دلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمیدانم
همه هستی تویی فی الجمله این و آن نمیدانم
بجز غوغای عشق تو درون دل نمییابم
بجز سودای وصل تو میان جان نمیدانم
مرا با توست پیمانی تو با من کردهای عهدی
شکستی عهد یا هستی بر آن پیمان نمیدانم
اگر مقصود تو جان است رُخ بنما و جان بستان
وگر قصد دگر داری من این و آن نمیدانم
فخرالدین عراقی🤍