایگاهی که مواد لازم را برای اثرش فراهم می‌کند، یعنی از مشاهده، باز می‌دارد.
در داستان دوستی خاله خرسه نیز ما می‌بینیم که راوی داستان، آنچه را که هست به صورت عینی به تصویر می‌کشد.
خلاصه، روسه9 دیگر سرش را از زیر عبا در نیاورد، مگر وقتی که گاری رسید مقابل قطعه سنگی قدیمی‌‌ساز که دم دهکدة کنگاور واقع است. و در دالان قلعه، یک دسته قزاق روسی آتش روشن کرده، و دور آن را گرفته، و با صدای شراب‌آلود، آوازخوانی می‌کردند.10
در داستانهای جمالزاده، موضوع داستان از تخیل صرف او نشئت نمی‌گیرد. بلکه به گونه‌ای است که خواننده کاملا‌ً احساس می‌کند که یک فضای واقعی در حال توصیف شدن است؛ چه در موارد جزئی و صحنه‌‌های مختلف، و چه در فضای کلی داستان. مثلاً در داستان اهل حق و صفا نیز نویسنده، به آنچه که وجود داشته می‌پردازد، نه آنچه فکر می‌کند باید باشد:
مولانا در کوچه تنگ و تاریک بسیار کثیفی در روی سکوی دکان محقر خرابه‌ای که در جنب معبد یهودیها واقع بود، گنبد کوچکی را نشان داد و گفت: هرگز حدس نخواهی زد که این گنبد، چه معنی دارد.11
در کل داستان هم، مناطقی که راوی و قهرمان داستان می‌بیند، جنبه واقعیت دارد.

7. توجه به عینیت

این ویژگی، که به نوعی در ویژگی قبل نیز قابل درک بود نیز، با تأکید بیشتری، این گونه توضیح می‌دهد که هنگامی که نویسنده رئالیست، از الهام، که عامل تخیل است، دوری می‌کند، طبیعتا‌ً به حقایق و وقایع روی می‌آورد. بنابراین، عینیت قضایا برای او مهم است؛ و به توصیف عینیت، مثل یک تماشاگر می‌پردازد. تفاوت عینیتگرایی داستان‌نویس رئالیست با مورخ عینیتگرا هم در اینجاست که نویسنده به بیان دیدگاههای خود به شکل هنری و غیر مستقیم، در لابه‌لای حوادث داستان می‌پردازد. جمالزاده هم، در بسیاری از داستانهایش، همین نقش را دارد. به عنوان مثال، در داستان شب زنده‌داری‌از مجموعه سر و ته یک کرباس، راوی به همراه مولانا قصد گردش شبانه و پیاده‌روی را دارد؛ و در این میان، مولانا به ذکر حکایتی از تاریخ اصفهان، از آغاز تا زمان مؤلف می‌پردازد، و حکومتهای حاکم وا تفاقات و حوادثی چون قحطی و... را تشریح می‌کند. حتی در داستان درد دل ملا قربانعلی، که می‌توان گفت رمانتیک‌ترین داستان جمالزاده است، تخیل و احساس‌گرایی، چندان نقشی ندارد؛ و داستان، تنها بیانی واقعی از حال یک عاشق است. او نه کارهای غیر معقول می‌کند و نه به دنبال تصورات و تخیلاتش صفحات داستان را پر می‌کند. رمانتیک‌ترین قسمت داستان، جایی است که قرار است دختر همسایه که تا حدود شفا یافته، وجه مورد نظر را از طرف پدرش، شخصاً به ذاکر سید‌الشهدا، یعنی ملا قربانعلی بدهد. دو هزاری به زمین می‌افتد. دختر برای برداشتن آن خم می‌شود. در حالی که با چادر، کاملا‌ً خود را پوشانیده، دفعتا‌ً چادرش در درخت گل سرخی گیر می‌کند و از سرش می‌آفتد. که صحنة کاملاً قابل احساس و ملموسی است و جنبه تخیلی در آن دیده نمی‌شود. در ادامه نیز، وقایع طبیعی ذکر می‌شوند؛ و حتی با مرگ دختر ـ‌ بدون هیچ ارتباط دیگری بین او و ملاقربانعلی ـ‌او عملاً از صحنه دور می‌شود.



مسیحا

1388/3/2 3:10 ب.ظ



8. واقعی و عادی بودن قهرمان داستان

در داستانهای واقعیتگرا، شخصیتها افرادی واقعی و از میان اجتماع به نظر می‌رسند. آنها افرادی عادی هستند، که نویسنده آنها را قهرمان داستان می‌کند؛ اعمال و رفتارشان کاملاً رفتار یک فرد عادی در جامعه است؛ و فقط نویسنده در راه رسیدن به هدف خود آنان را مد نظر قرار می‌دهد و مسیر زندگی‌شان را دنبال می‌کند. جذابیتهای آنان به‌خاطر قدرت نویسنده در بیان حال ایشان است، نه انجام کارهای تخیلی و محی‍ّر‌العقول.
در داستانهای جمالزاده نیز، این اصل رعایت شده است؛ و در هیچ یک از داستانهایش، اشخاص غیر طبیعی نیستند.

9. تنوع موضوعات

اگر بخواهیم این ویژگی را به این معنا در نظر بگیریم که موضوعات و وقایع گوناگونی در مسیر داستان اتفاق می‌افتند، می‌توان گفت: به دلیل نوع کار جمالزاده که داستان کوتاه‌نویسی است، این ویژگی، در کل آثار او قابل مشاهده نیست؛ جز در بعضی از داستانهایش مانند آسمان و ریسمان؛ که راوی به همراه مولانا گردشی را شروع می‌کنند؛ و تا پایان، هر ماجرایی مانند یک پرده نمایش، فصلی از داستان را شکل می‌دهد. اما همان‌گونه که می‌دانیم، جمالزاده به‌ عنوان نویسنده داستانهای کوتاه مشهور است. و در تعریف این‌ گونه داستانها، ادگار آلن پو چنین می‌گوید: نویسنده باید بکوشد تا خواننده را تحت اثر واحدی که اثرات دیگر مادون آن باشد قرار دهد. و چنین اثری، تنها داستانی می‌تواند باشد که خواننده در یک نشست که از دو ساعت تجاوز نکند، و چنین اثری، تنها داستانی می‌تواند باشد که خواننده در یک نشست که از دو ساعت تجاوز نکند، تمام آن را بخواند.12 بنابراین نباید انتظار داشت در داستانهای کوتاه جمال‌زاده، تنوع موضوعات، گستردگی خاصی داشته باشد.

10. عدم وحدت مصنوعی

در داستانهای واقعیتگرا، وحدت مصنوعی وجود ندارد. نویسنده تلاش نمی‌کند برای ادامه داستانش، به مسائل غیر واقعی متوسل شود. وحدت مصنوعی در آنها (داستانهای مکتب واقعیتگرا) وجود ندارد؛ بلکه وقایع آنها، تعدادی حوادث عادی و چه‌بسا حقایق به‌ظاهر آشفته‌ای است که پشت سر هم اتفاق می‌افتند.13 تقریبا‌ً در عموم داستانهای جمالزاده، این ویژگی دیده می‌شود. البته در داستان راه آب نامه، یک نوع سستی در وحدت را می‌توان حس کرد. چرا که برای معرفی شخصیتهای داستان، صفحات بسیاری را اختصاص می‌‌دهد (از ص 18 تا ص 41).

11. توصیف صحنه‌های داستان، صرفا‌ً به منظور ارائه آگاهی بیشتر

در این گونه آثار، نویسنده، ضمن ارائه صحنه‌های داستان، اطلاعاتی به خواننده می‌دهد تا او را با فضای داستان بهتر آشنا کند. در این کار، او نه قصد میدان دادن به تخیلات صرف خویش را دارد و نه برای گسترش مطلب و ادامه دادن داستان صحنه‌ها را توصیف می‌کند.
در آثار جمالزاده، این ویژگی، عموما‌ً دیده می‌شود. به‌گونه‌ای که خواننده، گویی خود نیز در دیدن آن وقایع داستان، با نویسنده شریک می‌شود. این ویژگی را می‌توان در کنار ویژگی تشریح جزئیات هم حس کرد.
برای نمونه، در مجموعه داستان‌ سر و ته یک کرباس، داستان باج سبیل، چنین آمده است: مرد خپلة چهار شانه‌ای با ریش توپی انبوهی به سیاهی پر کلاغ که کلاه نمدی بیضی شکل بر سر و ار‌خالق14 قلمکار راه راه بر تن داشت و از پیشبند چرمی چربی که داشت معلوم بود که دکان برپایی دارد، باد زیر بغل انداخت و مانند پهلوانی که وارد گود زورخانه بشود، یک ابرو را بالا انداخت و مشهدی‌وار لام علیکم غرابی تحویل داد و سری در مقابل مولانا فرود آورده، گفت: نوکر شما، استاد صفر بریانی؛ همین ده قدمی دکان دارم.15
و یادر داستان شب زنده‌داری، از همان مجموعه، این گونه مغازه خربزه فروشی را توصیف می‌کند: پیش از بیرون رفتن از شهر، گذارمان افتاد به دکان بقالی فقیر و محقری که تمام دار و ندارش عبارت بود از بیست الی سی دانه خربزه و نیم سبد انار و مقداری پیاز. بیچاره، خودش، در آن وقت شب که همه خوابیده بودند، به نور لرزان چراغ موشی ضعیف و پر دودی که بر فراز خرمن خربزه‌ها روشن کرده بود و کور کوری می‌کرد، به روی سکوی دکان خود نشسته، چرت می‌زد، و گاهی، همان‌طور خواب‌آلود، چشمها و دهانش باز می‌شد و فریادش برمی‌خاست که آی تنگ طلا، خربزه.16






8. واقعی و عادی بودن قهرمان داستان

در داستانهای واقعیتگرا، شخصیتها افرادی واقعی و از میان اجتماع به نظر می‌رسند. آنها افرادی عادی هستند، که نویسنده آنها را قهرمان داستان می‌کند؛ اعمال و رفتارشان کاملاً رفتار یک فرد عادی در جامعه است؛ و فقط نویسنده در راه رسیدن به هدف خود آنان را مد نظر قرار می‌دهد و مسیر زندگی‌شان را دنبال می‌کند. جذابیتهای آنان به‌خاطر قدرت نویسنده در بیان حال ایشان است، نه انجام کارهای تخیلی و محی‍ّر‌العقول.
در داستانهای جمالزاده نیز، این اصل رعایت شده است؛ و در هیچ یک از داستانهایش، اشخاص غیر طبیعی نیستند.

9. تنوع موضوعات

اگر بخواهیم این ویژگی را به این معنا در نظر بگیریم که موضوعات و وقایع گوناگونی در مسیر داستان اتفاق می‌افتند، می‌توان گفت: به دلیل نوع کار جمالزاده که داستان کوتاه‌نویسی است، این ویژگی، در کل آثار او قابل مشاهده نیست؛ جز در بعضی از داستانهایش مانند آسمان و ریسمان؛ که راوی به همراه مولانا گردشی را شروع می‌کنند؛ و تا پایان، هر ماجرایی مانند یک پرده نمایش، فصلی از داستان را شکل می‌دهد. اما همان‌گونه که می‌دانیم، جمالزاده به‌ عنوان نویسنده داستانهای کوتاه مشهور است. و در تعریف این‌ گونه داستانها، ادگار آلن پو چنین می‌گوید: نویسنده باید بکوشد تا خواننده را تحت اثر واحدی که اثرات دیگر مادون آن باشد قرار دهد. و چنین اثری، تنها داستانی می‌تواند باشد که خواننده در یک نشست که از دو ساعت تجاوز نکند، و چنین اثری، تنها داستانی می‌تواند باشد که خواننده در یک نشست که از دو ساعت تجاوز نکند، تمام آن را بخواند.12 بنابراین نباید انتظار داشت در داستانهای کوتاه جمال‌زاده، تنوع موضوعات، گستردگی خاصی داشته باشد.

10. عدم وحدت مصنوعی

در داستانهای واقعیتگرا، وحدت مصنوعی وجود ندارد. نویسنده تلاش نمی‌کند برای ادامه داستانش، به مسائل غیر واقعی متوسل شود. وحدت مصنوعی در آنها (داستانهای مکتب واقعیتگرا) وجود ندارد؛ بلکه وقایع آنها، تعدادی حوادث عادی و چه‌بسا حقایق به‌ظاهر آشفته‌ای است که پشت سر هم اتفاق می‌افتند.13 تقریبا‌ً در عموم داستانهای جمالزاده، این ویژگی دیده می‌شود. البته در داستان راه آب نامه، یک نوع سستی در وحدت را می‌توان حس کرد. چرا که برای معرفی شخصیتهای داستان، صفحات بسیاری را اختصاص می‌‌دهد (از ص 18 تا ص 41).

11. توصیف صحنه‌های داستان، صرفا‌ً به منظور ارائه آگاهی بیشتر

در این گونه آثار، نویسنده، ضمن ارائه صحنه‌های داستان، اطلاعاتی به خواننده می‌دهد تا او را با فضای داستان بهتر آشنا کند. در این کار، او نه قصد میدان دادن به تخیلات صرف خویش را دارد و نه برای گسترش مطلب و ادامه دادن داستان صحنه‌ها را توصیف می‌کند.
در آثار جمالزاده، این ویژگی، عموما‌ً دیده می‌شود. به‌گونه‌ای که خواننده، گویی خود نیز در دیدن آن وقایع داستان، با نویسنده شریک می‌شود. این ویژگی را می‌توان در کنار ویژگی تشریح جزئیات هم حس کرد.
برای نمونه، در مجموعه داستان‌ سر و ته یک کرباس، داستان باج سبیل، چنین آمده است: مرد خپلة چهار شانه‌ای با ریش توپی انبوهی به سیاهی پر کلاغ که کلاه نمدی بیضی شکل بر سر و ار‌خالق14 قلمکار راه راه بر تن داشت و از پیشبند چرمی چربی که داشت معلوم بود که دکان برپایی دارد، باد زیر بغل انداخت و مانند پهلوانی که وارد گود زورخانه بشود، یک ابرو را بالا انداخت و مشهدی‌وار لام علیکم غرابی تحویل داد و سری در مقابل مولانا فرود آورده، گفت: نوکر شما، استاد صفر بریانی؛ همین ده قدمی دکان دارم.15
و یادر داستان شب زنده‌داری، از همان مجموعه، این گونه مغازه خربزه فروشی را توصیف می‌کند: پیش از بیرون رفتن از شهر، گذارمان افتاد به دکان بقالی فقیر و محقری که تمام دار و ندارش عبارت بود از بیست الی سی دانه خربزه و نیم سبد انار و مقداری پیاز. بیچاره، خودش، در آن وقت شب که همه خوابیده بودند، به نور لرزان چراغ موشی ضعیف و پر دودی که بر فراز خرمن خربزه‌ها روشن کرده بود و کور کوری می‌کرد، به روی سکوی دکان خود نشسته، چرت می‌زد، و گاهی، همان‌طور خواب‌آلود، چشمها و دهانش باز می‌شد و فریادش برمی‌خاست که آی تنگ طلا، خربزه.16




مسیحا

1388/3/2 3:11 ب.ظ



نتیجه‌گیری

آنچه مسلم است، یک نویسنده تلاش نمی‌کند بر اساس یک مکتب خاص و فراگیری ویژگیهای آن، به خلق داستان بپردازد؛ و این یک سیر کاملاً طبیعی و چه‌بسا اتفاقی است که سبک کار یک نویسنده ما را به این پندار نزدیک می‌کند که آثار او در مکتب خاصی قابل تطبیق و تفسیر است. در عین حال، ارائه این‌گونه نظرات و دیدگاهها، دلیل بر قطعی و یقین و مسلم و تخلف‌ناپذیر بودن آن دیدگاهها نیست، و چه‌بسا دیگران، خلاف نظر نگارنده این مقاله را داشته باشند. اما ما، در این مقاله، بر این باور بودیم که مکتب داستانهای جمالزاده، با مکتب ادبی رئالیسم یا واقعیتگرایی مطابقت دارد؛ و خواستیم با ارائه نمونه‌هایی در آثار او، بر آن، تأکید بیشتری داشته باشیم.


منابع و مآخذ:

?جمالزاده، سید محمدعلی؛ آسمان و ریسمان؛ تهران ـ دانشگاه تهران؛ 1357؛ چاپ دانشگاه تهران.
? جمالزاده، سید محمدعلی، سر و ته یک کرباس؛ تهران ‌ـ‌ چاپ دوم: چاپخانه تجدد ایران.
? جمالزاده، سید محمدعلی؛ راه آب نامه، تهران ‌ـ‌ کانون معرفت.
? جمالزاده، سید محمدعلی؛ یکی بود یکی نبود؛ به کوشش علی دهباشی؛ تهران: مهارت؛ چاپ دوم: 1381.
? داد، سیما؛ فرهنگ اصلاحات ادبی؛ تهران ‌ـ‌ مروارید؛ 1371.
? سید حسینی، رضا، مکتبهای ادبی، تهران ‌ـ‌ نیل؛ چاپ نهم: 1366.
?میر صادقی، جمال؛ عناصر داستان؛ تهران ـ‌ سخن؛ چاپ چهارم: 1380.

پاورقی:

1. البته برخی مبالغه‌های صورت گرفته در جهت بزرگنمایی ضعفها، در بعضی آثار جمالزاده، آنها را از حالت واقعیتگرایی خارج، و به داستانهای فکاهی یا طنزآمیز نزدیک می‌کند. از جمله، در همین داستان فارسی شکر است. (ادبیات داستانی).
2. مکتبهای ادبی حسینی ص 146.
3. مکتبهای ادبی، سید حسینی 147.
4. ک‍َپنک (Kapank) جامه مخصوصی که از نمد می‌مالیدند و بیشتر چوپانان و روستائیان و درویشان و نیز داش مشدیها در زمستان روی جامه خود می‌پویدند فرهنگ معین، ص 2896.
5. دوستی خاله خرسه، ص 73 جمالزاده. یکی بود یکی نبود.
6. راه آب نامه ص 70 جمالزاده
7. البته به خلاف اظهار نویسنده محترم مقاله، ویژگی داستان رئالیستی، لزوما‌ً همراهی قهرمان داستان تا دم مرگ نیست. خاصه در داستان کوتاه؛ که چنین کاری اصولا‌ً صحیح نیست. (ادبیات داستانی)
8. قابل ذکر است که در تمام مکاتب هنری و ادبی، تخیل نویسنده نقش جدی دارد. واقعیتگرایی نیز به معنی گزارشگری واقعیت یا پیروی محض از دیده‌ها و شنیده‌‌ها و تجارب نویسنده نیست. با این همه، داستان تخیلی مقوله‌ای دیگر است و داستان واقعیتگرا، مقوله‌ای دیگر.
9. فرد روس، که زخمی شده است.
10. دوستی خاله خرسه ص 79.
11. ص 46 سر و ته یک کرباس.
12. عناصر داستان؛ جمال میر صادقی؛ ص 25.
13. مکتبهای ادبی، رضا سید حسینی؛ ص 161.
14. ار خالق (ارخلق): قبایی کوتاه در زیر قبای مردان؛ دارای پنج آستر و رویه؛ که قدری پنبه در میان دارد. (فرهنگ معین؛ ص 196.)
15. ص 19.
16. ص 98.








نتیجه‌گیری

آنچه مسلم است، یک نویسنده تلاش نمی‌کند بر اساس یک مکتب خاص و فراگیری ویژگیهای آن، به خلق داستان بپردازد؛ و این یک سیر کاملاً طبیعی و چه‌بسا اتفاقی است که سبک کار یک نویسنده ما را به این پندار نزدیک می‌کند که آثار او در مکتب خاصی قابل تطبیق و تفسیر است. در عین حال، ارائه این‌گونه نظرات و دیدگاهها، دلیل بر قطعی و یقین و مسلم و تخلف‌ناپذیر بودن آن دیدگاهها نیست، و چه‌بسا دیگران، خلاف نظر نگارنده این مقاله را داشته باشند. اما ما، در این مقاله، بر این باور بودیم که مکتب داستانهای جمالزاده، با مکتب ادبی رئالیسم یا واقعیتگرایی مطابقت دارد؛ و خواستیم با ارائه نمونه‌هایی در آثار او، بر آن، تأکید بیشتری داشته باشیم.


منابع و مآخذ:

?جمالزاده، سید محمدعلی؛ آسمان و ریسمان؛ تهران ـ دانشگاه تهران؛ 1357؛ چاپ دانشگاه تهران.
? جمالزاده، سید محمدعلی، سر و ته یک کرباس؛ تهران ‌ـ‌ چاپ دوم: چاپخانه تجدد ایران.
? جمالزاده، سید محمدعلی؛ راه آب نامه، تهران ‌ـ‌ کانون معرفت.
? جمالزاده، سید محمدعلی؛ یکی بود یکی نبود؛ به کوشش علی دهباشی؛ تهران: مهارت؛ چاپ دوم: 1381.
? داد، سیما؛ فرهنگ اصلاحات ادبی؛ تهران ‌ـ‌ مروارید؛ 1371.
? سید حسینی، رضا، مکتبهای ادبی، تهران ‌ـ‌ نیل؛ چاپ نهم: 1366.
?میر صادقی، جمال؛ عناصر داستان؛ تهران ـ‌ سخن؛ چاپ چهارم: 1380.

پاورقی:

1. البته برخی مبالغه‌های صورت گرفته در جهت بزرگنمایی ضعفها، در بعضی آثار جمالزاده، آنها را از حالت واقعیتگرایی خارج، و به داستانهای فکاهی یا طنزآمیز نزدیک می‌کند. از جمله، در همین داستان فارسی شکر است. (ادبیات داستانی).
2. مکتبهای ادبی حسینی ص 146.
3. مکتبهای ادبی، سید حسینی 147.
4. ک‍َپنک (Kapank) جامه مخصوصی که از نمد می‌مالیدند و بیشتر چوپانان و روستائیان و درویشان و نیز داش مشدیها در زمستان روی جامه خود می‌پویدند فرهنگ معین، ص 2896.
5. دوستی خاله خرسه، ص 73 جمالزاده. یکی بود یکی نبود.
6. راه آب نامه ص 70 جمالزاده
7. البته به خلاف اظهار نویسنده محترم مقاله، ویژگی داستان رئالیستی، لزوما‌ً همراهی قهرمان داستان تا دم مرگ نیست. خاصه در داستان کوتاه؛ که چنین کاری اصولا‌ً صحیح نیست. (ادبیات داستانی)
8. قابل ذکر است که در تمام مکاتب هنری و ادبی، تخیل نویسنده نقش جدی دارد. واقعیتگرایی نیز به معنی گزارشگری واقعیت یا پیروی محض از دیده‌ها و شنیده‌‌ها و تجارب نویسنده نیست. با این همه، داستان تخیلی مقوله‌ای دیگر است و داستان واقعیتگرا، مقوله‌ای دیگر.
9. فرد روس، که زخمی شده است.
10. دوستی خاله خرسه ص 79.
11. ص 46 سر و ته یک کرباس.
12. عناصر داستان؛ جمال میر صادقی؛ ص 25.
13. مکتبهای ادبی، رضا سید حسینی؛ ص 161.
14. ار خالق (ارخلق): قبایی کوتاه در زیر قبای مردان؛ دارای پنج آستر و رویه؛ که قدری پنبه در میان دارد. (فرهنگ معین؛ ص 196.)
15. ص 19.
16. ص 98.







اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

mamane arya

1388/3/3 11:43 ق.ظ


استاد سیدمحمد‌علی جمال‌زاده که او را به حق پدر داستان نویسی معاصر ایران می‌شناسند، از دوستداران گل‌آقا است.
مکاتبات استاد جمال‌زاده و گل‌آقا حاوی نکات جالبی است که در نوع خود بی‌نظیر است.
آنچه می‌خوانید، قسمتهایی از چند نامه جمال‌زاده به گل‌آقا است که از علاقه استاد به گل‌آقا، حکایتها دارد.
... به آقای گل‌آقای حقگو و حق‌طلب، سلام صادقانه دارم. خدا یار و یاورش باشد.
ژنو ـ فروردین ????
(از نامه جمال زاده به روزنامه اطلاعات)
در شماره بیست و دوم مهر (صفحه ?) تحت عنوان دو کلمه حرف حساب ـ مصاحبه با گل‌آقا و در صفحه دیگر تمام مصاحبه را خواندم و موجب مسرتم گردید. ما می‌دانیم که حرف حق تلخ است، ولی خوشا مردمی که در میان آنها افرادی پیدا شوند که حرف حق بزنند ولو با رعایت احتیاط ... خبر تازه‌ای که می‌توانم برایتان بنویسم و در حقیقت در حکم مژده است این است که در همین چند روز اخیر، اولین بار در عمرم و بدون آنکه امید و انتظاری داشته باشم چشمم در ژنو به دیدار گل‌آقا روشن شد! تاکنون دو‌بار این نعمت غیرمترقبه نصیبم گردیده است ... خداوند امثال این مرد را که میل و رغبت و دلیری حقیقت‌گویی را دارد،‌زیاد فرماید که بسیار بدان احتیاج داریم و نیز خدا بخواهد که گل‌آقا باز به حرف حساب خود ادامه بدهد ... و حرف حساب‌های دیگری برای گوش و هوش ما مریدان و دوستدارانش بیاورد و نیز باید دعا کرد که این حرفهای حق و حسابی گوش شنوا پیدا کند و هموطنان این مرد را ـ که حرف حق را روزگار درازی است که تلخ دانسته‌اند و ورد زبانشان بوده است که حرف حق نزن سرت را می‌برند ـ به شنیدن حرف حق و حسابی راغب و دارای عقیده دیگری نماید. و برای ماها‌ ـ همه ـ سرمشق باشد.
ژنو ـ اول آبان ??
(از نامه به روزنامه اطلاعات)
... خدا خواست که در این مرحله از عمر که بدون کمترین شکی واپسین مرحله عمر است از نعمت دیدارتان برخوردار شدم. افسوس که ایام معدودی در ژنو ماندیم و فقط سه بار از فیض حضورتان محظوظ شدم ... آرزویم این است که باز هم زیارتتان نصیب گردد و باز هم مقالات کوتاه و خیر‌خواهانه شما را که دو کلمه حرف حساب است و واقعاً مفید و مطلوب است زیارت نمایم. گوش ما معتاد شده بشنویم که حرف حق نزن سرت را می‌برند یا حق نشاید گفت جز زیر لحاف. خدا بخواهد کم‌کم در نزد ما ایرانیان، این قبیل حرفها از میان برود و حرف حق رواج کامل بیابد. شما گل‌آقای عزیز، باید بدین نعمت عظما کمک بسیار مؤثر برسانید تا نامتان به نیکی بماند. چنان که امروز هم کسانی که شما را شناخته‌اند و سخنانتان را شنیده و خوانده‌اند برای سلامتی و شادکامی شما دعای خیر می‌کنند.
ژنو ـ ?? آبان ??
(از نامه به گل‌آقا





... مصاحبه شما را خواندم و دیدم جواب هر سؤالی را کما فی‌السابق در یک کلمه حرف حسابی داده‌اید. خموشی گل‌آقا برایم در حکم خموشی بلبل و عطر نیفشاندن گل محمدی است...
چشم براه کتابتان هستم و می‌ترسم وقتی به ژنو برسد که یا رفته باشم و یا دیگر قدرت مطالعه از من سلب شده باشد.
ای کاش دماغ و حوصله داشته باشی و تاریخ ایران را از سر دقت لازم صفحه به صفحه مطالعه بفرمایی و چشم را کاملاً بازنمایی و حقایق امور را با ذره‌بین حقیقت‌جویی و انصاف به همان طرز گل‌آقا در گوشه اطلاعات به قلم بیاوری و مثلاً وقتی در همان صفحات نخستین تاریخ می‌خوانی که کورش کبیر پس از نشستن به تخت سلطنت با لشکر عظیمی به طرف مغرب خاک ایران به راه افتاد و خونها ریخته شد ... بپرسی که پادشاه ایران به چه علت براه افتاد ... مطمئن باش که جوابی که بتوان پذیرفت که حسابی است، نخواهی شنید ...
زیاد درد سر دادم، ای خدا، باز روزی کن که زنده بمانم وباز یک بار دیگر گل‌آقا را در همین اتاق در سمت چپ خود نشسته ببینم و صدایش را بشنوم و حرف حق بگوشم برسد و خدا را شکر بگویم. باز هم خدا بخواهد دل و دماغ داشته باشی و گاهی برایم چند سطری بنویسی...
ژنو ـ اول اردیبهشت ???? (از نامه به گل‌آقا)
قربانت می‌روم. امروز پس از آن که هشت روز پیش برایتان دو صفحه نامه نوشته بودم مابقی آن را می‌نویسم. چشم به راه کتابتان هستم و می‌خواهم با مطالعه مبلغی کلمه‌های حسابی ، دل و جانم را روشنی ببخشم. برای من در این ایام دو کلمه حرف حسابی عبارت شده است از:
باید رفتنی شد.
و کاملاً خود را دارم حاضر می‌سازم و حتی شاید باور کردنی نباشد که زیاد هم بی‌میل نیستم که بروم.
دلم می‌خواست الان اینجا در سمت چپ من روی همان نیمکت مخمل سرخی که می‌شناسی، نشسته بودی و من هم با گوش چپ که قدری بهتر می‌شنود به گفتارت گوش می‌دادم و سایر چیزهای این دنیا را که همان خالق بی‌چون آنها را لهو و لعب خوانده است فراموش می‌کردم ... در این روزهای اخیر که هوای ژنو به غایت روشن و آرام و دلپذیر است با پای ناتوان و لغزان در نزدیکی منزلمان به باغچه و باغ نزدیک می‌روم و به تماشای دنیا و طبیعت می‌پردازم. می‌بینم گلهای کاسنی در نهایت قشنگی، گل به گل، زمین را گلباران کرده است ...
بعد قدری دورتر دیدم اوراقش ریخته و به شکل دایره‌ای درآمده که همه، حالت گرد و ابر دارد و به خاطرم آمد که در طفولیت، مانند آن را در ایران دیده بودم و می‌چیدیم و آن را به نام قاصد می‌خواندیم و به دهان نزدیک ساخته بدان فوت می‌کردیم و تمام آن همه گرد و غبار به هوا می‌رفت و ما می‌گفتیم برو و به فلان کس که در سفر است و از ما دور افتاده است سلام ما را برسان.
یک دانه از همین قاصدها را در باغ چیدم و فوت کردم و به رسم قاصدی برای گل‌آقا فرستادم. خدا بخواهد معجزه شده باشد و گوش عزیزت صدای سلام مرا شنیده باشد ...
خدا بخواهد کاملاً خوب و سالم و راضی و شادکام باشی و هرچه زودتر ان شاءالله کتابت را برایم بفرستی که باز خدا بخواهد، زنده باشم و یواش یواش بخوانم و خوش بشوم و برایت طلب سعادتمندی و آمرزش و عمر دراز مسئلت نمایم.
قربانت: جمال‌زاده
ژنو ـ ?? اردیبهشت ????
(از نامه به گل‌آقا)
داداش دوست داشتنی و عزیزم
کتاب دو کلمه حرف حساب با تصویر گل ـ که به پای گل‌آقا نمی‌رسد ـ به دستم رسید خدا را شکر گفتم. خواندن چنین کتابی هر خاطری را هر قدر هم خفته و خسته باشد، بیدار و هشیار و شادمان می‌سازد.
فعلاً لازم دانستم شادی خودم و تبریکات قلبی‌ام را به عرض برسانم و از خدا طول عمر بخواهم تا کتاب را به پایان برسانم و اگر مغلوب سن و سال نشده باشم ان شاءالله با تفصیل بیشتری با این مرد که واقعاً بسیار بامعنی کار می‌کند ، سخن بگویم.
پس، از گل‌آقا استدعا دارم دعا کند که زنده و جاندار بمانم تا کتابش را تا پایان بخوانم و با اجازه خودش، مدح و ثنای لازم و واجب او را فریضه خود بدانم و به عرضش برسانم و خدا را شکر بگویم. آن کس که گوش ما را پر کرده است که:
حق نشاید گفت جز زیر لحاف.
کجاست که ببیند آدمی هم پیدا شده که واقعاً معتقد است که:
عبادت بجز خدمت خلق نیست.
و دو کلمه حرف حساب زدن را وظیفه انسانی و وجدانی خود می‌داند.
خدا یار و یاورت باشد
جمال‌زاده




mamane arya

1388/3/3 11:47 ق.ظ


محمد علی جما ل زاده در سال 1255 طبق قرار دادی که با دانشگاه تهران به امضا رسانید
تمام حقوق ناشی از انتشار آثار خود را به این دانشگاه واگذار کرد .
سود حاصل از فروش کتاب های وی طبق موافقت نامه به به مصارف زیر می رسد :
* خرید کتاب های مفید برای کتاب خانه دانشگاه تهران
* کمک به دانشجویان علاقه مند و بی بضاعت تحت عنوان بورس تحصیلی
* کمک به مراکز خیریه اعم از یتیم خانه یا خانه سالمندان در شهر اصفهان


اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
دارالمجانین 1


سید محمد علی جمالزاده

آزمودم عقل دوراندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را
هست دیوانه که دیوانه نشد
این عسس را دید و در خانه نشد
مولوی

سپاسگزاری
کانون معرفت متجاوز از بیست سال است که کتابهای مرا به چاپ می رساند واکنون خیال دارد که آنهایی را که تا به حال به چاپ رسانیده است به صورت کتاب جیبی نیز منتشر سازد. آقای حاج حسن معرفت مدیر با همت کانون معرفت و کتابخانه معرفت حق بزرگی بر گردن من دارد و شاید اگر تشویق و پشت کار مداوم ایشان نبود من با آنهمه پشت گرمی و شوق هر یکی دو سال نسخه خطی کتابی را خدمت ایشان نمی فرستادم که با ذوق و سلیقه بحلیه طبع آراسته در دسترس مطالعه هموطنانم بگذارند و از آنجایی که سعی و کوشش ایشان در حسن طبع و کاغذ و جلد روزافزون بوده است امیدوارم که این کتابهایی جیبی هم که در حقیقت فرزندان دلبند نویسنده هستند که با لباس جدیدی وارد بازار ذوق و ادب می گردند و با ظاهر و باطنی جلوه گر باشند. که نه ایشان و نه بنده در مقابل خوانندگان عزیز سرافکنده نباشیم.
از هموطنانم تشکر قلبی دارم که چهل سال است خاطر عزیز خود را با مطالعه آثار قلمی ناچیزی مشغول داشته اند و از کانون معرفت هم سپاسگزارم که متجاوز از بیست سال است واسطة الخیر بوده صدای من دور افتاده را به گوش آنهمه کسانی که با من از یک مرز و بوم و یک آب و خاک هستند رسانده اند.
ژنو دی 1343
سید محل علی جمالزاده




مسیحا

1388/3/4 10:49 ق.ظ



دیباچه

بیست و چهار پنج سال پیش در موقع تعطیل تابستان و بسته شدن آموزشگاهی که در آنجا درس می خواندم سفری به ایران نمودم. روزی در بازار حلبی سازها به دیدن میرزا محمود کتابفروش خونساری که از دوستان زبده و دیرینـ? پدر شادروانم بود رفتم. از دیدنم شادیها کرد و مرا پهلوی خود نشانده از قهوه خانـ? تنک و تاریکی که به دکانش چسبیده بود پی در پی دو سه استکان چای داغ قند پهلو برایم سفارش داد. در میان هیاهوی بازار و غوغایی که از صدای چکش حلبی سازها در زیر زنجیره گنبدهای سوراخ دار سقف پیچیده و گوش فلک را کر می کرد دو ساعت تمام از صحبتهای این پیرمرد روشندل که اینک سالهای دراز است که روان پاکش به روان رفتگان پیوسته لذت بردم .
در میان اثناء پیرزن چادر بسری رسیده سلام داد و از زیر چادر خود بقچه بسته ای درآورده جلوی تشکچـ? میرزا محمود به زمین نهاد. مقداری کتاب و رساله بود که برای فروش آورده بو. گفت مال شوهرم است که سالها در دیوانخانه کار می کرد و دو سه ماه پیش بی جهت و بی سبب دستش را از کار کوتاه و نانش را آجر کرده اند. امروز هم اگر کارد به استخوانم نرسیده بود و از زور قرض و قوله و ناچاری نبود هرگز راضی به فروش این کتابهایی که تنها چیزی است که از مال دنیا برایم مانده و چند جلد از آنها هم از پدرم به من رسیده است راضی نمی شدم.
میرزا محمود پرسید پس شوهرت کجاست. گفت زبانم لال چون نسبت دست کجی به او داده بودند از ترس بازخواست الان پنجاه روز است که مرا سر پیری بیخرجی و بی تکلیف در این شهر سرگردان گذاشته و نمی دانم کدام گورسیاهی سرش را زیر آب کرده است.
میرزا محمود قدری کتابها را از این دست به آن دست کرده به رسم خریداری نگاهی به جلد و شیراز? آنها انداخت و گفت باجی جان بدرد من نمی خورد ببر پیش شیخ تقی که در جلو خان مسجد شاه بساط کتاب فروشی دارد شاید مشتری باشد.
دیدم خد را خوش نمی آید که پیرزن بیچاره ناامید و دست خالی برگردد. از میان کتابها یک جلد قصص العلماء برداشتم و گفتم مادر جان این یکی را من بر می دارم بگو ببینم چند
می خواهی. مدتی یعمر و جوانیم دعا کرد و گفت خبرش را ببینی هشت قران لطف کنید.
از شما چه پنهان آن روزها کیسه ام ته کشیده بود و چانه زدن هم خوی دودمانی و عادت خودمانی بود. از این رو به دستیاری میرزا محمود بنای چانه زدن را گذاشتم. فروشنده نیز هر چند کهنه بود ولی کهنه کار نبود و زود تراز آنجه انتظار می رفت قدم را پله پله از نردبان آری و نه پایین نهاد و سودای ما در ظرف دو سه دقیقه به چهار قران و دو عباسی سر گرفت. یک پنجقرانی در مشتش نهادم و منتظر شدم که بقیـ? آن را پس بدهد. از قضا نه او پول خرد داشت و نه من و در دستگاه میرزا محمود هم پیدا نشد. سرانجام پیرزن برای پایان معامله کتابچه ای را که لوله کرده و نخ قند به دور آن پیچیده بود از میان بقچه بیرون آورده به من داد و گفت بیا این را هم به تو سرانه می دهم و تو هم سه عباسی دیگر را به من حلال کن گفتم مادر جان چون شما هستید نمی خواهم روی شما را زمین بیندازم بردار و برو امیداوارم همین امروز و فردا از شوهرت هم خبر خوش برسد. گفت خدا از دهنت بشنود و دعاگویان دور شد.
قصص العلماء را به شیخ حیدر علی روضه خوان که شبهای جمعه در خانه ما برای مادرم روضه می خواند هدیه دادم و کتابچه دیگر را همانطور مانند پاپیروسهای مقابر مصر مومیائیهای مصری پیچیده و بسته و با خود به فرنگستان آوردم. سالها گذشت و به صرافت خواندن آن نیفتاده بودم تا چندی پیش اتفاقاً چشمم به آن افتاد و خواستم ببینم بجای آن سکـ? پنجقرانی چه آش دهن سوزی نصیبم گردیده است. نخ قند پوسیده را از دور آن باز کردم. دیدم اوراقی است که همه را با دست نوشته اند و خطش هم برخلاف انتظار خواناست. با آنکه برگهای کاغذ مداوم لوله می شد و در خواندن اسباب زحمت بود مشغول خواندن شدم. قصـ? شیرینی بود و هر چه پیشتر می رفت شیرین تر می شد معلوم شد به قلم جوانی است که به پاره ای جهات به تیمارستان افتاده و همانجا به نوشتن سرگذشت خود پرداخته است.



دیباچه

بیست و چهار پنج سال پیش در موقع تعطیل تابستان و بسته شدن آموزشگاهی که در آنجا درس می خواندم سفری به ایران نمودم. روزی در بازار حلبی سازها به دیدن میرزا محمود کتابفروش خونساری که از دوستان زبده و دیرینـ? پدر شادروانم بود رفتم. از دیدنم شادیها کرد و مرا پهلوی خود نشانده از قهوه خانـ? تنک و تاریکی که به دکانش چسبیده بود پی در پی دو سه استکان چای داغ قند پهلو برایم سفارش داد. در میان هیاهوی بازار و غوغایی که از صدای چکش حلبی سازها در زیر زنجیره گنبدهای سوراخ دار سقف پیچیده و گوش فلک را کر می کرد دو ساعت تمام از صحبتهای این پیرمرد روشندل که اینک سالهای دراز است که روان پاکش به روان رفتگان پیوسته لذت بردم .
در میان اثناء پیرزن چادر بسری رسیده سلام داد و از زیر چادر خود بقچه بسته ای درآورده جلوی تشکچـ? میرزا محمود به زمین نهاد. مقداری کتاب و رساله بود که برای فروش آورده بو. گفت مال شوهرم است که سالها در دیوانخانه کار می کرد و دو سه ماه پیش بی جهت و بی سبب دستش را از کار کوتاه و نانش را آجر کرده اند. امروز هم اگر کارد به استخوانم نرسیده بود و از زور قرض و قوله و ناچاری نبود هرگز راضی به فروش این کتابهایی که تنها چیزی است که از مال دنیا برایم مانده و چند جلد از آنها هم از پدرم به من رسیده است راضی نمی شدم.
میرزا محمود پرسید پس شوهرت کجاست. گفت زبانم لال چون نسبت دست کجی به او داده بودند از ترس بازخواست الان پنجاه روز است که مرا سر پیری بیخرجی و بی تکلیف در این شهر سرگردان گذاشته و نمی دانم کدام گورسیاهی سرش را زیر آب کرده است.
میرزا محمود قدری کتابها را از این دست به آن دست کرده به رسم خریداری نگاهی به جلد و شیراز? آنها انداخت و گفت باجی جان بدرد من نمی خورد ببر پیش شیخ تقی که در جلو خان مسجد شاه بساط کتاب فروشی دارد شاید مشتری باشد.
دیدم خد را خوش نمی آید که پیرزن بیچاره ناامید و دست خالی برگردد. از میان کتابها یک جلد قصص العلماء برداشتم و گفتم مادر جان این یکی را من بر می دارم بگو ببینم چند
می خواهی. مدتی یعمر و جوانیم دعا کرد و گفت خبرش را ببینی هشت قران لطف کنید.
از شما چه پنهان آن روزها کیسه ام ته کشیده بود و چانه زدن هم خوی دودمانی و عادت خودمانی بود. از این رو به دستیاری میرزا محمود بنای چانه زدن را گذاشتم. فروشنده نیز هر چند کهنه بود ولی کهنه کار نبود و زود تراز آنجه انتظار می رفت قدم را پله پله از نردبان آری و نه پایین نهاد و سودای ما در ظرف دو سه دقیقه به چهار قران و دو عباسی سر گرفت. یک پنجقرانی در مشتش نهادم و منتظر شدم که بقیـ? آن را پس بدهد. از قضا نه او پول خرد داشت و نه من و در دستگاه میرزا محمود هم پیدا نشد. سرانجام پیرزن برای پایان معامله کتابچه ای را که لوله کرده و نخ قند به دور آن پیچیده بود از میان بقچه بیرون آورده به من داد و گفت بیا این را هم به تو سرانه می دهم و تو هم سه عباسی دیگر را به من حلال کن گفتم مادر جان چون شما هستید نمی خواهم روی شما را زمین بیندازم بردار و برو امیداوارم همین امروز و فردا از شوهرت هم خبر خوش برسد. گفت خدا از دهنت بشنود و دعاگویان دور شد.
قصص العلماء را به شیخ حیدر علی روضه خوان که شبهای جمعه در خانه ما برای مادرم روضه می خواند هدیه دادم و کتابچه دیگر را همانطور مانند پاپیروسهای مقابر مصر مومیائیهای مصری پیچیده و بسته و با خود به فرنگستان آوردم. سالها گذشت و به صرافت خواندن آن نیفتاده بودم تا چندی پیش اتفاقاً چشمم به آن افتاد و خواستم ببینم بجای آن سکـ? پنجقرانی چه آش دهن سوزی نصیبم گردیده است. نخ قند پوسیده را از دور آن باز کردم. دیدم اوراقی است که همه را با دست نوشته اند و خطش هم برخلاف انتظار خواناست. با آنکه برگهای کاغذ مداوم لوله می شد و در خواندن اسباب زحمت بود مشغول خواندن شدم. قصـ? شیرینی بود و هر چه پیشتر می رفت شیرین تر می شد معلوم شد به قلم جوانی است که به پاره ای جهات به تیمارستان افتاده و همانجا به نوشتن سرگذشت خود پرداخته است.


مسیحا

1388/3/4 10:49 ق.ظ



حالا اوراق از کجا به دست آن پیرزن رسیده بود معمائی است که هنوز هم برای من حل نشده ولی شاید بتوان احتمال داد که چون شوهرش در دیوانه خانه کار می کرده این کتابچه در آنجا به دست او افتاده بوده است.
وقتی از خواندن آن فارغ شدم به خود گفتم که راست یا دروغ سر گذشت خواندنی شگرف و بامزه ای است. ایکاش اسبابی فراهم می آمد که به چاپ می رسید و هم میهنان عزیز را نیز از مطالعـ? آن تفریح خاطری دست می داد. ولی افسوس که در بن بست کوتاه عمر ماهها و سالها با کوله بار غم و شادی و عزا و عروسی پی در پی به شتاب می گذشت و مرا نیز حلقه به گوش و خانه به دوش از این سو بدان سو دنبال خود می کشید و مجالی برای انجام این منظور به دست نمی آمد. از اینرو به حکم ضرورت این آروز را نزدیک بیست و پنج سال تمام در گوشـ? صندوقچـ? آروزهای خود دست نخورده نگاه داشتم.
اینک که درهم و بهرمی اوضاع جهان دایر? کار و بار مرا نیز مانند بسیاری از دایره ها و کار و بارهای دیگر تنک تر ساخته و فراغتی به دست افتاده است آن سرگذشت را همانطور که بیست و چهار پنج سال پیش دست تقدیر در بازار حلبی سازها به دستم سپرد بدون هیچگونه دخل و تصرفی در انشاء و املاء و یا کم و کاستی در ساختمان و شکل و قوار? آن پیشگاه آن کسانی تقدیم می دارم که چون من در میان دو راه حقیقت و افسانه سرگردان مانده و به سرحد بین پندار و یقین ره نبرده اند و به حکم المجاز قنطرة الحقیقة در معنی استوارند که:
هست اندر صورت هر قصه ای
خرده بینان را ز معنی حصه ای
امید آنکه به حال جوان ناکام و بدبختی که اکنون روزگار فریاد دادخواهی او را از این راههای دور و دراز به گوش ما می رساند رقت آورند و از راه مروت و مردمی در حق او خواستار آمرزش شوند باشد که بدین وسیله روان ستمدیده اش که لابد اکنون رهسپار جهان دیگر گردیده شاد گردد و بدینوسیله شاید بیدادی که از دست همدیاران به او رفته تا اندازه ای تلافی شود.
ژنو (سویس) آذر ماه 1319 هجری شمسی
سید محمد علی جمال زاده





حالا اوراق از کجا به دست آن پیرزن رسیده بود معمائی است که هنوز هم برای من حل نشده ولی شاید بتوان احتمال داد که چون شوهرش در دیوانه خانه کار می کرده این کتابچه در آنجا به دست او افتاده بوده است.
وقتی از خواندن آن فارغ شدم به خود گفتم که راست یا دروغ سر گذشت خواندنی شگرف و بامزه ای است. ایکاش اسبابی فراهم می آمد که به چاپ می رسید و هم میهنان عزیز را نیز از مطالعـ? آن تفریح خاطری دست می داد. ولی افسوس که در بن بست کوتاه عمر ماهها و سالها با کوله بار غم و شادی و عزا و عروسی پی در پی به شتاب می گذشت و مرا نیز حلقه به گوش و خانه به دوش از این سو بدان سو دنبال خود می کشید و مجالی برای انجام این منظور به دست نمی آمد. از اینرو به حکم ضرورت این آروز را نزدیک بیست و پنج سال تمام در گوشـ? صندوقچـ? آروزهای خود دست نخورده نگاه داشتم.
اینک که درهم و بهرمی اوضاع جهان دایر? کار و بار مرا نیز مانند بسیاری از دایره ها و کار و بارهای دیگر تنک تر ساخته و فراغتی به دست افتاده است آن سرگذشت را همانطور که بیست و چهار پنج سال پیش دست تقدیر در بازار حلبی سازها به دستم سپرد بدون هیچگونه دخل و تصرفی در انشاء و املاء و یا کم و کاستی در ساختمان و شکل و قوار? آن پیشگاه آن کسانی تقدیم می دارم که چون من در میان دو راه حقیقت و افسانه سرگردان مانده و به سرحد بین پندار و یقین ره نبرده اند و به حکم المجاز قنطرة الحقیقة در معنی استوارند که:
هست اندر صورت هر قصه ای
خرده بینان را ز معنی حصه ای
امید آنکه به حال جوان ناکام و بدبختی که اکنون روزگار فریاد دادخواهی او را از این راههای دور و دراز به گوش ما می رساند رقت آورند و از راه مروت و مردمی در حق او خواستار آمرزش شوند باشد که بدین وسیله روان ستمدیده اش که لابد اکنون رهسپار جهان دیگر گردیده شاد گردد و بدینوسیله شاید بیدادی که از دست همدیاران به او رفته تا اندازه ای تلافی شود.
ژنو (سویس) آذر ماه 1319 هجری شمسی
سید محمد علی جمال زاده




مسیحا

1388/3/4 10:50 ق.ظ



قسمت اول
1
من و پدرم

تولد من در سال وبائی اخیر بوده که از قرار معلوم ثلث جمعیت ایران را برده مادرم در همان موقع زایمان وبا گرفته، آمدن من همان بود و رفتن او همان همه گفتند قدم بچه نحس بود و حالا که خودمانیم چندان بی حق هم نبودند. خوشبختانه پدر مهربانی داشتم که از مستوفیان بنام بود و چون دستش بدهنش می رسید هرطور بود مرا بزرگ کرد و در آموزش و پرورشم کوتاهی ننمود و چون می ترسید که اگر مرا به مدرسه بگذارد با معاشرت اطفال بی پدر و مادر اخلاقم خراب شود دو معلم سرخانه برایم آورد. یکی صبح می آمد برای عربی و فارسی و دیگری بعدازظهر برای فرانسه و علوم جدید. یکی از اطاقهای بیرونی که معروف به اطاق زاویه بود درست دانشکد? معقول و منقول گردید و سالهای دراز روی قالی چهار فصلی که گل و بته و اسلیمی و نقاشیش هنوز در مخیله ام منقوش است با این دو نفر معلم ایام شیرین طفولیت را با کاغذ و قلم و کتاب و دفتر بسر رساندم. بعدها در موقع دفن یکی از این دو یار عزیز شخصاً حاضر بودم و دیگری نیز سالهای دراز است که گوئی یکباره بدون صدا و ندا از صفحه زمین معدوم گردیده است.
به خوبی در خاطر دارم که شبها ساعتهای دراز پهلوی مادر بزرگم که پس ازمرگ دختر ناکامش تمام علاقـ? خود را به من بسته بود نشسته و در زیر شعاع لامپهای نفتی درسهایم را روان و تکلیفهایم را حاضر می کردم. وقتی که نوبت به درس جغرافی می رسید مادربزرگم می گفت عزیزم به تو چه که آن طرف دنیا کجاست و اسم اینهمه کوهها و دریاها چیست تو همان راه بهشت را یاد بگیر اینها همه پیشکشت. با حساب و ریاضیات هم میانه ای نداشت و می گفت چرا سرنازنین خودت را اینقدر با هزار و کرور به درد می آوری اگر خدا خواست و دارائیت به آنجاها رسید یک نفر میرزا می گیری و حساب و کتابت را می دهی دست او و اگر به آن پایه و مایه نرسیدی که دیگر این خون جگرها برای چه. خدا بیامرزدش که او اکنون هفت کفن پوسانیده است.
پدرم وقتی که میزان تحصیلاتم به حد دور? دوم متوسطه رسید به مدرسـ? متوسطه ام فرستاد و پس از اتمام آن مدرسه به تحصیل علم طب مشغول گردیدم خودم بیشتر به ادبیات رغبت داشتم و از همان وقت سرم برای شعر و عرفان درد می کرد و حتی جسته جسته اشعاری هم گفته بودم. ولی پدرم عقیده داشت که انسان ولو شاعر و ادیب هم باشد باید شغلی داشته باشد که نان از آن درآید و خلاصه آنکه خواهی نخواهی به مدرسـ? طب وارد گردیدم و خیال پدرم از بایت من قدری آسوده شد.
برای اینکه پدرم را بهتر بشناسید دلم می خواهد ولو خارج از موضوع هم باشد لامحاله شرحی در باب عیش و عبادت او برایتان حکایت کنم.
پدرم عوالم مخصوصی داشت و می توان در وصف او گفت که متدین معصیت کار و فاسق خداپرستی بود. نه عیشش عیش رندان بی باک و قلندران سینه چاک بود و نه عبادتش عبادت مؤمنین حسابی و زهاد تمام عیار. از آنجایی که شغلش استیفای دیوان بود. باستثنای ایام جمعه که صرف رفتن حمام و دید و بازدید دوستان و اقربا می شد. روزهای دیگر از منزل می گذرانید ولی شبها را بدن استثناء نیم ساعتی از شب گذشته به منزل برمی گشت.
منزل ما عبارت بود از عمارت بزرگ و باغچـ? باصفایی که پشت اندر پشت به پدرم رسیده بود و با وجود تعمیرات مکرری که در آن شده بود باز رویهمرفته به همان صورت قدیمی خود باقی مانده بود و با ارسیها و شاه نشینها و شیروانیها و حوضخانه و سفره خانه و صندوقخانه هایش حسن و لطفی داشت که تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد. زمستان را به کنار می گذارم ولی به محض اینکه تک سرما می شکست و درختها و بته ها جوانه می زدند بایستی هر روز پیش از مراجعت پدرم تمام صحن باغچه آب و جاروب شده باشد و دریای حوض و کنار تپه های گل نمد آبداری انداخته و احرامی روی آن کشیده و دوشکچه ای در بالا پهن کرده دو عدد متکائی که مخصوص پدرم بود در پشت آن نهاده باشند و قدح چینی مرغی آب یخ هم با آن پارچـ? کتانی که روی آن
می کشیدند حاضر باشد.




قسمت اول
1
من و پدرم

تولد من در سال وبائی اخیر بوده که از قرار معلوم ثلث جمعیت ایران را برده مادرم در همان موقع زایمان وبا گرفته، آمدن من همان بود و رفتن او همان همه گفتند قدم بچه نحس بود و حالا که خودمانیم چندان بی حق هم نبودند. خوشبختانه پدر مهربانی داشتم که از مستوفیان بنام بود و چون دستش بدهنش می رسید هرطور بود مرا بزرگ کرد و در آموزش و پرورشم کوتاهی ننمود و چون می ترسید که اگر مرا به مدرسه بگذارد با معاشرت اطفال بی پدر و مادر اخلاقم خراب شود دو معلم سرخانه برایم آورد. یکی صبح می آمد برای عربی و فارسی و دیگری بعدازظهر برای فرانسه و علوم جدید. یکی از اطاقهای بیرونی که معروف به اطاق زاویه بود درست دانشکد? معقول و منقول گردید و سالهای دراز روی قالی چهار فصلی که گل و بته و اسلیمی و نقاشیش هنوز در مخیله ام منقوش است با این دو نفر معلم ایام شیرین طفولیت را با کاغذ و قلم و کتاب و دفتر بسر رساندم. بعدها در موقع دفن یکی از این دو یار عزیز شخصاً حاضر بودم و دیگری نیز سالهای دراز است که گوئی یکباره بدون صدا و ندا از صفحه زمین معدوم گردیده است.
به خوبی در خاطر دارم که شبها ساعتهای دراز پهلوی مادر بزرگم که پس ازمرگ دختر ناکامش تمام علاقـ? خود را به من بسته بود نشسته و در زیر شعاع لامپهای نفتی درسهایم را روان و تکلیفهایم را حاضر می کردم. وقتی که نوبت به درس جغرافی می رسید مادربزرگم می گفت عزیزم به تو چه که آن طرف دنیا کجاست و اسم اینهمه کوهها و دریاها چیست تو همان راه بهشت را یاد بگیر اینها همه پیشکشت. با حساب و ریاضیات هم میانه ای نداشت و می گفت چرا سرنازنین خودت را اینقدر با هزار و کرور به درد می آوری اگر خدا خواست و دارائیت به آنجاها رسید یک نفر میرزا می گیری و حساب و کتابت را می دهی دست او و اگر به آن پایه و مایه نرسیدی که دیگر این خون جگرها برای چه. خدا بیامرزدش که او اکنون هفت کفن پوسانیده است.
پدرم وقتی که میزان تحصیلاتم به حد دور? دوم متوسطه رسید به مدرسـ? متوسطه ام فرستاد و پس از اتمام آن مدرسه به تحصیل علم طب مشغول گردیدم خودم بیشتر به ادبیات رغبت داشتم و از همان وقت سرم برای شعر و عرفان درد می کرد و حتی جسته جسته اشعاری هم گفته بودم. ولی پدرم عقیده داشت که انسان ولو شاعر و ادیب هم باشد باید شغلی داشته باشد که نان از آن درآید و خلاصه آنکه خواهی نخواهی به مدرسـ? طب وارد گردیدم و خیال پدرم از بایت من قدری آسوده شد.
برای اینکه پدرم را بهتر بشناسید دلم می خواهد ولو خارج از موضوع هم باشد لامحاله شرحی در باب عیش و عبادت او برایتان حکایت کنم.
پدرم عوالم مخصوصی داشت و می توان در وصف او گفت که متدین معصیت کار و فاسق خداپرستی بود. نه عیشش عیش رندان بی باک و قلندران سینه چاک بود و نه عبادتش عبادت مؤمنین حسابی و زهاد تمام عیار. از آنجایی که شغلش استیفای دیوان بود. باستثنای ایام جمعه که صرف رفتن حمام و دید و بازدید دوستان و اقربا می شد. روزهای دیگر از منزل می گذرانید ولی شبها را بدن استثناء نیم ساعتی از شب گذشته به منزل برمی گشت.
منزل ما عبارت بود از عمارت بزرگ و باغچـ? باصفایی که پشت اندر پشت به پدرم رسیده بود و با وجود تعمیرات مکرری که در آن شده بود باز رویهمرفته به همان صورت قدیمی خود باقی مانده بود و با ارسیها و شاه نشینها و شیروانیها و حوضخانه و سفره خانه و صندوقخانه هایش حسن و لطفی داشت که تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد. زمستان را به کنار می گذارم ولی به محض اینکه تک سرما می شکست و درختها و بته ها جوانه می زدند بایستی هر روز پیش از مراجعت پدرم تمام صحن باغچه آب و جاروب شده باشد و دریای حوض و کنار تپه های گل نمد آبداری انداخته و احرامی روی آن کشیده و دوشکچه ای در بالا پهن کرده دو عدد متکائی که مخصوص پدرم بود در پشت آن نهاده باشند و قدح چینی مرغی آب یخ هم با آن پارچـ? کتانی که روی آن
می کشیدند حاضر باشد.



مسیحا

1388/3/4 10:51 ق.ظ



پدرم به محض ورود کفش و جوراب را می کند و گیوه های آباده ای خود را می پوشید و عرقچین به سر و قیچی باغبانی به دست به نور دو فانوسی که در دو طرف حوض نصب شده بود می افتاد به جان گلها و علفها و مدتی خود را با باغبانی سرگرم می داشت. پس از آن دولابی را که اختصاص به خودش داشت باز می کرد و لباس روز را کنده در آنجا می گذاشت و لباسی را که اختصاص به نماز و عبادت داشت و عبارت بود از یک قبای قدک آبی رنگ و بک فردعبای نجفی خرمائی و یک شب کلاه ترمه از آن دولاب در می آورد. آنگاه سینی نقر? کوچکی را که صابون عطری و شانه و آینه و مسواک و شیشـ? گلاب و حولـ?نظیفی در آن بود از دست نوکر گرفته و از پله های قناتی که در زاویـ? باغ واقع بود به قصد تطهیر و دست نماز پایین می رفت و پس از ختم اعمال وضو به طرف محلی که در فضای آزاد و دلباز و دور از اهل خانه برایش جانماز انداخته بودند روانه
می گردید.
جانماز پدرم هم دیدن داشت. سجاد? محرابی نفیسی را ه مادر مرحومه اش تماماً به دست خود بافته و پدرم با خود به کربلا برده تبرک نموده و برگردانده بود می انداختند و بر روی آن جانماز عریض و طویلی پهن می کردند که در بالای آن کلمات شهادت و در وسط جملـ? سبحان ربی الاعلی و بحمده و در پایین اسماء پنج تن را با مهارت تمام قلاب دوزی کرده بودند. یک جلد کلام الله خطی بغلی قیمتی نیز با جلد ترمه و دگمـ? مروارید همیشه در رأس جانماز جا داشت.
در موقع نماز گاهی صدای پدرم هیچ شنیده نمی شد و تنها لبانش جنبش ملایمی داشت ولی گاهی نیز صدایش بلند می گرددی و لرزش و آهنگی داشت که حاکی بود از نهایت خضوع و خشوع و حضور قلب. ضمناً پوشیده نماند که پدرم فقط شبها را نماز می خواند و می گفت در سایر اوقات حضور قلب کافی برای نماز ندارم.
بعد از ختم نماز دو دست را تا حد دو شانه بلند می نمود و در حالی که انگشتان را مانند برگ درختان که به وزش نسیم به جنبش آید آهسته آهسته حرکت می داد مدتی به ذکر تعقیبات می پرداخت و پس از دعای اللهم ادخلنل الجنة و زوجنا من الحور العین برای یتیمان بی پدر و مادر و بیوه زنان بی شوهر و مظلومین بی یار و یاور و مرضای بی پرستار و مقروضین تنگدست و ورشکستگان مستأصل و فقرای آبرومند و پیادگان از قافله باز مانده دعای خیر می کرد و برای اسیران خاک طلب مغفرت و آمرزش می نمود بدون آنکه هیچگاه در گاه اقدس احدیت را به غبار ناهموار نفرین و لعنت مکدر و آلوده سازد. ابیاتی را که در این موقع با لحنی سوزناک می خواند از بس شنیده ام در خاطرم نقش بسته است.
الها پادشا ها بی نیازا
خداوندا کریما کار سازا
بسوز سینـ? پیران مظلوم
بآب دیده طفلان معصوم
ببالین غریبان بر سر راه
بتسلیم اسیران در بن چاه
بدور افتادگان از خانمانها
بواپس ماندگان از کاروانها
بداور داور فریاد خواهان
بیارب یا رب صاحب گناهان
بیارب بیارب شب زنده داران
بامید دل امیدواران
به امید نجات بیم داران
بصدق سینـ? تسلیم کاران
بصدق سینـ? پاکان راهت
بشوق عاشقان بارگاهت
بشب نالیدن پا در کمندان
بآه سوزناک مستمندان
بحق صبر بی پایان ایوب
باشک چشم چون باران یعقوب
که بر جان من مسکین ببخشا
در رحمت بر این بیچاره بگشا
بده مقصود جان مستمندان
بکن داروی ریش دردمندان
سپس قریب به یک ربع ساعت نظر را به آسمان می دوخت و به حدی ساکت و صامت و بی حرکت می ماند که گوئی یکسره از این دنیای خاکی بدر رفته سر تا پا در امواج بیکران بیخبری و در عوالم جان پرور خلسه و مراقبه و مکاشفه غوطه ور است.
پس از نماز لباس عبادت را کنده لباس دیگری می پوشید و به قول خودش به لباس فسق در می آمد و به طرف تختی که در وسط باغ در محل مخلا بطبعی برایش حاضر کرده بودند روان
می گردید. آنگاه سبزعلی نوکر پیرمردی که محرمش بود سینی مزه را آورده در مقابلش به زمین می گذاشت اگر حوصله داشته باشید مایحتوی این سینی را برایتان می شمارم صورت اقلام عمده آن از این قرار است پنیر خیکی و ماست چکید? خانگی به موسیر ماست کیسه با کاکوتی چند نوع ترشی مخصوصاً سیروانبه و چتنی و چاتلنقوش و هفت بیچار و غیره که بعضی از آنها با سبزیها و علف هائی که از کوههای لرستان و بختیاری آورده بودند ساخته شده بود پنیر پرچک و خیکی با دالار و سبزی که به فراخور فصل فرق می کرد و معمولاً عبارت بود از بالاقوتی (بولاق اوتی) و نعنا و ترخون و مرزه و پونه و شنلیله و جعفری و پیازچه و تربچه و دو سه جور میوه که برحسب فصل و موسم گاهی خیار قلمـ? گل بسر دست چین و گوجه و چغاله بادام و گاهی گلابی دم کج و انجیر بیدانه و انگورهای مختلف علی الخصوص عسکری آب سنبله خورده و خلیلی و صاحبی بود بدیهی است که خربوزه گرگاب هم در تمام مدتی که طراوت و تردی داشت مقام خود را در سفر? میخوارگی پدرم از دست نمی داد.
پدرم عقیده داشت که آب دوغ و خیار از بهترین مزه های عرق است و می گفت که خیارش باید زیر دندان قرچ قرچ صدا کند و مرتباً دوغ را به دست خودش حضوراً درست می کرد و تازه یا خشک قدری هم آبشن و کاکوتی و گلپر و مشکک در آن می ریخت ولی اصل مطلب آن چتول. عرق اعلای ارومیه بود که به ترتیبی که می دانید یک دانه ترنج در آن داخل کرده بودند و پدرم با تلطف هرچه تمام تر مانند دایه مهربانی که طفل شیرخواری را بخواباند به دست خود در وسط کاسه آب یخ جا می داد و قطعه پارچه ای از ململ روی آن می کشیدند.
همینکه نوبت به سومین گیلاس عرق می رسید سبزعلی با بشقابی که یک سیخ کباب بره و یک سیخ کباب دنبلان با نمک و فلفل و سماق در آن بود وارد میدان می گردید.




پدرم به محض ورود کفش و جوراب را می کند و گیوه های آباده ای خود را می پوشید و عرقچین به سر و قیچی باغبانی به دست به نور دو فانوسی که در دو طرف حوض نصب شده بود می افتاد به جان گلها و علفها و مدتی خود را با باغبانی سرگرم می داشت. پس از آن دولابی را که اختصاص به خودش داشت باز می کرد و لباس روز را کنده در آنجا می گذاشت و لباسی را که اختصاص به نماز و عبادت داشت و عبارت بود از یک قبای قدک آبی رنگ و بک فردعبای نجفی خرمائی و یک شب کلاه ترمه از آن دولاب در می آورد. آنگاه سینی نقر? کوچکی را که صابون عطری و شانه و آینه و مسواک و شیشـ? گلاب و حولـ?نظیفی در آن بود از دست نوکر گرفته و از پله های قناتی که در زاویـ? باغ واقع بود به قصد تطهیر و دست نماز پایین می رفت و پس از ختم اعمال وضو به طرف محلی که در فضای آزاد و دلباز و دور از اهل خانه برایش جانماز انداخته بودند روانه
می گردید.
جانماز پدرم هم دیدن داشت. سجاد? محرابی نفیسی را ه مادر مرحومه اش تماماً به دست خود بافته و پدرم با خود به کربلا برده تبرک نموده و برگردانده بود می انداختند و بر روی آن جانماز عریض و طویلی پهن می کردند که در بالای آن کلمات شهادت و در وسط جملـ? سبحان ربی الاعلی و بحمده و در پایین اسماء پنج تن را با مهارت تمام قلاب دوزی کرده بودند. یک جلد کلام الله خطی بغلی قیمتی نیز با جلد ترمه و دگمـ? مروارید همیشه در رأس جانماز جا داشت.
در موقع نماز گاهی صدای پدرم هیچ شنیده نمی شد و تنها لبانش جنبش ملایمی داشت ولی گاهی نیز صدایش بلند می گرددی و لرزش و آهنگی داشت که حاکی بود از نهایت خضوع و خشوع و حضور قلب. ضمناً پوشیده نماند که پدرم فقط شبها را نماز می خواند و می گفت در سایر اوقات حضور قلب کافی برای نماز ندارم.
بعد از ختم نماز دو دست را تا حد دو شانه بلند می نمود و در حالی که انگشتان را مانند برگ درختان که به وزش نسیم به جنبش آید آهسته آهسته حرکت می داد مدتی به ذکر تعقیبات می پرداخت و پس از دعای اللهم ادخلنل الجنة و زوجنا من الحور العین برای یتیمان بی پدر و مادر و بیوه زنان بی شوهر و مظلومین بی یار و یاور و مرضای بی پرستار و مقروضین تنگدست و ورشکستگان مستأصل و فقرای آبرومند و پیادگان از قافله باز مانده دعای خیر می کرد و برای اسیران خاک طلب مغفرت و آمرزش می نمود بدون آنکه هیچگاه در گاه اقدس احدیت را به غبار ناهموار نفرین و لعنت مکدر و آلوده سازد. ابیاتی را که در این موقع با لحنی سوزناک می خواند از بس شنیده ام در خاطرم نقش بسته است.
الها پادشا ها بی نیازا
خداوندا کریما کار سازا
بسوز سینـ? پیران مظلوم
بآب دیده طفلان معصوم
ببالین غریبان بر سر راه
بتسلیم اسیران در بن چاه
بدور افتادگان از خانمانها
بواپس ماندگان از کاروانها
بداور داور فریاد خواهان
بیارب یا رب صاحب گناهان
بیارب بیارب شب زنده داران
بامید دل امیدواران
به امید نجات بیم داران
بصدق سینـ? تسلیم کاران
بصدق سینـ? پاکان راهت
بشوق عاشقان بارگاهت
بشب نالیدن پا در کمندان
بآه سوزناک مستمندان
بحق صبر بی پایان ایوب
باشک چشم چون باران یعقوب
که بر جان من مسکین ببخشا
در رحمت بر این بیچاره بگشا
بده مقصود جان مستمندان
بکن داروی ریش دردمندان
سپس قریب به یک ربع ساعت نظر را به آسمان می دوخت و به حدی ساکت و صامت و بی حرکت می ماند که گوئی یکسره از این دنیای خاکی بدر رفته سر تا پا در امواج بیکران بیخبری و در عوالم جان پرور خلسه و مراقبه و مکاشفه غوطه ور است.
پس از نماز لباس عبادت را کنده لباس دیگری می پوشید و به قول خودش به لباس فسق در می آمد و به طرف تختی که در وسط باغ در محل مخلا بطبعی برایش حاضر کرده بودند روان
می گردید. آنگاه سبزعلی نوکر پیرمردی که محرمش بود سینی مزه را آورده در مقابلش به زمین می گذاشت اگر حوصله داشته باشید مایحتوی این سینی را برایتان می شمارم صورت اقلام عمده آن از این قرار است پنیر خیکی و ماست چکید? خانگی به موسیر ماست کیسه با کاکوتی چند نوع ترشی مخصوصاً سیروانبه و چتنی و چاتلنقوش و هفت بیچار و غیره که بعضی از آنها با سبزیها و علف هائی که از کوههای لرستان و بختیاری آورده بودند ساخته شده بود پنیر پرچک و خیکی با دالار و سبزی که به فراخور فصل فرق می کرد و معمولاً عبارت بود از بالاقوتی (بولاق اوتی) و نعنا و ترخون و مرزه و پونه و شنلیله و جعفری و پیازچه و تربچه و دو سه جور میوه که برحسب فصل و موسم گاهی خیار قلمـ? گل بسر دست چین و گوجه و چغاله بادام و گاهی گلابی دم کج و انجیر بیدانه و انگورهای مختلف علی الخصوص عسکری آب سنبله خورده و خلیلی و صاحبی بود بدیهی است که خربوزه گرگاب هم در تمام مدتی که طراوت و تردی داشت مقام خود را در سفر? میخوارگی پدرم از دست نمی داد.
پدرم عقیده داشت که آب دوغ و خیار از بهترین مزه های عرق است و می گفت که خیارش باید زیر دندان قرچ قرچ صدا کند و مرتباً دوغ را به دست خودش حضوراً درست می کرد و تازه یا خشک قدری هم آبشن و کاکوتی و گلپر و مشکک در آن می ریخت ولی اصل مطلب آن چتول. عرق اعلای ارومیه بود که به ترتیبی که می دانید یک دانه ترنج در آن داخل کرده بودند و پدرم با تلطف هرچه تمام تر مانند دایه مهربانی که طفل شیرخواری را بخواباند به دست خود در وسط کاسه آب یخ جا می داد و قطعه پارچه ای از ململ روی آن می کشیدند.
همینکه نوبت به سومین گیلاس عرق می رسید سبزعلی با بشقابی که یک سیخ کباب بره و یک سیخ کباب دنبلان با نمک و فلفل و سماق در آن بود وارد میدان می گردید.



مسیحا

1388/3/4 10:52 ق.ظ



در تمام آن مدت احدی از خودی و بیگانه حق نداشت به هیچ عنوانی عیش او را منغص نماید. با ادب تمام دو زانو در مقابل بساط می نشست و مشغول کار خود می گردید و وقتی کیْفش کاملاً کوک می شد صدایش را بلند می نمود و با آواز گرم دودانگی که داشت بنای خواندن را می گذاشت و از جمله اشعاری که عادة در آن مواقع می خواند این دو بیت هووز در خاطرم مانده است:
بیا که رونق این کار خانه کم نشود
بزهد همچو توئی یا به فسق همچو منی
همی خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعی که ز روی ریا کنند
آن وقت بود که دیگر عشقش گل می کرد و چون می دانست که مادر بزرگم هرگز در مجلس فسق و فجورش حاضر نخواهد شد مرا نزد خود می خواند و می گفت محمود جان آن دیوان حافظ را بردار و بیاور ببینم چه کارها می کنی و چند مرده حلاجی وقتی مؤدب و شرم زده در حضورش به دو زانو می نشستم می گفت حافظ را باز کن اگر یک غزل بی غلط خواندی از این کبابها یک لقمـ? چرب نیازت خواهم کرد. از شما چه پنهان هرگز نشد که بی غلط بخوانم ولی هیچ اتفاق هم نیفتاد که از خوان نعمت بی نصیب برخیزم.
وقتی لذت اشعار حافظ مزید لذتهای دیگرش می گردید می گفت برو آن نی مرا بیاور و مرا مرخص می کرد که برم شام بخورم و بخوابم و خودش ساعتها تک و تنها مشغول نی زدن می شد.
گاهی نیز در همان حال نیم مستی بنای درددل و راز و نیاز را با من می گذاشت و می گفت پسر جانم مردم خیلی پدرسوخته اند می ترسم در این دنیا پس از من خیلی اذیت و آزارت کنند و از حالا این فکرو خیال دلم را ریش ریش می کند ولی تو را به خدا می سپارم. تو هم از من بشنو تا می توانی به هیچ کس و هیچ چیز و هیچ کار زیاد دل مبند و در کار دنیا و آخرت توکل داشته باش و تصور مکن که من چون گاهی دو گیلاس عرق می خورم از ذکر و فکر مبداء فارغم. برعکس بخوبی می دانم که اهل معصیتم ولی امیدم به عفو و کرم اوست چه می توان کرد تنها دلخوشی من هم در این دنیا همین شده و خدا خودش هم راضی نخواهد بود که از این جزئی دلخوشی هم محروم بمانم. وانگهی به اندازه می خورم و چون کیل و پیمانه اش به دست خودم است نه چندان می خورم که هوشیار بمانم نه آنقدر که بیهوش بیفتم.
راستی فراموش نکنم که پدرم طبع شعری هم داشت و گاهی در ضمن راز و نیازهای مستی تک تک از اشعار خودش هم برایم می خواند طبع مزاحی داشت و خوب یادم است حکایت می کرد که در زمان ناصرالدین شاه وقتی که کنت ایطالیائی حکومت تهران را داشت غذغن کرده بود کسی در طهران عرق نخورد و پلیس در کوچه ها دهن مردم را بو می کرد و هر کس که عرق خورده بود جریمه می شد پدرم این رباعی را ساخته بوده:
ای می خواران سیه شده روز شما
حکم است پلیس بو کند پوز شما
از من شنوید و می دیگر حقنه کنید
تا آنکه پلیس بو کند ... شما
ولی عموماً اشعار دیگرش حزن آور و غم افزا و به سبک رباعیات باباطاهر بود. ضمناً علاقـ? زیادی نیز به خط نستعلیق داشت و خودش هم خوشنویس حسابی بود و می گفت میرعماد در فائیل شرق است و ده دوازده فقره از رباعیات خیام را به خط درشت بسیار ممتاز روی کاغذ تیرمه نوشته بود و داده بود تذهیب و قاب کرده بودند و در اطاق و کتابخانه اش به دیوار ها نصب کرده بود. قطعه نفیسی هم به خط میرعماد داشت که با قلم خیلی درشت این عبارت معروف را نوشته بود.
این نیز بگذرد



در تمام آن مدت احدی از خودی و بیگانه حق نداشت به هیچ عنوانی عیش او را منغص نماید. با ادب تمام دو زانو در مقابل بساط می نشست و مشغول کار خود می گردید و وقتی کیْفش کاملاً کوک می شد صدایش را بلند می نمود و با آواز گرم دودانگی که داشت بنای خواندن را می گذاشت و از جمله اشعاری که عادة در آن مواقع می خواند این دو بیت هووز در خاطرم مانده است:
بیا که رونق این کار خانه کم نشود
بزهد همچو توئی یا به فسق همچو منی
همی خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعی که ز روی ریا کنند
آن وقت بود که دیگر عشقش گل می کرد و چون می دانست که مادر بزرگم هرگز در مجلس فسق و فجورش حاضر نخواهد شد مرا نزد خود می خواند و می گفت محمود جان آن دیوان حافظ را بردار و بیاور ببینم چه کارها می کنی و چند مرده حلاجی وقتی مؤدب و شرم زده در حضورش به دو زانو می نشستم می گفت حافظ را باز کن اگر یک غزل بی غلط خواندی از این کبابها یک لقمـ? چرب نیازت خواهم کرد. از شما چه پنهان هرگز نشد که بی غلط بخوانم ولی هیچ اتفاق هم نیفتاد که از خوان نعمت بی نصیب برخیزم.
وقتی لذت اشعار حافظ مزید لذتهای دیگرش می گردید می گفت برو آن نی مرا بیاور و مرا مرخص می کرد که برم شام بخورم و بخوابم و خودش ساعتها تک و تنها مشغول نی زدن می شد.
گاهی نیز در همان حال نیم مستی بنای درددل و راز و نیاز را با من می گذاشت و می گفت پسر جانم مردم خیلی پدرسوخته اند می ترسم در این دنیا پس از من خیلی اذیت و آزارت کنند و از حالا این فکرو خیال دلم را ریش ریش می کند ولی تو را به خدا می سپارم. تو هم از من بشنو تا می توانی به هیچ کس و هیچ چیز و هیچ کار زیاد دل مبند و در کار دنیا و آخرت توکل داشته باش و تصور مکن که من چون گاهی دو گیلاس عرق می خورم از ذکر و فکر مبداء فارغم. برعکس بخوبی می دانم که اهل معصیتم ولی امیدم به عفو و کرم اوست چه می توان کرد تنها دلخوشی من هم در این دنیا همین شده و خدا خودش هم راضی نخواهد بود که از این جزئی دلخوشی هم محروم بمانم. وانگهی به اندازه می خورم و چون کیل و پیمانه اش به دست خودم است نه چندان می خورم که هوشیار بمانم نه آنقدر که بیهوش بیفتم.
راستی فراموش نکنم که پدرم طبع شعری هم داشت و گاهی در ضمن راز و نیازهای مستی تک تک از اشعار خودش هم برایم می خواند طبع مزاحی داشت و خوب یادم است حکایت می کرد که در زمان ناصرالدین شاه وقتی که کنت ایطالیائی حکومت تهران را داشت غذغن کرده بود کسی در طهران عرق نخورد و پلیس در کوچه ها دهن مردم را بو می کرد و هر کس که عرق خورده بود جریمه می شد پدرم این رباعی را ساخته بوده:
ای می خواران سیه شده روز شما
حکم است پلیس بو کند پوز شما
از من شنوید و می دیگر حقنه کنید
تا آنکه پلیس بو کند ... شما
ولی عموماً اشعار دیگرش حزن آور و غم افزا و به سبک رباعیات باباطاهر بود. ضمناً علاقـ? زیادی نیز به خط نستعلیق داشت و خودش هم خوشنویس حسابی بود و می گفت میرعماد در فائیل شرق است و ده دوازده فقره از رباعیات خیام را به خط درشت بسیار ممتاز روی کاغذ تیرمه نوشته بود و داده بود تذهیب و قاب کرده بودند و در اطاق و کتابخانه اش به دیوار ها نصب کرده بود. قطعه نفیسی هم به خط میرعماد داشت که با قلم خیلی درشت این عبارت معروف را نوشته بود.
این نیز بگذرد


مسیحا

1388/3/4 10:53 ق.ظ



ادامه داره .....



ادامه داره .....

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
2825
2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

قیافه بچه وقد

maix | 12 ساعت پیش
2791
2779
2792