علی قبول میکنه و با مینا (دختر داییش) میرن خونه ی محمد. سمانه که کینه ی زهره رو به دل گرفته بود شدیدا با مینا صمیمی میشه وبعدم لابه لای حرفاش به علی میگه حیف این دختر با این همه علاقس که بهش بی محلی کنی. چیزی نمیشه که چند وقت شرعی باهم باشید تا همه چی عادی بشه و از این همه تب وتاب بیفته.بعدم میگه آخه زهره جون که درگیر بیماری ریحانست براش خیلی مهم نیست شما چکار میکنید.
اون شب میگذره و چند شب بعد سمانه از محمد در مورد علی میپرسه و میفهمه که نقشش جواب داده و علی با مینا صیغه رو تا ۶ ماه تمدید کردن. سمانه خیلی سر حوصله میره یه کادو برای مینا میخره و شام دعوتشون میکنه و حسابی سنگ تمام میذاره و به علی میگه بعد از این مینا خواهر منه . اگه خواستین تو جمع دوستان بیایید مینا رو حتما بیارین . من نمیذارم بهش بد بگذره.
وقتی شوهرم اینا رو تعریف کرد دقت کردم دیدم توی خیلی از مجالس ما سمانه رو با یه خانم غریبه می دیدم که سمانه خیلی تحویلش میگرفت و به همه میگفت مثل خواهرمه.و فهمیدم این همون میناست. علی اون موقع برای شوهرم درد دل کرده بود که مثل خر توی گل گیر کردم و واقعا مینا رو هم دوست دارم نمیتونم کنار بذارمش . شوهرم بهش گفته بود ظلم بزرگی داری میکنی.زن به اون خوبی داری چرا اذیتش میکنی.علی هم گفته بود اتفاقا زنم شک کرده ولی همش سرشو به ریحانه گرم میکنه که چیزی نفهمه و گرنه همه ی فامیل دارن در مورد ما حرف میزنن.