یه ماه از عید گذشته... سفرهها جمع شدن
اما تو هنوز اینجایی؛
تو همون شیشهی کوچیک،
توی دنیای تنگ و کم
با بالههایی که آروم اما سرسخت تکون میخورند.
تو فقط یک ماهی نیستی؛
تو یک نشونه ای از دوام آوردنی.
از اینکه حتی وقتی دنیا کوچیکه،
حتی وقتی آب کمه،
حتی وقتی هیچکس انتظار نداره...
باز هم میشه زنده موند.
تو با هر حرکت کوچکت میگی:
«من هنوز هستم.
من هنوز میجنگم.
من هنوز امید دارم
تو ماهیِ عید نیستی،
تو قصهی کوچیک از شجاعت بزرگی هستی
که در یک شیشهی تنگ جا شده