2777
2789

صبح من از شادی چشم تو می آید پدید


هیچ کس خورشید شادی مثل چشمانت ندید


تا نگاهت کردم از شوق وصالت غم بُرید


چشم تو توی نگاهم طرحی از دریا کشید


چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

من بـہ اعجازِ گناهِ تـو، مسلمان شدہ ام

تا تورا دیدہ ام اینگونہ غزلخوان شدہ ام


فقط از سرخیِ لبهـات بپرسے، ڪافیست

بعدِ خندیدن شان ، عاشقِ باران شدہ ام


گُسلِ فاجعـہ پیـدا شـدہ ، در حنجرہ ام

ڪاشفِ زلـزلـہ اے، در دلِ ویـران شدہ ام


تا ڪـہ رد میشوے از ڪوچـہ، تنم مے لرزد

محوِ زیبـاییِ آن، مـوے پریشان شدہ ام


یڪ بغل با تـو نشستم ، دهنم آب افتاد

سـوژہ ے شاعـریِ ڪلـہ خرابـان شدہ ام


سَر و سِرۍست میانِ تـو و دیـوانگے ام

نڪند عاشقِ معشوقـہ ے دیـوان شدہ ام


#فاضل_نظری

چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀




گفتمش عشق منی، خندید و گفت از دستِ تو

بغض کردم، بغض من را دید و گفت از دستِ تو


گفتم این حرف دلم بود و دلم را بردهای

با ادا و ناز خود چرخید و گفت از دست تو


گفتمش یک پنجره وا کرده بر باران، بغل

زود منظور مرا فهمید و گفت از دست تو


گفتمش بیتو زمستانم جهانم سرد و تار

در نگاهش شعله زد خورشید و گفت از دست تو


گفتمش یک جرعه مستی کاش... ، انگورانه چید،

خوشهای پروینتر از ناهید و گفت از دست تو


دم زدم از بی سر و سامانی خود چون نسیم

شانه زد بر گیسوان بید و گفت از دست تو


گفتم ای دریای من نقشی بزن بر ساحلم

زد رقم نقشی به مروارید و گفت از دست تو


گفتمش این باغ گل پیش تو غیر از خار نیست

خم شد و یک غنچه را بویید و گفت از دست تو


بر لبش تردید بود و عشق در آیینهاش

خط کشید آهسته بر تردید و گفت از دست تو


گفتم از دست چه کس آشفته مویی اینچنین؟

دفتر شعر مرا بوسید و گفت از دست تو .



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

بیا ای دلبر ِ مستانه در ، شب های رویایی

بیا بیرون ز لاک ِ غم ، پری ِ ناز دریایی


بیا بوسه بزن بر شعله های ِ ، این تن ِ تب دار

و خود را وارهان از سایه های ِ شوم تنهایی


بیا پرواز کن تا ساحل آرام آغوشم

بیا هنگامه بر پا کن ، جنون هر تمنّایی


بیا آغوشِ وا کن ، ساحل ِ آرامش ِ رویا

که توفانم در آن پیچ و خم ِ ، گیسوی یلدایی


بیا تا دلبرانه ِ بنگرم ، چشمان مستت را

و خود را گم کنم ، در قعر چشمان ِ زلیخایی


نگاهت مثل شعر است و ، "امیر" آن شاعر ِ مجنون

که دارد گَه شرار ِ شرم و ، گاهی شور لیلایی



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

باران بزند خیس خیال تو شوم باز

مستانه ،دلم را بدهم سوی تو پرواز


باران بزند تا که غزلخوان تو باشم

با یاد تو سرمست شوم سر دهم آواز


باشم چو خریدار تو و ناز و ادایت

هی نازکنی نازکنی ناز کنی ناز


با عشوه ی چشمان خمارت دل من رفت

غیر از تو مگر هست چنین دلبر طناز


خالی شده دنیا دگر از یار پر احساس

تنها تو به این دلبری ات باش و بپرداز


دردانه ی من باش و بمان با دل من تا

با عشق تو باشم همه ی عمر غزلساز



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀



من حسادت می کنم حتی به تنها بودنت

من به فرد رو به رویی، لحظه ی خندیدنت


من به بارانی که با لذت نگاهش می کنی

یا نسیمی که رها می چرخد اطراف تنت


من حسادت می کنم حتی به دست گرم آن

شال خوشرنگی که می پیچد به دور گردنت


وقتی انگشتان تو در گیسوانت می دود

من به رد مانده از اینجور سامان دادنت


اینکه چیزی نیست ، گاهی دل حسادت کرده به

عطر پاشیده از آغوش تو بر پیراهنت


هیچکس ای کاش در دنیا به تو حسی نداشت

من حسادت می کنم حتی به قلب دشمنت


کاش هرکس غیر من، ای کاش حتی آینه

پلک هایش روی هم می رفت وقت دیدنت




چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792