شوهر من کلا اهل رفت و آمد نیست و به شدت بدش میاد کسی بیاد خونه ی ما ، چند روز پیش دوستم که تقریبا ۲ سالی هست می شناسمش و یه شهر دیگه زندگی می کنه و قبلا یه بار اومده خونه مون برا نهار اومد ، منم یه بار رفتم خونه شون شهرشون چند روز بودم، از قضا فامیل یکی از همکارای آقامونم هست، خلاصه یهو پیام داد دارم میام شهرتون، منم آبجیم که اونم اخلاقای خاصی داره از یه شهر دیگه اومده بود خونه مون ، خلاصه استرس شوهر و استرس آبجی و اومدن دوستم و ... تا اومدنش ۲،۳ روزی زمان داشتم و انقد التماس شوهرم کردم که اجازه داد اونم با اخم و تخم ، از اونورم هیچی تو خونه نداشتیم و پولم نداد ، خلاصه حدود ۵۰۰ تومن قرض کردم و یه سری چیزا برا خونه خریدم و روزی که اومد هم رفتم دنبالش و بعد گفت بریم برا دوست پسرم که اینجا سربازه هدیه بخریم تو گرما چند ساعت باهاش رفتم و انقد پیاده روی کردیم از این پاساژ به اون پاساژ که پاهام شکست ، خلاصه ساعت ۱۰/۵ شب اومدیم خونه و برا اولین بار شوهرمو و دید و کلی ازش تعریف که چه شوهر خوبی داری ، تازه از قبل بهش گفته بودم شوهر من اخلاق خاص داره چون پیش اومده بود قبلا به مهمونا بی احترامی کنه
دفتر خاطرات 6 سال قبلمو پیدا کردم :) همش نوشتم کاش من و علی تا آخر عمر با هم بمونیم :| حالا نموندنمون هیچ :( چرا هر چی فکر میکنم یادم نمیاد علی کیه ؟ :/
سخت ترش حرف مردمه که آدم تحملشو از دست میده و تعریف کردن ازشه که مثلا خیلی شانس آوردی همچین شوهر مظلوم و ساکتی گیرت اومد ، این خیلی زور داره، چون من کلا اهل بد گفتنم نیستم ازش ، ولی تا حالا پیش نیومده خونه ی کسیم رفته باشم جلوی طرفم از شوهرش تعریف کنم و بگم اون از تو بهتره و تو لیاقت همچین مردی و نداری ، اونم تو ۱۰ دیقه
آره، یا مثلا من زیاد سادلاد و شور نمی کنم میگم شاید کسی کم نمک بخوره ، کسی هم اهل نمک باشه نمکدون میزارم که نمک بیشتری بریزه ، بهم می گفت این سالاد چیه نمک نداره ، چرا نمکش نزدی ، اینا رو با حرص می گفت ها ، با حالت ایراد که مثلا تو کار بلد نیستی، گفتم کم زدم شاید کسی دوس نداشته باشه پر نمک
جالبش اینه دختره یه قیافه ی ساده ای داره ، حتی دست بهموهای صورتش نزده با اینکه ۲۷،۲۸ سالشه، هر کی ببینش میگه چقد پاک و خوبه و آفتاب مهتاب ندیده اس ، در صورتی که من تو این مدت ازش خبر دارم و از اوناس چند تا دوست پسر همزمان داره ، الانم بخاطر دوست پسرش این همه راه رو اومده بود، یکی دو شبم باهاشون بیرون رفتم ، یه شب گفت ببرمون یه تفریحگاه که بیرون شهره ، گفتم جهنم می برمشون ، به خواهرم گفتم گفت نمیام ، منم گفتم چون شب هست و خارج شهر نمی تونم بیام، از این خیلی زورش اومده بود، چون ما خودمونم تو این شهر غریبیم و خیلی جاده های بیرون شهر رو نمی شناسم، حتی یه بار همین تفریحگاه رو روز رفتم مسیر و گم کردم
دوستتم بخاطر حرف دوست پسرش پيشت ضايع شده خواسته اينجوري جبران كنه.
نه ، پسره از همون اول بهش گفته بود تو فقط برای من مجازی هستی، چون اینترنتی آشنا شدن و تو کلش ، پسره متولد ۷۲ هست و دختره متولد ۶۹ ، از پسره بزرگتره ، خلاصه وسره از همون اول بهش گفته بود که من نمی تونم یه همچین ازدواجی داشته باشم و بعدشم شرایط ازدواجو ندارم ، دختره منو واسطه کرد با پسره حرف زدم چند ماه پیش پسر باز به منم گفت من فقط این دختر رو یه دوست اجتماعی می دونم، این ول کن نیست، پسره فک می کنین چی ، یه پسر لاغر مردنی بچه حاله سرباز ، معلومه وضع مالی خوبیم ندارن، بردمشون پیتزایی همچین دولپی می خورد بقیه شم گذاشتیم تو پاک برد انقد خوشحالم شد ، بنده خدا اصلا مال زن گرفتن نیس
من باهاش سرد رفتار کردم و بهش گفتم ان شاالله یکی مثشوهر من گیرت بیاد
حالا بجز اینکه خود دختره کلی توهین کرد و روانیم کرد خواهر و برادرم شدن کاسه داغ تر از آش که مهمونت بود باید هر چی می گفت تحمل می کردی و رفتارت اشتباه بوده