بعد ار حدود سه هفته اخر هفته پیش رفتیم خونه مادرشوهرم.مرتب زنگ میزنن میگن بیاین...البته بیشتر به همسرم میگن تا من. اگه دیر برم میگن میام دنبالت و... خونه شون از ما دوساعت دوره.
اگه دوروزه بریم خوبه ولی سه روزه باشه روز سوم معمولا مادرشوهرم اعصاب نداره دیگه...کلا اخلاق اش اینه که گیر میده نه اینکه فقط با من.
حالا این هفته که رفته بودیم. بعدناهار بود که دورهم نشسته بودیم پسرهاش و پدرشوهرم از هر دری حرف میزدن. مادرش کارش تموم شد اومد نشست ...همسرم چندسال پیش یه کار اقتصادی شروع کرده که خیلی اگه شروع میشد پولدار میشد.کاراش هم کرده بود و هرچی پس انداز داشته و کار کرده سراون قضیه گذاشته...بعد خاله هاش و دایی ااش حسودی میکنن و کارش رو خراب میکنن و شروع نکرده ورشکیتش میکنن وبعد خودشون میخرن اونارو. خلاصه مقصر اونا بودن. حرف کار بود مادرش گفت تو مقصر بودی!! همیشه میگه با وجود اینکه ثابت شده که چقدر بهشون ضربه زده .همسرم هم بهش برخورد و شروع کرد به داد و بیداد.که اونا بدن تو منو به اونا فروختی. حسااابی ها. حق ام داشت. منم حرص ام میگیره وقتی اینجوری میگه.میگه هرکاری کنن خواهرام هستن و... . به اون یکی پسرش هم ضرر بدی زدن. باز کوتاه نمیان.همسرم ددد وبیدا کرد بعدش هم گفت جمع کن بریم. من با اکراه بلند شدم. ولی دیدم خیلی سر مامان اش داد میزنه رفتیم پیش مامان باباش نشسته ام. دیدم مامان اش که دید من اروم ام و چیزی نمیگم گفت دیگه حق نداری بیای خونم...من چندماه خونه تو نیومدم😢😢😢 تف به زندگی ات..حالا من دقیق جلوشم.
تو منو مثل بچه های خاله ات دکتر نمیبری و... .
ما دوهفته پیش از پس اندازمون که با بدبختی جنع کردیم و از قسط و همه چی زدیم 5 تومن بهشون دایم.انگار نه انگار به رو خودشون نیاورون. حالام اینو گفتن. حالا من روبوسی کردم و اومدم. همسرم از بس عصبانی بود نتونست رانندگی کنه.
مم تو سهر نگه اش داشتم وبرادر شوهرم اومد اونم از دست مادرش شاکی اروم اش کرد و باهم راه افتادیم اومدیم.