ما بعد کلی دعوا و قهر و دخالت بالاخره مستقل شدیم. و اومدیم خونه جدید .مادرشوهر پدرشوهرم خ دخالت میکردن البته تازه من فهمیدم همش زیر سر هشت تا دخترشون بوده که چاقو تیز میکردن میدادن دست اینا. همش میگفت تو جامونو تنگ کردی. همه وسایلمو خودم جمع کردم با ی بچه کوچیک هفت ماهه. امروز شوهرم گف برم دخترخواهرمو بیارم کمکت . خواهرش نذاشت بیاد گفته اون موقع که ما مزاحمت بودیم حالا هم نمیذارم بیاد . دیروزم نذاشت شوهرش بیاد. خ دلم شکست. من تو این شهر غریبم. تازه مثلا خانواده دایی ناتنیم هستن اینا. منم برا ی خواهر دیگش پیعام فرستادم که وقتی جنگ و دعوا راه مینداختین خودتون تو خونه هاتون راحت بودین. الانم من کمک نخواستم. خ ناراحت و عصبانیم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
هیچ وقت از خانواده شوهرت کمک نخوا چون صد برابرشمکار کنی و جبران کنی بازم منتش رو سرت میمونه تا آخر عمر. تا جایی همکه میشه ازشون دور باش هر چه دورتر بهتر