2777
2789
عنوان

راهکار؟

131 بازدید | 17 پست

یکی از همکارهام که باهاش خوبم. بچه دار شد. من رفتم خونه اش. گفت خواهرت رو دیدم. یکی از اقوام دنبال دختره یاد خواهر تو افتادم حیف مسره کوتاهه بیخیال شدم. منم گعتم خواهرم مشکلی نداره با قد پسر.بعد ازم عکس خواست.منم یه دونه دادم.

حالا امروز 5 امین روزه.چیزی نگفته.

خواهرم خیلی نگرانه ازدواجشه و موقعیت پسره خوبه. به نظرتون ازش بپرسم چی شد؟ واگه بگم چی بگم؟

میگم سبک بازی نشه

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

اگه صمیمی هستین، اشکالی نداره بپرسین.

البته چون ایشون هم واسطه هست زیاد نقشی نداره. ممکنه طرف پسر نپسندیدن یا اینکه فعلا شرایط خواستگاری رو ندارن و ...

منم یه بار میخواستم دوست خودمو به دوست همسرم معرفی کنم. حتی آقا پسر خودش راضی شد ولی مادرش قبول نکرد چون همزبان نبودن.

به نظرم يا پسره عكس خواهرتو ديده نپسنديده و يا همكارتون كلا بيخيال شده . من و خواهرامم از اين داستانا زياد داشتيم .هيچى بهش نگو ولى روى دوستى باهاش تجديد نظر كن. بعضى آدما خوششون مياد نكته ضعف هاى ديگرانو دستشون بگيرند.

نگرلنی نداره فرض کنه همچین موردی پیشنهاد نشده ...

نه کلا نگران ازدواجشه نه این مورد.

کلا ما کبس های خوبی اطراف مون نیست. 

این نیاد معلوم نیست چه کسی بیاد

سرش شلوغه دوتا بچه داره..معمولا هم یادش میره. به خاطر این میگم

من بودم نمیپرسیدم خواهرمو کوچیک نمیکردم تازه اگر یکی دو هفته دیگه هم میگذشت کلاس میذاشتم که خواهرم پشیمون شده چون اگه پسره واقعا خوشش اومده خودش پیگیری میکنه دیگه 

به نظرم يا پسره عكس خواهرتو ديده نپسنديده و يا همكارتون كلا بيخيال شده . من و خواهرامم از اين داستان ...

نمیدونم ...لهش نمیاد اینحوری باشه.

منم ضعف نشون ندادم...

نمیدونم ...لهش نمیاد اینحوری باشه. منم ضعف نشون ندادم...

مطمئنا خواهرتون خوب و برازنده است . ولى من تجربه هاى خودمو گفتم . نمونه اش توى محل ما من و خواهرام با همسايه ها قاطى نميشيم و هيچ وقت اجازه ى نفوذ به زندگيمونو نداديم . ولى مامانم ساده است يكبار يكى از همسايه ها كه داشت از فضولى مى مرد به مامانم گفت يه پسر خوب سراغ دارم دخترات قصد ازدواج دارند? مامانمم با سادگى گفته بود آره دريغ از اينكه حتى تلفنى بزنه و كسى را معرفى كنه

يه تجربه ديگه ام ما پنج تا دختريم كه فقط وسطى ازدواج كرده. من بچه بزرگه كه چندان عشق ازدواج نبودم و ازدواجو فقط با عشق مى پسندم . عموم اينا كه مى خواستند تو زندگيمون فضولى كنند يه بار عموم زنگ زد به مامانم گفت دختر كوچيكه را شوهر ميدى ؟ مامانمم با ذوق گفت آره ميدم چرا نميدم ?و عموم يه قصاب تو اطراف تهران معرفى كرد كه اصلا با خواهر ليسانسه من جور نبود. ولى براى اينكه به عموم بى احترامى نشه قبول كرديم ولى دريغ از اينكه خبرى از خواستگار بشه.

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز