خلاصه عقد کردن
منو برادرم از اون روز تهران رو ترک کردیم و اومدیم به حضرت معصومه پناه آوردیم،به سال مامانم نزدیک بودیم،منم که از این دکتر به دکتر واسه احیای نخاع برادرم...
یه روز اومد بهم گفت همش دنبال کارهای داداشتی،اگه قرار به خوب شدن بود خوب شده بود...بذارش آسایشگاه،وای داغون شدم،ولی گفتم بذار بهتر بشه،حال خوبی نداره،خودشو مسبب مرگ مامان میدونه،صبر کن،ولی گفت یا من یا داداشت منم گفتم داداشم و طلاق گرفتم...