۲
اما بشنوید از مهمونی . وقتی وارد شدیم اولین شوک بهم وارد شد. سمانه ای که میدیدم اصلا شبیه اونی نبود که قبلا دیده بودم. این بار بی حجاب بود. بسیار لاغر و کم مو با پیشانی خیلی خیلی بلند و گردن خیلی کشیده. در واقع سمانه ی با حجاب خیلی خیلی زیباتر از سمانه ی بی حجاب بود.
اینو بگم که برای من ظاهر آدما خیلی مهم نیست اما در مورد اینا هم خیلی به چشم میومد و هم اینکه مجبورم با جزییات بگم که متوجه قضیه بشید.
بعد از اینکه کمی نشستیم و صحبتهامون گل انداخت متوجه شدم که سمانه خیلی اخلاق خاصی داره . مثلا تمام حرفا رو یه جوری ربط میده به آقا محمد .... هر چی میگفتیم فوری میگفت اتفاقا آقا محمدم فلان نظرو داره. یا بت زندگی من آقا محمده . یا آقا محمد لنگه نداره و ....
حتی بحث تشویق دیگران به حجاب که پیش اومد گفت آقا محمد همیشه میگه خانمم تو با حجاب خیلی زیبا میشی.از همه ی زنا زیباتر ،جوری که من هیچ وقت حاضر نمیشم به زنای دیگه نگاه کنم.من دوست دارم حتی تو خونه هم مقنعه بذاری.بعدم گفت البته چون من قبل ازدواج حجاب درستی نداشتم واسه اینکه منو به حجاب تشویق کنه این حرفو میزنه.
خلاصه اون روز اصلا از مجموع رفتار و منش سمانه خوشم نیومد .و این جریان گذشت تا مدتها بعد که ما باز با این خانواده برخورد داشتیم.خداییش محمد تو جمع احترام فوق العاده ای به همسرش میذاشت. جوری که هر زنی آرزوشه شوهرش باهاش اینطور رفتار کنه. خانمم خانمم از دهنش نمیفتاد. و سمانه هم طبق معمول محمد رو خیلی با احترام خطاب میکرد اما بعضی از رفتارها چون تو وجودش نهادینه شده بود براش قابل کنترل نبود . مثلا یه رفتار پرخاشگرانه ای داشت که اگه کسی حتی اشتباهی یه چیزی به خودش یا شوهرش میگفت چنان پرخاشگری میکرد که طرف به غلط کردم می افتاد. یا یکی از اخلاقای بدش دو به هم زنی بود اگر براش کوچکترین درد دلی میکردی بلافاصله میگذاشت کف دست طرفت و باعث اختلاف عمیق تر و شدیدتری میشد. البته از اخلاقای خوبشم این بود که روابط عمومی خیلی بالایی داشت و تا وقتی با کسی مشکلی پیدا نمیکرد نهایت احترام و صمیمیت را براش میگذاشت.
راستی سمانه یه خواهر مطلقه هم داشت که به همراه مادرش تو یه شهر دیگه زندگی میکردن و هر از گاهی میامد و چند روز خونه سمانه میموند و میرفت . خواهرش خدای زیبایی بود. از اون چهره هایی که هیچ کس از نگاه کردن بهش سیر نمیشه. و شاید تنها ایراد ظاهریش کم مو بودنش بود.
متاسفانه دلارام (همون خواهره) تو اوج نوجونی بایه پسری دوست میشه و اصرار میکنه که باهاش ازدواج کنه. و با وجود مخالفت خانواده بالاخره با اون پسر ازدواج میکنه و ۶ ماه بعد جدا میشه.
سمانه با اینکه تو شهر ما تنها بود و کسی رو نداشت ولی معلوم بود از اومدن خواهرشم خیلی خوشحال نمیشه و همیشه در صدد بود برای خواهرش یه کیس مناسب ازدواج پیدا کنه .چون میترسید شوهرش جذب زیبایی های خواهرش بشه. از اون طرفم خواهرش بعد از اون تجربه نا موفق به این نتیجه رسیده بود که فعلا از آزادی که داره لذت ببره و از فکر ازدواج کاملا اومده بود بیرون.
بعدها ما از طریق خواهر محمد فهمیدیم که اصلا محمد به قصد ازدواج با دلارام جلو رفته ولی هم بزرگتر بودن سمانه و هم علاقه دلارام به پسره باعث میشه تغییر نظر بده و با سمانه ازداوج کنه.