سلام سحر جون مرسی که من رو یادت بود
هیچی دیشب هم اومد خونمون گفتم بریم مسجد محلمون برای عزا داری گفت خیلی خیلی خسته ام نرفتیم باز سرگرم اینستا شد شام خوردیم و داشت توی اینستا میچرخید دراز کشیده بود از خستگی چشماش رفت روی هم و خوابش رفت بعد پنج دقیقه یهو از خواب پرید منم نتونستم بغض کردم به رو آوردم که چرا توجه نمیکنی و فلان و اینا،اینستا واجب تر از منه که با اون که خسته بودی داشتی فیلم میدیدی چرا زورت میاد باهام حرف بزنی بعدشم گفتم مثل خودت میشم خلاصه اومد خیلی ناز بکشه زیاد محل نذاشتم😔خیلی خیلی ناز کشید ول کن نبود قربون صدقه رفت و خیلی شوخی میکرد منم الکی یه کم خندیدم ولی معلوم بود ناراحتم.صبح هم رفت سرکار خیلی قربون صدقه رفت منم فقط گفتم مرسی .صبحونم درست نکردم رفت😔