2777
2789
عنوان

تاوان

4972 بازدید | 66 پست

موضوعی که براتون تعریف میکنم واقعی هستش و مربوط به دو نفر از افراد نسبتا معروف شهر ماست که از دوستان  نزدیک همسرم هستن.این اتفاقا طی ده سال گذشته پیش آمده وتمام شده اما چون دیروز خبر جدیدی در مورد یکی از این افراد بهمون رسید تصمیم گرفتم بیام براتون تعریف کنم. بعضی از اسمها رو تغییر میدم و بعضیاشو نه .

۱

من و همس م حدود۱۰ سال قبل ازدواج کردیم اون موقع ها همسرم با دوستاش خیلی رفت و آمد داشت. و بعد از ازدواجمون این رفت و امدها شکل خانوادگی به خودش گرفت. یکی از این دوستان آقا محمد بود.. ایشون با همسرش سمانه حدودا دو سه سالی بود که ازدواج کرده بودن. محمد یه مرد خوش هیکل و زیبا بود. به چشم برادری واقعا زیبا بود به حدی که عکاسی که مغازش نزدیک مغازه محمد بود یه عکس هنری از اون گرفته بود و گذاشته بود تو ویترین تا باعث جذب مشتری بشه.

محمد دو تا شغل داشت ... یه شغل آزاد و یکی هم کاری بود که به واسطه ی اون تا حدی معروف شده بود.(شرمنده نمیتونم کارشو بگم چون شناخته میشن.) اولین باری که من محمد رو در کنار سمانه دیدم متوجه اختلاف سطحشون از نظر زیبایی شدم ولی خیلی تو ذوق نمیزد.چون سمانه هم با اینکه چهرش عادی بود و شدیدا روگیری داشت در کل به دل مینشست.اونا خانواده ی خیلی مذهبی بودن و سمانه همیشه یه مقنعه سر میکرد که تا روی ابرو پایین میکشید با یه چادر عربی. تو این شمایل سمانه تا حدودی تپل با چشم و ابروی مشکی دیده میشد.

خلاصه یه بار سمانه من و خواهر شوهرمو و همسر چند تا دیگه از دوستای شوهرمو برای عصرانه دعوت‌کرد.  اون موقع من دو سه ماه بیشتر نبود که باهاشون آشنا شده بودم قبل از رفتن خواهرشوهرم بهم گفت خیلی با سمانه قاطی نشو مخصوصا که مهمونی زنونست هر حرفی رو نزنی .وقتی تعجبمو دید گفت خودت کم کم میفهمی دلیلشو .

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

منوبلایکین

چند روز دیگ میرم دکتر.مطمینم دکتربم‌میگه                خانوم شوما تو کیونتون یه تومور بدخیم دارین  ..که یه جاهایی باید میریدین ب بعضیا ولی بجاش احترام نگهداشتین  

۲

اما بشنوید از مهمونی . وقتی وارد شدیم  اولین شوک بهم وارد شد. سمانه ای که میدیدم اصلا شبیه اونی نبود که قبلا دیده بودم. این بار بی حجاب بود. بسیار لاغر و کم مو با پیشانی خیلی خیلی بلند و گردن خیلی کشیده. در واقع سمانه ی با حجاب خیلی خیلی زیباتر از سمانه ی بی حجاب بود.

اینو بگم که برای من ظاهر آدما خیلی مهم نیست اما در مورد اینا هم خیلی به چشم میومد و هم اینکه مجبورم با جزییات بگم که متوجه قضیه بشید.

بعد از اینکه کمی نشستیم و صحبتهامون گل انداخت متوجه شدم که سمانه خیلی اخلاق خاصی داره . مثلا تمام حرفا رو یه جوری ربط میده به آقا محمد .... هر چی میگفتیم فوری میگفت اتفاقا آقا محمدم فلان نظرو داره. یا بت زندگی من آقا محمده . یا آقا محمد لنگه نداره و ....

حتی بحث تشویق دیگران به حجاب که پیش اومد گفت آقا محمد همیشه میگه خانمم تو با حجاب خیلی زیبا میشی.از همه ی زنا زیباتر ،جوری که من هیچ وقت حاضر نمیشم به زنای دیگه نگاه کنم.من دوست دارم حتی تو خونه هم مقنعه بذاری.بعدم گفت البته چون من قبل ازدواج حجاب درستی نداشتم واسه اینکه منو به حجاب تشویق کنه این حرفو میزنه.

خلاصه اون روز اصلا از مجموع رفتار و منش سمانه خوشم نیومد .و این جریان گذشت  تا مدتها بعد که ما  باز با این خانواده برخورد داشتیم.خداییش محمد تو جمع احترام فوق العاده ای به همسرش میذاشت. جوری که هر زنی آرزوشه شوهرش باهاش اینطور رفتار کنه. خانمم خانمم از دهنش نمیفتاد. و سمانه هم طبق معمول محمد رو خیلی با احترام خطاب میکرد اما بعضی از رفتارها چون تو وجودش نهادینه شده بود براش قابل کنترل نبود . مثلا یه رفتار پرخاشگرانه ای داشت که اگه کسی حتی اشتباهی یه چیزی به خودش یا شوهرش میگفت چنان پرخاشگری میکرد که طرف به غلط کردم می افتاد. یا یکی از اخلاقای بدش دو به هم زنی بود اگر براش کوچکترین درد دلی میکردی بلافاصله میگذاشت کف دست طرفت و باعث اختلاف عمیق تر و شدیدتری میشد. البته از اخلاقای خوبشم این بود که روابط عمومی خیلی بالایی داشت و تا وقتی با کسی مشکلی پیدا نمیکرد نهایت احترام و صمیمیت را براش میگذاشت.

راستی سمانه یه خواهر مطلقه هم داشت که به همراه مادرش تو یه شهر دیگه زندگی میکردن و هر از گاهی میامد و چند روز خونه سمانه میموند و میرفت . خواهرش خدای زیبایی بود. از اون چهره هایی که هیچ کس از نگاه کردن بهش سیر نمیشه. و شاید تنها ایراد ظاهریش کم مو بودنش بود.

متاسفانه دلارام (همون خواهره) تو اوج نوجونی بایه پسری دوست میشه و اصرار میکنه که باهاش ازدواج کنه. و با وجود مخالفت خانواده بالاخره با اون پسر ازدواج میکنه و ۶ ماه بعد جدا میشه.

سمانه با اینکه تو شهر ما تنها بود و کسی رو نداشت ولی معلوم بود از اومدن خواهرشم خیلی خوشحال نمیشه و همیشه در صدد بود برای خواهرش یه کیس مناسب ازدواج پیدا کنه .چون میترسید شوهرش جذب زیبایی های خواهرش بشه. از اون طرفم خواهرش بعد از اون تجربه نا موفق به این نتیجه رسیده بود که فعلا از آزادی که داره لذت ببره و از فکر ازدواج کاملا اومده بود بیرون.

بعدها ما از طریق خواهر محمد فهمیدیم که اصلا محمد به قصد ازدواج با دلارام جلو رفته ولی هم بزرگتر بودن سمانه و هم علاقه دلارام به پسره باعث میشه تغییر نظر بده و با سمانه ازداوج کنه.

۳

تا اینجا رو گفتم برای اینکه با شخصیت سمانه بیشتر آشنا بشید. حالا برای ادامه ی ماجرا باید با یکی دیگه از دوستای شوهرم آشناتون کنم.

ایشونم علی آقا هستن و به واسطه همون کاری که محمد رو معروف کرده بود ایشونم معروف بود. البته بر عکس محمد یه آدم کاملا عادی. چهره ی کاملا معمولی.شغل معمولی...خلاص یه شخصیت خیلی ساده داشت. همسرشم زهره بود، یه دختر خیلی ساده و خاکی. از خوبی های این زهره هرچی بگم کم گفتم. شدیدا مظلوم و مهربون و...

حالا این وسط ارتباط این دوتا خانواده باهم خیلی خوب بودطوری که محمد و علی همدیگه رو داداش صدا میکردن.زهره و سمانه هم بهم دیگه حس خواهری داشتن.

تا اینکه هر دو این خانواده ها بچه دار شدن. دختر سمانه حدود یکسال و نیم از دختر زهره بزرگتر بود. یکی از شبهای محرم که همگی با هم رفته بودیم روضه دختر زهره خیلی بی تابی میکرد. کمی هم تب داشت.زهره با شوهرش تماس گرفت که برگردن خونه و قرار شد تا ۱۰ دقیقه بعد اونا به خونه برن. اما تو همون ده دقیقه بچه خوابش برد.زهره باز تماس گرفت باشوهرش که چون بچه خوابیده بمونیم .اگه بیدار شد بهت زنگ میزنم.  هنوز چیزی نگذشته بود که دختر سمانه که حدودا دو ساله واسمش حدیث بود راه افتاد سمت دختر زهره و میخاست بیدارش کنه. خواهر زهره که اونجا بود حدیث رو بغل کرد و برد پیش سمانه و با لبخند گفت بچه تازه خابیده  میترسم بیدارش کنه. سمانه یه خورده اخماشو کرد تو هم و بچشو گرفت چند دقیقه بعد باز حدیث اومد سراغ دختر زهره . اینبار خواهر زهره حدیث رو برد پیش خودش و یکم خوراکی از کیفش بیرون آوردو سعی کرد سرگرمش کنه.اما یه دفعه سمانه از جا بلند شد و با عصبانیت رفت بچشو بغل کردو گفت  این دختر آقا محمده ،گدا نیست که خوراکیاتونو به رخش میکشین .باباش براش همه چی میخره.


اصن ی ساعتم طول بکشه من همینجا میمونم.دومین رفتم ی تایپیک اونورتر،اینقد ترسناک بود ک ب گ و ه خوردن افتادم،خواهر زود بزار سرگرم شم ترسموفراموش کنم😫😫

چند روز دیگ میرم دکتر.مطمینم دکتربم‌میگه                خانوم شوما تو کیونتون یه تومور بدخیم دارین  ..که یه جاهایی باید میریدین ب بعضیا ولی بجاش احترام نگهداشتین  


همه تعجب کردن که چرا سمانه اینجور رفتار میکنه زهره هم حسابی بغض کرده بود اما چیزی نگفت. باز یکی دو دقیقه بعد حدیث اومد سمت ریحانه(دختر زهره) و اینبار عروسکشو محکم زد تو صورتش. ریحانه با جیغ از خواب بیدار شد وو دیگه آروم نشد . زهره خم به ابرو نیاورد ریحانه رو بغل کرد و باشوهرش تماس گرفت و رفت خونه. با رفتن زهره بین سمانه و خواهر زهره درگیری لفظی خیلی شدیدی پیش اومد. وخیلی از رازهایی که زهره به سمانه گفته بود رو سمانه جلوی همه لو داد. بدتر ازهمه اینکه به مامان زهره گفت برین ببینید چکار کردین که دخترتون حرفاشو بهتون نمیگه و شما رو نامحرم میدونه.اصلا زهره بهتون گفته بود که ریخانه یه مشکل خونی داره و عمر زیادی نمیکنه.دکترا بهش گفت اگه خیلی زنده بمونه ۱۰ ساله. اون وقت من باید دختر سالممو به خاطر یه بچه ی مریض،اسیر کنم.

با گفتن این حرف هم شوکه شدن و مجلس به هم ریخت و خانواده ی زهره همه رفتن.ولی سمانه انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده خیلی عادی اومد کنار ما نشست و شروع کرد به خوش وبش.

این اتفاق آغاز دشمنی این دو تا خانواده بود.

مرسی عزیزم. اما نیدونم چرا هیشکی نیست توی تاپیکم

هسن عزیزم،دارن فعلا میخونن،شمابزار

چند روز دیگ میرم دکتر.مطمینم دکتربم‌میگه                خانوم شوما تو کیونتون یه تومور بدخیم دارین  ..که یه جاهایی باید میریدین ب بعضیا ولی بجاش احترام نگهداشتین  

۴

بعد ازاینکه رابطه ی سمانه وزهره بهم خورد ،علی و محمد بصورت مجردی باهم در ارتباط بودن .بعد از اون هرجا خانوادگی دور هم بودیم سمانه میومد ولی خبری از زهره نبود . البته یه بخش مهمی از این نبودنا بخاطر بیماری ریحانه بود. تا اینکه شوهرم که پیش دوستاش بود وقتی اومد خونه خبلی ناراحت بود.وقتی پرسیدم چی شده گفت برای زندگی علی خیلی ناراحتم. برای زنش دلم میسوزه.

با نگرانی پرسیدم ریحانه چیزیش شده ؟شوهرم گفت نه .و بعد تعریف کرد که چند ماه پیش یک مشکل خانوادگی برای دایی علی پیش میاد . این آقای دایی از علی که آدم با نفوذی بوده میخاد که با دخترش حرف بزنه تا مشکل حل بشه مدتهای طولانی علی با دختر داییش حرف میزنه تا بالاخره اون مشکل حل میشه. ولی متاسفانه یه مشکل جدید پیش میاد اونم اینه که دختر داییه به علی علاقمند میشه و ازش خواهش میکنه بیشتر باهم باشن. علی اول قبول نمی کنه . تا اینکه خود داییه به علی میگه از نظر من اشکال نداره یه صیغه یک ماهه بین خودتون  بخونین تا دختر منم از نظر روحی خودشو پیدا کنه و بعد از یک ماه من خودم متقاعدش میکنم که کاری به تو نداشته باشه.علی قبول میکنه و مخفیانه یه صیغه یک ماهه بین اونا خونده میشه. بعد از پایان یک ماه علی که خودشم تا حدودی به دختر داییش علاقه پیدا کرده بوده برای اینکه بتونه این حس رو سرکوب کنه از محمد میخاد که باهم به یک مسافرت ۱۰ روزه برن.محمدم قبول میکنه و توی اون سفر علی موضوع رو به محمد میگ وازش میخاد که براش دعا کنه که از این حس نجات پیدا کنه. 


مرسی عزیزم. اما نیدونم چرا هیشکی نیست توی تاپیکم

هی خب خب نمیگیم.

اتفاقا داریم کیف میکنیم پیام زیادی نیست.

وای خدا چه فاجعه ای هست این سمانه

🎀کاربر قدیمیم🎀البته اهمیتی نداره صرفا جهت اطلاع گفتم💞

. علی به محمد  گفته منم واقعا  بهش علاقه پیدا کردم اما اینو خیانت محض به همسرم و بچه ی مریضم میدونم که بخام به این رابطه ادامه بدم. محمدم یه خورده علی رو نصیحت میکنه و برمیگردن. ظاهرا قضیه تموم میشه. ولی وقتی بر میگردندختر داییه باز سر راه علی سبز میشه و میگه من هیچی ازت نمیخام فقط میخام روزی ۲ ساعت پیشم باشی. نه خرجی میخام نه خونه نه مهریه فقط خودتو میخام از اون طرف محمد بعد از برگشتن از سفر موضوعو برای سمانه تعریف میکنه و سمانه خیلی کنجکاو میشه که دختر دایی علی رو ببینه. به خاطر همین به محمد میگه  علی رو دعوت کن با دختر داییش بیان اینجا ،شاید ما بتونیم مشکلشونو حل کنیم.


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز