بادوتادوستامونیم
پریشب هرچی شوهرامون اصرار کردن تویه موکب بخوابیم قبول نکردیم یکی ماروبرد خونش
7داخیرشون بده چقدددرمهمون نوازن
ولی مایهو یه مارمولک نیم متری روسقفش دیدیم
باهزار التماس وخواهش ومنت اینکه خودتون خواستید شوهرامونو راضی کردیم نموندیم وادامه راهمونو رفتیم
خیلی حس بدی بود
قصدداشتیم تاصپ نخوابیم ازترس
اما اونا میخندیدن میگفتن میترسید ازاین؟