من ی زمانی ی دختر۱۸ ساله بودم که پدرم فوت شد تو روستا زندگی میکردیم شرایط خیلی سختی داشتیم بعد پدرم کوچ کردیم تهران من که عاشق درس و مشق بودم مجبور شدم کار کنم که خرج خونه و خودمو در بیارم با تمام سختیاش الان که نگاه میکنم میبینم چقدر ارزو ها داشتم و برآورده شدن فقط با صبر و گذشت زمان الان هم ی زن موفقم تو زندگی فقط ی ارزو دیگه دارم که اونم مادر شدنمه که میدونم خدا بهم نظر میکنه فقط من صبر میکنم و گله ای نمیکنم