2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148239 بازدید | 2291 پست
داستان های زنان - جلال آل احمد

--------------------------------------------------------------------------------

برای دریافت کردن این کتاب بر روی لینک زیر کلیک کنید.

http://www.shafighi.com/uploadforforum/dastanhaye-zanan.rar

درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
گنج


ننه جون شما هیچ کدوم یادتون نمیآدش . منو تازه دو سه سال بود به خونه

شوور فرستاده بودن. حاج اصغرمو تازه از شیر گرفته بودم و رقیه رو آبستن بودم ...

خاله این طور شروع کرد. یکی از شب های ماه رمضون بود که او به منزل ما آمده

بود و پس از افطار ، معصومه سلطان ، قلیان کدویی گردویی گردن دراز ما را - که شب های

روضه ، توی مجلس بسیار تماشایی است - برای او آتش کرده بود ؛ و او در حالی که

نی قلیان را زیر لب داشت ، این گونه ادامه می داد :

... تو همین کوچه سیدولی - که اون وقتا لوح قبرش پیدا شده بود و من

خودم با بیم رفتیم تموشا ، قربونش برم ! - رو یه سنگ مرمر یه زری ،

ده پونزده خط عربی نوشته بودن . اما من هرچه کردم نتونستم بخونمش . آخه

اون وقتا که هنوز چشام کم سو نشده بود ، قرآنو بهتر از بی بیم می خوندم . اما خط اون

لوح رو نتونستم بخونم . آخه ننه زیر و زبر که نداش که ... آره اینو می گفتم . تو همون

کوچه ، یه کارامسرایی بودش خیلی خرابه ، مال یه پیرمردکی بود که هی خدا خدا

می کرد ، یه بنده خدایی پیدا بشه و اونو ازش بخره و راحتش کنه ...

خاله پس از آن که یک پک طولانی به قلیان زد و معلوم بود که از نفس دادن قلیان

خیلی راضی است ، و پس از اینکه نفس خود را تازه کرد ، گفت :

... اون وقتا تو محل ما یه دختر ترشیده ای بود ، بهش بتول می گفتن . راستش ما

آخر نفهمیدیم از کجا پیداش شده بود . من خوب یادمه روزای عید فطر که می شد ، با

ییشای صناری که از این ور و اون ور جمع می کرد ، متقالی ، چیتی ، چیزی تهیه می کرد

و میومد تو مسجد کوچه دردار و وقتی نماز تموم می شد، پیرهن مراد بخیه می زد.

ولی هیچ فایده نداشت . بی چاره بختش کور کور بود . خودش می گفت : نمی دونم ،

خدا عالمه ! شاید برام جادو جنبلی ، چیزی کرده باشن . من کاری از دستم بر نمیآدش .

خدا خودش جزاشونو بده . خلاصه یتیمچه بدبخت آخرسرا راضی شده بود

به یه سوپر شوور کنه !

یک پک دیگری به قلیان و بعد :

عاقبت یه دوره گردی ، که همیشه سر کوچه ما الک و تله موش می فروخت ، پیدا

شدو گرفتش . مام خوش حال شدیم که اقلا بتوله سر و سامونی گرفته . بعد از اون

سال دمپختکی شب عید - که مردم ، تازه کم کم داشتن سر حال میومدن - یه روز یه

شیرینی پزی که از قدیم ندیما با شوور بتول - راستی یادم رفت اسمشو بگم - با

مشهددی حسن رفیق بود سر کوچه می بیندش و میگه : رفیق ! شب عیدی ، اگه بتونی

پولی مولی راه بندازی ، من بلدم ، ... دو سه جور نون شیرینی و باقلایی و نون برنجی

می پزیم ، ... خدا بزرگه ، شاید کار و بارمون بگیره مشهدی حسنم حاضر میشه و

شیرینی پزی رو علم کنن . اما نمی دونن جا و دکون کجا گیر بیارن ! مشهدی حسنه به

فکر می افته برن تو همون کارمسراهه و یه گوشه ش پاتیل و بساطشونو رو به راه کنن .

با هم میرن پیش یارو پیرمرده و بهش قضیه رو حالی می کنن و قرار می ذارن ماهی دو

قرون کرایه بهش بدن . اما پیرمرده میگه : من اصلن پول نمی خام . بیآین کارتونو

بکنین ، خدا برا مام بزرگه !

خاله ، نمی دونم از کی تا به حال از هر دو گوش هایش کر شده و ما مجبوریم برای

این که درست حرفهایش را بفهمیم و محتاج دوباره پرسیدن نشویم ، بی صدا گوش

کنیم . او به قدری گیرا و با حالت صحبت می کند که حتی بچه ها هم که تا نیم ساعت

پیش سر خاتون پنجره ها شان با هم دعوا می کردند ، اکنون ساکت شده ، همه گوش

نشسته بودند . در این میان تنها گاه گاه صدای غرغر قلیان خاله بود که بلند می شد و در

همان فاصله کوتاه ، باز قیل و قال بچه ها بر سر شب چره در می گرفت . خاله پکش را

که به قلیان زد ، دنبال کرد:

... جونم واسه شما بگه ، مشهدی حسن و شریکش ، رفتن تو کارامسراهه و

خواستن یه گوشه رو اجاق بکنن و پاتیلشونو کار بذارن . کلنگ اول و دوم ، که نوک

کلنگ به یه نظامی گنده گیر می کنه ! یواشکی لاشو وا می کنن و یک دخمه گل و

گشاد ...! اون وقت تازه همه چیزو می فهمن . مشهدی حسن زود به رفیقش حالی

می کنه که باید مواظب باشن . پیرمردک رفته بود مسجد نماز عصرشو بخونه ؛ در

کارامسرا رو می بندن و میرن سراغ گودالی که کنده بودن ؛ درشو ور می دارن ؛ یه

سرداب دور و دراز پیدا میشه . پیه سوز شونو می گیرن و میرن تو. دور تادور سرداب ،با

ماسه و آهک طبقه طبقه درس کرده بودن و تو هر طبقه خمره ها بوده که ردیف چیده

بودن و در هر کدومم یه مجمعه دمر کرده بودن. مشهدی حسن و رفیقش دیگه تو

دلشون قند آب می کردن. نمیدونستن چه کار بکنن ! لیره ها بوده ، یکی نعلبکی !

خدا علمه این پولا مال کی بوده و از زمون کدوم سلطون قایم کرده بودن . بی بیم

می گفت ممکنه اینا وقف سید ولی باشه که لوحش تازه خواب نما شده بود . اما

هرچی بود ، قسمت دیگری بود ننه جون ...

خاله چشم های ریزش رو ریزتر کرده بود و در چند دقیقه ای که گمان

می کنم به آن لیره های درشتی که می گفت - لیره های به درشتی یک نعلبکی - فکر

می کرد. چه قدر خوب بود که او ی: دانه از آن ها را - آری فقط یک دانه از آن ها را -

می داشت و روز ختنه سوران ، لای قنداق نوه پنجمش ، که تازه به دنیا آمده بود ، می گذاشت !

چه قدر خوب بود که دوسه تا از آن کله برهنه ها هم بود و او می توانست

یک سینه ریز و یآ ون یکاد یا یک جفت گوشواره سنگین با آن ها درست کند و برای

عروس حاج اصغرش بفرستد!...چقدر خوب بود !شاید خیلی فکرهای دیگر هم

می کرد...

...آره ننه جون!نمی دونین قسمت چیه!اگر چیزی قسمت آدم باشه، سی مرغم از

سر کوه نمی تونه بیاد ببردش.خلاصه ش ، مشهدی حسه و رفیقش ، هفته عید،

شیرینی پزیشونو کردن ، پولارم کم کم درآوردن . جوری که یارو پیرمرده نفهمه ، سه چار

ماهی که از قضایا گذشت ، به بونه این که کارشون بالا گرفته و دخلشون خوب بوده ،

کارامسراهه رو زا پیرمردک خریدن . اونم که از خدا می خاس پولشو گرفت و گفت

خیرشو ببینین و رفت. کم کم ما می دیدیم بتوله سرو وضعش بهتر میشه ؛ گلوبند

سنگین می بنده ؛ النگوای ردیف به هردو دست؛ انگلشتر الماس ؛ پیرهن های

ملیله دوزی و اطلس ؛ چارقت ؛خاص ململ؛ و خیر...!مث یه شازده خانم اومد و

رفت می کنه . راسی یادم رفت بگم ، همون اولام که کار و بارشون تازه خوب شده

بود ، بتول یه دختر برا مشهدی حسنه زاییده بود و بعدش دیگه اولادشون نشد.

یک پک دیگر به قلیان و بعد :

مشهدی حسن رفیقشو روونه کربلا کرد و از این جا لیره ها و کله برهنه هارو

لای پالون قاطرا و توی دوشک کجاوه ها می کرد و می فرستاد براش. اونم اون جا

می فروخت و پولاشو برمی گردوند. خلاصه کارشون بالا گرفت. از سر تا ته

محله رو خریدن . هرچی فقیر مقیر بود ، از خویش و قوم و دیگرون ، بهش یه خونه ای

دادن و همم خیال کردن خدا باهاشون یار بوده و کارشون رو بالا برده . هیشکی هم سر از

کارشون در نیآورد.خود مشهدی حسنم با بتول یه سال بار زیارتو بستن رفتن کربلا.

من خوب یادمه داشای محل براشون چووشی می خوندن و چه قدر اهل محل

براشون اسفند و کندردود کردن . نمی دونین ننه ! از اون جام رفتن مکه و بتول که اول

معلوم نبود کس و کارش چیه و آخرش کجا سربه نیست میشه ، حالا زن حاجی محل

ما شده بود ! خدا قسمت بنده هاش بکنه الهی!...من که خیلی دلم تنگ شده .

ای ...یه پامون لب قبره ،یه پامون لب بون زندگی. امروز بریم ، فردا بریم ؛ اما هنوز که

هنوزه این آرزو تو دلم مونده که اقلا منم اون قبر شیش گوشه رو بغل بگیرم ...ای خدا!

از دستگاتکه کم نمیشه...ای عزیز زهرا!...

خاله گریه اش گرفته بود . شنوندگان همه دهانشان باز مانده بود. نمی دانستند گریه

کنند یا نه .من حس می کردم که همه خیال می کنند روضه خوان ، بالای منبر ، روضه

می خواند. ولی خاله زود فهمید که بی خود دیگران را متاثر ساخته است. با گوشه

چارقد ململش ، چشم هایش را پاک کرد و یک پک محکم دیگر به قلیان زد و ادامه

داد :

...زن حاجی ، یعنی بتول ، بعد از اون دختر اولیش ،...که حالا به چهارده سالگی

رسیده بود و شیرین و ملوس شده بود و من خودم تو حموم دیده بودمش و آرزو

می کردم یه پسر جوون دیگه داشتم و تنگ بغلش می انداختم ،...آره بعد از اون

بتول انگار فهمیده بود که حاج حسن خیال زن دیگه ای رو داره.آخه خداییشو بخوای

مردک بنده خدا نمی خاس با این همه مال و مکنت ، اجاقش کور باشهو تخم و

ترکش قطع بشه .خود بتول هم حتمن از آقا شنیده بود که پیغمبر خودش فرموده که

تا چارتا عقدی جایزه و صیغه ام که خدا عالمه هر چی دلش خواست.واسه این بود

که به دس و پا افتاد ف شاید بچش بشه و حاجی زن دیگه ای نگیره . آخه ننه شماها

نمی دونین هوو چیه !من که خدا نخاس سرم بیآد . اما راستش آدم چطو دلش میآد

شوورش بغل یه پتیاره دیگه بخوابه؟ دیگه هرچی دعانویس بود ،دید. هرچی

سید ولی ؛ که لوحش تازه خواب نما شده بود ، نذر کرد؛ آش زن لابدین پخت ؛

شبای چهارشنبه گوش وایساد ؛ خلاصه هرکاری که می دونست و اهل محل

می دونستن کرد ؛ ...تا آخرش نتیجه داد و خدا خواست و آبستن شد.زد و این دفعه یه

پسر کاکول زری زایید...

باز خاله ساکت شد و یکی دو پک به قلیان زد و در حالی که تنباکوی سر

قلیان ته کشیده بود و ذغال های آن سوخته بود و به جز جز افتاده بود ؛

معصومه سلطان ؛ قلیان را با کراهت تمام ، از این که از شنیدن باقی حکایت محروم

می شود ؛ بیرون برد و ادامه داد :

...آره ننه جون ؛ خدا نکنه روزگار برا آدم بد بیاره .راس راسی می تونه یه روزه یه

خونمونو به باد بده و تموم رشته های آدمو پنبه کنه و آدمو خاکسر بشونه. آره

جونم ، تازه حسین آقا ، پسر حاجی حسین ، به دنیا اومده بود که بی چاره بدبخت

خودش سل گرفت !نمی دونین،نمی دونین!دیگه هرچی داشت برا مرضش خرج کرد.

از حکیم باشی های محل گذشت ، از خیابون های بالا و حتی از دربارم -دوکتوره

-موکتوره-چیه؟نمی دونم -خلاصه ازهمونا آوردن.اما هیچ فایده نکرد.هردفعه

فیزیتای ، گرون گرون و نسخه های یکی یه تومن بود که می پیچیدن. اما کجا؟...

وقتی که خدا نخادش ،کی می تونه آدمو جون بده؟آدمی که بایس بمیره ،بایس بمیره

دیگه! دست آخر که حاجی همه دارایی و ملک و املاکشو خرج دوا درمون کرد،مرد!

و بی چاره بتوله رو تا خرخرش تو قرض گذوشت .بتولم زودی دخترشو شوور داد.

هر چی هم از بساط زندگی مونده بود ، جهاز کرد و بدرقه دخترش روونه خونه شوور

فرستاد.خونه نشیمنشم ، طلبکارا-اگرچه اون وختا بارحم تر بودن- ازش گرفتن. اونم

بچشو سر راه گذوشت و خودشم رفت که رفت...سربه نیس شد!اما یه دوسال بعد،

دخترم -توعروسی یکی از هم مکتبیاش-اونو دیده بود که تو دسته این رقاصا نیست که

تو عروسیا تیارت درمیارن،...تو اونا دیده بود داره می رقصه.

خاله ساکت شد و همه را منتظر گذاشت. چند دقیقه ای در آن میان جز بهت و

سکوت و انتظار نبود . عاقبت خواهرم به صدا درآمد که :

خاله جان آخرش چطور شد؟

خاله جواب داد:

نمی دونم ننه . حالا لابد اونم یا مثه من پیر شده و گوشش نمی شنوه ، و یا دیگه

نمی دونم چطور شده . من چه می دونم؟ شایدم خدا از سر تقصیراتش گذشته باشه.

آره ننه جون!اگه مرده ، خدا بیامرزدش!و اگه نمرده ، خدا کنه دخترش به فکرش افتاده

باشه و آخر عمری ضبط و ربطش کرده باشه!





* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *





درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

این نقد بر داستان "بچه ی مردم " اثر جلال آل احمد (1302 – 1348)که در جلسه ی روز 22 خرداد در انجمن سایه برگزار شد صورت می گیرد . برای مطالعه ی اصل داستان و نیز زندگی نامه ی جلال آل احمد می توانید به پایین صفحه مراجعه کنید .


در نظامی که جایگاه زن تا مقامی به عنوان یک شیء ، کالا ، وسیله ای برای تولید مثل و حفظ بقا و یا صرفا ابزاری برای ارضای میل جنسی مرد و حتا کلفتی خانگی سوق داده می شود . رفتارهایی کالاوار ، غیرانسانی و از قالب و محتوا تهی شده ، امری کاملا طبیعی و منطقی جلوه می کند . نظامی که از زن – این برده ی خانگی – می خواهد که این گونه باشد و مدام در گوش او زمزمه می کند : … این زنانگی توست ! نظامی که از زن می خواهد در جایگاهی قرار گیرد که از نظر اقتصادی همیشه وابسته ی مرد است … جیره خوار دیگری بودن و به تبع آن ، تابع اراده و حکم دیگری درآمدن … و سرانجام انسانی که از درون شکسته ، از آرمان ها و طبیعت انسانی خود فاصله گرفته و به عنوان سربازی درمی آید که در حین انجام وظیفه فقط و فقط تابع محض اوامر است ! وظیفه ی او ، ارضای میل جنسی ، حفظ و بقا و خدمتکاری زرنگ و تردست بودن است ! و همه ی این وظایف ، به همراه از دست دادن اراده و آزادی اش بر دوش او می افتد . چنین شخصی ، دیگر در برابر هر گونه مسئله و کنش ، بی تفاوت و بی احساس می شود و زمانی که دیگری ( ارباب ) به او اجازه ی فکر کردن و رفتاری را بدهد ، عمل می کند … او تابع ارباب است و حکم او ، چه از نظر عرفی و چه قانونی در حکم خدای اوست !


اینجاست که مسئولیت پذیری از او سلب می شود و چون انسانی بی اختیار عمل می کند . به گونه ای که با از دست دادن حداکثر آزادی و اختیار خود ، به طور آشکار چه از نظر اقتصادی و چه اجتماعی و حقوقی وابسته ی مرد می شود !


ایدئولوژی کهنه ای که سراسر زندگی او را در بر می گیرد ، حتا با شعارهایی از قبیل عواطف بلند و احساسات لطیف مادری می خواهد به گونه ای زیرکانه او را فریب دهد و تمامی کاستی های حقوقی و اجتماعی اش را که در حق او روا می دارد توجیه کند ! اما نمی تواند !


به راستی انسانی که از محتوای خود فاصله گرفته و به طور مطلق از هستی و اراده و اختیار خود خارج می شود ، چگونه می تواند به عنوان یک مادر ، یک همسر یا یک دوست ، به کسی محبت ورزد ؟ این محبت ، دروغین ، از روی اجبار و عادت است !


محبت در ایدئولوژی کهنه ی پدرسالارانه جز در تملق ، چاپلوسی و مواردی که بیشتر از روی عرف و سنت صورت می گیرد ، در چنین چیزی خلاصه نمی شود ! چگونه مادری که از ابتدای حیاتش به عنوان یک ابزار و یک برده به او نگاه می کنند ، می تواند در معنای والاتر از آنچه که نظام فکری و اجتماعی و سیاسی موجود به او یاد می دهد و با او رفتار می کند ، وجود داشته باشد و به جهان بنگرد ؟ او رفته رفته قوای فکری ، اندیشه ، قدرت تجزیه و تحلیل و مجموعه روابط اجتماعی و انسانی خود را از دست می دهد و به حیوانی در خدمت خوش گذرانی ها و امیال مرد بدل می شود ! بچه ای را تا جایی که مَرد ، او را ازآنِ خودشان بداند ، و تا جایی که عرف او را مجبور به حفاظت و تامین آسایش و رفاه فرزند می کند ، بچه ی خود می داند و محبت مادرانه اش بر حسب عادت و سنت بر او اعمال می کند ! اما بچه از زمانی که پدر خانواده ، او را ازبرای خود نداند ، بچه ی مردم می شود و چنین مادری هم هیچ گونه وظیفه و مسئولیتی در قبال این بچه در خود نمی بیند و نمی تواند هم ببیند !


در داستان ، بهترین کت و شلوار را هنگام خلاص شدن و رها کردن او در خیابان بر تن او می پوشاند ، چه اهمیتی دارد ؟ چشم شوهرش کور ، اوست که باید یکی دیگر بخرد ! بچه سر سفره ی آنها نمی تواند بنشیند ، مگر اینکه مرد حضور او را موجه بداند... چون مرد است که از نظر اقتصادی و حقوقی او را تامین می کند !


پس این بچه ، بچه ای که حضورش را مرد خانواده تایید نکند ، باید از شرش خلاص شد !، به هر گونه ای ... حکم ، حکمِ ارباب است ... حتی اگر بچه وسط راه ، هی برگردد و به قول زن داستان : " هی رویش را به من می کرد ، می خندید و شیرین زبانی می کرد و ... " . هیچ کدام اهمیتی ندارد ! او می تواند سه ، چهار یا ده بچه ی دیگر هم بیاورد !


و در آخر داستان می بینیم که بچه ، در حکمِ بچه ی مردم برای زن ظاهر می شود : " درست مثل یک بچه ی تازه پا و شیرین مردم به او نگاه می کردم ، درست همان طور که از نگاه کردن به بچه ی مردم می شود حظ کرد ، از دیدن او حظ می کردم "


کوته بینی ، بی تفاوتی و انگاره های پست و بی پایه ای که گریبانگیر برخی زنان امروز می شود ، نتیجه ی همان ساختارهای غلط و مرتجعانه ای است مه سالهای سال بر نظام فکری جامعه روا داشته می شود و از زن می خواهد که این گونه فکر کند ! می خواهد او را وادار به قبول این نکته کند که به گونه ای مستقل و مجرد نمی تواند به زندگی ادامه دهد ، همان طور که زنِ داستان می گوید : " اگر این شوهرم هم طلاقم می داد ، چه می کردم ؟ناچار بودم بچه را یک جوری سر به نیست کنم" !


وقتی از ابتدای حیات او را با انگاره هایی غلط و پست رشد می دهند و مقامش زا با بی شرمیِ تمام روز به روز تخریب و تضعیف می کنند ، چنین شخصی چگونه می تواند همانند انسانی که در موقعیت اجتماعی مطلوب تری به سر می برد ، رشد کند و اندیشه هایش اوج بگیرد ؟


تکامل و رشد چنین انسانی یک سخن گزاف و به شدت مسخره می آید !


چنین انسانی ، نه تنها حق اختیار ، آزادی و حیات مورد علاقه ی خویش را از دست می دهد ، بلکه از آزاد اندیشی و ژرف بینی یک انسان واقعی محروم می ماند ! نه تنها اعتماد به نفس و قدرت را از او می گیرند ، بلکه او را تا حدِ یک برده و ابزار و کالا سوق می دهند ! کالایی که خود نیز تحت تاثیر عوامل و افکار غلطِ موجود ، با دیدی کالا گونه به همه چیز می نگرد و سرانجام از انسانیت ، اخلاق و محبت انسانی اش فاصله می گیرد ... و از خود و با خود بیگانه می شود ...


" آوا پیروز "



http://saayeh.mihanblog.com/More-244.ASPX







درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
باغ سنگ


سیمین دانشور





روز عقدکنان دخترخاله‌اش، با سوزن و نخ زبان مادرشوهر را می‌دوخت. سفره‌ی عقد را هم خودش انداخته‌بود. به دوخت و دوز پارچه‌ای که روی سر عروس داشتند قند می‌سائیدند به‌کار بود که مرد آن حرف‌ها را زد. تیر خلاص، زبان ماری گزنده‌اش سابقه‌دار بود اما نه جلو آن‌همه زن و مرد. زنی که قند می‌سایید، انگار قندی در کار نبوده‌است، با دیگران مبهوت به مرد نگاه کرد. چرا هیچ‌کدامشان حرفی نزدند؟ چرا دختر خاله‌اش پا نشد و یک سیلی به گوش برادرش جواد نزد؟ چرا دختر خاله‌اش هم‌بازی و یار غار او نبود؟ مگر جاسوس یک جانبه نبود و هر کاری جواد می‌کرد خبرش را به او نرسانده‌بود؟ مگر راست نبرده‌بودش سرِ رخت‌خوابِ انداخته‌شده و...؟



مردگفته بود: الماس، از اتاق عقد برو بیرون. شگون ندارد. تو زن مشئومی هستی، تو بچه‌ی ناقص‌الخلقه به دنیا آورده‌ای.



فیروز را بارها پیش دکتر برده‌بودند. دکتر گفته‌بود: وصلت قوم و خویش نزدیک...از نظر ژنتیک...به یک کلام منگول بود. اما همه‌اش که تقصیر الماس نبود. گویا زن و مرد با هم بچه را می‌سازند.



سوزن رفت به انگشت الماس و خون پارچه‌ی سفید را آلود. زنی که قند می‌سائید، قندها را سپرد دستِ زنی که کنارش ایستاده بود. الماس از اتاق و از خانه خاله بیرون زد و با تاکسی به سراغ قفل‌سازی که پیشاپیش با او قرار گذاشته‌بود رفت و با همان تاکسی قفل‌ساز را به خانه آورد و قفل‌ساز به عوض کردن قفل خانه مشغول شد. پسرش را از رقیه گرفت و بوسید. فیروز بلد بود بخندد. به لب‌ها فشار می‌آورد و لب‌ها کج و کوله می‌شد تا خنده کی نقش ببندد؟ به روی پدر نمی‌خندید و به آغوش او هم نمی‌رفت. چشم‌های فیروز هم می‌دید و گوش‌هایش برای قصه شنیدن جان می‌داد. اما پاها و دست‌هایش رشد نکرده‌بود – نی‌های قلیان – و هرچه الماس یک حرف و دو حرف بر زبانش گذاشت، به حرف نیامد و هرچه پا به پا بردش راه نرفت. – یک لخته گوشت – مرد می‌گفت هیچ هیچ است و زن می‌گفت که من عاشق همین هیچم. مرد راست می‌آمد، چپ می‌رفت و می‌گفت: برو پی کارت. خاک بر سرت کنند با این بچه زائیدنت. می‌گفت تو هیچ کار برای من نکرده‌ای. اگر راست می‌گویی خانه را به اسم من بکن. الماس می‌دانست کجایش می‌سوزد؟ از سیر تا پیاز کارهایش خبر داشت. با ندای خواهر شوهر که جان جانانش بود، خودش را هر طور که می‌توانست می‌رسانید و پاورچین به صحنه‌ی عملیات مرد راهنمایی می‌شد و با سکوت شاهد بود و چنان به هنگام صحنه را ترک می‌گفت که حتی خاله و دختر خاله هم متوجه نمی‌شدند که کی رفته‌بود؟



مدت‌ها بود که بخش عمده‌ی دار و ندار جواد را در چمدان‌ها بسته بود. قفل‌ساز که رفت، بازمانده را در چمدان‌های دیگر گذاشت و بچه به بغل، او و رقیه هی رفتند و آمدند و چمدان‌ها را به خانه همسایه، نادره خانم بردند. تنها بوی مرد در خانه مانده‌بود. بوی پا و عرق زیر بغل. بوی...ایا این بوها تا آخر عمر با او می‌ماند؟



نادره‌ خانم پرسید: رسید بدهم؟ نه. به نادره خانم اطمینان داشت. نادره ‌خانم گفت بهتر است رسید بدهم. فردا هزار و یک ادعا می‌کند. نه. لزومی نداشت. ریزِ دار و ندار شوهر را یادداشت کرده بود. نادره خانم گریه کرد. گفت: خیال می‌کنی تنها خودت زن هدف و زن زباله هستی؟



- خانه‌ات را به آتش می‌کشم. بالش می‌گذارم روی سر فیروز و هیچت را خفه می‌کنم. اسید می‌پاشم به صورتت. اِله می‌کنم. بِله می‌کنم. دو سه بار چشم‌هایش را درانیده بود و گفته بود برو خودت را بکش نسناس.



- دو علی گلابی، در دل می‌گفت. اما همان دل به سمتی می‌راندش که خود را از زنِ هدف بودن و زنِ زباله بودن برهاند. حتی اگر تهدیدهای مرد به حقیقت می‌پیوست. دل می‌گفت: آخر تا کی؟ همتی کن. هر سفیهی خواند خواهد خارزارت دل همیشه با شعر ندا و صلایش را بسر می‌داد. و ندای همین دل هم در آغاز معرکه درست بود. کاش به این ندا گوش داده‌بود که می‌گفت: نکن. از او گریز تا تو هم در بلا نیفتی.



چقدر دوره‌اش کرده‌بودند. چقدر جواد التماس کرده بود و الماس ناز کرده بود. مادر خدابیامرز و خاله‌اش می‌گفتند آخر ناف ترا به اسم جواد بریده‌اند. خود جواد چاخان می‌کرد که از بچگی عاشقش بوده. می‌گفت: عقد دخترخاله و پسرخاله را در آسمان‌ها بسته‌اند. الماس هرچند بچه بود اما شنیده بود که عقد دخترعمو و پسرعمو بوده است که در آسمان‌ها بسته‌شده‌است. جواد می‌گفت: آسمان بیست و هفت طبقه دارد. طبقه سوم مال دختر عمو و پسرعمو است و طبقه چهارم مال تو من. آخر باورش شد. پانزده‌سالش که بیشتر نبود. روز عقد روی صندلی که نشاندنش پاهایش را تکان تکان می‌داد. پا می‌شد و مشت مشت شیرینی از روی میز برمی‌داشت و به هم کلاسی‌هایش می‌داد. مادرش سپرده‌بود که بعد از سه بار بله را بگوید. بعد از اولین خطبه‌ی عقد، ملّا که پرسید: الماس خانم، من وکیلم که...گفت: بله، بله، بله. همه خندیدند، حتی جواد؛ اما مادرش نیشگونش گرفت و گفت: ورپریده.



با رقیه کوشیدند کمی پوره به خورد فیروز بدهند. آب پرتقال را قاشق قاشق به حلقش ریخت. فرو دادن برای بچه مشکل بود. تف می‌کرد. تف می‌کرد. الماس التماس می‌کرد: اگر بخوری برایت قصه باغ سنگ را می‌گویم. این قصه را هم فیروز و هم خودش و هم رقیه دوست داشتند و دل می‌گفت: مگر خود تو یک باغ سنگ درنیامده‌ای؟ مگر تو با دست‌های بسته خود را به دریا نینداخته‌ای؟ پس من چگونه گویم: زنهارتر نگردی؟



- یکی بود. یکی نبود. پیرمردی بود که یک باغ داشت و رسیدگی به باغ ارباب هم با او بود. آبیاری، هرس کردن، شخم زدن، کود دادن، گلکاری، میوه‌چینی. آخر تا کی؟ پیرمرد خسته شد و به ارباب گفت که دیگر توانش را ندارد و ارباب آب باغ پیرمرد را قطع کرد. درخت‌ها می‌پژمردند و می‌خشکیدند. پروانه‌ها، گنجشک‌ها، سبزه‌قباها، شانه‌به‌سرها همه از باغ پیرمرد مهاجرت کردند و به باغ ارباب رفتند و پیرمرد صدای فاخته‌ی‌ نر را از باغ ارباب می‌شنید که می‌پرسید: موسی کو تقی؟ جفت او، فاخته‌ ماده، کنار یک درخت هنوز سبز بود و چند تا آلوچه داده‌بود. می‌چمید و می‌خرامید. پیرمرد با درخت‌ها و با فاخته ماده حرف می‌زد. به درخت‌ها می گفت: صدایتان را می‌شنوم. از من می‌پرسید: چرا به ما آب ندادی؟ می‌گویید مگذار ما خشک بشویم. چه کنم؟ آب این باغ را بسته‌اند. درخت آلوچه، می‌دانم تو چه می‌گویی. می‌گویی امسال همت کرده‌ام و چند تا آلوچه داده‌ام. غرور ما به میوه‌هایمان است. غرور ما را نشکن. به فاخته می‌گفت: از تو صدایی نمی‌شنوم. چه در سر داری که هیچ نمی‌گویی؟



الماس گریه‌اش گرفت. فیروز هم خوابش برده‌بود و دل می‌گفت: با بی‌گنهی ترا چنین می‌سوزند. اما تو بگریز، بگریز، دستگهش را داری. و الماس گریان به دل جواب می‌داد: می‌گریزم و کنار هر باغ سنگ، یک باغ بسیار درخت می‌سازم.



از رقیه پرسید: تو هم نخوابیده‌ای؟



- نه الماس خانم. خوابم نمی‌برد. می‌ترسم آقا بیاید و یادداشت شما را که پشت در چسبانده‌اید بخواند و خانه را آتش بزند.



- خوب بزند.



- آن‌وقت برتل خاکستر بنشینیم؟



- نه. می‌رویم به باغ سنگ پناه می‌بریم.



بایستی رقیه را آرام می‌کرد. چه‌جوری؟ آیا باید همه هوشیاری‌های زنانه‌اش را برای او فاش می‌کرد؟ باید می‌گفت که خانه را قولنامه کرده‌است و فردا صبح می‌رود محضر و پول فروش خانه را در بانک می‌گذارد و سند فروش را می‌آورد و می‌دهد به نادره خانم؟ می‌دانست که جواد تا غروب فردا نمی‌آید. روز پاتختی خواهرش است. عصر هم بساط منقل است و وافور. شاید فردا شب هم نیاید. پستو. رخت‌خواب انداخته شده. لُختی دست‌ها و پاها. تارهای موی زرد زن روی بالش با تارهای موی سیاه جواد قاطی می‌شود اما دیگر دختر خاله فرصت ندارد به الماس بروز بدهد. این احتمال هم هست که بعد از گفتن بله، خودش هم به صورت زن هدف در بیاید تا کی مثل الماس زن زباله هم بشود؟ آیا داماد هم گربه را دم در حجله خانه خواهد کشت؟ آیا مثل جواد یک داد کلیمانجارویی سر او خواهد زد که چرا مثل بچه آدم وا نمی‌دهد؟ یک نعره مثل شیرِ نماد فیلم‌های ساخت متروگلدوین مایر؟



نباید زباله‌ها را مدام به‌هم زد. تفاله‌ی چای، دستمال‌های کاغذی، پوست هندوانه یا طالبی با تخمه‌هایشان، دمپایی کهنه، استخوان و ته‌مانده‌ها و هرچه که بایستی پنهان بماند. باید زباله‌ها را در کیسه‌ سیاه ریخت و درش را محک گره زد تا گربه‌ها نتوانند در کوچه ولوشان کنند. و اینکه چرا آدم‌ها سیاه‌دل می‌شوند یا سنگدل؟ مواجه با آنهمه زباله در زندگی‌های به آدم نبرده‌شان هست که دل سیاه و سنگدلشان می‌کند یا دست‌کم دلزده می‌شوند یا به هر چه پیش بیاید تن می‌دهند، اما تو ای دلِ من مباد که پاک نمانی.



آیا بایستی به رقیه می‌گفت که تمام سکه‌های طلا و جواهراتش را در صندوق بانک گذاشته‌است؟



....می‌رود کنار باغ سنگ پیرمرد زمینی می‌خرد و باغی می‌سازد و چاه عمیقی وامی‌دارد بکنند....اول ترتیب چاه را می‌دهد، به آب که رسید...آب فراوانی که مثل الماس بدرخشید و مثل اشک چشم زلال باشد. آبی که هر تشنه‌ای را سیراب بکند. آبی که خورشید در روز و ماه در شب، بوسه‌ها نثارش بکنند.



همه‌جور درخت می‌نشاند. همه‌جور بذری می‌افشاند، همه‌جور گلی می‌کارد و با گل‌ها و درخت‌ها حرف‌ها دارد که بزند و این‌بار آبِ باغ ارباب است که قطع می‌شود و درخت‌های اوست که می‌پژمرند و می‌خشکند و ارباب مثل پیرمرد نیست که زبان درخت‌ها را بفهمد و تسلایشان بدهد.



....می‌ماند مسئله طلاق و حضانت فیروز. فیروز چهار سالش هم بیشتر است. کارشان به دادگاه می‌کشد. حضانت طفل را می‌دهند به جواد و او هیچ الماس را می‌گیرد. و شاید سر به نیست می‌کند. شاید هم طلاق ندهد مگر آنکه الماس را خوب بدوشد و بچزاند. در آن صورت بایستی کوچ می‌کردند. به کجا؟ همین‌جا که بودند وطنش بود با همان باغ سنگش.



آهسته پا شد و پاورچین به آشپزخانه رفت و در یخچال را باز کرد و یک لیوان آب خورد. یک لیوان هم برای رقیه آورد. تکمه برق را زد. رقیه ترسان در رخت‌خوابش نشست و پرسید: کی بود؟ الماس گفت: منم، رقیه نترس.



دراز که می‌کشید گفت: رقیه، می‌دانی پیرمرد باغ سنگ را چه‌جوری ساخت؟



- نه.



- هر روز یک چادر شب بر می‌داشت و می‌رفت لب رودخانه و یک عالمه سنگ جمع می‌کرد. می‌ریخت در چادرش و به باغ می‌آورد. بعد رفت طناب های رنگارنگ خرید. سفید، قرمز، آبی، سبز، از همه‌رنگ. طناب‌ها را به قطعه‌های مختلف برید. در یک سطل، گل درست کرد. سنگ‌ها را در گل فرو می‌برد و به وسط یا کناره‌ی طناب ها می‌چسباند. سنگ‌های به گل آغشته در طناب ها فرو می‌رفتند و گل که خشک می‌شد، امکان افتادنشان نبود. گل‌ها را از بستر رودخانه می‌آورد. رودخانه بخشنده‌است. باغبان پیر طناب‌ها را بر شاخه‌های خشکیده می‌بست. تا چشم کار می‌کرد درخت‌هایی در دید بیننده می‌آمد که میوه‌ی‌ اصلی‌‌شان سنگ بود.



- - موسی کو تقی چه شد؟



- فاخته را می‌گویی؟ پیرمرد آب و دانه فاخته را می‌داد و نوازشش هم می‌کرد.



- فاخته تر دیگر صدایش نکرد؟



الماس زمزمه کرد: دل من. دل من. دل من.



از کتاب انتخاب – نشر قطره



حروف‌چین: فرشته نوبخت


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
داستان ششم


جلال‌‌آل احمد ، سیمین دانشور


آخرین داستان کتاب( سوکه سپتاتی)


در پایان این داستان‌ها، مدانة بازرگان از سفر باز می‌گردد. زنش به محبت تمام از او استقبال می‌کند. طوطی آرام و بسیار جدی می‌گوید:
محبت زن، هیچ است و غرور زن، هیچ است. تمام مدتی که غایب بودی زنت وقت خود را مصرف من کرد و دوست من بود.
مدانه سخنان طوطی را شنید، اما توجهی نکرد. طوطی که چنین دید، خندید وگفت:
کسی که پندی را بشنود و آن را به کار بندد، در این جهان و جهان دیگر رستگار است.
آن وقت مدانه از طوطی چه‌گونگی را پرسید. پرابهاواتی به ترس از این که مبادا طوطی چیزی بگوید، هراسان شد. زیرا که گفته‌اند:" آدم نیک، همیشه شجاع است؛ زیرا به خوبی خود مستظهر است و آدم بد همیشه هراسان است؛ زیرا که از بدی‌های خود شرمسار است."
پس پرابهاواتی پیش‌دستی کرد و به شوهرش گفت:
ای آقای من! جای تو در خانه کاملاَ خالی بود! اما در غیاب تو طوطی‌ای در این خانه می‌زیست که یکسر از جانب خدایان آمده است و سخن دانایان می‌زند. در غیاب تو، او هم شوهر من بود، هم فرزند من.
طوطی از این سخنان اندکی شرمسار شد. زیرا که خود را شایستة این همه نعمت ندید. پس مدانه از زن خود پرسید:
طوطی چه‌گونه تو را تسلی می‌داد؟
زن گفت:
حقیقت‌گو را همیشه می‌توان یافت. اما حقیقت شنو بسیار اندک است، که گفته‌اند:" مردان چرب‌زبان، همیشه و همه جا به نیکی پذیرفته‌اند. اما آن که حقیقت تلخ را می‌گوید، شنونده‌ای نخواهد یافت." تو اکنون به حرف من گوش کن! من پس از رفتن تو، مدت‌ها به فکرت بودم. پس از آن دوستان بد وسوسه‌ام کردند. اما این طوطی از پیروی آن‌ها بازمی‌داشت و هفتاد شب تمام، با داستان‌های خردمندانة خود، مرا سرگرم داشت تا از پیروی هوس‌ها بازماندم و نقشه‌های شیطانی انجام نایافته ماند. و از امروز به بعد، چه در زندگی و چه در مرگ، سرور من تو خواهی بود.
در پایان این سخنان، مدانه از طوطی پرسید:
غرض از این سخنان چیست؟
طوطی جواب داد:
مرد خردمند به شتاب چیزی نمی‌گوید. کسی که از راه راست خبر دارد، به راه راست می‌رود. ای آقای من! من کاری به احمق‌ها و مستان و زنان و بیمارناکان و عاشقان و ناتوانان و مردم تند خشم ندارم. این‌ها که شمردم، هر یک ممکن است کمی پرهیزکار باشند. اما دیوانه و بی‌قید و گرسنه و مست و ترسو و شهوت‌ران و آزمند و هوسبازند. هیچ یک به پرهیزکاری راه ندارند. اما تو باید زنت را ببخشی. زیرا که تقصیر از او نبود. دوستان بد بودند که می‌خواستند او را اغوا کنند که گفته‌اند:" مرد پرهیزکار، در مصاحبت بدکاران، به فساد راه می‌یابد." حتی " بیشمه- Bhishma" در اثر مصاحبت با" دوریودهانه- Duryodhana" گاوی را دزدید و دختر پادشاه، به وسیلة " ویدیدهاره- Vidyadhara" از راه به در برده شد. و گر چه تقصیر او آشکار بود، پدرش او را بخشید.
و به این مناسبت طوطی داستان را چنین گفت:




کوهی بوده است به نام" مالایه" و قله‌ای داشته است به نام " مانوهاره- Manohara" و بر کنار آن کوه، شهری بوده است به نام" گندهاروس- Gandharvas" . در این شهر "مدانه‌"‌ای می‌زیسته است و زنی داشته به نام" رتناوالی- Retnavali".
این دو، دختری داشتند به نام" مدانه منجری". دختری بس زیبا که هر کس او را می‌دیده، عاشقش می‌شده. چه از مردان و چه از قهرمانان و چه از خدایان ممکن نبوده است که مناسب آن همه زیبایی، شوهری برای او جست.
روزی یک تن " ناراده- Narada" از آن شهر می‌گذشت. دختر را دید و عقل و خرد از سرش پرید. پس از مدتی که به خود آمد، با این کلمات دختر را نفرین کرد؛ چون خود یک " ریشی- Rishi" مقدس بود، گفت:
" مادام که آتش عشق تو در من خاموش نشده است، در دام فریب گرفتار باشی."
پدر دختر، این نفرین را شنید و در برابر آن مقدس به زانو در افتاد و گفت:
" به دخترم رحم کن و او را ببخش!"
" ناراده" گفت:
" کار نفرین گذشته است. دخترت به راستی فریب خواهد خورد. اما بدبخت نخواهد شد. و از یافتن شوهر نیز در نخواهد ماند. در قلة کوه "مرو- Meru" شهری است به نام" ویپولا- Vipula". و در آن موسیقی‌دانی مار افسای می‌زید به نام " کاناپرابهه- Kanaprabha". او شوهر دختر تو خواهد شد."
این را گفت و رفت. و بنا بر قول او دختر به همان مرد شوی کرد. اما شوهر به زودی او را ترک گفت و بار سفر بست. و به سوی " کیلاسه- Kilasa" رفت. زن از دوری شوهر بی‌قرار شد و خود را بر سنگفرش خانه افکند و می‌نالید.
در چنین حالی" ویدیدهاره" او را دید و سخت عاشقش شد. اما دختر او را از خود راند. این بار " ویدیدهاره" خود را به صورت شوهر او در‌آورد و به نزد او رفت.
اندکی پس از این واقعه، شوهر از سفر بازگشت. اما دریافت که زن از بازگشت او خوشنود نیست. اندیشید که لابد عشقی ناروا در میان است و چنان از حسد به جوش آمد که کمر به قتل زن خویش بست.
" مدانه منجری" که دید آخر عمرش نزدیک است، به مقبرة الهة" دورگه- Durga" پناه برد. و زار بگریست. الهه شکوة او را شنید و به شوهرش گفت:
" ای" کاناپرابهة" نجیب، زن تو بی‌تقصیر است. او گول " ویدیدهاره" را خورده است که خود را به صوت تو که شوی او هستی در‌آورده بود و چون او از حقیقت مطلب آگاه نبوده است، تو چه‌گونه تقصیر را به گردن او می‌گذاری؟ گذشته از این که تمام این بدبختی‌‌ها نفرین" ریشی ناراده" است. اکنون نفرین به وقوع پیوست و چون او بی‌تقصیر است به خانه بازش گردان!.
شوهر سخنان الهه را اطاعت کرد و زن را به خانه برد و از آن پس با هم به خوشی روزگار به سر بردند.


?
پس از این داستان، طوطی به سخن چنین ادامه داد:
و اکنون تو ای " مدانه"، اگر به من اطمینان داری، زنت را گرم بپذیر، زیرا که بدی در نفس او نیست.
پس " مدانه" آن چه را طوطی گفته بود، انجام داد و زن را به محبت پذیرفت. پدر او"هریداته- Haridatta" از بازگشت فرزند خوش‌دل شد. و جشنی عظیم برپا کرد. و در میان جشن از آسمان گل فراوان بارید.
و طوطی ناصح و مورد اعتماد" پرابهاواتی" نیز از نفرینی که او را در تن طوطی به زندان نهاده بود، آزاد شد و به آسمان‌ها نزد خدایان پرواز کرد. و" مدانه" و" پرابهاواتی" بقیة عمر را در آرامش و صفا و شادکامی به سر ‌آوردند.



نقل از کتاب چهل طوطی- انتشارات مجید

حروف‌چین: شراره گرمارودی


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
جشن فرخنده


جلال آل احمد


ظهر که از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو می‌گرفت، سلامم توی دهانم بود که باز خورده فرمایشات شروع شد:
-بیا دستت را آب بکش، بدو سر پشت‌بون حوله‌ی منو بیار.
عادتش این بود. چشمش که به یک کداممان می‌افتاد شروع می‌کرد، به من یا مادرم یا خواهر کوچکم. دستم را زدم توی حوض که ماهی‌ها در رفتند و پدرم گفت:
- کره خر! یواش‌تر.
و دویدم به طرف پلکان بام. ماهی‌ها را خیلی دوست داشت. ماهی‌های سفید و قرمز حوض را. وضو که می‌گرفت اصلا ماهی‌ها از جاشان هم تکان نمی‌خوردند. اما نمی‌دانم چرا تا من می‌رفتم طرف حوض در می‌رفتند. سرشان را می‌کردند پایین و دم?هاشان را به سرعت می‌جنباندند و می‌رفتند ته حوض. این بود که از ماهی‌ها لجم می‌گرفت. توی پلکان دو سه تا فحش به?شان دادم و حالا روی پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزی می‌آمد که نگو. و همسایه‌مان داشت کفترهایش را دان می‌داد. حوله را از روی بند برداشتم و ایستادم به تماشای کفترها. این?ها دیگر ترسی از من نداشتند. سلامی به همسایه‌مان کردم که تازگی دخترش را شوهر داده بود و خودش تک و تنها توی خانه زندگی می‌کرد. یکی از کفترها دور قوزک پاهایش هم پرداشت. چرخی و یک میزان. و آن?قدر قشنگ راه می‌رفت و بقو بقو می‌کرد که نگو. گفتم:
- اصغر آقا دور پای این کفتره چرا این?جوریه؟
گفت:
- به! صد تا یکی ندارندش. می‌دونی؟ دیروز ناخونک زدم.
- گفتم: ناخونک؟
-آره یکی?شون بی‌معرفتی کرده بود منم دو تا از قرقی‌هاش را قر زدم.
بابام حرف زدن با این همسایه‌ی کفتر باز را قدغن کرده بود. اما مگر می‌شد همه‌ی امر و نهی‌های بابا را گوش کرد؟ دو سه دفعه سنگ از دست اصغرآقا تو حیاط ما افتاده بود و صدای بابام را درآورده بود. یک بار هم از بخت بد درست وقتی بابام سرحوض وضو می‌گرفت یک تکه کاهگل انداخته بود دنبال کفترها که صاف افتاده بود تو حوض ما و ماهیهای بابام ترسیده بودند و بیا و ببین چه داد و فریادی! بابام با آن همه ریش و عنوان، آن روز فحش‌هایی به اصغرآقا داد که مو به تن همه‌ی ما راست شد. اما اصغرآقا لب از لب برنداشت. و من از همان روز به بعد از اصغرآقا خوشم آمد و با همه‌ی امر و نهی‌‌های بابام هر وقت فرصت می‌کردم سلامش می‌کردم و دو کلمه‌ای درباره‌ی کفترهایش می‌پرسیدم. و داشتم می‌گفتم:
-پس اسمش قرقیه؟
که فریاد بابام آمد بالا که;
- کره خر کجا موندی؟
ای داد بیداد! مثلا آمده بودم دنبال حوله‌ی بابام. بکوب بکوب از پلکان رفتم پایین. نزیک بود پرت بشوم. حوله را که ترسان و لرزان به دستش دادم یک چکه آب از دستش روی دستم افتاد که چندشم شد. درست مثل اینکه یک چک ازو خورده باشم. و آمدم راه بیفتم و بروم تو که در کوچه صدا کرد.
- بدو ببین کیه. اگه مشد حسینه بگو آمدم.
هر وقت بابام دیر می‌کرد از مسجد می‌آمدند عقبش. در را باز کردم. مامور پست بود. کاغذ را داد دستم و رفت. نه حرفی نه هیچی. اصلاً با ما بد بود. بابام هیچ?وقت انعام و عیدی بهش نمی‌داد. این بود که با ما کج افتاده بود. و من تعجب می‌کردم که پس چرا باز هم کاغذهای بابام را می‌آورد. برای این?که نکند یک بار این فکرها به کله‌اش بزند پیش خودم تصمیم گرفته بودم از پول توجیبی خودم یک تومان جمع کنم و به او بدهم و بگویم حاجی‌آقا داد. یعنی بابام. توی محل همه بهش حاجی‌آقا می‌گفتند.
- کره خر کی بود؟
صدای بابام از تو اطاقش می‌آمد. رفتم توی درگاه و پاکت را دراز کردم و گفتم:
- پست‌چی بود.
- وازش کن بخون. ببینم توی این مدرسه‌ها چیزی هم بهتون یاد می‌دن یا نه؟



بابام رو کرسی نشسته بود و داشت ریشش را شانه می‌کرد که سر پاکت را باز کردم. چهار خط چاپی بود. حسابی خوشحال شدم. اگر قلمی بود و به خصوص اگر خط شکسته داشت اصلاً از عهده من برنمی‌آمد و درمی‌ماندم و باز سرکوفت‌های بابام شروع می‌شد. اما فقط اسم بابام را وسط خط‌های چاپی با قلم نوشته بودند. زیرش هم امضای یکی از آخوندهای محضردار محلمان بود که تازگی کلاهی شده بود. تا سال پیش رفت و آمدی هم با بابام داشت.
- ده بخون چرا معطلی بچه؟
و خواندم: به مناسبت جشن فرخنده 17 دی و آزادی بانوان مجلس جشنی در بنده منزل...
که بابام کاغذ را از دستم کشید بیرون و در همان آن شنیدم که:
- بده ببینم کره خر!
و من در رفتم. عصبانی که می‌شد باید از جلوش در رفت. توی حیاط شنیدم که یک‌ریز می‌گفت:
- پدرسگ زندیق! پدرسوخته ملحد!
به زندیقش عادت داشتم. اصغرآقای همسایه را هم زندیق می‌گفت. اما ملحد یعنی چه؟ این را دیگر نمی‌دانستم. اصلاً توی کاغذ مگر چی نوشته بود. از همان یک نگاهی که به همه‌اش انداختم فهمیدم که روی هم رفته باید کاغذ دعوت باشد. یادم است که اسم بابام که آن وسط با قلم نوشته بودند خیلی خلاصه بود. از آیه‌الله و حجه‌الاسلام و این حرف?ها خبری نبود که عادت داشتم روی همه کاغذهایش ببینم. فقط اسم و فامیلش بود. و دنبال اسم او هم نوشته بود بانو که نفهمیدم یعنی چه. البته می‌دانستم بانو چه معنایی می‌دهد. هرچه باشد کلاس ششم بودم و امسال تصدیق می‌گرفتم. اما چرا دنبال اسم بابام؟ تا حالا همچه چیزی ندیده بودم.
از کنار حوض که می‌گذشتم ادای ماهی‌ها را درآوردم با آن دهان‌های گردشان که نصفش را از آب درمی‌آوردند و یواش ملچ ‌مولوچ می‌کردند.
بعد دیدم دلم خنک نمی‌شود. یک مشت آب رویشان پاشیدم و دویدم سراغ مطبخ. مادرم داشت بادمجان سرخ می‌کرد. مطبخ پر بود از دود و چشمهای مادرم قرمز شده بود. مثل وقتی که از روضه برمی‌گشت.
- سلام. ناهار چی داریم؟
-می‌بینی که ننه. علیک سلام. بابات رفت؟
نه هنوز.
بادمجان‌های سرخ شده را نصفه نصفه توی بشقاب روی هم چیده بود و پیازداغ?ها را کنارشان ریخته بود. چندتا از پیازداغ?ها را گذاشتم توی دهنم و همان?طور که می‌مکیدم گفتم:
- من گشنمه.
- برو با خواهرت سفره‌رو بندازین. الان می‌آم بالا.
دو سه تای دیگر از پیازداغ‌ها را گذاشتم دهنم که تا از مطبخ دربیایم توی دهنم آب شده بودند. خواهرم زیر پایه کرسی جای مادرم نشسته بود و داشت با جوراب پاره‌‌های دست بخچه‌ی مادرم عروسک درست می‌کرد خپله و کلفت و بدریخت. گفتم:
- گه سگ باز خودتو لوس کردی رفتی اون بالا؟
و یک لگد زدم به بساطش که صدایش بلند شد:
- خدایا! باز این عباس ذلیل شده اومد. تخم سگ!
حوصله نداشتم کتکش بزنم. گرسنه‌ام بود و بادمجان‌ها چنان قرمز بود که اگر مادرم نسقم می‌کرد خیلی دلم می‌سوخت. این بود که محلش نگذاشتم و رفتم سراغ طاقچه‌ی اسباب و اثاثیه‌ام. کتابهایم را گذاشتم یک طرف و کتابچه‌ی تمبرم را برداشتم ونگاهی به آن انداختم که مبادا خواهرم باز رفته باشد سرش. دیگر از دست تمبرهای عراق و سوریه خسته شده بودم. اما چه کنم که برای بابام فقط ازین دو جا کاغذ می‌آمد. توی همه‌ی آنها یکی از تمبرهای عراق را دوست داشتم که برجی بود مارپیچ و به نوکش که می‌رسید باریک می‌شد. یک سوار هم جلوی آن ایستاده بود به اندازه یک مگس. آرزو می‌کردم جای آن سوار بودم. یا حتی جای اسبش...
-عباس!
باز فریاد بابام بود. خدایا دیگر چکارم دارد؟ از آن فریادها بود که وقتی می‌خواست کتکم بزند از گلویش درمی‌آمد. دویدم.
- بیا کره خر. برو مسجد بگو آقا حال نداره. بعد هم بدو برو حجره‌ی عموت بگو اگه آب دستشه بگذاره زمین و یک توک پا بیاد اینجا.
-آخه بذار بچه یک لقمه نون زهرمار کنه...
مادرم بود. نفهمیدم کی از مطبخ درآمده بود. ولی می‌دانستم که حالا دعوا باز در خواهد گرفت وناهار را زهرمارمان خواهد کرد.
- زنیکه لجاره! باز توکار من دخالت کردی؟ حالا دیگر باید دستتو بگیرم و سرو کون برهنه ببرمت جشن.
بابام چنان سرخ شده بود که ترسیدم. عصبانیت‌هایش را زیاد دیده بودم. سرخودم یا مادرم یا مریدها یا کاسبکارهای محل. اما هیچ‌وقت به این حال ندیده بودمش. حتا آن روزی که هرچه از دهنش درآمد به اصغر آقای همسایه گفت. مادرم حاج و واج مانده بود و نمی‌دانست کجا به کجاست و من بدتر ازو. رگ?های گردن بابام از طناب هم کلفت‌تر شده بود. جای ماندن نبود. تا کفشم را به پا بکشم مادرم با یک لقمه‌ی بزرگ به دست آمد و گفت:
- بگیر و بدو تا نحس نشده خودت را برسون.
هنوز نصف لقمه‌ام دستم بود که از درخانه پریدم بیرون،‌ سوزی می‌آمد که نگو. از آفتاب هم خبری نبود. بقیه لقمه‌ام را توی کوچه با دو تا گاز فرو دادم و در مسجد که رسیدم دهانم را هم پاک کرده بودم.
فقط کفش?های پاره پوره دم در چیده شده بود. صف‌های نماز جماعت کج و کوله‌تر از صف بچه مدرسه‌ای‌ها بود. و مریدهای بابام دوتا دوتا و سه‌تا سه‌تا با هم حرف می‌زدند و تسبیح می‌گرداندند. احتیاجی به حرف زدن نبود. مرا که دیدند تک و توک بلند شدند و برای نماز قامت بستند. عادتشان بود چشم?شان که به من می‌افتاد می‌فهمیدند که لابد باز آقا نمی‌آید.
بعد دویدم طرف بازار. از دم کبابی که رد می‌شدم دلم مالش رفت. دود کباب همه جا را پر کرده بود. نگاهی به شعله‌ی آتش انداختم و به سیخ‌های کباب که مشهدی علی زیر و روشان می‌کرد و به مجمعه‌ی پر از تربچه و پیازچه که روی پیشخان بود. و گذشتم. چلویی هیچ?وقت اشتهای مرا تیز نمی‌کرد. با پشت دری‌هایش و درهای بسته‌اش. انگار توی آن به جای چلو خوردن کارهای بد می‌کنند. دکان آشی سوت و کور بود و دیگی به بار نداشت. حالا دیگر فصل حلیم بود و ناهار بازار دکان آشی صبح‌ها بود. صبح‌های سرد سوزدار. جلوی دکانش یک بره‌ی درسته و پوست کنده وسط یک مجمعه قوز کرده بود و گردنش به کنده‌ی درخت می‌ماند. و روی سکوی آن طرف یک مجمعه‌ی دیگر بود پر از گندم و یک گوشکوب بزرگ - خیلی بزرگ - روی آن نشانده بودند. فایده نداشت باید زودتر می‌رفتم و عمو را خبر می‌کردم و گرنه از ناهار خبری نبود.
آخر بازارچه سرپیچ یک آشپز دوره گرد دیگ آش رشته‌اش را میان پاهاش گرفته بود و چمبک زده بود و مشتری?ها آش را هورت می‌کشیدند. بیشتر عمله‌‌ها بودند وکلاه نمدی‌هاشان زیر بغل‌هاشان بود. ته بازار ارسی‌دوزها دلم از بوی چرم به هم خورد و تند کردم و پیچیدم توی تیمچه. اینجا دیگر هیچ سوز نداشت. گوش?هایم داغ شده بود. و زیر پا فرش بود از پوشال نرم. و گوشه و کنار تا دلت بخواهد تخته ریخته بود و چه بوی خوبی می‌داد! آرزو می?کردم که سه تا از آن تخته‌‌ها را می‌داشتم تا طاقچه‌ام را تخته‌بندی می‌کردم. یکی را برای کتاب?ها- یکی را برای خرده ریزها و آخری را هم بالاتر از همه می‌کوبیدم برای خرت و خورتهایی که نمی‌خواستم دست خواهرم به?شان برسد. و این?هم حجره‌ی عمو. اما هیچ?کس نبود. دم در حجره یک خورده پا به پا کردم و دور خودم چرخیدم که شاگردش نمی‌دانم از کجا درآمد. مرا می‌شناخت. گفت عمو توی پستو ناهار می‌خورد. یک کله رفتم سراغ پستو. منقل جلوی رویش بود و عبا به دوش روی پوست تختش نشسته بود وداشت خورش فسنجان با پلو می‌خورد. سلام کردم و قضیه را گفتم. و همان طور که او ملچ ملچ می‌کرد داستان کاغذی را که آمده بود و حرفی را که بابام به مادرم گفته بود همه را برایش گفتم. دو سه بار عجب! عجب! گفت و مرا نشاند و روی یک تکه نان یک قاشق فسنجان خالی ریخت که من بلعیدم و بلند شدیم. عمو عبایش را از دوش برداشت و تا کرد وگذاشت زیر بغلش و شبکلاهش را توی جیبش تپاند و از در حجره آمدیم بیرون. می?دانستم چرا این کار را می‌کند. پارسال توی همین تیمچه جلوی روی مردم یک پاسبان یخه عمویم را گرفت که چرا کلاه لبه‌دار سر نگذاشته. و تا عبایش را پاره نکرد دست ازو برنداشت. هیچ یادم نمی‌رود که آن?روز رنگ عمو مثل گچ سفید شده بود و هی از آبرو حرف می‌زد و خدا و پیغمبر را شفیع می‌آورد. اما یارو دستش را انداخت توی سوراخ جا آستین عبا و سرتاسر جرش داد ومچاله‌اش کرد و انداخت و رفت. آن?روز هم درست مثل همین امروز نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده بود که بابام مرا فرستاده بود عقب عمو و داشتیم به طرف خانه می‌رفتیم که آن اتفاق افتاد.
در راه عمو ازم پرسید بابام جواز سفرش را تجدید کرده یا نه. و من نمی‌دانستم. هر وقت بابام می‌خواست سفری به قم یا قزوین بکند این عزا را داشتیم. جوازش را می‌داد به من می‌بردم پهلوی عمو و او لابد می‌برد کمیسری و درستش می‌کرد. این بود که باز عمو پرسید امروز رئیس کمیسری به خانه‌مان نیامده! گفتم نه. رئیس کمیسری را می‌شناختم. یکی دو بار اول صبح?ها که می‌رفتم مدرسه در خانه‌مان با او سینه به سینه شده بودم، مثل این?که از مریدهای بابام بود. هر وقت هم می‌آمد دم در منتظر نمی‌شد در را باز می‌کرد و یااللهی می‌گفت و یک راست می‌رفت سراغ اطاق بابام.
به خانه که رسیدیم عمو رفت پیش بابا ومن دیگر منتظر نشدم. یک کله رفتم پای سفره که مادرم فقط یک گوشه‌اش را برای من باز گذاشته بود. از بادمجان‌هایی که باقیمانده بود پیدا بود خودش چیزی نخورده. هر وقت با بابام حرفش می‌شد همین طوری بود. ناهارم را به عجله خوردم و راه افتادم. از پشت در اطاق بابام که می‌گذشتم فریادش بلند بود و باز همان زندیق و ملحد‌ش را شنیدم. لابد به همان یارو فحش می‌داد که کاغذ را فرستاده بود. خیلی دلم می‌خواست سری هم به پشت بام بزنم و یک خورده کفترهای اصغرآقا را تماشا کنم. اما هوا ابر بود و لابد کفترها رفته بودند جا و تازه مدرسه هم دیر شده بود. یعنی دیر نشده بود اما وضع من جوری بود که باید زودتر می‌رفتم. بله دیگر سر همین قضیه‌ی شلوار کوتاه! آخر من که نمی‌توانستم با شلوار کوتاه بروم مدرسه! پسر آقای محل! مردم چه می‌گفتند، و اگر بابام می‌دید؟ از همه‌ی این‌ها گذشته خودم بدم می‌آمد. مثل این بچه‌های قرتی که پیشاهنگ هم شده بودند و سوت هم به گردنشان آویزان می‌کردند و شلوار کوتاه کلاه بره... بله دیگر هیچ?کس از متلک خوشش نمی‌آید. و همین?جوری شد که آخر ناظم از مدرسه بیرونم کرد که یا شلوارت را کوتاه کن یا برو مکتب خونه. درست اوایل سال بود. یعنی آخرهای مهرماه. و مادرم همان وقت این فکر به کله‌اش زد. به پاچه‌های شلوارم از تو دکمه قابلمه‌ای دوخت ومادگی آن را هم دوخت به بالای شلوارم. و باز هم از تو،‌ و یادم داد که چطور دم مدرسه که رسیدم شلوارم را از تو بزنم بالا و دکمه کنم و بعد هم که درآمدم بازش کنم و بکشم پایین. همین?طور هم شد. درست است که شلوارم کلفت می‌شد و نمی‌توانستم بدوم، و آن روز هم که سر شرط?‌بندی با حسن خیکی توی حوض مدرسه پریدم آب لای پاچه‌ام افتاد و پف کرد و بچه‌ها دست گذاشتند به مسخرگی، اما هر چه بود دیگر ناظم دست از سرم برداشت. به همین علت بود که سعی می‌کردم از همه زودتر بروم مدرسه. و از همه دیرتر دربیایم. زنگ آخر را که می‌زدند آن?قدر خودم را توی مستراح معطل می‌کردم تا همه می‌رفتند و کسی نمی‌دید که با شلوارم چه حقه‌ای سوار کرده‌ام. با این‌حال بچه‌ها فهمیده بودند و گرچه کاری به این کار نداشتند از همان سر بند اسمم را گذاشته بودند آشیخ. که اول خیلی اوقاتم تلخ شد. اما بعد فکرش را که می‌کردم می‌دیدم زیاد هم بد نیست و هر چه باشد خودش عنوانی است و از شلی بهتر است که لقب مبصرمان بود.
در مدرسه که رسیدم خیس عرق بودم. از بس دویده بودم. مدرسه شلوغ بود و ناظم توی ایوان ایستاده بود و با شلاق به شلوارش می‌زد. نمی‌شد توی دالان مدرسه شلوارم را بالا بزنم. همان توی کوچه داشتم این کار را می‌کردم که شنیدم یکی گفت:
- خدا لعنتتون کنه. به‌بین بچه‌های مردمو به چه دردسری انداختن.
سرم را بالا کردم. زن گنده‌ای بود و کلاه سیاه لبه پهنی به سر داشت و زیر کلاه چارقد بسته بود ودسته‌های چارقد را کرده بود توی یخه‌ی روپوش گشاد و بلندش. فکر کردم زنیکه چکار به کار مردم داره؟ و دویدم توی مدرسه.
عصر که از مدرسه برگشتم خواهر بزرگم با بچه‌ی شیرخوره‌اش آمده بود خانه‌ی ما. خانه‌شان توی یکی از پسکوچه‌های نزدیک خودمان بود. و روز هم می‌توانست بیاید و برود. سرو گوشی توی کوچه آب می‌داد و چشم آجانها را که دور می‌دید بدو می‌آمد. سرش را با یک چارقد قرمز بسته بود. لابد باز آمده بود حمام. بچه‌اش وق می‌زد و حوصله‌ی آدم را سر می‌برد. و مشهدی حسین مؤذن مسجد هی می‌آمد و می‌رفت و قلیان و چای می‌برد. لابد بابام مهمان داشت. و مادرم چایی مرا که می‌ریخت داشت به خواهرم می‌گفت:
- می‌دونی ننه؟ چله سرش افتاده. حیف که توپ مرواری رو سر به نیست کرده‌ن. وگنه بچه رو دو دفعه که از زیرش رد می‌کردی انگار آبی که رو آتش بریزی.
و من یادم افتاد که وقتی کلاس اول بودم چقدر از سروکول همین توپ بالا رفته بودم و با شیرهای روی دوشش بازی کرده بودم و لای چرخ‌هایش قایم باشک کرده بودیم و روی حوض آن طرف‌ترش که وسط کاج‌های بلند میدان ارک بود سنگ پله پله کرده بودیم. سنگ روی آب سبز حوض هفت پله هشت پله می‌رفت. حتی ده پله. و چه کیفی داشت! و چایی‌ام را با یک تکه سنگک هورت کشیدم.
- حالا بیا یک کار دیگه بکن ننه. ورش دار ببر دم کمیسری از زیر قنداق تفنگ درش کن.
- مادر مگه این روزها می‌شه اصلا طرف کمیسری رفت؟ خدا بدور!
- خوب ننه چرا نمیدی شوهرت ببره؟ سه دفعه از زیر قنداق تفنگ درش کنه بعد هم یک گوله نبات بده به صاحب تفنگ.
و داشتند بحث می کردند که صاحب تفنگ دولت است یا خود پاسبان‌ها که من چایی دومم را هرت کشیدم و رفتم سراغ دفترچه‌ی‌ تمبرم. هنوز به صفحه‌ی برج مارپیچ نرسده بودم که صدای مادرم درآمد.
- ننه قربون شکلت برو،‌ دو سه تا بغل هیزم بیار پای حموم. بدو باریکلا.
فیشی کردم و دفتر را ورق زدم انگار نه انگار که مادرم حرفی زده. این بار خواهرم به صدا درآمد که:
- خجالت بکش پسر گنده. میخای خودش بره هیزم بیاره؟ چرک از سر و روی خودت هم بالا میره. تو که حرف گوش کن بودی.
این حمام سرخانه هم عزایی شده بود. از وقتی توی کوچه چادر را از سر زن‌ها می‌کشیدند بابام تصمیم گرفته بود حمام بسازد و هفته‌ای هفت روز دود و دمی داشتیم که نگو. و بدیش این بود که همه‌ی زن‌های خانواده می‌آمدند و بدتر این?که هیزم آوردنش با من بود. از ته زیر زمین آن سر حیاط باید دست کم ده بغل هیزم می‌آوردم ومی‌ریختم پای تون حمام که ته مطبخ بود. دست کم دو روز یک بار. درست است که از وقتی حمام راه افتاده بود من از شر حمام رفتن با بابام خلاص شده بودم که هر دفعه می‌داد سر مرا مثل خودش از ته تیغ می‌انداختند و پوست سرم را می‌کندند. اما به این دردسرش نمی‌ارزید. هر دفعه هم یکی دو جای دستم زخمی می‌شد. شاخه‌های هیزم کج و کوله بود و پر از تریشه و باید از تلمبار هیزم‌ها بروم بالا و دسته‌دسته از رویش بردارم وگرنه داد بابام در می‌آمد که باز چرا شاخه‌ها را از زیر کشیده‌ای.
سراغ هیزم‌ها که رفتم مرغ‌ها جیغ و داد کنان در رفتند. هوا کیپ گرفته بود ومرغ?ها خیال کرده بودند شب شده است و زودتر از هر روز رفته بودند جا. دسته‌ی دوم را که می‌چیدم یک موش از دم پایم در رفت و دوید لای هیزم‌ها. آنقدر کوچولو بود که نگو. حتما بچه بود. رفتم انبر را آوردم و مدتی ور رفتم شاید درش بیارم اما فایده نداشت. این بود که ول کردم و دوباره رفتم سراغ هیزم‌ها. دسته‌ی چهارم را که بردم، در کوچه صدا کرد. لابد مشهدی حسین بود و می‌رفت در را باز می‌کرد. محل نگذاشتم و هیزم‌ها را بردم توی مطبخ. خواهرم داشت نبات داغ درست می‌کرد و مادرم چراغ‌ها را نفت می‌ریخت. مرا که دید گفت:
- ننه مگر نمی‌شنوی؟ بدو درو واکن. مشد حسین رفته مسجد.
فهمیدم که لابد بابام باز نمی‌خواسته بره مسجد. هوا داشت تاریک می‌شد که رفتم دم در. یک صاحب منصب بود و دنبالش یک زن سرواز. یعنی چارقد به سر. همسن‌های خواهر بزرگم. چارقد کوتاه گل منگلی داشت. هیچ زنی با این ریخت توی خانه‌ی ما نیامده بود. کیف به دست داشت و نوک پنجه راه می‌رفت. سلام کردم و رفتم کنار، هر دو آمدند تو. روی کول صاحب منصب دو تا قپه بود و من نمی‌شناختمش. یعنی چکار داشت؟ اول شب با این زن سرواز؟ صبح تا حالا توی خانه‌مان همه‌اش اتفاقات تازه می‌افتاد. یک دفعه نمی‌دانم چرا ترس برم داشت. اما دالان تاریک بود و ندیدند که من ترسیده‌ام. نکند باز مشگلی برای جواز عمامه‌ی بابام پیدا شده باشد؟ شاید به همین علت نه امروز ظهر مسجد رفت نه مغرب؟ در را همان?طور باز گذاشتم و دویدم تو به مادرم خبر دادم . چادرش را کشید سرش و آمد دم دالان و سلام علیک و احوال‌پرسی و صاحب منصب چیزهایی به مادرم گفت که فهمیدم غریبه نیست، خیالم راحت شد. بعد صاحب منصب گفت:
- دختر ما دست شما سپرده. من می?رم خدمت حاجی‌آقا.
مادرم با دختر، رفتند تو و من جلو افتادم وصاحب منصب را بردم دم در اطاق بابا. بعد هم آمدم چای بردم. گرچه بابام دستور نداده بود. اما معلوم بود که به مهمان آشنا باید چایی داد. چایی را که بردم دیدم عمو آن?جاست و رئیس کمیسری هم هست و یک نفر دیگر. بازاری مانند. همه دور کرسی نشسته بودند. عمو بغل دست بابام و آن?های دیگر هر کدام زیر یک پایه. چایی را که می‌گذاشتم صاحب منصب داشت به لفظ قلم حرف می‌زد:
- بله حاج آقا. متعلقه‌ی خودتان است ترتیبش را خودتان بدهید.
که آمدم بیرون. دیگر متعلقه یعنی چه؟ یک امروز چند تا لغت تازه شنیده بودم! مادرم که سوادش را نداشت. اگر بابام حالش سر جا بود یا سرش خلوت بود می‌رفتم ازش می‌پرسیدم. همیشه ازین جور سوال?ها خوشش می‌آمد. یا وقتی که قلم نیی برای مشق درشت می‌دادم بتراشد. من هم فهمیده بودم، هروقت کاری باهاش داشتم یا پولی ازش می‌خواستم با یکی از این سوال?ها می‌رفتم پیشش یا با یک قلم نوک شکسته. بعد گفتم بروم ببینم دیگر این زنکه کیست.
مادرم پایین کرسی نشسته بود و او را فرستاده بود بالا. سر جای خودش. یک جفت کفش پاشنه بلند دم در بود. درست مثل آدم لنگ دراز که وسط صف نشسته‌ی نماز جماعت ایستاده باشد. یک بوی مخصوصی توی اطاق بود که اول نفهمیدم. اما یک مرتبه یادم افتاد. شبیه بویی بود که معلم ورزش?مان می‌داد. به خصوص اول صبح‌ها. بله بوی عطر بود. از آن عطرها. لب‌هایش قرمز بود وکنار کرسی نشسته بود و لبه‌ی لحاف را روی پاهایش کشیده بود. من که از در وارد شدم داشت می‌گفت: خانوم امروز مزاجش کار کرده؟
و خواهرم گفت:
- نه خانوم‌‌جون. همینه که دلش درد میکنه. گفتم نبات داغش بدم شاید افاقه کنه. اما انگار نه انگار.
و مادرم پرسید:
- شما خودتون چند تا بچه دارین؟
زنیکه سرش را انداخت زیر و گفت:
- اختیار دارین من درس می‌خونم.
- چه درسی؟
- درس قابلگی.
سرش را تکان داد و خندید. مادرم رو کرد به خواهرم و گفت:
- پس ننه چرا معطلی؟ پاشو بچهکت‌رو نشون خانم بده. پاشو ننه تا من برم واسه‌شون چایی بیارم.
و بلند شد رفت بیرون. من دفترچه تمبرم را از طاقچه برداشتم و همان?جور که بی?خودی ورقش می‌زدم مواظب بودم که خواهرم قنداق بچه را روی کرسی باز کرد و زنیکه دو سه جای شکم بچه را دست مالید که مثل شکم ماهی‌های بابام سفید بود و هنوز حرفی نزده بود که فریاد بابام از اتاق خودش بلند شد. مرا صدا می‌کرد. دفترچه را روی طاقچه پراندم و ده بدو. مادرم داشت از پشت در اطاق بابام برمی‌گشت. گفتم:
- شما که اومده بودین چایی ببرین واسه مهمون!
- غلط زیادی نکن،‌ ذلیل شده!
و رفتم توی اطاق بابام. چایی می‌خواست و باید قلیان را ببرم تازه چاق کنم. تا استکان‌ها را جمع کنم و قلیان را ببرم شنیدم که داشت داستان جنگ عمروعاص را با لشکر روم می‌گفت. می‌دانستم. اگر یک اداری پهلویش بود قصه‌ی سفر هند را می‌گفت. و اگر بازاری بود سفرهای کربلا ومکه‌اش را. و حالا دو تا نشون به کول توی اطاق بودند. آمدم بیرون چایی بردم و برگشتم قلیان را هم که مادرم چاق کرده بود، بردم. بابام به آن?جا رسیده بود که عمروعاص تک و تنها اسیر رومی‌‌ها شده بود و داشت در حضور قیصر روم نطق می‌کرد. حوصله‌اش را نداشتم. حوصله‌ی این را هم نداشتم که برم اطاق خودمان و لنگ و پاچه‌ی شاشی بچه خواهرم را تماشا کنم. از بوی آن زنکه هم بدم آمده بود که عین بوی معلم ورزش‌مان بود. این بود که آمدم سر کوچه. اما از بچه‌ها خبری نبود. لابد منتظر من نشده بودند و رفته بودند. غروب به غروب سر کوچه جمع می‌شدیم و یک کاری می‌کردیم. می‌رفتیم سر خیابان و به تقلید آجان‌ها کلاه نمدی عمله‌ها را از سرشان می‌قاپیدیم و دستش‌ده بازی می‌کردیم. یا توی کوچه بغل خانه‌ی خودمان جفتک چارکش راه می‌انداختیم. یا فیلم‌هامان را با هم رد و بدل می‌کردیم. یا یک کار دیگر. و من خیلی دلم می‌خواست گیرشان بیاورم و تارزانی را که همان روز عصر توی مدرسه با یک قلم نیی خوش تراش عوض کرده بودم نشانشان بدهم. با خنجر کمرش و طنابی که بغل دستش آویزان بود و یک دستش دم دهانش بود و داشت صدای شیر در‌می‌آورد. اما هیچ‌کدامشان نبودند. چه کنم چه نکنم؟ همان?جا دم در گرفتم نشستم. به تماشای مردم. دیدنی‌ترین چیزها بود. صدای خودخدا از ته کوچه می‌آمد که لابد مثل هر شب یواش یواش قدم برمی‌داشت و عصایش روی زمین می‌سرید و سرش به آسمان بود و به جای هر دعا و استغاثه‌ی دیگری مرتب می‌گفت یا خود خدا و همین جور پشت سر هم. و کشیده. لبویی هم آمد و رد شد. توی لاوکش چیزی پیدا نبود. اما او دادش را می‌زد. یک زن چادر نمازی سرش را از خانه روبه?رویی درآورد و نگاهی توی کوچه انداخت و خوب که هر طرف را پایید دوید بیرون و بدو رفت سه تا خانه آنطرف‌تر- در را هل داد که برود تو اما در بسته بود. همین جور که تند تند در می‌زد سرش را این‌ور آن‌ور می‌گرداند. عاقبت در باز شد و داشت می‌تپید تو که یک مرتبه شنیدم:
- هوپ! گرفتمش.
ابوالفضل بود. سرم را برگرداندم. داشت توی دستش دنبال چیزی می‌گشت و می‌گفت:
- آ پدر سوخته! خوب گیرت آوردم. مرغ و مسما.
هوا تاریک تاریک بود و نور چراغ کوچه رمقی نداشت و من نمی‌دانم در آن تاریکی چطور چشمش مگس‌ها را می‌دید. و‌‌ آن هم درین سوز سرما. شاید خیالش را می‌کرد؟ همسایه‌ی دو تا خانه آنطرف‌تر ما بود. مدت?ها بود عقلش کم شده بود. صبح تا شام دم در خانه‌شان می‌نشست و مگس می‌گرفت و می‌گفتند می‌خورد. اما من ندیده بودم. به نظرم فقط ادایش را در‌می‌آورد و حرفش را می‌زد که باهات یک فسنجون حسابی درست می‌کنم. یا دیروز یه مگس گرفتم قد یه گنجشک. یا نمی?دونی رونش چه خوشمزه‌اس. اوایل امر وسیله‌ی خوبی بود برای خنده و یکی از بازی‌های عصرمان سر به سر او گذاشتن بود.
اما حالا دیگر نمی‌شد بهش خندید. زنش خانه‌ی ما رخت?شویی می‌کرد. ده روزی یک بار. و می‌گفت مرتب کتکش می‌زند و بیرونش می‌کند. اما می‌بیند خدا را خوش نمی‌آید و باز غذایش را درست می‌کند. گفتم بروم دو کلمه باهاش حرف بزنم. و رفتم. و گفتم:
-ابوالفضل چه مزه‌ای می‌داد؟
گفت:- مزه گندم شادونه. نمی?دونی! قد یه گنجشک بود.
گفتم:
- نکنه خیالات ورت داشته؟ تو این سرما مگس کجا پیدا می?شه؛
گفت:
- به! تو کجاشو دیدی؟ من ورد می‌خونم خودشان می‌آن. صبرکن.
و دست کرد توی جیب کت پاره‌اش و داشت دنبال قوطی کبریتی می‌گشت که مگس‌هایش را توی آن قایم می‌کرد که دیدم حوصله‌اش را ندارم. دیگر چیزی هم نداشتم بهش بگویم. بلند شدم که برگردم خانه. که در خانه‌مان صدا کرد و از همان جا چشمم افتاد به صاحب منصب و دخترش که داشتند در‌می‌آمدند. لابد خیلی بد می‌شد اگر مرا با ابوالفضل دیوانه می‌دیدند. فوری تپیدم پشت ابوالفضل و قایم شده بودم که به فکرم رسید چرا همچی کردی؟ اونا ابوالفضل رو کجا می‌شناسن؟ اما دیگر دیر شده بود و اگر در‌می‌آمدم و مرا می‌دیدند بدتر بود. وقتی از جلو ابوالفضل گذشتند دختره داشت می‌گفت:
- آخه صیغه یعنی چه آقاجون؟
و صاحب منصب گفت:- همه‌ش واسه دو ساعته دخترجون. همین?قدر که باهاش بری مهمونی...
آهان گیرش آوردم. بیا ببین چه گنده‌س!
ابوالفضل نگذاشت باقی حرف صاحب منصب را بشنوم. یعنی از چه حرف می‌زدند؟ یعنی قرار بود دختره صیغه‌ی بابام بشود؟ برای چه؟... آها ... آها ... فهمیدم.
نگاهی به قوطی کبریت انداختم که خالی بود. اما دیگر حوصله نداشتم دستش بندازم. برگشتم خانه.
در باز بود و در تاریکی دالان شنیدم که عمو، می‌گفت:
- عجب! خیلی‌یه‌ها! عجب! دختر نایب سرهنگ...
صدای پای من حرفش را برید. نزدیک که شدم رییس کمیسری را هم دیدم. بی?خودی سلامی بهشان کردم و یکراست رفتم توی اطاق خودمان. خواهر بزرگم رفته بود. مادرم توی مطبخ می‌پلکید. و باز دود و دم حمام راه افتاده بود. خیلی خسته بودم. حتا حوصله نداشتم منتظر شام بمانم. رختم را کندم و تپیدم زیر کرسی. بوی دود ته دماغم را می?خاراند و توی فکر ابوالفضل بودم و قوطی کبریت خالی‌اش و کشفی که کرده بودم که شنیدم عمو گفت:
- آهای جاری. بلا از بغل گوشت گذشت‌ها! نزدیک بود سر پیری هوو سرت بیاریم.
عمو مادرم را جاری صدا می‌کرد. عین زن‌عمو. و صدای مادرم را شنیدم که گفت:
- این دختره رو می‌گی میز عمو؟ خدا بدور! نوک کفشش زمین بود پاشنه‌اش آسمون.
و عمو گفت:
- جاری تخته‌های رو حوضی را نمی‌ذارین؟ سردشده‌ها!
فردا صبح که رفتم سر حوض وضو بگیرم دیدم در اطاق بابام قفل است. ماهی‌ها هنوز ته حوض خوابیده بودند. اما پولک‌های رنگی توی پاشوره ریخته بود. گله‌به‌گله و تک و توک. یک جای سنگ حوض هم خونی بود. فهمیدم که لابد باز بابام رفته سفر. هر وقت می‌رفت قم یا قزوین در اطاقش را قفل می‌کرد. و هر شب که خانه نبود گربه‌‌ها تلافی مرا سر ماهی‌هایش درمی‌آوردند. وقتی برگشتم توی اطاق از مادرم پرسیدم:
- حاجی آقا کجا رفته؟
- نمی‌دونم ننه کله سحر رفت! عموت می‌گفت می‌خاد بره قم.
و چایی که می‌خوردیم برای هر دو ما گفت که دیشب کفترهای اصغرآقا را کروپی دزد برده. که ای داد و بیداد! به دو رفتم سر پشت بام. حالا که بابام رفته بود سفر و دیگر مانعی برای رفت و آمد با اصغرآقا نداشتم! همچه اوقاتم تلخ بود که نگو. هوا ابر بود و همان سوز تند می‌آمد. لانه‌ها همه خالی بود و هیچ صدایی از بام همسایه بلند نمی‌شد.
و فضله‌ی کفترها گله‌به‌گله سفیدی می‌زد.



برگرفته شده از کتاب پنج داستان
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی




درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
جلال آل احمد

جلال آل احمد یازدهم آذر 1302 در پاچنار تهران در خانواده ای مذهبی اهل شمال به دنیا آمد. پدر و برادر بزرگ او روحانی بودند. بعد از پایان دبستان ، پدرش او را از درس خواندن منع کرد و به او گفت که : (( برو بازار کار کن )). چنین شد که روزها کار می کرد ، ساعت سازی ، سیم کشی برق ، چرم فروشی و از این قبیل ، و شبها در کلاسهای شبانة دارالفنون شرکت می کرد. دوره متوسطه دارالفنون را در سال 1322 به پایان برد ، در این سال پدرش او را به نجف در عراق فرستاد تا طلبه شود ، اما آل احمد در آنجا چند ماهی بیشتر نماند ، به ایران بازگشت و وارد دانشسرای عالی شد. پس از اینکه با چند تن از دوستانش در کوچة انتظام امیریه انجمن اصلاح را پایه گذاری کرد که کارش بررسی افکار و عقاید احزاب مختلف بود ، در اوایل سال 1323 به اتفاق دوستانش به حزب توده ایران پیوستند. در سال 1324چاپ نخستین داستان کوتاه او با نام زیارت در مجلة سخن موجبات آشنایی او را با صادق هدایت فراهم ساخت. در سال 1325 دوره دانشکده ادبیات دانشگاه تهران ( دانشسرای عالی ) را به پایان رساند و نیز به مدیریت چاپخانة حزب توده رسید. در همین سال با نیما یوشیج آشنا شد که منجر به دفاع سرسختانة آل احمد از نیما در مجلة ایران ما گردید. او سپس در دانشگاه تهران برای خواندن دورة دکترای ادبیات فارسی نامنویسی کرد اما در سال 1330 پیش از آنکه از رسالة دکترای خود تحت عنوان قصه هزار و یک شب دفاع کند آنجا را ترک گفت . از سال 1326 در مدارس تهران به تدریس پرداخت و در آذرماه همین سال همراه ده نفر دیگر و به رهبری خلیل ملکی ، به دلیل اختلاف با رهبران حزب که در دنباله روی از سیاست استالینی سرسختی نشان می دادند، از حزب توده انشعاب کردند و حزب سوسیالیست توده ایران را تأسیس نمودند که دوام چندانی نیاورد و منحل شد. در همین سال کتاب محمد و آخرالزمان را از فرانسوی به تشویق احسان طبری ترجمه و چاپ نمود که به طرد و تکفیرش منجر گشت که با وساطت دوستان و آشنایان پدرش از این ماجرا جان سالم بدر برد. در سال 1329 همراه با دکتر مظفر بقایی و خلیل ملکی حزب زحمتکشان ملت ایران را تأسیس نمودند و در همین سال با سیمین دانشور ازدواج کرد. در سال 1331 آل احمد در جریان منازعات دکتر بقایی و عوامل حکومتی با دکتر مصدق ، همراه خلیل ملکی جانب دکتر مصدق را گرفتند که به اخراج آنها از حزب زحمتکشان ملت ایران و تأسیس نیروی سوم انجامید. در سال 1332 در جریان فعالیتهای سیاسی دستگیر و بازداشت شد و با نوشتن جملة معروف خود : (( من از اردیبهشت 1332 ، سیاست را بوسیدم و گذاشتم کنار.)) که فردای آن ، با تیتر بزرگ در روزنامه های کیهان و اطلاعات به چاپ رسید ، به ظاهر از سیاست و نیروی سوم کناره گیری نمود. درست از همین زمان است که با انجام یک سری پژوهشهای فرهنگی ـ اجتماعی به نقطة عطف کار خود یعنی غربزدگی رسید. انتشار تک نگاریهای اورازان در سال 1333، تات نشین های بلوک زهرا در سال 1334 ، کتابهای سرگذشت کندوها در سال 1337 و نون والقلم در سال 1340، و مجموعه مقالاتی همچون سه مقالة دیگر و کارنامة سه ساله در سال 1341 همه مقدمه ای بودند بر تز اصلی او یعنی غربزدگی ، که در واقع گزارشی بود که برای شورای هدف فرهنگ ایران در وزارت آموزش و پرورش در سال 1340 تهیه شده بود که به علت انتقاد آشکار از رژیم شاه توسط آن شورا منتشر نشد .آل احمد اوایل سال 1341 سرپرستی کتاب ماه کیهان را پذیرفت که به علت چاپ فصل اول غربزدگی توقیف شد. در مهر 1341 ، آل احمد غربزدگی را بطور مستقل در هزار نسخه برای اولین بار انتشار داد. در سال 1342 ، سنگی بر گوری را که داستانی دربارة زندگی شخصی و خانوادگی اش بود ، نوشت که 12 سال بعد از مرگ او در سال 1360 چاپ شد و در زمره آثار جنجالی آل احمد قرار گرفت. در فروردین سال 1343 به جهت انجام مراسم حج به عربستان رفت که حاصلش سفرنامة خسی در میقات بود که در سال 1345 انتشار یافت. در تابستان 1343 به مدت 31 روز به دعوت خانة وکس ( انجمن فرهنگی ایران و شوروی ) از روسیه دیدن کرد که دست نوشته های او را در این سفر ، برادرش بعد از مرگش با عنوان سفر روس در سال 1369 منتشر ساخت. همچنین در خدمت و خیانت روشنفکران را نوشت که بعد از مرگش در سال 1356 به چاپ رسید. در تابستان سال 1344 به دعوت سمینار بین المللی ادبی ـ سیاسی دانشگاه هاروارد به امریکا رفت. در سال 1346 در سفر به تبریز با صمد بهرنگی دیدار کرد. در اردیبهشت سال 1347 به تشکیل و پایه گذاری کانون نویسندگان ایران مبادرت کرد که در واقع حاصل واکنش نویسندگان متعهد به خواست دولت وقت در تشکیل کنگرة شعرا و نویسندگان و مترجمان ایران بود. ( لازم به ذکر است که دولت وقت در مقابل اعتراض نویسندگان از تشکیل آن چشم پوشید.) البته کانون نویسندگان چندی بعد از مرگ آل احمد از هم پاشید. در همین سال در سفری به مشهد با دکتر علی شریعتی آشنا شد ، که این آشنایی با مرگ جلال دیری نپایید. در همین سال آل احمد زیر فشارها وتهدیدهای مداوم و بیش از گذشتة ساواک قرار گرفت که سرانجام منجر به تبعید خود خواستة او به اسالم گیلان شد. در تیرماه 1348، دوست ، یار و شخصیت محبوب آل احمد ، خلیل ملکی ، درگذشت که او را سخت متأثر کرد و سرانجام دو ماه بعد در ساعت چهار بعد از ظهر 17 شهریور در کلبه ای واقع در اسالم بدرود حیات گفت ، که برادرش ، شمس آل احمد ، ساواک را مسؤول مرگ جلال می داند. آثار الف) نوشته ها 1. دید و بازدید عید (1324) 2. گزارشهایی از وضع دبیرستانهای تهران (1325) 3. از رنجی که می بریم (1326) 4. حزب توده سر دو راه (1326) ( همراه با دکتر اپریم ) 5. سه تار (1327) 6. زن زیادی (1331) 7. اورازان (1333) 8. هفت مقاله (1334) 9. سرگذشت کندوها (1337) 10. مدیر مدرسه (1337) 11. تات نشینهای بلوک زهرا (1337) 12. جزیرة خارک ، دُرّ یتیم خلیج (1339) 13. نون و القلم (1340) 14. سه مقالة دیگر (1341) 15. کارنامة سه ساله (1341) 16. غربزدگی (1341) 17. ارزیابی شتابزده (1341) 18. سفر به ولایت عزراییل (1341) ( چاپ اول : 1363 ) 19. سنگی بر گوری (1342) ( چاپ اول : 1360) 20. در خدمت و خیانت روشنفکران (1343) ( چاپ اول : 1356) 21. یک چاه و دو چاله (1343) ( چاپ اول : 1356) 22. خسی در میقات (1345) 23. سفر روس (1345) ( چاپ اول : 1370) 24. نفرین زمین (1346) 25. پنچ داستان ( چاپ اول : 1350) ب) ترجمه ها 1. عزاداریهای نامشروع ، حجت الاسلام سید محسن عاملی (1322) 2. محمد و آخرالزمان ، پل کازانوا (1326) 3. قمار باز ، داستایوسکی (1327) 4. بیگانه ، آلبر کامو (1328) ( با اصغر خبره زاده ) 5. سوء تفاهم ، آلبر کامو (1329) 6. دستهای آلوده ، ژان پل سارتر (1331) 7. بازگشت از شوروی ، آندره ژید (1333) 8. مائده های زمینی ، آندره ژید (1334) ( با پرویز داریوش ) 9. کرگدن ، اوژن یونسکو (1345) 10. عبور از خط ، ارنست یونگر (1346) ( با دکتر محمود هومن ) 11. تشنگی و گشنگی ، اوژن یونسکو (چاپ اول : 1351) ( با منوچهر هزارخانی ) 12. چهل طوطی ( چاپ اول : 1351) ( با سیمین دانشور ) ج) چاپ نشده ها 1. سفر فرنگ 2. سفر امریکا 3. مقالات سیاسی 4. مکاتبات 5. یادداشتهای روزانه جلال آل احمد یا آقا جلال به تعبیر دوستانش ، جلال آل قلم به تعبیر دوستارانش ، مؤثرترین روشنفکر دهة 40 شمسی در این مملکت بود. او روشنفکری بود که به نظر من مظهر استقلال و آزادی روشنفکران شد. او در حالی که می رفت مقامهای بالایی را در حزب توده بدست آورد به همراه جمعی از دوستانش از آن حزب کناره گیری کردند ( کاری را که در فرانسه افرادی همچون سارتر ، کامو و آندره ژید انجام دادند و وعده های دروغین کمونیستها را باور نکردند ) و پس از آن هیچ پایگاهی حزبی برای خود نیافت ، گرچه تلاشهایی در این زمینه نمود اما در جایی آرام نگرفت برگرفته از سایت http://redwisdom.s5.com/jalale_ale_ahmad/jalale_ale_ahmad.2003.htm


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
تصادف



نویسنده: سیمین دانشور

بدبختی ما از وقتی شروع شد که صدیقه خانم همسایه دیواربه دیوارمان ماشین خرید با دستکش سفید و عینک سیاه پشت فرمان نشست. صبح که از خانه در‌امدم دیدمش. تعارف کرد که سوار بشوم، بی اینکه سوار بشوم اشهدم را به پیش بینی حوادث آینده خواندم که از دو بعد از ظهر همان روز شروع شد. به خانه که‌امدم زنم بق کرده بود. جواب سوال‌هایم را کوتاه می‌داد. آره یا نه. همان زنی که هر وقت بخانه می‌آمدم می‌گفت: .....


..... گوش کن، می‌خواهم گزارش‌امروز را بدهم، چه گوش کنی چه نکنی حرفهایم را می‌زنم، پس آبروی خودت را نبر وگوش کن و اخبار را می‌داد که هر قدمی‌که برداشته بود حادثه ای آفریده بود و صدیقه خانم همچین کرده بود و همچون کرده بود.‌اما آن روز زنم رفتار یک آدم ماشینی را داشت. نهار را آورد که در سکوت خوردیم. برای اولین بار سیگاری روشن کرد و ناشیانه به دهان گذاشت و گفت: راست بشین می‌خواهم چیزی به عرض آقا برسانم. راست نشستم و بند دلم پاره شد. گفت: باید یک ماشین برایم بخری و خودت می‌دانی که خواهی خرید. گفتم: عزیزم چرا به تقلید هنرپیشه‌ها تو فیلم‌های دوبله حرف می‌زنی؟ گفت: خودت را به کوچه‌ی علی چپ نزن، ماشین را کی می‌خری؟ گفتم: جانم تو که رانندگی بلد نیستی. . . گفت‌: از صدیه خانم ته‌توی کار را در آورده‌ام. خرج تمرین رانندگی تا تصدیق بگیرم پانصد تومان است، آن را از اداره گدایت مساعده بگیر، اگر ماشین را قسطی بخریم صر فه ندارد، ‌اما اگر چکی بخریم سی و دو هزاز تومان است. دست دوم ارزان‌تر است ولی آن هم صرفه ندارد، می‌افتد برای روغن سوزی وهی باید ببرم تعمیر گاه، تو هم که ماشاءالله یک قدم برای زنت بر نمی‌داری. خودم دمبدم باید ببرم و گردنم را کج کنم و کلاه سرم بگذارند. ماشین نو بخر. دوباره شد همان زن همیشگی. راستش همه عمرم از زن وراج و اشتهادار و زنی که صاحب دندان‌های سالم داشته باشد خوشم می‌آمد نادره را به همین علت گرفته بودم. البته وقتی من گرفتمش نادره بود، سر عقد به اصرار خودش اسمش را عوض کردیم و گذاشتیم نادیا. گفتم: زن، می‌دانی که سی هزاز تومان به زبان ساده می‌آید، از کجا چنین پولی در بیاورم. تو که می‌دانی حقوق من فقط به خرجمان می‌رسد. یک شاهی پس انداز نداریم، با دو تا بچه کودکستانی و این همه خرج ایاب و ذهاب. . .

از زبانم در رفت، ‌اما دیگه کار از کار گذشته بود. زنم گفت: بله، آقای عزیز، من هم برای همین خرج ایاب و ذهاب ماشین می‌خواهم.‌ترا صبح‌ها می‌برم اداره و ظهر‌ها بر می‌گردانم. بچه‌ها را می‌برم کودکستان. . . . کلی از خرجمان کم می‌شود.

گفتم: زن عقل از سرت پریده. یکی نان نداشت بخورد، اتاق برای پیاز خالی می‌کرد. گفت: اتاق که داشت اتاقش را گرو می‌گذاشت جانم، ما هم می‌توانیم خانه را گرو بگذاریم. آدم اگر تو این دنیا فقط یک ماشین داشته باشد همه چیز دارد، ناسلامتی در بانک کار گشایی هستی و راه چاه کار را هم بلدی.

گفتم: زن، تمام دار و ندار ما همین خانه است، تو که نمی‌دانی پدرم با چه آرزو بدلی این خانه را سرهم کرد؟ گروش که گذاشتیم پول از کجا در بیاوریم از گرو درش بیاوریم.

گفت: تا آن وقت خدا کریم است . . . آب دهانش را فرو داد و گفت‌: ببین عزیزم از تو کاخ خواستم؟ سفر اروپا خواستم؟ تو حتی یک عروسی درست و حسابی برایم نگرفتی. آرزوی لباس سفید و تور به دلم ماند. فکری کرد و ادامه داد‌: یادم است سرما خورده بودم گفتم برایم پالتو پوست بخرگفتی عزیزم کریسیدین د بخور. و لب ورچید. برای آن که به گریه نیفتد گفتم: بگذار کمی‌استراحت به کنم. بعد فکرش را می‌کنم ببینم چه می‌شود کرد؟ شاید یک ماشین قسطی برایت خریدم. . .

گفت: قسطی، بی قسط، آن وقت می‌شویم بنده قسط، بنده مصرف که هستیم. بنده قسط هم می‌شویم.

این حرف ها حرف‌های خودش نبود، از سر صدیقه خانم هم زیاد بود، یعنی زیر سر زنم بلند شده بود. . . یعنی زنم خدای نکرده. . . زبانم لال. . .

گفت: چرا رفتی توی فکر؟فکر خانه را هم نکن عزیزم. زرگنده هم شد جا، آن هم با این غروب‌های دلگیر خدا پدرم را زنده نگه دارد اما او که عمر نوح نمی‌کند. آخرش نخلستان‌های بهمنی نصیب من می‌شود. یک خانه‌ی حسابی در جاده پهلوی می‌خریم. فکرش را کرده‌ام، زعفرانیه یا پشت باغ فردوس.

زنم تحفه اهواز بود. عید سال چهل با رفقا رفته بودیم اهواز. دیدنی‌های شهر را همان روز عید دیدم وشبش ماندیم معطل چه کنیم. دل به دریا زدیم و رفتیم سینما. یک برُ دختر مدرسه جلومان نشسته بودند، هی بر می‌گشتند وما را ورانداز می‌کردند و کرکر می‌خندیدند، غیر از نادره سال چهل و نادیای فعلی که اصلاًبر نگشت. ما فیلم را ندیدیم، نه ما و نه دختر مدرسه‌ها، بعد از سرود و اعلان پپسی و تیغ خود‌تراش، داشتند سمت‌های از برنامه آینده را می‌دادند که ناگهان نمایش فیلم را قطع کردند. چراغ‌ها روشن شد وبعد از چند لحظه از نو سرود زدند واعلان. . . این جریان قطع فیلم و هم چیز را از نو نمایش دادن سه بار تکرار شد. بار سوم نادره از جا پا شد و شعار داد. می‌گفت: مسخره بازی در آورده اید، هیچ جای دنیا برای هیچ تازه واردی همه مقدمات فیلم ر از نو شروع نمی‌کنند. صدایش شبیه صدای یکی از گویندگان آشنای رادیو تهران بود یا ادای آن گوینده را در می‌آورد. دردسرتان ندهم ما هم شیر شدیم و با دختر مدرسه هورا کشیدیم و سوت بلبلی زدیم، سینما به هم ریخت، همه مان را بردند کلانتری. در کلانتری هم افسر کشیک و هم مرا خاطر خواه خود کرد. معلوم شد هر بار که فیلم از نو شروع می‌شده به خاطر گل روی کسی بوده از شهردار و فرماندار و ریاست شهربانی.

به زنم گفتم: بهتر است کاغذی به پدر جانت بنویسی و بگویی علی الحساب. . . که‌ترکید حالا گریه نکن کی بکن. برای آن که آرامش بکنم گفتم‌: خوب آمدیم و ماشین را خریدی، تو این خانه ی فسقلی بی گاراژ ماشین را کجا می‌گذاری؟ اشک‌هایش را پاک کرد. گفت: می‌دانستم می‌خری، تو مرد خوبی هستی، فقط‌ترسویی؛ فکر جای ماشین را هم کرده‌ام، یک زنجیر می‌خرم، ماشین را شب‌ها به تیر سمنتی چراغ برق جلو خانه می‌بندیم. تیر اول برای ماشین من، تیر دوم برای ماشین صدیقه خانم.

سه هفته طول کشید تا تسلیم شدم، دیدم ناخوش می‌شود، از خورد و خوراک افتاده بود، پشت پنجره ی رو به کوچه ی اتاقمان می‌ایستاد وبا حسرت به اتومبیل صدیقه خانم نگاه می‌کرد و آه می‌کشید. از اداره پانصد تومان مساعده گرفتم و زنم رفت تمرین رانندگی. به دستور والده یک کتاب مفاتیح الجنان خریدم و سر تا تهش را ورق زدم بلکه دعایی پیدا کنم برای خنگ شدن اشخاص در موقع تمرین یا رد شدنشان در‌امتحان رانندگی. معلوم است که همچین دعایی نه در مفاتیح الجنان و نه در هیچ کتاب دعای دیگری وجود نداشت. والده یادم داد که آهسته بخوانم صُم بُکم عُمی‌فهم لا یقعلون وبه زنم فوت کنم. صد بار بیشتر این کار را کردم. خود والده ختم قران بر داشت و بعلاوه نذر کرد که اگر این شیطانی که به اسم ماشین در جلد زنم رفته، دست از سرش بردارد، یک سفره ابوا لفضل بیندازد، ‌اما معلوم بود که این نوع شیطان را با هیچ طلسمی‌نمی‌شد از میدان بدر کرد، چرا که زنم در‌امتحان آئین نامه قبول شد. خودش می‌گفت که تمام سوال‌های تست را علامت درست گذاشتم، جناب سروان خوشش‌امد، به من گفت: خانم شما تمام آفتاب جنوب را ذخیره کرده اید آخر زنم سبزه ی تند بود. و بعد: جناب سروان ازم پرسید، اگر برف باریده باشد و جاده یخ زده باشد ودر سرازیری‌ترمز کنید و نگیرد چه می‌کنید؟ جواب دادم: آقای محترم در چنین هوایی ماشین نازنینم را از گاراژبیرون نمی‌آورم. جناب سروان دست گذاشت روی دلش و قا قاه خندید.

در‌امتحان سنگ چین هم قبول شد. می‌گفت‌: اکبر آقا صاحب فو لکس واگن، فولکسی که با آن‌امتحان می‌دادم، سر پیچ را یک لکه جوهرچکانیده بود، به لکه جوهر که رسیدم پیچیدم وبا یک میلیمتر فاصله از خط. . . . پنج تومان انعامش دادم. داشتم کم کم به نذر و نیاز مادرم‌امیدوار می‌شدم چون که زنم در‌امتحان توقف ماشین میان میله‌ها سه بار رد شده بود. بار اول میله‌ها را درب و داغون کرده بود، بار دوم خوب تو‌امده بود‌اما نتوانسته بیرون بیاید. بار سوم با جناب سروان دعوایش شده بود، البته این جناب سروان غیر از جناب سروان آفتاب جنوب بود. جور واجور جناب سروان وجود داشت. . به جناب سروان ممتحن توقف ماشین میله‌ها، گفته بود: کوتوله به علت قد کوتاهت کمپلس داری و مردم را بی‌جهت رد می‌کنی. این جور معلومات را از رادیو تهران کسب کرده بوده از صبح تاشب بغل گوشش باز بود. جناب سروان‌امتحان چهارمش را انداخته بود به دو هفته بعد. به حکم از این ستون به آن ستون فرج است از خوشحالی روی پا بند نبودم، ‌اما ‌امتحان چهارم قبول شد. نوبت رسید به ‌امتحان در شهر. شش بار رد شد. بار اول موقع حرکت علامت نداده بود، بار دوم آینه را نگاه نکرده بود، بار سوم‌ترمز دستی را نکشیده بود، بار چهارم از جناب سروان گول خورده بود و به دستور او یک قدمی‌چهار راه تو قف کرده بود، بار پنجم از یک ماشین سبقت گرفته بود با سرعت و انحراف بچپ. بار ششم هر چه کرده بود نتوانسته بود ماشین را روشن بکند. بار هفتم لابد معجزه شده بود که قبول شد.

خانه را گرو گذاشتم وسی و پنج هزارتومان قرض گرفتم و قسط بندی کردیم که لابد تا ابد الابد ماهی پانصد تومان از حقوقم کسر کنند. اگر در تمام دنیا یک اتومبیل دارید، انگار همه چیز دارید. زنم می‌گفت. روز اول صبح زود پا شد و کفش و کلاه کرد و عینک زد و دستکش سفید. . . بغل دستش نشستم و بچه‌ها پشت سرش، دستور داد بایستند و تماشا بکنند و رو به اداره من راه افتاد. بس که بی خودی در آینه روبرو نگاه کرد و به شوفر‌های تاکسی و اتوبوس و عابران پیاده، مخصو صاً به خانم‌های چادری متلک گفت و مسخره شان کرد، سر معده‌ام شروع کرد به سوزش تا به اداره برسم تمام دل و روده‌ام در هم شده بود و دل دردی گرفتم که نگو. ربع ساعت تاخیر داشتم و زخم معده هم تهدیدم می‌کرد. بعد از ظهر‌امده بود دنبالم. ناگزیر سوار شدم، قلبم شروع کرد به سرعت رفتن، انحراف بچپ را که از اول داشت. سر چهار راه خیابان اسلامبول دست چپش را در آورد که علامت بدهد، مردک لاتی مچ دستش را محکم گرفت، اول شبیه شوفر‌ها که نه، شبیه شاگرد شو فرها، به مردک لیچار گفت و شنید و بعد خواهش و تمنا که دستم را ول کن و آخرش افتاد به التماس و مردک گفت: تو دیگر کار کجا هستی؟ چراغ سبز شد و راه ما باز شد‌اما مگر مردک دستش را ول می‌کرد؟ زنم دلداریم می‌داد که خونسرد باشم از این اتفاقات در رانندگی می‌افتد. ماشین‌های پشت سر ما بوقی می‌زدند که نگو. انگار می‌خواهند بروند بمب اتم را از نو کشف بکنند و مردک دست زنم را ول نمی‌کرد و من دلم شور ساعتش را می‌زد که هر چند کار نمی‌کرد‌اما طلا بود.‌اما این که پیاده بشوم وبا مردک گلاویز به شوم، لاوالله، چرا که ماشین‌ها از بغل گوشم مثل برق می‌گذشتن و من آدمی‌ هستم که از ماشین‌های متوقف می‌ترسم، مبادا ناگهان راه بیفتند. چون وظیفه خود می‌دانست که حتماً مرا به اداره برساند و برگرداند و نمی‌شد این احساس وظیفه شناسی را از سرش بیندازم تمام اعضای بدن مرا خطر تهدید می‌کرد، به علاوه رگ غیرتم دائماً بایستی می‌جنبید و من یا نمی‌گذاشتم بجنبد و یا حالش را نداشتم و از همه مهم تر این که کسر خرج داشتم آن قدر این د رو آن در زدم تا توانستم ماموریتی برای خودم دست و پا کنم و رفتم دشت میشان.

نامه‌هایش همه پر بود ازوقایع رانندگیش، همه آنها را دارم و الان جلو رویم است. عزیزم دیروز رفته بودم نادری لباس‌هایم را بگیرم. لباس‌هایم را داده‌ام رنگ بکنند، می‌دانم که تا مدتی از لباس نو خبری نیست. از حقوق تو هم بابت تاخیر‌های ماه گذشته چهل و پنج تومان و سه ریال کسرکردند. خاک بر سر گدایشان بکنند. خوب گفته بودم که رفته بودم نادری، بالای دیوار سفارت پارک کردم. نه جلوم ماشینی بود نه عقبم. لباس‌هایم حاضر نبود گفتم بروم سری به مغازهها بزنم. تو پاساژ یک بلوز‌های حراج می‌کردند. . . حال تل هم مد شده تل یک نیم دایره است از پارچه و پنبه. برای راننده‌ها خوب است. می‌گذارند روی موهایشان و بنا براین موهایشان پریشان نمی‌شود.

. . . لباسم را گرفتم و بر گشتم یک کادیلاک دراز جلو ماشین من پارک کرده بود یک فولکس مردنی هم عقبش. دل به دریا زدم و پشت فرمان نشستم. نمی‌دانم چه کردم که سپر جلو من ازدست راست و صل شد به عقب کادیلاک از دست چپ و سپر عقب من قفل شد در سپر جلو فو لکس. مگر می‌شد ماشین را تکان داد. پا شدم ‌امدم بیرون . مدرسه‌ها تعطیل شده بود و پسر‌های نره غول مدرسه‌های آن حوالی ریخته بودند تو خیابان. هر کدامشان متلکی بارم می‌کرد. یکیشان گفت: بانو دلکش یک دهن برایمان بخوان

. . . جلو اتومبیل یک آقای به قاعده را گرفتم. آقا هه پیاده شد وآمد کمک. گفته بدجوری سپر درسپر شده. دو تا لنگ به دوش را صدا کرد و آنها هم دو تا عمله گیر آوردند و با علی یا مدد چهار نفری فو لکس را از روی زمین بلند کردند و با فاصله زیاد از پژوی من روی زمین گذاشتند. نمی‌دانم چطور شد زیادی عقب ‌امدم و زدم بفو لکس . ماشین که نیست مقواست. مچاله اش کردم. البته کارتم را در آوردم و رویش آدرسم را نوشتم و گذاشتم روی شیشه ی جلو فو لکس. . . خدا کند صاحب فو لکس سراغم نیاید. . .

. . . عزیزم، صاحب فولکس پیدایش نشد. صدیقه خانم می‌گوید باوش نشده که آدرس درست داده باشی . . . چرا که هیچ احمقی چنین کاری نمی‌کند. پریروز هم دسته گلی به آب دادم‌اما به خیر گذشت. از عباس آباد می‌آمدم دیدم همه ی ماشین‌ها که از مقابل می‌آیند برایم چراغ می‌زنند، خیال کردم سلام و علیک می‌کنند. من هم به علامت جواب برف پاکن‌هایم را به راه انداختم. حالا نگو راه را بسته بود. سر چهار راه فهمیدم، حالا با چه زحمتی دور زدم و بر گشتم، تو که نمی‌دانی، رانندگی که نکرده ای. بس که دور را عظیم گرفتم، زدم به یک فولکس که بیخودی تو جاده ایستاده بود. حالا نگو که این فولکس خاموش کرده بوده و اینکه من بهش زدم روشنش کرد،‌اما من که نمی‌دانستم دل تو دلم نبود. خسارتش را از کجا می‌آوردم می‌دادم؟ بهر جهت سر چهار راه قصر که رسیدم چراغ قرمز بود. پهلوی صاحب فولکس ایستادم. آقاهه شیشه را پایین کشید . گفتم ای دل غافل الان است که خسارتش را از من بخواهد.‌اما آقاهه گفت خیلی متشکرم. شصتم خبر دار شد که چه شده. مبادی آداب گفتم تمنا می‌کنم، ما راننده‌ها باید به همدیگر کمک بکنیم. وقتی به مقصد رسید می‌فهمد چه بلایی سرش آورده‌ام‌ اما فردا دیگر خیلی دیر شده!

. . . راستی عزیزم، مجبور شدم در خانه کودتای مختصری بکنم، آن میزی که رویش شیشه بود و شیشه اش دمبدم می‌شکست وآن صندلی راحتی تو وآن قالیچه دم دری را که اسقاط شده بود فروختم به 360 تومان. می‌دانی یک روز یادم رفت‌ترمز دستی را جا بکنم وبا‌ترمز دستی کشیده شده، رفتم ورامین پیش خاله تومنت سرت نمی‌گذارم، برای آن رفتم که جهت یابی و دست به فرمانم خوب بشود. لنت و یاتاقانم سوخت و 350 تومان خرج روی دستم گذاشت.

ماموریتم تمام شد و به تهران برگشتم می‌دانستم. خانه را مسجدی خواهم یافت. کودتاهای زنم خطرناک بود و حسی به نام حس جهت یابی اصلاً نداشت. برای اینکه حس جهت یابی پیدا بکند شخصاً خیلی زحمت کشیدم. اوایل رانندگیش یک نقشه تهران برایش از اداره کش رفتم، ‌اما از نقشه به هیچ وجه سر در نیاورد و فهمیدم که جهات اربعه را نمی‌شناسد. سعی کردم با آفتاب و حرکت شمال را یادش بدهم. با دست‌های باز رو به شمال ایستاندمش و گفتم حالا دست راستت به طرف مشرق است و دست چپت به طرف مغرب، روبه رویت شمال و پشت سرت جنوب، به همان‌ترتیبی که خودمان در کلاس ششم ابتدایی یاد گرفته بودیم. گفت عزیزم شب که آفتاب نیست و به علاوه روزهای ابری چه کنم؟ قضیه شب را با دب اکبر حل کردم،‌اما او از هیچ دبی سر در نمی‌آورد نه اکبر نه اصغر ش، برایش توضیح دادم که قبله رو به جنوب است و بنابراین مساجد شمالی جنوبی ساخته می‌شود‌اما زنم به عمرش نماز نخوانده بود. توضیح دادم که در کلیسا رو به شرق است‌اما در همه خیابان‌ها کلیسا نبود. عاقبت خواستم کنجکاویش را تحریک کنم، نمی‌دانم کجا خوانده بودم یا شنیده بودم که مورچه‌ها سوراخ‌ها و لانه هیشان را رو به شمال می‌سازند. شاید هم از خودم در آورده بودم. از این یکی خیلی خوشش‌امد‌اما نه برای رانندگی اش همین طوری هر جا می‌رفتیم رد مورچه‌ها را می‌گرفت و می‌گفت رو به شمالنی روند چرا که لانه‌هایشان رو به شمال ساخته شده. یک قطب نمای رزم آرا برایش خریدم بس که به آن ور رفت از کار انداختش.

به خانه رسیدم. زن و بچه‌هایم از لاغری به عنکبوت و دوک مانند شده بودند. توضیحات زنم در باره خرابی‌های ماشین آن قدر فنی شده بود که از سرم زیاد بود، مثلاً بلبرینگ که رفته بود در سگدست یا برعکس وسیم دلکو که پاره شده بود و دینام که برق نمی‌داد و صفحه کلاج که تاب برداشته بود و همین طور بگیر و برو بالا. زنم بچه‌ها را به کودکستان می‌رساند بعد بر می‌گشت و یک شلوارآبی به سبک‌امریکایی پا می‌کرد و سطل پلاستیک قرمزی که خریده بود را پر آب می‌کرد و گرد رختشویی اضافه می‌کرد و دستکش لاستیکی دست می‌کرد و می‌افتاد به جان ماشین حالا نشوی کی بشوی؟ آوار هم می‌خواند. مهارتش از ماشین پا‌هاهم بیشتر شده بود. همچین اتومبیل را برق می‌انداخت که صورت خود را در آن می‌دیدی، یک رادیو هم برای اتومبیل خریده بود، از فروش بادبزن برقی: سر سیاه زمستان چه احتیاجی به بادبزن برقی داشتیم؟ و حالا کو تا تابستان؟

با زنم حسابی دعوا کردم. حتی خواستم کتکش بزنم.‌اما همچین لاغر می‌نمود و چشمهایش دو دو می‌زد و پیراهن رنگ کرده اش چنان به تنش زار می‌زد که دلم سوخت. باز به فکر دست و پا کردن ماموریت جدید افتادم و خانه خوابیدم. زنم در پرستاریم سنگ تمام می‌گذاشت. والده صبح‌ها از پا قاپق می‌کوفت و می‌آمد و برایم آش می‌پخت و شب‌ها زنم می‌برد می‌رساندش و وقتی می‌آمد با کلید ماشین بازی می‌کرد و توضیح می‌داد که ازکدام راه‌ها رفته و از کدام ماشین‌ها جلو زده و چه متلک‌ها شنیده. یک شب دیر کرد. چنان دلم به شور افتاده بود که نگو. ساعت نه تلفن زنگ زد. صدای زنم از آن طرف سیم وحشت زده به گوش می‌رسید که دلم سوخت: عزیزم نترس، هیچ طوری نشده، ‌اما تصادف کردم.

- تصادف؟

- بله

- با کی؟

- با یک افسر راهنمایی.

- افسر راهنمایی؟ خدایا! دنیا پیش چشمم سیاه شد، ار تمام دنیا آدم با افسر راهنمای رانندگی تصادف کند مگر می‌شود ار پس این‌ها در‌امد؟

- نه با خودش باموتورسیکلتش. هرچه پول تو خانه است بردار با تصدیقم. . . تصدیقم تو قوطی چرخ خیاطی است، بیار کلانتری، کلانتری توپخانه، طرف حرف از سه هزاز تومان می‌زند.

مثل داش‌ها لباس پوشیدم، کروات قرمز زدم و کت جیر پوشیدم و کلاهم را کج گذاشتم و وارد کلانتری شدم. درجه تبم 39 بود، ‌اما زنم می‌گفت ورودت به صحنه عالی بود عزیزم. گفتم: آقایان مگر زنم چه کرده؟ قتل عمد کرده؟

زنم گوشه ای روی نیمکت نشسته بود و همچین‌ترسیده و رمیده و بد بخت به نظر می‌آمد که دلم آتش گرفت. به دیدن من براق شد و پا شد و گفت‌: به خدا اصلاً تقصیر من نبود، پاسبان توی گزارشش نوشته. مادرت را که رساندم، برگشتن، جلو وزارت بهداری مجبور به توقف شدم، راه بندان بود چرا که آقای برژنف با همراهانش رفته بودند شیر و خورشید سرخ. این آقای استوار (به درجه‌های مرد نگاه کردم، سروان بود) اسکورت آقای برژنف بوده باید دنبال ایشان می‌رفته. چرا باید موتور خرسانه اش را وسط خیابان پارک بکند؟وقتی عبور آزاد شد یک بارکش شهری پیچید جلوم ومن هم کشیدم بدست چپ و خوردم به موتور آقا. . . اگر بدانی مردم چه بلایی سرم آوردند نزدیک بود تکه تکه‌ام بکنند. بادمجان دور قاب چین‌هایی را که خودشان آورده بودند برای برژنف دست بزنند و هورا بکشند. . . . هی می‌گفتند بانو دلکش حرف خوبشان بود، آن قدر حرف‌های بد به هم زدند و زد به گریه.

جناب سروان گفت: ما هستیم و موتور مان، صاحب اصلی خیابان‌ها هم ما هستیم هر جا دلمان خواست پارک می‌کنیم و ... خانم بی تصدیق رانندگی می‌کرده .... جرمش...

حرف سروان را قطع کردم و تصدیق زنم را از جیبم در آوردم و جلو چشم سروان گرفتم، تصدیق را قاپید و من‌ترسیدم با او گلاویز به شوم. اصلاًاز رانندگی و افسر راهنمایی می‌ترسم. دست خودم که نیست. زنم گفت: مرحبا به غیرتت، تصدیقم را که با خون دل گرته بودم از دست دادی. و زد به گریه. افسری جلو‌امد که گزارش پاسبان دستش بود، گفت: صلح کنید وآقا، شما آنچه را که شکسته و خرد شده بخرید و بدهید به جناب سروان و جناب سروان هم تصدیق خانم را پس بدهد.

قبول کردیم. زنم پشت فرمان نشست، دستش می‌لرزید، من بغل دستش نشستم و جناب سروان هم پشت سر مان و تمام مغازه‌های یدک فروشی خیابان چراغ برق را زیر پا گذاشتیم تا توانستیم طلق جلو موتور چراغ جلو و دسته ی نو گیر بیاوریم و تمام وقت زنم جناب سروان را نصیحت می‌کرد که چرا آن قدر به فکر ظاهر قضیه و نونواری ماشین و براقی آن است. می‌گفت: عمده آن چیزی است که در سر آدم است از عقل و شعور، این شق ورقی به چه درد می‌خورد. حتی می‌گفت: خاصیت ملل عقب افتاده این است که افسر‌ها یراق وزرق وبرق دارند وزن‌ها هم منحصراً به وضعشان می‌رسند و واکسی وتاکسی وآرایشگاه و مشروب فروشی تو این کشور‌ها خیلی بیشتر از کتاب فروشی‌هاست ... لالایی خوبی بود اما حرف حرف زنم نبود ... یعنی زنم ....

پلاک علامت کارخانه را نتوانستیم پیدا به کنیم. موکول شد به صبح روز بعد. صبح تبم بریده بود و با زنم وجناب سروان رفتیم وتمام اوراق چی‌های خیابان‌امیرکبیر را زیر پا گذاشتیم و پلاک پیدا نشد. جناب سروان می‌گفت تا پلاک را پیدا نکنیم تصدیق زنم را نمی‌دهد و زنم قسم خورد که می‌رود پیش تیمسار. گفت: طبق گزارش پاسبان شما می‌بایستی دنبال آقای برژنف می‌رفتید ... رنگ جناب سروان پرید، تصدیقش را پس داد. دویست تومان خرجمان شده بود، اگر زودتر این تهدید را کرده بود و اگر از اول رفته بود پیش تیمسار، این دویست تومان هم از کیسه مان نرفته بود. از پا ننشستم تا باز ماموریت گرفتم واین بار رفتم بندر شاه. نامه‌های زنم مختصر و غیر مفید بود، نه از اتومبیل حرف می‌زد نه کودتای تازه ای در خانه کرده بود. کم کم‌امیدوار شدم عشق ماشین از سرش افتاده است وزندگی مان به روال سابق خواهد افتاد. کاغذ‌های پر آب و تابی برایش نوشتم. از آن شب کلانتری تو اهواز نام بردم و این که یک شبه من را عاشق خودکرده بود و از صبح آن روز که در بلوار کنار راه آهن قدم می‌زدیم وزنم می‌گفت: رنگ مورد علاقه‌ام آبی است و کتاب مورد علاقه‌ام زیر سایه ی درختان زیزفون است و این که بعد‌ها کتاب مورد علاقه اش پر شد و اینکه روز عقد کنان لباس آبی پوشیده بود و فوراً بله را گفت و آخوند را معطل نکرد که سه بار خطبه بخواند. کم کم در نامه‌هایم به فکر بچه ی سومی‌افتادم و حتی قدم بالاترگذاشتم و ازفروش اتومبیل حرف زدم. گفتم با این وصف چند تا قسط جلو خواهیم بود. زنم ناگهان سکوت کرد. تلگراف جواب قبول زدم. جواب‌امد که: سلامتیم، نادیا و باز سکوت. مرخصی گرفتم وبه تهران‌امدم. سر سه را ضرابخانه یک ماشین سخت تصادف کرده را به نمایش گذارده بودند. ماشین خرد خرد شده بود، با وجود این شناختمش. پژوی زنم بود لابد تا حالا زنم مرده بود، بله، کسی که اتومبیلش به این روز می‌افتد لابد یک جای سالم در بدنش نیست. از راننده ماشین کرایه پرسیدم از کی تا حالا این پژو این جا است؟ گفت: یک ماهی می‌شود. پرسیدم: نمی‌دانید چه بر سر راننده اش‌امده؟ نمی‌دانست. تا به خانه رسیدم نصف عمر شدم. در زدم. زنم در را بازکرد. سر تا پا سیاه پوشیده بود و تور سیاه هم روی سرش انداخته بود. پرسیدم‌: کی مرده؟ والده؟ بچه‌ها؟ گفت: نترس هیچ کس نمرده پرسیدم: چرا سیاه پوشیده ای؟ از سر سیری گفت‌: تصادف سختی کردم. از فرعی می‌آمدم به اصلی، زدم به یک جناب سرهنگ. صدایش صدای خودش بود و ادای هیچکس را در نمی‌آورد. نه گویندگان رادیو تهران ونه ادای هنرپیشگان فیلم‌های دوبله را. گفتم: با این حال نفهمیدم چرا لباس عزا تن کرده ای. گفت: یک ماه است که جناب سرهنگ مریض خانه خوابیده. بیچاره از سر تا پایش باند پیچی شده. هر روز می‌روم بیمارستان ارتش رضایت بگیرم. تازه یک چشمش را باز کرده اند. همین الان از بیمارستان‌امدم. به سرهنگ گفته‌ام بیوه زنم و شوهرم تازه مرده وبه همین علت لباس سیاه پوشیده‌ام وتور سیاه انداخته‌ام تا دلش بسوزد. ورضایت بدهد و گرنه خدا عالم است چند هزاز تومان باید خسارت بدهیم. رفتیم تو اتاق. پرسیدم: بچه‌ها کجا هستند؟ گفت: خانه صدیقه خانم هستند. و راست می‌گفت، رفت آوردشان. فردا صبح باز زنم لباس سیاه پوشید و تور سیاه انداخت و به سراغ جناب سرهنگ به بیمارستان ارتش رفت. به بچه‌ها سپرد که تا چشمشان به جناب سرهنگ افتاد گریه و زاری به کنند‌اما ابداً و اصلا حرفی نزنند. مرخصی من تمام می‌شد و از قراری که زنم می‌گفت حال جناب سرهنگ رو به بهبودی بود و حالا هر دو چشمش را باز کرده بودند و با پاهای خودش رفته بود توالت و زنم بسیار خوشحال بود. شب آخر مرخصی‌ام بود. خواستم از نو موضوع بچه سومی‌را مطرح کنم که زنم براق شد گفت: راست بنشین. می‌خواهم مساله ای را به عرض آقا برسانم. بند دلم پاره شد. واقعاً خرید یک ماشین دیگر از من ساخته نبود. گفت: می‌دانی جانم، من ضد دوام و بقای زندگی زناشویی هستم، ازدواج از اداهای بورژوازی است.

این حرف‌ها حرف زنم نبود. حرف جناب سرهنگ هم نمی‌توانست باشد. حرف صدیقه خانم هم مطلقا نبود. حرف کسی بود که از مصرف و قسط و ملل عقب افتاده و تاکسی واکسی وزرق و برق افسرها و زن‌ها ااطلاع داشت. دل به دریا زدم و گفتم: خیال داری از من طلاق بگیری؟ لبخندی زد و گفت: بله، خوب فهمیدی و خودت می‌دانی که طلاقم خواهی داد. پس آبروی خودت را نبرو زودتر دست به کار شو. ادامه دادم: می‌خواهی زن مردی بشوی که از بورژوازی حرف زده ...؟

گفت: نه، اهل از دواج و این حرف‌ها نیست.

پرسیدم: خیلی و قت است که با او آشنایی؟ و خون خونم را می‌خورد.

گفت: نه، فقط چند بار خانه صدیقه خانم دیدمش.

پرسیدم: پس طلاق می‌خواهی چه بکنی؟ از من می‌گذرد ولی بچه‌ها بدبخت می‌شوند.

گفت: این دیگر به خودم مربوط است.

دعوایمان شد و سر سفره حسابی زنم را کتک زدم و بچه‌ها ین دو طفل معصوم گریه می‌کردند. آن قدر گفت و نوشت تا از خیر ماموریت گذشتم و باز به تهران‌امدم و طلاقش دادم. چهار ماه و ده روز بعد زنم با لباس سفید و تور سفید با جناب سرهنگ عروسی کرد بچه‌ها نصیب والده شدند و من ماندم و کله خشک خودم با قسط‌ های ماشین پژو و جناب سرهنگ هم ادعای خسارتی نکرد.


منبع: مجله الفبا شماره 2، سر دبیر: غلام حسین ساعدی.

حروف‌چین: نازنین برگستوان




مسیحا

1388/2/26 5:08 ب.ظ


برگردان و تحریر: سیمین دانشور، جلال آل?احمد




حضرت آقای یغمایی!
سوکه سپتاتی (Suka Saptati)، به معنی هفتاد فسانه،همان است که ما چهل طوطی را ازش داریم و نیز همان که فرنگی‌ها اسمش را به طوطی سحر شده برگردانده‌‌اند. به هر صورت این متن سانسکریت، اصل چهل طوطی است یا چهل طوطی اصل. همچنان که پنچه تنتره اصل کلیله ودمنه است. یا درحدودی به تخمین، کاتاساویت ساگارا ( اقیانوس افسانه‌ها- هزار افسان؟) اصل هزارویک‌شب. و من که جلال باشم، وقتی خیال دکتر شدن در ادبیات را داشتم، به این‌ها دسترسی یافتم. قرار بود در بارة هزاریک‌شب و ریشه‌های هندی و ایرانی قصه‌هایش چیزی درست کنم به اسم رساله. که نشد. یعنی آن بیماری شفا یافت. اما شیشه‌های دوا دست‌نخورده باقی مانده. یکیش همین ترجمه‌ای که می‌بینید. گفتم شاید به درد دیگران بخورد. و با این که کم‌تر از این کارها می‌کنم، گفتم همچون روغن ریخته‌ای نذر آن امام‌زاده‌اش بکنم. به عنوان صفحه ‌پرکنی. یا اگر دلتان خواست که بپذیریدش، به عنوان دست مریزادی به سرمقالة شمارة آذر 1343 شما. و با عرض معذرت.
به هر صورت این متن را من و سیمین با هم ترجمه کرده‌ایم. از کتابی جُنگ مانند، به اسم The Wisdom of India ، که زیر نظر لین یوتانک چاپ شده است.
در این جنگ همین چند حکایت که می‌بینید از متن کامل سوکه سپتاتی آمده بود. به انتخاب همین لین یوتانک. و اما مترجم انگلیسی متن کامل این کتاب، عالی‌جناب بی‌هیل ورثام (B.Hale Wortham) است که مدت‌ها در هند به سر برده و با آشنایی کامل به سانسکریت، آن را ترجمه کرده و در سال 1911 میلادی در لندن منتشرش کرده.( چاپ نوراک) .
کتاب ، همچو هزارو‌یک‌شب ، در بارة مکر زنان است. با همان سبک معهود این نوع کارهای اصلاَ هندی. یعنی حکایت در حکایت. پر از پند و اندرز. با جمله‌پردازیهای ساده و پر معنی- یعنی حکم و امثال- به زبان حیوانات و از این قبیل. علاوه بر این که مرکز دایرة همة قصه‌ها یک طوطی است.
داستان، داستان مردی است که به سفر می‌رود و به عنوان حافظ و مصاحب زنش، طوطی خود را می‌گمارد. و زن هر وقت قصد ددر رفتن می‌کند، طوطی قصه‌ای سر می‌کند و الخ...( مراجعه کنید به همین رقم قصه‌گویی برای دفع شر در هزارویک‌شب و غیره...) تا هفتاد شب. و بعد شوهر برمی‌گردد و زن، عفیف مانده و محفوظ، به شوهر می‌رسد. و جالب آخر داستان است که طوطی به آسمان پرواز می‌کند. مراجعه کنید به آن قصة معروف مثنوی و طوطی‌ها دور مانده از هم و غیره.2
وقتی ترجمه می‌کردیم، نمی‌دانم چرا همین جوری ویرمان گرفت که قری در کمر نثر بگذاریم و ادای کلیله‌ودمنه را در بیاوریم. اگر کج‌وکوله است، می‌بخشید. مال ده دوازده سال پیش است.



درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
سیمین و جلال







داستان پنجم: زن وببر



در دهکدة دوالاهیه- Devalahia شاه‌زاده‌ای به نام راجه سینهه- Raga sinha می‌زیست. زنی داشت بسیار نام‌آور، اما بداخلاق و تند خشم.
روزی زن با شوهرش سخت مشاجره کرد و نتیجه آن شد که از خانة شوهر دل برکند و دو پسر خود را برداشت و به سوی خانة پدر خویش راه افتاد. از چندین دهکده و شهر گذشت و عاقبت به جنگل انبوهی رسید. نزدیکی‌های مالایه. و در آن جنگل ببری دید. ببر هم او را دید. و دم جنبان به سوی او آمد. زن نخست ترسید. اما برفور رفتاری چون دلاوران به خود گرفت و چند بار پشت دست پسرها زد که:
چرا بر سر خوردن این ببر با هم مشاجره می‌کنید؟ فعلاَ همین یکی را دو نفری بخورید، بعد یکی دیگر پیدا خواهیم کرد.
ببر که این سخنان را شنید، با خود اندیشید که این زن حتماَ زنی دلاور است و از سر وحشت پا به دو گذاشت و گریخت.
در چنین حالی، شغالی، ببر را دید و گفت:
عجب ببری که دارد از ترس می‌گریزد!
ببر گفت:
شغال عزیز! تو هم هر چه زودتر از این جا بگریزی، بهتر است. زیرا در این نواحی، آدمی‌زادی بس وحشتناک پیدا شده است. آدمی‌زادی ببرخوار. از آن آدمی‌زادها که فقط در داستان‌ها می‌نویسند. نزدیک بود مرا بخورد. تا چشمم به او افتاد از ترس گریختم.
شغال گفت:
عجب است! مقصودت این است که از یک تکه گوشت آدمی‌زاد می‌ترسی؟
ببر گفت:
من نزدیک او بودم و از آن چه گفت و کرد ترسیدم.
شغال گفت:
پس بهتر آن است که بر پشت تو سوار شوم و با هم برویم.
و جستی زد و بر پشت ببر سوار شد و راه افتادند.
به زودی زن را با دو پسرش دیدند. زن باز اول اندکی یکه خورد، اما لحظه‌ای اندیشید و بعد گفت:
ای شغال ملعون! تو در روزگار پیش، هر بار سه ببر برایم می‌آوردی. حالا چه شده است که فقط یک ببر با خود آورده‌ای؟
ببر که این را شنید چنان ترسید که برفور پا به فرار گذاشت. شغال همچنان بر پشت او سوار بود. ببر همین‌طور می‌دوید و شغال سخت ناراحت بود و به تنها مطلبی که می‌اندیشید، رهایی از آن سوارکاری ناراحت بود. زیرا که ببر در اثر ترس عجیبی که داشت، از رودخانه و کوه و جنگل، چون باد صرصر، می‌گذشت. و هر دم خطر این بود که شغال درغلتد و زیر دست وپای او خرد بشود. این بود که شغال ناگهان به خنده افتاد.
ببرگفت:
هیچ موضوعی برای خندیدن نیست.
شغال گفت:
اتفاقاَ موضوعی است که خیلی هم خنده‌دار است. زیرا که خوب کلاهی سر این آدمی‌زادة ببرخوار گذاشتیم و از چنگش گریختیم، اکنون من و تو در سلامتیم و او بی‌هوده منتظر است. اکنون مرا رها کن تا دست‌کم ببینیم کجا هستیم!
ببر بسیار خوش‌حال شد که از خطر جسته‌اند. ایستاد و شغال را رها کرد و خود از شدت خستگی افتاد و مرد. زیرا که گفته‌اند:" دانش از حیله‌های روزگار است و مرد را به جاه و جلال می‌رساند. اما کسی که از دانش بی‌بهره است، به فلاکت دچار خواهد شد. زیرا که نیروی جاهل، همیشه به دست دانشمند به کار می‌آید، هر چند نیرویی به سان نیروی فیل باشد."



از کتاب چهل طوطی، نشرمجید 1378
حروف?چین: شراره گرمارودی


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
این مطلب هم به نظرم جالب اومد با اینکه تاریخش مال 2 سال پیشه :

سیمین دانشور با شهری چون بهشت از ایران به چین می‌رود

16 مرداد 1386 ساعت 9:19
مجموعه‌ای از داستان‌های سیمین دانشور، در کتابی با نام شهری چون بهشت به زبان چینی ترجمه می‌شود.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، پروفسور مو-هون یانگ، استاد زبان و ادبیات فارسی، مجموعه‌ای از داستان‌های سیمین دانشور، نویسنده و مترجم ایرانی را به زبان چینی (mandarin) ترجمه می‌کند.

در این مجموعه برخی از آثاری داستانی دانشور از جمله داستان شهری چون بهشت گردآوری و به زبان چینی ترجمه می‌شود.

اخیرا برخی از نشریات فرهنگی چین نیز در بخش‌های ویژه‌ای به معرفی این داستان‌نویس ایرانی و انتشار زندگی‌نامه و برخی از آثار او پرداخته بودند.

نشریه فرهنگ و ادبیات چین نیز در بخش ویژه‌ای به معرفی کتاب سووشون و برخی دیگر از آثار این نویسنده ایرانی پرداخته است.

پیشتر آثار دانشور به هفده زبان زنده دنیا ترجمه شده‌اند.

درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
گلدسته و فلک




جلال آل احمد


بدیش این بود که گلدسته‌های مسجد بدجوری هوس بالارفتن را به کلة آدم می‌زد. ما هیچ کدام کاری به کار گلدسته‌ها نداشتیم؛ اما نمی‌دانم چرا مدام توی چشم‌مان بودند. توی کلاس که نشسته بودی و مشق می‌کردی یا توی حیاط که بازی می‌کردی و مدیر مدام پاپی می‌شد و هی داد می‌زد که اگه آفتاب می‌خوای این ور، اگه سایه می‌خوای اون ور.
و آن وقت از آفتاب که به سمت سایه می‌دویدی یا از سایه به طرف آفتاب، باز هم گلدسته‌ها توی چشمت بود. یا وقتی عصرهای زمستان می‌خواستی آفتابه را آب کنی و ته حیاط، جلوی ردیف مستراح‌ها را در یک خط دراز بپاشی تا برای فردا صبح یخ ببندد و بعد وقتی که صبح می‌آمدی و روی باریکة یخ سر می‌خوردی و لازم نداشتی پیش پایت را نگاه کنی و کافی بود که پاها را چپ و راست از هم باز کنی و میزان نگه شان بداری و بگذاری روی یخ تا آخر باریکه بکشاندت؛ یا وقتی ضمن سریدن، زمین می‌خوردی و همان جور درازکش داشتی خستگی در می‌کردی تا از نو بلند شوی و دورخیز کنی برای دفعة بعد و در هر حال دیگر که بودی، مدام گلدسته‌های مسجد توی چشم‌هات بود و مدام به کله‌ات می‌زد که ازشان بالا بروی.
خود گنبد چنگی به دل نمی‌زد. لخت و آجری با گله به گله سوراخ‌هایی برای کفترها، عین تخم مرغ خیلی گنده‌ای از ته بر سقف مسجد نشسته بود؛ نخراشیده و زمخت. گنبد باید کاشی‌کاری باشد تا بشود بهش نگاه کرد؛ عین گنبد سید نصرالدین که نزدیک خانه اولی‌مان بود و می‌رفتیم پشت بام و بعد می‌پریدیم روی طاق بازارچه و می‌آمدیم تا دو قدمیش و اگر بزرگ تر بودیم؛ دست که دراز می‌کردیم؛ بهش می‌رسید؛ اما گلدسته‌ها چیز دیگری بود. با تن آجری و ترک ترک و سرهای ناتمام که عین خیار با یک ظرب چاقو کله شان را پرانده باشی و کفه‌ای که بالای هرکدام زیر پای آسمان بود و راه پله‌ای که لابد در شکم هر کدام بود و درهای ورودشان را ما از توی حیاط مدرسه می‌دیدیم که بیخ گلدسته‌ها روی بام مسجد سیاهی می‌زد. فقط کافی بود راه پله بام مسجد را گیر بیاوری. یعنی گیر که آورده بودیم؛ اما مدام قفل بود و کلیدش هم لابد دست موذن مسجد یا دست خود متولی. باید یک جوری درش را باز می‌کردیم؛ وگرنه راه پلة خود گلدسته‌ها که در نداشت. از همین توی حیاط مدرسه هم می‌دیدی.
بدی دیگرش این بود که نمی‌شد قضیه را با کسی در میان گذاشت. من فقط به موچول گفته بودم؛ پسر صدیق تجار؛ که مرا سال پیش به این مدرسه گذاشت؛ یعنی یک روز صبح آمد خانه‌مان و در را به رویش باز کردم، گفت: بدو برو لباس‌های تمیز تو بپوش و بیا. فهمیدی؟ حتی نگذاشت سلامش کنم؛ که دویدم رفتم تو و از مادرم پرسیدم که یعنی فلانی چه کارم داره؟ و مادرم گفت: به نظرم می‌خواد بگذاردت مدرسه. و آن وقت کت و شلواری را که بابام عید سال پیش خریده بود از صندوق در آورد و تنم کرد و فرستادم اتاق بابام. داشتند از خواص شال گسکر حرف می‌زدند. بابام مرا که دید، گفت: برو دست و روت رم بشور، بچه. که من درآمدم. صدیق تجار را می‌شناختم. حجره‌اش توی تیمچة حاج حسن بود و عبای نایینی و برک می‌فروخت. از مریدهای بابام بود. تا راه بیفتد، من یک خرده توی حیاط پلکیدم و رفتم سراغ گلدان‌های یاس و نارنج که به جان بابام بسته بود. روزی که اسباب کشی می‌کردیم، یک گاری درسته را داده بودند به گلدان‌ها و بابام حتی اجازه نداد که ما را بغل گلدان‌ها سوار کنند؛ از بس شورشان را می‌زد. دوتا از گل یاس‌ها را که بابام ندیده بود، تا بچیند، چیدم و گذاشتم توی جیب پیش سینه‌ام که صدیق تجار در آمد و دستم را گرفت و راه افتادیم. مدتی از کوچه پس کوچه‌ها گذشتیم که تا حالا ازشان رد نشده بودم تا رسیدیم به یک در بزرگ و رفتیم تو. فهمیدم که مسجد است و صدیق تجار در آمد که: این‌جا رو می‌گن مسجد معیر. ازون درش که بری بیرون درست جلوی مدرسه‌س. فهمیدی؟ و همین جور هم بود. بعد رفتیم توی دالان مدرسه و بعد توی یک اتاق و یک مرد عینکی پشت میز نشسته بود که سلام و علیک کردند و دوتایی یک خرده مرا نگاه کردند و بعد صدیق تجار گفت: حالا پسرم می‌آد با هم رفیق می‌شید. مدرسة خوبیه. نباید تنبلی کنی؟ فهمیدی؟
که آن مرد عینکی رفت بیرون و با یک پسر چشم درشت برگشت. چشم‌هایش آن قدر درشت بود که نگو؛ عین چشم‌های دختر عمه‌ام که عید امسال همچو که لپش را بوسیدم؛ داغ شدم و صدیق تجار گفت: بیا موچول. این پسر آقاس. می‌سپرمش دست تو. فهمیدی؟
که موچول آمد دست مرا گرفت و کشید که ببرد بیرون. باباش گفت: امروز ظهر باهاش برو برسونش خونه‌شون بعد بیا. فهمیدی؟ اما نمی‌خواد با بچه‌های بقال چقالا دوست بشید‌ها. فهمیدی؟
که موچول دست مرا کشید برد توی حیاط و همان پام را که توی حیاط گذاشتم، چشمم افتاد به گلدسته‌ها و هوس آمد. یک خرده که راه رفتیم، از موچول پرسیدم: چرا سر این گلدسته‌ها بریده؟ گفت: چم دونم. میگن معیرالممالک که مرد، نصبه کاره موند. می‌گن بچه‌هاش بی عرضه بودن. گفتم: معیرالممالک کی باشه؟
گفت:چم دونم. بایس از بابام پرسید. گفتم: نه. نبادا چیزی ازش بپرسی.
گفت: چرا؟
گفتم: آخه می‌خوام ازش برم بالا.
گفت: چه افاده‌ها! مگه می‌شه؟ موذنش هم نمی‌تونه.
گفتم: گلدستة نصبه کاره که موذن نمی‌خاد.
بعد زنگ زدند و رفتیم سرکلاس و زنگ بعد موچول همه سوراخ سمبه‌های مدرسه را نشانم داد. جای خلاها را و آب انبارها را و نمازخانه را و پستو‌هاش و هی به کلة آدم می‌زنه که ازشان بری بالا؛ اما دیگر چیزی به موچول نگفتم. معلوم بود که می‌ترسد و این مال اون سال بود. تا کم کم به مدرسه آشنا شدم. فهمیدم که معلم‌مان تو اتاق اول دالان مدرسه می‌خوابد و تریاک می‌کشد و اگر صبح‌ها اخلاقش خوب است، یعنی کیفور است و اگر بد است، یعنی خمار است و مدرسه شش کلاس دارد و توی کلاس ششم، دیوارها پر از نقشه است و بچه‌هاش نمی‌گذارند ما بریم تو تماشا.
بدی دیگرش این بود که از چنان گلدسته‌هایی، تنها نمی‌شد رفت بالا. همراه لازم بود و غیر از موچول، فقط اصغر ریزه را می‌شناختم و اصغر ریزه هم حیف که بچة بقال چقالا بود؛ یعنی باباش که مرده بود، اما داداشش دوچرخه ساز بود. خودش می‌گفت. عوضش خیلی دلدار بود و همه‌اش هم از زورخانه حرف می‌زد و از این که داداشش گفته وقتی قد میل زورخانه شدی با خودم می‌برمت. منم هرچه بهش می‌گفتم بابا خیال زورخانه را از کله‌ات به در کن فایده نداشت. آخر عموم که خودش را کشت، زورخانه کار بود و مادرم می‌گفت از بس میل گرفت نصف تنش لمس شد.
رفاقتم با اصغر ریزه از وقتی شروع شد که معلممان خمار بود و دست چپ مرا گذاشت روی میز و ده تا ترکه بهش زد. می‌گفت: کراهت دارد اسم خدا را با دست چپ نوشتن. یعنی اول دو سه بار بهم گفته بود و من محل نگذاشته بودم. آخر همه کارهام را با دست چپ می‌کردم. با دست راست که نمی‌تونستم. هرچه هم از بابام پرسیده بودم کراهت یعنی چه؟ جواب حسابی نداده بود؛ یعنی می‌خندید و می‌گفت: تکلیف که شدی، می‌فهمی‌بچه. تا آخر حوصله معلممان سر رفت و ترکه را زد. هنوز یک ماه نبود که مدرسه می‌رفتم دست مرا می‌گویی، چنان باد کرد که نگو. زده بود پشت دستم و همچی پف کرده بود که ترسیدم. این جا بود که اصغرریزه به دادم رسید. زنگ تفریح آمد برم داشت برد لب حوض مدرسه. دستم را کرد توی آب که اول سوخت و بعد داغ شد و بعد هم یک سقلمه زد پهلویم و گفت: زکی! چرا عزا گرفتی؟ خوب خمار بودش دیگه. مگه ندیدی؟ آخر مثل این که داشت گریه‌ام می‌گرفت. من هیچی نگفتم؛ اما اصغرریزه یک سقلمه دیگر زد به پهلویم و گفت: زکی! انگار کن چشم چپت کوره. هان؟ اونوخت نمی‌خواستی ببینی؟ اگر دست چپ نداشتی چی؟ هان؟ گدای سرکوچة ما دست چپ نداره.
و این‌جوری بود که شروع کردم به تمرین نوشتن با دست راست و به تمرین رفاقت با اصغرریزه. موچول هم شده بود مبصرکلاس و دیگر بهم نمی‌رسید. دو سه روز هم عصرها با اصغرریزه رفتم دکان داداشش. قراربود دوچرخه کوتاه گیر بیاوریم و تمرین کنیم؛ اما تو محل کسی دوچرخة کوتاه نداشت تا تعمیر لازم داشته باشد و تا دوچرخه قد ما پیدا بشود، آخر باید یک کاری می‌کردیم. نمی‌شد که همین جور منتظر نشست، این بود که یک روز صبح به اصغر گفتم: اصغر، یعنی نمی‌شه رفت بالای این گلدسته‌ها؟
گفت: زکی! چرا نمی‌شه؟ خیلی خوبم می‌شه. پس موذن چه جوری می‌ره بالاش؟
گفتم: برو بابا. تو هم که هیچی سرت نمی‌شه. آخه اون کجا وایسه؟ وسط هوا؟
گفت: خوب می‌شه بشینه دیگه. می‌ترسی اگه وایسه بیفته؟ من که نمی‌ترسم.
گفتم: تو که هیچی سرت نمی‌شه. موذن باید جا داشته باشه. عین مال مسجد بابام.
و همان روز عصر بردمش و جای موذن مسجد بابام را نشانش دادم.
گفت: زکی! این که کاری نداره. یه اتاقک چوقی صاف رو پوشت بونه.
گفتم: مگر کسی خواسته از این بره بالا؟ تو هم آن قدر زکی نگو. به هرچیزی که نمی‌گن زکی!
و فردا ظهر که از در مدرسه در می‌آمدیم، دو تایی رفتیم سراغ در پلکان بام مسجد و مدتی با قفلش کند و کو کردیم. خوبیش این بود که چفت پای در بود؛ نه مثل مال اتاق عموم آن بالا و تازه از تو، که دست بابام هم بهش نمی‌رسید و آن روز صبح، شیشة بالایی اش را که با دستة هونگ شکست و مرا سر دست بلند کرد که به چه زحمتی از تو بازش کردم. آن وقت بابام مرا انداخت زمین و دوید تو اتاق و من از لای پاهاش دیدم که عموم زیر لحاف مچاله شده بود و یک کاسه لعابی بالا سرش بود واین مال آن وقتی بود که هنوز خانه‌مان نیفتاده بود توی خیابان.
و از آن روز به بعد، اصغرریزه هر روزی پیچی یا میخی یا آچاری می‌آورد و عصرها با هم که از مدرسه در می‌آمدیم، می‌رفتیم سراغ قفل و به نوبت یکی‌مان اول دالان مسجد کشیک می‌داد و دیگری به قفل ور می‌رفت؛ ولی فایده نداشت. نه زورمان می‌رسید قفل را بشکنیم و نه خدا را خوش می‌آمد. قفل در پلکان هم مثل خود در پلکان بود؛ یا اصلا مثل خود در مسجد. باید یک جوری بازش می‌کردیم.
بدی دیگرش این بود که سال پیش خانه‌مان را خراب کرده بودند و ما از سید نصرالدین اسباب کشی کرده بودیم به ملک آباد و من نه این محلة جدید را می‌شناختم و نه همبازی بچه‌هایش بودم. خانه‌مان هم آن قدر کوچک بود، پنج تا که می‌شمردی از این سرش می‌رسیدی به آن سر. از آن روزی که مادرم صبح زود بیدارمان کرد و یکی یکی بشقاب مسی گود عدس پلو داد دست من و خواهر کوچکم و دختر عمویم و دنبال کاری روانه‌مان کرد و آمدیم به این خانه. اصلا شاید به علت همین خانة کوچک بود که مرا گذاشتند مدرسه. محضر بابام را که بسته بودند. روضه خوانی هفتگی هم که خلوت شده بود. عمرکشون رفته بود خانة داییم و سمنو پزون رفته بود خانة عمه و شب‌های شنبة دورة بابام هم دیگر فانوس کشی نبود تا مرا قلمدوش کند و ببرد مهمانی. خوب البته گنده هم شده بودم و دیگر نمی‌شد قلمدوشم کرد و حالا دیگر خود من شده بودم فانوس کش بابام؛ یعنی فانوس کش که نه؛ چون فانوس به قد سینة من بود. مادرم یک چراغ بادی روشن می‌کرد و می‌داد دستم که راه می‌افتادیم. من از جلو و بابام از عقب و وقتی می‌رسیدیم، چراغ را می‌کشیدیم پایین و می‌گذاشتیم بغل کفش‌ها و می‌رفتیم تو و همین جور موقع برگشتن؛ اما نزدیک‌های خانه‌مان که می‌رسیدیم، بابام تند می‌کرد و داد می‌زد که: بدو جلو در بزن بچه. به نظرم شاشش می‌گرفت آن وقت توی تاریکی دویدن؟ و با قلوه سنگ‌ها که معلوم نیست چرا صاف از وسط زمین کوچه در آمده‌اند. خوب معلوم است دیگر. آدم می‌خورد زمین. وقتی می‌دونی که نمی‌توانی چراغ را دم پایت بگیری. این جوری بود که دفعة چهارم، دیگر پایم پیش نمی‌رفت که بشوم فانوس کش بابام. آن وقت صبح تا شام توی آن خانة کوچک به سر بردن که نه بیرونی داشت و نه اندرونی و نه چفتة انگور داشت و نه لانه مرغ و نه زیر زمین و نه حتی از روی بامش می‌شد پرید روی طاق بازارچه و بعدش هم مدام با دو تا دختر ریقونه دمخور بودن که تا دستشان می‌زدی، جیغ شان در می‌آید؛ اما خوبیش این بود که دیگر اطاق عمو را نمی‌دیدی که از آن روز صبح به بعد، بابام چفت درش را انداخت و یک قفل هم بهش زد و هیچ کدام ما جرات نداشتیم شب‌ها از جلوش رد بشویم. باز اگر خود عمو بود حرفی بود که وقتی کاری داشت و می‌خواست مرا صدا بزند، داد می‌زد: جونن نرگ شده! یا عصرها برم می‌داشت می‌برد زیر بازارچه خرید و یک طرف تنش را روی زمین می‌کشید و ب و میم را نمی‌توانست بگوید و آب لب و لوچه‌اش می‌ریخت و برایم کشمش سبز می‌خرید و ازش که می‌پرسیدم عمو تو چرا این جوری شده‌ای؟ می‌گفت: ای، لجاره چیز خورم کرده. زنش را می‌گفت که سر بند لمس شدنش ولش کرده بود و دخترش شده بود هم بازی خواهرم و حالا تنها دلخوشی در این خانة فسقلی، همان دو سه ماه یک بار شب‌های شنبه بود که دوره می‌افتاد به بابام و حسین سوری هم می‌آمد. گنده و چرک و پشمالو. یک پوستین داشت که همیشه می‌پوشید؛ اما زیرش لخت لخت بود. مجمعة حلبی‌اش را می‌گذاشت بغل کفش‌ها و عصا به دست می‌رفت تو و از هر که سیگار می‌کشید، یکی دو تا می‌گرفت و یکیش را با زبان تر می‌کرد و آتش می‌زد و می‌کشید و بقیه را می‌گذاشت پر گوشش وبعد می‌رفت وسط مجلس و پوستینش را می‌زد کنار و تن پشمالوش را با آل اوضاع سیاه و دراز اش می‌انداخت بیرون و بابام با رفقایش کرکر می‌خندیدند و مرا که چای و قلیان می‌بردم و می‌آوردم، می‌فرستادند دنبال نخودسیاه و آن وقت من می‌رفتم از پشت شیشة اتاق زاویه تماشا می‌کردم. حسین سوری یکی دو بار دیگر همان کار را می‌کرد و یک خرده هم می‌رقصید و بعد مجمعه‌اش را با میوه و آجیل و شیرینی پر می‌کرد و می‌گذاشت سرش می‌رفت دم در و همه را می‌داد به گداگشنه‌هایی که همیشه دنبالش می‌آمدند این جور جاها و دم در منتظرش می‌نشستند. غیر از این، دلخوشی دیگری در این خانة تازه نبود. تا مرا گذاشتند مدرسه و راحت شدم و حالا غیر از موچول و اصغرریزه، با سه چهار تا دیگر از هم کلاسی‌ها هم بازی شده بودم و داداش اصغر یک دوچرخه زنانه خریده بود که به بچه‌ها کرایه می‌داد و ما سه چهار تایی با همان دوچرخه تمرین کرده بودیم و بلد شده بودیم که روی رکاب ایستاده پا بزنیم و حتی یک روز هم من، اصغرریزه را نشاندم ترکم و رفتیم تا میدان ارک. دوچرخه سواری را که یاد گرفتیم، باز رفتیم توی نخ گلدسته‌ها؛ یعنی مدام من پاپی می‌شدم. تا اصغرریزه یک روز که آمد مدرسه، یک دسته کلید هم داشت.
ازش پرسیده: ناقلا از کجا آوردیش؟
گفت: زکی! خیال می‌کنی کش رفتم؟
گفتم: پس چی؟
گفت: از داداشم قرض گرفته‌م، بهش پس می‌دیم.
سه روز طول کشید تا عاقبت با یکی از آن کلیدها قفل پای در پلکان مسجد باز کردیم.
بعد از ظهری بود و هوا آفتابی بود و باریکة یخ سرسره مان روزها هم آب نمی‌شد و بچه‌ها سرشان گرم بود و ما روی بام مسجد که رسیدیم، تازه بچه‌ها دیدن‌مان و شروع کردند به هو کردن و سوزهم می‌آمد که ما تپیدیم توی راه پلة گلدسته. اصغر، ریزه‌تر بود و افتاد جلو و من از عقب. زیر پامان چیزی خرد می‌شد و ریزریز صدا می‌کرد. به نظرم فضلة کفتر بود که بوی تندش در هوای بستة پلکان نفس را می‌برید. اول تند و تند می‌رفتیم بالا؛ اما پله‌ها گرد بود و پیچ می‌خورد و باریک می‌شد و نمی‌شد تند رفت. نفس نفس هم که افتاده بودیم؛ اما از تک و توک سوراخ‌های گلدست هوار بچه‌ها را می‌شنیدیم و از یکی‌شان که رو به مدرسه بود، یک جفت کفتر پریدند بیرون و ما ایستادیم به تماشا تا خستگی پاهامان در برود. همه‌شان جمع شده بودند وسط حیاط و گلدسته را نشان هم دیگر می‌دادند. خستگی‌مان که در رفت دوباره راه افتادیم به بالا رفتن. اصغر نفس زنان و همان جور که بالا می‌رفت گفت: زکی! نکنه خراب بشه؟
گفتم: برو بابا تو که هیچی سرت نمی‌شه. مگر تیر به این کلفتی رو وسطش نمی‌بینی؟
اما سرش به بالای گلدسته که رسید ایستاد. هنوز سه تا پله باقی داشتیم؛ اما ایستاده بود و هن هن می‌کرد و آفتاب افتاده بود به سرش. خودم را کنار کشیدم بالا و از جلوی صورتش که رد می‌شدم: تو که می‌گفتی کوتاهه؟ و سرم را بردم توی آسمان و یک پلة دیگر و حالا تا نافم در آسمان بود و چنان سوزی می‌آمد که نگو. پایین را که نگاه کردم، خانه‌های کاه گلی بود و زنی داشت روی بام خانة دوم، رخت پهن می‌کرد و مرا که دید، خودش را پشت پیراهنی که روی بند می‌انداخت، پوشاند و من به دست چپ پیچیدم. گنبد سید نصرالدین سبز و براق آن روبرو بود و باز هم گشتم و این هم مدرسه؛ که یک مرتبه هوار بچه‌ها بلند شد. دست‌هاشان به اندازة چوب کبریت دراز شده بود و گلدسته را نشان می‌دادند. مدیر هم بود. دو سه تا از معلم‌ها هم بودند که داشتند با مدیر حرف می‌زدند. سرم را کردم پایین و گفتم: اصغر بیا بالا. نمی‌دونی چه تموشایی داره.
گفت: آخه من سرم گیج می‌ره.
گفتم: نترس. طوری نمی‌شه.
که اصغر یک پلة دیگر آمد بالا. به‌همان اندازه که بچه‌ها کله‌اش را از پایین دیدند و از نو هوارشان در آمد و فراش مدرسه دوید به سمت مدرسه. اصغر هم دید؛ گفت: زکی! بد شدش. همه دیدن مون.
گفتم: چه بدی داره؟ کدومشون جرات می‌کنن؟
اصغر گفت: می‌گم خیلی سرده. بریم پایین.
گفتم: یه دقه صبرکن. این ور و ببین. اگه گفتی نوک گنبد چه قدر از ما بلندتره؟
گفت: می‌گم سرده. دیگه بریم.
گفتم: اگه گلدسته‌ها نصفه کاره نمونده بود!...مگه نه؟
گفت: زکی! نیگا کن مدیر داره برامون خط و نشون می‌کشه.
گفتم: حیف که نمی‌شه رفت بالاتر، چطوره سرش وایسیم؟
و یک پایم را گذاشتم سر کفة گلدسته که بند آجرهاش پر از فضله کفتر بود؛ که اصغر پای دیگر مرا چسبید و گفت: مگه خری؟ باد میندازدت. مدیر پدرمونو در می‌آره.
گفتم: سگ کی باشه! خود صدیق تجار منو سپرده دستش.
و با پای دیگرم که در بغل اصغرریزه بود، احساس کردم که دارد می‌لرزد. گفتم: نترس پسر. با این دل و جرات می‌خوای بری زورخونه؟
گفت: زکی! زورخونه چه دخلی داره به این گلدستة قراضه؟ گفتم: برو بابا تو که هیچی سرت نمی‌شه...خوب بریم.
که پایم را رها کرد و سرید پایین. او از جلو و من به دنبال. سه چهار پله که رفتیم پایین. گفتم: اصغر چرا این جوری شد؟ پای تو هم گرفته؟
گفت: زکی! سوز خوردی چاییده.
چند پله که رفتیم پایین، پام گرم شد و بعد پله‌ها تاریک شد و از نو سوراخ‌های گلدسته و جماعت بچه‌ها که آن پایین هنوز دور هم بودند و بعد روشنایی در پلکان که از نو پله‌ها را روشن کرد و سایة فراش که افتاده بود روی پله‌های اول. اصغر را نگه داشتم و از کنارش خزیدم و جلوتر از او آمدم بیرون. فراش در آمد که: ور پریده‌ها! اگه می‌افتادین کی توئون می‌داد؟ هان؟
و دستمان را گرفت و همین جور ورپریده گفت تا از پلکان مسجد رفتیم پایین و از مسجد گذشتیم و رفتیم توی مدرسه. از در که وارد شدیم، صف‌ها بسته بود و کنار حوض بساط فلک آماده بود. صاف رفتیم پای فلک. دوتا از بچه‌های ششم آمدند سر فلک را گرفتند و فراش مدرسه اول اصغر را و بعد مرا خواباند. پای چپ من و پای راست او را گذاشت توی فلک. بعد کفش و جوراب مرا در آورد و بعد گیوة اصغر را از پایش کشید بیرون که مدیر رسید.
ده، بی غیرتای پدرسوخته! حالا دیگه سرمناره میرین؟...چند تا پله داشت؟
اول خیال کردم شوخی می‌کنه. نه من چیزی گفتم، نه اصغر. که مدیر دوباره داد زد: مگه نشنیدین؟ چندتا پله داشت؟
که یک هو به صرافت افتادم و گفتم: همه ش ده دوازده تا.
و اصغرریزه گفت: نشمردیم آقا. به خدا نشمردیم!
مدیر گفت: که ده دوازده تا. هان؟ پنجاه تا بزن کف پاشون تا دیگه دروغ نگن. که کف پام سوخت؛ اما شلاق نبود. کمربند بود که فراش مان از کمر خودش باز کرده بود و می‌برد بالای سرش و می‌آورد پایین. گاهی می‌گرفت به چوب فلک. گاهی می‌گرفت به مچ پامان؛ اما بیشتر می‌خورد کف پا و هی زد و آی زد! من برای این که درد و سوزش را فراموش کنم، سرم را گرداندم به سمت گلدسته‌ها که سربریده و نیمه کاره در آسمان محل رها شده بودند و داشتم برای خودم این فکر را می‌کردم که اگر نصفه کاره نمانده بودند...که یک مرتبه اصغر به گریه افتاد.
غلط کردم آقا. غلط کردم آقا.
که با آرنجم یکی زدم به پهلویش که ساکت شد و بعد مدیر به فراش گفت، دست نگه داشت و بعد پایمان را که باز می‌کردند، زنگ زدند و صف‌ها راه افتادند به سمت کلاس‌ها و ما بلند شدیم و من همچو که کف پایم را گذاشتم زمین، چنان سوخت که انگار روی آتش گذاشته بودنش. مثل این که چشمم پر اشک بود که اصغرریزه در آمد: زکی! گریه نداره. داداشم آن قدر فلکم کرده!
و من جورابم را برداشتم پا کنم که اصغر دستم را گرفت و گفت: زکی! این جوری که نمی‌شه. پدر پات در می‌آد. بایس بکنیش تو آب سرد.
و خودش کون خیزه کنان راه افتاد و رفت به سمت حوض. که یک تیر دراز گیر کرده بود و وسط یخ کلفت رویش و اطراف حوض گله به گله جای ته آفتابه سوراخ شده بود و دست به آب می‌رسید. اصغر نشست لب پاشوره و پایش را یک هو کرد توی آب. دیدم که چشم‌هایش را بست و دندان‌هایش را به‌هم زور داد و گفت مادرسگ. وبعد مرا صدا کرد که رفتم و پام را بی هوا تپاندم توی آب. چنان دردی آمد که انگار گذاشته بودمش لای گیرة آهن دکان دادشش که بی اختیار از زبانم در رفت: مادرسگ. و آن وقت بود که گریه‌ام در آمد. یک خرده برای خودم گریه کردم. بعد دولا شدم و آب زدم به صورتم و پام را که با پاچة دیگر شلوارم خشک می‌کردم تا جوراب بپوشم، آب سوراخ از تکان افتاد و چشمم افتاد به عکس گنبد و گلدسته‌ها که وسط گردی آب بود. یک خرده نگاه شان کردم و بعد سرم را بلند کردم و خود گلدسته‌ها را دیدم و بعد کفشم را پوشیدم و لنگ لنگان راه افتادم به طرف در مدرسه. اصغر بازوم را گرفت و کشید و گفت: زکی! کجا داری می‌ری؟
گفتم: مگه یادت رفته؟ در پله کونو نبستیم.
و قفل را که توی جیبم بود، در آوردم و نشنانش دادم و با هم رفتیم. از مدرسه بیرون رفتیم و بی این که مواظب چیزی باشیم یا لازم باشد کشیک بدهیم، دوتایی چفت در پلکان مسجد را انداختیم و قفل را بهش زدیم و بعد روی پلکان، پای در نشستیم و یک خردة دیگر پایمان را مالاندیم و دوباره راه افتادیم و تا به دکان داداش اصغرریزه برسیم، درد و سوزش پا ساکت شده بود و غروب وقت داشتیم که توی ارک دوچرخه سواری کنیم.




حروف‌چین: علی چنگیزی






درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
اگر به داستان گویا گوش میدین ... اینو امتحان کنین :
به کی سلام کنم ؟ از سیمین دانشور



http://www.rakhsh.org/baygani/tag/%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%B1


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
نقد داستان کید الخائنین اثر سیمین دانشورباید دل به دریا مى زد
فرخنده حق شنو

مقدمه: سیمین دانشور متولد هشت اردیبهشت 1300 است. او دارای دکترای ادبیات فارسی است. دانشور سه رمان به نام های سووشون، جزیره تنهایی، ساربان سرگردان و چهار مجموعه داستان به نام های آتش خاموش، شهری چون بهشت و به کی سلام کنم و از پرنده های مهاجر بپرس، همچنین ترجمه هایی از آثار نویسندگان کشورهای دیگر را در کارنامه خود دارد. داستان کید الخائنین یکی از داستان کوتاه های مجموعه به کی سلام کنم می باشد. داستان های دیگر این مجموعه عبارتند از تیله شکسته، تصادف، چشم خفته، مارو مرد، انیس، درد همه جا است و یک سر و یک بالین. مجموعه به کی سلام کنم در سال هزار و سیصد و پنجاه و نه، به چاپ رسید. اولین کتاب دانشور در بیست و هفت سالگی او، و کتاب بعدی او- شهری چون بهشت- سیزده سال بعد به چاپ رسید.

شخصیت ها: شخصیت اصلی: (شخصیت اول) سرهنگ آریانی فر است. او سرهنگ نیروی هوایی و مردی مقرراتی و با ابهت است. در جوانی از قیافه خوبی برخوردار بوده است . از مشخصات ظاهری او می توان به بینی کشیده و بزرگ و چشم هایی درشت و سیاه و سبیل نازک وی اشاره کرد.

منصوره خانم: همسر سرهنگ است سی سال با او زندگی کرده است. در حال حاضر دور چشم ها و لبهایش خط افتاده و زانویش ورم کرده و موهایش سفید شده است. اما هنوز اقتدار خود را دارد و حرف هایش روی سرهنگ تأثیر می گذارد.

آقا شیخ عبدالله پیشنماز محل. مردی روحانی است. عبا می پوشد و شب کلاه می گذارد. او قرآن خوان معرفی شده است. روی منبر می رود و ابراهیم را ستایش می کند و ابولهب را نفرین. و مرده باد و زنده باد می گوید.

بقیه شخصیت ها عبارتند از: حاج علی، کیوان، فاطمه، آقای اوخ، شخصیت های فرعی هستند و دو مأمور دولتی، و زن و فرزند آقای روحانی. شاگرد حاج علی میوه فروش و مادر کیوان و دو رهگذر و سودابه خانم. پروانه خانم و... شخصیت های فرعی تر هستند.

زمان داستان: مشخص نشده احتمالاً دوره پهلوی دوم. زمان جاری: کمتر از یک هفته. مکان: تهران.

محور: شخصیت و پیرنگ، هردو را می توان محور داستان فرض کرد. اما روی شخصیت بیشتر می توان تکیه کرد، گرچه شخصیت استثنایی و جدید نیست، و یا اشکالی از یک شخصیت جدید را معرفی نمی کند، ولی به خاطر این که تحول شخصیت بسیار ملموس و جدی است، شخصیت را محور قرار می دهیم.

خلاصه داستان: آقای آریانی فر، سرهنگ بازنشسته نیروی هوایی است، او روبه روی مسجد محله شان با شیخ عبدالله پیشنماز مسجد، روبه رو می شود. مأموران دولت شیخ عبدالله را از منبر و وعظ منع کرده اند. او برای اعتراض به این موضوع، روبروی مسجد، در سقاخانه می نشیند. مردم طرفدار ش هستند و به او و خانواده اش محبت دارند. سرهنگ در برخورد اول و دوم، او را می رنجاند، خودش هم از او می رنجد، اما وقتی به حرف های حاج علی و همسرش منصوره، گوش می کند، تحت تأثیر قرار می گیرد و در رفتار و طرز فکرش نسبت به شیخ عبدالله، تغییر حاصل می شود. و برخوردش با او عوض می شود. چنان که با این که می داند ممکن است این کار به ضررش تمام شود، به خاطر او جلوی مأموران دولتی می ایستد و او را از دست آن ها رها کرده، و به خانه اش دعوت می کند.

نقد:

کید الخائنین داستان کوتاهی از سیمین دانشور است، در بیست و یک صفحه، از مجموعه داستان به کی سلام کنم. از میان داستان های این مجموعه، داستان به کی سلام کنم، به لحاظ ساختاری و معنایی بیش از بقیه داستان ها موفق است.

شروع داستان: صفحه اول

شروع اصلی داستان: صفحه سوم رویارویی سرهنگ و مرد روحانی

گره اصلی داستان: اختلاف سرهنگ با مرد روحانی

گره فرعی: داستان گره های فرعی زیادی دارد که مهمترین آن ها مردن کبوتر کیوان است.

نوع (ژانر): واقعیت گرا

شخصیت پردازی: در این داستان کوتاه از شخصیت های متعددی- ده نفر- بهره گرفته شده که در داستان حضور مستقیم دارند و اسم از چند شخصیت دیگر هم برده می شود که حضور دارند ولی به جز دو سه نفر، بقیه به طور مستقیم کاری انجام نمی دهند: سرهنگ، منصوره، شیخ عبدالله، حاج علی، کیوان، آقای اوخ، همسر و فرزند مرد روحانی و شاگرد حاج علی و رهگذران و فاطمه، سودابه و پروانه و دو مأمور دولتی، سرکار عیوض زاده، که از شخصیت های داستان هستند. که البته برای داستان کوتاه این تعداد شخصیت بیش از تعداد محدود استاندارد شخصیت های داستان کوتاه است. شخصیت ها دارای شخصیت پردازی کامل هستند و نویسنده انبوهی از اطلاعات راجع به آن ها به مخاطب می دهد.

شخصیت اول داستان سرهنگ است. او بازنشسته است ولی هنوز خصوصیات اخلاقی مربوط شغل خود را حفظ کرده است. و در همان برخورد اول با مرد روحانی، این خصوصیت را بروز می دهد. او حتی وسوسه می شود که عبای مرد را از دوش و شبکلاه را از سرش بردارد و زیرپا لگدمال کند. اما به خاطر این که چکمه به پا ندارد، منصرف می شود. ولی با زبان با او مجادله می کند. سرهنگ صدایش را کلفت کرد، انگار یادش نبود که لباس شخصی تنش است گفت: مرد ناحسابی به تو چه مربوطه؟ ص .211 همچنین او به حقوق بازنشستگی اش نیاز دارد و مجبور است بعضی چیزها را نادیده بگیرد. زن این مرد با دولت طرف است. من نانخور دولت هستم. ص .219 سرهنگ وقتی حقایق مربوط به مرد روحانی را از زبان همسرش و حاج علی می شنود؛ کم کم تغییر عقیده می دهد و دیدگاهش نسبت به پیشنماز عوض می شود. به طوری که بدون درنظر گرفتن عواقب بد احتمالی، به کار مأموران دولتی اعتراض می کند، و جلوی آنان می ایستد، و مرد روحانی را ازدست آن ها رها می کند. شخصیت به این ترتیب در داستان متحول می شود و این تحول هم در نگرش و هم در رفتار او بروز می کند. اما باید توجه داشت برای چنین تحولاتی باید شخصیت از قبل زمینه داشته باشد و به صرف شنیدن حرف هایی از حاج علی، و یا از همسرش که سی سال با او زندگی کرده و مدام این حرف ها را زده، و او زیر بار نرفته است، حالا در این مدت کوتاه، با این جریان، یک باره، آن هم در این حد و اندازه، تغیر نکند. این زمینه چینی، با وجود تعاریفی که از دو دیدگاه متفاوت در داستان آورده شده است، مطلبی است که در داستان گنجانده نشده است. سرهنگ باید در عرض این سی سال، تا حدودی از مواضع خودش دور شده باشد و تغییر پیدا کرده باشد که حالا بتواند در ادامه آن روند، این گونه متحول شود. به نظرم این نکته رابطه علت و معلولی پیرنگ را دچار اشکال می کند. سرهنگ با آن همه اهن و تروپ- جمله نویسنده- در اول داستان در انتها با همسرش آش به در خانه مرد روحانی می برد.

پیرنگ: پیرنگ جز در بخش رابطه علت و معلولی که در بحث شخصیت گفته شد، -تحول سریع شخصیت- اشکالی ندارد. و نمودار کامل خود را دارد. شاید بتوان گفت پیرنگ از تعلیق و انتظار خیلی محکمی برخوردار نیست، اما آن گونه نیست که بتوان از آن ایراد گرفت. از اشکالات جزیی هم می توان در مواردی مانند خواندن صحیفه سجادیه در بین دو نماز، که معمولا رایج نیست و موردهای دیگری با همین کوچکی نام برد. مطلب مهم دیگر، تعدد شخصیت است که شرح آن نیز، در بخش شخصیت پردازی داده شد. اما محورهای مختلف موضوع، مطلب مهم دیگر، در بخش پیرنگ است، که باید به آن توجه شود. در این مورد باید گفت اگر ما یک موضوع داستان را موضوع اصلی و دیگری را فرعی قرار بدهیم، هنوز موضوعات دیگری در داستان وجود دارد که می توان آن ها را بدون این که به داستان لطمه بزند، از آن جدا و آن ها را حذف کرد، به طور مثال: جریان مردن کبوتر کیوان. جریان دیگر موضوع فاطمه و خصوصیات او، که از لفظ خل هم برای آن در داستان استفاده شده است. که در جوانی به او بریژیت باردو می گفتند و... موضوع دیگر آرایشگر شدن و ازدواج احتمالی و مجدد مادر کیوان در آلمان که با فروش سکه ها و مهریه اش به آن جا رفته است و... نکته دیگر ترفیع نگرفتن سرهنگ و پانزده سال در جا زدن او در مقام سرهنگی با وجود آن همه تلاش و درس خواندن. موضوع دیگر زندگی داخلی پیش نماز و وضع مالی خانواده اش بعد از بیکاری او. نکته دیگر منصوره خانم و خصوصیات اخلاقی و ایدئولوژی، تندی اخلاق، پا پیش نهادن در آشتی کردن با سرهنگ و خصوصیات دیگر او از زمان ازدواج تا حالا. موضوع دیگر جنبه های سیاسی داستان که خود یک مقوله کاملا جداگانه ای است. که تنوع این همه موضوع و اطلاعات- که هر کدام به نوعی در داستان رها شده اند- برای داستان کوتاه بیش از اندازه هایی است که برایش در نظر گرفته اند. نویسنده می توانست از یکی از موضوع ها مثل کیوان و داستان او و کبوترش به عنوان یک داستان ضمنی که به واقعه اصلی استحکام بخشد، استفاده کند و به بقیه فقط یک اشاره کوتاه داشته باشد. چرا که داستان از نظر تعداد شخصیت و موضوع بیشتر به داستان بلند پهلو زده تا داستان کوتاه.

طرفین کشمکش: سرهنگ در یک سو و بقیه شخصیت ها- جز دو مامور دولت با لباس شخصی- در سوی دیگر قرار گرفته اند.

زاویه دید: زاویه دید دانای کل مطلق است. گاهی بنا بر خصوصیت چنین زاویه دیدی جای پای نویسنده در داستان پیدا می شود ولی توجه نویسنده به این مقوله در داستان، چنین چیزی را شامل نمی شود.

زبان: زبان، ساده، شفاف و روان است. ابهام ندارد و از پختگی برخوردار است. اما توضیح و تشریح در آن دیده می شود. همچنین داستان با عدم ایجاز و پرگویی و پرداختن به توضیحاتی روبرو است که نبودنشان در داستان چندان اهمیتی ندارد. گفتگوها طولانی هستند و بیشتر برای اطلاعات دهی به کار گرفته شده اند. اما بعضی توصیفات، دقیق و با توجهات ریزبینانه در وصف فضا و موقعیت ها و شخصیت ها ارائه شده است. تداعی ها: تداعی ها، بیشتر تصویری هستند و زمان آن ها به عقب تر- از ماضی ساده، به ماضی نقلی و بعید- برنگشته است.

درونمایه:

داستان، برخلاف آن چه که دانشور آثار خود را معرفی کرده است- که سیاسی نیستند- سیاسی است. صحبت از بگیر و ببند و زندان و زندانی ها، مخالفت دولت با وعظ و خطابه شیخ عبدالله، و گرفتن او توسط مأموران دولتی. ترس سرهنگ از دولت- که او را از نان خوردن بیاندازند: می خواهی این یک شاهی صنار حقوق بازنشستگی مان را قطع کنندص216، این مرد با دولت طرف است ص 219. و ذکر این که داشتن کتاب های آیت الله طالقانی شش ماه زندان دارد و... بیانگر این قضیه هستند. همچنین زن ها در داستان های دانشور نقش اساسی ایفا می کنند. چه محروم باشند و زحمتکش، و چه مرفه و بی دغدغه. چنانکه در سووشون شخصیت اصلی داستان زن زری بود. و در داستان به کی سلام کنم نیز شخصیت اول داستان زنی درمانده و تنها است، و در این داستان نیز سرهنگ با وجود ناراحتی هایی که خود برای پیشنماز ایجاد می کند و با تمام ابهتی که دارد تحت تأثیر حرف های منصوره، همسرش قرار می گیرد. بیشتر از حرف های حاج علی- چنان که در روند تحول سرهنگ تأثیر می گذارد. منصوره همسرش همچنین خوب بودن را به او القا می کند و با این شیوه بهتر روی او کار می کند تو قلبا آدم خوبی هستی. ص219. تو را می گویند آدم حسابی. دیدی سیگار را ترک کردی!ص222 همسر پیش نماز هم به عنوان یک زن فعال، بلافاصله بعد از بیکاری همسر شروع می کند به کار کردن: زنش یک شیرزن است. روز بعد از گرفتاری رفتم خانه شان دیدم یک خروار رخت چرک گذاشته جلوش رخت در و همسایه ها بودص214 عیال شما یک پارچه جواهر است چقدر به مردم می رسد، به خانواده زندانی ها...ص214. ولی در مجموع تحول شخصیت مهمترین مفهوم داستان است.

امتیاز:

زبان پخته و ساده و بدون ابهام، توصیفات دقیق و توجهات ریزبینانه، استفاده از لفظ و کلام زنانه متناسب با زبان زن داستان. و بکارگیری طنزهای لفظی در داستان مانند اشاره به عکس دختر روی مشمع و عیالات متحده و غیرمتحده و... را می توان از امتیازات اثر به شمار آورد.
لینک خبر: http://www.kayhannews.ir/Detail.aspx?cid=10951
منبع خبر: کیهان


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
هدایت جلال / جستارى در مقایسه صادق هدایت و جلال آل احمد



هر مرورى بر ادبیات جدید ایران، بدون تردید ما را متوجه دو نام درخشان مى‏کند: صادق هدایت و جلال آل احمد. اما کنار هم نشاندن صادق هدایت و جلال آل احمد، ظاهرا رفتارى نامعمول، مغایر با عادت بررسى‏هاى ادبى و بیانگر نوعى پریشا نگویى است. اکنون سؤال این است که هدایت و آل احمد چه نسبتى با هم دارند؟ در وهله اول مى‏توان گفت که هیچ، ولى در گام بعدى حتى به نظر مى‏رسد که آن دو داراى اختلاف‏هاى فاحش‏اند و کمى بعد گویى که آنها در برابر هم قرار دارند. پس چگونه به طور مشترک ما به آشنایى با آنها نائل مى‏آییم؟ چگونه در یک متن، این دو شخصیت دور از هم را گرد مى‏آوریم و اصلا چه اصرارى به چنین ترکیبى است؟ و چه فایده‏اى بر این همنشینى مترتب است؟

و اگر مقایسه آنان، مقایسه دو پدیده بى ربط به هم است، چه نتیجه‏اى در بر خواهد داشت؟ به خصوص براى خوانندگان غیر ایرانى که مایلند در نوشته‏اى جامع و مانع به زبانى روشن با مهم‏ترین مشخصه‏اى افراد و جریان‏هاى ادبى تأثیر گذار ایرانى آشنا شوند.

هر اندازه که در نگاه اول گفت و گوى مشترک از هدایت و آل احمد عجیب است، وقتى اندکى تأمل کنیم، آرام آرام منطقى نیرومند از اعماق اسلوب و اندیشه‏اى تطبیقى فرا مى‏روید و بال و شاخ مى‏گسترد. من نخست مى‏کوشم تا این عناصر توجیه کننده را مورد اشاره قرار دهم:

1. هدایت و آل احمد؛ دو قله تأثیر گذار بر جریان‏هاى ادبى جدید ایران هستند. هدایت در دهه اول و دوم و سوم قرن چهاردهم هجرى شمسى (1300ـ1320ش، 1921ـ1951م) و آل احمد در دهه سوم و چهارم و پنجم (1320ـ1350 هـ.ش = 1941ـ1971م) یعنى دهه پایانى نیمه اول همین قرن در اوج بوده‏اند و نقش رهبرى ادبى را داشته و گفتمان‏هاى آنان هنوز هم زنده و جارى است.

2. هدایت و آل احمد روى هم کل جریان بنیادین ادبیات مدرن ایران را نمایندگى مى‏کنند. هدایت، نشان گریز از سنت به طرف مدرنیته و آل احمد، نشان نقد مدرنیته (پس از غوطه ور شدن در نگاه مدرن) و منادى بازگشت به هویت اسلامى و میراث است. هدایت نویسنده‏اى لائیک است و آل احمد روشنفکرى چپ گرا بود که از لائیسیته و سکولاریسم رنج مى‏برد. و دوباره به اسلام رو مى‏کند.

3. هدایت و آل احمد هر دو، نسل روشنفکران جدید ایرانى هستند که عمیقا با ادبیات مدرن غربى آشنا بوده‏اند. اما هدایت ستاینده جان غرب و سرکش علیه میراث اسلامى و علاقمند به تاریخ ایران پیش از اسلام است، در حالى که آل احمد بالاخره رهبر ضدیت با غربزدگى و بازگشت به خویشتن و رهبر گفتمان هویت اسلامى ـ ایرانى در حوزه ادبیات به شمار مى‏آید و این نگره حتى آراى سیاسى ـ اجتماعى و ایدئولوژیک او را سخت تحت تأثیر قرار داده است.

4. هدایت برجسته‏ترین رمان نویس سوررئالیست ایران است. جلال آل احمد در داستان نویسى یک نویسنده رئالیست به شمار مى‏آید. هدایت هیچ انگار و آل احمد غایت اندیش است. هر چند هدایت هم آثارى واقع گرا دارد، اما تلخ اندیشى و اندوه زدگى ویژگى مهم اوست.

5. ظاهرا امروز صفحه‏اى تازه از چالش‏هاى روشنفکرى ایران ورق خورده است. انقلاب اسلامى، به دنبال خود، گفت و گوهاى وسیع و جدى، بزرگ و عمیق و تازه‏اى، چون سنت و مدرنیته سکولاریته و حکومت دینى، دموکراسى و ولایت فقیه، جهانى شدن و میراث اسلامى و مدرنیسم و پسا مدرنیسم و... به ضمیمه ده‏ها گفتمان نوى اقتصادى، سیاسى و فرهنگى و هنرى را مطرح کرده است که با این وصف هدایت و آل احمد، همچنان در ریشه چالش‏هاى کنونى حضور دارند. هدایت دستاویز روشنفکران نسل جدیدى است که در جدال با میراث در جستجوى چرخش نویى به سوى فرد گرایى سنت ستیز مدرن اند. و آل احمد نماد روشنفکر اجتماعى، مدافع میراث در تجربه اسلامى و غرب ستیزى است، که به ویژه با آرمان گرایى سنتى اجتماعى و جامعه گراى خود، روشنفکران استقلال طلب و مدافع جمهورى اسلامى را تغذیه مى‏نماید.

بدین ترتیب روش تطبیقى در مطالعه این دو نویسنده درجه یک، ممتاز و تأثیر گذار ایرانى، مى‏تواند ما را با مهم‏ترین گرایشات صد سال اخیر داستان نویسى مدرن آشنا کند.

***
http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID=6515&id=75244



درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز