بچها خیلی دوستش دارم و کم پیش میاد بحث کنیم
الان بهم گفت چرا درس نخوندی دیروز و امروز گفتم مامان کولر نداریم پنکه نیست خب گرمههه همش بی حالم افتادم نمیتونم بدنم زنج شده از گرما
یه پنکه دست دو حداقل بزار تو اتاق نفس م گرفت
بعد داد میزنه برو گم ش کتابخونه گفتم مامان صندلی هاش تشکر بچها من قدز وراوردم و مهره های کمرم فاصله افتاد بخاطر همین کتابخونه
بعد اتقدرش کش داد که من هیلی وحشتناک داد زدم سرش ...داداشم ماتش برده بود
اصلا دست خودم نبود اتقدر که منو عصبی کرد 🥲بعد محکم زد تو پاهام و دستم مامانم ولی دیگ رفتم تو اتاق درو بستم یشار ازین کش دار نشه
هعف
خدایی بدبختی داریما