مامانایی که نوزاد نارس داشتین بیاین تجربه هاتونو بگید، من خودم پسرم هفته ۳۰ دنیا اومد وزنش ۱۴۰۰ بود ۲۱ روز بیمارستان بود با وزن ۱۶۰۰ مرخص شد، الان ۵۵ روزشه وزنش شده ۳ کیلو، خیلی سختی کشیدم از وقتی اوردیمش خونه از خونه بیرون در نیومدم هیچجا نمیتونم برم فقط دکتر میبرمش خودم دیگه کم کم دارم افسرده میشم ولی خداروشکر پسرم خوبه ، کسی هست تجربه مشابه داشته باشه؟
بچه خواهر زادم با وزن کم بدنیا اومد و خواهر زادم خیلی سختی کشید
خیلی منتظرم بیاد.خیلی کارا کردم تو همه اون لحظه ها فک کردم احتیاجی به حضورت نیست اما الان خیلی داغونم من موندمو باز دست خالی .اینبار از تو میخوام میدونم اگر تو بخوای میشه .پس کمکم کن .کمک کن این ماه به بهترین شکل بشه
خیلی منتظرم بیاد.خیلی کارا کردم تو همه اون لحظه ها فک کردم احتیاجی به حضورت نیست اما الان خیلی داغونم من موندمو باز دست خالی .اینبار از تو میخوام میدونم اگر تو بخوای میشه .پس کمکم کن .کمک کن این ماه به بهترین شکل بشه
سلام من ۳۳ هفته زایمان کردم پسرم ۱۹۰۰ بود ۱۰ روز بیمارستان بود الان پسرم ۲ سال و نیمشه عزیزم انقدر این رورزها زود میگذره که باورت نمیشه سعی کن لذت ببری از کوچولوت دلت برای همین روزا هم تنگ میشه خیلی سخته بزرگ کردن نوزاد نارس ولی خیلی زود میگذره
فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
از وقتی تونست گردن بگیره و اذیت نشد ببرش بیرون هم روحیه خودت خوب میشه هم بچه زودتر یادمیگیره!
سختی که داره...
خدایا شکرت🙏 ذخیره تخمدانم کمه اگه سوالی در این مورد داشتین تاپیک آخر خودم بپرسید جواب میدم. 👇🏻👇🏻👇🏻 👨👩👧 بدن پس از زایمان عزیز من! اول از همه من از تو متنفر نیستم، برعکس، من خیلی بهت افتخار میکنم. تو یک انسان کامل رو در خودت رشد دادی، او را گرم و ایمن نگه داشتی و به او اجازه دادی تا رشد کند، سپس با شجاعت و از خود گذشتگی او را رها کردی تا به دنیا بیاید. تو اورا تا زمانی که توانستی تغذیه کردی و من به این افتخار میکنم!!! تو شکست نخوردی، تو کارهای شگفت انگیز انجام دادی... ممکن است متفاوت از گذشته باشی، اما زشت، آسیب دیده یا زخمی نیستی... تو زیبا هستی و من به تو افتخار میکنم❤️
عزیزم خداروشکر کن که بچت زنده مونده و سالمه و داره کنارت نفس میکشه... من 3 هفته پیش زایمان کردم تویه 38 هفتگی ولی پسرم بند ناف پیچید دور گلوش و دیگه نفس نکشید 😭😭😭
بله من پسرم هفته سی و سه به دنیا اومد .با وزن ۲۲۰۰یه هفته بیمارستان بستری بود .بعدش اصلأ نمیتونس سینمو مک بزنه شیرمم کم بود دو ماه همش دکتر .فکر کن یک ماهگی همون وزن اولشو داشت اصن وزن نمیگرفت شیر نداشتم بعدش بعداز هفته اول تولدش اصن شکمش کار نمیکرد فقط با تحریک شیاف اینا . افسردگی گرفتم از هیچکار خوشم نمیومد فقط میگفتم بشینم پیش بچم بهش برسم .تا نزدیک دو ماهگی وضعیت همین بود تا رفتیم یه دکتر معروف تا اون بهش دو سه تا قطره و شربت واسه یبوست و گوارشش داد.شیر خشک مخصوص نارس ها داد .به خدا بعد از مصرف اینا بچم جون گرفت تو ظرف ۱۰روز شد ۳کیلو خدارو شکر .شکمش هم خود ب خود دیگه کار کرد .دیگه شیرمم کم بود فقط شیر خشک دادم که واسم فرشته نجات بود . خدارو شکر الان پسرم ۱۶ماهشه سالم .
ان شاالله این روزا هم زود میگدره عزبزم. من بچه م رفلاکس داره ... داره نابودم میکنه... واسه شما که س ...
پسر منم رفلاکس داره خیلی اذیته هم خودش هم من خواب که نداره بعد شیر مجبورم نیم ساعت رو سینه م بگیرمش که بالا نیاره همون نیم ساعتو فقط میخوابه یه لحظه نمیشه تنهاش بذارم کولیکم داره همش به خودش میپیچه