شوقِ دیدارِ تو را در دلِ پنهان دیدم
در دلِ خسته فقط حسرتِ دوران دیدم
باز در چهرهی گلبرگِ گلت غم دیدم
بلبلِ باغِ دلت زار و پریشان دیدم
نَفَسِ بادِ بهاران دگر از هُرم افتاد
باغبان را ز غمِ باغ، چه نالان دیدم
ماه پنهان شد و شب در دلِ من لرزید
سایهای سرد به دنبالِ چراغان دیدم
هر گلی را که به امیدِ تو بوییدم من
به دلِ خسته فقط غربتِ هجران دیدم
با خیالِ تو گذشتم ز دیارِ خاموشی
در دلِ رَقَم، هزار نغمهی گریان دیدم
سایهی یار ز دل رفته و تنها ماندم
پایْ در راهِ غریبان و بیابان دیدم
در دلِ آینه، تصویرِ تو خاموش نبود
نورِ چشمانِ تو را روشن و تابان دیدم
قسمتِ من همه دلتنگی و آوارِ غم است
عاشقی را به سراپردهی زندان دیدم
در دلِ هر گلِ پژمرده، غمی پنهان بود
رنگِ لبخندِ تو را زرد و گریزان دیدم
آخرِ این قصه ندیدم جز اُفولِ خورشید
در دلِ خویش فقط سایهی پایان دیدم
.