سلام دوستان می خوام یه داستانی که مال 1 هفته پیشه براتون بگم .. خیلی از اتفاقش ناراحتم این قدر که دیگه به هیچ کس اعتمادی ندارم....
من یه دوست دوران ابتدایی دارم که از همون بچگی با هم دوست بودیم و بزرگ شدیم جوری که من به مامانش می گفتم خاله و به باباش می گفتم عمو... همیشه با هم بودیم و همه ی شیطونی ها و غم و غصه هامون با هم بوده.. همه ی جیک و پوک هامون با هم بوده تا اینکه نامزد می کنه و مشکلاتی که با نامزدش داشت من مدام پیشش بودم و خیلی مواظبش بودم نمی زاشتم دلتنگی اذیتش کنه... البته بگم من سن ما 36 ساله... خلاصه اینکه من خیلی باهاش بودم. توی رابطمون من بیشتر باهاش دل می دادم من بیشتر اهمیت می دادم چون من از اون خیلی تنها تر بودم