سلام ما چند روز پیش رفتیم خونه داداشم که مامان و ابجیمم اونجا بودن یه وسیله میخواستم به مامانم بدم دیگه داداشم نگهمون داشت سر سفره بودیم بچه من قبل از اومدن خونه داداشم به باباش میگفت بابا اون روز دایی کلاهشو در اورد مو نداشت منم اینو به عنوان شیرین زبونی بچم تو جمع خودمون گفتم دایی ببین بچه چه سوالی پرسیده خلاصه شام خوردیم وقت اومدن مامانم با ناراحتی گفت نمیبایس بگی دایی مو نداره بهش برخورده منم گفتم داداش ناراحت شدی اونم گفت اصلا زندلاداشمم گفت ما اصلا یادمون رفته بود خواهرمم گفت مامان الکی گیر میده منم گفتم بخدا حنا گفت گفتم یه جزیی از شیرین زبونیشو بگم خلاصه اومدیم خونه تو تلفنا که روز بعد با مادرم حرف میزدم دیدم سر سنگینه امروز اومدم خونه مامانم دوباره اون حرفو زد میگه چرا به پسر من گفتی منم گفتم بارها شده من از شماها ناراحت شدم اما اصلا به روی خودم نیاوردم چرا این قضییه رو کش میدی پسر تو چه فرقی با من داره اینم بگم اگه داداشم بدترین گناهو کنه مامانم اونو خیلی بیشتر از ما میخواد حتی عروسمونو