#بنام_سرنوشت
یه شب که تو بیمارستان بخش قلب شیفت شب بودم یه مریض از اتاق عمل برامون اومد یه خانوم تقریبا میانسال!!
حال عمومی خوبی نداشت .. کسی ام همراهش نبود؛ نظرمو جلب کرد رفتم پیشش بهش گفتم مادر حالت خوبه؟ با علامت سر گفت اره؛ صورتش یخ کرده بود ؛ گفتم مادر سردته؟ گفت نه ..
چِکش کردم و اومدم از اتاق بیرون..
نیمه های شب از پذیرش تماس گرفتند و گفتند همراه خانم.... خیلی بیقراری میکنه از سر شب اینجا یه پلاستیک دستشه و راه میره ..
اجازه دادند اومد بخش..
یه پیرمرد بود که عصا دستش بود و ریشای سفیدی داشت همینکه رسید گفت ماهدخت من کجاست؟ بغض تو صداش بود ؛ دستاش میلرزید ... گفتم پدر جان بیا بشین ببینم ماهدختت کیه؟
اب دهنشو قورت داد ؛ گفت از امروز ظهر بردنش اتاق عمل ؛ چند ساعته تاجسرمو ندیدمش..
نمیدونم چرا ولی اشک توی چشمام جمع شد؛ گفتم خانومت اینجاست ولی خوابه با هیچکی ام حرف نمیزنه؛ تا اینو گفتم پاشد ؛ گف ماهدختم اینجاس! کو! نشونم بدین
ماهدختم از ظهر داروهاشو نخورده اخه دیابت داره ؛ قرصای شبشم نخورده
ازومش کردیم ...
برامون حرف زد؛
گفت من و ماهدخت هیچ وقت بچه دار نشدیم ؛ هیچوقت کسیو نداشتیم
مثل اینکه اون قدیما با ازدواجشون مخالفت میشه و دست ماهدخت میگیره و از اون روستابرای همیشه فرار میکنند
هیچ کس هم ازشون خبر نداشته
به پای هم موندن و هیچوقت هم صاحب فرزند نشدند ..
بردیمش پیش ماهدخت خانوم..
تا همو دیدند دوتاشون گریه کردن
پیرزنه انگار خیلی منتظر بود برای همین با همه قهر بود دلش عزیزشو میخواست
همه ما باهاشون اشک ریختیم
یکم که اروم شدند پیرمرد با پلاستیک داروها رفت موقه ی رفتن به ماهدخت نگاه کرد و گفت زود خوب شو وگرنه منم مریض میشما...!!!!!
یه لبخند گوشه ی لب هر دوشون نشست و خداحافظی کردند
و من اونشب یه عشق کهنه و اصیل رو با چشمام دیدم و چقدر ناب بود...
زندگی که فقط خودشون دوتا به دور از چشم بقیه شروع کردند و ادامه دادند..
راستی اسم اون خانوم راضیه بود ولی همسرش ماهدخت صداش میکرد ...
#سپیده_زاهدی
.