تست روانشناسی نمی دونم خوندینش یا نه ولی خوب برای شما هم گذاشتمش
مرد آرام و قرار نداشت روی صندلی انتظار می نشست و پا می شد دستانش یخ زده بودند به نفس نفس افتاده بود و نمی توانست فکر کند بار ھا و بار ھا در ذھن خود صحنه ای را مجسم می کرد که همه چیز به خوبی تمام شده است . تا اینکه دکتر در اتاق عمل را باز کرد با خود کلنجار می رفت که چگونه خبر را به مرد بدھد مرد او را ملکه ی موت خود تصور می کرد ھر قدر به مرد نزدیک ترمی شد مرد احساس می کرد که به مرگ نزدیک تر شده است دکتر به مرد رسید بدون مقدمه گفت…..
۱-مرد نگران به دنیا آمدن فرزندش بود
۲-مرد نگران همسرش بود
۳-مرد نگران دوست صمیمی خود بود
۴-مرد نگران کسی بود که به او آسیب زده بود