سلام بچه ها، امروز دیگه به معنای واقعی ناامیدی رو حس کردم، بچم هشت ماهشه، شاغلم، به کارای خونه هم باید برسم، چند روزه نمی رسم نماز بخونم، شوهرم کارش شیفته، هفته ای دو سه شب باید برم خونه بابام، وقتایی که بچه پیش شوهرمه همش استرس دارم، امروز به بچه غذا نداد، یه بار پوشکش و عوض کرد تو شش ساعت، قطره هاش و نداد، از اون طرف وقت نمی کنم به خودم برسم، زایمانم طبیعی بود خیلی مشکل پیدا کردم، دو ماهه میخوام برم دکتر زنان نمیتونم، آرایشگاه نمی رسم برم ، بچه رو می ذارم پیش مادرم میگه پس شوهرت چه میکنه، می ذارم پیش شوهرم نگرانم، تحمل شوهرمم ندارم، از همه لحاظ محدودم کرده، نمیتونم یه چیزی برا خودم بخرم، نمیتونم تنها برم بیرون، امروز رفتیم پارک نشسته بودم رو نیمکت منگ بودم، آدما از جلوم رد میشدن اما هیچی نمیفهمیدم، انگار کور و کر بودم، دلم برا مجردیم تنگ شده، چه سرخوش و بی خیال بودم
اخی عزیزم ایشالا مشکلاتت حل شه. من مجردم ولی سرکار میرم. میفهمم خیلی سخته سرکار رفتن واسه بیشتر خانمها ولی خیلیاشون مجبورن برن. دیگه شما که متاهلی جای خود داری. ولی ای کاش بتونی بیشتر بار مسعولیت زندگی رو دوش همسرت بذاری لااقل از لخاظ مالی. اینجوری نه جسمی یرات میمونه نه روحی. بازم ما زنا خیلی قویم مطمعن باش اگه بخای میتونی حال دلت رو خوب کنی. برات دعا میکنم شیرزن سختکوش