درود بر شما اینو جدید نوشتم ، دوست داشتید بخونید نظرتونو بگید البته نصفه اس،
عمارت گلسرخ>
پارت= یک
دو روز مونده بود که سال تحویل بشه ، رعنا و خانوادش داشتند بار سفر آماده می کردند که آماده سفر بشنو و بروند شیراز .
رعنا در حالی که داشت یکی یکی وسایل مورد علاقه شو میزاشت تو چمدون یدفعه یه فکری به سرش زد و برقی چشاشو گرفت ؛
تصمیم گرفت این فکرو با مادرش درمیون بزاره پس رفت نزدیک مادرش همین که خواست لب بر دهان بگوشد مادرش (آذر)گفت: ببین رعنا میدونم ، میخوای چی بگی مادربزرگت با ما نمیاد یعنی دوست نداره که بیاد پس بیخود نه خودت ، نه مارو کوچیک نکن.
رعنا: آخه چرا؟ تو اصلا از کجا میدونی؟ من مطمئنم مادرجون به محضه این که اون عمارت گل سرخ و ببینه نظرش به طور کل عوض میشه.
آذر لبخندی به نشانه تمسخر زد و رفت به ادامه کارهایش؛ رعنا که گیج و هنگ بود از رفتار مادرش تصمیم گرفت خودش این حرف را از نقل مادربزرگش بشنود با آن که میدونست نتیجه اش جالب نباشد.
رعنا شال آبی آسمانی و پیرهن آبی نفتی شو به تن کرد و کتاب زبان انگلیسی شو برداشت که بهونه ای جور کرده باشه واسه رفتن به خونه مادرجون؛
آذر: کجا به سلامتی؟ از کی تاحالا کلاس زبانت پنجشنبه ها برگزار شده و ما خبر نداشتیم ؟!
رعنا: امم خب امروز کلاس فوقالعاده است خیلیم مهمه باید حتما برم .
آذر میدونست تو کله رعنا چی میگذره اما برای ثابت شدن به رعنا چیزی نگفت و گذاشت برود.
یه حس هیجان به دل رعنا افتاده بود انگار که اگر کمی خواهش التماس کند نظر مادرجون حتما مثبت میشود؛ یکی یکی خیابون هارو رد میکرد ؛
سر راهش چشمش به گل فروشی خورد ، وارد آن مغازه شد ، بوی گل ها رعنا رو مست کرده بود ، انگار که وارد بهشت شده ، رنگ گل ها برای او شبیه به رنگین کمان بود،
یک به یک به دنبال گل رز میگشت آنقدر نگاه کرد و از این که
گل مورد نظرش را پیدا نکرده بود
کلافه شد و گفت: آقا گل رز سرخ ندارید؟
فروشنده با تعجب گفت: خانم ، یعنی اون همه گل رز سرخ که جلو پاتون بود رو ندیدید؟!
رعنا سرش و که آورد پایین تازه دید که بله اونقدر بوی و رنگ گل ها مستش کرده بود که بینایی اش هم از کار افتاده بود وبا حالت خجالت گفت :
ببخشید حواسم نبود، لطفا ۵،۶ شاخه به من از این گل رز سرخ بدهید.
فروشنده: مشکلی نیست، فقط قیمت رز بیشتر از بقیه گلا هست ها!
رعنا : عیبی ندارد، برای فرد عزیزی میبرم.
فروشنده: ای به چشم.
رعنا گلا رو گرفت خنده کنان به سمت خونه مادربزرگ میرفت ،هرچند دقیقه یکبار که بوی گل ها به مشامش میرسید دلش قنج میرفت و باخودش میگف:
وای، حتما مادرجون هم مثل من عاشق این گلا میشود.
به محض رسیدن زنگ در خونه مادرجون زد.
چند دقیقه ای طول کشید ، دوباره زنگ در و زد اما خبری نشد ،
با تعجب به اطراف نگاه میکرد که چرا مادرجون جواب نمی دهد ،
شمسی خانم که همسایه دیوار به دیوار مادرجون بود پنجره رو باز کرد گفت:
پریچهر خانم رفته بیرون.
رعنا: آها، نمیدونید کجا رفته ؟ کی میاد؟
شمسی خانم: فکر کنم رفته میوه بخره آخه همیشه از کوچه پایینی که میره یعنی رفته میوه فروشی.
رعنا تو دلش داشت میخندید ، انقدر که شمسی خانم خوب آمار مادرجون رو داره خودشون نداشتن.
بعد از چند دقیقه ، یه تاکسی زرد اومد جلو در خونه مادرجون ،
پریچهر خانم از ماشین پیاده شد و گفت: وا ، رعنا تو اینجا چیکار میکنی بچه؟
رعنا خندید و گفت: مادرجون اگه ناراحتید برگردم؟
پریچهر: مزه نریز بچه ، خب مامان بابات نیومدن برام تعجب آور بود، میدونن اینجایی؟
رعنا: آره ، تقریبا
پریچهر:خب ، حالا بیا کمکم کن اینارو ببریم بالا .
پریچهر وقتی میخواست کلید بندازه و در خونه رو باز کنه نگاه عمیقی به لباس رعنا می انداخت .
رعنا که متوجه نگاه مادرجون شد و گفت: قشنگه؟ تازه خریدمش.
پریچهر: بهت میاد مادر، ولی من از رنگ آبی خوشم نمیاد .
رعنا به دلش گرفت و چیزی نگفت .
پریچهر: خب ، چایی میخوری یا قهوه ؟
رعنا : نه مرسی ، میل ندارم .
رعنا: مادرجون، براتون گل رز سرخ خریدم ، هدیه نوروز من به شما.
پریچهر سریع سرفه اش گرفت در حدی که داشت خفه میشد
رعنا: ای وای مادرجون چیشد؟! بیاید یه لیوان آب بخورید .
پریچهر: وای دستت درد نکنه رعنا جون ولی گل رز اونم سرخش که میبینم ها اینجوری حالم بد میشه ببرش بزار شیروونی.
رعنا که دیگه ته دلش ریخت و نزدیک بود بغضش بگیره و گفت: مادر جون ، من اینارو برای شما هدیه گرفتم بعد شما اینجوری میگی؟ از لباسمم که اونجوری تعریف کردین ! همون اول که گفتین چرا اومدن اینجا معلوم بود از اومدن من ناراحتین ، ببخشید که مزاحم شدم؛ رعنا کیفشو برداشت و که خواست بره پریچهر دسته کیفشو کشید و گفت: وایسا ببینم کجا میری ، عینَهو مامانت سریع بهت بر میخوره ها بعدشم تو که دلیلشو نپرسیدی .
آیدی کانالم تو روبیکا اینه دوست داشتید بیاید@corawlinee🩵