2777
2789
عنوان

این روزا 🌱⏳️

507 بازدید | 18 پست


نه مرگ آنقدر تلخ است و نه زندگی آنقدر شیرین که انسان برای این دو شرفش را بدهد.هنگامى که از چيزى (زياد) مى ترسى خود را در آن بيفکن، چرا که سختى پرهيز از آن (ترسیدن از آن ) از آنچه مى ترسى بيشتر است. نهج البلاغه حکمت 175 ما وارثان درد های بی شماریم... ما گریه های چشم های انتظاریم... ما سرزمینی دور و تنها در غباریم ... ما چیزی به غیر از غم به غیر از هم نداریم... ما حسرت یک خنده ی دنباله داریم... ما خسته از این روز های بی قراریم. دنیا پر از رنج است با این حال درختان گیلاس شکوفه می دهند.

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، امروز یه سر به توپ تخفیف دیجی‌کالا بزنین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی گذاشته، هم یه کد ۵۰۰ هزار تومانی داره.

کد: TT554

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

سلام به به

چاپگر حتما نیاز به لپ تاپ یا کامپیوتر داره؟ میشه بگید قیمت این چاپگر چنده ؟ و آیا راضی هستید ؟

هر کس نظری داره و فلسفه ای اگه با فلسفه و نظر شخصی من مخالفی تعارض نکن چون کم پیش میاد نظرمو عوض کنم زندگی خیلی چیزا یادم داد فهمیدم عشق فقط خداست

ولی این شبه ها


icon icon بله منظورم گذر بود

نه مرگ آنقدر تلخ است و نه زندگی آنقدر شیرین که انسان برای این دو شرفش را بدهد.هنگامى که از چيزى (زياد) مى ترسى خود را در آن بيفکن، چرا که سختى پرهيز از آن (ترسیدن از آن ) از آنچه مى ترسى بيشتر است. نهج البلاغه حکمت 175 ما وارثان درد های بی شماریم... ما گریه های چشم های انتظاریم... ما سرزمینی دور و تنها در غباریم ... ما چیزی به غیر از غم به غیر از هم نداریم... ما حسرت یک خنده ی دنباله داریم... ما خسته از این روز های بی قراریم. دنیا پر از رنج است با این حال درختان گیلاس شکوفه می دهند.

سلام اول بگم که ببخشید طولانی میشه چون به بار کوتاه نوشتم کسی متوجه نشد


من دوساله که نامزدم و عروس عمم شدم


بعد اینکه من نامزد کردم مامانم مریض شد


ما شهرستان زندگی میکنم و خانواده ی همسرم تهران


مامان من رفتم تهران اونجا میرفت دکتر خونهی خواهرم میموند


آذر ماه که بود من قرار شد برای وام ازدواج برم تهران مامانم اونجا بود مادرشوهرم تصمیم گرفت جشن پایان خدمت همسرمو با باجشن یلدایی من یکی بگیره منم هیچی نتونستم بگم


روز جشن بابام زنگ زد هرچی از دهنش در اومد به من گفت منم نشستم گریه کردم مادرشوهرم اومد دید تا شبش با من حرف نزد


رسیدم به عید قربان من بازم رفته بودم تهران ملاقات مامانم


وقتی داشتیم برمیگشتم خونه با. بابام همسرم منو برد ببره خونه ی خواهرم اونجا من تو ماشین دیدم یه پاکت پول دستش گرفته میخواد به من نشون بده هی برگشت گفت از وقتی نامزد کردیم فلان شد به بیمارستان آژانس شدیم (منظورش مامانم بود که میرفتن ملاقات)


هزارتا کوفت و زهرمار دیگه من گفتم عمه نمیخوام بزار بمونه هر وقت مامانم خوب شد اون موقع بیار خونمون اما جلوی بابام گذاشت تو جیب کتم


حالا اون سال گذشت و هزارتا بلا سرمون اومد امسالم برگشته به شوهرم میگه الان نبریم بمونه تابستون که میخوایم بریم اون موقع ببریم (تابستان سالگرد مامانمه متاسفانه خوب نشد😭)


منم خیلی ناراحت شدم مگه من آدم نیست منم دلم میخواد درست و حسابی برام عیدی بیارن یلدایی بیارن چیکار کنم

آینده درخشانت هم از الان میشه دید✨️🤍


icon خیلی خوشحال شدم از حرفتون :) ادمای مثل شما که معنای زندگی همون امید رو میدن واقعا نعمتن

نه مرگ آنقدر تلخ است و نه زندگی آنقدر شیرین که انسان برای این دو شرفش را بدهد.هنگامى که از چيزى (زياد) مى ترسى خود را در آن بيفکن، چرا که سختى پرهيز از آن (ترسیدن از آن ) از آنچه مى ترسى بيشتر است. نهج البلاغه حکمت 175 ما وارثان درد های بی شماریم... ما گریه های چشم های انتظاریم... ما سرزمینی دور و تنها در غباریم ... ما چیزی به غیر از غم به غیر از هم نداریم... ما حسرت یک خنده ی دنباله داریم... ما خسته از این روز های بی قراریم. دنیا پر از رنج است با این حال درختان گیلاس شکوفه می دهند.

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   khanomas  |  2 ساعت پیش