سلام اول بگم که ببخشید طولانی میشه چون به بار کوتاه نوشتم کسی متوجه نشد
من دوساله که نامزدم و عروس عمم شدم
بعد اینکه من نامزد کردم مامانم مریض شد
ما شهرستان زندگی میکنم و خانواده ی همسرم تهران
مامان من رفتم تهران اونجا میرفت دکتر خونهی خواهرم میموند
آذر ماه که بود من قرار شد برای وام ازدواج برم تهران مامانم اونجا بود مادرشوهرم تصمیم گرفت جشن پایان خدمت همسرمو با باجشن یلدایی من یکی بگیره منم هیچی نتونستم بگم
روز جشن بابام زنگ زد هرچی از دهنش در اومد به من گفت منم نشستم گریه کردم مادرشوهرم اومد دید تا شبش با من حرف نزد
رسیدم به عید قربان من بازم رفته بودم تهران ملاقات مامانم
وقتی داشتیم برمیگشتم خونه با. بابام همسرم منو برد ببره خونه ی خواهرم اونجا من تو ماشین دیدم یه پاکت پول دستش گرفته میخواد به من نشون بده هی برگشت گفت از وقتی نامزد کردیم فلان شد به بیمارستان آژانس شدیم (منظورش مامانم بود که میرفتن ملاقات)
هزارتا کوفت و زهرمار دیگه من گفتم عمه نمیخوام بزار بمونه هر وقت مامانم خوب شد اون موقع بیار خونمون اما جلوی بابام گذاشت تو جیب کتم
حالا اون سال گذشت و هزارتا بلا سرمون اومد امسالم برگشته به شوهرم میگه الان نبریم بمونه تابستون که میخوایم بریم اون موقع ببریم (تابستان سالگرد مامانمه متاسفانه خوب نشد😭)
منم خیلی ناراحت شدم مگه من آدم نیست منم دلم میخواد درست و حسابی برام عیدی بیارن یلدایی بیارن چیکار کنم