2777
2789
عنوان

داستان

208 بازدید | 4 پست

اینا داستان های منه نمی دونم واقعا هر کی به داستان علاقه داشت بخونه نظرشو بگه 

اولین داستانم: دورگه

پسرک نگاهی به مادرش می اندازد در نگاهش چه موج می زند ؟؟ نفرت , درد یا شایدمم ؟غم . نگاه پسرک عجیب شکل نگاه پدرش است . چیزی درونش فرو می ریزد اولین بار این نگاه رو در همین اتاق زمانی که ویلیام  را به رسم مسخره ی قبیلیه شان مجبور کردند با او ازدواج کند دید. یکی از همان نگاه ها را پسرش امروز به او تحویل داد.  امروز آسمان چشم های پسرش دلگیر بود یادگاری ویلیام که حالا نزدیک 18 سالش بود .
دستش را به سمت گونه ی پسرش برد که ناگهان پسر صورتش را عقب برد و گفت : به من دست نزن و بعد صورتش را نشان داد و گفت: ببین . می بینی؟؟؟
به منظور دلداری در حالی که اشک از چشمانش می ریخت رو به پسرکش گفت : مهم اینه باطن آدم زیبا باشه . پوزخند تلخ  پسرک را وقتی فهمید که گونه ی راستش پشت سر هم چین خورد. و گفت : هه باطن و بعد شروع به خندیدن کرد
نمی دانست چرا این پدر و پسر کمر به قتلش بسته بودند و صدای ویلیام در گوشش زند زد :(هه عشق ) با صدای پسرش به خود آمد
: باطن دیگه ؟ می دونی این حرف رو فقط آدم های زشت برای دلداری خودشون می زنن
صدای پر اعتراض در خانه پی چید : _دنیل؟؟؟؟؟
پسرک دوباره تلخ خندید و گفت : جالبه حتی اسمم هم مثله چشمام عجیب و غریبه  نه؟
_ دنیل تو هم زیبایی خودت رو داری پسرم
دنیل فریاد کشید : رو این تخته سیا چه چیز زیبایی می بینی ها ؟؟
و بعد همان جا روی زمین نشست و سرش را ما بین دست هایش گرفت  
مادرش مات و مبهوت به پسرش خیره شد  و آرام دستش را روی شانه ی پسرش گذاشت
دنیل سرش را با لا آورد و در حالی که هنجره اش می لرزید گفت : می دونی وقتی عکس رو برای مادر بزرگ فرستادم لندن چی جوابم رو داد ؟؟؟
مادر آهسته کنارش نشست و منتظر به او خیره شد
دنیل ادامه داد: نوشته بود نمی دونم رنگ آبی چشمات رو باور کنم یا سیاهی پوستت
اما امید وارم آسمان دلت هم مانند چشمانت باشد .
اشک از چشمانش فرو ریخت و گفت : بد کردی مامان. در حقم بد کردی.  هیچ وقت یه آفریقایی با یه ارو پایی ازدواج نمی کنه هیچ وقت

تعداد رای : 3
نظرسنجی
آنائیل
1
33%
دورگه
0
0%
خیابان کرم ها
2
66%
آنشرلی
0
0%
هیچی درست نمیشه... مگه اینکه بخوای درستش کنی

آنائیل

نگاهی به تابلوی رو به رویم می اندازم سه زن با زیبایی های افسانه ایی . یکی از انها کوزه ایی زیبا بر سر دارد گمان می کنم این کوزه گویا از گل ساخته نشده است .  دومی ظرفی انگور بر سر دارد انگور هایی درشتی که هر لحظه تو را وسوسه می کند که دانه ایی کوچک از ان بکنی و در دهانت بگذاری اگر از ان می خوردی تا کنون حتی مزه ی گس هسته هایش هم زیر زبانت بود اگر بچه های شیطانی که نمی توانی انها را یک جا بند کنی چشمشان به این ظرف می افتاد فاتحه ی ان انگور شیرین را باید می خواندی . دهانم اب افتاد بود . نگاهم به لباس های طلایی و نارنجی رنگ زنان افتاد گویا انان را از ابریشم دوخته بودند راستی در ان کوزه چه بود ؟ این قدر محو انگور شدم که ان را فراموش کردم . شاید شیری به شیرینی عسل درونش بود . شاید هم اب ؟؟ نه گمان نمی کنم در این کوزه ی گران قیمت اب جابه جا شود این بار برق پولک لباس زنان چشمم را می گیرد . محو لباس شدم که چیزی درونم فریاد می زند پس سومی کو ؟ دنبال سومی می گردم مطمعنم خودم دیدم سه نفر بودند نفر سوم دستش را روی در گذاشته بود . برای لحظه ایی پلک می زنم امکان ندارد او همین جا بود دستم را به سمت تابلو می برم و جای خالی سومی را لمس می کنم
کسی در گوشم زمزمه می کند : منم آنائیل
وحشت زده دستانم خشک می شود
و صدا ها در سرم فریاد می زنند آنائیل !!!

هیچی درست نمیشه... مگه اینکه بخوای درستش کنی

خیابان کرم ها 

امروز خیابان کرم ها برعکس همیشه شلوغ است  . نگاه می کند به کرم هایی که تصادفا به هم برخورد می کنند یا چند دقیقه ایی به هم حرف می زنند . چه می گویند به هم؟؟صدا ها مبهم است گویا به زبانی جدید سر هم منت می گذارند . صدا واضح تر می شود گویا دوکرم در همین نزدیکی با هم حرف می زنند .
گوشش را تیز می کند چند دقیقه که می گذرد صدای قهقه اش کل اتاق را در برمیگیرد اشک از چشمانش جاری می شود با یاد آوری حرف هایشان قهقه می زند از ته دلش می خندد . نمی داند چقدر می گذرد اما    به خودش تشر می زند در یک لحظه خنده اش را قطع می کند و لبخند روی لبش می ماسد  چقدر خندیده بودبا نوک انگشتان لاک خورده اش اشکش را پاک می کند زمان را در تلویزیون ذهنش بر می گرداند . کرم اول در حالی که کرم دوم را با لگد هایش زیر پایش له و لورده می کرد داد می زد: تو بیخود می کنی وقتی یک کک(واحد پول) هم پول نداری میای رستوران . وقتی دادم آشپزام جلو همین رستوران با چاقو تیکه تیکه ات کردن باهات سوپ کرم درست کردم می فهمیی .
کرم دوم به التماس افتاده بود زجه های همچون زوزه ی گرگ بود. ما بقی کرم ها هم بدون هیچ دخالتی از کنارش رد می شدند و یک سکه رو یش  می انداختند . با صدای زوزه ایی (فریاد)بلند  از فکر بیرون امد و دوباره به خیابان خیره شد . صاحب مغازه که مطمعا شد تعداد سکه های پرت شده به اندازه ی پول غذا است دست از کتک زدنش برداشت و به کرمی که ازدهانش خون زرد بیرون می آمد گفت :شانس آوردی قبل از مرگت پول غذات جور شد حالا گم شو و به کرم های کت و شلواری اطراف رستوران دستور داد اورا دور کنند .
چقدر بد شد به همین زودی سرگرمیش را از دست داد مطمعن بود تا شب صد تا نمایش دیگر خواهد دید انگشت های بلند لاک خورده  اش را همچون مار دور میله های پنجره اش پیچید کاش اینجا زندانی نبود. در آهنین اتاق با صدای وحشت ناکی باز می شود زنی با لباس بلند سفید وارد اتاق می شود و نگهبانان در را از آن ور در قفل می کنند . صدای کفش پاشنه بلند زن بد جور روی اعصابش راه می رود زن با زیبایی ذاتی خود مو های لخت خرمایشش را پشت گوشش می راند و کنارش رو به پنجره  می ایستد  صدای عصبیش گویا مال خودش نبود رو به زن زیبا گفت:چی می خوای گربه ی پیر
دکتر متین می خندد هزار جور القاب صدایش زده بودند اما گویا این دیوانه از همه خلاق تر بود.
روبه دیوانه ی خلاق گفت :حالا چرا گربه ی پیر .؟؟
دستانش را بیش تر دور میله فشار داد و پوزخندی روی لبش شکل گرفت .و زمزمه کرد  اگه پروندم رو می خوندی دکتر می فهمیدی من آدم ها رو به چشم حیوان میبینم اما حیوان درونشون .
گربه !

هیچی درست نمیشه... مگه اینکه بخوای درستش کنی

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

آنشرلی

یکی رو ,یکی زیر, یکی رو, یکی زیر نگاه متعجبش , روی دستان پریسا کشیده شد . خسته نمی شد ؟ چند ساعت؟ چند روز ؟ یا شایدم ؟ چند هفته بود که پریسا حتی یک کلمه هم با او حرف نزده بود . عادت خواهرش را می دانست هر گاه عصبی میشد کاموا دست می گرفت اینقدر تند تند می بافت که در ارض دو یا سه روز یک کت و دامن یا بلوز شلوار را آماده می کرد . چشمان خیسش را به آبجی اش نهاد . حالش اصلا خوب نبود . با اینکه می دانست حرفش جواب ندارد اما باز هم بر حسب احترام با اجازه ایی گفت و برخاست و به سوی در چوبی تراس رفت و دستگیره را فشرد . نگاهش به مربع ها و مثلث های رنگی افتاد غمی در چشمانش نشست . باران شر شر می بارید و از ایوان خانه همچون آب باریکه ای می ریخت . باران را دوست داشت؟ نداشت؟ مثلا الآن باید از دیدن همزادش شادمان می شد مگر اسم او هم باران نبود کمی فکر کرد , نه از دیدن باران اینقدر شاد می شد که توهم زده و باران را دوش حمام پنداشته و زیر آن دوش بگیرد و زیر آواز زده و نه از باران متنفر بود . خنثی  ی خنثی باید اسم او را به جای باران , آب می گذاشتند . همین طور که چشمش را در حیاط می گرداند نگاهش به کلاغ سیاه رنگی که زیر برگ درختان پناه گرفته بود و شروع به قار قار می کرد افتاد. لعنتی این کلاغ نحس برایش آشنا بود این قار قار های بی موقع چه خبر های بدی را که به همراه نداشت . شانس هم نداشت مطمئنا اتفاقی افتاده بود وگرنه این کلاغ نحس در این باران زیر درخت اینان نمی نشست .
قارقار . آخرین بار کی این صدای نحس را شنیده بود . آها یادش آمد روزی که خبر مرگ پدرش را از ان معدن سنگ آوردند  سنگی از روی تراس برداشت و به سوی کلاغ پرتاب کرد
_لعنتی برو. برو.                                                                        
با خشم سنگ های بیش تری پرتاب کرد اما گویا کلاغ قصد رفتن نداشت .      
نا امید از رفتن کلاغ رو به پریسا پرسید :آجی کی بارون بند میاد ؟ پریسا شانه هایش را به نشانه ی ندانستن بالا انداخت . دوباره پرسید آجی کی کارت..... صدای زنگ در مانع ادامه ی حرفش شد . پریسا برخاست و به سوی در حیاط رفت گویا دایی مجید بود اما این بار تنها نیامده بود نگاهش به پتوی زخیمی افتاد که هر سرش توسط یک مرد گرفته شده بود پتو را روی زمین گذاشتند و پریسا با دیدن درون پتو جیغ بنفش مایل به بادمجانی کشید . باران کمی بیش تر به درون پتو دقت کرد اون؟  اون؟ برادرش(مسعود) بود امکان نداشت تقصیر  او شده بود چرا روی زمین خوابیده بود آخ انگار تمام بدن مسعود زخم شده بود و از هر   گوشه ی بدنش خون می آمد پارچه ایی برداشت و به سوی برادرش دوید      
(شاید خون در کودکی معنی زخم و در بزرگ سالی معنی مرگ دهد            
شاید درد در کودکی معنی از دست دادن عروسک و در بزرگ سالی معنی از دست دادن برادر باشد  بزرگان عجب دنیای عجیبی داشتند )                
کلاغ نحس هنوز داشت قار قار می کرد می دانست آخر زهر خودش را می ریزد اما حالا نگرانیش اینقدر زیاد بود که وقت فکر کردن به این کلاغ را نداشت  کمی از پتو را کنار زد و گفت : داداش داداش پاشو چرا سرت خون می آید دنیای کودکانه اش تپوان فهم مرگ را نداشت . دو باره خم شد و گونه ی برادرش را بوسید و با ناز گفت : داداش جونم                                            
پریسا با دیدن این دختر گویا سنگی بر دلش شنگینی می کند اورا هل داد و داد زد : تقسیر تو بود اگه عین بچه ی آدم هوس نمی کردی به ده های بالا  فزولی کنی  الان برادرت رو خیس از خون توسط , گرگان نمی دیدی  . دوباره با تمام وجود داد زد تقسیر تو بود . دایی مجید همین طور که گریه می کرد انها را از هم جدا کرد و باران را بغل گرفت و گفت از بچه ی اون پدر چیزی جز این بچه رو هم نمی توان انتظار داشت آخر نحسیش دامن این پسر بیچاره را هم گرفت  و باران را سوار ماشین کرد به سوی مکانی نا شناخته برد پریسا در برابر چشمان پر التماس خواهر شش ساله اش روی بر گرداند . در لحظات اخر نگاهش به کلاغ افتاد گویی کلاغ داشت با پوزخند اورا تما شا می کرد و به او می گفت : حالا من نحسم ؟ یا تو؟                                                                
(چه کسی می گفت چشمان آبی دریایی است . هر چشمی خیس تر باشد دریایش خرو شان تر است .گاهی دریا هم می تواند قهوه ایی باشد .)          
*****              *         *            *              

هیچی درست نمیشه... مگه اینکه بخوای درستش کنی

ادامه ی انشرلی 

****                  
کنار پنجره ایستاده بود اینجا هم جای بدی نبود ( پرورشگاه) حدقل خوبی اش این بود که دیگر چشمش به ان کلاغ نحس نمی افتاد و بهترینش هم این بود که دوستان زیادی پیدا کرده بود فقط یک بدی داشت کاش وقت می کرد ان عروسک موقرمزی (آنشرلی ) را هم بر می داشت . امروز به این فکر نمی کرد که در آینده او را پرورشگاهی می نامند و مانند بچه های جدید هم گوشه ایی از غم جدا شدنشان از پدر و مادرشان کز نمی کرد زانوی غم بغل نمی گرفت امروز می خواست زندگی کند و زنده بماند تنها غمش آنشرلی بود 

هیچی درست نمیشه... مگه اینکه بخوای درستش کنی
2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز