یه از خدا بیخبری دارو ندارمون رو برده دستمون به هیچ جا بند نیست نون و نمکمون رو خورد و رفت... پدر و مادر پیرم گیر سقف بالا سرشون و افتادن به مستاجری برادرمم تو غصه و گرفتاری... خدا کجاست پس
من ی زمانی ی دختر۱۸ ساله بودم که پدرم فوت شد تو روستا زندگی میکردیم شرایط خیلی سختی داشتیم بعد پدرم کوچ کردیم تهران من که عاشق درس و مشق بودم مجبور شدم کار کنم که خرج خونه و خودمو در بیارم با تمام سختیاش الان که نگاه میکنم میبینم چقدر ارزو ها داشتم و برآورده شدن فقط با صبر و گذشت زمان الان هم ی زن موفقم تو زندگی فقط ی ارزو دیگه دارم که اونم مادر شدنمه که میدونم خدا بهم نظر میکنه فقط من صبر میکنم و گله ای نمیکنم
عاقبت در یک شب از شبهای نور ..کودک من پا به دنیا می نهدآن زمان بر من خدای مهربان ...نام شور انگیز "مادر" می نهد
همیشه دنبال این بودم که یه آدم خاص تو زندگی کسی باشم اما همیشه یه آدم معمولی و حتی کم اهمیت تو زندگی بقیه بودم. و این بزرگترین درد منه. خدایا به خاطر وجود تنها دخترم، عشق اول و آخرم، هزاران بار شکرت🙏🙏🙏🙏🙏
قربونت برم. خیلی داغونم. اهل نماز و اینا نیستم. اما همش دارم از ته دلم خدا رو فریاد میزنم. خدا گره از کاره همه گرفتارا باز کنه.
همیشه دنبال این بودم که یه آدم خاص تو زندگی کسی باشم اما همیشه یه آدم معمولی و حتی کم اهمیت تو زندگی بقیه بودم. و این بزرگترین درد منه. خدایا به خاطر وجود تنها دخترم، عشق اول و آخرم، هزاران بار شکرت🙏🙏🙏🙏🙏