بابا بیا تاپیک من ی کم بخندیم ی امشب و ول کنید فقط بخندیم
ما باید حقیقت را میگفتیم.و حقیقت این بود: «نه، اصلاً حالم خوب نیست.»اما هیچکس نمیدانست چطور با شنیدن این حقیقت کنار بیاید، بنابراین ما راههای دیگری برای بیان آن پیدا کردیم...و از هر جایگزین دیگری استفاده کردیم: موادمخدر، مشروبات الکلی، مواد غذایی، پول، بازوهایمان، بدنهای دیگر. ما به حقیقت خود، به جای صحبت کردن از خود غیرواقعیمان، عمل کردیم و گند همهچیز درآمد!اما ما فقط میخواستیم صادق باشیم
وقتی بمیرم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد...!!!نه جایی بخاطرم تعطیل میشود...!!!نه در اخبار حرفی زده میشود...!!!نه خیابانی بسته میشود...!!!و نه در تقویم خطی به اسمم نوشته میشود...!!!تنها موهای مادرم کمی سپید تر میشود...!!!دخترم تنهاتر...!!!و پدرم کمی شکسته تر...!!!اقواممان چندروز آسوده از کار...!!!دوستانم بعد از خاکسباری موقع خوردن کباب آرام آرام خنده هایشان شروع میشود...!!!راستی عشق قدیمم را بگو اوهم باخنده هایش در آغوش دیگری،مراازیاد میبرد...!!!من تنها فقط گورکنی را خسته میکنم...!ومداحی که الکی از خوبی های نداشته ام میگوید و اشک تمساح میریزد...!!!و من میمانم و گورستان سرد و تاریک و غم همیشگی ام که همراهم میماند...!!!من میمانمو و خدا،بااحساس خجالتی که ای مهربان چرا همیشه مرا از تو و دینت ترسانده اند...!!!